شاهنامه فردوسی یا چرندیات فردوسی=«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه»---نوشته ای مشتمل بر ۶ یادداشت

نوشته ای مشتمل بر ۶ یادداشت است که یکجا تقدیم می گردد.  

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه»

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 1

 

خیال می‌کنید شماها نوبرش را آورده‌اید که در روزگارتان، آدم‌هایی که حتی دیپلم هم ندارند، در عرض پنج ـ شش ماه تلاش‌های صادقانه و شبانه‌روزی، یک دفعه مدرک «دکترا» می‌گیرند و بعدش به مقام‌های خیلی خیلی بالا می‌رسند و...؟

خوشبختانه تاریخ چنان پرافتخاری داریم که در آن، همه چیز پیدا می‌شود. عین بازار مکاره و بازار شام اسبق و سابق و بازار سیاه و آزاد و غیره‌ی فعلی. مثلاً جناب «ابوالقاسم فردوسی طوسی» که ظاهراً آن دیپلم کذایی را هم نداشته و از جغرافی، تاریخ، حساب و... چیزی نمی‌دانسته، یک دفعه تبدیل به «حکیم» می‌شود، سر از مرکزهای حکومتی درمی‌آورد و «شاهنامه» هم می‌نویسد.

اگر این گفته‌ی بنده را هم «نشر اکاذیب»، «تشویش اذهان عمومی»، «ریختن آب در آسیاب خلیفه‌ی عباسی»، «جاسوسی به نفع رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی» و چیزهایی از این قبیل حساب می‌کنید و قصد «ممنوع‌القلم»، «مهدور الدم» و غیره کردن بنده را دارید، اجازه بدهید برای دفاع از خود، مثال‌ها و دلایل محکمه‌پسندی را از کتاب وزین «شاهنامه‌ی فردوسی ـ چاپ مسکو» تقدیم حضورتان بکنم. خوب، پس بفرمایید:

«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی 31 می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است!

در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ فرض کنیم «محمود غزنوی» دارای یک «حکومت منزوی» بوده و با خیلی از کشورها روابط دیپلماتیک نداشته است، ولی لااقل مثل «بوش» بیشتر از 17 بار به هندوستان لشکر کشیده و همچنین برای برقراری روابط حسنه، با «ری» می‌خواست که به آنجا سفر بکند ولی بانویی که بر آن منطقه حاکم بود دماغ او را سوزاند. فردوسی دست کم می‌توانست از شاه محمود یک سری اطلاعات محرمانه در مورد البرز و هندوستان بگیرد و جای هر کدام را بداند!

این عنصر مشکوک و حکیم‌نما، یکی ـ دو صفحه‌ی بعد، مذبوحانه تلاش می‌کند این عقیده‌ی انحرافی و توطئه‌آمیز را تبلیغ بکند که پرچم ایران در زمان «فریدون»، از سه رنگ سرخ، زرد و بنفش تشکیل یافته بود.

اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و...

در صفحه‌ی 34 همین شاهنامه‌ی چاپ مسکو آمده است که فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد. واقعاً خانم «فرانک» ـ مادر فریدون ـ خیلی شانس آورده بود که در آن زمان قانون «از کجا آورده‌ای» تصویب نشده بود. وگرنه، با رعایت شؤونات و اصول و غیره، یقه‌اش را می‌گرفتند و او را به مراکز ذی‌صلاح می‌کشاندند و در مورد آن دو پسر، تحقیق و تفحص کافی می‌کردند که ببینند در حالی شوهر ندارد، چه طور صاحب دو بچه شده است؟ بدبختانه در آن زمان، سازمان بازرسی و سایر سازمان‌ها و نهادهای ضروری هم دایر نشده بودند. فکر می‌کنم اگر بودند، به مادر فریدون بیشتر سخت می‌گرفتند، زیرا که او هم در نوع خود یک «دانه درشت» بود که دو پسر «باد آورده» داشت!

ای کاش خلافکاری‌های فردوسی تنها در این قبیل موارد خلاصه می‌شد. ولی معلوم نیست چه روابط مشکوکی با نیروهای بیگانه‌ی اشغال‌کننده‌ی عراق داشته که، جغرافیای این کشور دوست و برادر ـ دشمن بعثی صهیونیستی سابق ـ را هم می‌خواهد به سود استکبار جهانی تغییر بدهد و به قرارداد 1975 الجزایر خدشه وارد نماید. او در ادامه‌ی نشر اکاذیب خود ادعا می‌کند که «اروندرود» در اصل نام رودخانه‌ی «دجله» است و شهر «بغداد» نیز در زمان فریدون وجود داشته است. (صفحه‌ی 35)

حال باید از این عنصر حکیم‌نما پرسید که مگر اروندرود در حق او چه بدی کرده که می‌خواهد آن را به مرکز بغداد منتقل بکند و یقه‌اش را به دست اشغالگران امریکایی و انگلیسی و تروریست‌های القاعده بدهد؟

در صفحه‌ی 35 می‌خوانیم که فریدون و سپاهیانش که می‌خواهند به ایران بیایند. از دجله رد می‌شوند و به بیت‌المقدس می‌آیند که خودشان را به ایران برسانند!

بی‌چاره فریدون، عوض این که با یکی از این تورهای مسافری بیاید که راه را میان‌‌بر می‌زنند که یک وعده شام کمتر به مسافر بدهند و یک شب کمتر در هتل اقامت بکنند، آمده و اختیارش را داده دست فردوسی که از قرار معلوم دست چپ و راست خودش را هم درست تشخیص نمی‌داده است. تازه، حضرت آقا را «حکیم» می‌دانند، در حالی که هر بچه دبستانی هم می‌داند که از دجله تا ایران چندان راهی نیست و هیچ لزومی ندارد که فریدون یتیم بدبختی و غریبه، لقمه را سه بار دور سر و گردنش بچرخاند و توی دهانش بگذارد. آدم، دلش به حال این پان ایرانیست‌ها می‌سوزد که ازبس میوه ندیده‌اند، به «سنجد» «قاقا» می‌گویند و این آدم را «حکیم» می‌دانند!

بعضی جاسوس‌ها هستند که «دوجانبه» نامیده می‌شوند و به هر دو طرف دعوا «اطلاعات» می‌دهند. ظاهراً در دعوای میان فریدون و «ضحاک» هم، جناب حکیم فردوسی دو دوزه‌بازی کرده، ولی مانند این دلال‌های «آژانس‌ مسکن» یا «بنگاه معاملات ملکی» و یا «اطلاعات املاک» به هر دو طرف آدرس غلط داده است. چون در صفحه‌ی 38 هم می‌خوانیم که ضحاک برای پیدا کردن فریدون و کشتن او، عازم هندوستان می‌شود. سواد جناب فردوسی را عشق است که...!

ظاهراً جناب فردوسی در حساب هم به اندازه‌ای ضعیف است که تفاوت بین عددهای «یک» و «هفت» را هم درست تشخیص نمی‌دهد. مثلاً در زمان ضحاک و فریدون که هنوز کره‌ی زمین تقسیم نشده بود و همه جا به «ایران» تعلق داشت، از «هفت کشور» صحبت می‌کند!

با همه‌ی ادعاهای گنده گنده‌ای که در مورد پیشرفت دانش و فرهنگ در آن روزگار می‌کنیم، جناب فردوسی اصلاً نمی‌دانسته که «دماوند» یک از قله‌‌های رشته‌کوه البرز است. تازه، فریدون، ضحاک را در کدام غار دماوند زندانی کرده است؟ چرا نام آن غار معروف را نمی‌آورد؟

حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی 46 می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده ـ که به قول خود فردوسی، بوده ـ آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند!

در صفحه‌ی 51 می‌خوانیم که «تور» و «سلم» همراه لشکریانشان به دیدار هم شتافتند و در یک جا جمع شدند. پیشتر هم در همین کتاب خوانده‌ایم که «تور» در «چین و توران» و «سلم» در «روم و خاور» بودند و «ایران» در وسط این دو قرار داشت. حالا از جناب فردوسی خواهش می‌کنیم به این سئوال ساده جواب بدهد که این دو نفر با آن همه لشکر، چه طور از ایران رد شدند و به دیدن هم رفتند که فریدون و «ایرج» متوجه نشدند؟ نکند هوش و سواد این شاهان افسانه‌ای که این همه به وجود افسانه‌ای‌شان افتخار می‌کنیم، درست به اندازه‌ی هوش و سواد خود فردوسی بوده است؟ اطمینان دارم که اگر این سؤال را از خود فردوسی بکنیم، جناب حکیم با زیرکی توجیه خواهد کرد و خواهد گفت که در آن روز برق در ایران قطع شده بود و رادار کار نمی‌کرد و در نتیجه، ایرانی‌ها متوجه نشده‌اند. شاید هم همه‌ی کم‌کاری‌ها و بی‌عرضگی‌های فریدون و ایرج را به گردن حکومت قبلی، یعنی رژیم منحوس ضحاک بیندازد و یقه‌ی خودش را کنار بکشد!

اگر صفحه‌های 51 و 52 را با دقت کافی بخوانیم، متوجه می‌شویم که این «سلم» بوده که از دست فریدون و ایرج عصبانی بوده، ولی با کمال تعجب، می‌بینیم که «تور» ایرج را می‌کشد. نکند آن روز عینک فردوسی گم شده بود و سلم را تور می‌دید؟ اصلاً همه‌ی پروفسورها کم‌حافظه هستند و اشتباه می‌کنند. درست است. بیایید همین را بگوییم و فردوسی را تبرئه بکنیم، وگرنه گند بی‌سوادی و کم‌هوشی حکیم بزرگ درمی‌آید و آن همه افتخارات ملی متکی به یک تعداد افسانه‌ی پر از غلط را از دست می‌دهیم!

جالب است. در صفحه‌ی 55 نوشته است که فریدون به نوه‌اش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر کابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و... می‌دهد!

ایوللا جناب حکیم، واقعاً دست مریزاد! ما را ببین که هر سال چندین و چند تا مراسم بزرگداشت، نکوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار می‌کنیم و به حضرت عالی درود می‌فرستیم که عجم را زنده کردی، شاخ غول را شکستی، ملت را از نابودی کامل نجات دادی و...!

مرد حسابی! ما که الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول می‌زدیم که در زمان‌های گذشته همه چیز داشتیم و غربی‌های استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان می‌کردیم و به جهانیان می‌گفتیم که ایرانی‌های باستان، اتم را می‌شکافتند، هواپیما و هلی‌کوپتر داشتند، ضددریایی هسته‌ای می‌ساختند و...! حالا تو همه چیز را لو می‌دهی و می‌گویی که ما هم مثل زنده‌یاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفه‌ی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد می‌کردند؟! این جوری با آبروی یک ملت گذشته‌گرا بازی می‌کنند؟! جداً که...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:29  توسط حمیدآرش آزاد   

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 2

 

از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی 55 سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند!

در صفحه‌ی 59 می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت!

جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد.

«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما!

یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟

ما را ببین که 60 سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی 74 دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد!

اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان 75 ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 75 را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که...!

در صفحه‌ی 84 می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند!

در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی!

در صفحه‌ی 91 ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد!

اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی 109 می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است!

از قرار معلوم سلطان محمود غزنوی آن قدر به فردوسی پول می‌داده و آن اندازه در بخشیدن «درم» به او زیاده‌روی می‌کرده که فردوسی تنها به این واحد پول عادت کرده و واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در همه‌ی زمان‌ها را «درم» می‌دانسته است. حکیم نامدار در صفحه 109 واحد پول زمان رستم را درم معرفی می‌کند و در جاهای دیگر شاهنامه هم می‌خوانیم که در روم، توران، هندوستان، مازندران و جاهای دیگر هم مردم درم خرج می‌کردند. در همه جای شاهنامه‌ی به آن بزرگی، فقط در دو ـ سه جا نام «دینار» ـ که گویا این یکی هم واحد پولی در ایران باستان بوده است! ـ می‌آید. شاهد دلیل کم‌لطفی فردوسی به دینار این بوده که شاه غزنوی به او قول داده بود برای هر بیت یک دینار بدهد، ولی چون بعد به او «درهم» داده، حکیم هم از دینار و شاه غزنوی قهر قهر تا روز قیامت کرده است!

طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و... بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از 90 درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از 75 کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟!

در همان صفحات می‌خوانیم که در لشکر زال و رستم، هزاران فیل نگاه می‌داشتند. این فرمایش فردوسی دیگر از دروغ شاخدار و شعارهای انتخاباتی کاندیداهای ما و آمارهای الکی مسؤولان محترم هم گنده‌تر است!

فیل حیوانی است که همیشه به آب زیاد احتیاج دارد. حساب کرده و گفته‌اند که هر فیل برای شستن خود، در شبانه‌روز به بیشتر از 12 مترمکعب آب نیاز دارد و بدون آب کافی، اصلاً نمی‌تواند زنده بماند. آن وقت در یک منطقه‌ی خشک و کویری مانند سیستان، آب مورد نیاز هزاران فیل را زال از کجا می‌آورد؟ مگر این که بگوییم به طور پنهانی و بدون گرفتن مجوز از وزارت نیروی رژیم پوسیده‌ی منوچهر شاه، جناب زال «چاه عمیق» کنده بود و آب استخراج می‌کرد. البته مسأله را باید از رودابه خانم پرسید، چون دیگران نمی‌توانند از راز چاه عمیق کندن و آب بیرون آوردن زال باخبر باشند.

طبق مندرجات صفحه 112 منوچهر ادعا می‌کند که حضرت «موسی» در «خاور زمین» زاده شده است. در صفحات پیشین هم خوانده‌ایم که در شاهنامه منظور از «خاور» همان «روم» است. یعنی منوچهر ـ شاید هم فردوسی ـ موسی را هم اهل «روم» می‌دانند. در ضمن، در همان صفحه منوچهر به پسرش ـ «نوذر» ـ سفارش می‌‌کند که به دین موسی بگرود و او هم قبول می‌کند. با این حساب، ایرانیان باستان می‌بایستی «یهودی» می‌شدند، ولی معلوم نیست چرا اصلاً خود فردوسی نگفته که دین حضرت موسی، همان آیین یهود است. یعنی سواد فردوسی در مورد آشنایی با دین‌ها هم... بع‌له؟!

قبلاً در داستان مربوط به فریدون و پسرانش خوانده‌ایم که فریدون سه پسر به نام‌های سلم، تور و ایرج داشت. ایرج را سلم و تور کشتند و خود آنها هم به دست منوچهر کشته شدند. بعد از کشته شدن ایرج هم، چون او پسر نداشت، نوه‌ی دختری‌اش ـ منوچهر ـ را شاه کردند. حالا در صفحه‌ی 135 یک دفعه یک نفر به نام «قباد» پیدا شده که هم خودش، هم زال و رستم و هم فردوسی می‌گویند که او از نسل فریدون است. لااقل نمی‌آیند یک آگهی «حصر وراثت» بدهند که این آدم بیاید و با دلیل و مدرک ثابت بکند که تبارش به فریدون می‌رسد. ما که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه، هیچ نسبتی میان او و فریدون پیدا نکردیم. مگر این که بگوییم در این میان فردوسی و او ساخت و پاخت کرده‌اند و فردوسی، مثل بعضی مأمورهای ثبت احوال زمان رضاخان، یک چیزی گرفته و شناسنامه‌ صادر کرده است.

مثل این که سواد و هوش و حواس قبادشاه هم بیشتر از فردوسی نیست. او که در «البرز» است، ادعا می‌کند که دو تا باز سفید از «ایران» برایش تاج آورده‌اند. راستی، این «ایران» آقای فردوسی کجا است که البرز، سیستان، مازندران و غیره جزو آن نیستند؟

بنده یک روستایی نیمه خل می‌شناختم که به غیر از دهکده‌ی خودشان، به همه جای دیگر «خارجه» می‌گفت. نکند جناب فردوسی هم ایران را فقط «توس» می‌داند و بس؟!

آی آقا! لطفاً یک عدد متر یا یک واحد طول دیگر به این فردوسی بدهید که بتواند فاصله‌ها را اندازه بگیرد و این همه سوتی ندهد. این آقا در 143 می‌نویسد که یک سوار در فاصله‌ی نیم روز از اسطخر پارس به زابل آمد. در این صفحه، جناب فردوسی رکورد سرعت «شوماخر»، اتومبیل «فراری» و آنهای دیگر را می‌شکند، بدون این که خودش متوجه باشد!

بعد و در صفحه‌ی 155 فاصله یک نقطه از مازندران با یک نقطه‌ی دیگر در همان استان را 400 فرسنگ ـ یعنی دو هزار و 500 کیلومتر ـ و پهنای یک رودخانه را دو فرسنگ ـ 12 کیلومتر ـ حساب کرده است! فقط خواهش می‌کنم نگویید «اینجای بابای دروغگو»!

در 167 در مورد یکی از سفرهای «کاووس» شاه می‌‌گوید: «از ایران بشد تا به توران و چین» یعنی شاه ایران با عده‌ی زیادی لشکر، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده‌اند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:29  توسط حمیدآرش آزاد 

 

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 3

 

در همین صفحه می‌بینیم که کیکاووس و لشکریانش از توران و چین می‌گذرند و به «مکران» می‌رسند. اگر عقل‌مان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم که «مکران» نام قبلی «کره شمالی» و یا «ژاپن» بوده است!

افراسیاب و کاووس، پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرزها را می‌بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو کشور تعیین می‌کنند. بدبخت رستم دستان و دوستانش که از بی‌سوادی و کم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شکار به «سرخس» می‌آیند. اما معلوم می‌شود که شهر سرخس در داخل توران زمین و جزئی از خاک «توران» است! اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 181 را بخوانید تا برایتان معلوم شود که جناب فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران به کشورهای همسایه، دست کمی از فتحعلی‌شاه و وزیر فرهیخته‌اش ندارد!

از حق نگذریم، شاهنامه‌ی فردوسی یک سند مستند و در واقع یک مشت محکم و پاسخ دندان‌شکن و غیره در برابر ادعاهای این نژادپرست‌ها است. با دقت در این اثر معروف حکیم توس، می‌بینیم که پدربزرگ ما دری رستم ـ مهراب ـ از نژاد «ضحاک» و در واقع «تازی» است. مادربزرگ مادری‌اش هم که «ترک» می‌باشد. از طرف دیگر، مادرهای «سهراب» و «سیاووش» هم ترک و از قوم و خویش‌های افراسیاب هستند. سیاووش و بیژن هم که از توران، زن ترک می‌گیرند. با این حساب، بهترین و پهلوان‌ترین مردان شاهنامه کسانی هستند که مادر غیرایرانی دارند. مثل این که این حکیم فردوسی از آن چاقوهایی است که دسته‌ی خودش را می‌برد. بی‌چاره آنهایی که دلشان را به این حکیم‌ها خوش کرده‌اند!

بالاخره بی‌سوادی این فردوسی، دو کشور ایران و توران را به جان هم خواهد انداخت. اصلاً با خواندن شاهنامه، آدم خود به خود به این نتیجه‌ی علمی می‌رسد که «در هر جنگی، پای یک فردوسی در میان است!»‌ اگر شک دارید، صفحه‌ی 219 را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. در اینجا، کاووس ناحیه‌ی «کهستان» را به «سیاووش» می‌بخشد. فردوسی هم ادعا دارد که کهستان در «ماوراء‌النهر» واقع شده است! این را هم می‌دانیم که «ماوراء‌النهر» به سرزمین‌های آن سوی جیحون گفته می‌شد. با این حساب، جناب کاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسرجان خودش بخشیده است!

طوری که ادعا کرده‌اند، سیاووش یک جوان آزاده، پهلوان، فهمیده، صاحب غیرت، روشنفکر و دارای همه‌ی خصلت‌های عالیه‌ی انسانی بوده است. حالا همین جوان روشنفکر و دارای شعور اجتماعی، در مورد «زنان» می‌گوید:

چه آموزم اندر شبستان شاه؟               به دانش زنان کی نمایند راه؟!

فرض کنیم این آقا ژیگولو نسبت به شبستان شاه مشکوک بوده و حدس می‌زده است که آنجا در واقع یک «خانه‌ی فساد» است که اعضای آن باید دستگیر و به «دایره‌ی مبارزه با مفاسد اجتماعی» تحویل داده شوند. این را ما هم باور داریم. ولی چرا در مصراع دوم، کلمه‌ی «زنان» را به کار گرفته و کل زنان عالم را هدف سوء‌‌استفاده کرده و حرف خودش را در دهان او گذاشته است؟ همیشه این طور بود، که مردان به ظاهر «مردنما» و در اصل «زن ذلیل» خیلی دلشان می‌خواهد که از زن‌ها انتقاد بکنند و بد آنها را بگویند. اما چون از ترس عیال مربوطه جرأت چنین کاری را ندارند، همان انتقاد را از زبان دیگران بیان می‌کنند که در کانون گرم خانواده کتک نخورده باشند!

سودابه، همسر قانونی کاووس‌شاه است. تا جایی هم که خود فردوسی نوشته، این خانم دخترشاه هاماوران بود و پیش از کاووس، هیچ همسری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی‌شک از کاووس است. سیاووش هم که پسر کاووس است و دختر سودابه، در واقع «خواهر ناتنی» او محسوب می‌شود. اما در صفحه‌ی 223 می‌بینیم که سیاووش به سودابه پیشنهاد می‌کند که دخترش را به او بدهد! بفرما، این هم از جوان پاکدامن شاهنامه که تازه دست پرورده‌ی رستم است و فردوسی، آن همه در باره‌ی دینداری، درستی و پاکدامنی‌های او تعریف می‌کند، باز صد رحمت به عروس‌های تعریفی روزگار ما! کجا هستند آنهایی که می‌گویند: «جوان هم، جوان‌های قدیم»؟! پررویی پسرک را می‌بینید؟!

سیاووش از طرف پدرش مأمور می‌شود که به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات صفحه‌ی 233 او ابتدا به شهر «هری» ـ احتمالاً «هرات» ـ می‌رود، بعد سپاهیانش را به طالقان می‌کشاند، بعدش به «مرو» رهسپار می‌شود و در نهایت به «بلخ» می‌رسد. این آدم، فرمانده ارتش بود یا یک نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزاگ راه می‌رفت؟ نکند با خرچنگ نسبتی داشت و یا راه رفتن را از راننده‌های تاکسی زمان ما یاد گرفته بود؟ کدام عاقلی برای رفتن از «پارس» به «بلخ» اول به طالقان و بعد به مرو می‌رود؟ تقصیر از خود سیاووش است. آدمی که اختیارش را به دست آدم ناواردی مثل فردوسی بدهد، باید هم آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها بشود. معلوم می‌شود این آقا سیاووش ـ در واقع شازده‌ی کاووس ـ نوشته‌های بنده را هم نخوانده است، چون خیلی خیلی پیشتر از زمانی که او به دنیا بیاید، بنده نوشته بودم که سواد عمومی و اطلاعات جغرافیایی فردوسی در حد «صفر» است و نباید به او اعتماد کرد. بنده و سیاووش که نباید مثل بعضی از ادیب نمایان فعلی باشیم که شاهنامه را «وحی منزل» و علمی‌ترین و قابل اطمینان‌ترین کتاب جهان می‌دانند!

از مطالب صفحه‌ی 240 چنین برمی‌آید که افراسیاب به خاطر صلح با سیاووش، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و غیره را رها می‌کند و به ساحل «گنگ» می‌رود.

یکی نیست از فردوسی بپرسد که تو که می‌گفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان ـ ساحل گنگ ـ را هم بدون قباله و گرفتن بیعانه به او بخشیدی؟ یک آدم حکیم، چه طور نمی‌داند که هندوستان، مستقل از چین و توران بود و خودش یک شاه داشت.

تاریخ‌نویسان فعلی کشور ما، ادعا می‌کنند که از اول خلقت تا دوران قاجاریه، شهرهای سمرقند، بخارا، سغد و...، به ایران تعلق داشته است. ولی فردوسی با یک موضع‌گیری متین، استوار و غیره، می‌گوید که افراسیاب این شهرها را به سیاووش بخشید. با این حساب، یا تاریخ‌نویسان فعلی ما چاخان می‌کنند و یا این حکیم. اگر هم جنابان مورخ به سواد و مدرک خودشان بنازند و بگویند که «دکتر» هستند و لابد حق با آنان است، به یادشان می‌آوریم که فردوسی هم «حکیم» بوده است. حالا آنها دانند و فردوسی که اصولاً باید همدیگر را تکذیب بکنند، ولی واقعیت‌های مسلم را نادیده می‌گیرند و باز...!

سیاووش تا در ایران بود، حاضر نمی‌شد زن بگیرد. اما زمانی که پایش به توران می‌رسد، در عرض فقط یک ماه، دو بار داماد می‌شود. بنا به گواهی صحفه‌ی 255 او اول دختر «پیران» را به همسری می‌گیرد و یک ماه بعد با همسر دوم، یعنی «فرنگیس» ـ دختر افراسیاب ـ ازدواج می‌کند. پس از این داستان نتیجه می‌گیریم که بهترین راه برای تشویق جوانان به ازدواج، فرستادن آنان به دیار غربت است که آن وقت، چند تا چند تا زن بگیرند!

راستی این کار سیاووش چه دلیلی داشته که دختران هم میهن خودش را پسند نمی‌کرده؟ اتفاقاً دیگران هم همین طور بوده‌اند. در میان آدم حسابی‌های کتاب شاهنامه، یعنی مردانی مانند سام، زال، رستم، بیژن، کاووس، سیاووش، داراب و...، حتی یک نفرشان هم حاضر نشده است زن ایرانی بگیرد. از میان این مردان خوش‌سلیقه هم، بیشترشان با دخترهای ترک ـ تورانی ـ ازدواج کرده‌اند. اتفاقاً وفادارترین و بهترین زن‌های شاهنامه هم، همان دختران ترک هستند. چون زن‌های دیگر، یا مثل «سودابه» از اهالی «هاماوران» بود. که «شبستان شاهی» را تبدیل به «خانه فساد» کرد و یا مثل دختر «فیلفوس» یا «فیلیپ» رومی ـ البته در اصل مقدونی و یونانی ـ که رفت و پسری مثل اسکندر زایید که آمد و ایرانی‌ها را خانه‌خراب کرد.

به عقیده ی بنده، تنها در این یک مورد، فردوسی واقعاً یک حکیم خیلی خوب و مامانی است. حیف که چنین حکیم‌های خوب و مامانی، خیلی زود می‌میرند و هم‌میهنان گرامی را از دانش و راهنمایی‌های خودشان بی‌نصیب می‌گذارند. اگر این حکیم فرزانه هزار و چند صد سال دیگر هم زنده می‌ماند، آدم می‌توانست پیش از انتخاب همسر، به حضور او برود و مشورت بکند!

براساس ابیات صفحه‌ی 294، آقایان رستم، فرامرز و گیو که خیلی هم پهلوان و بامرام و جوانمرد تشریف دارند، سه‌تایی به جنگ یک نفر تورانی ـ «پیلسم» برادر افراسیاب ـ می‌روند. لابد زمانی که سه نفری با یک آدم تنها می‌جنگیدند، به پیلسم بدبخت هم اعتراض کرده و گفته‌اند: «چند نفر به سه نفر؟!» آفرین به حکیم بزرگ توس که با نقل این داستان، یک مشت محکم، و حتی یک لگد محکم به دهان یاوه‌سرایانی زده که رستم را اوج مرام و معرفت و لوطی‌گری می‌دانند!

فردوسی در صفحه 298 نوشته است که رستم و سپاهیانش برای گرفتن کین سیاووش، به توران هجوم برده و پایتخت آنجا را اشغال کرده‌اند و در همان حال «ثقلاب» و «روم» را هم ویران می‌کنند. مرحبا به رستم که از یک فاصله‌ی بیشتر از پنج هزار کیلومتری، می‌تواند روم را با خاک یکسان بکند. حالا اگر ما، به عنوان یک پان ایرانیست دانشمند و همه چیز‌دان، ادعا بکنیم که ایرانیان باستان موشک‌های بالستیک و قاره‌پیما و غیره با کلاهک‌های هسته‌ای و بمب‌های اتمی داشته‌اند، احتمال دارد برخی عناصر معلوم‌الحال و خیانتکار و مغرض پیدا بشوند و حقیقت به این آشکاری و بزرگی را تکذیب بکنند. اصلاً به نظر بنده، سران امریکا و اروپا شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌اند که این همه در مورد قصد ایران برای تولید سلاح‌های اتمی تهمت می‌زنند. ما باید با فردوسی برخورد بکنیم که اسرار نظامی رستم را این طور آشکار کرده است! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته که رستم کره‌ی مریخ و سایر سیاره‌ها را مورد حمله قرار داده است. دروغ که تیغ ندارد که توی گلوی آدم فرو برود. فقط کمی حیا لازم است که آن هم...!

باز در همان صفحه می‌خوانیم که افراسیاب بعد از کشتن سیاووش، فلنگ را بسته و فراری شده است. جناب رستم که اصولاً باید افراسیاب و برادرش ـ «گرسیوز» ـ را به خاطر کشتن سیاووش اعدام بکند، دستور می‌دهد سپاهیانش یک منطقه‌ی هزار فرسنگی را قتل و غارت بکنند و همه‌ی افراد برنا و پیر را بکشند. حالا اگر حساب کنیم که هر فرسنگ برابر شش کیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم که مردم یک منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یک جای 36 میلیون متر مربعی، به خاطر یک جوان و به فرمان یک پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی‌منش و بامرام، قتل‌عام شده‌اند، آن هم پیر و برنا و...؛ حالا بگذریم از این که 36 میلیون کیلومترمربع هم چه وسعت زیادی است. به نظرم در این مورد، تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیرممکن است که اشتباه بکند!

حکیم نامدار توس در صفحه‌ی 288 می‌نویسد:

کسـی کــه بــُوَد مهتــر انـجمــن          کفــن بهتــر او را زفــرمــان زن

سیاووش به گفتار زن شد به بـاد         خجستــه زنی کــو زمــادر نـزاد

زن و اژدهـا، هر دو در خـاک بـه            جهان پاک از این هر دو ناپاک به!

بنده وکیل و وصی خانم‌ها نیستم و به جناب حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره، ابوالقاسم فردوسی هم ایراد نمی‌گیرم که چرا نیمی از بشریت را «ناپاک» می‌شمارد و آرزو می‌کند که ای کاش زن‌ها اصولاً به دنیا نمی‌آمدند. لابد در آن صورت، خود فردوسی برای خودش جایی برای به دنیا آمدن پیدا می‌کرد که احتیاج به زن ـ مادر ـ نداشته باشد. مثلاً از پدرش متولد می‌شد!

اما اشکال و سؤال بنده در اینجا است که در میان دوستان خودم، آن هم در محافل و انجمن‌های ادبی، انسان‌های ادیب و فرهیخته‌ای را می‌شناسم که به فردوسی و شاهنامه، عقیده‌ی صد در صد دارند و ذره‌ای انتقاد از این شاعر و کتاب را «کفر مطلق» می‌دانند. اما همین دوستان عزیز، درست مثل خود این بنده، به شدت «زن‌ذلیل» تشریف دارند و بدون «فرمان‌ زن» حتی جرأت نفس کشیدن و آب خوردن را هم ندارند. حالا ما دمب خروس را باور بکنیم و یا...؟!

در صفحات 308 تا 310 گیو به تنهایی یک هزار پهلوان را می‌کشد! یک نفر هم نیست به این «جواد نعره» باستانی بگوید: «بالا! سن یاراتمامیسان‌کی سن قیریرسان!»

رودکی، پدر شعر فارسی، همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و آنجا را خوب می‌شناخت و تازه با کمی اغراق می‌گفت که آب جیحون، به خاطر روی دوست ـ شاه سامانی ـ بر سر شور و نشاط آمده و جهش می‌کند و تازه به کمرگاه اسب می‌رسد:

آب جیحون از نشاط روی دوست                خنــگ مــا را تــا میــان آید همی

اما حکیم توس، که اتفاقاً خودش هم بچه‌ی خراسان بوده و اصولاً بایستی لااقل این جیحون را بشناسد، آنجا را «دریای ژرف» می‌نامد. حالا شما قضاوت بکنید که چه کسی واقعاً «خنگ» است؟ آن خنگی که رودکی در شعرش گفته و یا...؟

در صفحه‌ی 317 اردبیل «جایگاه اهریمن آتش‌پرست» و در 319 «بهمن دژ» از حومه‌ی اردبیل «جای دیوان» معرفی می‌شود. اما در 322 خود «کیخسرو» به «آذر آبادگان» می‌آید، در آنجا باده می‌نوشد، اسب می‌تازد و آتش را پرستش می‌کند. اگر «آتش‌پرستی» کاری کفرآمیز و از آداب اهریمن است، جناب کیخسرو چرا آتش‌پرستی می‌کند؟ در ثانی، مگر اردبیلی‌ها چه بدی در حق فردوسی کرده‌اند که آنان را «دیو» و «اهریمنی» می‌داند؟ نکند آنها هم، مانند سلطان محمود، قرار بوده به جناب حکیم سکه‌های زر بدهند و بعد، نقره داده‌اند و جناب حکیم عصبانی شده است؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:28  توسط حمیدآرش آزاد   

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 4

 

در صفحه‌ی 325 کیخسرو لیست پهلوانان ایران را می‌نویسد. اما در این لیست نامی از زال، رستم، زواره، فرامرز و سایر اعضای خانواده‌های بازماندگان سام به میان نیامده است.

جالب است، کیخسرو و فردوسی، این پهلوان‌ها را ایرانی نمی‌دانند. آن وقت بعضی‌ها در زمانه‌ی ما کاسه‌‌های داغ‌تر از آتش شده‌اند و می‌خواهند برای اینها تابعیت‌های ایرانی بگیرند. شاید هم رستم و قوم و خویش‌هایش بعد از بر سر کار آمدن طالبان، به ایران پناهنده شده‌اند و حالا بعضی‌ها می‌خواهند برای آنها اصالت ایرانی جعل بکنند. تا جایی که شاهنامه نوشته و بنده هم به یاد دارم، جناب زال در زمان دیدن رودابه ـ دختر مهراب کابلی ـ نخوانده بود که: «آی دختر کابلی، من یه ایرانی هستم...» که بعدش هم پشت سر هم تکرار بکند: «از اون بالا کفتر می‌آید، یک دانه دختر می‌آید...»!

صفحه‌ی 334 به ما می‌گوید که «فرود» ـ پسر سیاووش ـ در «کلات» است. لشکر ایران هم به آنجا نزدیک می‌شود. در این حال دیده‌بان فرود آنها را می‌بیند و گزارش می‌کند که از دژ «دربند» تا بیابان «گنگ» پر از لشکر است!

اصولاً دیده‌بان باید یک فرد خیلی دقیق باشد، اما انگار فردوسی به زور می‌خواهد شاهنامه‌اش را به «چاخان نامه» تبدیل بکند. «کلات» در خراسان واقع شده و قشون ایران هم برای رفتن به مرز توران و جنگ با افراسیاب، باید از آنجا بگذرد و به آن طرف جیحون برود. اما «دربند» در شمال «قفقاز» واقع شده و در واقع قفقاز را از مناطق جنوبی روسیه جدا می‌کند و همان جایی است که می‌گویند جناب «ذوالقرنین» دیواری از آهن کشید که قوم «یأجوج و مأجوج» نتوانند به طرف جنوب حمله‌ور بشوند. از طرف دیگر، اصلاً در همه‌ی دنیا جایی به نام «بیابان گنگ» وجود ندارد. رودخانه‌ی گنگ در بخش شمالی هندوستان واقع شده که منطقه‌ای پرباران است و در واقع جلگه‌ای است که بیشتر سطح آن را هم جنگل می‌پوشاند. تازه، برای این که از دربند تا گنگ پر از لشکر بشود، باید بیشتر از پنج میلیارد نفر آدم جمع بشوند.

می‌گویند یک آدم مست به یک مرد محترم و فرزندش گیر داده بود و می‌خواست با آنها دعوا بکند. مرد محترم کوتاه آمد و گفت: «آقای عزیز! شما در این لحظه مست هستید. خواهش می‌کنم فردا تشریف بیاورید. آن وقت هر امری که داشتید بنده اطاعت می‌کنم.»

اما مرد مست جواب داد: «من اگر مست بودم، شما چهار نفر را هشت نفر می‌دیدم، در حالی که به درستی تشخیص می‌دهم که چهار نفر، آن هم دو تا دو تا، با هم دوقلو هستید»!

بنده جسارت نمی‌کنم به فردوسی یا آن دیده‌بان چیزی بگویم، ولی مثل این که این چهار نفر ـ ببخشید، دو نفر! ـ یا اصولاً اهل حساب و کتاب و این جور چیزها نیستند و یا، زبانم لال...! آخر چه طور ممکن است یک آدم باسواد، آن هم یک حکیم، در حالت طبیعی چنین چیزهایی به هم ببافد؟ خاک بر سر آن سلطان محمود غزنوی که لااقل جایی به نام «مبارزه با منکرات» نداشته که با این قبیل عناصر معلوم‌الحال، یک چنان برخوردی بکند که مایه‌ی عبرت خیام و حافظ بشود!

حالا صفحه‌ی 401 را می‌خوانیم. در اینجا پیران از کمک‌های نظامی «خاقان چین» تشکر می‌کند و به او می‌گوید که تو برای آمدن به ایران، در کشتی نشستی و از راه دریا آمدی!

باباجان! بنده خسته شدم. شما بیایید و یک چیزی به این فردوسی بگویید. خوداین بابا در صفحه‌های پیشین در هزار جا نوشته است که افراسیاب، پادشاه «توران و چین» بود. حالا این «خاقان چین» را از کجا درآورد؟!

از طرف دیگر، میان توران ـ ترکستان‌ ـ و چین، کدام دریا واقع شده که خاقان برای گذشتن از آن سوار کشتی شده است؟ تنها توجیهی که می‌توانم برای لاپوشانی این خطای جغرافیایی حکیم بیاورم این است که بگویم که لابد سلطان محمود غزنوی در دوران کودکی، فردوسی را به «لونا پارک» و یا «دیسنی‌ لند» غزنین می‌برد و او را سوار قایق می‌کرد و برای این که چشم بچه را بترساند، به او می‌گفت که این استخر یک دریای خیلی بزرگ است و آن طرف دریای بزرگ هم کشور چین است که مردمانش بچه‌های بدی هستند و...!

در ضمن به نظر می‌رسد در زمان رستم و کیخسرو، چینی‌ها هنوز نتوانسته‌ بودند به بازارهای ما هجوم بیاورند و کفش و قالی و سایر کالاهای بنجل‌شان را قالب بکنند و به همین دلیل بود که با افراسیاب متحد می‌شدند که به ایران هجوم بیاورند، یعنی آن زمان‌ها، چینی‌ها هم برای ما «دشمن زبون» بودند که به سرکردگی توران، قصد تجاوز به سرزمین‌های ما را داشتند که خوشبختانه همه‌ی ترفندهایشان خنثی و همه‌ی توطئه‌هایشان نقش بر آب شد و بعدها هم مراودات بازرگانی موجب دوستی میان دو ملت دوست و برادر ـ ایران و چین ـ گردید. زنده باد برادری که چنان کفشی می‌دهد که پیرمردها هم هوس می‌کنند فوتبال «گل کوچک» بازی بکنند. حالا اگر کفاشان وطنی طاقت‌ یک ذره شوخی را ندارند، بی‌خیال!

از بنده می‌شنوید، حتی کوه‌ها هم در شاهنامه هوش و حواس درست و حسابی ندارند. مثلاً زمانی که پیران می‌خواهد از هیکل رستم برای «کاموس» تعریف بکند، او را به کوه «بیستون» تشبیه می‌کند، در حالی که هر کسی می‌داند که کوه بیستون در غرب ایران واقع شده و اصولاً پیران و کاموس که اهل توران در آن سوی جیحون هستند، در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند آن را ببیند. البته ممکن است سازمان میراث فرهنگی گردشگری و غیره‌ی زمان کیخسرو، برای جلب گردشگران تورانی و چینی، عکس بیستون را به آنها نشان داده باشد. چون سازمان میراث...، همیشه مثل زمان ما نبوده که نتواند جاذبه‌های توریستی ایران را به خود ایرانی‌ها هم تبلیغ بکند!

حالا ممکن است بپرسید که مگر در خود توران و چین، کوه بلند و بزرگی نبوده که پیران بیستون را مثل می‌زند؟ در پاسخ عرض می‌کنم که این هم از تلاش‌های شبانه‌روزی، مجدانه، پیگیر، خستگی‌ناپذیر و غیره‌ی سازمان میراث فرهنگی بوده که در آن روزگار، بیستون را بزرگتر از هیمالیا و تیان‌شان و غیره کرده بود و بعدها، دشمنان زبون این که را کوچک کرده‌اند که البته یک مشت محکم هم طلب آنها!

عرض می‌کردم که در شاهنامه، آدم‌ها دچار آلزایمر پیشرفته هستند. به عنوان مثال، در صفحه‌ی 411 می‌خوانیم که رستم، هومان و خاقان چین، همدیگر را نمی‌شناسند. در حالی که رستم و هومان، پیش از آن در همین شاهنامه، صد بار همدیگر را دیده و برای یکدیگر شعار «مرگ بر... » داده و به افشاگری پرداخته‌اند. خاقان چین را هم می‌شد ـ لااقل ـ از چشم‌های بادامی‌اش شناخت. مگر این که بگوییم در زمان رستم هم، دخترهای ایرانی بینی‌شان را عمل می‌کردند و به این دلیل، جهان پهلوان فکر کرده که شاید این مرد هم چشم‌هایش را با جراحی پلاستیک، بادامی کرده است.

خوب یادم هست که در سال 1350 که دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز بودیم. یک بار که شعری از حافظ را می‌خواندیم، به ترکیب «چشم شهلا» رسیدیم. استاد مربوطه در این مورد توضیح داد که شهلا به چشمی می‌گویند که خمارگونه و خواب‌آلود دیده شود و...

پس‌فردای آن روز که شنبه بود مشاهده کردیم که چشم‌های تعداد زیادی از خانم‌های همکلاسی، قرمز شده و خواب‌آلود است. همان روز هم معلوم شد که دخترها، دو شبانه‌ روز نخوابیده‌اند که چشم‌هایشان شهلا به نظر بیاید!

همه‌ی محققان، نژادشناسان، تاریخ‌نویسان و غیره، از حدود سه هزار سال پیش به طور مذبوحانه و با ترفندهای از پیش تعیین شده ادعا کرده‌اند که «بربر» قومی‌ در بخش‌های شمالی و غربی قاره‌ی افریقا بوده است. اما حکیم فردوسی گول ترفندهای فریبنده‌ی این دشمنان زبون و بی‌خبر از خدا را نمی‌خورد و ضمن کوبیدن لگد محکم به دهان آنان ـ البته یک لگد برای همگی ـ به طور پیروزمندانه‌ای دست به افشاگری می‌زند و در دو صفحه‌ی 416 و 417 با فریادی رسا اعلام می‌دارد که تورانی‌ها برای جنگ با رستم، می‌خواهند از چین، «بربر»، «بزگوش»، «سگسار» و مازندران لشکر بیاورند.

ما را ببین که مار در آستین خودمان پروده بودیم. عده‌ی بسیار زیادی از به اصطلاح هم‌میهنان ما، ایادی داخلی و مزدوران استکبار جهانی به رهبری افراسیاب جنایتکار و توران متجاوز بودند و خودمان خبر نداشتیم. می‌دانیم که «بزگوش» نام یک منطقه و کوه در «سراب» آذربایجان‌شرقی و مازندران هم یکی از استان‌های کشور خودمان هستند. آن وقت، مردم این مناطق نقش «ستون پنجم» دشمن زبون را بازی می‌کردند! باز گلی به جمال فردوسی که دست به افشاگری زد و همچنین، نقشه‌های پلید دانشمندان علم‌های تاریخ و جغرافیا را نقش برآب ساخت و نقشه‌ی قاره‌ی آسیا را طوری قر و قاتی کرد که هزار تا اقلیدوس هم از آن سر درنیاورند!

در داستان چاپ شده در صفحه‌ی 509 بیژن می‌خواهد از «هومان» دعوت بکند که با هم بجنگند. اما چون زبان بیژن «پهلوانی» و زبان هومان «ترکی» است، سردار ایرانی از وجود یک مترجم استفاده می‌کند. ولی با آغاز جنگ دو نفره، این دو پهلوان مثل بلبل با هم حرف می‌زنند که البته فردوسی توضیح نداده است که به کدام زبان صحبت می‌کردند. حالا ما را باش که خیال می‌کردیم در جنگ و دعوا و با دیدن شمشیر و نیزه و غیره، زبان انسان از ترس می‌گیرد. در حالی که در شاهنامه، با دیدن این جور سلاح‌ها، آدم‌ها مثل بلبل و طوطی می‌شوند و به زبان‌هایی غیر از زبان خودشان هم صحبت می‌کنند. بالاخره نفهمیدیم آنجا میدان جنگ بوده یا کلاس زبان؟!

به عقیده بنده، صد هزار نفر تاریخ‌نویس، دین‌شناس، محقق و غیره هم که جمع بشوند، باز نمی‌توانند انگشت کوچک فردوسی ما به حساب بیایند. این آدم‌های دانشمندنما، همه‌ی واقعیت‌های تاریخی را تحریف کرده‌اند. مثلاً می‌نویسند که عبادتگاه‌هایی به نام «آتشکده» مختص ایران بوده و در ضمن کتاب «اوستا» را هم زرتشت آورده که او هم ایرانی بوده است. زنده‌ باد فردوسی که در صفحه‌ی 565 می‌گوید که افراسیاب در «کندز» آتشکده، «زند» و «استا» داشت.

حالا شما ادعای بی‌اساس بکنید که «کندز» یکی از ایالت‌های افغانستان است و نمی‌توانست متعلق به افراسیاب و توران باشد، کتاب «زند» در زمان ساسانیان نوشته شده که اصولاً می‌بایستی چندهزار سال بعد از افراسیاب باشد و کتاب «استا» ـ «اوستا» ـ را هم زرتشت در زمان شاهی «گشتاسپ»، یعنی حدود یک قرن بعد از کشته شدن افراسیاب آورده است. پس معلوم می‌شود ایرانیان باستان علاوه بر هواپیما و فضاپیما، ماشین «زمان‌پیما» هم داشتند که بعدها غربی‌ها ـ بخصوص انگلیسی‌ها ـ اینها را از ما دزدیده و نابود کرده‌اند!

در این میان، یک نفر پیدا نمی‌شود تکلیف این «قراخان» ـ پسر افراسیاب ـ را روشن بکند. در صفحه‌ی 567 می‌نویسد: «قراخان که او بود مهتر پسر» و در صفحه‌ی بعدش می‌آید: «قراخان سالار، چارم پسر»! حالا اگر این بدبخت بخواهد بعد از مرگ افراسیاب آگهی «حصر وراثت» بدهد چه کار باید بکند؟ غلط‌های تایپی و چاپی خود روزنامه‌ها بس نبود که غلط‌های جناب فردوسی هم به آنها اضافه می‌شود؟

در صفحه‌ی 587 کیخسرو نفرین می‌کند و به دنبال آن، توفان شن می‌وزد و در اثر آن، همه‌ی سپاهیان توران آلاخون والاخون می‌شوند و فقط افراسیاب و چهار پسرش می‌مانند. در حالی که کیخسرو و ارتش او کمترین آسیبی نمی‌بینند. حالا فرض کنیم توفان شن هم چیزی مثل میوه‌فروش‌های «گجیل» یا «کره‌نی‌خانا آغزی» بوده و چیزهای خوب را نشان می‌داد و بنجل‌هایش را جا به جا می‌کرد و به همین دلیل، به طرف ایران دست نزده است. ولی چرا از آن طرف همه را برده و فقط افراسیاب و چهار نفر پسرهایش را نگاه داشته؟ آیا توفان شن آنها را ندیده یا این که از قصد نگاه داشته و نکشته که فیلم زودتر تمام نشود و مقداری هم کش بیاید؟ با این حساب، اخلاق سریال‌سازهای کیلومتری‌ساز ما از قدیمی‌ها به یادگار مانده است.

حالا بی‌زحمت تشریف بیاورید به صفحه‌ی 589 و ببینید که افراسیاب در «دژ گنگ» و در نزدیکی چین، «بسی کارداران رومی بخواند»

از چین تا روم، چه قدر راه است؟ افراسیاب از آن فاصله‌ی چندین هزار کیلومتری، چه طور کارداران رومی را می‌خواند؟ نکند تورانی‌های باستان هم روی دست ایرانی‌های زمان خودشان بلند شده بودند و کانال‌های ماهواره‌ای در اختیار داشتند؟ معلوم می‌شود دشمنان زبون ما همیشه از طریق شبکه‌های شیطانی ماهواره‌ای، هم به ما تهاجم فرهنگی کرده و هم به مبادلات اطلاعات جاسوسی پرداخته‌اند. جالب است که توران در شرق ایران و روم در غرب آن بودند. پس در آن زمان هم شرق و غرب علیه ما متحد شده بودند!

دو نفر که یکی ایرانی و دیگری ایتالیایی بودند، داشتند در مورد افتخارات تاریخی سرزمین‌های خودشان چاخان‌پردازی می‌کردند. ایتالیایی گفت که زمانی که ما در یکی از آثار تاریخی‌مان حفاری می‌کردیم، چند رشته سیم نازک پیدا کردیم و از همان جا فهمیدیم که اجداد ما در دو ـ سه هزار سال پیش، تلفن داشته‌اند.

اما طرف ایرانی هم آدم زبلی بود. او هم با خونسردی تمام گفت: «ما هم همه جای کشورمان را حفاری کردیم، ولی چون هیچ سیمی پیدا نشد، فهمیدیم که نیاکان باستانی ما در آن زمان «موبایل» داشته‌اند»!

صفحه‌ی 616 را بخوانید و حسابی حال بکنید. از کشتی‌رانی سپاهیان ایران در شرق آسیا، در منطقه‌ای میان توران و چین بحث می‌کند و می‌فرماید:

همــان راه دریــا بــه یـک ســالـه راه             چنــان تیــز شــد بــاد در هفـت مــاه

کـه آن شاه و لشکر بر این سو گذشت          کـــه از بــاد، کـس آستی‌‌تــر نـگشت!

به جان عزیز خاله‌جان عزیزم قسم می‌خورم که اینها را خود حضرت فردوسی نوشته و بنده از خودم درنمی‌آورم. یعنی در مرز توران ـ آسیای میانه‌ی فعلی ـ و کشور چین دریایی هست که کشتی‌های بادبانی می‌توانند حداقل در مدت یک سال از یک طرف آن به طرف دیگرش بروند. منتها این بار به خاطر گل روی جناب کیخسرو، یک باد سریع‌السیر وارد میدان شده و چنان تیز وزیده که کشتی‌های ایرانی در هفت‌ ماه از دریا عبور کرده‌اند. اما همین باد آنچنان تربیت شده و خوب بوده که در اثر وزش آن، حتی آستین یک نفر هم تر نشده است. فکر می‌کنم اگر تورانی‌ها سوار همان کشتی‌ها می‌شدند، یک «سونامی» چنان شدیدی به وجود می‌آمد که بعدش صدها میلیارد نفر کشته می‌شدند، همه‌ی خاک توران به زیر آب می‌رفت، میلیاردها خانواده خانه و زندگی خودشان را از دست می‌دادند و آواره می‌شدند، طوری که سازمان ملل هم نتواند به آنها کمک بکند و...!

یادتان باشد که «کریستف کلمب» و یارانش در مدت سه ماه از اقیانوس اطلس گذشتند و به امریکا رسیدند و «امریکو وسپوس» و هم سفرهایش هم در مدت زمان کمتری همین کار را کردند. حالا ببینید دریای واقع میان آسیای میانه و چین چه وسعتی داشته که گذشتن از آن، بیشتر از چهار برابر عبور از اقیانوس اطلس وقت می‌برده است. البته که فردوسی آدم راستگویی است، ولی احتیاطاً عرض می‌کنیم که: «... بابای دروغگو...»!

چشم هم‌میهنان زابلی و شهروندان کابلی روشن که ببینید فردوسی در صفحه‌ی 632 اصلاً آنها را ایرانی نمی‌داند. کجاست جناب باستانی پاریزی و استادان چاخان‌پرداز مثل ایشان که ادعا می‌کنند افغانستان همیشه متعلق به ایران بوده و تنها از زمان قاجارها به بعد، در اثر بی‌عرضگی‌های شاهان، از مام میهن جدا شده است؟! جالب این که همین استادان ارجمند، شاهنامه را معتبرترین تاریخ جهان می‌دانند. ولی معلوم نیست چرا این قبیل جاهایش را نادیده می‌گیرند و مسکوت می‌گذارند! در زمان پادشاهی «لهراسپ» که هنوز پسرش «گشتاسپ» ولیعهد است و از پدر ـ شاید هم از عمه‌اش ـ قهر فرموده و به روم «فرار مغزها» کرده است، در روم با یک «اسقف» ملاقات می‌کند.

ای کاش ترتیبی می‌دادیم که تقویم ما را فردوسی بنویسد. کسی که در زمان‌های پیش از ظهور زرتشت و بعثت حضرت عیسی(ع)، صحبت از اسقف ـ روحانی مسیحی ـ می‌کند، لابد می‌توانست تقویم را طوری تنظیم بکند که هر سال 364 روز تعطیلی داشته باشیم و آن یک روز باقی‌مانده هم به عید نوروز می‌خورد.

این که عرض می‌کنم نیاکان افتخارآفرین ما در هفت ـ هشت هزار سال پیش، چیزهایی مانند موبایل، کانال‌های ماهواره‌ای، موشک‌های فضاپیما و... داشتند، به هیچ وجه چاخان نمی‌باشد. حالا فرض کنیم بنده را چاخان‌پرداز و خالی‌بند حساب کردید، خود فردوسی را چه می‌گویید که در صفحه‌ی 701 ادعا می‌کند برای نوشتن شاهنامه، کتابی را خوانده است که از شش هزار سال پیش مانده بود. لااقل باور کردید که در شش هزار سال پیش، ایرانی‌ها کاغذ و سایر نوشت‌افزار ـ شاید هم تایپ کامپیوتری، لیتوگرافی، چاپخانه و غیره هم ـ داشته‌اند؟! حالا اگر چهار هزار سال بعد از آن و حدود یک هزار و پانصد سال پیش از فردوسی، کاغذی وجود نداشته و کورش و داریوش و غیره، مطالب را روی تخته سنگ‌ها حکاکی می‌کردند، لابد به این خاطر بوده که کورش و داریوش متعلق به یک جناح مخالف بودند و یا در نوشته‌هایشان مطالب انتقادی می‌آوردند و اقدام به نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، سیاه‌نمایی و.... می‌کردند و سهمیه کاغذ آنان قطع شده بود. در ضمن، آفرین به هوش و سواد فردوسی که کتابی را خوانده که پیش از اختراع الفبا نوشته شده بود. چون در شش هزار سال پیش، بشر الفبا را اختراع نکرده بود و حتی خط‌های اورارتویی، میخی، سانسکریت و هیروگلیف هم وجود نداشتند!

ای خاک عالم بر این سر کچل من با این همه نازیدن و بالیدن به نیاکان باستانی افتخارآفرین! در صفحه 801 آمده است که در ایران زمان شاه «بهمن» و در زمانی که هنوز چند سالی از ظهور زرتشت و ایمان آوردن ایرانی‌ها به دین او نگذشته، خانم «همای» ـ دختر «بهمن» ـ از پدر خودش باردار می‌شود، آن هم در حالی که ازدواج این پدر و دختر براساس «آیین پهلوی» بوده است. تازه، در 809 می‌بینیم که «داراب» که حاصل ازدواج یک پدر با دختر خودش ـ بهمن و همای ـ بوده و هم پسر و هم نوه‌ی شاه بهمن و از یک طرف نیز هم فرزند و هم برادر خانم همای بوده، در چشم خانم والده‌اش: «نبوده ست جز پاک فرزند اوی»! زبانم لال، اگر این تحفه‌ی ایران باستان و نورچشمی‌ بهمن و همای «ناپاک» بود چه جوری می‌شد؟!

«همای» خانم در بیشتر از سه هزار سال پیش، شاه ایران است. پاک فرزندی اوی(!) یعنی «داراب» خان نور چشمی هم که جوان حلال‌زاده‌ای است، فرمانده ارتش می‌شود و به روم حمله می‌کند و از رومیان «صلیب مقدس» را به غارت می‌برد.

معلوم می‌شود داراب به اندازه‌ای «پاک فرزند» و حلال‌زاده بوده که نمی‌دانسته است که هنوز هزار سال به تولد حضرت عیسی مانده و در آن زمان، صلیب نمی‌توانست مقدس باشد. خواهش می‌کنم شما هم تقصیرها را به نادانی داراب نسبت بدهید و در مورد بی‌اطلاعی فردوسی چیزی نگویید!

به فردوسی بهتان می‌زنند، روز روشن به این شخص محترم افترای ناحق می‌گویند. به دروغ ادعا می‌کنند که این آدم «ضدعرب» بوده، همه‌اش تقصیر این پان‌ایرانیست‌ها است. وگرنه جناب فردوسی آن اندازه به عرب‌ها عشق می‌ورزیده و چنان مفتون ادبیات و تمدن عرب بوده که واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در هفت هزار سال پیش را «درم» و «دینار» می‌داند و هیچ واحد پول دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد و علاوه بر اینها، حتی واحد وزن رایج در ایران و روم ـ یونان ـ باستان را «مثقال» می‌داند و می‌گوید که مثلاً فلان مقدار «مثقال» طلا میان داراب و «فیلقوس» رد و بدل شده است. فقط خواهش می‌کنم این را به حساب بی‌اطلاع بودن فردوسی عزیزمان نگذارید!

خودمانیم، بی‌خود گفته کسی که ادعا کرده فردوسی ضد زن بود. این حکیم عالی‌قدر به اندازه‌ای برای خانم‌ها ارزش قایل بوده که به جای «شهناز سیاه»، «مهناز پلنگی» و امثال اینها، فیلسوفان شهر ]یونان[ را به عنوان «ینگه» برای دختر شاه روم انتخاب کرده است که او را بیاورند و تحویل جناب داراب ـ شاه ایران ـ بدهند که شاید چند «درم» انعام بگیرند! حالا از سقراط و افلاطون و ارسطو و غیره تقاضا می‌کنیم خودشان را برای ما نگیرند و این اندازه‌ قمپز در نکنند، وگرنه از فردوسی عزیزمان تقاضا می‌کنیم که این آقایان را به عنوان «مشاطه» هم معرفی بکند که بیایند عروس را هم بزک ـ دوزک بکنند!

خواهش می‌کنم از بنده نشنیده بگیرند و قول بدهید که موضوع بین خودمان خواهد ماند. ظاهراً این فردوسی یا عنصر نفوذی بوده، یا ایادی استعمارگران، یا دست امریکای جنایتکار در هزار سال پیش از آستین او بیرون آمده و یا اصلاً و غیره بوده است. این به اصطلاح حکیم، یک ایادی معلوم‌الحال غرب بود، که افکار جدایی‌طلبانه در سر داشته و می‌خواسته است میهن عزیز ما را تکه تکه بکند. وگرنه کدام آدم شیر پاستوریزه خورده‌ای «کرمان» را از ایران جدا می‌داند؟ این عنصر مشکوک، به چه جرأتی در صفحه‌ی 821 نوشته است که «چو دارا از ایران به کرمان رسید».

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:27  توسط حمیدآرش آزاد 

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 5

 

در صفحه‌ی 815 «دارا» زخمی شده و در حال مرگ است. اسکندر که می‌خواهد به او دلداری و امید بدهد، می‌گوید: «ز هند و ز رومت پزشک آورم». لابد در آن روزگار یک پزشک حاذق و متخصص در ایران به این بزرگی وجود نداشته، آن هم به این دلیل منطقی که هنوز «دانشگاه آزاد» دایر نشده بود. شاید هم پزشکان ایرانی در آن زمان هم، مثل زمان ما، نسبت به دفترچه‌ی بیمه کم لطف بودند. در هر حال، تقصیر از بنده نیست، نظام پزشکی داند و فردوسی و اسکندر و دارا!

دارا خبردار شده است که اسکندر برادر او است که هر دو فرزند داراب هستند و تنها مادرهایشان جداگانه است. اما همین برادر ایرانی به اسکندر، یعنی به برادر رومی ـ یونانی ـ خودش پیشنهاد می‌کند که با دخترش ـ «روشنک» ـ که برادرزاده‌ی خود اسکندر است، ازدواج بکند تا فرزندی مانند اسفندیار به دنیا بیاورد. جالب این که پیشنهاد می‌شود نام کودک آینده را هم مادرش انتخاب بکند. پس معلوم می‌شود این غربی‌های جنایتکار، متجاوز، غاصب و غیره، از چند صد سال پیش از میلاد تصمیم داشتند افکار پلید و زبون «فمنیستی» را در سرزمین عزیز ما رایج بکند. وگرنه چه کسی به زن اجازه‌ی عرض وجود می‌دهد که برای بچه‌ی خودش نام هم انتخاب بکند؟ اصلاً به عقیده بنده بهتر است این صفحه‌ی 825 را به کلی پاره بکنند و دور بیندازند تا از بدآموزی و نفوذ افکار غربی جلوگیری کرده باشیم!

آقاجان! یک نفر بیاید و این فیلسوف‌های بدبخت را از دست فردوسی نجات بدهد. جناب حکیم در 829 می‌فرماید که یک نفر فیلسوف، پیام عاشقانه‌ی اسکندر را به روشنک می‌رساند.

بدون شک، فردوسی یک «حکیم» بوده که معنای واژه‌ی «فیلسوف» را هم می‌دانسته است. وگرنه حکیمی که آن اندازه باسواد باشد که بداند که کرمان هیچ ارتباطی به ایران ندارد، واحد پول همه‌ی کشورها در روزگار باستان «درم» و «دینار» و واحد وزن هم «مثقال» بوده، چه طور ممکن است مفهوم «فیلسوف» را نداند؟ پس گناه از فردوسی نیست. احتمالاً فیلسوف‌های جهان باستان هم مانند لیسانسیه‌ها و فوق‌لیسانسیه‌های امروزی، چون می‌دیدند آدم باسواد بیکار و بی‌پول می‌ماند و آواره‌ی خیابان‌ها می‌شود، از روی ناچاری یک مؤسسه‌ی مربوط به امور ازدواجیّه راه انداخته و ینگه، مشاطه، پیغام‌رسان عاشقان و... شده‌اند!

دیگر کم کم دارم از دست این فردوسی جوش می‌آورم. این جناب حکیم که عقیده دارد رومی‌ها از هزار سال پیش از میلاد حضرت عیسی(ع) مسیحی بوده‌اند و صلیب‌ داشته‌اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی‌ها ـ یونانی‌ها ـ می‌داند! صفحه‌ی 833 را بخوانید و ببینید چه طور یونانی‌های بدبخت را یهودی کرده است، در حالی که آن بی‌چاره‌ها در روزگار اسکندر معتقد به «زئوس» و «خدایان اولمپ» بودند. ولی شاید فردوسی هم راست می‌گوید. چون اگر اسکندر و لشکریانش یهودی ـ صهیونیست ـ نبودند، پس چرا به ایران حمله کردند؟ شاید هم «بعثی» بوده‌اند و فردوسی از ترس خلیفه‌ی بغداد این مسأله را سانسور کرده است!

به نظر می‌رسد این ایران باستان یک در و پیکر حسابی نداشته و هر کسی که از عمه‌اش قهر می‌کرد، می‌توانست بیاید و کشوری به این بزرگی و با آن همه افتخارات را در عرض ایکی ثانیه و سه سوت فتح بکند. وگرنه چه طور ممکن بود آدم خنگی مثل اسکندر بتواند به یک کشور در و پیکردار پیروز بشود؟ این بابا آن اندازه کم‌حواس است که با وجود این که در جنگ با دارا، فیل را دیده بود، ولی باز در جنگ با «خفور» ـ شاه هند ـ می‌پرسد که فیل چه شکلی است؟!

همین اسکندر که در 843 خنگی خودش را لو داده، در 846 هم که می‌خواهد از بصره به مصر برود، سوار کشتی می‌شود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد؛ در حالی که اگر پیاده می‌رفت خیلی زودتر می‌رسید.

این اسکندرخان 350 سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی می‌کرده است. اما در 852 می‌بینیم که به «دین مسیحا» سوگند می‌خورد. خواهش می‌کنم شما قضاوت بکنید. یک آدم اگر خنگ و کودن و ببو و غیره نباشد، چه طور به چیزی قسم می‌خورد که تازه قرار است 350 سال بعد به وجود بیاید؟ خوشبختانه این قسم را فردوسی نخورده است، وگرنه ممکن بود متهم به بی‌اطلاعی باشد!

کاش یک نفر از ماها در زمان اسکندر یا روزگار فردوسی حضور داشتیم و در مورد اسکندر کمی تحقیق می‌کردیم. اصلاً دارا کار خیلی اشتباهی کرده که دختر مثل دسته گل خودش ـ روشنک خانم ـ را بدون تحقیقات کافی به اسکندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یک مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کرد، بهتر می‌شد. مثلاً از او می‌خواست که شش دانگ از طبقه‌ی سوم کشور روم را پشت قباله‌ی روشنک خانم بیندازد. اگر بنده بودم حتی خاله‌ی 75 ساله‌ام را هم به اسکندر نمی‌دادم. ظاهراً این آدم از «کودکان خیابانی» است و جا و مکان معینی ندارد، شاید هم تحت تعقیب است و می‌خواهد رد گم بکند. در سال 857 می‌خوانیم که او که تازه یکی ـ دو روز است هندوستان را فتح کرده، یک دفعه از «اندلس» ـ جنوب اسپانیا ـ سر درمی‌آورد و بلافاصله، در یک چشم زدن به شهر «برهمن» می‌رود و...

قبلاً اشاره کردیم که فردوسی ادعا کرده که یک کتاب مربوط به شش هزار سال پیش را مطالعه کرده که داستان‌های شاهنامه را در آن نوشته بودند. از معجزات این کتاب شش هزار ساله هر چه بگویم باز هم کم است. یکی این که در زمانی نوشته شده که هنوز خط اورارتویی و خط آرامی و میخی هم اختراع نشده بوده، ولی کتاب مورد نظر به الفیای نسخ عربی ـ فارسی به نگارش درآمده است که فردوسی بتواند بخواند. واقعاً کتاب هم کتاب‌های قدیم که برای خودشان مرام و معرفت داشتند و ملاحظه‌ی سواد و معلومات خواننده را می‌کردند. در ضمن، بعد از اختراع خط هم مردم روی تخته سنگ‌ها می‌نوشتند، ولی این یکی به صورت کتاب درآمده است!

این که عرض می‌کنم آن کتاب اعجاز کرده، ادعای همین طور الکی و کشکی و کتره‌ای و غیره نیست. کدام کتاب تاریخ را سراغ دارید که وقایع چهار ـ پنج هزار بعد را هم در خودش داشته باشد؟ رویدادهای دوره‌ی ساسانیان، حدود چهار هزار سال بعد از چاپ کتاب کذایی اتفاق افتاده‌اند، ولی فردوسی همه‌ی آنها را در همان کتاب شش هزار سال پیش مطالعه فرموده است. پس درست گفته‌اند که «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» یعنی آن کتاب چون خیلی پیر بوده، توانسته است رویدادهای چهار ـ پنج هزار سال بعد را هم ببیند. در هر حال، نباید چنین تصور بکنیم که فردوسی ـ زبانم لال ـ اهل چاخان‌بازی بوده است.

در صفحه‌ی 892 «اردشیر ساسانی» از دست «اردوان پنجم اشکانی» فرار می‌کند. او که می‌خواست از اصفهان به سمت «پارس» برود، از یک «دریا» می‌گذرد!

حالا دیدید ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و موشک فضاپیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یک دریای بزرگ هم داشتند که قابل کشتی‌رانی بود؟ به نظر می‌رسد این دریاها را، بعدها دشمنان زبون غارت کرده و برده و خورده‌اند. وگرنه، فردوسی بزرگ که دروغ نمی‌گوید. مرگ بر این دشمنان زبون و متجاوز و برانداز و غیره که به آب شور دریا هم رحم نمی‌کنند. درست مثل زمان ما که همان دشمنان پلید، آب دریاچه‌ی «ارومیه» را به غارت می‌برند و برای ما فقط «نمک» باقی می‌گذارند. وگرنه مسؤولان محترم آذربایجان‌غربی و آذربایجان‌شرقی که در مورد کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه بی‌خیالی و بی‌اعتنایی نکرده‌اند و شب و روز مجدانه تلاش می‌کنند که هر طوری که شده، لااقل به اندازه‌ی نیم یا یک لیتر به آب شور این دریاچه اضافه بکنند!

در ضمن، به علاقه‌مندان ارزهای خارجی و به صرافی‌ها و ارز فروشی‌های سر چهارراه‌ها مژده می‌دهم که فردوسی در صفحه‌ی 949 شاهنامه، یک نوع ارز معتبر به نام «دینار رومی» معرفی کرده است که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد!

و اما صفحه‌ی 955 را بخوانید و ببینید که در ایران قدیم چه اتفاق‌های جالبی می‌افتد. مثلاً می‌نویسد:

جهــانـدار بــُرنا زگیـتی بــرفت                 بر او سالیان بر گذشته دو هفت

نبـودش پسر، پنج دختـرش بود                یکی کهتـر از وی، برادرش بـود

شاه ایران جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و از دنیا می‌رود، در حالی که طفلک بی‌چاره فقط «دو هفت» ـ 14 ـ سال داشته است. در این حال، همین شاه پنج دختر داشته و بدون پسر بوده و به ناچار، برادر کوچکترش مجبور است به جای او شاه بشود!

شاه نوجوان 14 ساله ازدواج کرده بود و پنج دختر هم داشته است. یعنی فوق فوقش، باید در 9 سالگی زن می‌گرفت. در حالی که در زمان ما، جوانان 29 ساله هم جرأت نمی‌کنند زن بگیرند. واقعاً راست گفته‌اند که مرد هم مردهای قدیم!

جداً شانس آورده‌ایم که این شاه نوجوان در 14 سالگی مرده است. چون اگر تا 80 سالگی زنده می‌ماند، همه‌ی ایران را پر از دخترهای خودش می‌کرد و آن وقت معلوم نبود برای این همه دختر، از کجا باید شوهر می‌آوردیم. در هر حال، جوان‌های امروزی بخوانند و به سر غیرت بیایند، البته نه آن اندازه غیرت که در 14 سالگی صاحب پنج دختر بشوند. یادشان باشد که در 14 سالگی و بعد از آن هم «یکی خوب است، دو تا بس است»، «فرزند کمتر، زندگی بهتر» حتی اگر در 9 سالگی ازدواج کرده باشی!

به عقیده‌ی بنده، این نوجوان 14 ساله به خودش ظلم کرده، چون با وجود همسر و پنج تا دختر، دیگر نمی‌توانستند در اعلامیه‌ی مجلس ترحیم‌‌اش عبارت «نوجوان ناکام» بنویسند. در واقع اصل این است که در مورد او از عبارت «بزرگ خاندان» استفاده بشود. حالا اگر کسی هم ایراد بگیرد که چه طور ممکن است یک نوجوان در 14 سالگی پدر پنج دختر بشود، به عقیده‌ی بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست، چون در مملکتی که وسط راه اصفهان به شیراز آن یک دریای بزرگ باشد، بچه‌ی صغیر هم می‌تواند در صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب کار اینجا است که فردوسی ننوشته که این طفل صغیر، دخترهایش را هم شوهر داده بود یا نه؟!

در کتاب حکیم فردوسی، شاهان دست به هر غلط‌کاری می‌زنند که البتّه از آنها همین انتظار را هم داریم ولی اشکال کار اینجا است که دراینجا «موبدان» هم یک عقل درست و حسابی ندارند. آن همه فیلسوف و دانشمندان نجومی و هندسی و غیره از همه جای جهان جمع می‌شوند و در صفحه‌ی 957 از یزدگرشاه خواهش می‌کنند که پسرش «بهرام» ـ «بهرام گور» ـ را به آنها بسپارد که درست تربیت بکنند که درس بخواند و «آدم» بشود که شاید فردا در یک جایی هم استخدام شد، در این میان «نعمان‌بن منذر» هم می‌دود وسط حرف بزرگترها و می‌گوید که: ما «سواریم و گُردیم و اسب افکنیم، کسی را که دانا بُوَد، بشکنیم»! آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می‌کنند که پسرش را به این عرب بسپارد که او را بزرگ بکند. پس تکلیف «علم بهتر است یا ثروت» چه می‌شود. یعنی آن همه فلسفه، دانش‌های ستاره‌شناسی، ریاضی و... به اندازه‌ی یاد گرفتن یک «اسب افکندن» ارزش ندارد؟ حالا اگر آن فیلسوف‌ها و دانمشندها از یک مدرسه‌ی «غیرانتفاعی» یا «دانشگاه آزاد» می‌آمدند، آدم می‌توانست خودش را قانع بکند که حتماً موبدان می‌دانستند که فقط پول می‌گیرند و مدرک صادر می‌کنند و سواد درست و حسابی یاد نمی‌دهند! شاید هم موبدان می‌دانستند که با سواد و مدرک و امثال اینها، آدم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمی‌کنند، در حالی که آدم «اسب افکن» می‌تواند در آینده شاگرد یک «بنگاه معاملات ملکی» بشود و یا سر چهارراه بایستد و کوپن بخرد و سیگار بفروشد و...! تازه، مگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان «شاه» در ایران، آدم حتماً باید درس بخواند؟ هیچ هم این طور نیست. همه‌ی ما اشخاص محترم و پرتلاش و افتخارآفرینی را می‌شناسیم که در همه‌ی عمرشان یک بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته‌اند، ولی هم مدرک «دکترا» دارند و هم به عالی‌ترین مقام‌ها رسیده‌اند و کلی هم از ملت طلبکار هستند!

به عقیده‌ی بنده باید به حضرت فردوسی در درس‌های جغرافی و تاریخ، یک نمره‌ی «شعبان‌خانی»، مثلاً 200، 500 یا هزار داد. در صفحات 958 و 959 می‌خوانیم که نعمان‌بن منذر اهل کشور «یمن» بود. در حالی که همه‌ی دنیا به اشتباه فکر می‌کنند که این آدم فرمانروای «حیره» ـ در فاصله‌ی میان ایران و عربستان ـ بود. در ضمن، کشور یمن و شهر «کوفه» همسایه‌های دیوار به دیوار هم هستند!

در صفحه‌ی 965 شاه یزدگرد در «نیشابور» است و مثل بچه‌ی آدم برای خودش می‌گردد و حال می‌کند که یک دفعه یک رأس «اسب» از «دریا» بیرون می‌آید و می‌زند و شاه را می‌کشد، یعنی در واقع او را ترور می‌کند!

حالا اگر شما در نزدیکی نیشابور دریایی نمی‌شناسید و یا برایتان معما است که این چه جور اسبی بوده که در داخل دریا زندگی می‌کرده و چه مرضی داشته که از آب بیرون آمده و یک جفتک محکم به دهان یاوه‌سرای یزدگرد کوبیده و او را کشته، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفاً به گیرندگان خودتان دست نزنید و بخصوص آنتن خودتان را حرکت ندهید. اشکال از ایران باستان است که با آن همه شکوه و عظمت و پرافتخاری، هیچ مورد و هیچ چیز درست و حسابی نداشته است!

در صفحه‌ی 969 بهرام و «منذر» ـ این بابا اول «نعمان‌بن منذر» بود و در فاصله‌ی 11 صفحه از کتاب، نامش هم ابتر شد! ـ می‌خواهند از یمن به «تیسفون» بیایند، اما سر راهشان از «جهرم» رد می‌شوند. بدون این که عقل‌شان برسد که تیسفون در نزدیکی بغداد است و اصلاً نباید و لازم نیست از جهرم به آنجا رفت! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته است که آمدند و از توکیو، پکن، مسکو، لندن، نیویورک و سیدنی رد شدند و به جهرم رسیدند و تازه یادشان آمد که باید سری هم به ژوهانسبورگ بزنند که از آنجا وارد تیسفون بشوند!

جریان رأی‌گیری مربوط به انتخابات برای تعیین «بهرام گور» به عنوان شاه ایران در صفحه‌ی 971 هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه‌ی این انتخابات، فردوسی می‌فرماید:

زپنجاه بـاز آفـریدند سی                   زایرانی و رومی و پارسی

ملاحظه می‌فرمایید؟ برای انتخاب شاه در ایران، عده‌ای هم از «روم» آمده و رأی داده‌اند و نیز، فردوسی یک بار «ایرانی» و یک دفعه هم «پارسی» آورده است!

مثل این که انتخابات در سرزمین پرافتخار ما، سابقه‌ای بسیار دیرینه و درخشان دارد. اما ظاهراً، در آن روزگار عقل کاندیداها نمی‌رسید که چند تا اتوبوس و مینی‌بوس کرایه بکنند که هم روستایی‌ها و هم‌ولایتی‌هایشان را از ایلات و روستاها به شهر بیاورند و به یک دست چلوکباب مهمان بکنند که آنها هم در شهر به اینها رأی بدهند و بعدازظهر هم برای شرکت هر چه باشکوه‌تر در انتخابات، به روستای خودشان برگردند و یک رأی، شاید هم بیشتر نیز، در آنجا به صندوق بریزند و تکلیف خود را ادا نمایند. بلی، جناب بهرام اینها را بلد نبوده و به همین خاطر، رفته و از «روم» آدم‌ها را آورده که برایش رأی بدهند. لابد برای چلوکباب‌ ناهار رأی‌دهنده‌ها هم از گوشت «گورخر» استفاده کرده‌اند، چون بهرام عاشق شکار «گورخر» بود. البته جای شکرش باقی است، چون در زمان ما و در بعضی جاها نه‌تنها گوشت گوسفند و گاو، بلکه گوشت همان گورخر را هم در رستوران‌ها کباب نمی‌کنند، بلکه از گوشت...!

و اما این که حکیم فردوسی در این بیت یک بار «ایرانی» و یک بار هم «پارسی» آورده، معلوم می‌شود در کشور افتخارآفرین و شکوهمند و غیره‌ی ما، آن زمان‌ها بعضی‌ها دست به تقلب در انتخابات می‌زدند و دوبار، هر بار با یک شناسنامه‌ رأی می‌دادند، البتّه هنوز تحقیقات باستان‌شناسان روشن نکرده است که در آن زمان هم با شناسنامه‌ی اشخاص «مرده» رأی می‌دادند یا نه!

در صفحه 1040 بهرام و دختر شاه می‌خواهند از هندوستان به سمت ایران فرار بکنند. اینها در مسیر فرار، از یک دریا می‌گذرند!

بنده جرأت نمی‌کنم به شاه هندوستان اتهام بزنم که لابد یا معتاد بوده و یا زنش را طلاق داده بوده و در نتیجه، دخترش «فراری» شده است. متأسفانه مطبوعات کثیرالآگهی زمان ساسانی هم نخواسته‌اند که به خاطر بالا بردن تیراژ خودشان، با این دختر فراری مصاحبه بکنند و بعدش هم درس اخلاق به خانواده‌ها بدهند و...

سؤالی که بنده دارم این است که چرا شاهان و پهلوانان ایران باستان این همه اصرار دارند که در همه جا از «دریا» عبور بکنند؟ بی‌انصاف‌ها به جای این که تابستان‌ها در شهرهای کنار دریا «سمینار» و «همایش» و این جور چیزها برگزار بکنند که میلیون‌ها تومان ـ البته در اصطلاح فردوسی، میلیون‌ها درم ـ بگیرند، می‌آیند و از دریا رد می‌شوند. مگر بهرام و دختر شاه، نمی‌توانستند مثل بچه‌ی آدم، از راه خشکی به ایران بیایند. سلطان محمود غزنوی 17 بار به هندوستان لشکر کشید و آنجا را غارت کرد و حتی یک بار هم رنگ دریا را ندید. معلوم می‌شود هندوستان فردوسی با هندوستان محمود غزنوی، تومانی هفت صنار تفاوت معامله داشته است!

اگر اهل عمران و آبادانی و علاقه‌مند به توسعه‌ی پایدار هستید، لطفاً صفحه‌های 1050 و بعد از آن را بخوانید. نوشته است که «پیروز شاه ساسانی» دو شهر ساخت که اسم یکی را «ری» و نام دیگری را «اردبیل» گذاشت.

البتّه فردوسی عزیزمان در شاهنامه و در داستان مربوط به زمان «کاووس» نام «ری» را آورده و بعدها، چندین بار هم تکرار کرده است. نام شهر «اردبیل» را هم در داستان‌های مربوط به «کیخسرو» خوانده‌ایم. حالا هم اگر در مورد ساخت این دو شهر توسط «پیروز شاه» صحبت می‌کند، فکر نکنید که در کشور تاریخی و شکوهمند و سرفراز ما، از شهرهای ری و اردبیل، هر کدام را دو تا داریم. بلکه بهتر است به دور و بر خودتان نگاه بکنید و ببینید که در زمان ما هم، خیلی از طرح‌ها و پروژه‌ها، چند بار و هر بار به یک مناسبتی، طی مراسم باشکوهی افتتاح و راه‌اندازی شده‌اند و اخبارشان را از طریق رسانه‌های گروهی دیده، شنیده و خوانده‌ایم. فکر می‌کنید مسؤولان پرتلاش، فداکار و سختکوش ایران باستان، به اندازه‌ی مسؤولان فعلی زرنگ نبودند؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:26  توسط حمیدآرش آزاد

 

 

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 6

 

در 1064 آمده است که «قباد ساسانی» از اهواز تا پارس، یک شهرستان و یک بیمارستان ساخت و نام آنها را «اران» گذاشت و حالا (در زمان فردوسی) عرب‌ها به آن «حران» می‌گویند. پس با این حساب، در زمان فردوسی شهر «حران» در جایی وسط اهواز و پارس بوده و بعدها ـ به هر دلیل ـ به طرف‌های سوریه و امثال آن تبعید شده و یا به دلیل معتاد شدن شاهان ایران، از خانه فراری شده و به شامات پناه برده است. شاید هم مسأله‌ی «فرار شهرها» در آن زمان به جای «فرار مغزها» عمل می‌کرده است!

در 1071 شاه «کسری» ـ «انوشیروان» ـ ایران را به چهار بخش تقسیم می‌کند. بخش اول «خراسان» است، بخش دوم «قم و اصفهان» و بخش سوم «پارس و اهواز و مرز خزر»! حالا بگذریم از این که خیلی از مناطق ایران در این تقسیم‌بندی فراموش شده‌اند، این «پارس و اهواز و مرز خزر» چه طور توانسته‌اند یک جا جمع بشوند و تشکیل یک استان را بدهند؟ درست است که در زمان ما هم، شهرهای ایران یکی ـ یکی تبدیل به استان می‌شوند، ولی بنده تا حالا ندیده‌ام یک مسؤول محترم رده بالای کشوری، ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس منتقل بکند. ساحل دریا، پسر باجناق آدم نیست که بشود به عنوان استاندار به یک ایالت و یا به عنوان سفیر به یک مملکت دیگر فرستاد، این یکی فرق می‌کند!

به عقیده بنده، یک فرد تا زمانی که شاهنامه‌ی فردوسی را نخواهنده، هیچ چیزی از علم تاریخ و قرو قاتی کردن آن نمی‌داند و حتی نمی‌تواند رویدادها و واقعیت‌های زمان خودش را خراب بکند، چه رسد که زورش به صدها سال جلوتر برسد.

واقعاً اگر می‌خواهید به آن درجه از دانش و تخصص برسید که همه چیز را قاتی بکنید و یک آش شله‌ی قلمکار به وجود بیاورید، حتماً اول کتاب حکیم توس را بخوانید و بعد دست به اقدام بزنید. مثلاً ایشان در 1202 می‌نویسد که در زمان «هرمز» ـ شاه ساسانی ـ لشکری از خزر آمده بود. تعداد این لشکر به اندازه‌ای زیاد بوده که از «ارمینیه» تا اردبیل، پر از لشکر شده بود و نام فرماندهان این لشکر هم «عباس» و «حمزه» بود!

بفرمایید. لشکر از قوم «خزر» است، قومی که در آن روزگار بت‌پرست بودند. در ضمن، فاصله‌شان با عربستان به اندازه‌ای زیاد بود که در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند نام‌هایی مانند «عباس» و «حمزه» را ـ که نام‌هایی عربی بودند ـ بشنوند. زمان هم، زمان پیش از ظهور اسلام است. یعنی هنوز بیشتر از 40 سال مانده تا مسلمانان حرکت به سمت شمال و شمال شرقی و شمال غربی عربستان را آغاز بکنند. در واقع، هنوز پیامبر اکرم (ص) به پیامبری مبعوث نشده است که بگوییم پای بعضی عرب‌ها به سرزمین خزرها هم رسیده است. اما فردوسی به اندازه‌ای برای پیروز شدن عرب‌ها به سایر اقوام عجله دارد که تاریخ را نیم قرن جلوتر می‌کشد!

در صفحه‌ی 1328 در داستان مربوط به «خسرو پرویز» سرداری به نام گستهم در خراسان است که می‌خواهد به «گرگان» برود. جالب است. این آدم از خراسان حرکت می‌کند و از «ساری» و «آمل» می‌گذرد و به «گرگان» می‌رسد. این کار درست به این می‌ماند که یک نفر بخواهد از «قم» به «تهران» بیاید آن وقت ما بگوییم که او در سر راه خود، از اصفهان و شیراز و بوشهر رد شد و به تهران رسید! حال می‌کنید از این تاریخ معتبر و دقیق؟!

در صفحه‌ی 1337 و در داستان مربوط به نامگذاری «شیرویه» جناب فردوسی می‌فرماید که «نبود آن زمان رسم بانگِ نماز» در حالی که همین فردوسی در داستان‌های مربوط به زمان پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و... نوشته است که آنان نماز می‌گزاردند.

حیف که حکیم فردوسی بزرگتر ما است و ادب اجازه نمی‌دهد از او انتقاد بکنیم. وگرنه جا داشت از این حکیم بپرسیم که چه دشمنی با «خسروپرویز» و «شیرویه» داشته که این بدبخت‌ها را متهم به «بی‌نمازی» کرده است؟ نکند علاوه به «خسرو»، «شیرویه» و «فرهاد» خود جناب فردوسی هم خاطرخواه «شیرین» بوده و برای همین، رقیبانش را متهم به ترک صلات می‌کند؟! اگر او هم عاشق شیرین ‌خانم بوده، پس ما شانس آورده‌ایم که مثل فرهاد، تیشه را به سر خودش نکوبیده، چون در آن صورت ما بدون شاهنامه می‌ماندیم و نمی‌توانستیم به چیزی افتخار بکنیم. جداً زنده باد فردوسی که این اندازه زرنگ بوده که خودکشی نکرده است.

در صفحه‌ی 1375 و در مورد توبه‌ی خسروپرویز می‌خوانیم:

چـو آن جامه‌ها را بپوشید شاه                     به زمزم همی توبه کرد از گناه

ما در خود تبریز یک «استخر و سونا» به نام «زمزم» داریم. ولی بنده که از چندین سال پیش مشتری آنجا هستم، هیچ وقت خسروپرویز را ندیده‌ام. اما معلوم می‌شود این خسروپرویزخان، یک شخصیت خیلی اهل اخلاق و اصول و ارزش‌ها بوده که با لباس ـ جامه‌ها ـ وارد «زمزم» شده است که کلیه‌ی شؤونات و اخلاقیات را رعایت کرده باشد. شاید هم به این دلیل با لباس آمده که روی تن و بدنش «خالکوبی» داشته، چون در ورودی استخر نوشته‌اند که ورود افراد دارای خالکوبی ممنوع می‌باشد! فکر می‌کنم همین طور بوده، چون خسروپرویز از یک طرف آدم گردن‌کلفت و لات مسلکی بوده و از طرف دیگر، عشق شیرین خانم را هم در دل داشت و امکان ندارد که عکس آن علیا مخدره را به بازوها و سینه‌اش خالکوبی نکرده و شکل یک قلب و یک تیر را هم ترسیم نکرده باشد. بی‌چاره فرهاد که اگر می‌خواست خالکوبی بکند، باید شکل یک کوه بیستون، یک کله و یک تیشه را می‌کشید!

اگر هم منظور فردوسی از «زمزم» همان چاه معروف مکه بوده، باید به خسروپرویز ایوللا گفت که در صدر اسلام، یواشکی به مکه رفته و حاجی شده است آن هم بدون این که مسلمان بشود! لابد برای این پنهانی رفته که بعد از برگشتن، مهمانی ندهد. حق هم داشته، با این قیمت خیلی بالای گوشت، برنج و...، و با این وضع غذاخوری‌ها، حتی شاه هم که «گنج بادآورده» داشته نمی‌توانسته از عهده‌ی مخارج بربیاید!

در هر حال، بنده عقیده‌ی واثق دارم که در این مورد هم، مثل همه‌ی موارد دیگر، فردوسی اشتباه نکرده است. پس لطفاً به گیرنده‌های خود دست نزنید!

و اما در مورد زنان شاهنامه، آدم واقعاً نمی‌داند قسم‌های جناب فردوسی را باور بکند و یا آن همه دم خروس را که بدجوری هم بیرون می‌زنند.

به داستان هر کدام از این خانم‌ها که می‌رسیم، در اول کار می‌بینیم که فردوسی از عفت و حیا و پوشیدگی آنان صحبت می‌کند و می‌گوید که «در پرده» بوده‌اند ودر همه‌ی عمر، چشم هیچ محرم و نامحرمی به آنها نیفتاده و...

حتی خانم «منیژه» ـ صبیّه‌ی عفیفه‌ی افراسیاب، پادشاه توران ـ می‌گوید:

منیژه منم، دُخت افراسیاب                  بـرهنه نـدیـده تنـم آفتـاب

که البتّه بنده با توجه به عملکرد این خانم و تحقیق و تفحص در مورد اخلاق و رفتار و غیره‌ی او، عقیده دارم که باید می‌گفت:

منیـژه منـم، دُخـت افــراسیاب             زبی‌شوهری شد، دل من کباب!

بلی. جناب فردوسی از پوشیدگی و نامحرم‌گریزی و پس پرده‌نشینی دخترهای شاهنامه صحبت می‌کند، ولی خیلی زود مشت حکیم باز می‌شود و بند را آب می‌دهد. چون حتی مردهای لشکرهای چندین کشور بیگانه، وصف تک تک اعضای تن و بدن این علیا مخدره‌‌ها را می‌کنند. اگر هم باور ندارید، برگردید و داستان‌های زال و رودابه، رستم و تهمینه، کاووس و سودابه، بیژن و منیژه و... را بخوانید.

تازه، خود این دخترها هم، خانه‌ی پدرهای خودشان و حتی کتاب ارزشمند شاهنامه را تبدیل به لانه‌ی فساد کرده‌اند. رودابه به زال پیغام می‌فرستد و او را به اتاق خودش دعوت می‌کند و به اندازه‌ای شوق و شور دارد که پیشنهاد می‌کند زال راه‌پله را ول بکند و کمند را هم کنار بگذارد و گیسوهای او را بگیرد و خودش را تا طبقه‌ی دوم خانه بالا بکشد!

تهمینه در موقعیتی به سراغ رستم می‌آید که بنده جرأت نمی‌کنم دوباره آن را بنویسم و تکرار بکنم. منیژه، سودابه و دیگران هم که بدتر!

حالا اگر دختر امروزی جرأت به خرج بدهد و با یک پسر غریبه سلام و علیک ساده‌ای هم بکند، از طرف پدر و برادر خودش و دیگران چنان تنبیهی می‌بیند که...!

بنده عقیده دارم دخترهای شاهنامه، همگی مشتری پر و پا قرص برنامه‌های کانال‌های ماهواره‌ای امریکایی و اروپایی، آن هم کانال‌های خیلی خیلی بد بودند که می‌توانستند این قبیل اداهای زشت و منکراتی را یاد بگیرند و مرتکب بشوند. البته چون اینها اغلب شاهزاده و پولدارر بودند، می‌توانستند از ریسیورها و دیش‌های پیشرفته‌تر و همچنین از کانال‌های کارتی هم استفاده بکنند!

لابد تا اینجا شاهد بوده‌اید که بنده همه جا از شاعر و اندیشمند بسیار بلندپایه و ارجمندمان ـ جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی ـ تعریف و تمجید کرده و سپاسگزار ایشان بوده‌ام که تاریخ پرافتخار ما را به نظم کشیده و به جهانیان ثابت کرده است که سرزمین دلاورپرور ایران، چه زنان و مردان اخلاق‌پرست، پرعصمت، سرفراز، درستکار و غیره‌ای داشته است و باید هم از این حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره تقدیر به عمل بیاید.

اما گلایه‌ای هم از محضر ایشان دارم. همه‌ی جهانیان می‌دانند که دوران «هخامنشی» یک دوره‌ی افتخارآفرین از تاریخ کشورمان است. در آن برهه‌ی حساس، سرنوشت‌ساز و غیره است که «کمبوجیه» ـ پسر برومند و نورچشمی «کورش کبیر» ـ به مصر می‌رود و ضمن حملات بشردوستانه به آن سرزمین تاریخی، شخصاً و با استفاده از شمشیر خودش، می‌زند و یک رأس «گاو» را می‌کشد، بدون این که از متخصصان خارجی و از منابع بیگانه کمک گرفته باشد. بعد از او هم «خشایارشا» ـ فرزند فرهیخته، نخبه و غیره‌ی «داریوش کبیر» ـ به یونان حمله‌ور می‌شود و ضمن بسیاری عملیات دانشمندانه، خردمندانه و غیره، دستور می‌دهد 12 هزار ضربه شلاق به دریا بزنند تا آدم بشود! پس چرا حکیم فردوسی این رویدادهای سرنوشت‌ساز و سرفرازی‌ آفرین و افتخارآفرین را در شاهنامه ذکر نکرده است تا ما به جهانیان مباهات بکنیم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:25  توسط حمیدآرش آزاد

ارسال شده در سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷ ساعت: ۰۰:۳۰ توسط مدیر سایت

 

  

http://w3.naria.ir/view/14.aspx?id=561 

 

لینک مطلب: 

 

http://purpirar.blogsky.com/pages/fersowsis_Faults/ 

 

مرجع: 

 

http://purpirar.blogsky.com/pages/l/ 

منبع:http://nicemax.blogsky.com/1391/02/15/post-17/

شاهنامه فردوسی یا چرندیات فردوسی=«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» – قسمت اول---نوشته شده توسط: ا

خیال می‌کنید شماها نوبرش را آورده‌اید که در روزگارتان، آدم‌هایی که حتی دیپلم هم ندارند، در عرض پنج ـ شش ماه تلاش‌های صادقانه و شبانه‌روزی، یک دفعه مدرک «دکترا» می‌گیرند و بعدش به مقام‌های خیلی خیلی بالا می‌رسند و…؟

 

خوشبختانه تاریخ چنان پرافتخاری داریم که در آن، همه چیز پیدا می‌شود. عین بازار مکاره و بازار شام اسبق و سابق و بازار سیاه و آزاد و غیره‌ی فعلی. مثلاً جناب «ابوالقاسم فردوسی طوسی» که ظاهراً آن دیپلم کذایی را هم نداشته و از جغرافی، تاریخ، حساب و… چیزی نمی‌دانسته، یک دفعه تبدیل به «حکیم» می‌شود، سر از مرکزهای حکومتی درمی‌آورد و «شاهنامه» هم می‌نویسد.

اگر این گفته‌ی بنده را هم «نشر اکاذیب»، «تشویش اذهان عمومی»، «ریختن آب در آسیاب خلیفه‌ی عباسی»، «جاسوسی به نفع رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی» و چیزهایی از این قبیل حساب می‌کنید و قصد «ممنوع‌القلم»، «مهدور الدم» و غیره کردن بنده را دارید، اجازه بدهید برای دفاع از خود، مثال‌ها و دلایل محکمه‌پسندی را از کتاب وزین «شاهنامه‌ی فردوسی ـ چاپ مسکو» تقدیم حضورتان بکنم. خوب، پس بفرمایید:

«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی ۳۱ می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است!

در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ فرض کنیم «محمود غزنوی» دارای یک «حکومت منزوی» بوده و با خیلی از کشورها روابط دیپلماتیک نداشته است، ولی لااقل مثل «بوش» بیشتر از ۱۷ بار به هندوستان لشکر کشیده و همچنین برای برقراری روابط حسنه، با «ری» می‌خواست که به آنجا سفر بکند ولی بانویی که بر آن منطقه حاکم بود دماغ او را سوزاند. فردوسی دست کم می‌توانست از شاه محمود یک سری اطلاعات محرمانه در مورد البرز و هندوستان بگیرد و جای هر کدام را بداند!

این عنصر مشکوک و حکیم‌نما، یکی ـ دو صفحه‌ی بعد، مذبوحانه تلاش می‌کند این عقیده‌ی انحرافی و توطئه‌آمیز را تبلیغ بکند که پرچم ایران در زمان «فریدون»، از سه رنگ سرخ، زرد و بنفش تشکیل یافته بود.

اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و… در صفحه‌ی ۳۴ همین شاهنامه‌ی چاپ مسکو آمده است که فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد. واقعاً خانم «فرانک» ـ مادر فریدون ـ خیلی شانس آورده بود که در آن زمان قانون «از کجا آورده‌ای» تصویب نشده بود. وگرنه، با رعایت شؤونات و اصول و غیره، یقه‌اش را می‌گرفتند و او را به مراکز ذی‌صلاح می‌کشاندند و در مورد آن دو پسر، تحقیق و تفحص کافی می‌کردند که ببینند در حالی شوهر ندارد، چه طور صاحب دو بچه شده است؟ بدبختانه در آن زمان، سازمان بازرسی و سایر سازمان‌ها و نهادهای ضروری هم دایر نشده بودند. فکر می‌کنم اگر بودند، به مادر فریدون بیشتر سخت می‌گرفتند، زیرا که او هم در نوع خود یک «دانه درشت» بود که دو پسر «باد آورده» داشت! ای کاش خلافکاری‌های فردوسی تنها در این قبیل موارد خلاصه می‌شد. ولی معلوم نیست چه روابط مشکوکی با نیروهای بیگانه‌ی اشغال‌کننده‌ی عراق داشته که، جغرافیای این کشور دوست و برادر ـ دشمن بعثی صهیونیستی سابق ـ را هم می‌خواهد به سود استکبار جهانی تغییر بدهد و به قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر خدشه وارد نماید. او در ادامه‌ی نشر اکاذیب خود ادعا می‌کند که «اروندرود» در اصل نام رودخانه‌ی «دجله» است و شهر «بغداد» نیز در زمان فریدون وجود داشته است. (صفحه‌ی ۳۵)

حال باید از این عنصر حکیم‌نما پرسید که مگر اروندرود در حق او چه بدی کرده که می‌خواهد آن را به مرکز بغداد منتقل بکند و یقه‌اش را به دست اشغالگران امریکایی و انگلیسی و تروریست‌های القاعده بدهد؟

در صفحه‌ی ۳۵ می‌خوانیم که فریدون و سپاهیانش که می‌خواهند به ایران بیایند. از دجله رد می‌شوند و به بیت‌المقدس می‌آیند که خودشان را به ایران برسانند!

بی‌چاره فریدون، عوض این که با یکی از این تورهای مسافری بیاید که راه را میان‌‌بر می‌زنند که یک وعده شام کمتر به مسافر بدهند و یک شب کمتر در هتل اقامت بکنند، آمده و اختیارش را داده دست فردوسی که از قرار معلوم دست چپ و راست خودش را هم درست تشخیص نمی‌داده است. تازه، حضرت آقا را «حکیم» می‌دانند، در حالی که هر بچه دبستانی هم می‌داند که از دجله تا ایران چندان راهی نیست و هیچ لزومی ندارد که فریدون یتیم بدبختی و غریبه، لقمه را سه بار دور سر و گردنش بچرخاند و توی دهانش بگذارد. آدم، دلش به حال این پان ایرانیست‌ها می‌سوزد که ازبس میوه ندیده‌اند، به «سنجد» «قاقا» می‌گویند و این آدم را «حکیم» می‌دانند!

 

بعضی جاسوس‌ها هستند که «دوجانبه» نامیده می‌شوند و به هر دو طرف دعوا «اطلاعات» می‌دهند. ظاهراً در دعوای میان فریدون و «ضحاک» هم، جناب حکیم فردوسی دو دوزه‌بازی کرده، ولی مانند این دلال‌های «آژانس‌ مسکن» یا «بنگاه معاملات ملکی» و یا «اطلاعات املاک» به هر دو طرف آدرس غلط داده است. چون در صفحه‌ی ۳۸ هم می‌خوانیم که ضحاک برای پیدا کردن فریدون و کشتن او، عازم هندوستان می‌شود. سواد جناب فردوسی را عشق است که…!

ظاهراً جناب فردوسی در حساب هم به اندازه‌ای ضعیف است که تفاوت بین عددهای «یک» و «هفت» را هم درست تشخیص نمی‌دهد. مثلاً در زمان ضحاک و فریدون که هنوز کره‌ی زمین تقسیم نشده بود و همه جا به «ایران» تعلق داشت، از «هفت کشور» صحبت می‌کند! با همه‌ی ادعاهای گنده گنده‌ای که در مورد پیشرفت دانش و فرهنگ در آن روزگار می‌کنیم، جناب فردوسی اصلاً نمی‌دانسته که «دماوند» یک از قله‌‌های رشته‌کوه البرز است. تازه، فریدون، ضحاک را در کدام غار دماوند زندانی کرده است؟ چرا نام آن غار معروف را نمی‌آورد؟ حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی ۴۶ می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده ـ که به قول خود فردوسی، بوده ـ آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند!

در صفحه‌ی ۵۱ می‌خوانیم که «تور» و «سلم» همراه لشکریانشان به دیدار هم شتافتند و در یک جا جمع شدند. پیشتر هم در همین کتاب خوانده‌ایم که «تور» در «چین و توران» و «سلم» در «روم و خاور» بودند و «ایران» در وسط این دو قرار داشت. حالا از جناب فردوسی خواهش می‌کنیم به این سئوال ساده جواب بدهد که این دو نفر با آن همه لشکر، چه طور از ایران رد شدند و به دیدن هم رفتند که فریدون و «ایرج» متوجه نشدند؟ نکند هوش و سواد این شاهان افسانه‌ای که این همه به وجود افسانه‌ای‌شان افتخار می‌کنیم، درست به اندازه‌ی هوش و سواد خود فردوسی بوده است؟ اطمینان دارم که اگر این سؤال را از خود فردوسی بکنیم، جناب حکیم با زیرکی توجیه خواهد کرد و خواهد گفت که در آن روز برق در ایران قطع شده بود و رادار کار نمی‌کرد و در نتیجه، ایرانی‌ها متوجه نشده‌اند. شاید هم همه‌ی کم‌کاری‌ها و بی‌عرضگی‌های فریدون و ایرج را به گردن حکومت قبلی، یعنی رژیم منحوس ضحاک بیندازد و یقه‌ی خودش را کنار بکشد!

اگر صفحه‌های ۵۱ و ۵۲ را با دقت کافی بخوانیم، متوجه می‌شویم که این «سلم» بوده که از دست فریدون و ایرج عصبانی بوده، ولی با کمال تعجب، می‌بینیم که «تور» ایرج را می‌کشد. نکند آن روز عینک فردوسی گم شده بود و سلم را تور می‌دید؟ اصلاً همه‌ی پروفسورها کم‌حافظه هستند و اشتباه می‌کنند. درست است. بیایید همین را بگوییم و فردوسی را تبرئه بکنیم، وگرنه گند بی‌سوادی و کم‌هوشی حکیم بزرگ درمی‌آید و آن همه افتخارات ملی متکی به یک تعداد افسانه‌ی پر از غلط را از دست می‌دهیم!

جالب است. در صفحه‌ی ۵۵ نوشته است که فریدون به نوه‌اش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر کابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و… می‌دهد!

ایوللا جناب حکیم، واقعاً دست مریزاد! ما را ببین که هر سال چندین و چند تا مراسم بزرگداشت، نکوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار می‌کنیم و به حضرت عالی درود می‌فرستیم که عجم را زنده کردی، شاخ غول را شکستی، ملت را از نابودی کامل نجات دادی و…! مرد حسابی! ما که الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول می‌زدیم که در زمان‌های گذشته همه چیز داشتیم و غربی‌های استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان می‌کردیم و به جهانیان می‌گفتیم که ایرانی‌های باستان، اتم را می‌شکافتند، هواپیما و هلی‌کوپتر داشتند، ضددریایی هسته‌ای می‌ساختند و…! حالا تو همه چیز را لو می‌دهی و می‌گویی که ما هم مثل زنده‌یاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفه‌ی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد می‌کردند؟! این جوری با آبروی یک ملت گذشته‌گرا بازی می‌کنند؟! جداً که…!

 

قسمت ۲ از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی ۵۵ سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند!

در صفحه‌ی ۵۹ می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت! جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد.

«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما!

یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟

ما را ببین که ۶۰ سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی ۷۴ دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد! اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان ۷۵ ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی ۷۵ را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که…!

در صفحه‌ی ۸۴ می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند!

در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی! در صفحه‌ی ۹۱ ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد!

اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی ۱۰۹ می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است!

از قرار معلوم سلطان محمود غزنوی آن قدر به فردوسی پول می‌داده و آن اندازه در بخشیدن «درم» به او زیاده‌روی می‌کرده که فردوسی تنها به این واحد پول عادت کرده و واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در همه‌ی زمان‌ها را «درم» می‌دانسته است. حکیم نامدار در صفحه ۱۰۹ واحد پول زمان رستم را درم معرفی می‌کند و در جاهای دیگر شاهنامه هم می‌خوانیم که در روم، توران، هندوستان، مازندران و جاهای دیگر هم مردم درم خرج می‌کردند. در همه جای شاهنامه‌ی به آن بزرگی، فقط در دو ـ سه جا نام «دینار» ـ که گویا این یکی هم واحد پولی در ایران باستان بوده است! ـ می‌آید. شاهد دلیل کم‌لطفی فردوسی به دینار این بوده که شاه غزنوی به او قول داده بود برای هر بیت یک دینار بدهد، ولی چون بعد به او «درهم» داده، حکیم هم از دینار و شاه غزنوی قهر قهر تا روز قیامت کرده است!

طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و… بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از ۹۰ درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از ۷۵ کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟!

در همان صفحات می‌خوانیم که در لشکر زال و رستم، هزاران فیل نگاه می‌داشتند. این فرمایش فردوسی دیگر از دروغ شاخدار و شعارهای انتخاباتی کاندیداهای ما و آمارهای الکی مسؤولان محترم هم گنده‌تر است!

فیل حیوانی است که همیشه به آب زیاد احتیاج دارد. حساب کرده و گفته‌اند که هر فیل برای شستن خود، در شبانه‌روز به بیشتر از ۱۲ مترمکعب آب نیاز دارد و بدون آب کافی، اصلاً نمی‌تواند زنده بماند. آن وقت در یک منطقه‌ی خشک و کویری مانند سیستان، آب مورد نیاز هزاران فیل را زال از کجا می‌آورد؟ مگر این که بگوییم به طور پنهانی و بدون گرفتن مجوز از وزارت نیروی رژیم پوسیده‌ی منوچهر شاه، جناب زال «چاه عمیق» کنده بود و آب استخراج می‌کرد. البته مسأله را باید از رودابه خانم پرسید، چون دیگران نمی‌توانند از راز چاه عمیق کندن و آب بیرون آوردن زال باخبر باشند.

طبق مندرجات صفحه ۱۱۲ منوچهر ادعا می‌کند که حضرت «موسی» در «خاور زمین» زاده شده است. در صفحات پیشین هم خوانده‌ایم که در شاهنامه منظور از «خاور» همان «روم» است. یعنی منوچهر ـ شاید هم فردوسی ـ موسی را هم اهل «روم» می‌دانند. در ضمن، در همان صفحه منوچهر به پسرش ـ «نوذر» ـ سفارش می‌‌کند که به دین موسی بگرود و او هم قبول می‌کند. با این حساب، ایرانیان باستان می‌بایستی «یهودی» می‌شدند، ولی معلوم نیست چرا اصلاً خود فردوسی نگفته که دین حضرت موسی، همان آیین یهود است. یعنی سواد فردوسی در مورد آشنایی با دین‌ها هم… بع‌له؟!

قبلاً در داستان مربوط به فریدون و پسرانش خوانده‌ایم که فریدون سه پسر به نام‌های سلم، تور و ایرج داشت. ایرج را سلم و تور کشتند و خود آنها هم به دست منوچهر کشته شدند. بعد از کشته شدن ایرج هم، چون او پسر نداشت، نوه‌ی دختری‌اش ـ منوچهر ـ را شاه کردند. حالا در صفحه‌ی ۱۳۵ یک دفعه یک نفر به نام «قباد» پیدا شده که هم خودش، هم زال و رستم و هم فردوسی می‌گویند که او از نسل فریدون است. لااقل نمی‌آیند یک آگهی «حصر وراثت» بدهند که این آدم بیاید و با دلیل و مدرک ثابت بکند که تبارش به فریدون می‌رسد. ما که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه، هیچ نسبتی میان او و فریدون پیدا نکردیم. مگر این که بگوییم در این میان فردوسی و او ساخت و پاخت کرده‌اند و فردوسی، مثل بعضی مأمورهای ثبت احوال زمان رضاخان، یک چیزی گرفته و شناسنامه‌ صادر کرده است.

مثل این که سواد و هوش و حواس قبادشاه هم بیشتر از فردوسی نیست. او که در «البرز» است، ادعا می‌کند که دو تا باز سفید از «ایران» برایش تاج آورده‌اند. راستی، این «ایران» آقای فردوسی کجا است که البرز، سیستان، مازندران و غیره جزو آن نیستند؟ بنده یک روستایی نیمه خل می‌شناختم که به غیر از دهکده‌ی خودشان، به همه جای دیگر «خارجه» می‌گفت. نکند جناب فردوسی هم ایران را فقط «توس» می‌داند و بس؟! آی آقا! لطفاً یک عدد متر یا یک واحد طول دیگر به این فردوسی بدهید که بتواند فاصله‌ها را اندازه بگیرد و این همه سوتی ندهد. این آقا در ۱۴۳ می‌نویسد که یک سوار در فاصله‌ی نیم روز از اسطخر پارس به زابل آمد. در این صفحه، جناب فردوسی رکورد سرعت «شوماخر»، اتومبیل «فراری» و آنهای دیگر را می‌شکند، بدون این که خودش متوجه باشد! بعد و در صفحه‌ی ۱۵۵ فاصله یک نقطه از مازندران با یک نقطه‌ی دیگر در همان استان را ۴۰۰ فرسنگ ـ یعنی دو هزار و ۵۰۰ کیلومتر ـ و پهنای یک رودخانه را دو فرسنگ ـ ۱۲ کیلومتر ـ حساب کرده است! فقط خواهش می‌کنم نگویید «اینجای بابای دروغگو»!

در ۱۶۷ در مورد یکی از سفرهای «کاووس» شاه می‌‌گوید: «از ایران بشد تا به توران و چین» یعنی شاه ایران با عده‌ی زیادی لشکر، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده‌اند!

 

قسمت ۳ در همین صفحه می‌بینیم که کیکاووس و لشکریانش از توران و چین می‌گذرند و به «مکران» می‌رسند. اگر عقل‌مان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم که «مکران» نام قبلی «کره شمالی» و یا «ژاپن» بوده است!

افراسیاب و کاووس، پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرزها را می‌بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو کشور تعیین می‌کنند. بدبخت رستم دستان و دوستانش که از بی‌سوادی و کم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شکار به «سرخس» می‌آیند. اما معلوم می‌شود که شهر سرخس در داخل توران زمین و جزئی از خاک «توران» است! اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی ۱۸۱ را بخوانید تا برایتان معلوم شود که جناب فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران به کشورهای همسایه، دست کمی از فتحعلی‌شاه و وزیر فرهیخته‌اش ندارد!

از حق نگذریم، شاهنامه‌ی فردوسی یک سند مستند و در واقع یک مشت محکم و پاسخ دندان‌شکن و غیره در برابر ادعاهای این نژادپرست‌ها است. با دقت در این اثر معروف حکیم توس، می‌بینیم که پدربزرگ ما دری رستم ـ مهراب ـ از نژاد «ضحاک» و در واقع «تازی» است. مادربزرگ مادری‌اش هم که «ترک» می‌باشد. از طرف دیگر، مادرهای «سهراب» و «سیاووش» هم ترک و از قوم و خویش‌های افراسیاب هستند. سیاووش و بیژن هم که از توران، زن ترک می‌گیرند. با این حساب، بهترین و پهلوان‌ترین مردان شاهنامه کسانی هستند که مادر غیرایرانی دارند. مثل این که این حکیم فردوسی از آن چاقوهایی است که دسته‌ی خودش را می‌برد. بی‌چاره آنهایی که دلشان را به این حکیم‌ها خوش کرده‌اند!

بالاخره بی‌سوادی این فردوسی، دو کشور ایران و توران را به جان هم خواهد انداخت. اصلاً با خواندن شاهنامه، آدم خود به خود به این نتیجه‌ی علمی می‌رسد که «در هر جنگی، پای یک فردوسی در میان است!»‌ اگر شک دارید، صفحه‌ی ۲۱۹ را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. در اینجا، کاووس ناحیه‌ی «کهستان» را به «سیاووش» می‌بخشد. فردوسی هم ادعا دارد که کهستان در «ماوراء‌النهر» واقع شده است! این را هم می‌دانیم که «ماوراء‌النهر» به سرزمین‌های آن سوی جیحون گفته می‌شد. با این حساب، جناب کاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسرجان خودش بخشیده است!

طوری که ادعا کرده‌اند، سیاووش یک جوان آزاده، پهلوان، فهمیده، صاحب غیرت، روشنفکر و دارای همه‌ی خصلت‌های عالیه‌ی انسانی بوده است. حالا همین جوان روشنفکر و دارای شعور اجتماعی، در مورد «زنان» می‌گوید: چه آموزم اندر شبستان شاه؟ به دانش زنان کی نمایند راه؟!

فرض کنیم این آقا ژیگولو نسبت به شبستان شاه مشکوک بوده و حدس می‌زده است که آنجا در واقع یک «خانه‌ی فساد» است که اعضای آن باید دستگیر و به «دایره‌ی مبارزه با مفاسد اجتماعی» تحویل داده شوند. این را ما هم باور داریم. ولی چرا در مصراع دوم، کلمه‌ی «زنان» را به کار گرفته و کل زنان عالم را هدف سوء‌‌استفاده کرده و حرف خودش را در دهان او گذاشته است؟ همیشه این طور بود، که مردان به ظاهر «مردنما» و در اصل «زن ذلیل» خیلی دلشان می‌خواهد که از زن‌ها انتقاد بکنند و بد آنها را بگویند. اما چون از ترس عیال مربوطه جرأت چنین کاری را ندارند، همان انتقاد را از زبان دیگران بیان می‌کنند که در کانون گرم خانواده کتک نخورده باشند!

سودابه، همسر قانونی کاووس‌شاه است. تا جایی هم که خود فردوسی نوشته، این خانم دخترشاه هاماوران بود و پیش از کاووس، هیچ همسری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی‌شک از کاووس است. سیاووش هم که پسر کاووس است و دختر سودابه، در واقع «خواهر ناتنی» او محسوب می‌شود. اما در صفحه‌ی ۲۲۳ می‌بینیم که سیاووش به سودابه پیشنهاد می‌کند که دخترش را به او بدهد! بفرما، این هم از جوان پاکدامن شاهنامه که تازه دست پرورده‌ی رستم است و فردوسی، آن همه در باره‌ی دینداری، درستی و پاکدامنی‌های او تعریف می‌کند، باز صد رحمت به عروس‌های تعریفی روزگار ما! کجا هستند آنهایی که می‌گویند: «جوان هم، جوان‌های قدیم»؟! پررویی پسرک را می‌بینید؟!

سیاووش از طرف پدرش مأمور می‌شود که به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات صفحه‌ی ۲۳۳ او ابتدا به شهر «هری» ـ احتمالاً «هرات» ـ می‌رود، بعد سپاهیانش را به طالقان می‌کشاند، بعدش به «مرو» رهسپار می‌شود و در نهایت به «بلخ» می‌رسد. این آدم، فرمانده ارتش بود یا یک نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزاگ راه می‌رفت؟ نکند با خرچنگ نسبتی داشت و یا راه رفتن را از راننده‌های تاکسی زمان ما یاد گرفته بود؟ کدام عاقلی برای رفتن از «پارس» به «بلخ» اول به طالقان و بعد به مرو می‌رود؟ تقصیر از خود سیاووش است. آدمی که اختیارش را به دست آدم ناواردی مثل فردوسی بدهد، باید هم آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها بشود. معلوم می‌شود این آقا سیاووش ـ در واقع شازده‌ی کاووس ـ نوشته‌های بنده را هم نخوانده است، چون خیلی خیلی پیشتر از زمانی که او به دنیا بیاید، بنده نوشته بودم که سواد عمومی و اطلاعات جغرافیایی فردوسی در حد «صفر» است و نباید به او اعتماد کرد. بنده و سیاووش که نباید مثل بعضی از ادیب نمایان فعلی باشیم که شاهنامه را «وحی منزل» و علمی‌ترین و قابل اطمینان‌ترین کتاب جهان می‌دانند!

از مطالب صفحه‌ی ۲۴۰ چنین برمی‌آید که افراسیاب به خاطر صلح با سیاووش، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و غیره را رها می‌کند و به ساحل «گنگ» می‌رود. یکی نیست از فردوسی بپرسد که تو که می‌گفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان ـ ساحل گنگ ـ را هم بدون قباله و گرفتن بیعانه به او بخشیدی؟ یک آدم حکیم، چه طور نمی‌داند که هندوستان، مستقل از چین و توران بود و خودش یک شاه داشت. تاریخ‌نویسان فعلی کشور ما، ادعا می‌کنند که از اول خلقت تا دوران قاجاریه، شهرهای سمرقند، بخارا، سغد و…، به ایران تعلق داشته است. ولی فردوسی با یک موضع‌گیری متین، استوار و غیره، می‌گوید که افراسیاب این شهرها را به سیاووش بخشید. با این حساب، یا تاریخ‌نویسان فعلی ما چاخان می‌کنند و یا این حکیم. اگر هم جنابان مورخ به سواد و مدرک خودشان بنازند و بگویند که «دکتر» هستند و لابد حق با آنان است، به یادشان می‌آوریم که فردوسی هم «حکیم» بوده است. حالا آنها دانند و فردوسی که اصولاً باید همدیگر را تکذیب بکنند، ولی واقعیت‌های مسلم را نادیده می‌گیرند و باز…!

سیاووش تا در ایران بود، حاضر نمی‌شد زن بگیرد. اما زمانی که پایش به توران می‌رسد، در عرض فقط یک ماه، دو بار داماد می‌شود. بنا به گواهی صحفه‌ی ۲۵۵ او اول دختر «پیران» را به همسری می‌گیرد و یک ماه بعد با همسر دوم، یعنی «فرنگیس» ـ دختر افراسیاب ـ ازدواج می‌کند. پس از این داستان نتیجه می‌گیریم که بهترین راه برای تشویق جوانان به ازدواج، فرستادن آنان به دیار غربت است که آن وقت، چند تا چند تا زن بگیرند!

راستی این کار سیاووش چه دلیلی داشته که دختران هم میهن خودش را پسند نمی‌کرده؟ اتفاقاً دیگران هم همین طور بوده‌اند. در میان آدم حسابی‌های کتاب شاهنامه، یعنی مردانی مانند سام، زال، رستم، بیژن، کاووس، سیاووش، داراب و…، حتی یک نفرشان هم حاضر نشده است زن ایرانی بگیرد. از میان این مردان خوش‌سلیقه هم، بیشترشان با دخترهای ترک ـ تورانی ـ ازدواج کرده‌اند. اتفاقاً وفادارترین و بهترین زن‌های شاهنامه هم، همان دختران ترک هستند. چون زن‌های دیگر، یا مثل «سودابه» از اهالی «هاماوران» بود. که «شبستان شاهی» را تبدیل به «خانه فساد» کرد و یا مثل دختر «فیلفوس» یا «فیلیپ» رومی ـ البته در اصل مقدونی و یونانی ـ که رفت و پسری مثل اسکندر زایید که آمد و ایرانی‌ها را خانه‌خراب کرد. به عقیده ی بنده، تنها در این یک مورد، فردوسی واقعاً یک حکیم خیلی خوب و مامانی است. حیف که چنین حکیم‌های خوب و مامانی، خیلی زود می‌میرند و هم‌میهنان گرامی را از دانش و راهنمایی‌های خودشان بی‌نصیب می‌گذارند. اگر این حکیم فرزانه هزار و چند صد سال دیگر هم زنده می‌ماند، آدم می‌توانست پیش از انتخاب همسر، به حضور او برود و مشورت بکند! براساس ابیات صفحه‌ی ۲۹۴، آقایان رستم، فرامرز و گیو که خیلی هم پهلوان و بامرام و جوانمرد تشریف دارند، سه‌تایی به جنگ یک نفر تورانی ـ «پیلسم» برادر افراسیاب ـ می‌روند. لابد زمانی که سه نفری با یک آدم تنها می‌جنگیدند، به پیلسم بدبخت هم اعتراض کرده و گفته‌اند: «چند نفر به سه نفر؟!» آفرین به حکیم بزرگ توس که با نقل این داستان، یک مشت محکم، و حتی یک لگد محکم به دهان یاوه‌سرایانی زده که رستم را اوج مرام و معرفت و لوطی‌گری می‌دانند!

فردوسی در صفحه ۲۹۸ نوشته است که رستم و سپاهیانش برای گرفتن کین سیاووش، به توران هجوم برده و پایتخت آنجا را اشغال کرده‌اند و در همان حال «ثقلاب» و «روم» را هم ویران می‌کنند. مرحبا به رستم که از یک فاصله‌ی بیشتر از پنج هزار کیلومتری، می‌تواند روم را با خاک یکسان بکند. حالا اگر ما، به عنوان یک پان ایرانیست دانشمند و همه چیز‌دان، ادعا بکنیم که ایرانیان باستان موشک‌های بالستیک و قاره‌پیما و غیره با کلاهک‌های هسته‌ای و بمب‌های اتمی داشته‌اند، احتمال دارد برخی عناصر معلوم‌الحال و خیانتکار و مغرض پیدا بشوند و حقیقت به این آشکاری و بزرگی را تکذیب بکنند. اصلاً به نظر بنده، سران امریکا و اروپا شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌اند که این همه در مورد قصد ایران برای تولید سلاح‌های اتمی تهمت می‌زنند. ما باید با فردوسی برخورد بکنیم که اسرار نظامی رستم را این طور آشکار کرده است! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته که رستم کره‌ی مریخ و سایر سیاره‌ها را مورد حمله قرار داده است. دروغ که تیغ ندارد که توی گلوی آدم فرو برود. فقط کمی حیا لازم است که آن هم…!

باز در همان صفحه می‌خوانیم که افراسیاب بعد از کشتن سیاووش، فلنگ را بسته و فراری شده است. جناب رستم که اصولاً باید افراسیاب و برادرش ـ «گرسیوز» ـ را به خاطر کشتن سیاووش اعدام بکند، دستور می‌دهد سپاهیانش یک منطقه‌ی هزار فرسنگی را قتل و غارت بکنند و همه‌ی افراد برنا و پیر را بکشند. حالا اگر حساب کنیم که هر فرسنگ برابر شش کیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم که مردم یک منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یک جای ۳۶ میلیون متر مربعی، به خاطر یک جوان و به فرمان یک پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی‌منش و بامرام، قتل‌عام شده‌اند، آن هم پیر و برنا و…؛ حالا بگذریم از این که ۳۶ میلیون کیلومترمربع هم چه وسعت زیادی است. به نظرم در این مورد، تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیرممکن است که اشتباه بکند!

حکیم نامدار توس در صفحه‌ی ۲۸۸ می‌نویسد:

کسـی کــه بــُوَد مهتــر انـجمــن کفــن بهتــر او را زفــرمــان زن سیاووش به گفتار زن شد به بـاد خجستــه زنی کــو زمــادر نـزاد زن و اژدهـا، هر دو در خـاک بـه جهان پاک از این هر دو ناپاک به!

بنده وکیل و وصی خانم‌ها نیستم و به جناب حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره، ابوالقاسم فردوسی هم ایراد نمی‌گیرم که چرا نیمی از بشریت را «ناپاک» می‌شمارد و آرزو می‌کند که ای کاش زن‌ها اصولاً به دنیا نمی‌آمدند. لابد در آن صورت، خود فردوسی برای خودش جایی برای به دنیا آمدن پیدا می‌کرد که احتیاج به زن ـ مادر ـ نداشته باشد. مثلاً از پدرش متولد می‌شد!

اما اشکال و سؤال بنده در اینجا است که در میان دوستان خودم، آن هم در محافل و انجمن‌های ادبی، انسان‌های ادیب و فرهیخته‌ای را می‌شناسم که به فردوسی و شاهنامه، عقیده‌ی صد در صد دارند و ذره‌ای انتقاد از این شاعر و کتاب را «کفر مطلق» می‌دانند. اما همین دوستان عزیز، درست مثل خود این بنده، به شدت «زن‌ذلیل» تشریف دارند و بدون «فرمان‌ زن» حتی جرأت نفس کشیدن و آب خوردن را هم ندارند. حالا ما دمب خروس را باور بکنیم و یا…؟!

در صفحات ۳۰۸ تا ۳۱۰ گیو به تنهایی یک هزار پهلوان را می‌کشد! یک نفر هم نیست به این «جواد نعره» باستانی بگوید: «بالا! سن یاراتمامیسان‌کی سن قیریرسان!»

رودکی، پدر شعر فارسی، همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و آنجا را خوب می‌شناخت و تازه با کمی اغراق می‌گفت که آب جیحون، به خاطر روی دوست ـ شاه سامانی ـ بر سر شور و نشاط آمده و جهش می‌کند و تازه به کمرگاه اسب می‌رسد:

آب جیحون از نشاط روی دوست خنــگ مــا را تــا میــان آید همی

اما حکیم توس، که اتفاقاً خودش هم بچه‌ی خراسان بوده و اصولاً بایستی لااقل این جیحون را بشناسد، آنجا را «دریای ژرف» می‌نامد. حالا شما قضاوت بکنید که چه کسی واقعاً «خنگ» است؟ آن خنگی که رودکی در شعرش گفته و یا…؟

در صفحه‌ی ۳۱۷ اردبیل «جایگاه اهریمن آتش‌پرست» و در ۳۱۹ «بهمن دژ» از حومه‌ی اردبیل «جای دیوان» معرفی می‌شود. اما در ۳۲۲ خود «کیخسرو» به «آذر آبادگان» می‌آید، در آنجا باده می‌نوشد، اسب می‌تازد و آتش را پرستش می‌کند. اگر «آتش‌پرستی» کاری کفرآمیز و از آداب اهریمن است، جناب کیخسرو چرا آتش‌پرستی می‌کند؟ در ثانی، مگر اردبیلی‌ها چه بدی در حق فردوسی کرده‌اند که آنان را «دیو» و «اهریمنی» می‌داند؟ نکند آنها هم، مانند سلطان محمود، قرار بوده به جناب حکیم سکه‌های زر بدهند و بعد، نقره داده‌اند و جناب حکیم عصبانی شده است؟!

 

قسمت ۴

در صفحه‌ی ۳۲۵ کیخسرو لیست پهلوانان ایران را می‌نویسد. اما در این لیست نامی از زال، رستم، زواره، فرامرز و سایر اعضای خانواده‌های بازماندگان سام به میان نیامده است. جالب است، کیخسرو و فردوسی، این پهلوان‌ها را ایرانی نمی‌دانند. آن وقت بعضی‌ها در زمانه‌ی ما کاسه‌‌های داغ‌تر از آتش شده‌اند و می‌خواهند برای اینها تابعیت‌های ایرانی بگیرند. شاید هم رستم و قوم و خویش‌هایش بعد از بر سر کار آمدن طالبان، به ایران پناهنده شده‌اند و حالا بعضی‌ها می‌خواهند برای آنها اصالت ایرانی جعل بکنند. تا جایی که شاهنامه نوشته و بنده هم به یاد دارم، جناب زال در زمان دیدن رودابه ـ دختر مهراب کابلی ـ نخوانده بود که: «آی دختر کابلی، من یه ایرانی هستم…» که بعدش هم پشت سر هم تکرار بکند: «از اون بالا کفتر می‌آید، یک دانه دختر می‌آید…»!

صفحه‌ی ۳۳۴ به ما می‌گوید که «فرود» ـ پسر سیاووش ـ در «کلات» است. لشکر ایران هم به آنجا نزدیک می‌شود. در این حال دیده‌بان فرود آنها را می‌بیند و گزارش می‌کند که از دژ «دربند» تا بیابان «گنگ» پر از لشکر است!

اصولاً دیده‌بان باید یک فرد خیلی دقیق باشد، اما انگار فردوسی به زور می‌خواهد شاهنامه‌اش را به «چاخان نامه» تبدیل بکند. «کلات» در خراسان واقع شده و قشون ایران هم برای رفتن به مرز توران و جنگ با افراسیاب، باید از آنجا بگذرد و به آن طرف جیحون برود. اما «دربند» در شمال «قفقاز» واقع شده و در واقع قفقاز را از مناطق جنوبی روسیه جدا می‌کند و همان جایی است که می‌گویند جناب «ذوالقرنین» دیواری از آهن کشید که قوم «یأجوج و مأجوج» نتوانند به طرف جنوب حمله‌ور بشوند. از طرف دیگر، اصلاً در همه‌ی دنیا جایی به نام «بیابان گنگ» وجود ندارد. رودخانه‌ی گنگ در بخش شمالی هندوستان واقع شده که منطقه‌ای پرباران است و در واقع جلگه‌ای است که بیشتر سطح آن را هم جنگل می‌پوشاند. تازه، برای این که از دربند تا گنگ پر از لشکر بشود، باید بیشتر از پنج میلیارد نفر آدم جمع بشوند.

می‌گویند یک آدم مست به یک مرد محترم و فرزندش گیر داده بود و می‌خواست با آنها دعوا بکند. مرد محترم کوتاه آمد و گفت: «آقای عزیز! شما در این لحظه مست هستید. خواهش می‌کنم فردا تشریف بیاورید. آن وقت هر امری که داشتید بنده اطاعت می‌کنم.»

اما مرد مست جواب داد: «من اگر مست بودم، شما چهار نفر را هشت نفر می‌دیدم، در حالی که به درستی تشخیص می‌دهم که چهار نفر، آن هم دو تا دو تا، با هم دوقلو هستید»! بنده جسارت نمی‌کنم به فردوسی یا آن دیده‌بان چیزی بگویم، ولی مثل این که این چهار نفر ـ ببخشید، دو نفر! ـ یا اصولاً اهل حساب و کتاب و این جور چیزها نیستند و یا، زبانم لال…! آخر چه طور ممکن است یک آدم باسواد، آن هم یک حکیم، در حالت طبیعی چنین چیزهایی به هم ببافد؟ خاک بر سر آن سلطان محمود غزنوی که لااقل جایی به نام «مبارزه با منکرات» نداشته که با این قبیل عناصر معلوم‌الحال، یک چنان برخوردی بکند که مایه‌ی عبرت خیام و حافظ بشود!

حالا صفحه‌ی ۴۰۱ را می‌خوانیم. در اینجا پیران از کمک‌های نظامی «خاقان چین» تشکر می‌کند و به او می‌گوید که تو برای آمدن به ایران، در کشتی نشستی و از راه دریا آمدی! باباجان! بنده خسته شدم. شما بیایید و یک چیزی به این فردوسی بگویید. خوداین بابا در صفحه‌های پیشین در هزار جا نوشته است که افراسیاب، پادشاه «توران و چین» بود. حالا این «خاقان چین» را از کجا درآورد؟!

از طرف دیگر، میان توران ـ ترکستان‌ ـ و چین، کدام دریا واقع شده که خاقان برای گذشتن از آن سوار کشتی شده است؟ تنها توجیهی که می‌توانم برای لاپوشانی این خطای جغرافیایی حکیم بیاورم این است که بگویم که لابد سلطان محمود غزنوی در دوران کودکی، فردوسی را به «لونا پارک» و یا «دیسنی‌ لند» غزنین می‌برد و او را سوار قایق می‌کرد و برای این که چشم بچه را بترساند، به او می‌گفت که این استخر یک دریای خیلی بزرگ است و آن طرف دریای بزرگ هم کشور چین است که مردمانش بچه‌های بدی هستند و…!

در ضمن به نظر می‌رسد در زمان رستم و کیخسرو، چینی‌ها هنوز نتوانسته‌ بودند به بازارهای ما هجوم بیاورند و کفش و قالی و سایر کالاهای بنجل‌شان را قالب بکنند و به همین دلیل بود که با افراسیاب متحد می‌شدند که به ایران هجوم بیاورند، یعنی آن زمان‌ها، چینی‌ها هم برای ما «دشمن زبون» بودند که به سرکردگی توران، قصد تجاوز به سرزمین‌های ما را داشتند که خوشبختانه همه‌ی ترفندهایشان خنثی و همه‌ی توطئه‌هایشان نقش بر آب شد و بعدها هم مراودات بازرگانی موجب دوستی میان دو ملت دوست و برادر ـ ایران و چین ـ گردید. زنده باد برادری که چنان کفشی می‌دهد که پیرمردها هم هوس می‌کنند فوتبال «گل کوچک» بازی بکنند. حالا اگر کفاشان وطنی طاقت‌ یک ذره شوخی را ندارند، بی‌خیال!

از بنده می‌شنوید، حتی کوه‌ها هم در شاهنامه هوش و حواس درست و حسابی ندارند. مثلاً زمانی که پیران می‌خواهد از هیکل رستم برای «کاموس» تعریف بکند، او را به کوه «بیستون» تشبیه می‌کند، در حالی که هر کسی می‌داند که کوه بیستون در غرب ایران واقع شده و اصولاً پیران و کاموس که اهل توران در آن سوی جیحون هستند، در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند آن را ببیند. البته ممکن است سازمان میراث فرهنگی گردشگری و غیره‌ی زمان کیخسرو، برای جلب گردشگران تورانی و چینی، عکس بیستون را به آنها نشان داده باشد. چون سازمان میراث…، همیشه مثل زمان ما نبوده که نتواند جاذبه‌های توریستی ایران را به خود ایرانی‌ها هم تبلیغ بکند!

حالا ممکن است بپرسید که مگر در خود توران و چین، کوه بلند و بزرگی نبوده که پیران بیستون را مثل می‌زند؟ در پاسخ عرض می‌کنم که این هم از تلاش‌های شبانه‌روزی، مجدانه، پیگیر، خستگی‌ناپذیر و غیره‌ی سازمان میراث فرهنگی بوده که در آن روزگار، بیستون را بزرگتر از هیمالیا و تیان‌شان و غیره کرده بود و بعدها، دشمنان زبون این که را کوچک کرده‌اند که البته یک مشت محکم هم طلب آنها!

عرض می‌کردم که در شاهنامه، آدم‌ها دچار آلزایمر پیشرفته هستند. به عنوان مثال، در صفحه‌ی ۴۱۱ می‌خوانیم که رستم، هومان و خاقان چین، همدیگر را نمی‌شناسند. در حالی که رستم و هومان، پیش از آن در همین شاهنامه، صد بار همدیگر را دیده و برای یکدیگر شعار «مرگ بر… » داده و به افشاگری پرداخته‌اند. خاقان چین را هم می‌شد ـ لااقل ـ از چشم‌های بادامی‌اش شناخت. مگر این که بگوییم در زمان رستم هم، دخترهای ایرانی بینی‌شان را عمل می‌کردند و به این دلیل، جهان پهلوان فکر کرده که شاید این مرد هم چشم‌هایش را با جراحی پلاستیک، بادامی کرده است.

خوب یادم هست که در سال ۱۳۵۰ که دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز بودیم. یک بار که شعری از حافظ را می‌خواندیم، به ترکیب «چشم شهلا» رسیدیم. استاد مربوطه در این مورد توضیح داد که شهلا به چشمی می‌گویند که خمارگونه و خواب‌آلود دیده شود و…

پس‌فردای آن روز که شنبه بود مشاهده کردیم که چشم‌های تعداد زیادی از خانم‌های همکلاسی، قرمز شده و خواب‌آلود است. همان روز هم معلوم شد که دخترها، دو شبانه‌ روز نخوابیده‌اند که چشم‌هایشان شهلا به نظر بیاید!

همه‌ی محققان، نژادشناسان، تاریخ‌نویسان و غیره، از حدود سه هزار سال پیش به طور مذبوحانه و با ترفندهای از پیش تعیین شده ادعا کرده‌اند که «بربر» قومی‌ در بخش‌های شمالی و غربی قاره‌ی افریقا بوده است. اما حکیم فردوسی گول ترفندهای فریبنده‌ی این دشمنان زبون و بی‌خبر از خدا را نمی‌خورد و ضمن کوبیدن لگد محکم به دهان آنان ـ البته یک لگد برای همگی ـ به طور پیروزمندانه‌ای دست به افشاگری می‌زند و در دو صفحه‌ی ۴۱۶ و ۴۱۷ با فریادی رسا اعلام می‌دارد که تورانی‌ها برای جنگ با رستم، می‌خواهند از چین، «بربر»، «بزگوش»، «سگسار» و مازندران لشکر بیاورند.

ما را ببین که مار در آستین خودمان پروده بودیم. عده‌ی بسیار زیادی از به اصطلاح هم‌میهنان ما، ایادی داخلی و مزدوران استکبار جهانی به رهبری افراسیاب جنایتکار و توران متجاوز بودند و خودمان خبر نداشتیم. می‌دانیم که «بزگوش» نام یک منطقه و کوه در «سراب» آذربایجان‌شرقی و مازندران هم یکی از استان‌های کشور خودمان هستند. آن وقت، مردم این مناطق نقش «ستون پنجم» دشمن زبون را بازی می‌کردند! باز گلی به جمال فردوسی که دست به افشاگری زد و همچنین، نقشه‌های پلید دانشمندان علم‌های تاریخ و جغرافیا را نقش برآب ساخت و نقشه‌ی قاره‌ی آسیا را طوری قر و قاتی کرد که هزار تا اقلیدوس هم از آن سر درنیاورند!

در داستان چاپ شده در صفحه‌ی ۵۰۹ بیژن می‌خواهد از «هومان» دعوت بکند که با هم بجنگند. اما چون زبان بیژن «پهلوانی» و زبان هومان «ترکی» است، سردار ایرانی از وجود یک مترجم استفاده می‌کند. ولی با آغاز جنگ دو نفره، این دو پهلوان مثل بلبل با هم حرف می‌زنند که البته فردوسی توضیح نداده است که به کدام زبان صحبت می‌کردند. حالا ما را باش که خیال می‌کردیم در جنگ و دعوا و با دیدن شمشیر و نیزه و غیره، زبان انسان از ترس می‌گیرد. در حالی که در شاهنامه، با دیدن این جور سلاح‌ها، آدم‌ها مثل بلبل و طوطی می‌شوند و به زبان‌هایی غیر از زبان خودشان هم صحبت می‌کنند. بالاخره نفهمیدیم آنجا میدان جنگ بوده یا کلاس زبان؟!

به عقیده بنده، صد هزار نفر تاریخ‌نویس، دین‌شناس، محقق و غیره هم که جمع بشوند، باز نمی‌توانند انگشت کوچک فردوسی ما به حساب بیایند. این آدم‌های دانشمندنما، همه‌ی واقعیت‌های تاریخی را تحریف کرده‌اند. مثلاً می‌نویسند که عبادتگاه‌هایی به نام «آتشکده» مختص ایران بوده و در ضمن کتاب «اوستا» را هم زرتشت آورده که او هم ایرانی بوده است. زنده‌ باد فردوسی که در صفحه‌ی ۵۶۵ می‌گوید که افراسیاب در «کندز» آتشکده، «زند» و «استا» داشت.

حالا شما ادعای بی‌اساس بکنید که «کندز» یکی از ایالت‌های افغانستان است و نمی‌توانست متعلق به افراسیاب و توران باشد، کتاب «زند» در زمان ساسانیان نوشته شده که اصولاً می‌بایستی چندهزار سال بعد از افراسیاب باشد و کتاب «استا» ـ «اوستا» ـ را هم زرتشت در زمان شاهی «گشتاسپ»، یعنی حدود یک قرن بعد از کشته شدن افراسیاب آورده است. پس معلوم می‌شود ایرانیان باستان علاوه بر هواپیما و فضاپیما، ماشین «زمان‌پیما» هم داشتند که بعدها غربی‌ها ـ بخصوص انگلیسی‌ها ـ اینها را از ما دزدیده و نابود کرده‌اند! در این میان، یک نفر پیدا نمی‌شود تکلیف این «قراخان» ـ پسر افراسیاب ـ را روشن بکند. در صفحه‌ی ۵۶۷ می‌نویسد: «قراخان که او بود مهتر پسر» و در صفحه‌ی بعدش می‌آید: «قراخان سالار، چارم پسر»! حالا اگر این بدبخت بخواهد بعد از مرگ افراسیاب آگهی «حصر وراثت» بدهد چه کار باید بکند؟ غلط‌های تایپی و چاپی خود روزنامه‌ها بس نبود که غلط‌های جناب فردوسی هم به آنها اضافه می‌شود؟

در صفحه‌ی ۵۸۷ کیخسرو نفرین می‌کند و به دنبال آن، توفان شن می‌وزد و در اثر آن، همه‌ی سپاهیان توران آلاخون والاخون می‌شوند و فقط افراسیاب و چهار پسرش می‌مانند. در حالی که کیخسرو و ارتش او کمترین آسیبی نمی‌بینند. حالا فرض کنیم توفان شن هم چیزی مثل میوه‌فروش‌های «گجیل» یا «کره‌نی‌خانا آغزی» بوده و چیزهای خوب را نشان می‌داد و بنجل‌هایش را جا به جا می‌کرد و به همین دلیل، به طرف ایران دست نزده است. ولی چرا از آن طرف همه را برده و فقط افراسیاب و چهار نفر پسرهایش را نگاه داشته؟ آیا توفان شن آنها را ندیده یا این که از قصد نگاه داشته و نکشته که فیلم زودتر تمام نشود و مقداری هم کش بیاید؟ با این حساب، اخلاق سریال‌سازهای کیلومتری‌ساز ما از قدیمی‌ها به یادگار مانده است.

حالا بی‌زحمت تشریف بیاورید به صفحه‌ی ۵۸۹ و ببینید که افراسیاب در «دژ گنگ» و در نزدیکی چین، «بسی کارداران رومی بخواند»

از چین تا روم، چه قدر راه است؟ افراسیاب از آن فاصله‌ی چندین هزار کیلومتری، چه طور کارداران رومی را می‌خواند؟ نکند تورانی‌های باستان هم روی دست ایرانی‌های زمان خودشان بلند شده بودند و کانال‌های ماهواره‌ای در اختیار داشتند؟ معلوم می‌شود دشمنان زبون ما همیشه از طریق شبکه‌های شیطانی ماهواره‌ای، هم به ما تهاجم فرهنگی کرده و هم به مبادلات اطلاعات جاسوسی پرداخته‌اند. جالب است که توران در شرق ایران و روم در غرب آن بودند. پس در آن زمان هم شرق و غرب علیه ما متحد شده بودند!

دو نفر که یکی ایرانی و دیگری ایتالیایی بودند، داشتند در مورد افتخارات تاریخی سرزمین‌های خودشان چاخان‌پردازی می‌کردند. ایتالیایی گفت که زمانی که ما در یکی از آثار تاریخی‌مان حفاری می‌کردیم، چند رشته سیم نازک پیدا کردیم و از همان جا فهمیدیم که اجداد ما در دو ـ سه هزار سال پیش، تلفن داشته‌اند.

اما طرف ایرانی هم آدم زبلی بود. او هم با خونسردی تمام گفت: «ما هم همه جای کشورمان را حفاری کردیم، ولی چون هیچ سیمی پیدا نشد، فهمیدیم که نیاکان باستانی ما در آن زمان «موبایل» داشته‌اند»!

صفحه‌ی ۶۱۶ را بخوانید و حسابی حال بکنید. از کشتی‌رانی سپاهیان ایران در شرق آسیا، در منطقه‌ای میان توران و چین بحث می‌کند و می‌فرماید:

همــان راه دریــا بــه یـک ســالـه راه چنــان تیــز شــد بــاد در هفـت مــاه کـه آن شاه و لشکر بر این سو گذشت کـــه از بــاد، کـس آستی‌‌تــر نـگشت!

به جان عزیز خاله‌جان عزیزم قسم می‌خورم که اینها را خود حضرت فردوسی نوشته و بنده از خودم درنمی‌آورم. یعنی در مرز توران ـ آسیای میانه‌ی فعلی ـ و کشور چین دریایی هست که کشتی‌های بادبانی می‌توانند حداقل در مدت یک سال از یک طرف آن به طرف دیگرش بروند. منتها این بار به خاطر گل روی جناب کیخسرو، یک باد سریع‌السیر وارد میدان شده و چنان تیز وزیده که کشتی‌های ایرانی در هفت‌ ماه از دریا عبور کرده‌اند. اما همین باد آنچنان تربیت شده و خوب بوده که در اثر وزش آن، حتی آستین یک نفر هم تر نشده است. فکر می‌کنم اگر تورانی‌ها سوار همان کشتی‌ها می‌شدند، یک «سونامی» چنان شدیدی به وجود می‌آمد که بعدش صدها میلیارد نفر کشته می‌شدند، همه‌ی خاک توران به زیر آب می‌رفت، میلیاردها خانواده خانه و زندگی خودشان را از دست می‌دادند و آواره می‌شدند، طوری که سازمان ملل هم نتواند به آنها کمک بکند و…!

یادتان باشد که «کریستف کلمب» و یارانش در مدت سه ماه از اقیانوس اطلس گذشتند و به امریکا رسیدند و «امریکو وسپوس» و هم سفرهایش هم در مدت زمان کمتری همین کار را کردند. حالا ببینید دریای واقع میان آسیای میانه و چین چه وسعتی داشته که گذشتن از آن، بیشتر از چهار برابر عبور از اقیانوس اطلس وقت می‌برده است. البته که فردوسی آدم راستگویی است، ولی احتیاطاً عرض می‌کنیم که: «… بابای دروغگو…»!

چشم هم‌میهنان زابلی و شهروندان کابلی روشن که ببینید فردوسی در صفحه‌ی ۶۳۲ اصلاً آنها را ایرانی نمی‌داند. کجاست جناب باستانی پاریزی و استادان چاخان‌پرداز مثل ایشان که ادعا می‌کنند افغانستان همیشه متعلق به ایران بوده و تنها از زمان قاجارها به بعد، در اثر بی‌عرضگی‌های شاهان، از مام میهن جدا شده است؟! جالب این که همین استادان ارجمند، شاهنامه را معتبرترین تاریخ جهان می‌دانند. ولی معلوم نیست چرا این قبیل جاهایش را نادیده می‌گیرند و مسکوت می‌گذارند! در زمان پادشاهی «لهراسپ» که هنوز پسرش «گشتاسپ» ولیعهد است و از پدر ـ شاید هم از عمه‌اش ـ قهر فرموده و به روم «فرار مغزها» کرده است، در روم با یک «اسقف» ملاقات می‌کند.

ای کاش ترتیبی می‌دادیم که تقویم ما را فردوسی بنویسد. کسی که در زمان‌های پیش از ظهور زرتشت و بعثت حضرت عیسی(ع)، صحبت از اسقف ـ روحانی مسیحی ـ می‌کند، لابد می‌توانست تقویم را طوری تنظیم بکند که هر سال ۳۶۴ روز تعطیلی داشته باشیم و آن یک روز باقی‌مانده هم به عید نوروز می‌خورد.

این که عرض می‌کنم نیاکان افتخارآفرین ما در هفت ـ هشت هزار سال پیش، چیزهایی مانند موبایل، کانال‌های ماهواره‌ای، موشک‌های فضاپیما و… داشتند، به هیچ وجه چاخان نمی‌باشد. حالا فرض کنیم بنده را چاخان‌پرداز و خالی‌بند حساب کردید، خود فردوسی را چه می‌گویید که در صفحه‌ی ۷۰۱ ادعا می‌کند برای نوشتن شاهنامه، کتابی را خوانده است که از شش هزار سال پیش مانده بود. لااقل باور کردید که در شش هزار سال پیش، ایرانی‌ها کاغذ و سایر نوشت‌افزار ـ شاید هم تایپ کامپیوتری، لیتوگرافی، چاپخانه و غیره هم ـ داشته‌اند؟! حالا اگر چهار هزار سال بعد از آن و حدود یک هزار و پانصد سال پیش از فردوسی، کاغذی وجود نداشته و کورش و داریوش و غیره، مطالب را روی تخته سنگ‌ها حکاکی می‌کردند، لابد به این خاطر بوده که کورش و داریوش متعلق به یک جناح مخالف بودند و یا در نوشته‌هایشان مطالب انتقادی می‌آوردند و اقدام به نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، سیاه‌نمایی و…. می‌کردند و سهمیه کاغذ آنان قطع شده بود. در ضمن، آفرین به هوش و سواد فردوسی که کتابی را خوانده که پیش از اختراع الفبا نوشته شده بود. چون در شش هزار سال پیش، بشر الفبا را اختراع نکرده بود و حتی خط‌های اورارتویی، میخی، سانسکریت و هیروگلیف هم وجود نداشتند!

ای خاک عالم بر این سر کچل من با این همه نازیدن و بالیدن به نیاکان باستانی افتخارآفرین! در صفحه ۸۰۱ آمده است که در ایران زمان شاه «بهمن» و در زمانی که هنوز چند سالی از ظهور زرتشت و ایمان آوردن ایرانی‌ها به دین او نگذشته، خانم «همای» ـ دختر «بهمن» ـ از پدر خودش باردار می‌شود، آن هم در حالی که ازدواج این پدر و دختر براساس «آیین پهلوی» بوده است. تازه، در ۸۰۹ می‌بینیم که «داراب» که حاصل ازدواج یک پدر با دختر خودش ـ بهمن و همای ـ بوده و هم پسر و هم نوه‌ی شاه بهمن و از یک طرف نیز هم فرزند و هم برادر خانم همای بوده، در چشم خانم والده‌اش: «نبوده ست جز پاک فرزند اوی»! زبانم لال، اگر این تحفه‌ی ایران باستان و نورچشمی‌ بهمن و همای «ناپاک» بود چه جوری می‌شد؟!

«همای» خانم در بیشتر از سه هزار سال پیش، شاه ایران است. پاک فرزندی اوی(!) یعنی «داراب» خان نور چشمی هم که جوان حلال‌زاده‌ای است، فرمانده ارتش می‌شود و به روم حمله می‌کند و از رومیان «صلیب مقدس» را به غارت می‌برد.

معلوم می‌شود داراب به اندازه‌ای «پاک فرزند» و حلال‌زاده بوده که نمی‌دانسته است که هنوز هزار سال به تولد حضرت عیسی مانده و در آن زمان، صلیب نمی‌توانست مقدس باشد. خواهش می‌کنم شما هم تقصیرها را به نادانی داراب نسبت بدهید و در مورد بی‌اطلاعی فردوسی چیزی نگویید!

به فردوسی بهتان می‌زنند، روز روشن به این شخص محترم افترای ناحق می‌گویند. به دروغ ادعا می‌کنند که این آدم «ضدعرب» بوده، همه‌اش تقصیر این پان‌ایرانیست‌ها است. وگرنه جناب فردوسی آن اندازه به عرب‌ها عشق می‌ورزیده و چنان مفتون ادبیات و تمدن عرب بوده که واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در هفت هزار سال پیش را «درم» و «دینار» می‌داند و هیچ واحد پول دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد و علاوه بر اینها، حتی واحد وزن رایج در ایران و روم ـ یونان ـ باستان را «مثقال» می‌داند و می‌گوید که مثلاً فلان مقدار «مثقال» طلا میان داراب و «فیلقوس» رد و بدل شده است. فقط خواهش می‌کنم این را به حساب بی‌اطلاع بودن فردوسی عزیزمان نگذارید!

خودمانیم، بی‌خود گفته کسی که ادعا کرده فردوسی ضد زن بود. این حکیم عالی‌قدر به اندازه‌ای برای خانم‌ها ارزش قایل بوده که به جای «شهناز سیاه»، «مهناز پلنگی» و امثال اینها، فیلسوفان شهر ]یونان[ را به عنوان «ینگه» برای دختر شاه روم انتخاب کرده است که او را بیاورند و تحویل جناب داراب ـ شاه ایران ـ بدهند که شاید چند «درم» انعام بگیرند! حالا از سقراط و افلاطون و ارسطو و غیره تقاضا می‌کنیم خودشان را برای ما نگیرند و این اندازه‌ قمپز در نکنند، وگرنه از فردوسی عزیزمان تقاضا می‌کنیم که این آقایان را به عنوان «مشاطه» هم معرفی بکند که بیایند عروس را هم بزک ـ دوزک بکنند!

خواهش می‌کنم از بنده نشنیده بگیرند و قول بدهید که موضوع بین خودمان خواهد ماند. ظاهراً این فردوسی یا عنصر نفوذی بوده، یا ایادی استعمارگران، یا دست امریکای جنایتکار در هزار سال پیش از آستین او بیرون آمده و یا اصلاً و غیره بوده است. این به اصطلاح حکیم، یک ایادی معلوم‌الحال غرب بود، که افکار جدایی‌طلبانه در سر داشته و می‌خواسته است میهن عزیز ما را تکه تکه بکند. وگرنه کدام آدم شیر پاستوریزه خورده‌ای «کرمان» را از ایران جدا می‌داند؟ این عنصر مشکوک، به چه جرأتی در صفحه‌ی ۸۲۱ نوشته است که «چو دارا از ایران به کرمان رسید».

 

در صفحه‌ی ۸۱۵ «دارا» زخمی شده و در حال مرگ است. اسکندر که می‌خواهد به او دلداری و امید بدهد، می‌گوید: «ز هند و ز رومت پزشک آورم». لابد در آن روزگار یک پزشک حاذق و متخصص در ایران به این بزرگی وجود نداشته، آن هم به این دلیل منطقی که هنوز «دانشگاه آزاد» دایر نشده بود. شاید هم پزشکان ایرانی در آن زمان هم، مثل زمان ما، نسبت به دفترچه‌ی بیمه کم لطف بودند. در هر حال، تقصیر از بنده نیست، نظام پزشکی داند و فردوسی و اسکندر و دارا!

دارا خبردار شده است که اسکندر برادر او است که هر دو فرزند داراب هستند و تنها مادرهایشان جداگانه است. اما همین برادر ایرانی به اسکندر، یعنی به برادر رومی ـ یونانی ـ خودش پیشنهاد می‌کند که با دخترش ـ «روشنک» ـ که برادرزاده‌ی خود اسکندر است، ازدواج بکند تا فرزندی مانند اسفندیار به دنیا بیاورد. جالب این که پیشنهاد می‌شود نام کودک آینده را هم مادرش انتخاب بکند. پس معلوم می‌شود این غربی‌های جنایتکار، متجاوز، غاصب و غیره، از چند صد سال پیش از میلاد تصمیم داشتند افکار پلید و زبون «فمنیستی» را در سرزمین عزیز ما رایج بکند. وگرنه چه کسی به زن اجازه‌ی عرض وجود می‌دهد که برای بچه‌ی خودش نام هم انتخاب بکند؟ اصلاً به عقیده بنده بهتر است این صفحه‌ی ۸۲۵ را به کلی پاره بکنند و دور بیندازند تا از بدآموزی و نفوذ افکار غربی جلوگیری کرده باشیم!

آقاجان! یک نفر بیاید و این فیلسوف‌های بدبخت را از دست فردوسی نجات بدهد. جناب حکیم در ۸۲۹ می‌فرماید که یک نفر فیلسوف، پیام عاشقانه‌ی اسکندر را به روشنک می‌رساند. بدون شک، فردوسی یک «حکیم» بوده که معنای واژه‌ی «فیلسوف» را هم می‌دانسته است. وگرنه حکیمی که آن اندازه باسواد باشد که بداند که کرمان هیچ ارتباطی به ایران ندارد، واحد پول همه‌ی کشورها در روزگار باستان «درم» و «دینار» و واحد وزن هم «مثقال» بوده، چه طور ممکن است مفهوم «فیلسوف» را نداند؟ پس گناه از فردوسی نیست. احتمالاً فیلسوف‌های جهان باستان هم مانند لیسانسیه‌ها و فوق‌لیسانسیه‌های امروزی، چون می‌دیدند آدم باسواد بیکار و بی‌پول می‌ماند و آواره‌ی خیابان‌ها می‌شود، از روی ناچاری یک مؤسسه‌ی مربوط به امور ازدواجیّه راه انداخته و ینگه، مشاطه، پیغام‌رسان عاشقان و… شده‌اند! دیگر کم کم دارم از دست این فردوسی جوش می‌آورم. این جناب حکیم که عقیده دارد رومی‌ها از هزار سال پیش از میلاد حضرت عیسی(ع) مسیحی بوده‌اند و صلیب‌ داشته‌اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی‌ها ـ یونانی‌ها ـ می‌داند! صفحه‌ی ۸۳۳ را بخوانید و ببینید چه طور یونانی‌های بدبخت را یهودی کرده است، در حالی که آن بی‌چاره‌ها در روزگار اسکندر معتقد به «زئوس» و «خدایان اولمپ» بودند. ولی شاید فردوسی هم راست می‌گوید. چون اگر اسکندر و لشکریانش یهودی ـ صهیونیست ـ نبودند، پس چرا به ایران حمله کردند؟ شاید هم «بعثی» بوده‌اند و فردوسی از ترس خلیفه‌ی بغداد این مسأله را سانسور کرده است! به نظر می‌رسد این ایران باستان یک در و پیکر حسابی نداشته و هر کسی که از عمه‌اش قهر می‌کرد، می‌توانست بیاید و کشوری به این بزرگی و با آن همه افتخارات را در عرض ایکی ثانیه و سه سوت فتح بکند. وگرنه چه طور ممکن بود آدم خنگی مثل اسکندر بتواند به یک کشور در و پیکردار پیروز بشود؟ این بابا آن اندازه کم‌حواس است که با وجود این که در جنگ با دارا، فیل را دیده بود، ولی باز در جنگ با «خفور» ـ شاه هند ـ می‌پرسد که فیل چه شکلی است؟!

همین اسکندر که در ۸۴۳ خنگی خودش را لو داده، در ۸۴۶ هم که می‌خواهد از بصره به مصر برود، سوار کشتی می‌شود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد؛ در حالی که اگر پیاده می‌رفت خیلی زودتر می‌رسید.

این اسکندرخان ۳۵۰ سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی می‌کرده است. اما در ۸۵۲ می‌بینیم که به «دین مسیحا» سوگند می‌خورد. خواهش می‌کنم شما قضاوت بکنید. یک آدم اگر خنگ و کودن و ببو و غیره نباشد، چه طور به چیزی قسم می‌خورد که تازه قرار است ۳۵۰ سال بعد به وجود بیاید؟ خوشبختانه این قسم را فردوسی نخورده است، وگرنه ممکن بود متهم به بی‌اطلاعی باشد!

کاش یک نفر از ماها در زمان اسکندر یا روزگار فردوسی حضور داشتیم و در مورد اسکندر کمی تحقیق می‌کردیم. اصلاً دارا کار خیلی اشتباهی کرده که دختر مثل دسته گل خودش ـ روشنک خانم ـ را بدون تحقیقات کافی به اسکندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یک مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کرد، بهتر می‌شد. مثلاً از او می‌خواست که شش دانگ از طبقه‌ی سوم کشور روم را پشت قباله‌ی روشنک خانم بیندازد. اگر بنده بودم حتی خاله‌ی ۷۵ ساله‌ام را هم به اسکندر نمی‌دادم. ظاهراً این آدم از «کودکان خیابانی» است و جا و مکان معینی ندارد، شاید هم تحت تعقیب است و می‌خواهد رد گم بکند. در سال ۸۵۷ می‌خوانیم که او که تازه یکی ـ دو روز است هندوستان را فتح کرده، یک دفعه از «اندلس» ـ جنوب اسپانیا ـ سر درمی‌آورد و بلافاصله، در یک چشم زدن به شهر «برهمن» می‌رود و…

قبلاً اشاره کردیم که فردوسی ادعا کرده که یک کتاب مربوط به شش هزار سال پیش را مطالعه کرده که داستان‌های شاهنامه را در آن نوشته بودند. از معجزات این کتاب شش هزار ساله هر چه بگویم باز هم کم است. یکی این که در زمانی نوشته شده که هنوز خط اورارتویی و خط آرامی و میخی هم اختراع نشده بوده، ولی کتاب مورد نظر به الفیای نسخ عربی ـ فارسی به نگارش درآمده است که فردوسی بتواند بخواند. واقعاً کتاب هم کتاب‌های قدیم که برای خودشان مرام و معرفت داشتند و ملاحظه‌ی سواد و معلومات خواننده را می‌کردند. در ضمن، بعد از اختراع خط هم مردم روی تخته سنگ‌ها می‌نوشتند، ولی این یکی به صورت کتاب درآمده است!

این که عرض می‌کنم آن کتاب اعجاز کرده، ادعای همین طور الکی و کشکی و کتره‌ای و غیره نیست. کدام کتاب تاریخ را سراغ دارید که وقایع چهار ـ پنج هزار بعد را هم در خودش داشته باشد؟ رویدادهای دوره‌ی ساسانیان، حدود چهار هزار سال بعد از چاپ کتاب کذایی اتفاق افتاده‌اند، ولی فردوسی همه‌ی آنها را در همان کتاب شش هزار سال پیش مطالعه فرموده است. پس درست گفته‌اند که «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» یعنی آن کتاب چون خیلی پیر بوده، توانسته است رویدادهای چهار ـ پنج هزار سال بعد را هم ببیند. در هر حال، نباید چنین تصور بکنیم که فردوسی ـ زبانم لال ـ اهل چاخان‌بازی بوده است. در صفحه‌ی ۸۹۲ «اردشیر ساسانی» از دست «اردوان پنجم اشکانی» فرار می‌کند. او که می‌خواست از اصفهان به سمت «پارس» برود، از یک «دریا» می‌گذرد!

حالا دیدید ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و موشک فضاپیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یک دریای بزرگ هم داشتند که قابل کشتی‌رانی بود؟ به نظر می‌رسد این دریاها را، بعدها دشمنان زبون غارت کرده و برده و خورده‌اند. وگرنه، فردوسی بزرگ که دروغ نمی‌گوید. مرگ بر این دشمنان زبون و متجاوز و برانداز و غیره که به آب شور دریا هم رحم نمی‌کنند. درست مثل زمان ما که همان دشمنان پلید، آب دریاچه‌ی «ارومیه» را به غارت می‌برند و برای ما فقط «نمک» باقی می‌گذارند. وگرنه مسؤولان محترم آذربایجان‌غربی و آذربایجان‌شرقی که در مورد کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه بی‌خیالی و بی‌اعتنایی نکرده‌اند و شب و روز مجدانه تلاش می‌کنند که هر طوری که شده، لااقل به اندازه‌ی نیم یا یک لیتر به آب شور این دریاچه اضافه بکنند!

در ضمن، به علاقه‌مندان ارزهای خارجی و به صرافی‌ها و ارز فروشی‌های سر چهارراه‌ها مژده می‌دهم که فردوسی در صفحه‌ی ۹۴۹ شاهنامه، یک نوع ارز معتبر به نام «دینار رومی» معرفی کرده است که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد!

و اما صفحه‌ی ۹۵۵ را بخوانید و ببینید که در ایران قدیم چه اتفاق‌های جالبی می‌افتد. مثلاً می‌نویسد:

جهــانـدار بــُرنا زگیـتی بــرفت بر او سالیان بر گذشته دو هفت نبـودش پسر، پنج دختـرش بود یکی کهتـر از وی، برادرش بـود

شاه ایران جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و از دنیا می‌رود، در حالی که طفلک بی‌چاره فقط «دو هفت» ـ ۱۴ ـ سال داشته است. در این حال، همین شاه پنج دختر داشته و بدون پسر بوده و به ناچار، برادر کوچکترش مجبور است به جای او شاه بشود!

شاه نوجوان ۱۴ ساله ازدواج کرده بود و پنج دختر هم داشته است. یعنی فوق فوقش، باید در ۹ سالگی زن می‌گرفت. در حالی که در زمان ما، جوانان ۲۹ ساله هم جرأت نمی‌کنند زن بگیرند. واقعاً راست گفته‌اند که مرد هم مردهای قدیم!

جداً شانس آورده‌ایم که این شاه نوجوان در ۱۴ سالگی مرده است. چون اگر تا ۸۰ سالگی زنده می‌ماند، همه‌ی ایران را پر از دخترهای خودش می‌کرد و آن وقت معلوم نبود برای این همه دختر، از کجا باید شوهر می‌آوردیم. در هر حال، جوان‌های امروزی بخوانند و به سر غیرت بیایند، البته نه آن اندازه غیرت که در ۱۴ سالگی صاحب پنج دختر بشوند. یادشان باشد که در ۱۴ سالگی و بعد از آن هم «یکی خوب است، دو تا بس است»، «فرزند کمتر، زندگی بهتر» حتی اگر در ۹ سالگی ازدواج کرده باشی!

به عقیده‌ی بنده، این نوجوان ۱۴ ساله به خودش ظلم کرده، چون با وجود همسر و پنج تا دختر، دیگر نمی‌توانستند در اعلامیه‌ی مجلس ترحیم‌‌اش عبارت «نوجوان ناکام» بنویسند. در واقع اصل این است که در مورد او از عبارت «بزرگ خاندان» استفاده بشود. حالا اگر کسی هم ایراد بگیرد که چه طور ممکن است یک نوجوان در ۱۴ سالگی پدر پنج دختر بشود، به عقیده‌ی بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست، چون در مملکتی که وسط راه اصفهان به شیراز آن یک دریای بزرگ باشد، بچه‌ی صغیر هم می‌تواند در صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب کار اینجا است که فردوسی ننوشته که این طفل صغیر، دخترهایش را هم شوهر داده بود یا نه؟!

در کتاب حکیم فردوسی، شاهان دست به هر غلط‌کاری می‌زنند که البتّه از آنها همین انتظار را هم داریم ولی اشکال کار اینجا است که دراینجا «موبدان» هم یک عقل درست و حسابی ندارند. آن همه فیلسوف و دانشمندان نجومی و هندسی و غیره از همه جای جهان جمع می‌شوند و در صفحه‌ی ۹۵۷ از یزدگرشاه خواهش می‌کنند که پسرش «بهرام» ـ «بهرام گور» ـ را به آنها بسپارد که درست تربیت بکنند که درس بخواند و «آدم» بشود که شاید فردا در یک جایی هم استخدام شد، در این میان «نعمان‌بن منذر» هم می‌دود وسط حرف بزرگترها و می‌گوید که: ما «سواریم و گُردیم و اسب افکنیم، کسی را که دانا بُوَد، بشکنیم»! آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می‌کنند که پسرش را به این عرب بسپارد که او را بزرگ بکند. پس تکلیف «علم بهتر است یا ثروت» چه می‌شود. یعنی آن همه فلسفه، دانش‌های ستاره‌شناسی، ریاضی و… به اندازه‌ی یاد گرفتن یک «اسب افکندن» ارزش ندارد؟ حالا اگر آن فیلسوف‌ها و دانمشندها از یک مدرسه‌ی «غیرانتفاعی» یا «دانشگاه آزاد» می‌آمدند، آدم می‌توانست خودش را قانع بکند که حتماً موبدان می‌دانستند که فقط پول می‌گیرند و مدرک صادر می‌کنند و سواد درست و حسابی یاد نمی‌دهند! شاید هم موبدان می‌دانستند که با سواد و مدرک و امثال اینها، آدم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمی‌کنند، در حالی که آدم «اسب افکن» می‌تواند در آینده شاگرد یک «بنگاه معاملات ملکی» بشود و یا سر چهارراه بایستد و کوپن بخرد و سیگار بفروشد و…! تازه، مگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان «شاه» در ایران، آدم حتماً باید درس بخواند؟ هیچ هم این طور نیست. همه‌ی ما اشخاص محترم و پرتلاش و افتخارآفرینی را می‌شناسیم که در همه‌ی عمرشان یک بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته‌اند، ولی هم مدرک «دکترا» دارند و هم به عالی‌ترین مقام‌ها رسیده‌اند و کلی هم از ملت طلبکار هستند!

به عقیده‌ی بنده باید به حضرت فردوسی در درس‌های جغرافی و تاریخ، یک نمره‌ی «شعبان‌خانی»، مثلاً ۲۰۰، ۵۰۰ یا هزار داد. در صفحات ۹۵۸ و ۹۵۹ می‌خوانیم که نعمان‌بن منذر اهل کشور «یمن» بود. در حالی که همه‌ی دنیا به اشتباه فکر می‌کنند که این آدم فرمانروای «حیره» ـ در فاصله‌ی میان ایران و عربستان ـ بود. در ضمن، کشور یمن و شهر «کوفه» همسایه‌های دیوار به دیوار هم هستند!

در صفحه‌ی ۹۶۵ شاه یزدگرد در «نیشابور» است و مثل بچه‌ی آدم برای خودش می‌گردد و حال می‌کند که یک دفعه یک رأس «اسب» از «دریا» بیرون می‌آید و می‌زند و شاه را می‌کشد، یعنی در واقع او را ترور می‌کند!

حالا اگر شما در نزدیکی نیشابور دریایی نمی‌شناسید و یا برایتان معما است که این چه جور اسبی بوده که در داخل دریا زندگی می‌کرده و چه مرضی داشته که از آب بیرون آمده و یک جفتک محکم به دهان یاوه‌سرای یزدگرد کوبیده و او را کشته، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفاً به گیرندگان خودتان دست نزنید و بخصوص آنتن خودتان را حرکت ندهید. اشکال از ایران باستان است که با آن همه شکوه و عظمت و پرافتخاری، هیچ مورد و هیچ چیز درست و حسابی نداشته است!

در صفحه‌ی ۹۶۹ بهرام و «منذر» ـ این بابا اول «نعمان‌بن منذر» بود و در فاصله‌ی ۱۱ صفحه از کتاب، نامش هم ابتر شد! ـ می‌خواهند از یمن به «تیسفون» بیایند، اما سر راهشان از «جهرم» رد می‌شوند. بدون این که عقل‌شان برسد که تیسفون در نزدیکی بغداد است و اصلاً نباید و لازم نیست از جهرم به آنجا رفت! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته است که آمدند و از توکیو، پکن، مسکو، لندن، نیویورک و سیدنی رد شدند و به جهرم رسیدند و تازه یادشان آمد که باید سری هم به ژوهانسبورگ بزنند که از آنجا وارد تیسفون بشوند! جریان رأی‌گیری مربوط به انتخابات برای تعیین «بهرام گور» به عنوان شاه ایران در صفحه‌ی ۹۷۱ هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه‌ی این انتخابات، فردوسی می‌فرماید:

زپنجاه بـاز آفـریدند سی زایرانی و رومی و پارسی

ملاحظه می‌فرمایید؟ برای انتخاب شاه در ایران، عده‌ای هم از «روم» آمده و رأی داده‌اند و نیز، فردوسی یک بار «ایرانی» و یک دفعه هم «پارسی» آورده است!

مثل این که انتخابات در سرزمین پرافتخار ما، سابقه‌ای بسیار دیرینه و درخشان دارد. اما ظاهراً، در آن روزگار عقل کاندیداها نمی‌رسید که چند تا اتوبوس و مینی‌بوس کرایه بکنند که هم روستایی‌ها و هم‌ولایتی‌هایشان را از ایلات و روستاها به شهر بیاورند و به یک دست چلوکباب مهمان بکنند که آنها هم در شهر به اینها رأی بدهند و بعدازظهر هم برای شرکت هر چه باشکوه‌تر در انتخابات، به روستای خودشان برگردند و یک رأی، شاید هم بیشتر نیز، در آنجا به صندوق بریزند و تکلیف خود را ادا نمایند. بلی، جناب بهرام اینها را بلد نبوده و به همین خاطر، رفته و از «روم» آدم‌ها را آورده که برایش رأی بدهند. لابد برای چلوکباب‌ ناهار رأی‌دهنده‌ها هم از گوشت «گورخر» استفاده کرده‌اند، چون بهرام عاشق شکار «گورخر» بود. البته جای شکرش باقی است، چون در زمان ما و در بعضی جاها نه‌تنها گوشت گوسفند و گاو، بلکه گوشت همان گورخر را هم در رستوران‌ها کباب نمی‌کنند، بلکه از گوشت…! و اما این که حکیم فردوسی در این بیت یک بار «ایرانی» و یک بار هم «پارسی» آورده، معلوم می‌شود در کشور افتخارآفرین و شکوهمند و غیره‌ی ما، آن زمان‌ها بعضی‌ها دست به تقلب در انتخابات می‌زدند و دوبار، هر بار با یک شناسنامه‌ رأی می‌دادند، البتّه هنوز تحقیقات باستان‌شناسان روشن نکرده است که در آن زمان هم با شناسنامه‌ی اشخاص «مرده» رأی می‌دادند یا نه!

در صفحه ۱۰۴۰ بهرام و دختر شاه می‌خواهند از هندوستان به سمت ایران فرار بکنند. اینها در مسیر فرار، از یک دریا می‌گذرند!

بنده جرأت نمی‌کنم به شاه هندوستان اتهام بزنم که لابد یا معتاد بوده و یا زنش را طلاق داده بوده و در نتیجه، دخترش «فراری» شده است. متأسفانه مطبوعات کثیرالآگهی زمان ساسانی هم نخواسته‌اند که به خاطر بالا بردن تیراژ خودشان، با این دختر فراری مصاحبه بکنند و بعدش هم درس اخلاق به خانواده‌ها بدهند و…

سؤالی که بنده دارم این است که چرا شاهان و پهلوانان ایران باستان این همه اصرار دارند که در همه جا از «دریا» عبور بکنند؟ بی‌انصاف‌ها به جای این که تابستان‌ها در شهرهای کنار دریا «سمینار» و «همایش» و این جور چیزها برگزار بکنند که میلیون‌ها تومان ـ البته در اصطلاح فردوسی، میلیون‌ها درم ـ بگیرند، می‌آیند و از دریا رد می‌شوند. مگر بهرام و دختر شاه، نمی‌توانستند مثل بچه‌ی آدم، از راه خشکی به ایران بیایند. سلطان محمود غزنوی ۱۷ بار به هندوستان لشکر کشید و آنجا را غارت کرد و حتی یک بار هم رنگ دریا را ندید. معلوم می‌شود هندوستان فردوسی با هندوستان محمود غزنوی، تومانی هفت صنار تفاوت معامله داشته است!

اگر اهل عمران و آبادانی و علاقه‌مند به توسعه‌ی پایدار هستید، لطفاً صفحه‌های ۱۰۵۰ و بعد از آن را بخوانید. نوشته است که «پیروز شاه ساسانی» دو شهر ساخت که اسم یکی را «ری» و نام دیگری را «اردبیل» گذاشت.

البتّه فردوسی عزیزمان در شاهنامه و در داستان مربوط به زمان «کاووس» نام «ری» را آورده و بعدها، چندین بار هم تکرار کرده است. نام شهر «اردبیل» را هم در داستان‌های مربوط به «کیخسرو» خوانده‌ایم. حالا هم اگر در مورد ساخت این دو شهر توسط «پیروز شاه» صحبت می‌کند، فکر نکنید که در کشور تاریخی و شکوهمند و سرفراز ما، از شهرهای ری و اردبیل، هر کدام را دو تا داریم. بلکه بهتر است به دور و بر خودتان نگاه بکنید و ببینید که در زمان ما هم، خیلی از طرح‌ها و پروژه‌ها، چند بار و هر بار به یک مناسبتی، طی مراسم باشکوهی افتتاح و راه‌اندازی شده‌اند و اخبارشان را از طریق رسانه‌های گروهی دیده، شنیده و خوانده‌ایم. فکر می‌کنید مسؤولان پرتلاش، فداکار و سختکوش ایران باستان، به اندازه‌ی مسؤولان فعلی زرنگ نبودند؟!

 

قسمت ۶

در ۱۰۶۴ آمده است که «قباد ساسانی» از اهواز تا پارس، یک شهرستان و یک بیمارستان ساخت و نام آنها را «اران» گذاشت و حالا (در زمان فردوسی) عرب‌ها به آن «حران» می‌گویند. پس با این حساب، در زمان فردوسی شهر «حران» در جایی وسط اهواز و پارس بوده و بعدها ـ به هر دلیل ـ به طرف‌های سوریه و امثال آن تبعید شده و یا به دلیل معتاد شدن شاهان ایران، از خانه فراری شده و به شامات پناه برده است. شاید هم مسأله‌ی «فرار شهرها» در آن زمان به جای «فرار مغزها» عمل می‌کرده است!

در ۱۰۷۱ شاه «کسری» ـ «انوشیروان» ـ ایران را به چهار بخش تقسیم می‌کند. بخش اول «خراسان» است، بخش دوم «قم و اصفهان» و بخش سوم «پارس و اهواز و مرز خزر»! حالا بگذریم از این که خیلی از مناطق ایران در این تقسیم‌بندی فراموش شده‌اند، این «پارس و اهواز و مرز خزر» چه طور توانسته‌اند یک جا جمع بشوند و تشکیل یک استان را بدهند؟ درست است که در زمان ما هم، شهرهای ایران یکی ـ یکی تبدیل به استان می‌شوند، ولی بنده تا حالا ندیده‌ام یک مسؤول محترم رده بالای کشوری، ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس منتقل بکند. ساحل دریا، پسر باجناق آدم نیست که بشود به عنوان استاندار به یک ایالت و یا به عنوان سفیر به یک مملکت دیگر فرستاد، این یکی فرق می‌کند!

به عقیده بنده، یک فرد تا زمانی که شاهنامه‌ی فردوسی را نخواهنده، هیچ چیزی از علم تاریخ و قرو قاتی کردن آن نمی‌داند و حتی نمی‌تواند رویدادها و واقعیت‌های زمان خودش را خراب بکند، چه رسد که زورش به صدها سال جلوتر برسد.

واقعاً اگر می‌خواهید به آن درجه از دانش و تخصص برسید که همه چیز را قاتی بکنید و یک آش شله‌ی قلمکار به وجود بیاورید، حتماً اول کتاب حکیم توس را بخوانید و بعد دست به اقدام بزنید. مثلاً ایشان در ۱۲۰۲ می‌نویسد که در زمان «هرمز» ـ شاه ساسانی ـ لشکری از خزر آمده بود. تعداد این لشکر به اندازه‌ای زیاد بوده که از «ارمینیه» تا اردبیل، پر از لشکر شده بود و نام فرماندهان این لشکر هم «عباس» و «حمزه» بود!

بفرمایید. لشکر از قوم «خزر» است، قومی که در آن روزگار بت‌پرست بودند. در ضمن، فاصله‌شان با عربستان به اندازه‌ای زیاد بود که در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند نام‌هایی مانند «عباس» و «حمزه» را ـ که نام‌هایی عربی بودند ـ بشنوند. زمان هم، زمان پیش از ظهور اسلام است. یعنی هنوز بیشتر از ۴۰ سال مانده تا مسلمانان حرکت به سمت شمال و شمال شرقی و شمال غربی عربستان را آغاز بکنند. در واقع، هنوز پیامبر اکرم (ص) به پیامبری مبعوث نشده است که بگوییم پای بعضی عرب‌ها به سرزمین خزرها هم رسیده است. اما فردوسی به اندازه‌ای برای پیروز شدن عرب‌ها به سایر اقوام عجله دارد که تاریخ را نیم قرن جلوتر می‌کشد!

در صفحه‌ی ۱۳۲۸ در داستان مربوط به «خسرو پرویز» سرداری به نام گستهم در خراسان است که می‌خواهد به «گرگان» برود. جالب است. این آدم از خراسان حرکت می‌کند و از «ساری» و «آمل» می‌گذرد و به «گرگان» می‌رسد. این کار درست به این می‌ماند که یک نفر بخواهد از «قم» به «تهران» بیاید آن وقت ما بگوییم که او در سر راه خود، از اصفهان و شیراز و بوشهر رد شد و به تهران رسید! حال می‌کنید از این تاریخ معتبر و دقیق؟!

در صفحه‌ی ۱۳۳۷ و در داستان مربوط به نامگذاری «شیرویه» جناب فردوسی می‌فرماید که «نبود آن زمان رسم بانگِ نماز» در حالی که همین فردوسی در داستان‌های مربوط به زمان پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و… نوشته است که آنان نماز می‌گزاردند.

حیف که حکیم فردوسی بزرگتر ما است و ادب اجازه نمی‌دهد از او انتقاد بکنیم. وگرنه جا داشت از این حکیم بپرسیم که چه دشمنی با «خسروپرویز» و «شیرویه» داشته که این بدبخت‌ها را متهم به «بی‌نمازی» کرده است؟ نکند علاوه به «خسرو»، «شیرویه» و «فرهاد» خود جناب فردوسی هم خاطرخواه «شیرین» بوده و برای همین، رقیبانش را متهم به ترک صلات می‌کند؟! اگر او هم عاشق شیرین ‌خانم بوده، پس ما شانس آورده‌ایم که مثل فرهاد، تیشه را به سر خودش نکوبیده، چون در آن صورت ما بدون شاهنامه می‌ماندیم و نمی‌توانستیم به چیزی افتخار بکنیم. جداً زنده باد فردوسی که این اندازه زرنگ بوده که خودکشی نکرده است.

در صفحه‌ی ۱۳۷۵ و در مورد توبه‌ی خسروپرویز می‌خوانیم:

چـو آن جامه‌ها را بپوشید شاه به زمزم همی توبه کرد از گناه

ما در خود تبریز یک «استخر و سونا» به نام «زمزم» داریم. ولی بنده که از چندین سال پیش مشتری آنجا هستم، هیچ وقت خسروپرویز را ندیده‌ام. اما معلوم می‌شود این خسروپرویزخان، یک شخصیت خیلی اهل اخلاق و اصول و ارزش‌ها بوده که با لباس ـ جامه‌ها ـ وارد «زمزم» شده است که کلیه‌ی شؤونات و اخلاقیات را رعایت کرده باشد. شاید هم به این دلیل با لباس آمده که روی تن و بدنش «خالکوبی» داشته، چون در ورودی استخر نوشته‌اند که ورود افراد دارای خالکوبی ممنوع می‌باشد! فکر می‌کنم همین طور بوده، چون خسروپرویز از یک طرف آدم گردن‌کلفت و لات مسلکی بوده و از طرف دیگر، عشق شیرین خانم را هم در دل داشت و امکان ندارد که عکس آن علیا مخدره را به بازوها و سینه‌اش خالکوبی نکرده و شکل یک قلب و یک تیر را هم ترسیم نکرده باشد. بی‌چاره فرهاد که اگر می‌خواست خالکوبی بکند، باید شکل یک کوه بیستون، یک کله و یک تیشه را می‌کشید!

اگر هم منظور فردوسی از «زمزم» همان چاه معروف مکه بوده، باید به خسروپرویز ایوللا گفت که در صدر اسلام، یواشکی به مکه رفته و حاجی شده است آن هم بدون این که مسلمان بشود! لابد برای این پنهانی رفته که بعد از برگشتن، مهمانی ندهد. حق هم داشته، با این قیمت خیلی بالای گوشت، برنج و…، و با این وضع غذاخوری‌ها، حتی شاه هم که «گنج بادآورده» داشته نمی‌توانسته از عهده‌ی مخارج بربیاید!

در هر حال، بنده عقیده‌ی واثق دارم که در این مورد هم، مثل همه‌ی موارد دیگر، فردوسی اشتباه نکرده است. پس لطفاً به گیرنده‌های خود دست نزنید!

و اما در مورد زنان شاهنامه، آدم واقعاً نمی‌داند قسم‌های جناب فردوسی را باور بکند و یا آن همه دم خروس را که بدجوری هم بیرون می‌زنند.

به داستان هر کدام از این خانم‌ها که می‌رسیم، در اول کار می‌بینیم که فردوسی از عفت و حیا و پوشیدگی آنان صحبت می‌کند و می‌گوید که «در پرده» بوده‌اند ودر همه‌ی عمر، چشم هیچ محرم و نامحرمی به آنها نیفتاده و…

حتی خانم «منیژه» ـ صبیّه‌ی عفیفه‌ی افراسیاب، پادشاه توران ـ می‌گوید:

منیژه منم، دُخت افراسیاب بـرهنه نـدیـده تنـم آفتـاب که البتّه بنده با توجه به عملکرد این خانم و تحقیق و تفحص در مورد اخلاق و رفتار و غیره‌ی او، عقیده دارم که باید می‌گفت:

منیـژه منـم، دُخـت افــراسیاب زبی‌شوهری شد، دل من کباب!

بلی. جناب فردوسی از پوشیدگی و نامحرم‌گریزی و پس پرده‌نشینی دخترهای شاهنامه صحبت می‌کند، ولی خیلی زود مشت حکیم باز می‌شود و بند را آب می‌دهد. چون حتی مردهای لشکرهای چندین کشور بیگانه، وصف تک تک اعضای تن و بدن این علیا مخدره‌‌ها را می‌کنند. اگر هم باور ندارید، برگردید و داستان‌های زال و رودابه، رستم و تهمینه، کاووس و سودابه، بیژن و منیژه و… را بخوانید.

تازه، خود این دخترها هم، خانه‌ی پدرهای خودشان و حتی کتاب ارزشمند شاهنامه را تبدیل به لانه‌ی فساد کرده‌اند. رودابه به زال پیغام می‌فرستد و او را به اتاق خودش دعوت می‌کند و به اندازه‌ای شوق و شور دارد که پیشنهاد می‌کند زال راه‌پله را ول بکند و کمند را هم کنار بگذارد و گیسوهای او را بگیرد و خودش را تا طبقه‌ی دوم خانه بالا بکشد!

تهمینه در موقعیتی به سراغ رستم می‌آید که بنده جرأت نمی‌کنم دوباره آن را بنویسم و تکرار بکنم. منیژه، سودابه و دیگران هم که بدتر!

حالا اگر دختر امروزی جرأت به خرج بدهد و با یک پسر غریبه سلام و علیک ساده‌ای هم بکند، از طرف پدر و برادر خودش و دیگران چنان تنبیهی می‌بیند که…!

بنده عقیده دارم دخترهای شاهنامه، همگی مشتری پر و پا قرص برنامه‌های کانال‌های ماهواره‌ای امریکایی و اروپایی، آن هم کانال‌های خیلی خیلی بد بودند که می‌توانستند این قبیل اداهای زشت و منکراتی را یاد بگیرند و مرتکب بشوند. البته چون اینها اغلب شاهزاده و پولدارر بودند، می‌توانستند از ریسیورها و دیش‌های پیشرفته‌تر و همچنین از کانال‌های کارتی هم استفاده بکنند!

لابد تا اینجا شاهد بوده‌اید که بنده همه جا از شاعر و اندیشمند بسیار بلندپایه و ارجمندمان ـ جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی ـ تعریف و تمجید کرده و سپاسگزار ایشان بوده‌ام که تاریخ پرافتخار ما را به نظم کشیده و به جهانیان ثابت کرده است که سرزمین دلاورپرور ایران، چه زنان و مردان اخلاق‌پرست، پرعصمت، سرفراز، درستکار و غیره‌ای داشته است و باید هم از این حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره تقدیر به عمل بیاید.

اما گلایه‌ای هم از محضر ایشان دارم. همه‌ی جهانیان می‌دانند که دوران «هخامنشی» یک دوره‌ی افتخارآفرین از تاریخ کشورمان است. در آن برهه‌ی حساس، سرنوشت‌ساز و غیره است که «کمبوجیه» ـ پسر برومند و نورچشمی «کورش کبیر» ـ به مصر می‌رود و ضمن حملات بشردوستانه به آن سرزمین تاریخی، شخصاً و با استفاده از شمشیر خودش، می‌زند و یک رأس «گاو» را می‌کشد، بدون این که از متخصصان خارجی و از منابع بیگانه کمک گرفته باشد. بعد از او هم «خشایارشا» ـ فرزند فرهیخته، نخبه و غیره‌ی «داریوش کبیر» ـ به یونان حمله‌ور می‌شود و ضمن بسیاری عملیات دانشمندانه، خردمندانه و غیره، دستور می‌دهد ۱۲ هزار ضربه شلاق به دریا بزنند تا آدم بشود! پس چرا حکیم فردوسی این رویدادهای سرنوشت‌ساز و سرفرازی‌ آفرین و افتخارآفرین را در شاهنامه ذکر نکرده است تا ما به جهانیان مباهات بکنیم؟!

ادامه دارد

Short URL: https://www.turklar.com/?p=8741

منبع:https://www.turklar.com/?p=8741

شاهنامه فردوسی یا چرندیات فردوسی=«گاف» های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت دوم---حمید آرش آزاد

از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی ۵۵ سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند!
در صفحه‌ی ۵۹ می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت!
جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد.
«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما!
یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟
ما را ببین که ۶۰ سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی ۷۴ دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد!
اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان ۷۵ ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی ۷۵ را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که…!
در صفحه‌ی ۸۴ می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند!
در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی!
در صفحه‌ی ۹۱ ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد!
اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی ۱۰۹ می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است!
از قرار معلوم سلطان محمود غزنوی آن قدر به فردوسی پول می‌داده و آن اندازه در بخشیدن «درم» به او زیاده‌روی می‌کرده که فردوسی تنها به این واحد پول عادت کرده و واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در همه‌ی زمان‌ها را «درم» می‌دانسته است. حکیم نامدار در صفحه ۱۰۹ واحد پول زمان رستم را درم معرفی می‌کند و در جاهای دیگر شاهنامه هم می‌خوانیم که در روم، توران، هندوستان، مازندران و جاهای دیگر هم مردم درم خرج می‌کردند. در همه جای شاهنامه‌ی به آن بزرگی، فقط در دو ـ سه جا نام «دینار» ـ که گویا این یکی هم واحد پولی در ایران باستان بوده است! ـ می‌آید. شاهد دلیل کم‌لطفی فردوسی به دینار این بوده که شاه غزنوی به او قول داده بود برای هر بیت یک دینار بدهد، ولی چون بعد به او «درهم» داده، حکیم هم از دینار و شاه غزنوی قهر قهر تا روز قیامت کرده است!
طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و… بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از ۹۰ درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از ۷۵ کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟!
در همان صفحات می‌خوانیم که در لشکر زال و رستم، هزاران فیل نگاه می‌داشتند. این فرمایش فردوسی دیگر از دروغ شاخدار و شعارهای انتخاباتی کاندیداهای ما و آمارهای الکی مسؤولان محترم هم گنده‌تر است!
فیل حیوانی است که همیشه به آب زیاد احتیاج دارد. حساب کرده و گفته‌اند که هر فیل برای شستن خود، در شبانه‌روز به بیشتر از ۱۲ مترمکعب آب نیاز دارد و بدون آب کافی، اصلاً نمی‌تواند زنده بماند. آن وقت در یک منطقه‌ی خشک و کویری مانند سیستان، آب مورد نیاز هزاران فیل را زال از کجا می‌آورد؟ مگر این که بگوییم به طور پنهانی و بدون گرفتن مجوز از وزارت نیروی رژیم پوسیده‌ی منوچهر شاه، جناب زال «چاه عمیق» کنده بود و آب استخراج می‌کرد. البته مسأله را باید از رودابه خانم پرسید، چون دیگران نمی‌توانند از راز چاه عمیق کندن و آب بیرون آوردن زال باخبر باشند.
طبق مندرجات صفحه ۱۱۲ منوچهر ادعا می‌کند که حضرت «موسی» در «خاور زمین» زاده شده است. در صفحات پیشین هم خوانده‌ایم که در شاهنامه منظور از «خاور» همان «روم» است. یعنی منوچهر ـ شاید هم فردوسی ـ موسی را هم اهل «روم» می‌دانند. در ضمن، در همان صفحه منوچهر به پسرش ـ «نوذر» ـ سفارش می‌‌کند که به دین موسی بگرود و او هم قبول می‌کند. با این حساب، ایرانیان باستان می‌بایستی «یهودی» می‌شدند، ولی معلوم نیست چرا اصلاً خود فردوسی نگفته که دین حضرت موسی، همان آیین یهود است. یعنی سواد فردوسی در مورد آشنایی با دین‌ها هم… بع‌له؟!
قبلاً در داستان مربوط به فریدون و پسرانش خوانده‌ایم که فریدون سه پسر به نام‌های سلم، تور و ایرج داشت. ایرج را سلم و تور کشتند و خود آنها هم به دست منوچهر کشته شدند. بعد از کشته شدن ایرج هم، چون او پسر نداشت، نوه‌ی دختری‌اش ـ منوچهر ـ را شاه کردند. حالا در صفحه‌ی ۱۳۵ یک دفعه یک نفر به نام «قباد» پیدا شده که هم خودش، هم زال و رستم و هم فردوسی می‌گویند که او از نسل فریدون است. لااقل نمی‌آیند یک آگهی «حصر وراثت» بدهند که این آدم بیاید و با دلیل و مدرک ثابت بکند که تبارش به فریدون می‌رسد. ما که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه، هیچ نسبتی میان او و فریدون پیدا نکردیم. مگر این که بگوییم در این میان فردوسی و او ساخت و پاخت کرده‌اند و فردوسی، مثل بعضی مأمورهای ثبت احوال زمان رضاخان، یک چیزی گرفته و شناسنامه‌ صادر کرده است.
مثل این که سواد و هوش و حواس قبادشاه هم بیشتر از فردوسی نیست. او که در «البرز» است، ادعا می‌کند که دو تا باز سفید از «ایران» برایش تاج آورده‌اند. راستی، این «ایران» آقای فردوسی کجا است که البرز، سیستان، مازندران و غیره جزو آن نیستند؟
بنده یک روستایی نیمه خل می‌شناختم که به غیر از دهکده‌ی خودشان، به همه جای دیگر «خارجه» می‌گفت. نکند جناب فردوسی هم ایران را فقط «توس» می‌داند و بس؟!
آی آقا! لطفاً یک عدد متر یا یک واحد طول دیگر به این فردوسی بدهید که بتواند فاصله‌ها را اندازه بگیرد و این همه سوتی ندهد. این آقا در ۱۴۳ می‌نویسد که یک سوار در فاصله‌ی نیم روز از اسطخر پارس به زابل آمد. در این صفحه، جناب فردوسی رکورد سرعت «شوماخر»، اتومبیل «فراری» و آنهای دیگر را می‌شکند، بدون این که خودش متوجه باشد!
بعد و در صفحه‌ی ۱۵۵ فاصله یک نقطه از مازندران با یک نقطه‌ی دیگر در همان استان را ۴۰۰ فرسنگ ـ یعنی دو هزار و ۵۰۰ کیلومتر ـ و پهنای یک رودخانه را دو فرسنگ ـ ۱۲ کیلومتر ـ حساب کرده است! فقط خواهش می‌کنم نگویید «اینجای بابای دروغگو»!
در ۱۶۷ در مورد یکی از سفرهای «کاووس» شاه می‌‌گوید: «از ایران بشد تا به توران و چین» یعنی شاه ایران با عده‌ی زیادی لشکر، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده‌اند!
ادامه دارد
منبع : http://www.arashazad.blogfa.com/post-108.aspx

 

Short URL: https://www.turklar.com/?p=12335

منبع:https://www.turklar.com/?p=12335

شاهنامه فردوسی یا چرندیات فردوسی=«گاف» های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» – قسمت سوم--حمید آرش آزاد

در همین صفحه می‌بینیم که کیکاووس و لشکریانش از توران و چین می‌گذرند و به «مکران» می‌رسند. اگر عقل‌مان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم که «مکران» نام قبلی «کره شمالی» و یا «ژاپن» بوده است !
افراسیاب و کاووس، پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرزها را می‌بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو کشور تعیین می‌کنند. بدبخت رستم دستان و دوستانش که از بی‌سوادی و کم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شکار به «سرخس» می‌آیند. اما معلوم می‌شود که شهر سرخس در داخل توران زمین و جزئی از خاک «توران» است! اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی ۱۸۱ را بخوانید تا برایتان معلوم شود که جناب فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران به کشورهای همسایه، دست کمی از فتحعلی‌شاه و وزیر فرهیخته‌اش ندارد!
از حق نگذریم، شاهنامه‌ی فردوسی یک سند مستند و در واقع یک مشت محکم و پاسخ دندان‌شکن و غیره در برابر ادعاهای این نژادپرست‌ها است. با دقت در این اثر معروف حکیم توس، می‌بینیم که پدربزرگ ما دری رستم ـ مهراب ـ از نژاد «ضحاک» و در واقع «تازی» است. مادربزرگ مادری‌اش هم که «ترک» می‌باشد. از طرف دیگر، مادرهای «سهراب» و «سیاووش» هم ترک و از قوم و خویش‌های افراسیاب هستند. سیاووش و بیژن هم که از توران، زن ترک می‌گیرند. با این حساب، بهترین و پهلوان‌ترین مردان شاهنامه کسانی هستند که مادر غیرایرانی دارند. مثل این که این حکیم فردوسی از آن چاقوهایی است که دسته‌ی خودش را می‌برد. بی‌چاره آنهایی که دلشان را به این حکیم‌ها خوش کرده‌اند!
بالاخره بی‌سوادی این فردوسی، دو کشور ایران و توران را به جان هم خواهد انداخت. اصلاً با خواندن شاهنامه، آدم خود به خود به این نتیجه‌ی علمی می‌رسد که «در هر جنگی، پای یک فردوسی در میان است!»‌ اگر شک دارید، صفحه‌ی ۲۱۹ را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. در اینجا، کاووس ناحیه‌ی «کهستان» را به «سیاووش» می‌بخشد. فردوسی هم ادعا دارد که کهستان در «ماوراء‌النهر» واقع شده است! این را هم می‌دانیم که «ماوراء‌النهر» به سرزمین‌های آن سوی جیحون گفته می‌شد. با این حساب، جناب کاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسرجان خودش بخشیده است!
طوری که ادعا کرده‌اند، سیاووش یک جوان آزاده، پهلوان، فهمیده، صاحب غیرت، روشنفکر و دارای همه‌ی خصلت‌های عالیه‌ی انسانی بوده است. حالا همین جوان روشنفکر و دارای شعور اجتماعی، در مورد «زنان» می‌گوید:
چه آموزم اندر شبستان شاه؟               به دانش زنان کی نمایند راه؟!
فرض کنیم این آقا ژیگولو نسبت به شبستان شاه مشکوک بوده و حدس می‌زده است که آنجا در واقع یک «خانه‌ی فساد» است که اعضای آن باید دستگیر و به «دایره‌ی مبارزه با مفاسد اجتماعی» تحویل داده شوند. این را ما هم باور داریم. ولی چرا در مصراع دوم، کلمه‌ی «زنان» را به کار گرفته و کل زنان عالم را هدف سوء‌‌استفاده کرده و حرف خودش را در دهان او گذاشته است؟ همیشه این طور بود، که مردان به ظاهر «مردنما» و در اصل «زن ذلیل» خیلی دلشان می‌خواهد که از زن‌ها انتقاد بکنند و بد آنها را بگویند. اما چون از ترس عیال مربوطه جرأت چنین کاری را ندارند، همان انتقاد را از زبان دیگران بیان می‌کنند که در کانون گرم خانواده کتک نخورده باشند!
سودابه، همسر قانونی کاووس‌شاه است. تا جایی هم که خود فردوسی نوشته، این خانم دخترشاه هاماوران بود و پیش از کاووس، هیچ همسری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی‌شک از کاووس است. سیاووش هم که پسر کاووس است و دختر سودابه، در واقع «خواهر ناتنی» او محسوب می‌شود. اما در صفحه‌ی ۲۲۳ می‌بینیم که سیاووش به سودابه پیشنهاد می‌کند که دخترش را به او بدهد! بفرما، این هم از جوان پاکدامن شاهنامه که تازه دست پرورده‌ی رستم است و فردوسی، آن همه در باره‌ی دینداری، درستی و پاکدامنی‌های او تعریف می‌کند، باز صد رحمت به عروس‌های تعریفی روزگار ما! کجا هستند آنهایی که می‌گویند: «جوان هم، جوان‌های قدیم»؟! پررویی پسرک را می‌بینید؟!
سیاووش از طرف پدرش مأمور می‌شود که به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات صفحه‌ی ۲۳۳ او ابتدا به شهر «هری» ـ احتمالاً «هرات» ـ می‌رود، بعد سپاهیانش را به طالقان می‌کشاند، بعدش به «مرو» رهسپار می‌شود و در نهایت به «بلخ» می‌رسد. این آدم، فرمانده ارتش بود یا یک نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزاگ راه می‌رفت؟ نکند با خرچنگ نسبتی داشت و یا راه رفتن را از راننده‌های تاکسی زمان ما یاد گرفته بود؟ کدام عاقلی برای رفتن از «پارس» به «بلخ» اول به طالقان و بعد به مرو می‌رود؟ تقصیر از خود سیاووش است. آدمی که اختیارش را به دست آدم ناواردی مثل فردوسی بدهد، باید هم آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها بشود. معلوم می‌شود این آقا سیاووش ـ در واقع شازده‌ی کاووس ـ نوشته‌های بنده را هم نخوانده است، چون خیلی خیلی پیشتر از زمانی که او به دنیا بیاید، بنده نوشته بودم که سواد عمومی و اطلاعات جغرافیایی فردوسی در حد «صفر» است و نباید به او اعتماد کرد. بنده و سیاووش که نباید مثل بعضی از ادیب نمایان فعلی باشیم که شاهنامه را «وحی منزل» و علمی‌ترین و قابل اطمینان‌ترین کتاب جهان می‌دانند!
از مطالب صفحه‌ی ۲۴۰ چنین برمی‌آید که افراسیاب به خاطر صلح با سیاووش، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و غیره را رها می‌کند و به ساحل «گنگ» می‌رود.
یکی نیست از فردوسی بپرسد که تو که می‌گفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان ـ ساحل گنگ ـ را هم بدون قباله و گرفتن بیعانه به او بخشیدی؟ یک آدم حکیم، چه طور نمی‌داند که هندوستان، مستقل از چین و توران بود و خودش یک شاه داشت.
تاریخ‌نویسان فعلی کشور ما، ادعا می‌کنند که از اول خلقت تا دوران قاجاریه، شهرهای سمرقند، بخارا، سغد و…، به ایران تعلق داشته است. ولی فردوسی با یک موضع‌گیری متین، استوار و غیره، می‌گوید که افراسیاب این شهرها را به سیاووش بخشید. با این حساب، یا تاریخ‌نویسان فعلی ما چاخان می‌کنند و یا این حکیم. اگر هم جنابان مورخ به سواد و مدرک خودشان بنازند و بگویند که «دکتر» هستند و لابد حق با آنان است، به یادشان می‌آوریم که فردوسی هم «حکیم» بوده است. حالا آنها دانند و فردوسی که اصولاً باید همدیگر را تکذیب بکنند، ولی واقعیت‌های مسلم را نادیده می‌گیرند و باز…!
سیاووش تا در ایران بود، حاضر نمی‌شد زن بگیرد. اما زمانی که پایش به توران می‌رسد، در عرض فقط یک ماه، دو بار داماد می‌شود. بنا به گواهی صحفه‌ی ۲۵۵ او اول دختر «پیران» را به همسری می‌گیرد و یک ماه بعد با همسر دوم، یعنی «فرنگیس» ـ دختر افراسیاب ـ ازدواج می‌کند. پس از این داستان نتیجه می‌گیریم که بهترین راه برای تشویق جوانان به ازدواج، فرستادن آنان به دیار غربت است که آن وقت، چند تا چند تا زن بگیرند!
راستی این کار سیاووش چه دلیلی داشته که دختران هم میهن خودش را پسند نمی‌کرده؟ اتفاقاً دیگران هم همین طور بوده‌اند. در میان آدم حسابی‌های کتاب شاهنامه، یعنی مردانی مانند سام، زال، رستم، بیژن، کاووس، سیاووش، داراب و…، حتی یک نفرشان هم حاضر نشده است زن ایرانی بگیرد. از میان این مردان خوش‌سلیقه هم، بیشترشان با دخترهای ترک ـ تورانی ـ ازدواج کرده‌اند. اتفاقاً وفادارترین و بهترین زن‌های شاهنامه هم، همان دختران ترک هستند. چون زن‌های دیگر، یا مثل «سودابه» از اهالی «هاماوران» بود. که «شبستان شاهی» را تبدیل به «خانه فساد» کرد و یا مثل دختر «فیلفوس» یا «فیلیپ» رومی ـ البته در اصل مقدونی و یونانی ـ که رفت و پسری مثل اسکندر زایید که آمد و ایرانی‌ها را خانه‌خراب کرد.
به عقیده ی بنده، تنها در این یک مورد، فردوسی واقعاً یک حکیم خیلی خوب و مامانی است. حیف که چنین حکیم‌های خوب و مامانی، خیلی زود می‌میرند و هم‌میهنان گرامی را از دانش و راهنمایی‌های خودشان بی‌نصیب می‌گذارند. اگر این حکیم فرزانه هزار و چند صد سال دیگر هم زنده می‌ماند، آدم می‌توانست پیش از انتخاب همسر، به حضور او برود و مشورت بکند!
براساس ابیات صفحه‌ی ۲۹۴، آقایان رستم، فرامرز و گیو که خیلی هم پهلوان و بامرام و جوانمرد تشریف دارند، سه‌تایی به جنگ یک نفر تورانی ـ «پیلسم» برادر افراسیاب ـ می‌روند. لابد زمانی که سه نفری با یک آدم تنها می‌جنگیدند، به پیلسم بدبخت هم اعتراض کرده و گفته‌اند: «چند نفر به سه نفر؟!» آفرین به حکیم بزرگ توس که با نقل این داستان، یک مشت محکم، و حتی یک لگد محکم به دهان یاوه‌سرایانی زده که رستم را اوج مرام و معرفت و لوطی‌گری می‌دانند!
فردوسی در صفحه ۲۹۸ نوشته است که رستم و سپاهیانش برای گرفتن کین سیاووش، به توران هجوم برده و پایتخت آنجا را اشغال کرده‌اند و در همان حال «ثقلاب» و «روم» را هم ویران می‌کنند. مرحبا به رستم که از یک فاصله‌ی بیشتر از پنج هزار کیلومتری، می‌تواند روم را با خاک یکسان بکند. حالا اگر ما، به عنوان یک پان ایرانیست دانشمند و همه چیز‌دان، ادعا بکنیم که ایرانیان باستان موشک‌های بالستیک و قاره‌پیما و غیره با کلاهک‌های هسته‌ای و بمب‌های اتمی داشته‌اند، احتمال دارد برخی عناصر معلوم‌الحال و خیانتکار و مغرض پیدا بشوند و حقیقت به این آشکاری و بزرگی را تکذیب بکنند. اصلاً به نظر بنده، سران امریکا و اروپا شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌اند که این همه در مورد قصد ایران برای تولید سلاح‌های اتمی تهمت می‌زنند. ما باید با فردوسی برخورد بکنیم که اسرار نظامی رستم را این طور آشکار کرده است! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته که رستم کره‌ی مریخ و سایر سیاره‌ها را مورد حمله قرار داده است. دروغ که تیغ ندارد که توی گلوی آدم فرو برود. فقط کمی حیا لازم است که آن هم…!
باز در همان صفحه می‌خوانیم که افراسیاب بعد از کشتن سیاووش، فلنگ را بسته و فراری شده است. جناب رستم که اصولاً باید افراسیاب و برادرش ـ «گرسیوز» ـ را به خاطر کشتن سیاووش اعدام بکند، دستور می‌دهد سپاهیانش یک منطقه‌ی هزار فرسنگی را قتل و غارت بکنند و همه‌ی افراد برنا و پیر را بکشند. حالا اگر حساب کنیم که هر فرسنگ برابر شش کیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم که مردم یک منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یک جای ۳۶ میلیون متر مربعی، به خاطر یک جوان و به فرمان یک پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی‌منش و بامرام، قتل‌عام شده‌اند، آن هم پیر و برنا و…؛ حالا بگذریم از این که ۳۶ میلیون کیلومترمربع هم چه وسعت زیادی است. به نظرم در این مورد، تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیرممکن است که اشتباه بکند!
حکیم نامدار توس در صفحه‌ی ۲۸۸ می‌نویسد:
کسـی کــه بــُوَد مهتــر انـجمــن          کفــن بهتــر او را زفــرمــان زن
سیاووش به گفتار زن شد به بـاد         خجستــه زنی کــو زمــادر نـزاد
زن و اژدهـا، هر دو در خـاک بـه            جهان پاک از این هر دو ناپاک به!
بنده وکیل و وصی خانم‌ها نیستم و به جناب حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره، ابوالقاسم فردوسی هم ایراد نمی‌گیرم که چرا نیمی از بشریت را «ناپاک» می‌شمارد و آرزو می‌کند که ای کاش زن‌ها اصولاً به دنیا نمی‌آمدند. لابد در آن صورت، خود فردوسی برای خودش جایی برای به دنیا آمدن پیدا می‌کرد که احتیاج به زن ـ مادر ـ نداشته باشد. مثلاً از پدرش متولد می‌شد!
اما اشکال و سؤال بنده در اینجا است که در میان دوستان خودم، آن هم در محافل و انجمن‌های ادبی، انسان‌های ادیب و فرهیخته‌ای را می‌شناسم که به فردوسی و شاهنامه، عقیده‌ی صد در صد دارند و ذره‌ای انتقاد از این شاعر و کتاب را «کفر مطلق» می‌دانند. اما همین دوستان عزیز، درست مثل خود این بنده، به شدت «زن‌ذلیل» تشریف دارند و بدون «فرمان‌ زن» حتی جرأت نفس کشیدن و آب خوردن را هم ندارند. حالا ما دمب خروس را باور بکنیم و یا…؟!
در صفحات ۳۰۸ تا ۳۱۰ گیو به تنهایی یک هزار پهلوان را می‌کشد! یک نفر هم نیست به این «جواد نعره» باستانی بگوید: «بالا! سن یاراتمامیسان‌کی سن قیریرسان!»
رودکی، پدر شعر فارسی، همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و آنجا را خوب می‌شناخت و تازه با کمی اغراق می‌گفت که آب جیحون، به خاطر روی دوست ـ شاه سامانی ـ بر سر شور و نشاط آمده و جهش می‌کند و تازه به کمرگاه اسب می‌رسد:
آب جیحون از نشاط روی دوست                خنــگ مــا را تــا میــان آید همی
اما حکیم توس، که اتفاقاً خودش هم بچه‌ی خراسان بوده و اصولاً بایستی لااقل این جیحون را بشناسد، آنجا را «دریای ژرف» می‌نامد. حالا شما قضاوت بکنید که چه کسی واقعاً «خنگ» است؟ آن خنگی که رودکی در شعرش گفته و یا…؟
در صفحه‌ی ۳۱۷ اردبیل «جایگاه اهریمن آتش‌پرست» و در ۳۱۹ «بهمن دژ» از حومه‌ی اردبیل «جای دیوان» معرفی می‌شود. اما در ۳۲۲ خود «کیخسرو» به «آذر آبادگان» می‌آید، در آنجا باده می‌نوشد، اسب می‌تازد و آتش را پرستش می‌کند. اگر «آتش‌پرستی» کاری کفرآمیز و از آداب اهریمن است، جناب کیخسرو چرا آتش‌پرستی می‌کند؟ در ثانی، مگر اردبیلی‌ها چه بدی در حق فردوسی کرده‌اند که آنان را «دیو» و «اهریمنی» می‌داند؟ نکند آنها هم، مانند سلطان محمود، قرار بوده به جناب حکیم سکه‌های زر بدهند و بعد، نقره داده‌اند و جناب حکیم عصبانی شده است؟!
ادامه دارد
منبع : http://www.arashazad.blogfa.com/post-107.asp

 

Short URL: https://www.turklar.com/?p=12391

منبع:https://www.turklar.com/?p=12391

تاريخچه هفت هزار ساله زبان تورکی در آذربايجان

چندي قبل مقاله‌اي تحت عنوان زبان فارسي و گويش آذري در آخرين شماره نشريه دانشجويي مبين (شماره ششم – اسفند 1380 ) به چاپ رسيد كه سراسر تحريف واقعيت و توهين به زبان و فرهنگ ملت آذربايجان بود كه احساسات قشر طالب علم و دانش دانشگاه را جريحه دار نمود. لذا با اينكه تحريفات نام برده در حد نوشتن جوابيه نمي‌باشد، ولي به منظور آگاهي افكار عمومي دانشجويان تصميم به تنظيم نوشته‌اي كه هم‌اكنون در خدمتتان مي‌‌باشد گرفتيم. در ابتدا قبل از شروع بررسي تاريخي تركي بودن زبان مردم آذربايجان از حداقل هفت هزار سال قبل تا به امروز سخني چند با نويسندة محترم داريم.

نويسندة گرامي اطلاعات نادرستي كه جنابعالي سعي در تلقين آنها به خواننده داريد به پيرو سياستهاي شونيستي و پان فاريستي رژيم پهلوي مي‌باشد، كه بعد از انقلاب اسلامي ديگر جايي در سياستهاي كلي مملكت و نيز افكار عمومي ندارد . بنابراين جنابعالي مي‌توانيد از منابع بي‌طرف و بي‌غرض كه بعد از انقلاب به چاپ رسيده براي پي بردن به واقعيات‌هاي تاريخي استفاده نماييد.

همانطور كه رهبر معظم انقلاب، جناب آيت ا… خامنه‌اي در سفر اخير خود به استان اردبيل بيان داشتند رمز وحدت ملي ايران نه زبان فارسي بلكه دين مبين اسلام مي‌باشد، و لذا در گفتار و نوشتارهاي خود اين بيانات را مد نظر داشته باشيد و سعي در پياده نمودن سياستهاي فرسودة رژيم پهلوي نفرماييد.

همچنين توجه جنابعالي و امثالهم به اين آيه از قرآن بسيار ضروري مي‌باشد: «و من اياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذالك لايات للعالمين» (سوره روم آيه 22)

ترجمه: از نشانه‌هاي او (خداوند) است، آفرينش زمين و آسمان و اختلاف زبانها و نژادها است، اينها آيات خداوند را براي انسان روشن مي‌سازد.

اما زبان مورد ادعائي نويسنده مقاله عنوان شده، وساير منابع وابسته به شوونيسم كه هيچگونه وجود خارجي ندارد و لازم به ذكر است كه اين زبان اختراع جاسوس و عامل انگليسي در ايران (احمد كسروي) مي‌باشد، كه ايشان نيم زبانهاي تاتي و تالشي موجود در بعضي از روستاهاي منطقه مرند را كه متكلمين آن حتي به چند هزار نفر هم نمي‌رسد را به عنوان زبان آذري تلقي كرده كه گويا زبان باستاني آذربايجان نيز بوده.البته اين ادعاها به هيچ گونه پايگاه علمي وابسته نيست، چرا كه كسي از گرامر، قواعد، دستورزبان،‌صرف و نحو زباني جعلي بنام آذري اطلاعي ندارد و قواعد آنرا تدوين نكرده از تاريخ رونق و ادامة حيات آن و كاربرد و قلمرو نفوذ ادعائي آن، فولكلور، داستان، افسانه و آثار برگزيدة نظم و نثر يا … اثري ملموس ارائه نشده، از نقش زبان ادعائي (آذري) در ادبيات فارسي و زبان تركي و زبانهاي ديگر، ماقبل و مابعد آن چيزي در بين نيست و اگر واقعاً هست در كجا تدريس مي‌شود؟ كسي تا حال آنرا ياد نگرفته و كسي ياد نداده و اگر وجود داشت، در هفتاد سال گذشته بدون شك در دانشكده‌هاي ادبيات خود، جزء دروس اجباري تدريس، و جزء مواد درسي مؤسسات عالي يا در برنامه درسي دبيرستانها قرار مي‌گرفت.1

همچنين زبان تركي كه به ادعاي نويسنده در زمان صفويه به ميان آمده (يعني كه به قول ايشان سابقاً وجود نداشته) هم قبل و هم  بعد از صفويه آثار ارجمندي بر جاي گذاشته است كه  تعداد آنها بالغ بر صدها كتاب، رساله و اثر علمي، ادبي، فلسفي، شعر، نظم و نثر مي‌باشد كه بعضي از آثار ماقبلي صفوي عبارتند از: قوتاد، قوبيليك، نهج الفراديس، عتبه الحقايق، صحاح‌العجم، اغوزنامه، ديوان الغات الترك محمود كاشغري و صدها اثر ديگر كه طبعاً براي نوشتن آنها پشتوانه ادبي هزاران ساله لازم است كه با فرض آذري بودن تركان آذربايجان نمي‌توان كتابهاي خلق الساعه نوشت.

اما جالبتر اينكه حتي يك كتاب يا ديوان به زبان آذري وجود ندارد.2 ولي استحكام زبان تركي تا آنجاست كه توانست زبان عربي را كه جزو زبانهاي با قاعده و گستردة دنياست پس از حملة اعراب در آذربايجان، منزوي و مستحيل كند چنانچه زبان عربي وارد آذربايجان نشده و ادامه حيات نداده است.3

همچنين نويسندة محترم مقالة نام برده و مدافعان زبان آذري، گاه سلجوقيان، گاه غزنويان، گاه مغولها و گاه صفويان را موجب تُرك شدن تركهاي آذربايجان مي‌دانند. اما كسي كه كمترين اطلاعي از تاريخ داشته باشد، به خوبي مي‌داندكه مغولها از چين تا غرب آفريقا و از سيبري تا اقيانوس هند را تحت حكومت داشتند و خانهاي مغول بر تمام آسياي ميانه و هندوستان و ايران حكمراني مي‌كردند پس چرا مردم ساير مناطق غير ترك زبان را ترك نكرده‌اند؟

سلجوقيان، غزنويان، اتابكان، صفويان و مغولها كه همگي ترك بودند در ساير نقاط ايران بيش از آذربايجان حكومت كرده‌اند و پايتخت ديرپاي صفويان و سلجوقيان، اصفهان بوده و شهرهاي تبريز ، مراغه و اردبيل كمتر به عنوان پايتخت حكومتهاي فوق بوده اما چرا در اين بين فقط مردم آذربايجان ترك شده ولي مثلاً مردم اصفهان ترك نشده‌اند و چگونه بعد از هفتاد سال تبليغات با استفاده از بيت‌المال و وسايل ارتباطي پيشرفته و آموزش اجباري فارسي، تركهاي آذربايجان فارس نشده‌اند، اما در زمان فلان شاه، باعدم وجود حتي يك صدم از اين امكانات مردم غير ترك يكباره ترك شده‌اند؟ و چرا اينگونه افراد در بررسي زبان مردم آذربايجان از زبان حداقل بيست و پنج ميليون آذربايجاني تُرك، چشم پوشي نموده و به گويش چند هزار نفر به لهجه‌هاي تاتي و هرزني پناه مي‌برند؟

اما به منظور بررسي زبان آذربايجان در طول تاريخ، در ابتدا به بررسي تاريخ اقوام و حكومتهايي كه در آذربايجان بوده‌اند مي‌پردازيم. در مورد ملتهايي كه قبلاً در آذربايجان زيسته‌اند مي‌توان به سومئرها، ايلاميها، هوري‌ها، آراتتاها، كاسسي‌ها، قوتتي‌ها، لولوبي‌ها، اورارتوها، ايشغوزها (ايسكيت‌ها)، مانناها، گيلزان‌ها، كاسپي‌ها و … اشاره كرد كه زبان تمامي آنها التصاقي و جزو خانوادة زبانهاي تركي بوده.4از اين ميان سومئريها، ايلاميها و هوري‌ها اقوامي بودند كه اولين تمدنها و مدنيّتها را روي زمين بنا نهادند.

با توجه به كتب ارزشمندي چون كتابهاي پي‌يئرآميه، دكتر ضياء صدر، پروفسور دكتر زهتابي و … مي‌توان به صراحت گفت كه آذربايجان از حدود هفت هزار سال قبل جايگاه تمدنهاي نامبرده مي‌باشد.در اين مورد نيز چندي پيش يك هيأت باستانشناسي آمريكايي – ايراني در تپة حسنلو به كشفهاي ارزشمندي دست يافتند. رهبر اين هيأت (رائبرت دالسون) بعد از تحقيقات فراوان، تاريخ اين منطقه را به ده دوره تقسيم كرد كه اولين دوره حدود 6000 سال قبل از ميلاد و چهارمين دوره مربوط به 1300 سال قبل از ميلاد تا 800 سال قبل از ميلاد مي‌باشد. كه اولين دوره مربوط به هوريها و آخرين دوره مربوط به مانناها مي‌باشد.5

1 – جايگاه اصلي هوريها در هزاره 3 و 4 (600 سال قبل) در آذربايجان و مناطقي از قسمتهاي شمالي زاگرس و كوههاي توروس بود.6 همچنين از ربع سوم هزارة قبل از ميلاد (2400 سال قبل از ميلاد) سند نوشته‌اي بدست آمده كه با الفباي اككد و به زبان التصاقي هوري بوده كه اين سند متعلق به يكي از پادشاهان هوري بنام تيشاري مي‌باشد و نيز نام يكي ديگر از پادشاهان هوريها به نام ساشانار كه در 1450 سال قبل از ميلاد حكومت مي‌كرده نيز معلوم است.7

2 – كاسسي‌ها: درست است كه كاسسي‌ها در آذربايجان نبودند ولي در همسايگي آنها مي‌زيستند. و تقريباً 3000 سال قبل از ميلاد مابين ايلام و مناطقي از آذربايجان ساكن بودند8 و به دليل همزباني و ارتباط سياسي، فرهنگي، اجتماعي تاثير زيادي در تاريخ آذربايجان داشته‌اند.

3 – قوتتي‌ها در 2800 سال قبل از ميلاد و لولوبي‌ها 2500 سال قبل از ميلاد در شرق و جنوب درياچه اروميه و قزوين و همدان ساكن بوده و حكومت كرده‌اند.9

4 – اورارتوها 1000 سال قبل از ميلاد در آناتولي و پيرامون درياچه وان و كوههاي زاگرس و اطراف درياچه اروميه و شهرهاي ماكو و نخجوان امروزي صاحب تمدن بوده‌اند.10

5 – در اوايل عصر 19 قبل از ميلاد، قبايل مانناها با به هم پيوستن، دولت بزرگي در آذربايجان به وجود آورده و حكومت كرده‌اند.11

6 – مادها كه اولادهاي قوتتي‌ها و لولوبي‌ها بودند  670 سال قبل از ميلاد با اعتلاف با مانناها حكومتي قدرتمند به وجود آوردند كه همدان، اراك، ساوه، زرند، سونقور، كاشان، قم ، قزوين ، زنجان و … تحت حاكميت آنها بوده.12

واما در مورد زبان، همچنين ارتباط زباني مادها و سومئرها دياكونوف در فصل 42 كتاب خود مي‌نويسد كه در ليست نامهاي شاهان ماد يعني قوتتي‌ها، به نامهايي بر مي‌خوريم كه در ليست نام شاهان سومئر مي‌باشد.

از ديگر همسايگان مادها كه همزمان با آنها بوده و زبان هردوي آنها از يك خانواده مي‌باشد مي‌توان به ايشغوزها اشاره كرد كه در قرنهاي 7 و 8 قبل از ميلاد در قسمتهايي از آذربايجان زندگي كرده‌اند.

برخلاف آنچه كه امروز شايع شده مادها نوة يك قبيلة منفرد بودند كه به اصطلاح از ساير آريائيها جدا شده و در آذربايجان ساكن شده‌اند و نه به رغم عقيدة شايع، داير بر اينكه منابع مربوط به تاريخ ماد فوق العاده ناچيز است، منابع آشوري از قرن هفتم تا قرن نهم قبل از ميلاد نه تنها براي احياي تاريخ باستان آذربايجان كافي است بلكه جزئيات مهمي را نيز روشن مي‌سازد. با تغيير و تحولات در اوضاع سياسي آنروزگار در آذربايجان، هفت قبيله آذربايجان باستان كه قبلاً جزو اتحاديه ماننا و اورارتووساكايي بودند اتحاديه‌اي تشكيل دادند كه بعدها يونانيان باستان آنها را ميديا آنچه ما، ماد مي‌ناميم ناميدند، اين قبايل را هرودوت تاريخ نگار يوناني چنين نام مي‌برد:

  • 1- بوآساي   Bousai
  • 2- پارتلاكئنوي   Parelakenoi
  • 3- آستروخات   Stroukhotes
  • 4-  مغ   Magai
  • 5-  بوديو   Boudioi
  • 6-  آري زانتوي  Ariazantoi
  • 7-  ماد   Mid

و نيز مطالعه نامهاي شهرها و ولايات ماد نشان مي‌دهد كه آنان آريايي نيستند.

بعد از آشنايي با تعدادي از اقوام و حكومتهاي آذربايجان، اينك به بررسي نوع زبان آنها مي‌پردازيم.

طبق تقسيم بندي متخصصان زبان‌شناس، كل زبانهاي موجود در دنيا به سه شاخه تقسيم بندي مي‌شود:13

1 – زبانهاي التصاقي كه تمام زبانهاي مربوطه به خانواده زبان تركي در اين شاخه قرار دارند.

2 – زبانهاي تحليلي كه از مهمترين زبان اين شاخه مي‌توان به زبان عربي اشاره كرد (با توجه به اين كه فارسي نيز سي و سومين لهجه زبان عربي مي‌باشد بنابراين فارسي نيز در اين شاخه قرار دارد.)14

3 – زبانهاي هجايي كه از شاخص‌ترين زبانهاي اين شاخه نيز مي‌توان به زبان چيني اشاره كرد.

حال با توجه به اين تقسيم‌بندي و با توجه به اسناد تاريخي و علمي به بررسي نوع زبان اقوام ساكن در آذربايجان مي‌پردازيم.

طبق تحقيقات هومئل زبانهاي ايلام وسومئر از يك پايه و جزو زبانهاي اورال- آلتايي (التصاقي) مي‌باشد. 15زبانهاي هوري و لولوبي نيز نه، تحليلي و نه هجايي بوده، بلكه آنهانيز جزو زبانهاي التصاقي مي‌باشند.16

همچنين طبق نظريه ماراك دئميكين (آكادئميكين) زبان كاسسي‌ها، ايلامي‌ها، قوتتي‌ها، مادها و مانناها نيز التصاقي بود.17

زبانهاي قوتتي‌ها، لولوبي‌ها همانند بوده و با زبانهاي اورارتوها و هوري‌ها خويشاوند مي‌باشند.18

همچنين اپرت باستان شناس فرانسوي نيز بر تركي (التصاقي) آلتايي بودن زبان مادها اشاره مي‌كند. در جايي ديگر دياكونوف مي‌نويسد زبان اشكانيان نيز همانند زبان مادها و از خانوادة زبانهاي التصاقي بوده19 كه در صورت مقايسه تحقيقات اپرت و دياكونوف مي‌توان به ترك بودن اشكانيان نيز پي برد. بدين ترتيب است كه از 7000 سال تا 2500 سال قبل يعني مدت 4500 سال به طور مطلق در منطقه جغرافيايي آذربايجان تنها و تنها اقوام التصاقي زبان (ترك) زندگي و حكومت كرده‌اند . همچنين اگر تاريخ بعد از 2500 سال قبل از ميلاد را بررسي كنيم باز آذربايجان در بيشتر مقاطع تاريخي مستقل از حكومت‌هاي ديگر منطقه بوده، به طوريكه در زمان هخامنشيان آذربايجان در مقابل آرياييها سرفرود نياورده و تا سرنگوني اين حكومت، تمام فرهنگها و آداب و سنن و زبان خود را حفظ كرده همچنين در تاييد گفتة بالا مي‌توان به كشته شدن كورش، شاه هخامنشيان توسط ملكه آذربايجان (تومروس) اشاره كرد.20

در زمان سلوكيان نيز كل آذربايجان مستقل از حكومت سلوكيان بوده و اسكندر نتوانست آذربايجان را به تصرف درآورد.21و در اين مورد استرابو جغرافيدان يوناني مي‌نويسد: در زمان حمله اسكندر، سرداري بنام آتوروپات آذربايجان را از چنگ اندازي اسكــندر محفوظ نگهداشت.22

در زمان ساسانيان نيز آذربايجان مستقل بوده و حتي بعد از شاپور دوم، ساسانيان با هيتي‌ها (هياطله) پيمان اتحاد بستند تا در شمالغرب  با روم بجنگد.23 بعد از اسلام نيز تركان اغوز كه شمشير اسلام ناميده مي‌شده‌اند، در آذربايجان حكومت قدرتمندي بنا كرده و  با ملازگرد مبارزه كرده و توسط آلپ ارسلان ضربه سنگيني به آنها واردآوردند. بعد از اغوزها نيز حكومتهايي كه در آذربايجان و گاهي در مناطقي از ايران حكومت مي‌كرده‌اند. از جمله غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، مغولها، اتابكيان، تاتارها، آق‌قويونلوها، قره‌قويونلوها، صفويان، افشاريان و قاجارها تماماً ترك زبان (التصاقي) مي‌باشند.

در مورد تركي بودن زبان مردم آذربايجان اسناد و مدارك بسيار زيادي موجود است، مثلاً: ديونيوس پريگت جغرافي‌نگار و شاعر يوناني صدة چهار ميلادي ترك زبانان را ساكن اصلي اين منطقه مي‌داند و نيز محمد عوفي در ذكر خلافت عمربن عبدالعزيز كه از سال 99 تا 101 هجري ادامه داشت، از قيام بيست هزار ترك آذربايجاني سخن مي‌گويد.

همچنين اخبار موثّق عبيدبن‌شريعه جرهومي كه شخص معمّر و محترم در دربار اموي بوده در حضور معاويه سخن مي‌گويد: (آذربايجان از سرزمين تركان است) و اين خبر را طبري و به نقل از او بلعمي و حمزة اصفهاني و ابن اثير در كتابهاي تاريخ بلعمي، تاريخ طبري، تاريخ پيامبران و الكامل گزارش كرده‌اند كه از متون معتبر اسلامي به شمار مي‌روند.

از ديگر محققاني كه آذربايجان را به عنوان سرزمين تركها نام مي‌برند مي‌توان : ژ . اوپر، قرتيز هومئل، ا . م . محمد اوف، ت . حاجي يف، گ . ا . مليكشويلي، ع . دميرچي‌زاده، تيمور پير هاشمي، يامپولسكي، ي . ك . يوسف‌اف، يومينوس ، وروشل گوگازيان. زكي وليد دوغان، پروفسور دكتر محمد تقي زهتابي و دهها محقق و دانشمند را نام برد.

در اين ميان بهتر است به نظر يامپولسكي نيز اشاره كرد كه مي‌گويد: تركها در اطراف درياچه اروميه زندگي مي‌كنند و آشوريها آنها را توروك türük (يامون توروك به معني تركهاي نيرومند) نام برده‌اند و در سنگ نوشته‌هاي اورارتوئي هم سخن از قومي بنام توريخي رفته كه در آذربايجان مي‌زيستند. (اوايل هزارة قبل از ميلاد) و مي‌گويد توروكها يا توريخي‌ها همان تركها هستند.

بهر حال ترك بودن ملت آذربايجان از هزاران سال قبل بر همه كس مسلّم مي‌باشد و ديگر نياز به توضيح اضافي احساس نمي‌شود ولي در مورد سابقة تاريخي خود فارسها كمي توضيح را لازم ديديم:

برخي از نسب شناسان، فارسها را از نسل «فارس بن يا سور بن نوح» و بعضي ديگر آنها را از فرزندان «فارس بن يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم» و بعضي ديگر از نسل «فرزندان يسراسود پسر سام پسر نوح» و بعضي از نسل اسماعيل مي‌دانند. واژه فارس در زبان عربي به معني سواركار بوده و غياث الدين رامپوري در غياث اللغات همين معني را فارس دانسته همچنين به عقيده غياث الدين رامپوري فارسها از نسل «پارس پسر پهلو بن سام بن نوح » هستند.24

مسعودي در كتاب «مروج الذهب » در مورد نسب فارسها مي‌نويسد «فارس» از فرزندان ارم بن افخشد بن سام بن نوح بوده كه او چند ده پسر آورد كه همگي سواركار بودند و چون سوار را بعربي فارس گفتند اين قوم را نيز به انتساب فروسيت و سواركاري فارس ناميدند.همچنين در جايي ديگر خطان بن معلي فارس‌ ] درشعري[ در اين باب مي‌گويد: سبب ما بود كه فارسان را فارس گفتند و سواران و سالخوردگاني كه بروز تاخت و تاز، چون گوي بدور هم مي‌پيچيدند از ما بودند.

مسعودي در ادامة بحث خود در مورد اصل ونسب فارسها مي‌نويسد : بيشتر حكماي عرب از تيرة نزّار بن محمد چنين گويند و در مورد آغازنسب مطابق آن رفتار كنند و تعدادي از ايرانيان نيز پيرو اين باشند و انكار آن نكنند25. پس  چنانكه از مستندات فوق بر مي‌آيد و بسياري از ايرانيان نيز پيرو اين باشند و انكار آن نكنند. فارسها از نسل اعراب مي‌باشند و نيز چنانچه مي‌دانيم حضرت ابراهيم(ع) فرزندان بسياري داشت كه حضرت اسحاق(ع) و حضرت اسماعيل(ع) از همه معروفترند، بر طبق نظر بعضي از نسب شناسان، فارسها از نسل «حضرت اسماعيل‌(ع) » هستند و در اين مورد مي‌گويند كه وقتي سارا زن حضرت ابراهيم(ع)كنيز خود هاجر را به ابراهيم بخشيد از هاجر فرزندي بنام اسماعيل متولد شد و چون سارا به آن رشك مي‌ورزيد لذا حضرت ابراهيم(ع) او را به سرزمين مكه فرستاد و در همين مكه بود كه حضرت اسماعيل(ع) با زني از قوم بني جرهم ازدواج كرد و نسل فارسها از او پديد آمد.26

همچنين در اين مورد مي‌توان با توجه به آثار مكتوب دانشمندان ايراني فارس، زبان واقعي قوم فارس را كه زبان اكنون آنها نيز منشعب از آن است را تشخيص داد. ما در اينجا به تعدادي از آنها اشاره مي‌كنيم: «سيبويه (دايرة المعارف بريتانيكا جلد1 ، ص 461 ) ، طبري – تاريخ نگار (بريتانيكا ج 1 ،ص 594 ) فارابي فيلسوف (بريتانيكا، ج 9 ، ص 65) ، ابن قتيبه (بريتانيكا ج 11 ص 1021 ) ، ابوالفرج اصفهاني (بريتانيكا، ج1 ، ص 56 ) ابو معشر بلخي (امريكانا، جلد 1 ص 340 ) جابر (بريتانيكا، ج 1 ، ص 46) فارابي (گرانلاروس ج 1 ، ص 902 )‌رازي (گراندلاروس) و … لازم به ذكر است كه تأليفات تمامي اين دانشمندان به زبان عربي مي‌باشد كه حتي در دانشنامه‌هاي نام برده، خود دانشمندان نيز به عنوان عرب شناخته شده‌اند.27

با توجه به اسنادي كه از تعداد كمي از آنها در اين مقاله استفاده شده، بهتر است نويسندة محترم تاريخ فارسها را با ديدي بدون تعصب و بدور از هر گونه گرايش پان‌فارسيستي مورد ملاحظه قرار داده و ايراني بودن را نه با معيار فارس بودن بلكه با معيار اسلام بسنجند، همچنين يادآوري كوچكي به نويسندة محترم داريم و آن اينكه با توجه به مقالة ايشان كه در قسمتي از آن نوشته‌اند: ] با توجه به نژاد مردم آذربايجان به راحتي مي‌توان نوع زبان آنها را نيز تعيين كرد[ بهتر است در نظر داشته باشند كه بهيچوجه نژاد يك ملت نشانگر زبان خاصي براي آن ملت نيست، چرا كه در آن صورت در دنيا فقط چند زبان وجود داشت، نه هزاران زبان زندة كنوني و از بين رفته قبلي ، و نيز در قسمتي ديگر از مقاله ايشان به آمدن تركان به اين مناطق در قرون پنجم هجري اشاره مي‌كنند كه تعجب خواننده را برمي‌انگيزد، چرا كه در آن صورت دروغ بودن شاهنامه فردوسي كه سراسر توهين به تركها است آشكار مي‌شود. همچنين نويسندة محترم مطالب زير را نيز در خاطر داشته باشند كه يكي از نامدارترين جاسوسان بريتانيا در ايران كه باني و يكي از دست اندركاران فعال تاريخ پان‌فارسيسم مي‌باشد شاپور . جي . رپورتر است كه با توجه به اسناد و مدارك موجود در آرشيو مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، مي‌توانيد به حمايت انگليسيها و اروپايي‌ها نه از پان تركيستها، بلكه از پان‌فارسيستها پي ببريد.28 در ضمن نويسندة محترم، پان‌فارسيسم را نيز در ليست پانهايي كه تشكيل داده‌اند، قرار دهند.

منابع
1 – نقدي بر كتاب زبان آذري نوشته دكتر جواد هيئت
2 – نقدي بر كتاب زبان آذري نوشته دكتر جواد هيئت
3 – سلماس در مسير تاريخ ده هزار ساله – توحيد ملك زاده.
4 – تاريخ ديرين تركان ايران – پروفسور دكتر زهتابي و تاريخ ايلام – پي يئر آميه (ترجمه شيرين بياني) صفحات 3 ، 50 ، 51 ،60، 66 .
5 – آذربايجان در سير تاريخ – صفحه 262 – تاريخ ديرين تركان ايران – پرفسور زهتابي .
6 – تاريخ ديرين تركان ايران – پروفسور دكتر زهتابي صفحه 94 .
7 – تاريخ ديرين تركان ايران – پروفسور دكتر زهتابي صفحه95 .
8 – تاريخ ماد- دياكونوف صفحه 100 .
9 – تاريخ ماد – دياكونوف صفحه 210 .
10 – تاريخ ديرين تركان ايران- پروفسور دكتر زهتابي.
11 – تاريخ آذربايجان – آ.ن قلي اوف صفحه 17 .
12 – تاريخ ديرين تركان ايران- پروفسور دكتر زهتابي صفحه264 .
13 – زبان تركي و لهجه‌هاي آن – دكتر جواد هيئت صفحه 25 .
14 – تحقيقات سازمان يونسكو در مورد زبانهاي دنيا – هفته نامه اميد زنجان چهارشنبه 20 خرداد 78 شماره 286 صفحه 3 .
15 – سيري در تاريخ زبان و لهجه‌هاي تركي دكتر جواد هيئت صفحه 21 .
16 – تاريخ ماد – دياكونوف صفحه 101 .
17 – تاريخ ديرين تركان ايران – پروفسور دكتر زهتابي صفحه254 .
18 – تاريخ ماد – دياكونوف صفحه 99 – و تاريخ ديرين تركان ايران صفحه 95 .
19 – اشكانيان – دياكونوف، ترجمه كشاورز صفحه 116 .
20 – ايران باستان – پيرنيا جلد يك صفحه 452 – 449 و تاريخ ديرين تركان ايران – صفحه 637 .
21 – اشكانيان – دياكونوف صفحه 8 .
22 – تاريخ اروميه – احمد كاويانپور ص 55 – 54 .
23 – تاريخ اجتماعي ايران – مرتضي راوندي صفحه 616 – 611 .
24 – غياث اللغات- صفحه 633 .
25 – مروج الذهب- جلد اول صفحه 231 .
26 – تاريخ گزيده حمد ا… مستوفي به اهتمام دكتر عبدالحسين نوابي – موسسه انتشارات امير كبير، تهران 1366 صفحه 30 .
27 – روزنامه جام جم – صفحه 7 – پنج‌شنبه 2 خرداد 1381 / سال سوم / شماره 586 .
28 – نشريه بهار – شنبه 24 ارديبهشت 1379.

تورکها و تورکستان---

مقدمه: تورکستان به منطقه ای گفته می شود که مهمترین و دیرپاترین خاستگاه و مرکز ملل و دول و تمدن های تورک بوده است و البته اصطلاح آسیای میانه بیشتر مصطلح است تا تورکستان و این واژه ی آسیای میانه، توسط مورخان اتحاد جماهیر شوروی برای قلب هویت ملل تورک ساکن تورکستان ابداع شد چرا که واژۀ تورکستان خود حامل و عامل هویّت و احساس تعلّق مشترک میان اقوام ساکن تورکستان اعم اؤزبک و قرقیز و قزاق و… بود چرا که همگی آنها خود را از یک ریشه قومی دانسته و ساکنان یک سرزمین می دانستند و تقویت این حس یگانگی می توانست برای شوروی خطرساز باشد، به هر حال تورکستان یا آسیای میانه منطقه ایست که از شرق به چین، از شمال به روسیه،از جنوب به ایران و از غرب به دریای خزر محدود می شود و شامل کشورهای اؤزبکستان، قرقیزستان، قزاقستان، تاجیکستان و تورکمنستان می باشد و تمام اقوام ساکن آن به غیر از روسها و سایر اسلاوها -که عمدتاً بعد از تشکیل اتحاد جماهیر شوروی به این منطقه آمدند- و تاجیک ها، بقیه از ریشه ی قومی تورک بوده و زبان و فرهنگشان نیز شاخه ای از فرهنگ و تمدن تورک محسوب می شود .

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

در بارۀ معنی لغوی واژۀ « تورک»( türk )، نظرات مختلفی ابراز شده که می توان به موارد ذیل اشاره کرد؛ دکتر جواد هیئت معتقد است که واژۀ تورک از ریشه تؤره مک به معنای تولید و بقای نسل و افزایش می باشد(1)، عادله آیدین آن را از ریشه « دورماق» به معنای توقف و سکونت دانسته، آلتای محمد اف در کتاب « اوغوزلارین دوولتی» به بون تورک ها اشاره کرده و آن ها را همان تورانیان دانسته و میر علی سیداف در کتاب« آذربایجان خالقی نین سوی کؤکؤنو دوشونر کن» بون تورک ها را به معنای تورکا ن محلی دانسته است و سایر تورک شناسان نیز نظرات مختلفی در این زمینه ابراز داشته اند از جمله پرفسور محمد تقی زهتابی در کتاب« ایران تورکلرینین اسکی تاریخی».[1]

این واژه با معنا و مفهوم یک دولت در قرن ششم میلادی بر دولتی اطلاق شد که در منطقه جغرافیایی مغولستان امروزی تشکیل شد که با نام امپراطوری « گؤی تورک» (Gög Türk) در تاریخ مشهور است . این دولت به سال 552.م آغاز به کار نمود. در دوران حکومت قاپقان خان، تورکان اویغور و قرقیزهای یئنی سئی نیز تابع امپراطوری گؤی تورک شدند و قلمرو این دولت تا آسیای میانه گسترش پیدا کرد.

ده سال بعد از مرگ بیلگه خاقان، آخرین پادشاه قدرتمند گؤی تورک (734.م) این دولت به دست تورکان اویغور منقرض شد. سنگ نوشته های باقی مانده از گؤی تورک ها در عالم تورک شناسی اهمیّت بسیاری دارند. (ر.ک سیری در تاریخ ، زبان و لهجه های ترکی، جواد هیئت، ص31 به بعد).

دولت اویغور تا سال 840.م بر دوام بود که در این سال توسط قرقیزها متلاشی شد. اویغورها مذهب بودایی داشتند در حالی که گؤی تورک ها پیرو مذهب کهن اقوام اورال-آلتائی یعنی شامانیسم می بودند. اویغورها اولین مبدعان خط در تاریخ تمدن تورک بوده اند (گؤی تورک ها الفبای اورخون را به کار می بردندکه در باره ی منشاَ آن نظرات گوناگونی ابراز شده است) الفبای اویغوری قرن ها پس از سقوط دولت آنان رواج داشته و از جمله خط رسمی دولت های مغول بوده و تا دربار سلطان محمد فاتح نیز راه یافت. مهمترین اثر ادبی به خط اویغوری کتاب «قوتادقو بیلیک» اثر یوسف حاجب خاص است که در سال 1069.م در بالاساغون نوشته شده(2). خط اویغوری از قرن نهم تا پانزدهم میلادی در تورکستان رواج داشت که بعد از پذیرش اسلام از سوی اقوام تورک، کم کم الفبای عربی جای آن را گرفت .

دولت اویغور به سال 840م. به دست تورکان قرقیز برافتاد و به تورکستان شرقی (بئش بالیغ، تورفان، بارگول و حامی ) محدود شد. البته این منطقه، سکونتگاه اولیه ی اویغورها نبود بلکه اویغورهای مهاجر پس از سقوط امپراطوری اویغور، این دولت کوچک را در تورکستان شرقی برپا داشتند.

اولین دولت قدرتمند تورک، پس از اسلام، دولت قره خانیان بود که در عین حال اولین دولت تورک- مسلمان می باشد. اولین خاقان قره خانی که مسلمان شد واسلام را دین رسمی اعلام کرد،« صا توق بوغرا خان» بود (932.م). وی همچنین نام عربی- اسلامی عبدالکریم را برای خود برگزید (3).

پادشاه قره خانی نصربن علی به سال 999.م به حکومت سامانی در شهر بخارا پایان داده و بر تورکستان حکومت یافت و اقوام عمدۀ تورک را نیز به اطاعت خویش درآورد که مهمترین آنها عبارت بودند از:« قارلوق ها، اویغورها، اوغوزها و قیبچاق ها». همزمان با دولت قره خانی، دولت غزنوی در غزنه تأسیس شد (1183-962.م) که پادشاهان آن بر خلاف دولت قره خانی به پرورش زبان فارسی کوشیدند. سلسله قره خانی را آل افراسیاب نیز گفته اند که این انتساب بیشتر حالت افسانه دارد چون افراسیاب شخصیتی تاریخی نیست بلکه در متون قصه و افسانه نام وی آمده، البته بارتولد معتقد است که افراسیاب شخصیتی تاریخی، مربوط به 600 سال قبل از میلاد بوده و نام اصلی وی آلپ ارتونقا و پایتختش کاشغر بوده است.

در دورۀ قره خانیان و غزنویان، شخصیت های علمی و ادبی چندی در تورکستان ظهور کردند که بی تردید بر اثر شکوفایی تمدنی حاصل از استظهار دولت تورکان بر مدنیت اسلام بود. از جمله این اندیشمندان؛ فارابی (950-870 م) که با آنکه هرگز لباس مخصوص تورکان را عوض نکرد، همه آثار خود را به زبان عربی نوشت(4)، جارلله زمخشری، مؤَلف تفسیرالکشاف، مقدمة الادب (به 4 زبان عربی، فارسی، خوارزمی و تورکی خوارزمی) که این کتاب را به سلطان آتسیز خوارزمشاه هدیه کرد . یوسف حاجب خاص صاحب اثر معروف« قوتادقو بیلیک»، محمود کاشغری صاحب اثر بزرگ و جاویدان « دیوان اللغات الترک» که اولین متن لغت و زبان شناسی به زبان های تورکی و عربی است، بودند.

پس برافتادن سامانیان، قلمرو آن دولت بین محمود غزنوی و ایلک نصر قره خانی تقسیم شد و به سال 999.م، محمود غزنوی دختر نصر خان را به زنی گرفت گرفت. پس اندک سالیانی، دولت قره خانی رو به ضعف گذاشت و در مقابل، سلطان غزنوی تبدیل به یکه تاز عرصه قدرت و سیاست در تورکستان شد. در دوره ی زوال قره خانیان، عمده حکومت گران تورکستان به اطاعت یا متابعت سلطان محمود غزنوی درآمدند من جمله احمد طوغان خان امیر سیمیرچی و کاشغر و یوسف قدر خان حاکم ختن (5). هجوم مشترک سلطان محمود غزنوی و یوسف قدر خان به ماوراءالنهر در سال 1025.م به شکست پادشاه قره خانی، علی تگین و متحدان نو ظهور وی(سلجوقیان) شد و علی تگین دوباره به قلمرو خود (سمرقند و بخارا) بازگشته و به حکومت محدود خود ادامه داد و عقیده ی بارتولد بر آن است که سلطان محمود در از بین نبردن دولت قره خانی تعمد داشت و علی تگین را وزنه تعادلی در برابر قدرت یابی یوسف قدر خان می دانست(6).

در همین دوران، گروهی دیگراز تورکان در تکاپوی قدرت و تأسیس دولت بودند که مقدر بود دامنه ی قدرت ودولتشان آنچنان وسعت یابد که کابوس آتیلا برای دنیای یونانی- رمی، تکرار شود اما این بار با پشتیبانی فکری و ایدوئولوژیک اسلام. این قدرت نوظهور تورکان اوغوز بودند که تحت قیادت آل سلجوق، به مانند اسلاف خویش[2] ، در تورکستان، حرکت آغازیدند و عاقبت تا قلب اروپا پیش تاختند.

نخستین طلایه های قدرت سلجوقیان آن زمان درخشیدن گرفت که سه پسر سلجوق بن دمیریایلیغ، ارسلان اسرائیل ،موسی و میکائیل و نیز دو پسر میکائیل، یعنی طوغرول و چاغری[3] ، با علی تگین قره خانی به سال 1052.م متحد شدند.

اسلام آوردن اوغوزهای تحت رهبری دمیر یایلیغ در دوره ی ریاست پسرش سلجوق، صورت گرفت. کاشغری، صاحب دیوان اللغات التورک، اوغوزها را شاخه ای از تورکان قینیق می داند که در خدمت یبغو، امیر قینیق ها بوده اند که قلمرواش ازیئنگی کند تا كناره هاي ولگا مي رسيد. بعدها اوغوزها از خان قینیق، فاصله گرفته وبا آنان در افتادند تا اینکه به سال 1042.م، خوارزم را متصرف شده و شاه ملیک پسر یبغو را از آنجا بیرون راندند و این منازعه به نفع اوغوزها پایان گرفت(7). به سال 1040.م نیز سلجوقیان، شکست سختی بر مسعود غزنوی در نبرد دندنه کند وارد آورده و در واقع به کار غزنویان در تورکستان پایان دادند.

در خلال مدتی که سلجوقیان قدرت خود را معطوف به فتح و ضبط خراسان و غرب آن (تا قلمرو بیزانس)کرده بودند در تورکستان بقایای غزنویان و قره خانیان و یبغوهای یئنگی کند، گاهی به جنگ و گاهی به صلح در کشمکش و مراوده بودند.

خوارزم به سال 1048.م به تصرف سلجوقیان در آمد. اما عمده ی مناطق تورکستان همچنین در دست بقایای قره خانیان بود و حتی بوری تگین حکمران ماوراءالنهر که خود تابع بوغراخان قره خانی بود، لقب تومغاج خان بر خود نهاده بود(8) و پسرش نصر نیز لقب»سلطان مشرق و چین» داشت،هرچند که حکومتشان محدود به مناطق آباد تورکستان به مرکزیت ماوراءالنهر بود و صحاری و مناطق خشک تورکستان همچنان جولانگاه اقوام کوچ نشین تورک بود که به ندرت سر به اطاعت سرداری غیر از قوم خود می سپردند.

آلیپ ارسلان، سلطان نامدار سلجوقی، مطاوعت امرای تورکستان را خواستار بود و به سال 1064.م به ختل وصغانیان در آمد و امرای آنان را مطیع کرد(9) و قصد الحاق قلمرو تومغاج خان ابراهیم به قلمرو خود را نیز مد نظر داشت، چنانکه تومغاج خان از این سیاست وی شکایت به خلیفه برد و البته خلیفه خود نیز از قدرت امیر سلجوقی ایمن نبود و تنها می توانست لقب های پرطمطراق برای خان قره خانی(ابراهیم خان)بفرستد، من جمله «غرالامه»، «کعب المسلمین»و»مؤیدالعدل»( 10).

آلیپ ارسلان به سال 1072.م، حین حرکت به سوی تورکستان جهت فتح آن منطقه کشته شد و پسرش ایاز نیز در برابر شمس الملک (پسر و جانشین ابرهیم تومغاج خان)، کاری از پیش نبرد و منازعه دو دودمان تورک عاقبت با اعلام تابعیت شمس الملک نسبت به ملیک شاه سلجوقی پایان یافت(1073.م).

دراین زمان، پسران یوسف قدر خان(امیر خوتن)، طوغرول قره خان و بوغزاخان هارون، وارث تخت و ملک پدر شده بودند وعلی التوافق خجند سرحد میان متصرفات آنان و شمس الملک قره خانی بود.

ملک شاه به سال 1089.م سمرقند و اؤزکند را تصرف کرد(11) و خان کاشغر را نیز وادار به اعلام تابعیت کرد که این تابعیت تا پایان کار آخرین سلطان سلجوقی در شرق(سلطان سنجر) ادامه داشت مضاف براینکه از دوران ملیک شاه دولت جدیدی در خوارزم در حال ظهور بود که بعدها خوارزمشاهیان عنوان گرفتند و آتسیزخوارزمشاه چنان قدرتی یافت که با سنجر در افتاد اما مغلوب شد(1138.م) و دوباره اعلام اطاعت نموده و در حکومت خوارزم ابقا شد(1141.م).

علاوه بر دولت خوارزمشاهی، دو قدرت دیگر در تورکستان در حال پیشروی به طرف غرب و جنوب بودند:1- قراختائیان بودائی که به سال 1141.م شکست سختی بر سنجر سلجوقی در نبرد قطوان در نزدیکی سمرقند وارد آوردند.2- موج جدیدی از اوغوزها که ابتدا در اطراف بلخ سکنی گزیده و در سال 1153.م ،طی نبردی سلطان سنجر را شکست داده و اسیرش نمودند و قلمرو او را درنوردیدند و آخرین سلطان سلجوقی در شرق، سه سال در اسارت آنان بود و به سال 1156.م رهایی یافته و یکسال بعد درگذشت و با مرگ وی کار سلجوقیان در شرق پایان گرفت و خوارزمشاهیان و قره خانیان نیز به اطاعت گورخان قراختائی درآمدند.

از زوال سلجوقیان تا ظهور مغولان، قره ختائیان (1142 تا 1178.م) وخوارزمشاهیان (1127 تا 1220.م)

دو قدرت عمده در تورکستان بودند و امرای محلی نیز به علت غیر مسلمان بودن قره ختائیان تمایل به مطاوعت از خوارزمشاهیان داشتند و این همدلی امرا و مردمان مسلمان تورکستان یکی از عوامل مساعد در راستای غلبه علاالدین محمد خوارزمشاه بر قره ختائیان و برانداختن این دولت غیر مسلمان بود که البته بسیاری ازاین امرای مسلمان از این همراهی پشیمان شدند بدین سبب که علاالدین محمد بسیار سخت رفتارتر از گورخان بودائی بود و در کار دولت و سیاست به غایت انتقام کش.

به هر گونه عاقبت، بزرگ پادشاه خوارزم به یاری کوچلوک خان، امیر نایمان، توانست حکومت قره ختائی را براندازد و این خود گام نهادن به سوی پرتگاه تاریخ بود، چونکه با محو دولت قره ختائی ، دیوار حایل میان خوارزمشاهیان و مغولان برداشته شد و ازاین به بعد نه تنها تورکستان بلکه تمامی شرق میانه مدتهای مدیدی به دست مغولان و دولتهای گونه گون آنان افتاد و بنیان عظیمی که به دست چنگیز خان برنهاده شد، بعدها به قسمت های مختلف تقسیم شد که عمده شان از نظر فرهنگی هویت تورکی- اسلامی یافتند و اثری از فرهنگ و تمدن مغولی در مناطقی که دولت مغول در آنها استیلا داشت به جا نماند.

پس از مرگ چنگیز خان به سال1227.م قلمرو پهناورش به سنت اورال- آلتایی، بین پسرانش تقسیم شد و اوختای (1241-1229.م) پسر ارشد چنگیز،به مقام خاقانی (خان بزرگ)رسید.

در زمان تقسیم اولیه ی قلمرو چنگیز به چند اولوس (مملکت، سرزمین)مختلف، بخشی از تورکستان در قلمرو باتو وبخشی نیز تحت حکومت مستقیم اوختای قرار گرفت(12)، اما پس از انتقال حکومت مرکزی مغولان به چین در عهد قوبیلای[4] به سال 1260.م منطقه مورد بحث ،تحت سیطره دو شعبه از خاندان مغول باقی ماند،یکی آلتین اردو که باتو پسر جوچی ،معروف به سایین خان آنرا بنیان نهاده بود به پایتختی «سارای»و دیگری آغ اردو که اورده برادر باتو انرا بنیان نهاد. اما قدرت و قلمرو عمده در تورکستان از آن آلتین اردو بود که به خانات قبچاق نیز مشهور است و قلمرو آن از ماوراالنهر تا کیئف گسترده بود و نواحی قفقاز و جنوب روسیه را نیز شامل میشد(13) و مملوکان مصر نیز از این خاندان بودند که با اولوس آلتین اردو بر علیه خاندان هلاکو(ائلخانیان) ائتلاف داشتندو عاقبت بیبرس مملوک توانست در نبرد عین جالوت آنان را شکست داده و به پیشروی شان در غرب پایان دهد.

خانات اسلاو روسیه نیز تابع پادشاهان آلتین اردو بودند و قدرت این دولت با فراز و نشیب های بسیار بر دوام بود تا اینکه توختامیش خان عظمت و جلالت،عظمت و جلالت این دولت را به حد اعلا رساند و شاهزاده نشین های روسی را مطیع کرده و دولت مسکوی را منهدم نمود وآلتین اردو وآغ اردو را در هم ادغام کرده یک دولت معظم ایجاد نمود(1382.م) و لقب باتوی ثانی گرفت (14) واین در حالی بود که قدرت خاندان مغول در شرق دور و میانه به اضمحلال گرائیده بود. البته قدرت خان قیبچاق نیز دیرنپائید و توختامیش خان در حالی که خیالات جد بزرگش چنگیز را در سر می داشت، به سال 1378.م از امیر تیمور شکست خورد و از حکومت عزل شد و رقیبش قوتلوغ تئیمورازطایفه آغ اردو به جای او نصب شد و باتوی ثانی عاقبت به سال 1406.م به دست برادر و جانشین قوتلوغ تئیمور، شادی بئیگ به قتل رسید(15).

چنانکه گفته شد، بعد از قوتلوغ تئیمور، برادر شادی بئیگ فرمانروای دشت قیبچاق شد(1400 تا 1407.م) و پس از وی نیز پسر قوتلوغ تئیمور به نام بولوت(12- 1407.م) صاحب قدرت بود و خانات مسکوی را شکست داده و مطیع خود کرد، در زمان جانشین بولوت یعنی کیچک محمد خان(59-1407.م) قلمرو دولت آلتین اردو قطعه قطعه شد که سرانجام آن پیدایش خانات «کیریم» و»هشتر خان» و»غازان» بود. پسر کیچیک محمد خان به نام «خان احمد» به جای پدر نشست و دوران سلطنتش (81-1460.م) همزمان بود با اولین نشانه های ظهور قدرت و دولت اسلاو مسکوی چرا که شاهزاده بزرگ روس، ایوان سوم، ملقب به ایوان کبیر، (1462- 1505.م) تلاش های وسیعی را برای از بین بردن دولت آلتین اردو آغاز نمود و در این راه دست به اتحاد با خانات غازان و دولت آغ قویونلو زد و خان احمد نیز متقابلا به اتحاد با کازیمیر چهارم، پادشاه لهستان دست یازید اما کاری از پیش نبرد و پس از درگیری نافرجام وی با ایوان کبیر به سال 1480.م، قلمرو روسی دولت مسکوی علنا مستقل شده و از زیر استیلای دولت سارای که بر ویرانه های ایتیل(پایتخت خزران) بنا شده و یاد آور شکوه رعب آور خزران بود (16) خارج شد.

خان احمد به سال 1481.م به دست ایپک خان شیبانی کشته شد و شیخ علی، پسرش به قدرت رسید و به سال 1501.م با ایوان کبیر درگیر شد و پس از اندک مدتی، مونقولی گیرای، خان کریمه به سارای لشکر کشیده و آنرا تصرف نموده و به کار دولت آلتین اردو پایان داد(1502.م) و قلمرو این دولت در غرب بین سه دولت کیریم و غازان و هشترخان، تقسیم شد(17). البته مراکز عمده ی تورکستان مدتها پیش از برافتادن دولت آلتین اردو تحت سیطره ی دولت تئیموریان قرار گرفته بود و در واقع پس از ظهور تئیمور واستقرار جانشینانش، دولت آلتین اردو محدود به غرب دریای خزر شده و اسباب نفوذ و حکمرانی اش از شرق دامن چیده بود. قبل از ورود به مبحث تاریخ و تمدن تورکستان در عهد تیموریان، لازم است توضیح کوتاهی در باب زبان و ادبیات تورکی در تورکستان و اوضاع فرهنگی آن در دوره جانشینان چنگیز خان، داده شود.

از نظر تقسیمات زبانشناسی و تاریخ ادبیات، زبان و ادبیات تورکی این دوره، بخشی از تورکی میانه ( ق. 10 تا 16.م) است. از قرن 12 میلادی در نقاط مختلف تورکستان، مراکز مختلف فرهنگی تشکیل شد که در هر کدام زبان تورکی با خصوصیات محلی تکامل یافت. مهمترین این مراکز در تورکستان شرقی؛کاشغر و در تورکستان غربی هم به ترتیب: خوارزم ویئددی سو و بخارا بودند. بعد از دوره کاشغری مرکز ادبیات تورک به جنوب سیحون و خوارزم منتقل شد(18) وتورکان خوارزم که عمدتاً از قرن نهم با پیوستن همزبانان نورسیده شان، اکثریت جماعت خوارزم را تشکیل دادند از اقوام اوغوزو قیبچاق وخلج و قانیقلی (ییمک و بایات) بودند و تورکی خوارزمی تحت تأثیر لهجه های اوغوز و کاشغر و قیبچاق و قانیقلی به وجود آمد (19) و مغولان نیز بعد از اندک مدتی در زبان و فرهنگ تورکی مستحیل شدند، چنانکه زبان رسمی دولت آلتین اردو، تورکی بود و در قرن ١٤، لهجه ی ادبی تورکی با ویژگی های لهجه های اوغوز- قیبچاق به وجود آمد. از نظر تفکر مذهبی نیز عمده مسلک رایج، مذهب معتزله و طرایق عرفانی بود(20).

از آثار مکتوب این دوره، کتب ذیل را میتوان نام برد: نهج الفرادیس به تورکی خوارزمی که کتابی است در باب اخلاق دینی و معجزات به لحنی تعلیمی. معین المرید؛ اثری است منظوم که در سال ١٣١٣.م در خوارزم نوشته شده و حاوی اشعار مذهبی است با وزن اشعار قوتاد قوبیلیک وﻋﺘﺒﺔالحقایق. محبت نامه ی خوارزمی؛ حاوی یازده نامه در قالب مثنوی است با وزن مفاعیلٌ مفاعیلٌ فعولٌ و نیز چند غزل تورکی و چند قطعه ی فارسی؛این کتاب به درخواست محمد خوجا بیگ از امرای آلتین اردو نوشته شده و به وی اتحاف گردیده است.

مقدمة الادب؛ اثر جارالله ابولقاسم محمود زمخشری که کتابی است برای تعلیم زبان عربی به غیرعرب ها، متن اصلی این کتاب به عربی است و زیر سطور ترجمه ی تورکی و فارسی آن نوشته شده، این اثر بعد از دیوان اللغات ترک کاشغری، یکی از بهترین آثار در زمینه ی اطلاعات تورکولوژی است. زمخشری عالم فقه و تفسیرو استاد زبان عربی بوده و تفسیری دارد به نام تفسیرالکشاف، وی ملقب به «فخر خوارزم» بوده است. قصه ی یوسف؛ اثر شاعری علی نام که به سال ١٢٣٣.م سروده شده و داستان یوسف و زلیخا را آنگونه که در قرآن آمده، به نظم کشیده است. خسرو و شیرین قطب؛ ترجمه ی تورکی خسرو و شیرین نظامی گنجوی است که به سال ١٣٤١.م توسط شاعری به نام قطب سروده شده به لهجه ی اویغور و قیبچاق. رونق الاسلام؛ کتابی است برای تعلیم اسلام به مردم تورکمن و از نمونه های بارز لهجه ی تورکمن- تورک تورکستان است، مؤلف این اثر شیخ شرف خیو ه ای است به سال ١٤٦٥.م.

در محدوده ی قلمرو دولت آلتین اردو سه مرکز عمده ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی وجود داشت شهر سارای که بنیانگذار دولت آلتین اردو یعنی باتو، آن را بنیان نهاد. یئنی سارای که برکه خان آن را ساخته و دولت را به آنجا انتقال داد و سومین شهر اورگنج، پایتخت خوارزم بود و در این سه شهر فرهنگ و ادبیات اسلامی همزمان در قالب سه زبان تورکی و عربی و فارسی در غایت رونق و رواج بود و البته در قلمرو خان قیبچاق، تورکی رونق بیشتری داشت چرا که زبان رسمی این دولت، تورکی بود.

آثار تورکی پدید آمده در مصر و سوریه، در این دوره نیزدارای وﻳژگی های قیبچاقی است. آثار چندی نیز توسط غیر مسلمانان و غیر تورکان درباره ی تورکان قبچاق و برای آنان نوشته شده من جمله کتابی به نام داستان ایگور که به وسیله یک شاعر روس در قرن ١٢.م به نظم در آمده و در آن از شجاعت و مقاومت خانات روس در برابر قبچاق ها تعریف و تمجید شده است و نیز مناسبات اقوام قبچاق با خانات غیر تورک که عمدتاً از ﻧژاد اسلاو و روس بوده اند، شرح داده شده. کتاب دیگر از این نوع «کودکس کومانیکوس» یا مجموعه ی قبچاق است که مسیونرهای ایتالیایی و آلمانی در قرن١٤.م، آن را برای تعلیم و ترویج مسیحیت میان مردمان تورک خانات قیبچاق نوشته اند. این کتاب از نظر زبان شناسی دارای اهمیت شایانی است.

کتب چندی نیز در لغت شناسی تورکی به رشته ی تحریر در آمده که در واقع ادامه ی مکتب فرهنگ نویسی ﻣﺆلف دیوان اللغات الترک است. من جمله کتب ذیل: مجموع ترجمان تورکی و عجمی و مغولی و فارسی که در ١٢٤٥.م در مصر نوشته شده. الادراک اللسان الاتراک؛ اثر ابوحیان اندلسی که به سال ١٣۔١٣١٢.م به رشته ی تحریر در آمده، حلیه الانسان و ﺣﻠﺒﺔ اللسان؛ اثر جمال الدین ابن مهنا که البته این اثر در آذربایجان ایران در دوره ی ائلخانیان نوشته شده. القوانین الکلیه لضبط اللغه الترکیه که در دوره ی مملوک ها در مصر نوشته شده. التحفه الزکیه فی اللغت الترکیه؛ در قرن١٥.م نوشته شده. بلغه المشتاق فی ﻟﻐﺔ الترک و القفچاق؛ تالیف جمال الدین ابو محمدعبدالله التورکی در شرح لغات اوغوز و قیبچاق در اواخر قرن ١٤.م .

در شرح گرامر و دستور زبان تورکی نیزکتب ذیل قابل ذکرند: مقدمه الادب زمخشری که توضیح آن رفت. کتاب الادراک (فوق الذکر). تحفه المک و یحیی المک. کتاب قواعد لسان الترک اثر فخرالدین محمد بن مصطفی و بیلیک قیبچاقی (21).

اشاره به یک نکته ی اساسی در اینجا ضرورت دارد و آن این که از حدود قرن١٣ میلادی، دو نوع زبان ادبی و کتابت در تورکی تکوین یافت؛ یکی تورکی غربی یا اوغوز که شامل زبان و ادبیات تورکمنستان امروزی و جمهوری آذربایجان و تورکان ایران به وﯾﮊه آذربایجان و تورکیه می باشد. دیگری تورکی شمالی- شرقی که این شاخه خود از قرن ١٥.م به بعد به دو لهجه ی شرقی و شمالی تقسیم شد (22) که زبان و ادبیات منطقه ی مورد بحث ما یعنی تورکستان یا آسیای میانه جزو لهجه ی شرقی است و این شاخه دارای یکی از غنی ترین میراث ادبی شرقی- اسلامی است که بعد از بحث کوتاهی درباره ی سیر کرونولوﮊیک دولت تئیموری و اﺆزبکان،بدان خواهیم پرداخت.

همان طور که گفته شد، بعد از ظهور تئیمور وشکست توختامیش خان از وی، دولت آلتین اردو رو به اضمحلال گذاشت و به غرب دریای خزر محدود شد و در واقع با ظهور تئیمور وآغاز کار دولت تئیموری، تورکستان، سرزمین حکمرانی این دولت شد و به خصوص امیر تئیمور، شهر سمرقند را پایتخت سیاسی خود قرار داد و همچنین آن را به مرکز فرهنگی شرق دنیای اسلام تبدیل کرد. مشهور است که امیر تئیمور، خیال تشکیل یک امپراطوری بزرگ بر سبیل چنگیزخان را در سر می داشت و تا حد زیادی نیز در راستای تحقق این آرزو موفق بود. شرح فتوحات وی خارج از حیطه و حوصله ی این مقال کوتاه است اما کوتاه سخن این که وی در شرق پادشاه مغول، قمرالدین دوغلات را مطیع کرد و نیز توقلوغیان هند را شکست داده و آن سرزمین را متصرف شد و درغرب سلطان معظم عثمانی، ایلدیریم بایزید را به زانو در آورد و قدرت پادشاه مملوک، سلطان فرج را در دمشق درهم کوبید و در شمال خانات قیبچاق را به زیر سلطه کشید و از جنوب تا اصفهان فتح نمود و عاقبت در حالی که سر در سودای چین داشت، به تاریخ١٩ ﮊانویه ی ١٤٠٥.م در اوتورار درگذشت.

هر چند تورکستان تنها بخشی از امپراطوری وسیع تئیمور را تشکیل می داد اما مرکز حکومت وی آنجا بود و پس از درگذشت خود وی قلمرو جانشینانش عملاً محدود به تورکستان و اطراف آن شد و البته نفوذ قدرتشان شامل سرزمین های امروزی ایران نیز می شد و به استثنای آذربایجان که دولت های جلایری و قره قویونلو و آغ قویونلو به ترتیب درآن قدرت و نفوذ داشتند، باقی مناطق ایران امروزی تحت سلطه ی تئیموریان بود و بر عموم شهرها حاکمانی از سوی آنها حکومت داشتند.

پس از مرگ امیر تئیمور، مدتی به کشمکش های معمول جهت تقسیم قدرت گذشت تا اینکه شاهرخ، چهارمین فرزند تیمور به سال ١٤٠٧.م بر رقبای دیگر غالب آمد و سایر شاهزادگان خاندان تئیموری، ضمن ابقا در امارت مناطق مختلف، فرمانبردار وی شدند. شاهرخ خود مردی اهل فضل و دانش بود و دوره ی طولانی سلطنت وی (١٤٤٧-١٤٠٧.م ) « از لحاظ معرفت و کمال، قرن طلائی دورانی است که رنسانس تیموری و دوره ی احیای علم و دانش نام نهاده اند» (23).

شاهرخ خود در هرات مستقر بود و سمرقند را- به بیان امروزی- ولیعهد نشین قرار داده و پسرش اولوغ بیگ را به حکومت آنجا گماشت. مناطق عمده ی فرهنگی و تمدنی تورکستان و خراسان تحت اداره ی مستقیم شاهرخ بود. پس از شاهرخ پسرش محمد توراغای (اولوغ بیگ) به سلطنت رسید که مردی دانش دوست می بود و به خصوص علاقه ی وافری به علم نجوم داشت و زیجی ترتیب داد که به «زیج جدید سلطانی» معروف است و کتابی نوشت به نام تاریخ اربع اولوس (ﺑﺆیوک اولوس، اولوس جغتای، اولوس جوچی و ائلخانیه) (24).

اولوغ بیگ در کار مملکت داری به میزان دانش دوستی اش قدرتمند نبود و در عهد وی اولین بارقه های ظهور دولت اؤزبکان که به شئیبانیان نیز معروفند، در تورکستان درخشیدن گرفت و بوراغ اوغلان، سرکرده ی اؤزبک، اولوغ بیگ را شکست داد و سمرقند را تصرف نمود و اولوغ بیگ اندک مدتی پس از این شکست توسط پسرش عبدالطیف کشته شد(١٤٤٩.م) و این عبدالطیف خود پس از شش ماه حکومت به قتل رسید و پس از وی مدعیان چندی به تکاپوی قدرت برخاستند که کاری از پیش نبردند و عاقبت ابوسعید فرزند محمد بن میران شاه، به قدرت رسید و عبدالله میرزا پسر عبدالطیف را در سمرقند به قتل آورده و بر اورنگ پادشاهی برنشست(١٤٥١.م) و در این موقع دولت اؤزبکیه، قدرتی تعیین کننده در مناسبات سیاسی ماوراء النهر و تورکستان بود چنانکه یکی از مهمترین علل تفوق ابو سعید بر حریفان، حمایت ابوالخیرخان اؤزبک بود که قلمروش از خطه ی سیحون تا سیغیناق و اؤزکند، می رسید و در منازعات خاندان تئیموری مقام حکم داشت و به تدافع اختلافات آنها می پرداخت (25).

سر حد قلمرو ابوسعید تئیموری در غرب با دولت قره قویونلو بود و چون اوزون حسن پادشاه نامدار آغ قویونلو به کار دولت قره قویونلو پایان داد، ابوسعید با وی بر سر جنگ آمده و از وی شکست خورد و به اسارت درآمده و به دست محمد میرزا، نوه ی شاهرخ به قتل رسید به انتقام اینکه گوهرشادآغا، همسر شاهرخ را به هنگام آغاز سلطنت خویش، کشته بود.

حکومت ابوسعید ١٨سال طول کشید (١٤٦٩-١٤٥١.م). پس از ابوسعید نیز تاریخ دولت تئیموری مشحون از درگیری های شاهزادگان این خاندان است که قدرت و حکومت میان آنان متنازع فیه بود که از جمله ی آنان می توان به عمرشیخ شاه امیر فرغانه (١٤٩٦-١٤٦٩.م)، بای سنقر میرزا امیر سمرقند (٩٩-١٤٩٥.م)، اشاره کرد و در این مقطع پرتنش، یونس خان از خاندان اؤزبک، مقتدرترین و قویترین پادشاه آسیای مرکزی بود. آخرین پادشاهان تئیموری که دوره ی حکومتشان، عهد رشد و رونق هنر و فرهنگ و ادبیات به وﻳﮊه ادبیات تورکی و فارسی بود، عبارتند از سلطان حسین بای قارا و بابرشاه.

سلطان حسین بای قارا از١٤٦٩تا ١٥٠٦.م درهرات حکومت کرد وعهد او وپایتخت او دوره و مهد فرهنگ و هنر بود که متعاقبا به تشریح آن در بحث از فرهنگ و ادبیات وهنر درعهد تئیموری خواهیم پرداخت. بابرشاه نیز که نواده ی تیمور از نسل میران شاه بود، در برابر خان اؤزبک تاب مقاومت نیاورد و به هند رفته، با فتح پنجاب و لاهور واگره و گجرات، سلسله ای را بنیان نهاد که به «مغولان هند» و در میان اروپائیان به «مغولان کبیر» معروف است در حالی که هویت و زبان این سلسله تورکی بود نه مغولی. این بابر خود مردی ادیب و اهل قلم بود و زندگی نامه ای خود نوشت دارد به تورکی جغتایی به نام «بابرنامه» که از آثار درخشان تاریخی- ادبی ادبیات تورکی است.

در صفحات قبلی به ظهور قدرت و دولت اؤزبکان در دوران حکومت خاندان تئیموری، اشاراتی کردیم و اکنون که به پایان تئیموریان رسیدیم، ذکر مختصری از ظهور و سقوط دولت اؤزبکان لازم است چرا که بعد از اضمحلال تئیموریان، مقتدرترین دولت در تورکستان، این سلسله بود. نام این دولت به نام بنیانگذار آن، یعنی شئیبانیان نیز معروف است و عنوان اؤزبکان به این دلیل به آنان داده شده که اکثریت متابعین آنان را اوزبکان تشکیل می دادند یا به روایتی اوزبک نام پدر شئیبان، بنیانگذار این دولت بوده است. شئیبان خان از نواده های چنگیز بود که در بخشی از قلمرو دولت آلتین اردو قدرت داشت اما مؤسس واقعی قدرت و حشمت اؤزبکان، ابوالخیر خان است که به سال ١٤۲٨.م پادشاه اردوی شئیبانی شد و به محض قدرت یابی به اولوس جوچی (آلتین اردو) حمله برد و از اورال تا سیحون را متصرف شد و تا سال ١٤٣١تا خوارزم پیش آمد و سیغیناق را پایتخت خود قرار داد و در منازعات خاندان تئیموری میانجی گری کرد و نفوذش در قلمرو آنان چنان بود که ابو سعید تیموری، تنها به یاری او توانست بر حریفان غالب آوده و بر تخت پادشاهی بنشیند.

آغاز قدرت گیری قرقیزها و قزاق ها در تورکستان نیز به عهد حکومت ابوالخیر خان باز می گردد، چنانکه خود وی در نبردی بر علیه آنان به سال ١٤٦٨.م کشته شد. نوه ی جوان ابوالخیر خان به نام محمد خان که پدرش بوداق به دست امیر یونس خان جغتایی مغولستان کشته شده بود، از سر ناچاری به خدمت امیر تاشکند، محمود خان- که نفوذ قدرتش از مغولستان غربی تا تورکستان را شامل می شد- درآمده و تورکستان را به تیول گرفت و به سال ١٥٠٠.م قدرت نمایی کرده و سمرقند و بخارا را از دست امرای تئیموری خارج ساخته و متعاقب آن، خوارزم و هرات را نیز متصرف شد (١٥٠٧.م) و به سال ١٥٠٩.م مافوق سابق خود، محمود خان را نیز از میان برداشت و بزرگترین پادشاه تمامی تورکستان شد و چون در همین زمان دولت شیعی صفوی در آذربایجان تکوین یافته و در حال پیشروی به شرق بود، با آن شیعه گری تند و تنگ نظرانه اش بی تردید با اؤزبکان سنی د رشرق برخورد می کرد و اگر می توانست، انتقام شکست چالدیران را از هم مذهبان سلطان عثمانی می گرفت!

و چنین نیز شد و طی نبردی که بین شاه اسماعیل و محمد خان شیبانی حوالی مرو درگرفت، خان اؤزبک به قتل رسید (١٥١٠.م) اما اردوی اؤزبک پس از بازگشت شاه صفوی، بابر را که شیعه شده و مورد تنفر مردم منطقه به خصوص سمرقند و بخارا قرار گرفته بود، برای همیشه از تورکستان بیرون رانده و دوباره قدرت یافتند و سمرقند را پایتخت قرار دادند و قدرت دولت صفوی هم حداکثر تا مرزهای خراسان نافذ بود. از پادشاهان قدرتمند بعد از محمد خان، یکی کؤچونجوخان بود که از سال١٥١٠ تا١٥۲٠.م سلطنت کرد و معاصر شاه طهماسب (تلفظ صحیح تهمز) بود که به سال ١٥۲٨.م خراسان و شهر مشهد را فتح نمود. جانشین وی عبیدالله خان بود (٣٩ -١٥٣٣.م) که شاه اسماعیل دوم صفوی را در فتح ماوراءالنهر و تورکستان ناکام گذاشت. از دیگر پادشاهان قدرتمند این سلسله عبدالله ثانی بود که شایسته ترین پادشاه شئیبانی پس از محمد خان بود ( 26) که از شرق تا کاشغر و یارکند و ازغرب تا خراسان و استرآباد را فتح نمود و قزاق ها و قرقیزها را به اطاعت خود درآورد و بلخ را ولیعهد نشین قرار داده و پسرش عبدالمؤمن را به حکومت آن برنشاند اما عاقبتی ناخوشایند یافت و زمانی که پادشاه قدرتمند صفوی، شاه عباس به خراسان درآمده و قوای وی را از آنجا بیرون راند(١٥٧٩.م ) پسرش عبدالمؤمن بر وی شورید و قرقیزها و قزاق ها نیز از فرصت استفاده کرده و به دست اندازی در ملک وی پرداختند و بر اثر این مجموعه ی عوامل، عبدالله خان از قوای صفوی شکست خورد و مدتی بعد در ضعف و فتور درگذشت (١٥٩٨.م) وی را پادشاهی نیک سرشت دانسته اند که به اصلاح وضع پولی و ایجاد مؤسسات عام المنفعه پرداخت و در تمامی تورکستان نامی نیک از خود به جا نهاد (27). عبدالمؤمن پسر عبدالله خان بر مسند پدر نشست اما شش ماه بعد کشته شد و با قتل او کار دولت شئیبانیان (یا اؤزبکان) پایان گرفت.

پس از پایان کار دولت شئیبانی دولت فراگیری به مانند آن درتورکستان پدید نیامد و رفته رفته دولت های کوچک محلی در این منطقه شکل گرفتند که معروفترین آنها خانات بخارا و خیوه و خوقند بودند.

با درخشش کوتاه مدت دولت نادری، برخی از خانات تورکستان به اطاعت وی گردن نهادند من جمله ابوالفیض خان (٧٤٧-١٧٠٥.م) حاکم بخارا که خود امیری از سلسله ی هشترخانی بود که این سلسله از سال١٥٩٩.م تا ١٧٨٥.م در ماوراءالنهرقدرت داشت . از سال١٧٨٥ تا١٩۲٠.م سلسله ی منگیت به جای سلسله ی هشتر خانی در بخارا قدرت داشت که از سال١٨٦٦.م خود را رسما تحت الحمایه ی روسیه قرار دادند و البته از مدتها قبل از آن تحت نفوذ سلطه ی روسها بوده اند .

ائلبارس، حاکم خوارزم که از خاندان شئیبانی بود به سال١٧٤٠.م به دست نادر کشته شد و خانات خیوه نیز که از خاندان شئیبانی بوده و ازسال ١٥١۲ تا١٩۲٠.م در خوارزم قدرت داشتند، به سال ١٨٧٣.م به سرنوشت سلسله ی منگیت دچار شده و مطیع روس ها شدند. از معروفترین امرای این سلسله، امیر«ابوالغازی بهادرخان» است (٦٥-١٦٤٣.م) که از نویسندگان تورکی جغتایی بود و کتاب «شجره ی تراکمه» ی او معروف است.

قدرت نادر نفوذی در خانات خوقند نیافت و سلسله ای که توسط شاهرخ نامی از اولاد ابوالخیر خان شئیبانی در آن به سال ١٧١٠.م بنیان یافته بود مستقلا به کار خود ادامه داد. این سلسله از سال ١٨١٤.م قویترین حکومت در میان خانات تورکستان بود و عاقبت این حکومت نیز به سال ١٨٧٦.م رسما تحت الحمایه ی روس ها شده و قلمروشان به زیر سلطه ی دولت تزاری درآمد.

همانگونه که ذکر آن رفت، دوره ی تئیموری و اؤزبکی، به خصوص دوره ی تئیموری، عصر رونق فرهنگ و ادب بود و شایسته است که شمه ای از این تعالی فرهنگی باز گو شود. امیر تئیمور علی رغم خشونتی که در کار سیاست به کار می برد، خود م مردی دانش دوست می بود به خصوص در حوزه ی علوم دینی به سبب تعصبی که در اسلام گرایی داشت. پیرامون برخورد او با علما و فضلا، حکایات بسیاری ذکر شده که اگر هم واقعیت تاریخی نداشته باشند، بر اساس اقوال مشهوری که از حالت و سکنات بنیانگذار دولت تئیموری، بر سر زبان ها بوده، ساخته شده اند. وی سمرقند را پایتخت خود قرار داده و به یاری صنعت گران و هنرمندان و علمایی که در آن گرد آورده بود، آن شهر را به مهمترین مرکز فرهنگی شرق اسلام تبدیل نمود، اما چون بیشتر عمر وی به جنگ و گریز و فتح و درگیری گذشت فرصت کمتری در راستای اعتلای بیشتر آن شهر یافت و البته نباید از این نکته ی مهم در گذرییم که عمده هدف او از کوشش برای اعتلای سمرقند بیشتر جنبه ی خود نمایانه و تشریفات و تجملات معمول پادشاهی داشت تا ترقی و اصلاح اجتماعی، اما به هر حال این مهم در دوره ی جانشینانش صورت واقع یافت.

در دوره ی تئیموریان ادبیات تورکی و فارسی، علی السویه در دربار و مراکز فرهنگی، مورد توجه امرا و علما بودند و تنگ نظری های معمول امروز درباره ی هیچ فرهنگ و زبانی اعمال نمی شد. تورکی نویسی و تورکی سرایی برابر با فارسی نویسی، رایج بود و البته عربی دانی و عربی نویسی هم که زبان بین المللی ممالک اسلامی بود به میزان آن دو و حتی درمواردی بیشتراز آنها قدر و قربت داشت اما چون موضوع این مقال، جغرافیا و تاریخ تورکستان و ادبیات تورکی است، فقط ورودی اشاره وار به ادبیات تورکی می نماییم.

ادبیات تورکی این دوره (تئیموریان و اؤزبکان) به تورکی جغتائی معروف است. برخی آثار نیز ذکر می شوند که در جغرافیای تورکستان آفریده نشده اند اما از نظر تاریخ ادبی و زبان شناسی، جزو میراث ادبی این دوره اند و جزوی از ادبیات تورکی جغتائی محسوب می شوند.

دوره ی رونق ادبیات تورکی جغتائی، دوران حکومت سلطان حسین بای قارا بود که پایتخت را از سمرقند به هرات انتقال داد و وزیر او امیرعلی شیرنوایی خود به تنهایی نمونه ی کامل دانش پروری و نماینده ی تساهل و شرح صدری است که در عصر تئیموری برقرار بوده. وی به هر سه زبان تورکی و فارسی و عربی مسلط بوده و در اشعار تورکی «نوایی» و در اشعار فارسی «فانی» تخلص می کرد و علاوه بر وسعت دانش ادبی، رجلی دولتی با شعور سیاسی والا بود. وی علاوه بر اینکه خود به آفرینش ادبی وسیعی دست یازید، بزرگانی را نیز تحت حمایت و تشویق قرار داد که خالق آثار مهمی شدند من جمله؛ عبدالرحمن جامی، میرخواند، خواند میر، کمال الدین بهزاد نقاش و خطاط مشهورسلطان علی مشهدی.

آثار تورکی نوایی عبارتند از؛ ﻣﻧﺷﺂت، محاکمه اللغتین که مقایسه ایست بین زبان تورکی و فارسی بر اساس فاکتورهای زبان شناسی و کوششی است برای اثبات برتری زبان تورکی در مقایسه با فارسی. مجالس النفائس، حیره الابرار، فرهاد و شیرین، مجنون و لیلی، سد سکندر، سبعه ی سیاره، غرائب الصغر، نوادرالشباب، بدایع الواسط، فوائدالکبر.

از دیگر شعرا و ادبای این دوره این بزرگان را می توان نام برد؛ میر حیدر خوارزمی معروف به تورکی گوی، مؤلف منظومه ی مخزن الاسرار تورکی. یوسف امیری؛ صاحب دیوان شعر، دهنامه، مناظره ی چاخیر(شراب) و بنگ. سکاکی؛ قصیده سرا و ملک الشعرای دربار خلیل سلطان و اولوغ بیگ.

یقینی؛ صاحب منظومه ی مناظره ی «اوق و یای» (تیر و کمان). لطفی؛ شاعر غزل سرا که زبان شعرش به ادبیات شفاهی بسیار نزدیک است از جمله د رمنظومه ی گل و نوروز همچنین اشعار وی در سبک «تویوق» (دوبیتی) معروف هستند. سلطان حسین بای قارا خود شیفته ی تورکی گویی و تورکی نویسی بود ورسما فرمان تورکی نوشتن صادر نمود. وی در اشعارش «حسینی» تخلص می کرد. بابر شاه که هم غزلیات نغزی به تورکی دارد و هم صاحب سبک درنثر تورکی است و چنانکه گفته شد «بابرنامه ی» او یک شاهکار ادبی است و یکی از آثار برجسته ی کلاسیک جهان است(28).

بعدها در آذربایجان شعرائی مانند کاظم سالک و نشاط و حجت و در آناتولی، احمد پاشای بورسائی، شیخ غالب کاتبی ( نوائی ثانی) به لهجه ی جغتائی شعر می سرودند و ﺗﺄثیرات عمده ای از ادبیات جغتائی بر ادبیات آذربایجان و تورکیه ی عثمانی، وارد نمودند.

فرهنگ لغت هایی نیز برای اشاعه و تسهیل در فهم ادبیات جغتایی، نوشته شدند که به نوبه ی خود در اعتلا و اشاعه ی آن سهم عمده ای داشته اند از جمله؛ بدایع که به دستور سلطان حسین بای قارا و برای استفاده از آثار نوایی نوشته شد. لغت ابوشکا که در اوایل قرن ١٦.م درآناتولی نوشته شد. لغت فضل الله خان؛ در اوایل قرن ١٧ .م به دستور اورنگ زیب جانشین بابرشاه نوشته شده و به رساله ی فضل الله خان و لغت کلکته نیز معروف است. کتاب زبان تورکی؛ لغت نامه ی تورکی- فارسی است و به دستور اورنگ زیب و توسط یعقوب چنگی نوشته شده. سنگلاخ؛ توسط میرزا مهدی خان استر آبادی، منشی نادرشاه نوشته شده و شامل بخش های دستور زبان و شرح لغات و اصطلاحات است و در آن پیرامون تورکی ماوراءالنهر و آناتولی و آذربایجان نیز مباحثی آمده است. خلاصه ی عباسی؛ کتابی است در لغت که محمد خوئی آن را نوشته و به عباس میرزای قاجار تقدیم کرده است. التمغای ناصری؛ فرهنگ فارسی به تورکی جغتایی است که شیخ محمد صالح نامی آن را با استفاده از سنگلاخ نوشته و به ناصرالدین شاه قاجار اتحاف نموده است. بهجت اللغات (لغت فتحعلی شاه قاجار)؛ فرهنگ فارسی به تورکی و حجیم ترین فرهنگ لغت جغتایی است، نویسنده ی آن فتحعلی خان قزوینی است که در آن تورکی جغتایی و تورکی آذربایجان را بررسی و مقایسه کرده و از مهم ترین شعرای مورد بحثش، فضولی و نوایی می باشند.

لغت شیخ سلیمان افندی بخارایی؛ شیخ سلیمان اؤزبک، زمانی که در استانبول به عنوان سفیرحضور داشته آن را نوشته است. پادشاهان خاندان شئیبانی نیز سعی بر آن داشتند که در کار حمایت از فرهنگ و مدنیت، راه خاندان تئیموری را ادامه دهند اما زندگی ساده و ادبیات طبیعت گرای اؤزبکان چندان با پیچیدگی های امور دیوانی و ادبیات مصنوع شهری سازگاری نداشت به خصوص اینکه تورکی دیوانی عصر تئیموری کلمات فارسی و عربی بسیاری داشت بنابراین در دوره ی اؤزبکان، سبک بیان و اسلوب ادبی هر چه بیشتر به سادگی گرائید. ازآثار بر جسته ی این دوره به موارد ذیل می توان اشاره کرد: ترجمه ی تورکی ظفر نامه ی شرف الدین علی یزدی توسط محمد علی بخارائی به دستور کؤچونجوخان.

شجره ی تراکمه؛ اثر ابوالغازی بهادر خان، امیر اؤزبکی خیوه که این اثر را به سال١٦٦٠.م نوشته و محتوای آن روایت تورکمنی اوغوزنامه است. ابوالغازی، کتاب دیگری دارد به نام «شجره ی تورک» که در آن درباره ی ریشه و انشعابات اقوام تورک بحث کرده.

در قرن١٩.م نیز آثار میرخواند وخواندمیر و ابن اثیر و مسعودی به تورکی جغتایی ترجمه شدند ومونس و آگاهی تاریخ خیوه را به این زبان نوشتند. در بخارا گرایش بیشتر به فارسی بود (البته بعد از تقسیم قلمرو اؤزبکی به سه بخش خوقند و خیوه و بخارا) اما آثاری نیز به تورکی در آن جا پدید آمدند مانند منظومه ی تعلیمی ثبات العاجزین اثر صوفی اللهیار(١٧١٣.م).

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

◄ارجاعات داخل متن محفوظ است.

◄منابع و مآخذ:

1- ترکستان نامه. و.و.پارتولد.ترجمه ی کریم کشاورز. بنیاد فرهنگ ایران. تهران.١٣٥٢.

٢-«آذربایجان ادبییات تاریخینه بیر باخیش» (وﻳﮊه نامه ی ماهنامه ی وارلیق).جواد هیئت.تهران.١٣٥٨.

٣- ملیت های آسیای میانه.حبیب الله ابوالحسن شیرازی.

٤- سیری در تاریخ زبان و لهجه ی تورکی. جواد هیئت. نشر پیکان. چاپ سوم. تهران.١٣٨٠

٥- تاریخ ایران کمبریج. ج٤. ترجمه ی حسن انوشه. نشر امیر کبیر. تهران.١٣٨١.

٦- تاریخ ایران کمبریج. ج٥. ترجمه ی حسن انوشه. نشر امیر کبیر. تهران.١٣٨١.

٧- تاریخ تیموریان و ترکمانان. حسین میر جعفری. انتشارات دانشگاه اصفهان. چاپ چهارم.١٣٨٤.

٨- امپراطوری صحرا نوردان. رنه گروسه. ترجمه عبدالحسین میکده. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران.١٣٧٩.

٩- تاریخ دیرین ترکان ایران. محمد تقی زهتابی. ترجمه و تلخیص علی احمدیان سرای. نشر اختر. تبریز.١٣٨١.

١٠- سفر نامه ی ترکستان و ایران. هنری مورز. ترجمه ی علی مترجم. به کوشش محمد گلبن.نشر سحر. تهران.٢٥،٣٦.

١١- سیاحت درویشی دروغین در خانات آسیای میانه. آرمینیوس وامبری. ترجمه ی فتحعلی خواجه نوریان. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران.١٣٦٥.

١٢- پان ترکیسم. جیکوب لاندو. ترجمه ی حمید احمدی. نشر نی. تهران.١٣٨٢.

13- خزران. آرتور کستلر. ترجمه ی محمد علی موحد. نشرخوارزمی. تهران.1361.

———————————-

.جهت اطلاع از مجموع نظریات در این باره .ر.ک. نگاهی به واژه های اساطیری آذربایجان.اثر صمد چایلی.ص107 تا 110 .[1]

.منظور اسلاف سیاسی است نه تخمه و تبار. [2]

.البته در جلد 4 کمبریج، ص166، چاغری و طوغرول، برادران ارسلان اسرائیل ذکر شده اند که اشتباه به نظر می رسد.[3]

4 . قوبیلای تمامی چین را تصرف نموده وپکن را به پایتختی برگزید وسلسله ی مغولی یوئان ( 1268-1280) را تاسیس نمود.(ر.ک امپراطوری صحرانوردان ص 468 به بعد).

كنگر نام قدیمی خلیج فارس و منشاء توركی ساكنان قدیمی سواحل آن---حسن صفری

خلیجی كه امروزه در ایران بعنوان خلیج فارس و در ممالك عربی بعنوان خلیج عرب مشهور می باشد در هزاره های قبل از میلاد بعنوان خلیج كنگر نامیده می شد. كنگر در واقع نام اصلی سومریان می باشد كه از سواحل خلیج کنگر (خلیج فارس) تا قسمتهای بزرگی از بین النهرین ساكن بودند. ضمناً كنگر نام طایفه بزرگ ترك بوده كه از هزاره های قبل از میلاد در منطقه ی وسیعی از آسیای میانه،

آذربایجان و بین النهرین زندگی کرده اند و امروزه هم در آذربایجان، اخلاف این طایفه بزرگ ترك به همان نام زندگی می كنند. در این مقاله ما سعی خواهیم كرد ضمن نظری اجمالی بر پیشینه تاریخی خلیج فارس در دوره ی سومرها و كنگر نامیده شدن این خلیج و همچنین عینیت و قرابت زبانی و نژادی سومرها و یا كنگرها با تركان بیاندازیم.

چنانكه اشاره شد به سومرها «در منابع كتبی قدیمی نام قومی سومر بکار نرفته است، مردم بین النهرین جنوبی در متن های میخی «مردم (کشور) سومر» نامیده می شد، مردمانش هم «کنگیر» و «سانگ نگیگا» (سیاه سرها) نامیده می شدند.»1

همان کنگرها از سواحل خلیج مذكور در طول دو رودخانه ی دجله و فرات (بین النهرین) که آنموقع جداگانه به خلیج کنگر (خلیج فارس امروزی) می ریخت، زندگی می کردند. چنانکه اولین اسطوره ی جهان یعنی داستان بیلگامیس (بیلگه میش، گیلگمیش) هم در این منطقه و مرتبط با آبهای این خلیج شکل گرفته است. از متن و مضمون داستان بویژه در لوحه ی یازدهم از جملاتی چون «سوار شدن اورشان آبی و بیلگامیس به کشتی و بدریا زدن کشتی بر روی امواج دریا و همچنین رفتن به ته دریا با سفارش اوتناپیشتوم جهت یافتن گیاه خاردار که داروی جوانی و جاویدانگیست»2 می توان آشکارا بر ارتباط تنگاتنگ سومرها (کنگرها) با دریا (خلیج کنگر) پی برد. ضمناً داستان بیلگامیس حدود 8-7 هزار سال پیش شكل گرفته كه در آنموقع عرب و فارس در منطقه وجود نداشت. یعنی در اصل «قبل از اینكه اقوام سامی به این منطقه بیایند سومرها سواحل خلیج فارس [امروزی] را اشغال كرده بودند»3 و فارس ها هم چندین هزار سال بعد به منطقه آمدند.

همانطور كه اشاره گردید براساس منابع معتبر برجای مانده از خود سومریان، كنگر نامی بود كه سومریان خود را به آن نام می نامیدند. سومر در اصل نامیست كه اكدهای سامی به كنگرها (سومرها) می گفتند. البته هر دو نام سومر و كنگر در واقع دارای منشاء تركی می باشد. سومرها در بین النهرین دارای طوایف و قبایل مختلف بودند كه یكی از آنها اتحادیه طوایف ترك سوبار و یا سوبیر بود. «قدیمیترین اطلاعات در مورد سوبارها به هزاره های چهارم و سوم قبل از میلاد مربوط می شود. آنها در این دوره در بین دو رود فرات و دجله زندگی می كردند. در آن دوره در منابع اكدی رودخانه فرات، پوراتتو نامیده می شد و دجله هم، ایتیقلا (ایتی گلا و یا ایتی گله که در تركی فعلی به معنی سریع جریان یابنده می باشد‌‌‍‍(، یكی از شاخه های آن یعنی دیاله هم تورنا نامیده می شد. به قسمتی از بین النهرین از بغداد به طرف جنوب كنگیر (كنگر) و به شمال آن هم سوبارتو (سوبار) گفته می شد.4  كلاً در اواسط هزاره سوم قبل از میلاد، اكدی ها شمال بین النهرین را ولایت سوبر و بعضاً سوبرت (ت پسوند می باشد) می نامیدند. در هزاره اول قبل از میلاد هم در بین النهرین دولت كوچك سوبر موجود بود. در آنموقع سوبر بعنوان مترادف آشور بكار می رفت.5

لذا مردمی كه فرهنگ و تمدن درخشانی را برای جهان ارزانی داشته و ما امروزه آنها را بنام سومر می شناسیم به خودشان نه سومر بلكه كنگر می گفتند. سومر نامیست كه طوایف سامی اكد، كنگرها را به این نام می نامیدند. این مسئله هم ناشی از آن بود كه طوایف سامی كه بعدها از صحراهای عربستان بطرف شمال و شمالغرب حركت كرده و به بین النهرین می آمدند، در سر راه خود «اولین بار با سوبارها (سوبرها) برخورد نمودند و كنگرهای پشت سر آنها را هم بعنوان سومر [كه در واقع معرب سوبر می باشد‍[ شناختند.»6

لازم بذكر است كه هم سوبر (سوب + ار) و هم كنگر (كنگ + ار) علاوه براینكه مرتبط با نام طوایف ترك سوبر (و یا سوبار) بین النهرین می باشد، مثل بسیاری از طوایف ترك خزر، افشار، قاجار، تاتار، آوار، آذر، بالکار، بولقار، سووار، آغاجر (مطابق قوائد هماهنگی اصوات در تركی، پسوندها تابع مصوت های ریشه و یا اسم قبل از خود می باشند، بنابرین در ریشه و یا اسمی با مصوتهای ضخیم بصورت «آر» و در ریشه و اسمی با مصوت های نازك بصورت «ار» می آیند‍( و غیره از دو جزء اسم [طایفه] و جزء «آر- ار» بصورت پسوند و یا جزء دوم اسم مرکب بمعنای «مردم، مرد، انسان و قهرمان» می باشد، كه ساختار نام قومی تركی از معنا و شكل ظاهری در دو نام سوبر و كنگر كاملاً مشهود می باشد. لذا «بكار رفتن «ار» در نام طوایف ترك امریست كه بصورت گسترده رایج می باشد».7

در رابطه با ریشه و معنای «نام طایفه سوبار (سوبر) هم، همانطور که از شکل ظاهری و معنای آن مشخص می باشد، این نام در تركی قدیم هم به معنای «مردم روخانه» بكار رفته است. چونكه كلمه سو (آب) در تركی قدیم بصورت «سوب» بود كه به مرور زمان حرف «ب» از آخر كلمه حذف شده است. ضمناً در طول تاریخ بسیاری از طوایف ترك متناسب با محل زندگی خود نامیده شده اند. مثلاً طوایفی كه در كوهستان زندگی می كرد مردم كوهستان و طایفه ای هم كه در مناطق جنگلی زندگی می كرد آغاجری (مثل طایفه ترك آغاجری = مردم جنگل، قابل ذكر است كه «آغاج» در تركی به معنای درخت می باشد و «ار» بمعنای مرد و یا مردم) نامیده شدند. لذا سوبر (سوب+ار) نامیده شدن مردمی كه در بین النهرین زندگی می كردند طبیعی می باشد (مردمی که در کنار آب و یا رودخانه زندگی می کنند). به همین جهت ا. م. دیاكونف هم نام كشور سوبار را بعنوان صحرای آب تعریف می كند که بر قواعد ایجاد نام مکان و محل مطابقت ندارد.»8  یعنی در واقع دیاکونف به جهت ندانستن معنای بخش دوم کلمه ی مرکب سوبار (سوب + ار) یعنی «ار» ترکی، اشتباهاً سوبار را بجای مردم كنار آب و یا مردم رودخانه، صحرای آب نامیده است.

لذا هم از لحاظ ساختار زبانشناسی و هم از لحاظ معنی کلمات و بسیاری دلایل دیگر که در ادامه این مقاله اشاره خواهد شد، مطمئناً بسیاری حقایق تاریخی که بصورت هدفدار و از روی غرض تحرف شده آشکار و معلوم خواهد شد که هر دو کلمه ی سومر (سوبر) و کنگر دارای منشاء ترکی بوده و خلیج فارس و یا عرب هزاران سال قبل خلیج کنگر بوده است.

علاوه بر قرابت زبانی بین سومرها و ترکها که بطور خلاصه اشاره خواهد شد، عینیت نام بسیاری طوایف ترک و طوایف تشکیل دهنده سومر نشان از منشاء ترکی سومرها دارد. همانطور که گفته شد سومرها خود را کنگر می نامیدند. کنگر هم یک نام ترکی می باشد که علاوه بر اینکه تاریخاً بصورت طایفه و دولت موجود بوده، امروزه هم اخلاف این طایفه ی ترک در آذربایجان زندگی می کنند.

ضمناً در رابطه با كنگرها در متون قدیم تركی هم مطالب زیادی وجود دارد. «در فرهنگ لغات قدیم تركی شواهدی مبنی بر «كنگرس» بودن كنگرها موجود هست. تركشناسان مشهور روسی ل. م. قومیلیف و م. ی. آرتامانف در بین طوایف ترك در خیلی قدیمتر از دوره ی گؤی تركها بر نام كنگرها اشاره می كنند. اما در این مسئله چیزی كه جالب است، این است كه علاوه بر نام طایفه، دولتی هم به این نام ‍(دولت ترك كنگ یو در تركستان) موجود بوده است. در بین دریاچه های بالخاش جنوبی و آرال، كنگ یوی و یا دولت كنگ واقع بود. مردم آن دولت در تركی «كنگ ار(كنگر)» و یا «مردم كنگ یوی» نامیده می شد. آنها را یونانی ها در قرن هشتم «پادزیناك» و یا «پچنك» (طایفه ی مشهور ترك) می نامیدند كه از منابع روسی هم معلوم می باشد.»9
برخی از محققان، کنگرها را جزو ساکاها (اتحادیه ی طوایف بزرگ ترک) می دانند… برخی ها هم كنگرها را از نژاد هون ها (ترکان هون) می دانند..»10
ضمناً «در سنگ نوشته های قدیم ترکی به الفبای اورخونی بر نام مکان «کنگ» اشاره می شود. در آسیای میانه در سواحل سیردریا قلعه کنگ و ایالت کنگا از اوایل میلاد معلوم می باشد. طایفه ی قدیمی ترک کنگر هم از نام مکان کنگ ایجاد شده است.»11

علاوه بر بین النهرین و آسیای میانه، طوایف کنگر در قفقاز و آذربایجان هم زندگی کرده و در حال حاضر هم زندگی می کنند. «در آثار استرابون و پلینی بزرگ که در سده ی اول قبل از میلاد و سده ی اول بعد از میلاد زندگی کرده اند در رابطه با کنگرها و سابیرها (سابر و یا سوبر) که قبل از میلاد در قفقاز جنوبی و آذربایجان زندگی کرده اند می توان اطلاعاتی کسب کرد. اینکه کنگرها از چه زمانی در آذربایجان اسکان یافته اند، معلوم نیست. اما در توضیح و تفسیر کلمات مشترک ترکی و سومری گفته می شود که این نام را سومرها بر کنگرها نهاده اند. ضمناً ما در کتاب دده قورقود هم بر نام کنگرها بشکل کنگلی (کنگلی = کنگ + لی كه «لی» تركی به معنای «ی» نسبت در عربی می باشد) برمی خوریم.»12
پتولمی هم در آذربایجان در مورد نام مکان کنگرا نوشته بود. کنگر که نام طایفه در ترکها می باشد هم در دوره ی میلاد و هم در قرون وسطی معلوم بود.13
حدود 120 خانوار از کنگرها در مناطق مختلف قفقاز جنوبی اسکان یافتند. قسمت بزرگی از آنها در نخجوان و سرزمین فعلی ارمنستان اسکان یافتند.

کنگرها آنقدر قدرتمند بودند که شاهان ساسانی را به لرزه می انداختند. مورخان سده ی ششم میلادی در رابطه با جنگ بین ساسانی ها و کنگرها می نوشتند. گرچه در خصوص تاریخ اسکان کنگرها در این اراضی دقیقاً چیزی نتوان گفت، اما یک چیز دقیقاً مشخص هست که از سده ی پنجم در رابطه با نام آنها در این اراضی نام مکان موجود بوده است… در رابطه با نام طایفه ی کنگر در آذربایجان و ارمنستان یک سری نام مکان موجود می باشد. در حال حاضر در منطقه ی قوکاسیان ارمنستان کوهی بنام کنگر وجود دارد که هنوز هم به این نام خوانده می شود14 [لازم بذکر است که اراضی جمهوری ارمنستان فعلی قسمتهای غربی سرزمین تاریخی آذربایجان می باشد که در اوایل دهه بیستم خان نشینی ایروان و برخی مناطق دیگر جهت تشکیل جمهوری ارمنستان به ارمنی ها داده شد و آذربایجانی ها در طی ده ها سال بتدریج از این مناطق رانده شدند].

ضمناً در آذربایجان علاوه بر وجود نام خانوادگی کنگرلی (کنگری) «یک سری نام مکان مرتبط با نام کنگرها موجود می باشد که از آنها می توان به کنگرلی («لی» به معنای «ی» نسبت در تركی می باشد و کلمه «کنگرلی» تركی به معنای «کنگری» می باشد)، کنگرلر در نخجوان (لر علامت جمع در ترکی می باشد)، کنگرلر در نزدیکی شهرستان قم واقع در آذربایجان جنوبی و دره کنگرلی در منطقه عزیزبکف ارمنستان اشاره کرد.»15

سوبارها هم مثل كنگرها از جمله طوایف تركی بودند كه در مناطق مختلف ترك می توان ردپای آنها را مشاهده كرد. اما قدیمیترین رد پای سوبرها را در بین النهرین می توان جست. همانطور كه اشاره گردید قبل از آمدن طوایف سامی از شبه جزیره عربستان، سوبارها در قسمت شمالی بین النهرین زندگی می كردند كه با آمدن و جمع گردیدن طوایف سامی در اكد و دیگر مناطق بین النهرین قدرت یافتند و تدریجاً سوبارها را به طرف شمال راندند. «چنانكه از طرف جنوب طوایف سامی آشوری و از شمال طوایف هوری بر آنها فشار وارد نمودند و سوبارها مجبور شدند به سه شاخه تقسیم گردند. شاخه ی غربی، مركزی و شرقی. شاخه غربی بطرف غرب حركت نموده و در داخل دیگر طوایف آسیمیله گردید. شاخه شرقی بطرف شرق به حوضه دریاچه ارومیه حركت كردند و سپس برخی از آنها بطرف تركستان و سیبری كوچ نمودند. شاخه ی شرقی سوبارها زبان خود را حفظ كردند، چونکه آنها در کنار همنژادان خود بودند. سوبارهایی که در همانجا ماندند در بین قسمت های شمالی دجله و فرات در غرب دریاچه ی وان، بین دیاربکر و بیتلیس در مناطق جداگانه زندگی کردند.

محل زندگی سوبارهای شاخه مرکزی هم به یکی از ایالات دولت میتانی که توسط هوری ها تشکیل یافته بود تبدیل گردید. دولت در سده ی هشتم میلادی فرو پاشید و در همان ایالت برخی دولتهای شهری آرمه، اورمو، کولمری، تورخو و غیره توسط سوبارها تشکیل شد.»16

طوایف ترکی که با هم متحد شده و اتحادیه ی طوایف سوبار را تشکیل داده بودند، اکثراً امروزه و در قرون وسطی هم به عنوان طوایف مشهور ترک مطرح بوده اند. یکی از طوایف تشکیل دهنده ی آن قشقائی ها بودند که در هزاره های قبل از میلاد هم به این نام خوانده می شدند. قشقائی ها در هزاره ی دوم قبل از میلاد در آسیای صغیر17  زندگی می کردند. براساس منابع میخی «تیقلات پالاسار اول پادشاه آشور در اواخر سده ی یازدهم قبل از میلاد با قشقائی ها در قسمتهای شمالی فرات برخورد می کند. سپس در قسمت های شمالی رودخانه های قیزیل ایرماق و کلکیت دولت کوچک قشقائی تا سده ی هشتم قبل از میلاد دوام آورد.»18  مسئله ی مهمی كه در این میان جلب توجه می كند این است كه، ترکان قشقائی، که زمانی ساکن بین النهرین بودند و با فشار طوایف سامی در ترکیب سوبرها به قسمتهای شمالی و آذربایجان حرکت نمودند، بعدها تدریجاً بطرف جنوب حرکت کرده و در حال حاضر هم تا شهر بوشهر و همچنین تا گله دار و خنج 19 در استان فارس به کناره های خلیج کنگر قدیمی خود کوچ کرده و در این مناطق زندگی می کنند.

یکی دیگر از طوایف مشهور ترک هم کومانها می باشند که در قرون وسطی هم زیاد مطرح بوده و از آسیای میانه و ترکستان بطرف غرب مهاجرت نمودند. اما طوایف ترک کومان از قدمت و تاریخی خیلی قدیمتر از آن برخوردار می باشد. چنانکه اشاره گردید «در هزاره های سوم و دوم قبل از میلاد در نتیجه ی فشار طوایف سامی و هوری اتحادیه ی طوایف سوبار فرو پاشید و برخی از طوایف تشکیل دهنده ی آن به قسمت های شمالی بین النهرین و غرب فرات حرکت نمودند. یکی از همین طوایف، کومانها بودند.»

بدینصورت بیگلربیگی سوبار با کمک متمادی طوایف ترک تشکیل دهنده ی اتحادیه ی طوایف سوبار چون کوموق، کومان، قاشقای، آریمن، سوغان، سالور، اوروم و غیره بیش از دو قرن بین دو دولت میلیتاریست آشوری و اورارتو استقلال خود را حفظ کرد و نهایتاً در سال 673 از صحنه ی تاریخ محو گردید. سوبارها به آذربایجان و از آنجا به طرف شرق حرکت نموده و اخلاف آنها با حفظ زبان خود با نامهای سوبار، سووار، سیبر و سوبیر در مناطق مختلف تا حال موجود می باشند.21

ضمناً نام اولین و مهمترین اسطوره ی سومری هم در این خصوص جالب و قابل توجه می باشد. تمامی محققان اسطوره ی بیلگامیس، نام قهرمان وشخصیت اصلی آن یعنی بیلگامیس و یا گیلگمیش را بعنوان انسانی عالم، داننده و دنیا دیده ترجمه می کنند. هر دو كلمه دارای ریشه ی ترکی می باشد. البته اصل داستان بنام اصلی قهرمان آن در دوره ی کنگرها، بیلگه میش بوده که بعداً در دوره اکدها، این قوم سامی نام داستان را بصورت گیلگمیش نوشته اند که شاید بعلت نوشته شدن آن بر لوحه های گلی (گل در ترکی گیل می باشد- گیلگمیش) بدینصورت در اكدها تلفظ شده است.

س. ش. چاقدورف می نویسد که ریشه ی کلمه بیلگامیس را بیلگا تشکیل می دهد که در زبان سومری به معنای پدر بزرگ، ریش سفید و قهرمان می باشد و «میس» پسوندی می باشد که نشان دهنده ی ارتباط قهرمان داستان به همان مردم می باشد.22 البته همانطور که مورخان خارجی هم اذعان می دارند ریشه کلمه همان بیلگا (بیلگه) می باشد که در ترکی از ریشه بیل = بدان ]بیلگه = دانشمند[ به معنای عالم و داننده می باشد و در نام خاقان دانشمند گؤی ترک ها یعنی بیلگه خاقان هم می توان آنرا مشاهده کرد.

ضمناً شباهت ساختاری بیلگامیس- بیلگه میس- بیلگامیش و یا گیلگمیش قهرمان داستان سومری (کنگری) با نام های قهرمانان دیگر ترک چون آلپانیش (آلپامیش) در ترکان ازبک، ایلالمیش – ایلالمیس (پسوند «میش» در برخی از شاخه های ترکی چون قزاقی بصورت «میس» می باشد)، ترسوزامیش در کتاب دده قورقود و غیره تصادفی نیست.23 چونکه ساختار نام بیلگه میش ترکیست و نام های زیادی با این ساختار در ترکی بوده و هنوز هم بکار می رود که از جمله می توان به نام توختامیش، خان اردوی زرین اشاره کرد.

اما در رابطه با تمدن سومر می توان گفت چیزی که باعث سردرگمی چندین صد ساله در زمینه ی منشاء و منسوبیت تمدن سومری گردید، ناشی از اقدامات مغرضانه ی محققان اولیه ی تمدن سومری بود که حتی با جعلیات هدفدار موجبات سردرگمی جهانیان را فراهم آوردند. در دوره ای که توسط انگلیس و با کمک یهودیان و ممالک غرب در راستای اهداف استعماری انگلیس نظریه مجعول آریائیسم در حال شکل دهی بود، نتایج همه ی تحقیقات در زمینه ی اکتشافات باستانشناسی و زبانشناسی در این راستا حتی با جعل بسیاری حقایق به نفع زبان های هند و اروپایی و به ضرر ترکی سوق داده می شد. در عین حال هیچ محقق ترکی هم در بین محققان تمدن و زبان سومری حضور نداشته و زبان ترکی هم در تحقیقات و پژوهشهای مذکور از روی غرض دور نگه داشته می شد. در نتیجه در زمینه ی منشاء زبان سومر تحقیقات بی نتیجه ماند. حتی در خواندن کلمات هم بعلت عدم آشنایی محققان به زبان ترکی و دور نگه داشته شدن زبان ترکی از تحقیقات، اشتباهات زیادی روی داد. «چنان که از سخنان پروفسور مار سالها گذشته اما وضعیت به هیچ وجه تغییر نیافت. اگر بحد کافی در اینگونه مسائل به ترکی توجه می شد بسیاری از افسانه های پوچ زبانشناسی و تاریخ جای خود را به حقایق می داد.»24 اما بعدها با مقایسه ی زبان سومری با زبان ترکی فعلی با وجود فاصله زمانی حدود 6 هزار سال کلید بسیاری معماها در این مورد گشوده می شود.

علاوه بر نام خود سومرها (کنگر و سوبر) و طوایف تشکیل دهنده آنها که با طوایف ترک امروزی یکسان می باشد، زبان آنها هم با زبان ترکی مطابقت دارد. چنانکه دانشمند آلمانی «ف. هومل 350 کلمه ی متقابل زبان های سومری و ترکی را از لحاظ معنا و ساختار آوایی مقایسه کرده و ثابت کرد که این دو زبان علیرغم فاصله ی زمانی زیاد از یک ریشه بوده و با یکدیگر مرتبط می باشند.» 25

د. ردر دانشمند روسی هم می نویسد در مورد زبان سومری می توان گفت که  این زبان جزو زبانهای التصاقی و یا پیوندی می باشد و بجهت ساختاری می توان آن را با زبان ترکی مقایسه کرد.26
اولجاس سلیمان محقق قزاقستانی با مطالعه ی نتایج تحقیقات محققان خارجی و همچنین با تحقیقات و مقایساتی كه بین كلمات متقابل تركی و سومری انجام داد به این نتیجه رسید که از جدول مقایسه ی لغات متقابل دو زبان مشخص می گردد كه لكسیكولوژی و لغات تركی و سومری می تواند مورد مقایسه قرار گیرد. همچنین شباهت ساختار و معنای كلمات هر دو زبان تشكیل یك سیستم را می دهد و به همین جهت نمی توان این عینیت و تشابه را تصادفی به حساب آورد.27

حال دانشمندان و سومرشناسان خارجی و ترک زیادی با مقایسه ی زبان سومری و ترکی از جهات مختلف به این نتیجه رسیده اند که سومرها و طوایف تشکیل دهنده ی اتحادیه ی طوایف سوبر ترک بودند. ضمناً چیزی که در این مبحث جلب توجه می کند، تطابق طوایف ترک بین النهرین با طوایف ترک آذربایجان، آسیای میانه و سیبری می باشد. این هم با بسیاری دلایل دیگر نشانگر تقسیم و مهاجرت مكرر طوایف ترک از غرب به شرق و برعکس می باشد. حتی با تحقیقات وسیع نظریه ی مربوط به منشاء اورال- آلتایی زبان ترکی زیر سؤال رفته و دانشمندان با مشاهده ی قدمت زبان ترکی در بین النهرین، آذربایجان و آناطولی شرقی تغییر عقیده داده اند. چونکه «قرن ها و بلکه هزاران سال قبل از مته خاقان امپراتور هون (اولین امپراتور ترک در آسیای میانه) در طرف غرب و خاورمیانه اتحادیه ی طوایف ترک موجود بوده است»28  لذا بسیاری از دانشمندان، بین النهرین، مناطق شرقی آن و امتداد رشته کوه های زاگرس و آذربایجان را زادگاه ترک ها معرفی می کنند. چونکه قدمت طوایف ترک این منطقه با وجود طوایف سوبار، تروکی، کاسی، قوتی، لولوبی، قشقایی، کومان و غیره به چندین هزار سال قبل از میلاد می رسد. ضمناً بین النهرین، شمال آن، مناطق شرقی آن و سلسله كوه های زاگرس و آذربایجان امروزه هم علیرغم توطئه ها و اقدامات وحشیانه ی دیگر برای آسیمیله كردن ترك ها در منطقه، محل زندگی ترك ها می باشد. چنانكه در بین النهرین تركها در استانهای كركوك، موصل، قسمتی از سلیمانیه و مناطق ترك از شمال تا بغداد، در ایران هم در آذربایجان تا مناطق دور دست اراضی تاریخی آذربایجان چون همدان و اراك و حتی از همدان تا كناره های خلیج فارس هم در امتداد رشته كوه زاگرس در بعضی نقاط بصورت اكثریت و در بعضی نقاط همراه با فارس ها، لرها، عرب ها و غیره زندگی می كنند. از همان طوایف می توان بر قشقائی ها در محدوده استانهای اصفهان، فارس، بوشهر، كهكلویه و بویر احمد، چهارمحال بختیاری و همچنین تركان ابیورد، تركان فریدون، سنقر، شهر كرد و غیره اشاره كرد.
مورد مذكور در خصوص انطباق محل زیست طوایف ترك منشاء قدیمی چون سومر (كنگر)، سوبار(قشقائی، كومان و …)، تروكی، قوتی، لوللوبی، كاسی و غیره با محل زیست تركان امروزی در منطقه را علاوه بر تحقیقات زبانشناسی انجام گرفته در رابطه با زبان بانیان تمدن های منطقه و نام همان طوایف، حفریات باستانشناسی هم تأیید می نماید. چنانكه پروفسور محمد تقی زهتابی در بحث خود در خصوص منشاء سومرها با استناد به آثار باستانشناسی كشف شده در بین النهرین، كناره های خلیج فارس تا كرانه های خزر در امتداد كوه های زاگرس و آسیای میانه نظریه ی معروف خود مبنی بر اتمسفر واحد و یكپارچه ی هنر و فرهنگ در منطقه ی مذكور را ارائه می دهد. 29

لذا چنانكه تحقیقات ریشه ای و بیطرفانه در این رابطه انجام پذیرد، اثبات می گردد كه، برخورد به نام طوایف ترك در محدوده ی بزرگی از آسیا- از نزدیكی های ژاپن تا قلب اروپا و همچنین تا بین النهرین و سواحل خلیج فارس امری كاملاً طبیعی و عادی می باشد. چونكه از 7-6 هزار سال پیش این طوایف مكرراً در همان منطقه ی بزرگ در تردد بوده اند و چنانكه این امر در سال های بعد از میلاد و حتی در صدر اسلام و مدتی بعد از آن هم ادامه داشته است. به همین جهت یكسری مورخان مغرض تنها با استناد به آخرین تردد و كوچ طوایف اوغوز از شرق به غرب، بدون توجه به تاریخ قدیم منطقه ادعا می نمایند كه ترك ها حدود هزار سال است كه به آذربایجان و برخی نقاط ایران مهاجرت كرده اند. لذا برخورد به نام های طوایف ترك در نقاط مختلف آسیا از این مسئله ناشی می گردد. چنانكه «به عقیده ی س. ی. مالوف زبان طوایف كوچرو از رودخانه دون تا مرزهای چین با شامل شدن اسكیت ها و سارماتها تركی بود.» 30

بدینصورت با منابع معتبر تاریخی به اثبات رسانده می شود که كنگر ]بر گرفته شده از نام اصلی سومرها[ نام قدیمی و اولیه ی خلیج فارس بوده و ساكنان قدیمی سواحل آن هم دارای منشاء تركی بوده است که امروزه هم با وجود تغییرات جمعیتی ایجاد شده در نتیجه ی مهاجرت های بعدی و حتی اقدامات شوونیستی، باز هم ترکان از انتهای مرزهای تاریخی اراضی آذربایجان در همدان و اراك تا خلیج کنگر که حال آنرا برخی خلیج فارس و برخی خلیج عرب می نامد، همراه با فارس ها، لرها، عرب ها و غیره زندگی می نمایند و در واقع صاحبان و ساكنان اصلی و قدیمی منطقه می باشند.

حسن صفری / ائلگون(شنبه) ١١ آبان ۱٣٨۷ – ١ نوامبر ٢٠٠٨

منابع:
1-Yusif Yusifov, “Qədim Şərq tarixi”, II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 53
2-“Gılgamış destanı”, Çevirən: Muzaffer Ramazanoğlu, səh. 43
3-پروفسور محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 40
4-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
5-Oljas Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 212
6-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
7-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, səh. 19
8-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 154
9-Altay Məmmədov, “Kəngərlər – ən qədim türk dövlətləri silsiləsindən”, Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 7
10-Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 41
11-Qiyasəddin Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1992, s. 57
12-Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 41
13-Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 43
14-Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 41
15-Mahmud İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması” Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995, səh. 42
16-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
17-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 154
18-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 159
19-دكتر منوچهر، كیانی، سیه چادرها- تحقیقی از زندگی ایل قشقایی چاپ اول، شیراز، ص. 600-6001 نقشه های ضمیمه
20-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 147
21-Firudin Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 160
22-Чагдуров, С. Ш. Происхождение Гиссериады, изд. «Наука», Новосибирск, 1980, стр. 171
23-Elməddin Əlibəyzadə, Qədim dünyanın ulu kitabı, Gənclik nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 28
24-Oljas Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 185
25-پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 132
26-Д.Г.Редер. Мифы и легенды древнего двуречя. – Изд. Наука, Москва, 1965, стр. 150
27-Oljas Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 204
28-Altay Məmmədov, “Kəngərlər – ən qədim türk dövlətləri silsiləsindən”, Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 28
29-پروفسور دكتر محمد تقی، زهتابی، ایران توركلرینین اسكی تاریخی، جلد 1، چاپ سوم، تبریز، انتشاراتی اختر، سال 1381، ص. 40
30-Kamal Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü” Bakı, Azərbaycan Dövlətnəşriyyatı,1997, s. 41

امپراطوری تورک ماد-قسمت اول----عادل ارشادي فر

مقدمه ای بر چگونگی تشکيل امپراطوری تورک ماد

در بخش مربوط به مانن، مشاهده كرديم كه منابع آشوري، اورارتويي، بابلي و ايلامي اطلاعات جامعي را راجع به تعلقات تباري و زباني ساكنين ماننا-ماد تا اواخر قرن هفتم قبل از ميلاد را به ما ميدهند و طبق اين منابع، كه معتبرترين اسناد تاريخي بشمار ميروند، درسرزمين پر جمعيت و ثروتمند آذربايجان از حداقل 4 هزار ق . م. تا حوالی قرن 7 ق . م فقط اقوام التصاقی زبان ( ترک های باستان، اجداد ترکهای آذری امروزی) زندگی ميکردندو همانطور که دربخش مربوط به ايشغوزها، اشاره شد، تنها مهاجرت جديد و ثبت شده در تاريخ، به سرزمين آذربايجان در اواخر قرن 7 ق.م نيز، مهاجرت اقوام ايشغوز بود، و طبق اسناد معتبر تاريخی که در بخش مربوط به ايشغوزها ذکر شد، آنها نيز اقوامی ترک تبار بودند.

در بخش های قبلی ديديم که در آذربايجان (ماننا – ماد مركزی، اورارتو ) تا قرن 6-7 ق . م هيچ اثري از اقوام ، «تات، تاجيک» ( کرد،فارس و..)، که از اواخر قرن 19 با نام هندوايرانی ( آريايی!) شناخته ميشوند؛ ديده نميشود، پس ادعای کسانی که مادها را آريايی معرفی ميکنند کاملأ بی اساس و مغرضانه ميباشد. پروسه تشکيل امپراطوری «ماد» کار 10-20 ساله نبود، بلکه نتيجه حداقل 1000 سال تلاش و زحمت قوتتی ها، لولوبی ها، سابيرها، آذها و…بود.

در لوحه های آشوری به مبارزات سرسخت، شجاعانه و خستگی ناپذير مردم ماننا و ماد مرکزی ( قوتتی ها، سابيرها، توروک ها و ديگر خلقهای التصاقی زبان، بارها اشاره شده است. مردم آذربايجان نزديک به هزار سال در مقابل تجاوزات امپراطوری آشور، يعنی قويترين و قدارترين قدرت آن زمان، ايستادگی و مقاومت کردند، هر چند که بارها در جنگها باختند و موقتأ مجبور به پرداخت خراج شدند، ولی هيچوقت دولت آشور نتوانست آذربايجان را مثل بابل، ايلام، مصر، فلسطين و غيره زميمه خاک امپراطوری خود بکند.

حالا با توجه به اين حقايق مستند تاريخی، آيا منطق و عقل قبول ميکند که تصور کنيم که، اين مردم شجاع که در مدت چند هزار سال در آن سرزمين زيسته، بارها دولتهای مقتدری تاسيس کرده؛ با دادن دهها هزار قربانی از آن خاک دفاع کرده و مدنيت های درخشانی را در آنجا آفريده بودند؛ يکدفعه سرزمين خود را تحويل اقوام بدوی و نيمه وحشی آريايی خيالی تازه از راه رسيده، بدهند تا آنها در آنجا امپراطوری ( ماد )تشکيل بدهند؟ و خودشان هم يکدفعه از صحنه تاريخ ناپديد بشوند؟ آيا اين آريايی های خيالی از کجا بيک باره در آنجا پيدا شدند؟ چونکه تاريخ از آمدن آن موجودات خيالی خبری ندارد. آيا آريايی های نيمه وحشی هنگام ورود به آذربايجان با مقاومتی روبرو نشدند؟ اگر شدند؛ پس چرا هيچ سند آشوری، بابلی و ايلامی به آن اشاره نکرده است؟ اين در حالی است که لوحه های آشوری، بابلی و ايلامی به کوچکترين حوادث آذربايجان در آن زمان دقيقأ اشاره کرده اند. پان فارس ها و اربابان آرياپرستشان از جواب دادن به اين سوالها و دهها سوال ديگر کاملا عاجز هستند، لذا در دروغ بافی هايشان هميشه سعی کرده اند آذربايجان را تا قبل از تشکيل امپراتوری ماد خالی از سکنه نشان بدهند.

آنهائی که فقط بخاطر منافع سياسی خود، سعی ميکنند تا مادها را آريايی؟ نشان بدهند، تنها منبعی که با آب و تاب بدان استناد ميکنند، نوشته ای از «هرودت» ميباشد، که شش قبيله تشکيل دهنده امپراتوری ماد را بين ترتيب ذکر کرده است: بوس ـ بوسای، موغ، بودی، پارتاکئن، آريزانت و ستروخات. و ادعا ميکنند که جهار قبيله آخری اسمهای هندواروپايی ميباشند.

البته تاريخدانان ديگری ثابت ميکنند که تمام اين اسامی، ترکی قديم ميباشند. از جمله پروفسور ذهتابی در صفحات 528-531 در کتاب «تاريخ ديرين ترکان ايران ، جلد 1» با استناد به «ديوان لغات الترک» ثابت ميکند که هر شش تای اين اسامی ، کلماتی از ترکی قديم است که در 1000 سال پيش محمود کاشغری در لغت نامه اش آورده است. البته «هرودت» هيچ اشاره ای به نژاد و زبان مادها نکرده است.

ضمنا در کتيبه ها و لوحه های آشوری، بابلی، ايلامی و اورارتويی، هم زمان با دوره تشکيل دولت ماد، هيچ نشانه ای از شش قبيله ای که هرودت ذکر کرده، وجود ندارد. از آن گذشته، بر فرض محال، اگر هم آن اسامی ( شش قبيله هرودت )، اسامی ترکی نبودند، حالا کسانی که با استناد به نوشته يک سطری «هرودت»، سعی در آريايی نشان دادن مادها ميکنند، پس چرا به دهها کتيبه و لوحه آشوری، بابلی، اورارتويی و ايلامی که قدم به قدم پروسه تشکيل امپراطوری ماد را ميتوان در آنها ديد، و همچنين صدها اسامی قلعه ها، رهبران، کوهها، منطقه ها و غيره که به تصديق همه زبانشناسان و تاريخ دانان، کاملا اسامی غير آريايی و مربوط به اقوام آلتايی ميباشند، بی توجه بوده و به آنها اصلا اشاره هم نميکنند؟

آقای «ناصر پورپيرار» در جلد اول، کتاب «تاملی در تاريخ ايران » با آوردن قسمتهايی از نوشتجات «هرودت»، ثابت ميکند که «هرودت» تاريخدان نبود، بلکه يک نقال بود و نوشته های او ارزش تاريخی ندارد. همچنين در نوشته های او که برای اولين بار در 200 سال پيش پيدا شدند، دستکاری های زيادی صورت گرفته است بطوری که در چاپ های مختلف، فرقهای فاحشی در محتوای آن وجود دارد. امروزه در محافل علمی، اکثر نوشتجات هرودت را افسانه و قصه حساب ميکنند.

«هرودت ( 420-486 )» تقريبا 200 سال بعد از قيام سراسری ماد به رهبری » خيشتريتی» (سال 673 ق . م ) زندگی می کرد، و نوشته هايش درباره تمدن های قبل از زمان خودش را، بر اساس افسانه هايی که در زمان او رايج بود، نوشته است. اقوام پارس که در افسانه بافی و وارونه نشان دادن حقايق استاد هستند، «شاهنامه نمونه آن است»، در آنزمان نيز برای محو تاريخ ماد، افسانه های زيادی در باره مادها ساخته بودند. «هرودت» در اين باره مينويسد که در زمان او چهار افسانه کاملا مختلف در باره مادها رايج بود، و مينويسد که «من هر چهارتا را شنيدم و يکی را که به نظرم، به حقيقت نزديک می نمود، انتخاب کرده و به قلم در آوردم». البته آن را هم که «هرودت» انتخاب کرده و بدست ما رسيده است، افسانه ای بيش نيست.

«هرودت» در آن زمان هيچ اطلاعی از نوشتجات مستند لوحه های آشوری، بابلی و غيره که اطلاعات دقيقی را راجع به حوادث ماد و ماننا به ما می دهند، را نداشته است و نوشته هايش را فقط بر اساس افسانه های رايج در زمانش نوشته است، لذا برای شناخت امپراطوری ماد و هويت تباری اقوام تشکيل دهنده آن، تنها منابع مستند و قابل اطمينان، لوحه های آشوری، اورارتويی، بابلی و ايلامی همزمان ميباشد، و همه آنها تائيد ميکنند که تشکيل دهندگان امپراتوری ماد همان قوتتی ها، لولوبی ها، ايشغوزها و ديگر اقوام آلتايی بومی سرزمين ماد ماننا را بودند.

سه نفر از شاهان آشوری، «تيقلت پيله سر سوم»، «سارگون دوم» و «سنخريب» در بين سالهای 673-744 ق . م بارها به ماد مركزي (همدان، ساوه، زرند، سنقر، كاشان، غرب قم، قزوين و زنجان ) و ماننا لشكركشي كرده و با اردوی خود اقصي نقاط آنجا را گشتند و اسامي تك تك قلعه ه، شهره،روده، كوهه، قبايل، رهبران و سركردگان آنها را در كتيبه ها و سالنامه هايشان نام برده اند و در بين آنهمه اسامي ذكر شده هيچ اسم به اصطلاح آريائی ديده نميشود. و اين اسناد ثابت می کنند که، ساكنين ماننا – ماد فرزندان همان قوتتي-لولوبيه، سابير ه، هوري ه، توروك ها وديگر قبايل التصاقي زبان بودند كه از 4000 ق . م در كتيبه هاي سومري-اككدي نيز بارها به آنها اشاره شده بود و آنها بودند که امپراطوری ماد را ايجاد کردند. و اگر به نقشه امروزي آذربايجان جنوبی هم نگاهی بكنيم، باز ميبينيم كه امروزه نيز اکثريت عمده ساكنين اين مناطق، تركها ميباشند، كه وارثين و فرزندان آن اقوام التصاقي زبان باستانی و ديگر اقوام التصاقي زبان (اوغوز ه، قبچاقها و … ) كه بعدها به اين سرزمين آمدند، ميباشند. هند و ايرانيها ( کردها، فارسها ) ساکن در آذربايجان امروزی، در مدت يک صد سال اخير بدانجا آورده شده اند؛ برای مثال، کردهای مکری که اکثريت کردها در شهرهای جنوبی استان آذربايجان غربی ( سويوخ بولاخ، بوکان، اشنويه، خانا، ساری داش) امروزی را تشکيل ميدهند، در زمان صفويان از سيستان بلوچستان که مسکن آنها بود، به شمال عراق کوچانده شدند و در بين سالهای 1900-1930 با اقدامات و سازماندهی انگليس و دولت دست نشانده ايران از عراق به آذربايجان آورده شدند. زبان آنها بيشترين شباهت را با زبان بلوچی دارد.

عادل ارشادي فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2007/05/16/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84/

امپراطوری تورک ماد-قسمت دوم---عادل ارشادي فر

مقدمه ای بر چگونگی تشکيل امپراطوری تورک ماد

اقوام وحشی که به علت خونخواری و وحشيت بی حد و حصرشان، از طرف بوميان ايران لقب، » پارسه، پارس» ( به معنی «ولگرد، گدا، مهاجم ) گرفتند، متشکل بودند از ده طايفه بدوی که در حوالی قرن 8-9 ق . م از سمت هندوستان، از همان مسيری که خويشاوندان کولی شان، تقريبا دو هزار سال بعد از آنها طی کردند، به ايران کنونی وارد و با اجازه دولت دو هزار ساله ايلام، در ايالت انشان ايلام، سکونت گزيدند. لازم به ذکر است که از لقب «پارس» مشتق از پرسه زدن، در فارسي آمده است و حتي صداي عصباني سگ را مردم ايران به قياس صداي، پارس، شناختند.

امروزه کسانی که خود را پارسی / آريائی و يا هندوايرانی قلمداد ميکنند، در حقيقت وارثين آن قبايل وحشی و تمدن سوز به شمار می روند. ولی از نظر علمی قرار دادن همه افرادی که به زبان دری ( فارسی ) صحبت ميکنند، در يک گروه صحيح نيست، چه بسا در همين 80 سال اخير ميليونها ترک و غيره که در اثر سياست های فاشيستی حاکميت دست نشانده تاجيک ها در ايران، هويت خود را از دست داده و به زبان دری صحبت ميکنند. حالا اين قوم، از 80 سال پيش با اسم ساختگی «آريايی» تبليغ ميشود، در حالی که اربابان آنها که تز نژاد موهوم «آريا» را برای آنها ساختند، دهه ها قبل به پوچی آن اعتراف کرده اند ولی در ايران هنوز هم پان پارسها اصرار ميکنند که خود را به نژاد موهوم آريايی منسوب کننند. ولی اين مسئله چيزی را عوض نميکند، چون هر سه لقب «پارسی»، » هندوايرانی» و «آريايی» اشاره به آن ده طايفه وحشی و بازماندگان مرتجع و بی تمدن آنها ميکند.

در تاريخ ساختگی و کلا جعلی دولتی ايران که از 80 سال پيش در ايران تبليغ و تدريس ميشود، با حقه بازی، قبايل بدوی و وحشی آريايی را به سه گروه خيالی ماد، پارس و پارت تقسيم، و هر کدام را به ميل خود، در گوشه ای از ايران امروزی جای داده و همه مردم امروزی ايران را از نسل آنها و آريايی معرفی ميکنند. اين گروه بندی کاملا جعلی ميباشد و آريايی ها يا پارسها فقط همان ده طايفه بودند که در انشان سکونت گزيدند. کردها نيز بخشی از آن ده طايفه بودند که بعدها به جاهای ديگر پخش شدند.

پان فارسها که هميشه، بدون ارايه مدرکی، به دروغ کردها را فرزندان مادها معرفی ميکردند، در حالی که تا 100 سال بيش در آذربايجان اصلا کردی وجود نداشت، حالا از 10 سال پيش برای قبضه کردن سرزمين ترکمنها، نقشه پليد ديگری را اجرا ميکنند. طبق اسناد معتبر تاريخی، شاه عباس کبير در قرن 16 ميلادی، چند طايفه بدوی و کوچ نشين کرد را از کوههای بين سردشت و سليمانيه، به خراسان کوچاند، و حتی در تمام کتب تاريخی پان فارسها هم به آن اشاره شده است. ولی حالا پان فارس ها با بيشرمی تمام که مختص خودشان است، اين کردهای مهاجر را به «پارتها » منتسب میکنند و تلاش ميکنند برای آنها در شمال خراسان ريشه چند هزار ساله جعل کرده و آنها را بازماندگان پارتها معرفی بکنند. و برای جا انداختن اين دروغ بزرگ، و اثبات سکونت دروغين چند هزار ساله کردها در ترکمن صحرا، تازگی ها کتابی چهار جلدی را با بودجه آستان قدس رضوی در مشهد چاپ کرده اند که مثل ديگر نوشته های پان فارسها پر از دروغ ميباشد. اين تنها نمونه کوچکی از تحريفات و جعليات شوينيسم فارس در ايران ميباشد. و نوشتجات پان فارسها و اربابان خارجی شان در باره مادها هم عين مسئله بالا کلا جعليات ميباشد.

بر خلاف نوشتجات پوچ پان فارسها، مادها يک قبيله، آنهم به اصطلاح آريايی نبودند، بلکه اتحاديه بزرگی بودند متشکل ازدهها قوم و قبيله، و همه اقوام ترک ـ آلتائی بودند.

 

در باره هويت مادها سه نظريه مختلف وجود دارد:

1- عده ای قليلی که از روی تعصب و فقط بخاطر مسايل سياسی و مشروعيت دادن به حاکميت اقليت فارس در ايران و توجيه سلطه آنها بر آذربايجان، مادها را آريايی قلمداد ميکنند. سرکرده اين گروه «گيريشمن» است که در مقدمه اصل کتاب پر از جعل «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام» که به انگليسی ميباشد، اعتراف کرده است که، آن کتاب را با سفارش مرکز ايرانشناسی وزارت خارجه دولت انگليس نوشته است. بعدها در ايران نيز دهها مزدور و جيره خور، مثل پيرنيا، مشکور، محجوب، زرين کوب، ورجاوند، بيات و… گفته های پوچ و بی ارزش گيريشمن را، که بيشتر شبيه افسانه های شاهنامه است، را تکرار کرده اند و در مدارس ايران نيز اين نظريه کاملا جعلی تدريس ميشود. نوشتجات اين گروه که کاملا بدون سند و مدرک ميباشد، در بين عالمين تاريخدان اصلا جدی گرفته نميشود.

2- گروهی که مادها را اتحاديه ای متشکل از اقوام آلتايی (ترک) و هندوايرانی معرفی ميکنند، اکثريت آنها تاريخنويسان روسی و در خدمت منافع استيلاگرانه دولت روس بودند. اين گروه نيز همان اهداف سياسی گروه اول را دنبال ميکنند، ولی برای پوشاندن اهداف سياسی شان و گرفتن ظاهر بيطرفانه، اجبارأ به گوشه ای از حقايق راجع به ماد، اشاره کرده اند. از معروفترين افراد اين گروه، «دياکونوف»، «ريچارد فرای» و … ميباشند. اين گروه عقيده دارند که ساکنين بومی آذربايجان و اکثريت عمده جمعيت ماد، همان اقوام آسيانی، آلتائی( اجداد ترکان) بودند ولی حاکميت دست آريايی های تازه آمده بود. البته اين گروه نوشته هايشان ضد و نقيض و غير قابل اثبات ميباشد. چون به تاريخ قبل از تشکيل امپراطوری ماد و لوحه های آشوری و بابلی و … اصلا توجه نکرده اند.

3- گروه سوم که، مادها را کاملا تورانیي – ترک معرفی ميکنند. محققين اين گروه، کلا افراد بيطرف و عالمينی بودند که، فقط بخاطر خدمت به علم تاريخ و روشن کردن زوايای تاريک تاريخ بشريت دست به تحقيق در باره تاريخ ماد زده اند، و آنها علاوه بر اينکه وابسته به هيچ مراکز قدرتی نبودند، بلکه مورد خشم آن مراکز نيز بودند، تا جائيکه بعضی از آنان، مثل «پروفسور مار» جانش را فدای حقيقت گويی کرد. از محققين مشهور اين گروه، » ژان اوپرت»فرانسوی، «آکادئميک مار» روسی و غيره ميباشد. اين عده با استناد به صدها لوحه آشوری، بابلی و اورارتوئی، وجود زبان مخصوصی بنام «زبان مادی» را رد کرده و اثبات کرده اند که، امپراطوری ماد را همان اقوام آلتايی (قوتتی، لولوبی، هوری، سابير، توروک و … ) که در مدت حداقل 4000 در آنجا زيسته و بيش از هزار سال در مقابل تجاوزات آشوريان با آنها جنگيده و پايدار مانده بودند، تاسيس کردند، و زبان اداری آنها همان زبان ايلامی که نزديک به زبان آنها بود، ميباشد. ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ص 496 ).

4- محققينی که به وجود امپراتوری به نام «ماد» عقيده نداشته و معتقدند که امپراطوری که با نام «امپراطوری ماد» معرفی ميشود، همان دولت کهنسال » ماننا » ميباشد.
آقای «پورپيرار»، محقق و نويسنده سری کتابهای تاريخی «تاملي در بنيان تاريخ ايران» عقيده دارند که، چيزی به نام امپراتوری ماد وجود خارجی نداشته است، و امپراتوری که از آن با نام » ماد» ياد ميکنند، همان دولت ماننا ميباشد. ايشان مينويسند: «….و ترديد ندارم که از قوم ماد تاکنون حتی به قدر يک دکمه ی لباس و يا نعل اسب اشياء و اسناد باستانی، در همدان و هيچ کجای ديگر به دست نيامده و ذکر نام اين قوم احتمالا ناشی از بد خوانی عمدی نام ماننايی هاست، در اسناد بين النهرين به صورت ماندی ها هم آمده است، چندان که اينک به يقين کامل می توان مدعی شد که تمام ادعاها درباره قوم ماد جعل مطلق و در واقع بافتن آستری مناسب، برای لباس ظاهرا فاخر هخامنشيان است. زيرا بدون افسانه های مادی، کورش بدون پدر بزرگ، بدون همسر، بدون جنگل بان پرورش دهنده و بدون گنجينه های همدان می ماند و قصه کودکانه ظهور کورش از پاسارگاد و پارس، بدون مقدمه های سرگرم کننده آغاز می شد.»

با توجه به اين حقيقت که هيچ اثر تاريخی که بشود اسم «مادی» بر آن گذاشت، تا حال پيدا نشده است، و تمام آثار پيدا شده مربوط به دوران ماد ، مربوط به هنر و صنعت ماننا ميباشد. تائيدی بر صحت اين نظريه ميباشد.
دلايل كساني كه بنا به علايق آرياگري شان، سعي ميكنند كه مادها را آريايي معرفي كنند، آنقدر مسخره و بي اساس است كه معلومات تاريخي، صداقت و بي طرفي آنان را شديدا زير سوال برده و مغرض و اجير بودن آنان را بر همه ثابت ميكند. يكي از اين به اصطلاح تاريخنويسان «گيريشمن» يهودي ميباشد، كه با اعتراف به اين حقيقت كه، تا قرن 7 ق . م هيچ اثري از آرياييها در ماد مركزي وجود نداشت ( تاريخ ماد، ص 146 ) ولي بدون ارائه مدركي با تناقض گويي هاي زياد ماد ها را آريايي معرفي كرده و هيچ توضيحي هم نميدهد كه، آن جمعيت عظيم بومي ماد مركزي (قوتتي-لولوبي ه، سابير ها و ديگر التصاقي زبان ها ) كه اسناد تاريخي، در همان زمان، از مبارزه بي امان آنها با تجاوزگران آشوري خبر ميدهند، چه شدند؟ آيا آنها چطور يكدفعه ناپديد شدند تا اقوام چند هزار نفره بدوی آريايی بتوانند با آن سرعت ناگهاني در سرزمين آنان امپراتوري تشكيل بدهند؟

يكي ديگر از اين تاريخ سرايان هذيان گو، «پراشئك» تاريخ نويس چكي ميباشد كه ماد ها را بدون ارائه هيچ سند تاريخي، فقط با استناد به اينكه مناطق ماد مركزي امروزه فارس نشين هستند پس مادها هم هندوايراني بودند، ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ص 397) البته اين به اصطلاح تاريخ نويس ، اطلاعات غلط خود را راجع به تركيب ائتنيكي امروزي سرزمين ماد مركزي ( زنجان، قزوين، همدان و …) را از منابع رسمي دولت شوينيستي فارس تهيه كرده است، ولي بر خلاف اين جعليات ساكنين اين مناطق هميشه ترك ها بودند و امروزه نيز اكثريت مطلق جمعيت آنجا ها ترك هستند و فارس و كرد زبان ها از 70 سال پيش به اينور به آنجاها كوچانده شده اند. حالا به فرض محال اگر هم اين آمار دولتي صحيح بودند و فرضيه اين تاريخنويس، آرياپرست مغرض، با استناد به آن آمار جعلي، درست بود، بايد با اين نوع نتيجه گيري، قبول كرد كه مناطق صدرصد تركي آذربايجان، مثل تبريز و… ، در طول تاريخ ترك نشين بودند، ولي اين به اصطلاح تاريخ نويسان مزدور و مغرض در آنجا نظريه و نوع نتيجه گيري شان يكدفعه تغيير كرده و اعلام مي كنند كه زبان آنها بعدها عوض شده است. همه اين تاريخ نويسان در يك چيز مشترك هستند آنهم ترك ستيزی ميباشد كه قدرتهاي مهم امروزي ( روسيه ، اروپا ، چين و غيره ) به علل سياسي آن را ترويج ميدهند و در اين ميان حاكميت هاي شوينيستي فارس در ايران، پشتون/تاجيك در افغانستان و کردهای بدوی تازه از کوه پايين آمده و غيره، آلت دست، نوكران ناچيز و مجري برنامه هاي ضد تركي آن قدرتهاي ترك ستيز ميباشند و خودشان به تنهايي جرات و قدرت دشمني با تركها را هيچوقت نداشته و ندارند.

لازم به ذکر است که، هم تاريخ دانان اروپائی و هم روسی با وجود احساسات ضد ترکی شان، همگی به اين حقيقت اعتراف کرده اند که، آريائی ها به هنگام مهاجرت به فلات ايران، موفق به نفوذ به آذربايجان نشدند. حتی «گيريشمن» پدر تاريخ جعلی فارس ها، در کتاب «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام» تمام مناطقی را که آريائی ها در آن سکونت گزيده بودند، تک تک نام برده و هيچکدام آن مناطق داخل ماد – ماننا نبودند. ولی او در چند صفحه بعد در همان کتاب، در تناقض با نوشته چند صفحه پيش خودش، بدون ارايه حتی يک مدرک، امپراطوری ماد را آريائی معرفی ميکند. ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ذهتابی ص 458 )

لازم به ذکر است که در جشنهای کذايی 2500 ساله نيز در سال 1350، پان فارسها فقط به خاطر آنکه امپراطوری ماد، آريايی نبود، روی آن خط کشيده و تاريخ آريايی ها را از هخامنشيان شروع کردند و يادی از مادها نکردند.
تاريخ نويسان فارس و اربابانشان، در روز روشن در مقابل چشمهای ما وجود بيش از 30 ميليون ترک در ايران را کاملأ انکار ميکنند، پس نميتوانند در نوشتن تاريخ چند هزار سال پيش که از چشم ما دور است، صداقت داشته باشند، لذا نوشته های آنان افسانه ای بيش نيست. اقوامی که طبق افسانه های شاهنامه خودشان، هنگام آمدن به ايران، اقوامی کاملا وحشی بودند که بدنشان را با يک تکه پوست پوشانده بودند، و به مرور زمان، لباس پوشيدن، غذا پختن، خواندن و نوشتن و ديگر مظاهر تمدن را از ديوها ( ايلاميان، مادها و … ، يعنی بوميان ايران کنونی ) ياد گرفتند، ( تاريخ ديرين ترکان ايران،ص 404) البته که همچون اقوام وحشی نميتوانستند امپراطوری متمدن ماد را تاسيس کنند، و يا جام زرين ماننايی را که شاهکار هنر بشريت ميباشد بسازند ( مراجعه کنيد به بخش پيشداديان در شاهنامه).

 

اهداف سياسی اين گروه از جعل تاريخ را خلاصه وار اينطور ميشود ذکر کرد:

1- مشروعيت تاريخی بخشيدن به عنصر بدوی به اصطلاح آريايی در ايران
2- مشروعيت بخشيدن و تقويت حاکميت کاملا دست نشانده فارس در ايران
3- از بين بردن هويت تاريخی ترکان در ايران و آسيميله کردنشان در قوم کذايی فارس
4- صاحب خانه قلمداد کردن قوم فارس و توجيه ستم ملی و اقتصادی بر عليه ترکان
5- نابودی شعور ملی ترکی در بين ترکان ايران

يکی از کتابهای جامع در باره مادها، کتاب «تاريخ ماد» به قلم «م . دياکونوف» روسی ميباشد که در زمان ديکتاتوری کومونيسم نوشته شده است و به فارسی نيز ترجمه شده است. با توجه به دشمنی ديرينه روس ها با عنصر ترک ( دولت روسها بر ويرانه های دولت های ترک و در سرزمين های تاريخی ترکها بنا شده است، سرزمينهای آلتين اردو، گوک ترک ها، خزر و…) که هميشه جزوی از سياست دول روس چه در زمان تزارها، کمونيستها و حالا ميباشد لذا تاريخدانان روسی اگر هم دچار احساسات ضد ترکی نباشند، آن آزادی عمل لازم را نداشته و ندارند تا حقايق را بازگو کنند. و به وقايع تاريخی از زاويه ديد منافع ملی روس نگاه ميکنند.

«دياكونوف» با توجه به شرايط سخت ديكتاتوري شوروي سابق در نوشته هايش کاملا جانب احتياط را نگه داشته تا به سرنوشت سياه تاريخدان و دانشمند بزرگ «آكادئميك مار» ( كه به علت تحقيقات گرانقدرش در باره تاريخ سومر و ماد و اثبات اين حقيقت كه آنان اجداد تركان امروزي بودند، از طرف استالين به سيبري تبعيد و در آنجا مرد ) گرفتار نشود. در زماني كه «دياكونوف» تاريخ ماد را می نوشت، در صورت كوچكترين اشاره به تاريخ تركه، با بر چسب پان تركيسم به سيبري تبعيد ميشد. لذا «م . دياكونوف» كتابش پراز تناقض گويي بوده و به صورت هاي مختلف ميشود آنرا تفسير كرد ولي با وجود آن اطلاعات زيادي را راجع به ساكنين ماننا – ماد به ما ميدهد.

«آكادئميك مار» زبان شناس و تاريخدان مشهور روسی، کسی است که عميقترين و علمی ترين تحقيقات را در مورد مادها انجام داد. او با تحقيقات خود به اين نتيجه رسيد که تحقيقات «اوپرت»، علمی ترين و صحيح ترين اطلاعات را در باره مادها داده بود، لذا تحقيقات خود را بر مبنای يافته ها «اوپرت» قرار داد و آنها را تکميل کرد. او به اين نتيجه رسيد که زبان رسمي و رايج در ماد همان زبان ايلامي بود و او از جمله اسناد پيدا شده در آذربايجان به زبان ايلامي، همچنين كتيبه هاي هخامنشي به زبان ايلامي در ماد را نشان هايی از اين حقيقت می دانست.

به عقيده «آکادئميک مار» کتيبه داريوش در خاک ماد (بيستون، جزوی از خاک ماد بود ) که به سه زبان نوشته شده، زبان ايلامی در آن کتيبه، همان زبان رسمی امپراطوری ماد بود. با توجه به اينکه، ماد مهمترين مملکت امپراطوری هخامنشيان بود، لذا تصور اينکه دولتی اشغالگر در خاک سرزمين اشغال شده کتيبه ای بنويساند، و در آن چيزی به زبان دولتی آن سرزمين آن نوشته نشود، منطقأ قابل قبول نيست. ( تاريخ ديرين ترکان ايران، ص 496، ذهتابی ) زبان ايلامی خويشاوند و خيلی نزديک به زبان قوتتی ها، توروک ها، سابير ها، هوريها و … ساکن ماننا و ماد مرکزی بود، و رسميت زبان ايلامی در امپراطوری ماد، آلتائی – ترکی بودن آن امپراطوری را ثابت ميکند.

عادل ارشادي فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2007/05/16/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85/

امپراطوری تورک ماد-قسمت سوم---عادل ارشادي فر

پروسه تاريخی تشكيل امپراطوری ماد:

اگر در اينجا به همه اسناد آشوری، بابلی و اورارتويی، که به حوادث ماننا – ماد مرکزی و پروسه شکل گيری امپراطوری ماد – ماننا اشاره کرده اند، اشاره شود، کلام به درازا کشيده و باعث خستگی خواننده گرامی ميشود، لذا سعی بر آن است که، مطالب خيلی خلاصه وار ذکر شود، و علاقه مندان به کسب اطلاعات جامع تر، ميتوانند به منابعی که در اينجا نام برده شده، مراجعه کنند.

در فرصتی که در نتيجه قطع حملات آشوريان در بين سالهای 788-834 ق . م پيش آمده بود، دولت کهن «ماننا » که در آن برهه از زمان دولتی قوی و مستقل بود ارتباطات خود را با مناطق مختلف ماد مرکزی تشديد کرده و موفق به جذب شاهان محلی ماد بطرف خود شد و اين کار منجر به تقويت ماننا و تضعيف اورارتو در ماد مرکزی شد. شاهان آشور که اتحاد دو خلق همزبان و همنژاد ماننا – ماد را تهديدی بر عليه خود می ديدند، برای از بين بردن اتحاد شکل گرفته بين ماننا و ماد مرکزی، از سال 788 ق . م يک سری حملات ويرانگر را به آذربايجان شروع کردند که تا سقوط دولت قدار و تجاوزگر آشور ادامه داشت.

«تيقلت پيله سر سوم» در سال 744 ق . م حملات مستمری را به ماد مرکزی که تحت تابعيت دولت ماننا بود؛ شروع کرد که به مدت چند سال دوام داشت، او ايالات «آراز ياش» و «بيت سانقی» و منطقه » اوش كاكان » را تسخير کرد و تعدای از ساکنين آنجاها را به شمال سوريه و فنيقيه تبعيد کرد. او در کتيبه ای اسامی طوايفی را که اسير برد چنين نام برده است: «ايللی لی، illili، بيل لی billi ، سانقی لی sangili، بوديا budiya، بانيتی baniti و ناککآبی nakkabi» كه همه اين اسامی ريشه ترکی دارند، و در سه کلمه اولی، پسوند » لی» در ترکی، امروزه هم به عنوان علامت منسوبيت در زبان ترکی بکار ميرود. اين اسامی، تبار ترکی ساکنين ماد مرکزی را در آن زمان اثبات ميکند. ( منبع 1 ص 317 )
«تيقلت پيله سر سوم» در سال 738 دوباره به ماد مرکزی حمله کرده، همدان را گرفته، و بعد تا كوير نمك پيش رفت و از منطقه «اوش كاكان» در دره رود «قره سو» بازگشت. اين بدان معني است كه آشوريان در آنزمان اکثر سرزمينهای ماد مركزي را تصرف كرده بودند. اسامي كه در رابطه با لشكر كشي «تيقلت پيله سر سوم» به ماد مرکزی در كتيبه هاي آشوري ‌ذكر شده است نشانگر آن است، كه «از مناطق شرقي شهر قزوين به طرف غرب، اسامي جغرافيايي و اشخاص كلا التصاقي ( مربوط به قوتتي – لولوبی ها و غيره ) ولي از قزوين به طرف شرق، اسامي هم التصاقي و هم هندو ايراني، و همچنين ايلامي ميباشد. وجود اسامي ايلامي در آنجا نشانگر نفوذ عميق ايلاميان تا مناطق مركزي و شرقي ايران امروزي ميباشد. ( منبع 1 ص 320 )

در سال 719 ق . م » مئتتاتتی» شاه منطقه «زيكئرتو» در «ماد مرکزی» از تابعيت دولت ماننا سر پيچيد و با كمك «روساي اول» شاه اورارتو چند قلعه ماننايي ر، از جمله «دوردوككا» Duradukka و » شان داخول» shandakhul، را به تصرف درآورده و خود را تحت حمايت دولت اورارتو قرار داد. دولت اورارتو با ايجاد اختلاف بين رهبران محلي و دولت مركزي ماننا و جلب آنان به طرف خود سعي داشت تا همه سرزمين هاي ماننا را به تصرف خود درآورد. «ايرانزو» شاه ماننا كه به تنهايي قادر به مقابله با اورارتو نبود، با بستن پيمان اتحاد با آشوريان، از آنها براي مداخله در امور داخلي ماننا كمك خواست. «سارگون دوم» براي كمك به شاه مانن، در اواخر سال 719 ق . م به ماننا لشكر كشي كرد و مناطق و قلعه هايي را كه اورارتوها اشغال كرده بودند گرفته و به ماننا پس داد، و طبق رسم آن زمان دارايي و غنيمت هاي به دست آمده از فتح آن قلعه ها به آشوريان رسيد. در کتيبه ای آشوری از سال 717 ق . م به ديدار «سارگون دوم » با » ايرانزو»، شاه ماننا، اشاره شده است. ( منبع 1 ص 325 )

«ايرانزو» يکی از شاهان مقتدر ماننا بود که با سياستهای مدبرانه خود توانست همه مناطق آذربايجان كنوني ر، با مناطق غربي آن كه در اشغال اورارتو بود، تا مناطق شرقي قزوين را در دولت ماننا منسجم بکند. هر چند كه اميرنشين هاي محلی در ماد مرکزی و ماننا تابع دولت مرکزی «ماننا «بودند؛ ولي در عمل از لحاظ سياسي و ديني نيمه مستقل بودند و مانع تشكل مردم ماننا – ماد به صورت يك ملت واحد بودند. باز همين روحيه قدرت طلبي شاهان محلي بود كه بعدها باعث نابودي امپراطوری ماد بدست پارسهای وحشی شد. ( منبع 1 ص 322 )

بعد از مرگ «ايرانزو» پسرش «آزا» به جاي او نشست و همکاريهايش را با آشوريان ادامه داد. ولی به علت دادن امتيازات به آشوريان، مردم و شاهان محلی ماننا و ماد قيام كرده و او را كشتند، جسد او را به دامنه كوه «او آ اوش» (سهند امروزي) انداختند. ( منبع 2 ص 196 )
رهبری اين قيام مردمی را «باقداتو» Bagdatu شاه محلی ايالت » او ايش ديش»، منطقه مراغه امروزی، بر عهده داشت. «سارگون دوم» كه در آن زمان متحد شاه ماننا بود، قيام مردمي ماننا را بهانه قرار داده و در سال 716 ق . م به ماننا لشكر كشي كرد و «باقداتو» را گرفته و پوستش را كند و سپس به تماشای مردم گذاشت. ايالت «او ايش ديش» ماننا، خراجگذار آشور شد. «سارگون دوم » به «اوللو سو نو Ullu su nu » پسر «آزا» کمک کرد تا بر تخت سلطنت ماننا بنشيند. ( منبع 2 ص 196 )

درکتيبه ای آشوری از سال 716 ق . م اسم قديمی کوه «سهند» که در بين اهالی ماد – ماننا استفاده ميشد، کوه» او آ اوش» و منطقه کوهستانی نزديک آن، منطقه مراغه امروزی «او ايش ديش» آمده است. اين دليلی ديگر بر ريشه ترک – آلتايی بودن بانيان امپراطوری ماننا – ماد ميباشد. در زبان سومری و ترکی باستان «o, u ، او» به معنی عدد 10 ميباشد که در ترکی امروزی همان کلمه بصورت «اون، on» استفاده ميشود. «ايش،ائش» در زبان سومری ( ترکی باستان ) به معنی عدد 3 که امروزه نيز در ترکی به صورت » اوش» استعمال ميشود. «ديش» در ترکی باستان به معنی «دندانه» و در ترکی امروزی به معنی «دندانه دندان» هنوز هم استعمال ميشود. لذا معنی » او ايش ديش» ذکر شده در کتيبه آشوری به معنی «سيزده دندانه» ميباشد و امروزه بدان محل «بش بارماخ» ميگويند. ( منبع 1 ص 874 )

«اوللوسونو» با در نظر گرفتن بدبيني و نفرت مردم و شاهان محلي ماننا از آشوريان، بر عكس پدرش، از آشوريان دوري جسته و با دولت اورارتو متحد شد، علاوه بر آن حاكمان ايالت های ماننايی هم مرز با آشور را مجبور به اقدامات دشمنانه بر عليه آشوريان كرد. سارگون دوم در جواب به اقدامات دشمنانه او ، در اواخر سال 716 ق . م دوباره به ماننا لشكر كشي كرد و شهر «ايزيرتا» پايتخت ماننا را تصرف كرد، «اوللو سو نو» بخاطر جلوگيری از پيشروی آشوريان ، تسليم شده و از سارگون بخاطر اقدامات ضد آشوريش عذر خواهي كرده و از او براي آزاد كردن سرزمين هاي ماننايی تحت اشغال اورارتو كمك خواست.

«سارگون دوم» در كتيبه اي، مغرورانه به تسليم شدن شاه ماننا اشاره كرده و از بخشيدن او خبر ميدهد. متن کتيبه مزبور: «در مقابل اولو سونو شاه ماننا ميز مهماني را بگستراندم، تخت و مقام سلطنتي اورا نسبت به مقام پدرش بلند مرتبه تر كردم، سركردگان ماننا را برابر و همرديف با سركردگان آشور بر سر سفره مهماني نشاندم، در مقابل خداي آشور و خدايگان سرزمين خودشان به درازي حكمراني من دعاي خير كردند.» محتوای اين کتيبه نشانگر آن است كه در آن مقطع زماني ماننا هنوز مستقل بود و متحد آشور بشمار ميرفت. ( منبع 3 ص 53 )

«سارگون دوم» در سال 714 ق . م بعد از تابع کردن ايالت «پارسوا» به منطقه ماننايي «سوري قاش» نيز كه در دست اورارتو بود، حمله كرد. «دياكونوف» اسامی 26 مكان جغرافيايي و 26 نفر از حاكمان ايالت «پارسوا»ی ماد ( منطقه کرمانشاه امروزی ) را كه آشوريان در کتيبه های «سارگون دوم» ذكر كرده اند را در کتاب «تاريخ ماد ص 516-517» ذكر كرده است و همه اين اسمها مربوط به اقوام التصاقي زبان ميباشد. لذا در منطقه پارسوا نيز هيچ نشانی از اقوام وحشی به اصطلاح آريايی نبود.

با اينکه شاهان آشوري هميشه ماننا را مورد حمله و تجاوز قرار ميدادند ولی «سارگون دوم» بنا به اتحادی كه با «اولو سونو» بسته بود با ماننا به صورت يك دوست و متحد رفتار ميکرد و به قولي كه به شاه ماننا داده بود عمل كرده و اراضي غربي ماننا (منطقه گونئ، قاراداغ، خوی، سلماس و تبريز ) را كه در مدت نزديك به يك قرن در اشغال اورارتو بود گرفته و در اختيار دولت ماننا قرار داد. «سارگون دوم» که حالا شاه ماننا را مديون خود کرده بود، چند ماه بعد خودسرانه به تصرف «ماد مركزی» كه در آنزمان تابع ماننا بود، ادامه داد و در عوض اين كمك، دولت ماننا مجبور بود كه دست آشور را در اشغال ماد مركزي آزاد بگذارد. ( منبع 2 ص 322 )

شاهان محلي ماد مرکزی ( از جمله ديوك ) با درک اين حقيقت كه، شاه ماننا در آن شرايط قدرت مدافعه از آنها را در برابر تجاوزات آشور را ندارد، از شاه اورارتو كمك خواستند. «ديوک» از بزرگان يکی از طوايف قديمی «قوتتی» ساکن منطقه شمالی «قيزيل بوندا» بود، که از قرنها قبل حاکميت آن منطقه را در دست داشتند. «ديوک» که تابع دولت ماننا بود، مخفيانه پسرش را پيش «روسای اول» شاه اورارتو فرستاده و از او درمقابل حملات آشوريان کمک خواست.

«روساي اول» نيز برای اجابت درخواست «ديوک»، در سال 716 ق . م 22 قلعه ماننايي هم مرز با آشور را متصرف شده و «ديوك» را تشويق به جدايي از ماننا كرد. «سارگون دوم» بعد از باخبر شدن از اتحاد بين «ديوك» و «ساردوي اول» شاه اورارتو، در سال 715 ق . م به ماد مركزي لشكركشي كرده و منطقه تحت حاکميت ديوک را نيز تصرف کرد، ديوك و عائله اش را اسير كرده وبه «هامات ( خامات )» در شمال سوريه تبعيد كرد. «خيشتريتی» پسر «ديوك» و شاه بعدی ماد نيز جزو تبعيديان بود. «سارگون دوم» آن 22 قلعه را از اورارتوها پس گرفته و بعد از يكسال به دولت ماننا برگرداند. بعضي از تاريخدانان عقيده دارند كه «ديوك» همان «ديوكس» ميباشد كه «هرودت» به آن اشاره كرده است. ( منبع 4 جلد 1 ص 202 )

«ساردوی دوم» شاه اورارتو که برای کمک کردن به شاهان محلی ماد حرکت کرده بود، در جنوب کوه «او آ اوش»، سهند امروزی، از طرف «سارگون دوم» غافلگير شده و شکست سختی خورد. «روساي اول» خودش به شهر مذهبی اورارتو، «مساسير»، فرار كرد. ( منبع 1 ص 327 )
«سارگون دوم» منطقه ماننايی «سانقي بوتو» (گونئي) را از دست اورارتو گرفت و بعدا شهر «اولخو» ( نزديکی سلماس کنونی ) را، كه مرکز و ادامه مدنيت ارتته، آراتتا بود را نيز تصرف كرد. ( منبع 1 ص 345 )

در كتيبه هاي «سارگون دوم» علاوه بر اسامي ده ها منطقه جغرافيايي، به اسامي بيش از 50 نفر از رهبران ماننا – ماد اشاره شده است و همه اين اسامي مربوط به خلق هاي التصاقي زبان مي باشد و هيچ اسم آريايی در بين آنها ديده نميشود. اين اسامي را «دياكونوف» در صفحه 519 تاريخ ماد آورده است. از سال 713 ق . م دولت ماننا ديگر به آشور ماليات نداد و حتی شروع به حمله به شهرهای آشور کرد. «سارگون دوم» در بين سالهای 713-715 ق . م قسمتهايی از ماد مرکزی را فتح کرده و پنج ايالت آشوری در آنجا درست کرد ( ايالات : کيشه سو، خارخار، زاموا، بيت هامبان و پارسوا ) ولی بلافاصله با قيامهای ممتد اهالی آنجاها روبرو شده و بارها برای سرکوبی اين قيامها به آنجا لشکرکشی کرد، لازم به ذکر است که «سارگون دوم» در آن زمان به خاک اصلی ماننا وارد نشد. در اين زمان شاه ماننا نيز به علت تعهدی که به دولت آشور داده بود، نميتوانست در ماد مرکزی بر عليه آشوريان دخالت كند.

حاكم قلعه «خار خار» در همدان شخصي به اسم «كي بابا » بود. «سارگون دوم» اهالي قلعه را اسير و به سوريه تبعيد كرد و يهودي ها را كه از سال 732 ق . م تابع آشور بودند، در آنجا سكونت داد. «خارخار» از اسم يكي از قبايل التصاقي زبان قديم درست شده و اين ايل حداقل از هزاره دوم قبل از ميلاد در آذربايجان شمالي و جنوبي ساكن بودند، كلمه «گرگر» نيز از اسم آن ايل مشتق شده است. «کی بابا» کلمه ای کاملا ترکی به معنی «شاه بابا، رهبر بابا» ميباشد. در سال 710 ق . م ايالتهای «كيشه سو» و «خارخار» قيام كرده و دوباره مستقل شدند، ايالت «ائللي پی» كه جزوي از خاك ماد بود، به علت نزديکی و پشت گرمی به دولت ايلام از گزند حملات آشوريان در امان بود، و در آن شرايط مشکل، همچون پلی بود که ايلاميان کمکهای مالی خود را، از آن طريق، به اهالی خويشاوند خود در ماد مرکزی، که مشغول مبارزه با آشوريان متجاوز بودند، ميفرستادند. ( منبع 1 ص 453 )

آشوريان شديدأ مورد نفرت مردم ماننا و ماد مركزي بودند و آنها فقط در داخل قلعه های نظامی و در بين يهودي هايي كه بدانجا كوچ داده بودند، به سر برده و فقط در هنگام جمع آوري ماليات، كه به زور اسلحه انجام ميگرفت، به ميان مردم ميرفتند. ( منبع 1 ص 322 )

آشوريان ماننا را به حال خود گذاشته ولي به تصرفاتشان در ماد مركزي ادامه دادند. قصدشان از اين كار، از هم جدا كردن قوتتي هاي ماننا و ماد و جلوگيري از تكامل آنها به صورت يك ملت واحد بود. ولي مادها با قبول پرداخت خراج به آشور موفق به حفظ ساختارهای اجتماعی و دولت هاي محلي خود شده و رابطه شان را با همزبانان و هم تبارهايشان در ماننا حفظ كردند و آشوريان موفق به ايجاد جدايي بين آن دو سرزمين نشدند. آشوريان اين واقعيت تاريخي را در كتيبه هايشان به طور واضح بيان کرده اند که، در حمله «سارگون دوم» به ماد مرکزی، 22 رهبر محلی «مادای» حاضر به پرداخت ماليات شدند و در مقام هاي خود باقي ماندند، و همه آنها را با اسم مشترك «ماداي » و ديگر رهبران ماد مرکزی را با نام عمومی «قوتوم» ( قوتتي ) ذكر ميكنند. بنا به نوشتجات اين لوحه ها، هم «قوتتي ها » و هم «ماداي» ها تا كوه «بيگ نی» (دماوند)، يعني كل اتحاديه ماد مرکزی به سارگون دوم ماليات ميدادند. ( 331 ) لازم به ذکر است که، تعداد شاهان محلی فقط در غرب درياچه اورميه ، بيش از 70 بود. «سارگون دوم» بالاخره در سال 705 ق . م در يکی از لشكر كشی هايش؛ برای سرکوبی قيام مردم ماد، در نزديكی ايالت ائللي پي در قلعه «كيلمان» بدست ساكنين اين قلعه که «كولوم» ناميده ميشدند، کشته شد.

بعد از كشته شدن سارگون دوم، «سنخريب» پسر او به جاي او نشست و در سال 702 ق . م براي گرفتن انتقام خون پدرش به ماننا – ماد لشكركشي كرد. در اين زمان حکومت ماننا قويتر شده بود و اراضي غربي درياچه اورميه و مناطق شرقي رود «قزل اوزن» را دوباره باز پس گرفته بود و بارها با موفقيت بر عليه آشوري ها هجوم برده بود. بنا به منابع آشوری، شاه ماننا در آن زمان شخصي به اسم «بئلخابو» بود و او شاهي كاردان و قدرتمند ذکر شده است. ( منبع 2 ص 238 )

بعد از حمله » سنخريب» به ماد مركزي در سال 702 ق . م تا كشته شدن او بدست پسرش در ژانويه سال 680 ق . م، در منابع آشوري هيچ معلوماتي درباره روابط آشور با ماننا – ماد مركزي وجود ندارد و علت آن نيز درگيري هاي درباري در آشور بود كه فرصت حمله به ماننا – ماد را از آنها صلب كرده بود.

در اين فاصله 22 ساله، مردم ماننا – ماد از فرصت بدست آمده استفاده كرده و نيروهای خود را بازسازی و خود را براي قيام سراسری بر عليه سلطه آشوري آماده كردند. حملات ويرانگر و ممتد آشور در بين 705-834 ق . م از شدت وحشيگري هاي زيادتري برخوردار بود، تجاوزگران آشوری در اين دوره مردم آذربايجان را تحت انواع شكنجه ها ی وحشيانه قرار می دادند. براي مثال انگشتان اسراي جنگي را قطع مي كردند تا ديگر نتوانند بجنگند. اهالی ماننا و ماد مرکزی با رشادت و مردانگي در مقابل تجاوزگران از وطنشان دفاع ميكردند (خود آشوري ها نيز بارها به آن اشاره كرده اند ) در طی اين حملات آشوري ها عده اي از اهالي ماننا را به فلسطين و لبنان تبعيد كردند و از آنجا عده اي از سامي ها ر، كه عده اي از اسراي يهودي هم جزو آنها بودند به ماننا كوچانده و در آنجا سكونت دادند ( عده اي از محققين عقيده دارند كه آشوري ها و يهودي هاي امروزي ساكن در آذربايجان از بازماندگان آن مهاجرين ميباشند). آشوري ها در اين سالها قسمتهاي زيادي از ماد مرکزی و بخشی از ماننا را بمدت كوتاهي اشغال كردند ( تا مناطق قم و تهران ) و بعد از اين حملات اکثر ايالات ماننا و ماد مركزي به صورت نيمه مستقل و خراج گذار آشور درآمدند. حملات مستمر و جنايات بيش از حد آشوريان لزوم ايجاد دولتي قويتر از دولت ماننا را را بر رهبران و مردم ماننا – ماد گوشزد ميكرد، لذا با وجود كنترل شديد آشوريان بزرگان و رهبران قوتتي – لولوبي ها و ساير ايل هاي التصاقي زبان در ملاقات هاي مخفيانه سالانه شان در قلعه اي در شهر آق باتان ( همدان ) زمينه و طرح ايجاد امپراتوري ماد را فراهم ميكردند. بعد از كشته شدن » سنخريب» ، «اسرحدون» ( 669-680 ق . م ) شاه آشور شد. او در سال اول حكومتش درگير مسايل سياسي و نظامي بابل بود. در همان زمان «كيمئرها» به رهبری «تئوشپا» به سرحدات آشور حمله كردند و بعد عده اي از كيمئرها به عنوان سربازان مزد بگير به خدمت اسرحدون درآمدند، اين كئمئرها همان ايسكيت ها ( ايشغوز ها ) بودند. ( منبع 2 ص 240-241 )

منابع آشوری مربوط به دوران حاکميت «اسرحدون» اطلاعات زيادی را در باره وضعيت داخلی ماننا و ماد مرکزی را ارايه می دهند. طبق اين منابع، اهالی ماننا با ايشغوزهايی که در آنجا ساکن شده بودند، اتحاد برقرار کرده، و شاه ماننا، سرزمينهای قديمی ماننا را که زمانی در اشغال دولت های اورارتو و آشور بود، پس گرفته بودند، و حکومت آشور شديدأ از قدرت گيری دولت ماننا نگران بود. ( منبع 1 ص 449 )

آثار آشوری نشانگر آن است که در اين زمان، «ماننا»ی قدرتمند شده با ايالت «خوبوشکييه» آشور در جنوب «درياچه وان» همسايه بود و شاه آشور از حمله ماننا به آن ايالت نگران بود. ( منبع 1 ص 449 )
در لوحه هايی که مربوط به نامه نگاری بين «اسرحدون» و کاهن اعظم آشور «هاتيف» ميباشد، از نگرانی شديد شاه آشور از موفقيت های جنگی قوتتی ها در ماننا صحبت شده است. ( منبع 2 ص 245 )
همچنين «Blelushezib»، کاهن و مشاور «اسرحدون» در صحبتهايش با او، به اتحاد بين ايشغوزها و قوتتی های ماننا، و موفقيت های جنگی آنان و تهديد شهرهای «حرران» و «آنيس» در آشور اشاره می کند. ( منبع 2 ص 246 )

غلبه ماننا بر آشوريها در غرب «درياچه اورميه» که با همکاری ايشغوزهای ساکن در ماننا انجام شد، و ناکامی آشوريان در آنجا، حکومت آشور را مجبور به حمله به ماد مرکزی که تابع ماننا بود، کرد. در سال 674 ق . م » ماننايی ها» با اطلاع از تصميم آشوريان، به کمک برادران مادی خود شتافتند. ايشغوزهای ساکن ماننا نيز آنها را ياری کردند و آشوری ها را از خيلی جاها در ماد مرکزی بيرون کردند. ورود ايشغوزها به ماد مرکزی درسال 674 ق . م، مانع اشغال مناطق شرقی ماد و همچنين تقويت روحيه مبارزه خلق ماد بر عليه آشوريان متجاوز و بيگانه شد.

«دياکونوف» در اين باره مينويسد: » محاربه ايشغوزها و ماننايی ها در سرحدات ماننا با آشوريان، از رسيدن اردوی بزرگ آشور برای تصرف شرق ماد جلوگيری کرد. و هجوم ايشغوزها به ماد مرکزی، نقشه آشوريان مبنی بر تسلط کامل بر ماد را نقش بر آب کرد». ( منبع 2 ص 246 )

در سال 673 ق . م خلق ماد مرکزی از دادن ماليات به آشور امتناع کرده و کارگزاران و ماموران مالياتی آشوری را از آنجا فراری دادند. «اسرحدون» شاه آشور برای تنبيه و گرفتن خراج به آنجا لشکر کشی کرد، ولی موفقيت چندانی نيافت. در کتيبه ای از «اسرحدون»، در شرح حملات او در سالهای 673- 674 ق . م به ماد مرکزی و ماننا، آمده است که او تا مناطق دماوند و کوير نمک پيش رفته و عده ای از اميران محلی ماد مرکزی را شکست داده و مطيع خويش کرد، او در اين کتيبه از جنگ با قوتتی ها، ماننايی ها و ايشغوزها در ماد مرکزی خبر ميدهد. تا اينجا که اثری از آريايی های خيالی آرياگران در ماننا و ماد مرکزی نمی بينيم و طبق اسناد آشوری، طرف مقابل آشوريان در همه جنگها در ماننا و ماد مرکزی همان اجداد ترکان امروزی آذربايجان ( قوتتی ها، مانناها، هوری ها، ايشغوزها و …) بودند.

بعد از مرگ «بئل خايو» شاه ماننا در سال 659 ق . م پسرش » آخسئری» شاه ماننا شد. در اين زمان بر عكس ماننا وضعيت ماد مركزي خوب نبود و خيلي از مناطق آنها كه از زمان سارگون دوم بدست آشوريها افتاده بود، هنوز هم تحت سلطه آنان قرار داشت و عده اي كثيري از سامي ها را از فلسطين و سوريه بدانجا كوچانده شده بودند. در مقايسه ماننا با ماد مركزي، ماننا در آن برهه از زمان از هرجهت پيشرفته تر از ماد مركزي بود. ( منبع 1 ص 446 )

دولت ماننا عده ای از ايشغوزها را نيز برای کمک به اهالی ماد مرکزی، بدانجا فرستاد و آنها در قيام 673 ق . م ماد نقش مهمی بازی کردند. در سال 673 ق . م خلق ماد مرکزی به رهبری «خيشتيريتی» و با ياری ايشغوزها بر عليه آشوريان قيام كردند، و موفق به تاسيس دولت مستقل ماد شدند. ولی اين » دولت مادی» که با قيام سراسری سال 673 ق . م به رهبری «خيشتريتی» آفريده شد، هنوز آن امپراطوری معروف ماد نبود، بلکه يک حکومت محلی کوچک متشکل از سه ايالت «بيت کاری» ، «مادای» و » ساپاردا» بود. «خيشتريتی» حاکم ايالت «بيت کاری» به پايتختی شهر «کارتاشی، کارکاسسی، به معنی محل کاسسی ها» بود که بعد از قيام، رهبری دولت تازه تشکيل شده ماد، متشکل از سه ايالت نامبرده را به عهده گرفت. «خيشتريتی» در عرض چند سال موفق شد که اکثر ايالتهای ديگر ماد مرکزی را در دولت تازه تاسيس خود ادغام کند. ( منبع 1 ص 555 )

آشوريان با وجود آنکه در سرکوبی قيام سال 673 ق . م ماد مرکزی مغلوب شده بودند، باز هم دست از سر مردم ماننا – ماد مرکزی برنداشتند و بعد از چند سال حملات خود به آذربايجان را دوباره شروع کردند، ولی اين بار خاک ماننا را هدف قرارداده، در سالهای 659-660 ق . م به ماننا حمله کردند و با وجود دفاع شجاعانه «آخسئری» شاه ماننا، موفق به تصرف چند قلعه مهم در نزديکی «ايزيرتا» پايتخت ماننا شدند. در لوحه های آشوری، اسامی اين قلعه ها چنين آمده است: » پاشا سو» ، «آيوسياش» ، «آشدی ياش» ، » او پيش» ، «نازی نيری» ، «اوکی يامون» . ( منبع 2 ص 550 )

همه اين اسامی نيز کاملا ريشه ترکی دارند. آشوريان در اين حملات اسرای زيادی را به آشور بردند. بعد از «اخسئری» پسرش » او آللی»oalli، شاه ماننا شد. در بين سالهای 652-653 ق . م اختلافات داخلی آشور شدت گرفت. «شاموشوموکين» برادر «آشور باناپال» که از طرف او به شاهی بابل گمارده شده بود، بر عليه او قيام کرده و ديگر خلقهای تحت سلطه آشور را نيز به قيام تشويق کرد. «آشورباناپال» در کتيبه ای در اين باره چنين می گويد: «برادر بی وفايم، قسم خود را زيرپا نهاد و بر عليه من قيام کرد، و خلقهای اککد، کلده، آرامی را و اومانيقا شاه را که به شاهی ايلام تعين کرده بودم و پاهای مرا ميبوسيد، کسی که با دست خودم تعين کرده بودم، و خيشتريتی رهبر قوتيوم ( قوتتی ها ) را بر عليه من تشويق به قيام کرد و آنها با او عهد بستند.» ( منبع 2 ص 263 )

«ايشغوزها» بعد از مرگ رهبرشان «ايش پاکا» با آشوريان متحد شدند و «خيشتريتی» که هدفش محو دولت آشور بود، در سال 652 ق . م قبل از حمله به آشور، برای رفع خطر حمله ايشغوزها از شمال «آراز»به ايشغوزها حمله کرد ولی در جنگی در نزديکی شهر » گنجه» بدست «مادييا» شاه ايشغوزها کشته شد، و ايشغوز ها ماد را تحت حاکميت خود درآوردند، که 28 سال طول کشيد.

«خيشتريتی» 22 سال يعنی تا سال 652 ق . م حاکم ماد مرکزی بود. و در دوره حکومت او دولت ماد به سرعت محکم و قدرتمند شد. و با کشته شدن او و حاکميت 28 ساله ايشغوزها وقفه ای در اين روند پيش آمد ولی «کياکسار» که به جای پدر نشسته بود، هرچند که مطيع ايشغوزها بود و به آنها ماليات ميداد ( ايشغوزها که اقوامی کوچرو بودند، از نظر تمدن و سيستم اجتماعی از خلق ماد خيلی عقب بودند، لذا در امور داخلی ماد مرکزی دخالت نکرده و مادها را در اداره امور داخلی خودشان آزاد گذاشته و به ماليات سالانه بسنده کرده بودند )، ولی در طول 28 سال سلطه ايشغوزها بيکار ننشسته و در تحکيم پايه های دولت ماد تلاش فراوان کرد و در نهايت در سال 625 ق . م شاه ايشغوزها و ديگر بزرگان آنها را به جشنی دعوت و بعد از مست کردنشان ، همه را کشته و بدينوسيله به حاکميت آنها در ماد مرکزی خاتمه داد.

در اين زمان «او آللیoalli» ، شاه ماننا ، با محاسبات غلط خود از اوضاع سياسی منطقه، برای تقويت دولت ماننا در مقابل دولت «اورارتو» با آشوريان هم پيمان شده بود. لذا مورد خشم و نفرت خلق ماننا و هم نژادان مادی آنها واقع شده بود. توده مردم، روحانيون و شاهان محلی «ماننا» که قرنها تلاش کرده بودند تا با اتحاد اقوام خويشاوند خود در «ماد مرکزی» دولت و کشور مقتدری را درست کنند؛ با دولت ماد مرکزی هم دردی نشان داده و ضد شاه خود عمل ميکردند، بطوريکه در نهايت در سال 615 ق . م از اتحاد با ماد استقبال کردند و برای اولين بار، ماننا و ماد مرکز، به يک کشور متحد با يک دولت مشترک تبديل شدند. اين اتحاد بين ماننا و ماد مرکزی بدون هيچ جنگی و آنقدر با آرامش انجام گرفت که تاريخ نگاران آن را يک عمل عادی برای اتحاد يک خلق هم نژاد و هم زبان پنداشتند. با اتحاد ماننا و ماد مرکزی پايه های امپراطوری ماد گذاشته شد و در اين اتحاد، ماننا به مثابه قلب آن امپراطوری محسوب ميگرديد. ( منبع 1 594 )

«کياکسار» در بين سالهای 615-625 ق . م اوضاع داخلي ماد را سروسامان داد، و برای اولين بار در تاريخ بشريت ارتش منظم و متحداللباسی را تشکيل داده و آنها را بر اساس نوع سلاح دسته بندی کرد (تاريخ ماد 272). ارتش آذربايجان در زمان «کياکسار» به مرحله‌اي از تكامل جنگي رسيده بود كه توان حمله به فلب امپراطوری آشور را داشت. ارتش آذربايجان در آنزمان دارای لباس سرخ، سپر سرخ و پرچم سرخ بود و به اصطلاح «ارتش سرخ» يا «سرخ جامگان» بودند. همان رنگي كه بعدها «خرم دينان ترك آذربايجان» در زمان «بابك» دوباره به تن كرده و در زمان صفويان به «سرخ كلاهان» يا قزلباشان تبديل گرديد.

«کياکسار» شروع به تهيه مقدمات حمله به آشور کرد، او ابتدا منطقه سکونت پارس ها تصرف و پارسهای بدوی را تابع امپراطوری ماننا – ماد کرد، وی بعدأ با دولت بابل متحد شد و برای تحکيم اين وحدت سياسی، دخترش «آميی تيدا» را به عقد «نبوکد نصر» پسر «نبو پيله سر» شاه بابل، درآورد.

بابل شناس معروف «بروس» عقيده دارد که، باغهای معلق بابل، يکی از عجايب هفتگانه جهان، در دوره نبوکد نصر، به خواهش همسر مادی او، به سبک باغهای معلق کاخهای همدان ساخته شد تا او در غربت احساس دلتنگی نکند. ( تاريخ ماد ص 56 )

اين حقيقت تاريخی که «کياکسار» ماننا را با جنگ و زور با ماد ادغام نکرد، بلکه اين ادغام و اتحاد به خواست و ميل رهبران و خلق ماننا انجام گرفت، بيانگر آن است که هردو خلق ماد مرکزی و ماننا خويشاوند و دارای زبان، فرهنگ و نژاد مشترک بودند که قرنها آرزوی اتحاد با هم را داشتند، و چون در آلتائی ( ترک ) بودن خلق «ماننا » همه تاريخدانان متفق النظر هستند، پس خلق ماد مرکزی نيز به هيچ وجه نميتواند آريايی باشد.

در اوت 614 ق . م ارتش سرخپوش ماننا – ماد به دستور «کياکسار» به سرعت خود را به سرچشمه اوليه دجله رساندند و شهر آشوری «تيربيس» را تصرف کرده، و راه رسيدن کمک از سمت شمال به نينوا را بستند. در قرارداد بين بابل و ماد، قرار بود که بابل نيز مادها را در فتح شهر مقدس آشوريان يعنی «آشور» کمک کند، ولی بدلايل مذهبی، شاه بابل به قول خود وفا نکرد. چون آشوريان هم مذهب و همنژاد سامی های بابل بودند؛ شاه بابل در کتيبه ای در اين باره، ميگويد: «من در خراب کردن آن شهر شرکت نکردم، و بخاطر خرابی آن عزادار شدم و چهره بر خاک آن شهر مقدس گذاشتم».

ارتش سرخپوش ماننا – ماد به تنهايی شهر آشور را فتح و با خاک يکسان کردند، و از آنجا ثروت هنگفتی را که در طی قرنها از غارت خلقهای ديگر جمع شده بود، را تصرف کردند. بعد از فتح «آشور» شاهان ماد و بابل در ژوئن سال 612 ق . م در دره دياله با هم ديدار کرده و قشون خود را هماهنگ کرده و به فرماندهی کياکسار به سوی پايتخت آشوريان «نينوا» حرکت کردند. بعد از سه جنگ در بيرون «نينوا»، بالاخره در اوت همان سال شهر را فتح کرده و به امپراطوری هزار ساله آشوريان خاتمه دادند. «ساراک» آخرين شاه آشور خود را در آتشی که قصرش را در بر گرفته بود، انداخت و مرد.

«آشورباليت دوم» عموی ساراک در شهر حرران، سعی در بازسازی دولت آشور کرد، ولی با تصرف آنجا توسط نيروهای ماد – بابل در سال 610 ق . م امپراطوری خونريز آشور به تاريخ پيوست. اردوی سرخپوش ماننا – ماد، برعکس آشوريان که در غلبه های خود، تمام شهرها، پلها و ديگر اماکن را نابود ميکردند، فقط بزرگان آشور را کشتند و قصرها و مراکز قدرت آنان را نابود کردند و با اهالی معمولی رفتار خوبی داشتند، نه خانه های آنها را خراب و نه آنها را به اسارت بردند. روشی که فرزندان آنها، ترکهای آذری نيز هميشه در مقابله با دشمنان خود بکار برده اند.

اردوی ماد فقط شهرهای «نينوا » و «آشور» را که مظهر قدرت آشور بودند، کلا ويران کردند تا آشوری ها ديگر نتوانند امپراطوری خود را احيا بکنند. تمام ساکنين آن دو شهر را به دهات اطراف کوچ دادند و اسرا را به سرزمين هايشان پس فرستادند. تا سال 605 ق . م مقاومت های پراکنده ای در آشور بود ولی همه نابود شدند.

«کياکسار» موفق شد که دولتهای ايشغوز شمال ارس و اورارتو را هم تا سال 590 ق . م تابع امپراطوری ماد – ماننا بکند. ولی همه ايالتهای عضو امپراطوری ماد، طبق اصول دولتمداری ترکان باستان، از مختاريت داخلی برخوردار بودند، حتی پارسهای بدوی ايالت انشان که ضميمه امپراطوری ماد شده بود، از نعمت خودمختاری بهره مند بودند.

منابع:

1ـ تاريخ ديرين ترکان ايران، پروفسور م. ت. ذهتابی
2ـ تاريخ ماد، ا.م. دياکونوف، ترجمه کريم کشاورز
3ـ تاريخ آذربايجان، دکتر اسماعيل محمود، باكو 1993
4ـ آذربايجان در سير تاريخ ايران، از آغاز تا اسلام ٫دکتر ر.رئيس نيا

عادل ارشادي فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2007/05/16/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85/

امپراطوری تورک ماد-قسمت چهارم---عادل ارشادي فر

سقوط امپراطوری ماد

آشوريان در حيات هزار ساله خود، حتی زندگی روزمره خلقهای منطقه را مختل کرده بودند و با حملات و قتل و غارتهای ممتد خود، جلوی پيشرفت منطقه را گرفته بودند، لذا محو آن دولت قدار، مژده آزادی و آسايش برای خلقهای منطقه بود. بطوری که حتی يونانيان نيز از «کياکسار» تمجيد کردند، اين را در نوشتجات «ائشيل» تراژدی نويس يونانی، ميتوان ديد. (منبع 1 ص 58 )

بعد از محو امپراطوری قدار آشور از صحنه روزگار، دو دولت ماد و بابل، به قدرتمندترين دول منطقه تبديل شدند ولی به تدريج به دليل افزايش رقابتهای مابين، روابط آنها رو به سردی گذاشت و دولت بابل از ترس قدرت رو به افزون «امپراطوری ماد – ماننا»، به دور شهر بابل ديوار دفاعی محکمی کشيد. و بالاخره بر سر حاکميت شهر آشوری «حرران» بين آنها جنگ در گرفت. در زمان «آستياک» مرزهای «امپراطوری ماد ماننا» از غرب سوريه و شرق لوديه تا رود جيهون کشيده شده بود.

«آستياک» بعد از مرگ پدرش «کياکسار» در سال 585 ق . م به پادشاهی «امپراطوری ماد – ماننا» رسيد و 30 سال حکومت کرد. بخاطر تخريب آثار ماد، توسط پارسهای وحشی، از دوره حاکميت او اطلاعات کمی بر جای مانده است. آستياک شاه با تدبير و قدرتمندی بود، ولی فارسها که در دروغ بافی و افسانه پردازی شهره عالم بوده و افسانه هايشان حتی بعضی از تاريخنويسان را به شبهه انداخته، برای بزرگ نشان دادن کوروش وحشی، خيانتکار و راهزن، آستياک را فردی نالايق و عاجز معرفی کرده اند. اين سياست زشت و حيله گرانه فارسها را در عصر خودمان نيز شاهديم، مثلا برای بزرگنمايی دست نشانده گان بي عرضه ای، مثل رضا پالانی و پسرش، با خرج ميليونها دلار از بودجه مردم ايران، تلاش کرده اند که شاهان ترک قاجار را بی لياقت و آلت دست معرفی کنند و اين دو عنصر وطن فروش و کاملا دست نشانده را آدمهای وطن پرست و مترقی نشان بدهند. و يا اينکه با خرج صدها ميليون دلار، و تحقير زبان ترکی، که سومين زبان قانونمند دنياست ( در حالي كه زبان فارسي سي و سومين لهجه عربي به شمار ميرود)، سعی بر برتر نشان دادن زبان دست ساز و بی مايه فارسی و تحميل آن بر ديگران می نمايند.

«کياکسار» موفق به ايجاد وحدت سياسی در ماننا – ماد مرکزی شد، ولی برای تقويت پايه های امپراتوری، احتياج به ايجاد وحدت دينی و کاستن از قدرت شاهان و کاهنان محلی داشت، وی اين کار را شروع کرد ولی موفق به اتمام آن نشد و پسرش» آستياک» کار پدر را به طور جدی ادامه داد. وحدت دينی لازمه بقای دولتهای آنزمان بود، مثلا بابل، ايلام و آشور نيز علاوه بر وحدت سياسی، از وحدت دينی نيز برخوردار و هرکدام دارای يک مرکز دينی نيز بودند، مثلا شهر «آشور» در آشور و «موسه سير» در اورارتو.

عقايد ابتدايی زرتشتيسم که ريشه در شامانيسم ترکان باستان داشت، توسط همين شاهان محلی که همزمان نقش کاهنين دينی را داشتند، آفريده شده بود. شاهان محلی حاضر به از دست دادن نقش روحانی خود، که نفوذ شديد خود در بين مردم را مديون آن بودند، نبودند و با اصلاحات آستياک شديدأ مخالفت ميکردند. اوستايی که امروزه وجود دارد، برای اولين بار در قرن 13 ميلادی در هندوستان به زبان » گجراتی»نوشته شد. و هيچ ربطی به زرتشت واقعی، موغ اعظم ماننايی ندارد و محتوای آن کلا جعليات شعوبيه ميباشد و اسم زرتشت را دزديده و به عنوان پيامبر پارسی قلمداد کرده اند.

«آستياک» در اواخر حکومت خود، برای رفع خطر تهديد های بابل، بدانجا حمله کرد، و دراين زمان اقوام بدوی پارس که در تحت حکومت مادها ميزيستند، به وی خيانت نموده و پرچم عصيان برافراشتند. «آستياک» که نزديک بود «حرران» را فتح کند، اجبارأ به وطن برگشت تا پارسها را سرکوب کند. جنگ بين پارسهای وحشی و ماد – ماننا نزديک به سه سال طول کشيد، و در نهايت بدليل خيانت اعيان و اشراف ماد – ماننا، خصوصا خيانت «هارپاک» فرمانده ارتش آستياک، پارسها پيروز شدند، و امپراطوری ماد را، که نتيجه حداقل هزار سال تلاش اقوام قوتتی، هوری و … بود، قبضه کردند. علت خيانت اعيان و اشراف ماد – ماننا، که همان شاهان محلی و کاهنان بودند، به » آستياک» اين بود که آستياک از قدرت و نفوذ آنها کاسته بود و برای ايجاد وحدت دينی، با کمک دامادش «اسپيتامه» که از موغان بزرگ و به نظر بعضی ها همان «زرتشت» بود، در حال تدوين و تنظيم آيين سراسری از بتن شامانيسم، برای امپراطوری ماد – ماننا بود. ولی اعيان و اشراف ماد – ماننا که همزمان رهبران دينی نيز بودند بخاطر حفظ نفوذ و منافع شخصی خودشان، مخالف رفرم دينی آستياک بودند. «کوروش» که شخصی خيانتکار و حيله گری بود، با دادن قول و قرارهايی به اعيان و اشراف ماد، آنها را به طرف خود و بر ضد آستياک جلب کرد. «هارپاک» فرمانده ارتش آستياک نيز آلت دست اعيان و کاهنين شده و بارها در لحظات حساس اين جنگها، به ملت خود خيانت کرده و در نهايت موجب پيروزی پارسها شد. پارسها پس از تصرف شهر همدان، شهر را کلا غارت کردند، و به دستور کوروش، «اسپيتامه» موغ بزرگ و داماد آستياک، به دار آويخته شد و کوروش خيانتکار، «آميتيدا» زن «اسپيتامه » و تنها دختر «آستياک» را که در آن موقع زن مسنی بود، به عقد خود در آورد تا به آن طريق، رابطه خويشاوندی با خانواده سلطنتی مادها بر قرار کرده و به سلطنت نامشروع خود مشروعيت کسب کند. کوروش جنايتکار برای جلب حمايت بزرگان ماد – ماننا «آستياک» را مستقيما نکشت، بلکه با حيله گری وی را به گرگان تبعيد کرد و بعد از چند ماه به بهانه ديدار دخترش «آميتيدا» وی را به همدان دعوت کرد، و مامورين به امر کوروش، وی را عمدأ در وسط کوير رها کردند و او در آنجا از تشنگی و گرسنگی جان داد. ( منبع 1 )

به عقيده «اوپرت» مبارزه سه ساله بين مادها و پارسها، همان جنگ قومی بين توران و ايران ميباشد، که بعدها در پيدايش افسانه های شاهنامه تاثير گذاشته است. «آستياک» که شاهی وطن دوست و خدمتگذار ملت آذربايجان بود، وقتی که بعد از دستگيری در همدان به خيانت «هارپاک» پی برد، در هنگام روبرويی با وی، به او چنين گفت «هارپاک! تو آدمی بسيار احمق و بی وجدان هستی، احمقی زيرا با وجود اينکه ميتوانستی سلطنت را خودت بدست بياوری به ديگری واگذار کردی ، بی وجدانی که برای خاطر کينه و غرض شخصی ملت ماد را اسير و برده پارسها ساختی. اگر لازم بود کسی ديگر به جای من باشد ميخواستی لااقل اين کار را برای يک نفر از ماد انجام دهی تا پارسهای بيگانه ای که برده مادها بودند از اين پس سرور و آقای آنها نمی شدند … ( تواريخ هرودت )

کوروش راهزن و خيانتکار بعد از تحکيم سلطنت خود، به وعده هايی که به اعيان و اشراف ماد – ماننا داده بود نيز عمل نکرده و ماد – ماننا را تحت سلطه پارسهای وحشی و خونريز درآورد. » آستياک» که انتظار داشت در ماد به حکومت برسد، بعد از فتح لوديه به دستور کوروش، به حکومت آنجا گمارده شد تا از ماد دور شده و خطری برای پارسها ايجاد نکند.

با قدرت گرفتن پارسها، ظلم و ستم به اهالی ماد – ماننا شروع شد و ماليات های سنگين بر آنها تعيين و ثروتشان غارت شد. اعيان و اشراف ماد و مردم ماد با ديدن اين وضع، به اشتباه خود پی بردند و برای رهايی از سلطه پارسهای وحشی و بازستانی استقلال از دست رفته خود، بارها بر عليه هخامنشيان قيامهای خونين و بزرگی را راه انداختند و تقريبا تا اواخر هخامنشيان اين قيامها ادامه داشت. هخامنشيان وحشی که در خونريزی همتايی نداشتند، اين قيامها را با وحشيت تمام سرکوب و رهبران قيامها را با وحشيانه ترين و غيرانسانی ترين شکل ممکن مثله کردند، مراجعه کنيد به متن کتيبه داريوش.

رفتار شديدأ تبعيض آميز هخامنشيان با مادها و قيامهای خونين و دراز مدت مادها بر عليه سلطه پارسها و سرکوبی وحشيانه اين قيامها توسط پارسهای بدوی، ادعای دروغين پان فارسها مبنی بر آريايی بودن مادها و خويشاوندی نزديک آنها با پارسها را کلا رد ميکند. چونکه اگر آنها همزبان و خويشاوند بودند که احتياجی نبود که پارسها از دادن ماليات معاف و بر مادها ماليات کمرشکنی بسته شود، و لزومی هم نداشت که ملت ماد برای خروج از زير سلطه برادران، همنژادان و همزبانان پارسی خود ده ها بار قيام کرده و دهها هزار شهيد بدهند. حقيقت اين است که پارسها قومی کاملا بيگانه با اهالی ماد – ماننا بودند که با حيله و تزوير امپراطوری آنها را غصب کردند، همانطور که حاکميت دست نشانده و فاشيستی فارس با هدايت و کمک دولت استعمارگر انگليس حاکميت مشروع ترکان را با کودتای رضا پالانی غصب کرده و همچون اسلافشان، بنای ظلم و تعدی را به ملل ديگر ايران دوباره شروع کردند، ترکهای آذربايجان، فرزندان راستين مانناها، مادها نيز در اين 80 سال اخير بارها بر عليه سلطه و ظلم فارسهای تمدنسوز قيام کرده اند و فقط در قيام 21 آذر بيش از 70 هزار شهيد داده اند. ولی آذربايجان کهن مثل هميشه دوباره سر بلند کرده و استقلال و عظمت تاريخی خود را باز خواهد يافت.

همانطور که «پيرنيا » در کتاب «تاريخ ايران باستان » نوشته است: کوروش با «آستياک» آخرين شاه امپراطوری ماد هيچگونه قرابتی نداشت و از راه حيله و تزوير به سلطنت رسيد. چون ملت های مغلوب شده، به هيچ وجه راضی به قبول حاکميت قوم وحشی و خونريز پارس نبودند و در ماد، ايلام، بابل و … قيامهای خونين و مستمری بر عليه آنان ادامه داشت، لذا اين قوم خونريز با راهنمايی يهوديان که تنها قوم حامی آنها در منطقه بودند، برای جلوگيری از اين قيامها دست به نسل کشی سراسری در فلات ايران و بين النهرين زدند. و به نوشته تورات در يک روز 80000 نفر را به قتل رساندند. همه کشته شدگان شامل نخبگان، رهبران، عالمين، صنعتگران، هنرمندان و ديگر گروههای کاردان ماد – ماننا، ايلام، بابل و … بود. عده ای از اين نخبگان که فرصت فرار يافتند، به يونان، فرار کرده و باعث شکوفايی علم و دانش در آنجا شدند. بعد از اين قتل عام که يهوديان با نام روز «پوريم» سالانه جشن ميگيرند، علم و صنعت در منطقه شرق ميانه از بين رفت و تا حال در هيچ جای ايران امروزی و بين النهرين اثری پيدا نشده است که مربوط به دوره بين 500 ق . م و 650 ب.م. باشد. به قدرت رسيدن هخامنشيان وحشی بدترين و شوم ترين حادثه در تاريخ شرق ميانه ميباشد و هيچ حکومتی در طول تاريخ به اندازه آنها جنايت نکرده است.

پان فارسها و بعضی از تاريخ نويسان يهودی به پاس نجات يهوديان از بابل، به دروغ کوروش، جانی بزرگ تاريخ بشريت را بانی «منشور حقوق بشر» معرفی ميکنند، در حالی که نه فقط منشور حقوق بشر، بلکه منظمترين قانون های حقوق فردی و اجتماعی بشر، در سه هزار سال قبل از آنزمان توسط قانونگزاران سومری تدوين شده بود، و کوروش به جز قتل و غارت، تجاوز به حقوق ديگر ملل و خونريزی، کاری ديگری نکرد.

در نهايت با حمله»اسکندر کبير» و با تدبير و درايت » آتروپات» سردار بومی و رهبر وقت آذربايجان، آذربايجان دوباره، تحت نام » ماد آتروپاتن» استقلال خود را باز يافت و امپراطوری بيگانه، خونريز و وحشي هخامنشيان به زباله دانی تاريخ رفت. دولت مستقل آذربايجان بيش از 350 سال دوام داشت به پاس خدمات اسکندر که باعث رهايی ملل تحت سلطه منطقه از ظلم و ستم هخامنشيان وحشی شده بود، خلق های آزاد شده هميشه ياد او را گرامی داشته و اسم او را بر فرزندان خود ميگذارند. ولی تا 80 سال قبل در هيچ جای ايران نميشد نام کوروش و داريوش را پيدا کرد، چون ملل ايران از فرط نفرت به آنها، آنها را از حافظه تاريخی خود پاک کرده بودند و در 80 سال اخير با خرج ميلياردها تومان و جعل تاريخ اسم اين جانيان را زنده کرده اند.

ملتهايی که تمدن، علم و صنعت و تجربه چند هزار ساله شان توسط هخامنشيان وحشی نابود شده بود، 1200 سال بعد، در سايه اسلام، توانستند دوباره مدنيت خود را باز سازی کنند.

در اينجا لازم به ذکر است که، هخامنشيان نتوانستند آذربايجان شمالی را که تحت حاکميت ترکان ايشغوز بود، به زير سلطه خود در آورند. و کوروش حيله گر و خونريز که آرزوی تسلط بر آنجا را داشت، بالاخره جزای جنايتکاری و اعمال غيرانسانی خود را در شمال ارس پس داد و در سال 529 ق . م سرش بدست «تومريس، توميريس» خاتون ملکه شجاع ترکان ايشغوز بريده شد. احتمالا شهر کهن «تبريز» اسم قديمی خود » تامراکيس، تارماکيس» را از اسم اين ملکه دلير گرفته بود.

«دياکونوف» در باره واژه ماد می نويسد : » از قسمت عليای «قزل اوزن» تا کناره های کوير، سرزمينی بود که آسوری ها آنجا را «ماد» يا «مادای» می ناميدند و قسمتهايی از آن بعضا تابع آشور بود. در داخل آن محدوده تا خط فرضی قزوين و همدان ، اسمهای رايج اشخاص و مکانها نشانگر حاکميت کامل زبان قوتتی – لولوبی ( ترکی باستان) بود، ولی از آن خط فرضی به سمت شرق، تدريجا عنصر هندو ايرانی رايج بود.» ( منبع 2 ص 21 )

همانطور که در بخش اول اين مقاله اشاره شد، برای شناخت امپراطوری ماد، بايد اول تاريخ ماننا را شناخت، ولی تاريخنويسان آرياگر سعی کرده اند که دولت و تمدن ماننا را مخفی نگه دارند. و علت اصلي سكوت تاريخ نويسان اروپايی و روسی در باره مانن، گرايشات شديد آرياگري، تعصبات و اهداف شوينيستي آنها ميباشد، که به قصد پاك كردن تاريخ و تمدن درخشان ملل التصاقي زبان و بخشيدن همه افتخارات تاريخي آنان به اقوام بدوی هندوايرانی، و تلاش برای آريايی قلمداد کردن مادها ميباشد.

«م . دياكونوف» بر عكس تاريخ دانان آرياپرست اروپايي، سكوت در باره تمدن ماننا را تقبيح كرده و مادها را غير آريايي دانسته، هرچند كه در جنوب و جنوب شرق ماد مركزي وجود اقوام هندوايراني را به صورت غير واقعي تائيد ميكند . ( منبع 1 ص 399 )

از دوره امپراطوری ماد، كتيبه اي به زبان ايلامي با خط ميخی در منطقه «خلخال» و همچنين دو لوحه (سند تجارتي) نيز در غرب قم و «تپه سيلک» پيدا شده است كه نشانگر آن است كه زبان ايلامي، زبان رسمي و اداري ماننا – ماد بوده است ، حقيقتي كه دانشمنداني چون «آكادئميك مار» آن را ثابت كرده اند. نوشتجات ميخی روي مهر هاي استوانه ای پيدا شده از تپه «مارليك » نيز التصاقي زبان بودن ماد ها را ثابت ميكند. ( منبع 6 ص 121 )

«آلتای مدوف» محقق شهير در اين باره ميگويد: آثار باستانی آذربايجان و کتيبه های آشوری و بابلی، نشان می دهد که از زمانهای خيلی قديمتر از تشکيل دولت ماد، نيز خلق های ترک زبان در آذربايجان ساکن بودند و آذربايجان جزوی از سرزمينهای ترکان محسوب می شد. ( منبع 3 ص 761 )

بعد از انقلاب اکتبر در شوروی سابق، همزمان با پيشرفتهای علمی در ساحه های مختلف، علم تاريخ نويسی نيز بر اساس يافته های علمی رشد فراوانی کرد. محققين تاريخدان نيز تحت تاثير جو عدالت خواهی و ندای حقوق برابر انسانها در فضای بعد از انقلاب قرار گرفته، و بدور از تمايلات قومی و تحميلات دولتی، فقط بخاطر خدمت به بشريت و علم، شروع به تحقيقات علمی وسيعی در باره تمدنهای قديم، از جمله تمدن ماد کردند. اين رويه تا برقراری ديکتاتوری استالين ادامه داشت.

«آکادئميک مار» ( 1860-1934 ) با همکاری عده ای ديگر از محققين روسی، در ترجمه نوشته ايلامی کتيبه داريوش، و مقايسه آن با ترکی آذری و ترکی باستان، به موفقيت های بزرگی نايل آمده بودند و تا حد شناسائی زبان ماد پيش رفته بودند. ولی با نشر رساله «مسايل زبانشناسی» استالين که سير تکامل زبانی انسانها را به سوی تک زبانی توجيه ميکرد، جلوی اين تحقيقات را که در تحکيم هويت ملی و زبانی ملل ترک شوروی تاثير مثبتی داشت، گرفته شد و هر کسی که حقايق هويت قومی مادها را فاش ميکرد، متهم به «پان ترکيسم» شده و شديدأ مجازات می شد. به علت تسليم نشدن اين محققين حقيقت جوی، آنها را روانه سيبری کرده و در آنجا کشتند.

گناه پرفسور «مار» و همکارانش اين بود که نظريه و تحقيقات علمی دانشمند فرانسوی «اوپرت» را بسط داده و به صورت علمی تر آنها را به ثبوت رساند، و ثابت کرد که نوشتجات ايلامی در کتيبه داريوش در بيستون همان زبان ادبی و رسمی امپراطوری ماد ميباشد ( منبع 3 ص 147 ).مطمعنأ اگر ديکتاتوری استالينی جلوی تحقيقات علمی پروفسور «مار» و ديگر محققين بيطرف روس را نميگرفت، حالا نوع زبان ماد به طور علمی ثابت و به جهانيان شناسانده شده بود. بعد از اين اقدامات استالين، تاريخنويسان شوروی مجبور به رعايت ديکرت دولتی و آريايی معرفی کردن مادها و ايشغوزها بودند تا به سرنوشت پروفسور «مار» و همکارانش دچار نشوند. «اقرار عليوف» تاريخ نويس آذربايجانی نيز نمونه ای از تاريخنويسان بعد از آن دوران ميباشد که دروغهای ديکته شده از طرف دولت کمونيست شوروی را به عنوان حقايق تاريخی معرفی کرده است.

زبان اهالی ماد – ماننا بر اساس لهجه های قوتتی – لولوبی و ديگر خلقهای آلتائی ساکن آنجا شکل گرفته بود و به زبان ايلامی و کاسسی خيلی نزديک بود و بدان خاطر زبان ايلامی که برای مردم ماد – ماننا مورد فهم بود، به عنوان زبان رسمی و ادبی استفاده می شد. و عده ای را نيز عقيده بر اين است که نوشتجات در کتيبه داريوش و لوحه های تجارتی پيدا شده در آذربايجان به خط و زبان خود مادها می باشد؛ و بخاطر شباهت خيلی نزديک آن به زبان ايلامی، به اشتباه آنها را ايلامی معرفی کرده اند.

سالهای زيادی قبل از اين حوادث در شوروی، تاريخدانان بزرگی چون «oppert» فرانسوی و غيره، در باره ارتباط نزديک زبان ايلامی و مادی تحقيقات گسترده و عميقی کرده بودند، و زبان مادی را ترکی باستان و مادر زبان ترکی امروزی معرفی کرده بودندبا توجه به اين حقيقت که، اقوام تحت تسلط امپراطوری ماد – ماننا، يعنی آشوريان، اورارتوها و غيره، دارای خط و آرشيو دولتی بودند، لذا وجود آرشيو دولتی در امپراطوری ماد نيز محتمل ميباشد، ولی مطمئنأ آثار نوشتاری ماننا – ماد، همزمان با محو آثار تاريخی آنها توسط هخامنشيان وحشی، از بين برده شده اند. طبق منابع تاريخی مردم آذربايجان راضی به تسلط پارس های وحشی و تمدن سوز بر وطن شان نبودند، و تا قرن چهار ق . م بارها بر عليه آنان قيام کردند، و هخامنشيان وحشی و سياه انديش، که با حقه بازی و ناجوانمردی امپراطوری آنها را دزديده بودند، در حين سرکوبی قيامها، تمام آثار تاريخی آنها را نيز نابود کردند تا حافظه تاريخی و هويت آنها را محو کنند. امروزه بقايای سوخته و خراب شده اين آثار در صدها تپه باستانی در آذربايجان شاهد و گويای جنايات بی حد و حصر هخامنشيان وحشی می باشد. امروزه نيز در ايران، کسانی که خود را وارثين هخامنشيان وحشی معرفی ميکنند، با تمام قوا و با همان وحشيت اجدادشان، مشغول از بين بردن آثار تاريخی، زبان و مدنيت آذربايجان هستند.

«اسرحدون» برای سرکوبی قيام ماد مرکزی در سالهای 673-674 ق . م بدانجا اردو فرستاد. و در کتيبه ای از «اسرحدون» شاه آشور از سال 673 ق.م چنين آمده است: من افراد عصيانگر «سرزمين قوتوم» و ماننا را از بين بردم و اردوی «ايش پاکا»ی ايشغوز را که، نتوانست آنها را ( قوتتی ها و ماننا ييها) را نجات دهد، به زور سلاح مغلوب کردم.» ( منبع 2 ص 245 )

از کتيبه های آشوريان، که بعضا اسامی تک تک اقوام و طوايف ساکن ماننا و ماد مرکزی را ذکر کرده اند، کاملا استنباط ميشود که بانيان امپراطوری ماد همان قوتتی ها و ديگر خلق های خويشاوند با آنها بودند. اسامي شاهان ماد را در ليست شاهان سومر هم ميبينيم. ( منبع 2 ص 42 ) اين نيز دليل ديگری بر آريايی نبودن مادها ميباشد.

به عقيده «م . دياكونوف» دولت ماد ادامه حاكميت قوتتي ها بود، اما او همزمان وجود اقوام هندوايرانی را در داخل امپراطوری ماد را محتمل ميداند. البته با در نظر گرفتن، اين حقيقت که با تصرف منطقه فارس امروزی، طوايف ده گانه پارس نيز تحت حاکميت ماننا – ماد در آمدند، نوشته «دياکونوف» تا حدی صحيح ميباشد. ولی بايد توجه داشت آنها در قدرت حاکميت ماد هيچ نقشی نداشتند.

کلمه «ماد ، مه ته، ماتان» از زمانهای قديم در بين اقوام قوتتی به صورت اسم استفاده ميشد ولی با شروع، از قرن 8 ق . م تا قرن 6 ق . م اين اسم بتدريج عموميت يافته و اقوام قوتتی ماد مرکزی ( منطقه بين ميانه و کاشان امروزی ) بدان اسم ناميده شدند. در بين خلقهای آلتايی در آسيای ميانه، داستان حماسه ای «مادای قارا» مشهور بود و با کوچ گروههايی از ترکهای ايشغوز در حوالی 8-9 ق . م به آذربايجان، اين حماسه در بين مردم آنجا نيز مشهور شد، بطوری که اشعار قهرمانيهای «مادای قارا» را در جنگهای شان با آشوريان تجاوزگر ميخواندند، لذا رواج اين حماسه نيز در عموميت يافتن کلمه ماد موثر بوده است. امپراطوری ماد يک اتحاديه بزرگ از اقوام مختلف ترک – آلتائی بود و احتمال وجود طايفه ای با نام «ماد، مادای» در بين آنها وجود دارد ولی اثبات شده نيست. ( منبع 1 ص 533 )

در زبان سومری نيز واژه ی «مادا» به معنی سرزمین، سرزمین متمدن و واژه ی «ماتو» به معنی سرزمین آمده است. ( منبع 7 ص 172 ) علاوه بر اينکه کلمه «مادای» در بين اقوام آلتايی بصورت اسم مرد رايج بود، امروزه «ماداو» نام تپه، کوه و خرابه ی قدیمی در ترکمنستان ميباشد.

«ژان اوپرت» محقق شهير فرانسوی، مادها را تورانی ( ترکی) و اصلا از منطقه آلتای ميداند. ( تاريخ ايران باستان جلد 1 ص 168 م . پيرنيا )

با توجه به اينکه تا به امروز، هيچ نوشته ای به زبان مخصوص «مادی»، اگر همچون زبانی وجود خارجی داشته، پيدا نشده است، لذا کسانی بخاطر منافع سياسی و جغرافيايی خود، از اين خلاء اطلاعاتی سوء استفاده کرده بدون هيچ مدرکی، سعی کرده اند که آنها را آريايی قلمداد کنند. اينها بيشرمی را تا به آن حد رسانده اند که، کردهای بدوی را به آنها منسوب ميکنند. چون فارسی در آذربايجان وجود ندارد تا پان فارسها آنها را به مادها منسوب کنند، لذا با پرروئی و زرنگی، برادران بدوی کردشان که از تقريبا 90 سال پيش، به طور برنامه ريزی شده به مناطق جنوبی آذربايجان کوچانده شده اند ( اين مهاجرت های سازماندهی شده، هنوز هم با شدت ادامه دارد )، را به ناحق، وارثين امپراطوری ماد معرفی می کنند. اکثريت عمده کردها در آذربايجان، کردهای مکری، ميباشند که در زمان صفوی، از موطن اصلی شان، بلوچستان به شمال عراق کوچانده شدند و از 90 سال پيش نيز به آذربايجان آورده شده اند. در ضمن آريائيها که متشکل از 10 طايفه وحشی و بدوی بودند که در بين سده های 7-9 ق . م از هندوستان به فلات ايران آمده، و در بخشی از خاک ايلام، يعنی فارس و کرمان امروزی، ساکن شدند و کردها نيز جزوی از آنها بودند، البته عقب مانده ترين آنها، که بعد از اسلام، بتدريج به مناطق ديگر پخش شدند.

کلمه «دياکو، ديوک» اسم رهبر قيام 673 ق . م ماد مرکزی، که از طرف آشوريان «داياکو» و يونانيان «دياکو»، و هرودت » يوکس» نوشته شده يک اسم قديمی ترکی ميباشد که از کلمه ترکی قديم «تويکو، دويکو» به معنی «نماينده مردم» گرفته شده است. ( منبع 1 )

کلمه «هارپاک»، اسم فرمانده خيانتکار ارتش ماد، يک اسم قديمی ترکی ميباشد که از دو کلمه ترکی، » آر، ار» و » بک، بگ» تشکيل شده است. و اصل آن کلمه «آربک» ميباشد که به با گذشت زمان در زبان عامه به «هارباک، هارپاک» تغيير يافته است. اسم «آرباک» در بين ترکان قديم ، بصورت «هارپاق» و «قارپاق» نيز در بين عامه رايج بود. ( منبع 1 )

«همدان» از قديميترين شهرهای آذربايجان و کلمه کاملا ترکی ميباشد. قديميترين منبعی که در آن به اين شهر اشاره کرده است، يک لوحه سومری ميباشد.در لوحه ای سومری از 2100 ق . م شاعره ای سومری، به نام » بيدا»، «به معنی يگانه در زبان ترکی باستان»، در شعری که بخاطر فراق از پسرش که در «همدان» زندگی ميکرد، سروده است؛ به کلمات و اسامی » کؤر»، » آراز»، » همدان» ؛ » ساز»، «تار»، «غم» ،»ايل» ،» آی»، » آد» به همان صورت امروزی اين کلمات در زبان ترکی ، بکار برده است. ( پروفسور تاريف آذرتورک)

منابع ايلامی از آن شهر با نام «هال ماتا، هال ماتا نا» که به معنی «سرزمين ماتاها، سرزمين مادها» ميباشد، ياد کرده اند. کلمه «ماتا ، ماتانا» همان کلمه ترکی «مه ته؛ ماتا؛ ماتان و مادا» ميباشد. در لوحه ای از «تيقلت پيله سر اول» از 1100 ق . م اسم اين شهر بصورت «امدانه» ذکر شده است که نزديک به کلمه «همدان» ميباشد. اينکه همدان در لوحه ای ايلامی در 1400 ق . م سرزمين مادها ناميده شده، دليل محکم ديگری است دال بر غير آريايی بودن مادها؛ چونکه به نوشته خود پان فارسها و اربابانشان ( مثلا گيرشمن) آريايی ها برای اولين بار در حوالی قرن 8-9 ق . م پای به فلات ايران گذاشتند. در کتيبه داريوش از آن شهر با نام «هگمتانه» ياد شده است.

«هرودت»، آن شهر را «آق باتان» ناميده است. همه اين کلمات در بين اقوام قوتتی، بنيانگذاران آن شهر، رايج، و مربوط به ترکی باستان ميباشند. زمانی که اقوام بدوی هندوايرانی پا به فلات ايران گذاشتند، حداقل 2000 سال از عمر اين شهر گذشته بود و با نام همدان معروف بود. ( منبع 1 )

اسم «کياکسار» ( 586-653 )، فاتح نينوا که در کتيبه داريوش در «بيستون» ، » هؤوخشتره» و در نوشتجات هرودت «کوآکسار» ذکر شده است، ريشه ترکی دارد: «کی، کو» بصورت پسوند و پيشوند و به معنی رهبر، باشچی و شاه بکار برده میشد، و در بين قوتتی ها و ديگر خلق های آلتائی بومی ماننا – ماد، قرنها قبل از تشکيل امپراطوری ماد، رايج بود، مثل داسوکو ، کاراکو ، اورياکی ، ماشداکو، ديااوکو و…

» آخسئری ، آخسار» از اسمهای معمولی در ماننا – ماد بود، مثلا اسم يکی از آخرين شاهان ماننا هم بود. کلمه «کياکسار» اسم شاه «امپراطوری ماد» نيز در اصل «آخسئری، اخسار» بود که با گرفتن پيشوند «کی» به معنی شاه، » کی + آخسئری = کيآخسئر = کياخسار = کياکسار » تبديل شده است. ( منبع 1 )

چون که پارس ها از خود مدنيتی نداشتند و همه چيز را، حتی نوع لباس را، از اجداد ترکها تقليد ميکردند، لذا بعدها اين اصطلاح ها را نيز به تقليد از قوتتی های ماد در داخل خود و در اسامی شاهان افسانه ای خود بکار بردند ، مثل کيقباد، کيکاووس، کيخسرو و …
اشخاص و مراکز متعصب و افسانه پردازی که مادها را آريايی معرفی ميکنند، قبلا وجود تمدن های درخشان ماننا، اورارتو، ايلام، کاسسی و غيره را کلا انکار ميکردند تا راحتتر بتوانند مادها را، آريائی های خيالی تازه از راه رسيده، معرفی کنند، ولی با کشفيات جديد باستانشناسی دهه های اخير، ديگر آبرويی برای آنها نمانده و مجبور شده اند که حداقل به گوشه ای از حقايق اعتراف کنند. برای مثال، دکتر «رواسانی»، پان فارس معروف در کتاب»جامعه بزرگ شرق، ص 302» و همچنين «رقيه بهزادی»، پان فارس ديگر در کتاب» قومهای کهن در آسيای ميانه و ايران ، ص 264″ هر دو بر عکس نوشته های قبلی شان؛ اعتراف ميکنند که «در سرزمين ماننا و ماد مرکزی از 4000 سال ق . م تا اواسط 700 ق . م فقط اقوام التصاقی زبان قوتتی، لولوبی، هوری، کاسسی و … زندگی می کردند، و اين اقوام بارها موفق به ايجاد دولتهای مقتدری شده بودند، زبان آنها نزديک به زبان ايلامی بود.» متاسفانه اينها با وجود اعتراف به اين حقيقت، باز هم، بدون ارايه مدرکی، مادها را آريائی قلمداد ميکنند، بدون آنکه برای خواننده خود روشن کنند که آن اقوامی که به اعتراف خود اين پان فارس ها، حداقل بمدت 4000 سال، تا 700 ق . م ساکن آنجا بودند و در مقابل همه تجاوزگران، با رشادت از وطنشان دفاع کرده بودند، چطور يکدفعه ناپديد شدند؟ و آريائی های خيالی ايشان، از کجا و چطور يکدفعه در آنجا ظاهر و امپراطوری ساختند، تاريخ که هيچ اثر و نشانی از افسانه های اين گروه رابه ما نميدهد. البته جای بسی تاسف است که عده ای از روی تعصب قومی و منافع سياسی، علم تاريخ را با دروغها و جعلياتشان آلوده ميکنند و به تارخ بشريت خيانت ميکنند.

از شاهان ماد و ماننا تا کنون هيچ لوحه و يا کتيبه ای پيدا نشده است، به احتمال زياد هخامنشيان و ساسانيان برای از بين بردن هويت تاريخی آنها، و ابدی کردن حاکميت وحشيانه خود، آثار نوشتاری آنان را نابود کرده اند. ولی باوجود آن در تپه های مارليک، حسنلو، مجيد تپه در 50 سال اخير مهرهايی با خط ميخی پيدا شده است که مربوط به دوران ماننا و ماد ميباشند ( 600-1800 ق . م ) ولی متاسفانه حاکميت شوينيستی فارس اجازه تحقيق بر روی آنها را نداده و معلوم نيست که آنها را به کجا برده اند. «عزت الله نگهبان» رئيس سابق اداره باستانشناسی ايران و سرپرست کاوشگری در تپه » مارليک» رودبار در کتاب «ظروف فلزی مارليک ، ص 14-15″ به اين مهرها که شبيه مهرهای ترکی پيدا شده در»ايسيک گؤل» بودند، اشاره کرده و نوشته است که چند سطری نوشتجات بر روی مهرها بود، ولی راجع به نوع خط، زبان و محتوای نوشتجات سکوت کرده است.

همچنين در سال 1374 شمسی در تپه ای در نزديکی شهر «اهر» لوحه ای زرين با نوشته ای ترکی با خط اورخون پيدا شد، و عکس اين نوشته در ص 310 کتاب » تاريخ ديرين ترکان ايران، جلد 1″ وجود دارد. در آنجا نيز رژيم پان فارس ايران از تحقيق بر روی اين لوحه جلوگيری کرد. هر انسان آزاده و صديقی بايد از خود بپرسد که، چرا حکومت نژادپرست و شوينيستی فارس ايران از شناخته شدن محتوای اين نوشتجات واهمه دارد و اگر اين نوشتجات به زبانی غير از زبان ترکی بود، مطمئنأ آنها را مخفی نميکردند، و يا اگر به زبان به اصطلاح آريايی بود که خبر کشف آنرا در بوق و کرنا می دميدند.»ويل دورانت» تاريخدان مشهور آمريکايی در کتاب «تاريخ تمدن، مشرق زمين گهواره تمدن، ص 141» ادعای تمدن آفرينی آريايها را قويأ رد کرده و مينويسد «آريائيها ( هند و اروپائی ها )، در هيچ جايی از دنيا از خودشان تمدنی را بوجود نياورده اند بلکه آنرا از ملت های ديگر، خصوصا سومرها، بابل و مصر ياد گرفته اند».

«هرودت نيز در ص 321 جلد 2 تواريخ» درباره سطح تمدن پارسها مينويسد که: پارس ها بر عکس مادها، هنوز به مرحله شهرنشينی نرسيده بودند، و از 10 قبيله پارسی، 6 قبيله کوچ نشين و 4 قبيله ده نشين بودند و شاهان هخامنشی به خاطر خصوصيات ايلاتی و بدوی خود، دائمأ در بين پايتخت کشورهای فتح شده شان، يعنی بابل، همدان، شوش و بعضأ سارد، ييلاق و قشلاق ميکردند.

ماد مرکزی از لحاظ اقتصادی، سياسی، اجتماعی، در مقايسه با ماننا، عقب مانده بود، لذا با اتحاد آن دو سرزمين، ماننا به مرکز اقتصادی، صنعتی و اجتماعی امپراطوری مبدل شد. ( منبع 2 ص 140 )

قبل از تشکيل امپراطوری ماد توسط اقوام همنژاد و همزبان بومی ساکن ماننا و ماد مرکزی، دهها حکومت کوچک و نيمه مستقل، تحت حاکميت شاهان محلی که همزمان رهبريت دينی ايالت خود را بر عهده داشتند، وجود داشت. اين مناطق شاه نشين که تعداد آنها زياد بود، تابع شاه بزرگ مملکت بودند؛ که » شاهين شاهی» شاه شاهان ناميده ميشد. ( مثل شاهان دولت ماننا )؛ کلمه «شاه ،،شاو» در اصل کلمه ای آشوری بوده که در بين اقوام التصاقی زبان آذربايجان نيز رايج شده و اصطلاح ترکی «شاهين شاهی» به معنی شاه شاهان، نيز از آن کلمه درست شده و از آن زمان رايج شده بود که بعدها بصورت «شاهنشاه» در فارسی نيز استفاده شده است.

اشياء و آثار پيدا شده مربوط به دوره مادها، مثلا جام زرين حسنلو، کاملا شبيه آثار هوری ها، قوتتی ها و ماننا ها ميباشد که نظريه پوچ آريائی بودن مادها را کلا رد ميکند، و اثبات ميکند که تشکيل دهندگان امپراطوری ماد، همان اولاد هوری ها، قوتتی ها و ديگر خلقهای آلتايی بودند.

«محمد تقی مصطفوی» رئيس اداره باستانشناسی ايران، در باره پياله زرين ماننايی پيدا شده در حسنلو نوشته: «هنر بکار رفته در آن، نه فقط در ايران، بلکه در دنيا بی نظير است». ( منبع 1 ص 389 )

البته که اقوام وحشی و بدوی آريايی که بدنشان را با تکه پوستی می پوشاندند قادر به آفريدن همچون کار هنری نبودند.
در اراضی ماننا – ماد، هنوز هم بعد از گذشت 3000 سال، بوميان آنجا در آنجا ساکن بوده و زبان باستانی خود ( زبان ترکی) را حفظ کرده اند.

تاريخ نويسان مغرضی که نوشتجاتشان را بنا به سفارشات بعضی مراکز قدرت، در پيشبرد اهداف سياسی مشخصی، می نويسند. با پيدا کردن يک کلمه يا اسمی که شباهت ظاهری با کلمات هندواروپايی دارد سعی ميکنند که ملتی را آريايی قلمداد کنند، هرچند که صدها نام، کلمه ترکی و ديگر مدارک تاريخی عکس آن را نشان بدهد.

امروزه معاني تمام شش قبيله ماد که هرودت در کتاب «تواريخ» ذکر کرده است، در زبان تركي اشتقاق يابي شده است. هرچند که آن اسامی در کتيبه های آشوری، بابلی و … ديده نميشود و احتمالا افسانه ای بيش نيستند. مطالعه نامهاي شهرها و ولايات ماد مرکزی نيز نشان مي دهد كه آنان آريايی نبودند.

منابع:

1ـ «تاريخ ديرين ترکهای ايران»، پروفسور «م . ت . ذهتابی»
2ـ «تاريخ ماد»، دياکونوف، ترجمه کريم کشاورز
3ـ «سلطنت اغوز» آلتای ممدوف
4ـ «تاريخ تمدن، مشرق زمين گهواره تمدن» ويل دورانت
5ـ «ظروف فلزی مارليک»، عزتالله نگهبان، ص 14-15»
6ـ «هحامنشي، اشكاني، ساسانی» علي اكبر سرافراز، ص 121
7ـ Delitzsch Friedrich, Sumerische Glossar, Leipzig-1914, s. 172

عادل ارشادي فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2007/05/16/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85/

تورکهای سومر ، بانيان تمدن بشری----عادل ارشادي فر

آثار و نشانه هاي فراواني از تمدن هاي قديم آذربايجان به صورت صدها تپه تاريخي هزاران ساله در همه جاي آذربايجان پراكنده هستند و به امان خدا رها شده اند. دزدان و قاچاقچيان آثار باستانی، با تشويق اشخاص ضد آذربايجانی داخل حاکميت که خودشان نيز در اين

دزديها و فروش اين آثار دست دارند، در آنجا ها بدون هيچ ممانعتی به غارت آثار باستانی آذربايجان مشغول هستند و آنچه هم از غارت دزدان در امان مانده توسط حاکميت شوينيستی … به بهانه های مختلف تخريب ميشوندو نمونه بارز آن تخريب ارک عليشاه و محوطه تاريخی مسجد کبود در تبريز ميباشد.

عده زيادي از محققين سرشناس,مثل آرتور كسيت,هنري فيلد وַַ آذربايجان را سرزمين ظهور انسان متفكر و مهد جامعه متمدن ميدانند.

به گواه تاريخ ، منطقه غرب ايران , خصوصا آذربايجان ,مهد تمدن بشري بوده است ولي متاسفانه ( آنانیکه برای خود تاریخ قلابی می آفرینند ) به علت كينه توزي با تاريخ ايران باستان، و ترس از اينکه برملا شدن حقايق آن، پوچی و دروغ بودن ادعای آنان مبنی بر وجود تمدن پوشالی ۲۵۰۰ ساله آريايی… در فلات ايران را ثابت خواهد کرد، لذا از نشر حقايق مربوط به آن شديدأ ممانعت کرده و با وقاحت تمام تمدن های درخشان قبل از هخامنشی را بی اهميت و قبل از تاريخ می نامند. لازم به ذکر است که در همه جای دنيا به دوران قبل از اختراع خط توسط سومرها، يعنی تقريبا ۶۰۰۰ سال قبل، دوران قبل از تاريخ ميگويند، ولی در ايران … فارس ۲۵۰۰ سال را مرز بين دوران قبل و بعد از تاريخ معرفی ميکند تا توجه مردم به سوی تمدن های باستانی فلات ايران جلب نشود. اين عمل زشت و غير انسانی، خيانت بزرگی است كه قومگرايان … به ايرانيان در کل و خصوصا به آذربايجانی ها که وارثين واقعی تمدنهای قوتتی ها،ايلاميان، سومريان، ماننا ها، مادها،اورارتوها و…ميباشند (انجام دادند).

آثار و نشانه هاي فراواني از تمدن هاي قديم آذربايجان به صورت صدها تپه تاريخي هزاران ساله در همه جاي آذربايجان پراكنده هستند و به امان خدا رها شده اند. دزدان و قاچاقچيان آثار باستانی، با تشويق اشخاص ضد آذربايجانی داخل حاکميت که خودشان نيز در اين دزديها و فروش اين آثار دست دارند، در آنجا ها بدون هيچ ممانعتی به غارت آثار باستانی آذربايجان مشغول هستند و آنچه هم از غارت دزدان در امان مانده توسط حاکميت شوينيستی … به بهانه های مختلف تخريب ميشوندو نمونه بارز آن تخريب ارک عليشاه و محوطه تاريخی مسجد کبود در تبريز ميباشد.

عده زيادي از محققين سرشناس,مثل آرتور كسيت,هنري فيلد وַַ آذربايجان را سرزمين ظهور انسان متفكر و مهد جامعه متمدن ميدانند.

سومريان كه امروزه بانيان تمدن بشري شناخته ميشوند اقوامي التصاقي زبان، با زبانی خيلی نزديک به ترکی امروزی ، بودند كه بعد از مهاجرت از آسياي ميانه و سكونت چند صد ساله درآذربايجان به بين النهرين كوچ كردند و با اطمينان ميتوان سومرها را اجداد آذربايجانی ها و تمدن آنها را شاخه اي از تمدن باستاني آذربايجان به شمار آورد.

چون تمدن سومر رابطه و خويشاوندي تنگاتنگي با تمدن هاي آذربايجان باستان( قوتتي,هوري,آراتتا,ماننا,اورارتو,ماد,ַַ) دارد وخود شاخه ای از تمدن باستانی آذربايجان شمرده ميشود, لذا مطلب را با بحثي كوتاه در مورد تاريخ سومرها ادامه ميدهيمַ

سومرها شاخه اي ازاقوام آسيائی( اورال ـ آلتائيک) بودند كه در حدود۶۰۰۰ ـسال قبل از ميلاد،همراه با اقوام خويشاوند خود،هوری ها، ايلاميان،و… از آسياي ميانه كوچ كرده و دولتهاي مقتدري را در ايران,آنادولي و بين النهرين ايجاد كردند. آثار باقيمانده از اقوام نامبرده نشانگر آن است که، همه آن تمدن ها دارای منشاء مشترک بوده و يك حوزه تمدني مشترك را تشكيل ميدادند و اقوامي كه آن تمدن ها را بنا نهاده بودند ،دارای ريشه نژادي ، زبانی و فرهنگی مشترك بودند.

جغرافيای ارضی سومرها شامل بين النهرين, شمالغرب خليج کنگر(خ.فارس امروزی) و غرب خوزستان امروزی بودַ البته برخی از تاريخدانان ، سومرها( اجداد ترکان) را ، نه مهاجر ، بلکه بوميان اصيل بين النهرين ميشمارند و عقيده دارند که ، بعدها در طول اعصار به آذربايجان،آسيای ميانه و… پخش شده اند.

سومريان در كتيبه های سومری بصورت واضح اشاره ميكنند كه ، از كوههاي شمال وشمال شرق( ايم كورا, ايم= شمال_شرق, كورا= كوه) به بين النهرين آمده بودند. سومرها خودشان خود را » کارا کل» ( قارا قل ) يعنی سياه سر ميناميدند، نه سومر.

سومرها در حدود ۵۵۰۰ سال قبل از ميلاد از اقوام همنژاد و همزبان خود در آذربايجان يعنی هوری ها، (سابيرها(سوبار ها), قوتتي ها, لولوبي ها, آذ ها,ַַַ) جدا شده وبه بين النهرين كوچ كرد ه و در آنجا اولين تمدن مدني بشري را بنا نهادند.ַسومر ها تمدن هاي شهري ur,Mari, uruk, nippur, kish, را در حدود ۴۵۰۰ سال قبل از ميلاد بنا نهاده بودند. سومرها به عنوان اولين قانونگذاران بشريت بشمار ميروند و از Dungi پادشاه اور و نيسابا و اورو كاجينا شاه لاقاش(2600 سال قبل از ميلاد) مجموعات عظيمي از قوانين به جاي مانده كه مربوط به همه مسائل زندگي( ارث,خريد و فروش, مجازات مامورين دولتي متهم به رشوه خواري,قوانين حقوقي زنان,ַַ) ميباشندַ بعدها حمورابي شاه سامي بابل دستور داد تا آن قوانين را جمع آوری کرده و بر روی لوحه های سنگی بنويسند، كه امروزه تحت نام » قوانين حمورابی» معروف هستند.�۳

تمدن سومری بر پايه سيستم دولت ـ شهری بنا گشته بود، هرچند که پايه اقتصادی آن بيشتر بر کشاورزی استوار بود ، تا به صنعت. در هزاره سوم قبل از ميلاد، سرزمين سومرتقريبا دارای ۱۳ شهر بود وهر شهری با دهاتی زيادی احاطه شده بود. جمعيت شهرهای سومری تخمينأ بين ۱۰ ـ ۵۰ هزار نفر بود.

اولين دولت سومری که در تاريخ ثبت شده است، توسط etana ، حاکم شهر » کيش»، در ۳۰۰۰ سال ق.م. تاسيس شد. لوحه های سومری از او به عنوان شاهی که برای مردم ثبات و رفاه به ارمغان آورد، ياد شده است.

حکومت سومر بعدأ به دست حاکمان شهر اوروک «uruk» افتاد. شاهان معروف سلسله اوروک عبارتند از: enmerkar, lugalbunda, gilgamish , dumuzi, شاهان اين سلسله افرادی مدبر و شجاعی بودند و کارهای شجاعانه و خارق العاده آنها الهامبخش حماسه سرايی ها ی زيادی در بين شعرا و نويسندگان آن دوره سومر شده است ، حماسه معروف گيل قاميش نيز مربوط به اين دوران است. اين دوره ، يکی ازعصرهای طلايی ادبيات و شعرنويسی سومر بشمار ميرود.۲�

بعد از سلسله اوروک ، به ترتيب حکومت بدست سلسله های شاهی شهرهای » Ur » و «Lagash » افتاد. در حوالی ۲۳۵۰ق.م. سارگون حاکم سامی شهر( Agade( Akkad، حاکم بر سومر شد و بهمراه آن زبان اككديان در کنار زبان سومری رسميت يافت.ַسارگون شاه اككد حكومت خود را تا مناطق دوردست در شمال و غرب گسترش داد و بارها برعليه قوتتي ها در آذربايجان و ايلاميان لشكر كشي كرد. بدستورسارگون قوانين و نوشتجات سومري به زبان سامي ترجمه شده و در معبد «ائرئخ» نگه داري شد.( بعدها آشور بني پال از اين نوشته ها نسخه برداري كرده و به آشور برد و به اين صورت قوانين و نوشتجات سومريان در بين اقوام مختلف پخش و نگهداری شد.

در لوحه های سومری ، از افتادن قدرت به دست سامی ها بعنوان اولين فاجعه ياد شده است. ، در دوره اکدی ها ، نارام سين، نوه سارگون ٫به دلايل نامشخصی، به شهر مذهبی سومرها»نيپور» حمله و معبد بزگ آنجا را غارت کرد. منابع سومری از آن بعنوان دومين فاجعه سومرها نام برده اند.

بعد از جنگهای متوالی در سال ۲۲۰ ق.م. قوتتی های آذربايجان ، شهر اککد، پايتخت آککدها را گرفته و ويران کردند و سلسله اککديان در سومر را برانداختند.، قوتتی های آذربايجان ۹۱ سال درسومر حکومت کردند ولی چون قوتتی ها در تمدن و شهرنشينی در مقايسه با خويشاوندان سومری خود ، در سطح پائينی قرار داشتند، لذا با گرفتن خراج و رشوه از بزرگان سومر، اداره تمام امور سومر را به عهده خود سومرها گذاشتند. هر شهر سومری طبق روال سابق شاه سومری خود را داشتند و رهبر قوتتی ها که در شهر بابل ساکن بود، شاه شاهان سومر شمرده ميشد. بدليل همزبانی و خويشاوندی بين قوتتی ها و سومرها، حمله قوتتی ها کمکی بود برای سومرها، تا بتوانند در سايه حاکميت قوتتی ها موفق به ترميم و بازسازی زبان و فرهنگ خود که در طول حاکميت ۱۵۰ ساله سامی ها مورد تعارض قرار گرفته بود،بشوند.

Gudea حاکم سومری شهر «اور» در همکاری با قوتتی ها،موفق شد دوباره يک سلسله سومری را در اور تاسيس کند، با اينکه از لحاظ سياسی تحت سلطه قوتتی ها بود..او يکی از شاهان معروف سومر ميباشد و مجسمه های زيادی از او پيدا شده است. در نهايت،Utu-Hegal ، حاکم سومری شهر Umma ، موفق شد که به حاکميت قوتتی ها در سومر پايان داده ودر سال ۲۱۰۹ ق.م. دوباره يک سلسه سومری حاکم بر کل سومر را تاسيس کند. اين بار سومرها بر عكس حاكميت قبلي شان جنگهاي طولاني را با ايلام و لولوبي ها داشتند ۲�

Ur-Namma از شاهان بعدی سومر، معروفترين رفورميست تاريخ سومر ميباشد که سومين سلسله شاهی «اور» را بنا نهاد (۱۹۵۰ ـ۲۰۵۰ ق.م.) . او اولين «کتاب قانون» در تاريخ بشريت را وضع کرد و طبق نوشتجات سومری، او شاهی هنرمند،قانونگذار، عدالت خواه بود که به حقه بازی، کلاهبرداری، ظلم ثروتمندان به فقرا و.. در کشور خاتمه داد.۳�

Shulgi فرزند «اور ـ ناما» نيز از شاهان معروف و خوشنام سومر ميباشد.او علاقه وافری به هنر،شعر و موسيقی داشت. او در شهرهای » نيپور» و «اور» مدارس زيادی را ساخت و اکثر۸۰۰ هزار لوحه سومری که تا به حا ل پيدا شدهاند، توسط تربيت يافتگان اين مدارس نوشته شده است. شولگی ۵۰ سال حکومت کرد و در دوره او شعرا و نويسندگان در تمجيد از او با هم رقابت ميکردند.در يکی از اشعار از او بعنوان شاهی که » همه لذات زندگی را برای مردم سومر فراهم کرد» ياد شده است.

۴۳ سال بعد از مرگ اين شاه، دربيست و پنجمين سال حکوت نوه او ، Ibbi- sin ، سومر مورد حمله ايلاميان از شرق و ايلات بيابان نشين سامی» آموريها » از غرب شد.بدليل خيانت ژنرالهای سومری .»ريم سيم» شاه ايلام، موفق به فتح شهر»اور» شده ، شاه سومر را به اسيری گرفته و هيکل خداي سومر»نه نه» را به ايلام برد.ايلاميان ٦۰ سال بر سومر حكومت كردند.

اين واقعه باعث ضعف تدريجی سومرها و قدرت گيری دوباره سامی ها شد، بطوری که چندين دهه بعد ،در دعوا بر سر حاکميت بين سومرها و سامی ها، حمورابی،حاکم آموری بابل، با شکست دادن Rin-Sin ،رقيب سومری خود، حکومت بين النهرين را بدست گرفت. سال به حکومت رسيدن حمورابی، ۱۷۵۰ق.م.، پايان دوره باستانی سومر و شروع دوره ای که به » تمدن بابل» معروف است،ميباشد.عده ای ازַسومرها که نميخواستند زير حاکميت سامی ها زندگی کنند، بتدريج به آذربايجان و آسياي ميانه برگشتند و آنهايي هم كه باقي ماندند به مرور زمان در بين سامي ها حل شدند، ولی فرهنگ و مدنيت سومرها در طول قرنها پايه اصلی تمدن بابل بود. فرهنگ،خط و زبان سومری تا قرنها بر بابل حاکم بود و اکثر کتيبه های شاهان بابل تا قرنها به خط و زبان سومری نوشته ميشد.۲�. در زبان عربی صدها کلمه با منشاء ترکی وجود دارد که مستقيمأ از زبان سومری داخل زبانهای سامی قديم، و از آنها نيز به زبان عربی امروزی رسيده است، مثلا کلمه»يتيم» ، «متين» و ..، کلمه «مته،ماتان، درترکی قديم به معنی محکم ميباشد. تمدن بابل ادامه تمدن سومر بود.

زندگی اجتماعی،سياسی،مذهبی و اقتصادی سومرها با قوانين و مقررات پيچيده ای بر اساس عدالت و قانون تنظيم شده بود. طبق ميتولوژی سومرها، جهان هستی تحت کنترل دقيق يک دسته خدايان ، که جسما شبيه انسانها ولی دارای قدرت مافوق طبيعی بودند، اداره ميشد. بزرگترين خدای سومر «dingir» بود، که در زبان ترکی امروزی tengri و تانگری تلفظ ميشود. از ديگر خدايان مهم سومرها، An خدای آسمان،» Nanna «،نه نه ،(مادر به ترکی) خدای زمين، In-anna، اين آنا، خدای عشق و محبت بودند. بعدها سامی ها(بابلی ها و آشوری ها) ، In-anna خدای سومری را تحت نام ايشتر،ايستر» Ishtar » ( کلمه ای ترکی، به معنی دوست دارنده،عشق و محبت) ، عبادت ميکردند.

در داستان حماسي گيل گمش (يک كلمه تركی ميباشدو فرم اصلی کلمه «بيل گميش» ميباشد)، كه قديميترين داستان حماسی شناخته شده بشری ميباشد، ارتباط و علاقه خيلي نزديك سومرها با آذربايجان, خزر و آسياي ميانه كاملا مشهود هستַ قهرمان داستان قيل گميش شاه و خدای شهر اوروک در سومر، براي پيدا كردن راز ابدي زيستن در سفري دراز و پر خطر، به پيش » اوتنا بيشديم» كه در وسط درياي خزر زندگي ميكند ميرودַ او از آذربايجان رد شده و در داستان خيلي از مكان هاي جغرافيايي آذربايجان, مثلا كوه ميشو (شمال مرند), درياچه اورمي,ַַنام برده شده است و اينكه رمز جاودانه زيستن در وسط خزر بود ونه در خليج كنگر كه بغل دست سومرها بود همه نشان دهنده علايق ناگسستنی آنها به آذربايجان وحوالی دريای خزر، كه منشأ شان از آنجا بود، ميباشد. سومرها با گذشت قرنها وطن اصلي خود آسياي ميانه و آذربايجان را هيچوقت فراموش نكرده بودند و حتي در تدفين مردگانشان آنها را به پهلو و رو به شمال شرق قرار ميدادند.ַبه عقيده بعضي از تاريخ دانان، بعد ازدومين باری که سومر ها حاكميت را در بين النهرين به سامی ها باختند ، يعني در سال ۱۷۵۰ قبل از ميلاد، عده ای کثيری از آنها به آذربايجان , قفقاز و آسياي ميانه برگشتند.ַسومرها يی که به آذربايجان برگشتند در بين اقوام همزبان و همنژاد خود در آنجا ( قوتتی ها، ساوير ها و…) حل شدند و در تکامل بعدی تمدن آذربايجان سهيم شدند.مثلا حماسه قيل گميش سومری، هنوز هم با كمي تغير، که نتيجه گذشت چند هزار ساله ميباشد، در حماسه كوراوغلي در بين ملل ترك ، خصوصا آذربايجان،زنده هست۳�

اولين باستانشناسانی که لوحه های سومری را در قرن اخير ترجمه کردند ، تاريخدانان يهودی بودند. آنها طبق رسم مرسومشان در تاريخنويسی رعايت بيطرفی را نکرده و با دروغگويی سعی کردند که سومرها را سامی و يهودی معرفی کنند. ( يهودييان، که اکثر مراکز تاريخشناسی دنيا را قبضه کرده اند، هميشه سعی ميکنند که تاريخ تمدن های مختلف خاورميانه و آسيای ميانه را طوری جعل کنند که حقايق و حوادث تاريخی افسانه های تورات را تائيد بکنند.).

بعدها دانشمندان و زبان شناسان بيطرف با ترجمه و بازخونی الواح سومری ، ادعای دروغين يهوديان را افشا کرده و ثابت نمودند که، زبان سومری هيچ ارتباطی با زبانهای سامی و هندواروپايی نداشته و فقط با زبان ترکی خويشاوندی دارد، و لذا زبان سومری را «پروتوترک»، يعنی پيش ترکی ناميدند. البته تاريخنويسان يهودی دست از دغل بازيهای خود برنداشتند و با تئوريهای ديگری به ميان آمدند، از آن جمله:اينکه سومريان بانيان تمدن بشری نيستند بلکه اقوام سامی بنيان تمدن را گذاشته اند؟ ويا اينکه سومرها وارثی در دنيای امروزی ندارند و آنها کلا از بين رفته اند؟ و …

يکی از اين تاريخدانان مشهور يهودی، که سومرشناس معروفی ميباشد، ساموئل نواح کرامر samuel noah kramer در کتابهای مختلفش راجع به سومر ها عقايد ضد و نقيضی را ارائه داده است،

کرامر در اثری که در سال ۱۹۵۶ در آمريک چاپ شده » From the tablets of sumer» در بخش ۲۲ نظريه ای خنده داری را ارائه ميدهد که عمق غرض و موضع طرفدارانه ايشان را نشان ميدهد، او در اينجا مينويسد که، تمدن سومر را يک قوم سامی( يهودی؟) با کمک قوم پارس که ۶ هزار سال قبل از ميلاد از منطقه فارس کنونی به بين النهرين آمده بودند، پايه گذاری کردند و سومرهای وحشی در حدود ۵هزار سال ق.م. از آذربايجان کنونی به آنجا حمله کرده و تمدن آنها را مصادره کردند. البته اين تاريخشناس مشهور در همان بخش کتاب اش ياد آوری کرده است که، ايشان هنوز هيچ مدرکی برای اثبات تئوری خود پيدا نکرده است � ۱ .( لازم به ياد آوری است که همين يهوديانی از قماش کرامر، همچون گيريشمن و …، که تاريخ کلأ جعلی فارسها را نوشته اند ، زمان ورود آريائی ها به فلات ايران را ۸صد سال ق.م. نوشته اند، و هيچ مدرک تاريخی ( آشوری، بابلی،ايلامی و..) به تاريخی ديرينتر از ۶۰۰ ق.م. اشاره نکرده است. لذا نظزيه کرامر در مورد سومر واقعأ افتضاح و پررويی بيش از حد بود و لذا ما در نوشته های بعدی اين سومر شناس ميبينيم که مجبور به اعتراف شده و نوشتجات قبلی اش را نقض ميکند ؛

مثلا در کتاب » Inanna , Queen of Heaven and earth» 1983, صفحه ۱۳۰، بطور واضح مينويسد که زبان سومرها فرم قديمی زبان ترکی بود وتصديق ميکند که سومرها پايه گذار تمدن بشری هستند.�۲

مهمترين جشن هاي رايج در ايران امروزی (نوروز, مهرگان , شب يلدا و ַַַ ) نيز يادگارهای هستند از سومر ها ، به عقيده دانشمندان و تاريخ دانان ( براي مثال محقق مشهور امريكايي Charles Berlitz در كتاب»مثلث اژدها» و C.F Jean در كتاب»ReligionsumerianeLa» , و پروفسور S.N. Kramer در كتاب»Mesopotamien,new» ) اين جشن ها اصلا از زمان قبل از مهاجرت سومريان از آسياي ميانه در بين آنان و اقوام خويشاوندشان در آنجا رايج بود و با مهاجرت آن اقوام به قفقاز,آنادولي, آذربايجان ,غرب ايران و بين النهرين اين رسم و رسوم را همراه خود بدانجا ها نيز بردند و بازماندگان آنان در آسياي ميانه(تركان بعدي) نيز از شمال چين تا شرق درياي خزر هميشه اين مراسم را بجا آورده اندַ اين جشن ها براي اولين بار در اواسط دوران امپراتوري سلجوقيان بزرگ شروع به رايج شدن در بين اقوام تاجيك و تات(فارس,كرد,ַ) كردַ متاسفانه اين جشن ها نيز از كينه توزي و تحريفات شوينيسم … در امان نمانده (و آنانیکه ) از راه فرهنگ دزدي مشغول هويت سازي براي قوم موهوم آريا هستند اين جشن ها را نيز … بدون هيچ مدركي با استناد به افسانه هاي شاهنامه به خود منسوب كرده و پيام عشق و صلحی را که اين عيد ها پيام آور آن هستند را، به نفرت و نژادپرستي آريايي شان آلوده کرده اند.

امروزه هم اگر منصفانه نگاه کنيم ، ميبينيم که جشنهای باستانی مثل تموز بايرامی(نوروز)، چيله گجه سی( شب يلدا)، چارشنبه بايرامی(چهارشنبه سوری) و… در داخل جغرافيای آذربايجان و مردم ترک آنجا ؛ پررنگتر،متنوع تر و با شکوه تر از هر جای ديگر ، جشن گرفته ميشود و اين نشاندهنده رابطه کهن و عميق ترکان با تمدنی است که اجداد سومری آنها پايه گذاری کرده بودند.

سومرها به عنوان بانيان تمدن بشری، خدمات زيادی را به بشريت کرده اند.از جمله كارهاي مهمي كه سومريان براي بشريت كرده اند:

آفريدن قانون واولين بانيان حقوق بشر ، اداره جامعه بر اساس قانون, اختراع چرخ, پايه و اساس علوم و صنايع مختلف را گذاشتند كه بعدا توسط ديگران تكامل پيدا كرد,پايه و اساس شيمی،رياضيات،داروشناسی و..

تقسيم هر شبانه روز به ۲۴ ساعت و هر ساعت به ٦۰ دقيقه و هر دقيقه به ٦۰ ثانيه .,كشف و به كار گرفتن انواع فلزات ،

اشعار و داستانهای سومر که از لوحه های سومری بازخوانی شده ،نشان ميدهد که پايه ادبيات را نيز آنها گذاشتند.

اختراع خط ( اول هيروگليف و بعدا خط ميخي) از كارهاي ديگر سومريان هست, داريوش هخامنشي ۳۵۰۰ سال بعد، با استفاده از همان خط ميخي اختراعي سومرها كتيبه هاي خود را به سه زبان ايلامي, اكدي و پارسي نويساندַ. هنر پيکر تراشی، معماری را بنيان گذاشتند.

هنر ساختن مهرهای استوانه ای، که با هنرمندی بی نظير با اشکالی خيلی ظريف حکاکی شده بودند و بد از شيدن آن بر روی لوحه گلی، اشکال آن در کليت ديده ميشد، اين هنر بعدها در بين مصری ها و يونانی ها نيز پخش شد.

سومر ها برای اولين بار در تاريخ، برای اداره کشور مجلس شورايی ايجاد کردند ، که از دو تالار، تشکيل شده بود، يکی محل ريش سفيدان و ديگری محل جوانان بود. ايجاد سيستم قضايی پيشرفته که برای اولين با مجرمين بر اساس قانون دادگاهی ميشدند. در هر جلسه دادگاه در سومر، ۴ قاضی همزمان شرکت ميکردند.

در ساحه فلسفه و مذهب نيزسومرها خدمات زيادی را به بشريت کردند. طرز آفرينش انسان، عقيده به دنيای زيرين،قيامت،طوفان نوح،جدايی روح از جسم و انتقال آن به دنيای زيرين به هنگام مرگ، عقيده به خير و شر، روشنايی و تاريکی و … ، همه تفکرات فيلسوفان سومری بود که بعدها در بين اقوام سامی پخش شده وو الهام بخش کتب مذهبی يهوديان،مسيحيان و مسلمين شده است.

حضرت ابراهيم ساکن سومر بود، که در سال ۲۰۵۰ق.م. از آنجا کوچ کرد، يعنی زمانی که سومرها بعد از بدست گرفت دوباره حاکميت سومر، به سامی ها خيلی فشار ميآوردند.

پروفسور woolley كه از طرف دانشگاه پئنسيلوئييا و موزه بريتانيا بعنوان رئيس هيت كاوشگري در شهر اور بدانجا فرستاده شده بود بعد از سالها تحقيق مينويسد» خلق سومر در بين النهرين ۲۵۰۰ سال قبل از مصريان تمدن بشري را بنا نهادند » وي فرضيه قديمي بودن تمدن مصر با مدارك قطعي طرد كرده و مي نويسد» سومريان در ۳۵۰۰ سال قبل از ميلاد مراحل پيشرفته تمدن را پشت سر گذاشته بودند و به مصر, آسياي صغير, يونان, آشور و غيره راه تمدن را نشان داده بودندַ

لئو پووانت از سومر شناسان معروف مينويسد: از ۳۰۰۰ سال ق م تمدن درخشان شهرهاي سومري سامي ها را از شبه جزيره عربستان به خود جذب كرد و آنها بتدريج بخش عمده اي از جمعيت سومر را تشكيل دادند و از۲۳۵۰ق م توانستند حاكميت سومر را به مدت ۱۵۰ سال بدست بگيرند(اكدها) ַ وقتي كه سومرها در ۲۱۰۹ ق م دوباره حاكميت را به دست گرفتند شديدا با سامي ها بدرفتاري كرده و در نتيجه عده اي از آنها مجبور به مهاجرت به فلسطين و مصر شدند و تمدن سومر را با خود بدانجا ها بردندو بعدها تمدن مصر , فنيقيه و تمدن يهوديان را بنا نهادندַ ַيك عده اي نيز در كنار موصل, نينوا, ساكن شده و بعدها دولت آشور را ايجاد كردندַ دو قبيله etrusk و سيكول نيز به طرف غرب كوچ كرده و در يونان,كرت, جنوب ايتاليا ساكن شده و تمدنهای اوليه آن سرزمين ها را به وجود آوردند.

رنه گروسه فرانسوي معتقد هست كه سومريان بدون شك تمدن خود را از مردم آذربايجان كسب كرده اندַ( با در نظر گرفتن چند صد سال زندگی آنان در آذربايجان)

هروزني» B. Hrozny» دانشمند چك , كسي كه براي اولين بار موفق به قرائت وترجمه لوحه هاي هيتي شد؛ آذربايجان را اقامتگاه ثانوي سومري ها ميداند(جامعه بزرگ شرق, صفحه ۱٦۱)

ساموئل نوح كريمر سومر شناس معروف كه خيلي از لوحه هاي سومري را ترجمه كرده در كتاب «الواح سومري» صفحه ۲۵٨ تاييد ميكند كه سومرها از آسياي ميانه واز طريق قفقاز به آذربايجان آمده، و بعد از سكونتي دراز مدت در آنجا ، به بين النهرين مهاجرت کرده ودر آنجا ساكن شدندַوي ادامه ميدهد: سومر ها درايجاد تمدن آراتتا درآذربايجان وتمنهای باستانی درغرب ايران نقش بزرگی داشتند.( آراتتا,۵۰۰۰ ق م) وبعدها از آنجا به بين النهرين کوچ کردند.

چارلز بارني عالم تاريخ شناس انگليسي بعد از تحقيق روي آثار پيدا شده از گورتپه و حسنلو در آذربايجان به اين نتيجه رسيده كه صنعت فلزكاري اولين بار در آذربايجان شكل گرفته است.(مجله ميراث فرهنگي,سال۳,شماره۵,ص ۵۳)

باستان شناسان دامنه هاي جنوبي قفقاز را گهواره صنعت فلزكاري دانسته و تاييد ميكنند كه مواد اصلي در ساخت مفرع يعني مس و قلع در گنجه استخراج ميشده( معادن قلع ٧۰۰۰ ساله اين منطقه يادگار ان دوران هست).

ساموئل هوك در كتاب»تاريخ اوسانه در خاورميانه» ريشه نژادي سومريان را با ساكنين قديم آذربايجان(قوتتي ها, لولوبي ها,سابير ها,ַַ) گيلان(كاسپي ها) و غرب ايران(کاسسی ها٬ايلاميان) يكي ميداندַ

هنري فيلد در كتاب «مردم شناسي ايران , صفحه ۱٧۵) سكونت سومر ها در آذربايجان و جنوب خزر را ثابت ميكندַ

پروفسور ذهتابي( تاريخ قديم تركان ايران ,جلد۱) , محمد تقي سياه پوش (پيدايش تمدن در آذربايجان)نيز با تحقيقات خيلي ارزنده ثابت ميكنند كه خاستگاه سومريان آذربايجان بوده استַ

فريتزهومئل «Hommel, Fritz»در ترجمه لوحه هاي سومری، بيش از ۳۰۰ كلمه تركي پيدا كرد ،, كلماتي كه اكثرا به همان شكل قديمي اش در تركي امروزي هنوز هم به كار برده ميشود ، و لذا هومئل با استناد به كشفيات علمي خود از كتيبه ها و لوحه هاي سومري ، زبان سومري را به عنوان ريشه زبان تركي و «پروتو ترك» معرفي كردַ

«دل هايمزِ، Dell Hyme » پژوهشگر و زبانشناس وابسته به دانشگاه شيکاگو در بخش انسان شناسی در رابطه با ارتباط رياضی بين زبانها تحقيقی انجام داده و ۲۰۰ لغت انگليسی را در دو زبان «سومری و ترکی » مقايسه کرده است. او در پژوهش چاپ شدهاش رابطه مشترک اين دو زبان را با مشابهت های لغوی موجود اثبات کردهاست. به اين صورت که بعد از ۲۰۰۰ سال گسست از يک زبان مرده ريشه لغات در زبان ترکی امروزی زنده است و مورد تکلم واقع ميشود. اين همه حقايق و شواهد برای آن ذکر ميشود که نظريه های رايج در ايران در مورد زبان کنونی ملت آذربايجان مورد بررسی مجدد قرار گيرد. چرا که عدم امکان دسترسی به اطلاعات و نيز اعمال منافع سياسی سبب شده اند که يک موضوع مهم علمی در مورد خاستگاه زبان کنونی مردم آذربايجان مخدوش شود و دانش صحيحی به مردم داده نشود.

در کتيبه ای آشوری از سال ۷۱۶ق.م. اسم قديمی کوه»سهند» که در بين اهالی ماد ـ ماننا استفاده ميشد، کوه» او آ اوش» و منطقه کوهستانی نزديک آن » او ايش ديش» آمده است. اين دليلی ديگر بر همزبانی سومرها و قوتتی ـ لولوبی ها ميباشد. در زبان سومری «o, u ، او» به معنی عدد ۱۰ ميباشد که در ترکی امروزی همان کلمه بصورت»اون،on» استفاده ميشود. «ايش،ائش» در زبان سومری به معنی عدد۳ که امروزه نيز در ترکی به صورت» اوش» استعمال ميشود. «ديش» در زبان سومری به معنی «دندانه» و در ترکی امروزی به معنی»دندانه؛ دندان» هنوز هم استعمال ميشود. لذا معنی» او ايش ديش» ذکر شده در کتيبه آشوری به معنی» سيزده دندانه» ميباشد و امروزه بدان محل»بش بارماخ» ميگويند.( تاريخ ديرين ترکان ايران،ص۸۷۴، پروفسور زهتابی)

در لوحه ای سومری از ۲۱۰۰ق.م.، شاعره ای سومری ، به نام » بيدا» ، �به معنی يگانه در زبان ترکی باستان� ، در شعری که بخاطر فراق از پسرش که در «همدان» زندگی ميکرد، سروده است؛ به کلمات و اسامی » کؤر»، » آراز»، » همدان» ؛ » ساز»، «تار»، «غم» ،»ايل» ،» آی»» آد» به همان صورت که امروزه در ترکی آذری رايج است ، در آن شعر بکار برده است. ( پروفسور تاريف آذرتورک).

چارلز بارني, كوردون چايلد , هنري فرانكفرت معتقد هستند ( پيدايش تمدن در آذربايجان٬ م.تقی سياهپوش) كه سومرها موقع آمدن به بين النهرين كاملا با علم فلزكاري مجهز بودند و فلزات همراه آنان نه فقط شامل طلا و مس بود، بلكه شامل مفرع حقيقي نيز بود،ַاجداد آنان جايي ديگر، كه قطعا آذربايجان بود , چونكه آنجا نخستين پايگاه فلزكاري وگهواره اين صنعت شناخته شده است, ياد گرفته بودند كه مس و قلع را ذوب كنند و مفرع بدست آورند ، چون در سومر چيزي جز گل وجود نداشتַسومريان در طول حکومت شان در سومر ارتباط تنگاتنگی با همنژاد های خود در آذربايجان داشته و سنگهای زينتی و مواد لازم برای صنعت فلزکاريشان را از اذربايجان تهيه ميکردند، در حماسه گيل قميش، در يکی از جنگها، گيل قميش با کمک دوست و همرزمش «enkidu» به جنگ Huwawa» حاکم در کوهای شمال ، يعنی آذربايجان، ميروند، تا با شکست دادن او که مانع رسيدن چوب جنگلی و سنگ های گرانقيمت به سومر ميشد، بجنگند.

با مطالعه سير تکامل خط ميخی سومری ، و با توجه به اين حقيقت تاريخی که ، سومرها قبل از مهاجرت به بين النهرين، قرنها در آذربايجان زندگی کردند، ميتوان با قاطعيت گفت که تمدن سومری ادامه و شکل تکامل يافته تمدن قوبوستان آذربايجان بود.از تمدن قوبوستان، که قديمی ترين تمدن شناخته شده تاريخ بشريت ميباشد هزاران نوشته تصويری باقی مانده و سومرها بعدها اين خط تصويری را به خط ميخی تکامل دادند. پروسه اختراع خط هزاران سال طول کشيده است و سومرها يکدفعه آنرا اخترا نکردند.

وابستگي و خويشاوندي زباني و فرهنگي بين مردم كنوني آذربايجان و سومرها خيلي قوی بوده و مورد تاييد اكثر تاريخدانان ميباشد و خيلي ها مثل» ف.هومئل» زبان سومري را پروتوترك مينامند ַ من فقط بطور خيلي مختصر به بخش كوچكي از اينها اشاره كردم ،و در خاتمه مطلبی را راجع به يك نمونه از صدها مشترکات فرهنگي بين سومريان و تركان، اشاره كرده و مطلب را تمام ميكنم, آن هم صنعت موسيقی ميباشد اوزان ها (عاشيق ها) در فرهنگ تركي جايگاه بخصوصي دارند ودر كل تاريخ هزاران ساله تركان اوزان ها هميشه حضور فعالی در بين اقوام ترک داشته اند. فرهنگ ، تاريخ، داستانها و حماسه هاي تركان را ، اين نوازندگان خلقی، سينه به سينه با صداي دلنواز سازشان زنده نگه داشته اند.ַقديمترين ساز تركي كه تا حال پيدا شده در تركستان شرقي و منطقه اورومچي پيدا شده كه قدمتش به ۴۰۰ سال قبل از ميلاد ميرسد، ولي قديمترين پيكره يك اوزان با سازش در دست مربوط به سومرها و در بين النهرين پيدا شده است و مربوط به ۲۴۰۰ق م ميباشد، چيزي كه در نگاه اول، توجه بيننده را به خود جلب ميكند، اين هست كه كلاه ،كمربند وشكل ساز ،و مهمتر از آن طرز گرفتن ساز(ايستاده و ساز را به سينه ميفشارد) عينا شبيه اوزان هاي امروزي آذربايجان و جهان ترك هستַ موسيقي اوزاني كه شاخصترين و قديميترين هنر موسيقی آذربايجان و ساير ملل ترك تبار است، در هزاره هاي قبل از ميلاد در بين سومري ها و ايلامي ها رايج بود و نشانه هاي بعدي آن در هزاره اول قبل از ميلاد در بين ماننا ها كانقا ها و بعد ها در بين اشكانيان(تركان بارد) ديده ميشودַ خاستگاه اصلي و اوليه موسيقي اوزاني حوزه درياي خزر بوده و هنوز هم در آن حوزه رايج می باشدַكتيبه هاي زيادي از سومر و ايلام به موسيقي اوزاني اشاره ميكنند, مثلا : در سال ۲۲۵۰ ق م «كوتيك ايشوسپناك» پادشاه عيلام به اوزان ها حقوق ميداد تا شب و روز در جلوي معبد خداي ايشوسپناك بنوازند(دنياي گم شده عيلام صفحه ٦٨).

در سال ۲۱۵۰ ق م , زمانيكه قوتتي هاي آذربايجان در بابل حكومت ميكردند» گوده» شاه سومري «لاقاش» ،كه زير دست آنها بود، به سرپرست اوزان هاي شهر دستور ميدهد كه پرستشگاه اينانا( نه نه ،الهه سومري) را با نواختن ساز پر از نواي شادي كنند(تاريخ پيشرفت علمي و فرهنگي بشر, جلد ۱,صفحه ۵۵٨). آلات موسيقی زيادی , همچون کمانچه، نی، دهل،چنگ، قووال از سومرها پيدا شده است.

پس ميبينيم كه علاوه بر زبان موسيقي سومري نيز در بين تركان امروزي زنده هست

با توجه و تكيه بر آثار باقي مانده از سومر و تحقيقات وسع سومر شناسان بطور قطعي ثابت ميشود كه سومر ها شاخه اي از تركان باستاني بودند كه درحوالی ۵۵۰۰ سال ق م همراه با ديگر اقوام باستاني ترك(هوري ها, قوتتي ها, سابير ها, لولوبي ها,كاسسي هاو,,,) از آسياي ميانه به آذربايجان كوچ كردند و سومر ها بعد از زندگي طولاني و تشكيل دولت در آذربايجان به بين النهرين كوچ كرده و با علم و دانشي كه از آذربايجان به همراه داشتند توانستند اولين تمدن بشري را بنا كرده وبزرگترين خدمات را به بشريت انجام دهندַ

تركان دنيا , به خصوص تركان آذربايجان , به عنوان وارثين حقيقی سومرها به آنان افتخار كرده و همچون فرزندان راستين آنها در راه صلح و خدمت به بشريت هيچ وقت كوتاهي نكرده اندַ همچون اجداد سومريشان ، آذر بايجانی ها نيز هميشه مقدم مهمانان و تازه واردين به سرزمينشان را ، گرامی داشته اند ، هرچند که بعضی از اينها همچون ارمنی ها، آشوری و در اين اواخر کردها، نمک را خورده و نمکدان را شکسته اند.

۱ ـ ۱۹۵۶، From the tablets of sumer، samuel noah kramer

۲ـ Inanna ,Diane Wolstein, Queen of Heaven and earth» 1983ـ، samuel noah kramer ، ص ۱۳۰

۳ـ «تارخ ديرين ترکان ايران» پروفسور م.ت. زهتابی

عادل ارشادي فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2009/11/05/%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%B1-%D8%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C/

تاریخ تمدن ایلامیان----عادل ارشادی فر

ايلاميان نيز، همچون سومرها، شاخه اي از آن دسته از اقوام خويشاوند و همزبانی بودند كه در حدود۶۰۰۰ سال قبل از ميلاد از آسياي ميانه به غرب ايران امروزی و بين النهرين كوچ كردند. ايلاميان در جنوب غرب ايران امروزي ساكن شدند. و بعد از چندين قرن موفق به ايجاد تمدن بزرگي به نام ايلام شدند و دولت ايلام نزديک به سه هزار سال دوام يافت.

ايلاميان تقريبا همزمان با سومري ها دولتشان را كه شامل

خوزستان, اطراف كوههای بختياري,لرستان,پشتكوه و انشان(فارس) بود تشكيل دادند.پايتختشان شوش بود، اهواز و خايدالو(خرم آباد) ازديگر شهرهاي مهم شان بود(حقوق تاريخ, صفحه ٨۳, علي پاشا). ولي بعدا سرزمين تحت سلطه شان را تا نواحي مركزي و شرقي ايران گسترش دادند.۱

خود اهالي ايلام كشورشان را Haltamtu هلتمتو به معني سرزمين خدا(ئي) مي ناميدند. سومري هاي دشت نشين ناحيه بين النهرين, آن كشور را ايلام(Elam) يعني كشور كوهستاني و اهالي ان را ايلامي يعني ساكنين مناطق كوهستاني خطاب ميكردند. اين نامگذاري را اكدي ها از سومري ها اخذ و از طريق تمدن بابل به تورات رسيد كه با املاي «عيلام» به اعراب و ديگر مسلمين منتقل شد.هخامنشيان مهاجم آنان را Huwaja مي ناميدند.( دكتر ضַ صدر,پيرامون نام تاريخي كشور»ايلام») ۲

دولت مقتدر ايلام از ۳۵۰۰ سال قبل از ميلاد تا 645 ق م يعني به مدت ۳۰۰۰سال تداوم داشت و بيشترين تاثير را بر فرهنگ اقوام ساكن در ايران گذاشته است.

از ايلاميان كتيبه و لوحه هاي زيادي به جاي مانده و بيش از ده هزار لوحه ايلامي در دانشگاه شيكاگو نگهداري ميشود و آثاري كه تا حال ترجمه شده اطلاعات زيادي راجع به سلسله هاي شاهي ايلام ميدهند ولي اطلاعات راجع به زمان قبل از سارگون اول (2334ق م) شاه اكد كم است.

اولين سلسله سراسري ايلام «آوان» نام داشت (2550-2600ق م) و شوشتر كنوني مركزشان بود.

سلسله «سيماش» 12 شاه داشتند و مركز حكومتشان در شمال خوزستان و جنوب لرستان بود. اوايل حكومتشان همزمان با حاكميت قوتتي هاي آذربايجان در بابل بود و تابع انها بودند و اخرين شاه اين سلسله «Eparli» بود و اين سلسله در سال ۱٨٦۰ق م سرنگون شدַاز حوادث مهم اين دوران جنگهاي طولاني با سومر-اكد كه منجر به انقراض آنان و تسلط درازمدت ايلاميان بر بين النهرين شدַ

سلسله «سوككال ماخ» (۱٨۰۰-۱۵۵۰ق م) : از شاهان معروف اين سلسله» shirukduk» ميباشد كه بابل را مطيع ايلام كردַ در سال ۱٩۵٧ در شمال عراق كتيبه اي از او پيدا شد كه اشاره ميكند به حمله او به قوتتي هايي كه بين درياچه اورميه و ايلك باتان(همدان) ساكن بودند ,در آن حمله shirukduk شكست خورده و به شوش برگشته و بعد از مدتي ميميردַ بعد از او برادرش» شيموت-وارتاش» شاه ايلام شدַ

دوره ميانه پادشاهي ايلام( ۱۴۵۰-۱۱۰۰ ق م) دوران زرين ايلام بود. ولي در قرن هاي ۱۱-٩ ق م به علت كشمكشهاي داخلي ايلام فاقد دولت مركزي بود و همه ايالتها كاملا مستقل بودندַ

دوران جديد دولت ايلام (٧۴۵-٦۴۵ق م ) از حساسترين دوران در تاريخ دولت ايلام بود,در اين دوره كياكسار شاه ماد همراه با بابل بر عليه آشور ميجنگيدند و ايلاميان از اين فرصت استفاده كرده دولت خود را تقويت كردند

در اين دوران «تيگلات پيلسر» شاه آشور توانست لولوبي ها و هوري ها را مطيع خود ساخته و مستقيما با ايلام همسايه شودַ سارگون دوم در سال ٧۲۲ق م به ايلام حمله كرد ولي شكست خوردַ آشور بني پال در سال ٦۴۵ به ايلام حمله كرده و » خوم بان كالداش» آخرين شاه مستقل ايلام را دستگير كردو شخصی دست نشانده و مطيع آشور به اسم» اومانيقا » را بر تخت سلطنت ايلام گذاشت.»آشورباناپال» در کتيبه ای در اين باره چنين می گويد: » برادر بی وفايم ، قسم خود را زيرپا نهاد و بر عليه من قيام کرد، و خلقهای اککد، کلده، آرامی را، اومانيقا شاه را که به شاهی ايلام تعين کرده بودم و پاهای مرا ميبوسيد، کسی که با دست خودم تعين کرده بودم، و خيشتريتی شاه قوتيوم را بر عليه من تشويق به قيام کرد و آنها با او عهد بستند.»( تاريخ ماد ص ۲۶۳) شكست نهايي ايلام با حمله هخامنشيان در سال ۵۴۵ق م انجام گرفت. و بعد از انقراض ماد توسط هخامشيان٬ پارس ها بتدريج اراضي ايلام را ضميمه امپراطوري تازه تشكيل شده خود كردند و دولت هاي محلي ايلام تابع آنها شدند.ַ

ايلاميان براي تشكيل دولت مستقل خود حتي در زمان هخامنشيان بارها قيام كردند ولي ديگر موفق نشدند دولت پايداري را ايجاد كنند . داريوش در سال اول حكوتش سه بار براي جنگ با سه نفر از استقلال طلبان ايلام به آنجا لشكر كشي كرد و هر سه قيام را با خشونت زياد سرکوب کرد.داريوش شهرشوش را گرفته و به پايتختی تبديل كرد و بدين ترتيب حكومت ايلام توسط هخامنشيان از بين رفتַ

ايلاميان بر عكس سومريان بعد از انقراض حاكميتشان در طول عصر هاي زيادي به زندگي در وطن خود ادامه داده و زبان و تمدن خود را زنده نگه داشتندַزبان ايلامي كه به علت شباهت اش با زبان ديگر اقوام (قوتتي ه,كاسسي ها,ַַַ) از زمان Puzur inshushinak پوزور اين شوشيناک (۲۲۰۰ ق.م.)زبان مشترك و اداري سراسر ايران بود توانست موقعيت ممتاز خود را تا اوايل ساسانيان حفظ كندַبا ترجمه تعدادي از لوحه هاي ايلامي نگهداري شده در شيكاگو بطور قطعي ثابت شده است كه زبان ايلامي يك زبان التصاقي ميباشد و لغات زيادي در آن زبان با تركي آذري امروزي شبيه يا عين هم هستندַ آكادئمك «مار» به عنوان يک محقق و زبانشناس بيطرف، با تحقيقات ارزنده خود ثابت كرد كه زبان ماد و ماننا نيز همان زبان ايلامي بود.

زبان ايلامي تا قرن ها بعد از سقوط ايلام اهميت خود را حفظ كرد , داريوش هخامنشي آن را زبان رسمي و اداري امپراطوری هخامنشيان كرد. اكادمئك»مار» ثابت كرده است كه زبان رسمي و اداري ماد هم ايلامي بود(تاريخ و تمدن ايلام, ص۵), اين موضوع بعدا در بخش مربوط به ماد ها شرح داده خواهد شدַ

ايلاميان در زمان هخامنشيان, سلوكيان, اشكانيان و ساسانيان زبان خود را نگه داشتند و حتي در دوره بعد از اسلام نيز زبان ايلامي به حيات خود ادامه داد واز طرف تاريخنويسان اسلامي «خوزي» ناميده شد ,براي مثال اصطخري در كتاب»مسالك الممالك» به ان اشاره ميكند و تاريخدانان امروزي مثلا دكتر سيد محمدعلي سجادي وַַزبان خوزي را همان زبا ن ايلامي ميدانندַ اين زبان حالا هم در شوش و مناطق عراقي نزديك به شوش , از جمله شهر «مندلي» و هم چنين در شهرباستانی آذربايجان » سنقر»؛ که از زمان پهلويان در ترکيب استان کرمانشاه در آورده شده است،واطراف آن شهر و بعضي جاهاي ديگر زنده است و زبان عادي و روزمره اهالي ميباشد و خودش هم به زبان تركی آذری امروزي خيلي نزديك اس ، آنان خودشان را اشكاني مينامند(تاريخ ديرين تركان ايران,جلد۱, پروفسور ذهتابي) ۳

» دمورگان» كه سالها در خرابه هاي شوش كاوشگري كرده بود مينويسد كه ايالت فارس حتي بعد از به قدرت رسيدن هخامنشيان شديدا تحت نفوذ فرهنگ و زبان ايلامي بود و پارس ها دولت و فرهنگ خود را بر آنچه كه از ايلاميان ياد گرفته بودند بنا نهادندַ

«مַ دياكونوف» محقق روسی مينويسد: در ايالت فارس چندين كتيبه ايلامي از اوايل حكومت هخامنشيان وجود دارد كه حضور بالاي ايلاميان در آنجا را حتي در زمان داريوش دوم نشان ميدهدַ و اين مسئله از آنجا ديده ميشود كه» مارتيا » كه خود را پادشاه ايلام مينامد در ايالت فارس زندگي ميكرد و در دفترخانه «استخر» حاكميت كامل زبان ايلامي نشانه بيسوادي مامورين و دولتمردان پارس ميباشد و نه اينكه تصور كنيم كه آن زبان فقط رايج در بين اهالي بودַ (تاريخ ماد صفحه ۵٨۰-۵٨۱)

چونكه هخامنشيان كوچ نشين از خود تمدني نداشتند و حاكميت را با زور شمشير، خشونت و بيرحمي خاص خودشان بدست آورده بودند، امپراتوري خود را بر پايه تمدن ايلام بنا كردند و به وسيله آنان تمدن ايلامي در دنيا توسعه يافتַ در آن زمان دعواي تمدن و فرهنگ قومي در ايران وجود نداشت و اين عارضه از زمان ساسانيان توسط اردشير بابکان شروع شد( از بين بردن آثار تركان ماد و اشكاني توسط ساسانيان) و بعدا اين کار زشت توسط رژيم پهلوي كه خود را وارث آنها معرفي ميكرد ادامه يافت( خيلي از آثار باستاني آذربايجان را در اين دوره از بين بردند). در افسانه های شاهنامه، در بخش مربوط به کيانيان، به ديوهايی اشاره شده که آريايی های وحشی ،برهنه و بيسواد، از آنها لباس پوشيدن،غذا پختن، خانه ساختن، اردو درست کردن، خواندن و نوشتن و ديگر مظاهر تمدن را ياد گرفتند، واين همان ايلاميان متمدن هستند که ؛ فردوسی آنهارا ديو معرفی ميکند.

تمدن واحد سنتي ايران تا زمان انقلاب مشروطيت تقريبا همان تمدن ايلامي بود كه براي اولين بار با ورود اسلام تغييراتي در آن ايجادشده بود و بار دوم قازان خان سلطان معروف و کاردان ايلخاني با اصلاحات اجتماعي عظيم خود تغيراتی را در سيستم اجتماعی ايران داد و بعد ها هم در زمان مشروطيت و هم با انقلاب سفيد تغيراتي در آن داده شد، ولي رويهمرفته ساختار اجتماعی امروزی ايران همان ساختار ايلامي و تمدن ايراني مساوي است با تمدن ايلامي و تمدني به اسم تمدن آريايي وجود خارجي نداشته و نظريه پوچ و بي اساسي است كه از طرف استمارگران غربي براي رسيدن به اهداف استمارگرانه شان در اواخر قرن نوزدهم به ميان كشيده شد و حالا خود آنها خيلي وقت پيش به دغل بازي خود اعتراف كرده و موهومي بودن آن نظريه را تاييد نموده و حالا حتي نظريه زبان هندو اروپايي در محافل علمي طرد شده و بعضی ها احتمال خويشاوندي بين زبانهاي اروپايي و هندوايراني را كلا رد ميكنندַ

دين ايلاميان: ايلاميان نيز مثل اقوام خويشاوند خود (سومرها،قوتتی ها و…)به خدايان چندی عقيده داشتند، و همچنين عقيده به ارواح مختلف, شامانيسم, نيز در بين آنان رايج بود. اسم خداي بزرگ و آسمانی ايلاميان «شوشيناك»بود و هر شهری نيز خداي خود را داشت و مجسمه خدايان در عبادتگاه هاي شهرها گذاشته شده بود. مراسم ديني ايلام شبيه مراسم ديني سومر و بابل بود (تاريخ ماد, م دياكونوف ص ۵٨٩).

در سيستم اجتماعي ايلام نيز مثل سومريان و ديگر خلق هاي التصاقي زبان زن از حقوق اجتماعي خيلي بالايي برخوردار بود و در كارهاي دولتي و سرپرستي اماكن مذهبي زنان حضور گسترده اي داشتند و ستم جنسي بر عليه زنان از خصوصيات اجتماعی قبايل تات( قبايلی از اواخر قرن ۱۹ به غلط با اسم آريايی خطاب ميشوند) بود و آنها زن را يك انسان حساب نميكردند و او را مثل يک جنس خريد و فروش ميكردند( هنوز هم در بين كردها, تاجيكها و بعضی ديگر از قبايل تات دختر را در مقابل پولي به مرد خواستگار ميفروشند). با به حاكميت رسيدن هخامنشيان به تدريج زنان از فعاليت هاي اجتماعي كنار زده شدند و تمام حقوق اجتماعی خود را از دست دادند. وضع اسفناکی را که هخامنشيان به زنان تحميل کرده بودند٬ در زمان ساسانيان بدتر شد ولي با آمدن دين مبين اسلام وضعيت زنان كمي بهتر شد٬ اما هيچوقت به زمان قبل از آمدن تات ها بر نگشتַ(زن در سيستم حقوقي ساسانيان,k.Bartlemen , ترجمه دكتر نַ صاحب الزمان) . حجاب زنان نيز هديه ای است از پارس های نيمه وحشی که بعد ها در بين مسلمانان ماندگار شده است.

مجسمه سنگي»ناپير آسو» ملكه ايلام از ۱۵۲۰ ق م قديميترين مجسمه زن پيدا شده در دنياست, اين مجسمه كه سرش كنده شده ۱٨۰۰كيلو وزن دارد و نمونه هنر و ظريف كاري آنها است ومجسمه هاي يوناني و رومي كه صدها سال بعد از آن درست كرده شده اند از لحاظ هنري در سطح خيلي پايين تري قرار دارندַلباس هاي تن اين ملكه شبيه لباس هاي زنان آذري ميباشدַ

هر كسي كه با زبان تركي آشنايي دارد با نگاهي به اسامي شاهان ايلام تشابهات آنها را با اسامي تركي امروزي ميبيندַمثال:اسامي تعدادي از شاهان ايلام: شيموت-وارتاش shimut-vartash , تن دن- اولي tan dan-uli, اونتاش قال untash-gal, ليلا-ايرتاشlila-ir-tash, هومبان هال تاشhumban-haltashو غيرهַ در آخر اكثر اسامي ايلامي پسوند هاي»تاش»,»آش» و»لي» وجود دارد كه در زبان همه اقوام التصاقي زبان ساكن اطراف كوههاي زاگرس(قوتتي,لولوبي,هوري,گيلزان,ماننا,ماد,ַַַ) نيز صرف ميشد و هنوز هم در بين اكثر اهالي همين سرزمين ها رايج است و براي مثال پسوند » تاش» بصورت «داش» در تركي آذري استفاده ميشود:يولداش, قارداش,تيمورتاش و غيره.

معابد مذهبی ايلاميان که «زيگووارت» ناميده ميشد ، ريشه ترکی دارد، زيگووارت= جيگور، چيگور+ آد = مکان فرياد سوگند، چون با ساز و آواز عبادت ميکردند.

ايلاميان نيز همچون سومريان موفق به آفريدن يكي از تمدنهاي عالي بشري شدند و در طول تمام دوره تقريبا ۳۰۰۰ ساله حكومتشان «دمكراسي ابتدايی و سنتی» خاص اقوام ترك را حفظ كردند كه بعدا مادها, اشكانيان,سلجوقيان و ديگر سلسله هاي ترك آن روش را ادامه دادند(ايالات و ولايات نوعي استقلال داخلي داشتن و به فرهنگ و دين ديگران احترام ميگذاشتند), اين خصوصيت از اخلاق طبيعي تركان قديم به حساب مي آيد و در نتيجه همين روحيه آزاد ملي ايلاميان توانستند نزديك به سه هزار سال حكومت كنند و در مقابل اقوام سامي و غيره ايستاده و اغلب بر آنان غالب آيند.ַسيستم حكومتي فدرالي اولين بار در تاريخ در ايلام شكل گرفتַ

به مرور زمان تمدن درخشان ايلام هر چه بيشتر آشكارتر ميشود، و شوينيست هاي فارس و حاميان آرياپرست شان( استمارگران غربی که تاريخ ايران را به نفع قوم موهوم آريا شديدا تحريف کرده اند) كه تا ديروز ٬يا وجود انها را کلا انكار ميكردند و يا آنها را وحشي و غير ايراني ميناميدند٬ حالا با بيشرمي ميخواهند به آنها لباس آريايی ( بخوان لباس وحشيت) بپوشانند , براي مثال «يوسف مجيد زاده» در كتاب «تاريخ و تمدن ايلام» مينويسد:منطقي ترين فرضيه اين است كه ايلاميان به عنوان پروتولر زبانشان با ورود به دوران ماد به زبان ايراني مبدل شد.( اين پان فارس همان به اصطلاح تاريخ دانی هست که اخيرا در مصاحبه ای با روزنامه همشهری ادعا های دروغين پان فارس ها را در مورد کتابسوزی مسلمين در ايران را پس گرفته و اعتراف کرده بود که، آريايی ها تا قرن ۹ ميلادی هيچوقت کتب يا نوشتاری ديگر از خود نداشتند، و اولين بار در اواخر قرن ۹ ميلادی با کمک گيری از زبان عربی زبان فارسی قدرت نوشتاری پيدا کرد) ( همشهری، ۶ مهر ۱۳۸۲),در اينجا لازم به اشاره است که، کتابسوزی اسکندر کبير و يا اعراب مسلمان افسانه ای است که پان فارس ها ساخته اند، تا با توسل به آن وحشيت وفقر فرهنگی اجدادشان را روپوشی کنند. اما تنها مورد کتابسوزی ثبت شده در تاريخ بشريت، توسط همين پان فارسها درآذرماه سال ۱۹۴۶، بعد از اشغال آذربايجان جنوبی ،توسط ارتش شاهنشاهی انجام شد، و در اين کتابسوزی، هزاران جلد کتب نفيس ترکی در شهرهای آذربايجان به آتش کشيده شد. اين عاملين و نوکران استعمارگران غربی در منطقه شرق ميانه، ٨۰ ساله كه، به دلايل سياسی، مشغول تحريف تاريخ ايران به نفع قوم موهوم آريا هستند و هنوز هم با سماجت به اين كار غير انساني و ضدفرهنگی شان ادامه ميدهند.آقای ناصر پورپيرار در تحقيقات ارزشمندش ، با مدارک معتبر و عکس های گرفته شده از تخت جمشيد، کعبه زرتشت و غيره ثابت ميکند که هردوی آنها عبادتگاهها و کاخهای ايلامی بودند که پان فارسها با تغيراتی در آنها و نوشتن کتيبه های جعلی ، آنها را به هخامنشيان وحشی منسوب ميکنند. همچنين مقبره کوروش کاملا جعلی ودر سال ۱۹۶۰ در آن محل ساخته شد.مصالح آن را با خراب کردن هسجد و کاروانسرای آتابای تهيه کردند.

۱-حقوق تاريخ, صفحه ٨۳, علي پاشا

۲-دكتر ضַ صدر,پيرامون نام تاريخي كشور»ايلام»

۳- تاريخ ديرين تركان ايران,جلد۱, پروفسور ذهتابي

عادل ارشادی فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2009/10/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86/

تاریخ تمدن کاسسی ها------عادل ارشادی فر

بر اساس آثار باقي مانده از كاسسي ها و تمدن هاي همزمان با آنها ٬ كاسسي ها از حداقل۳۰۰۰ قبل از ميلاد در ولايت كنوني لرستان ساكن بوده و به شغل دامداري و پرورش اسب مشغول بودندַ كاسسي ها در اوايل هزاره دوم قبل از ميلاد موفق شدند دولت مقتدري را تشكيل دهند.

سلسله حكومتي كاسسي ها توسط شخصي به نام قانداش در سال ۱۷۶۰ قبل از ميلاد بنا شد.آقوم دوم ٫هفتمين شاه كاسسي در سال۱۵۹۵ ق.م. به بابل كه در اثر حمله هيت ها در همان سال ضعيف شده بود٬ حمله كرده و سومين سلسله بابل(سلسله حمورابی) را سرنگون كرده و حاكميت در بابل را بدست گرفت. حاكميت كاسسي ها در بابل تا سال ۱۱۷۱ق م ٬ يعني به مدت ۴۲۴ سال ادامه يافت.

آقوم دوم در كتيبه اي باقي مانده از او ٬ خود را ٫شاه كاسسي هاي مورد لطف خدا ٫ شاه اككدها٬ بابل٬ پادان٬ آمان و قوتتي ها معرفي ميكند ( تاريخ ماد٬ص ۱۲۵)

آقوم دوم مجسمه هاي خدايان بابل را كه هيت ها برده بودند به بابل برگرداند.

به عقيده تاريخدانان كاسسي ها از اقوام خويشاوند با سومريان,ايلاميان,قوتتي هاوַַ بودند كه بعد از مهاجرت از آسياي ميانه از آنها جدا شده و در لرستان كنوني ساكن شدندַ

مַدياكونوف مينويسد: به طور قطعي ثابت شده است كه ماننا و ماد ها با مناطق جنوبي خود روابط نزديكي داشته و خصوصا با اهالي آنجا ، يعني كاسسي ها از لحاظ نژادي و زباني نزديكي زيادي داشتند٬لازم است كه اضافه كنيم، كه كاسسي ها نيز مثل ساير قبايل كوه نشين آنجا از لحاظ زباني به ايلاميان نزديك بودند(تاريخ ماد ص ۹۱) ַ

دو قوم كاسسي و قوتتي از لحاظ زباني خيلي به هم نزديك بوده اند( تاريخ ماد ص ۱۲۵).

دياكونوف در همان صفحه از كتابش به چند نمونه از كلمات مشترك بين آنها اشاره كرده از جمله كلمات ائتدي٬ دئدي٬ يازدي و غيره و جالب اينجاست كه اين كلمات هنوز هم در زبان تركي به همان شكل يا با اندكي تغيير تلفظي استمال ميشود. در كاوشگري هايي كه در سالهاي ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ در لرستان انجام شد آثار زيادي از جمله زين اسب٬ وسايل خانگي از جنس مفرع٬ اسلحه٬ وسايل زينتي و غيره پيدا شد. نقش حيواناتي چون پلنگ٬ شير٬ بز وحشي٬ عقاب و غيره كه بر روي اين اشياء حك شده از ارزش هنري خيلي بالايي برخوردار هستند.

در بررسي ارتباط و خويشاوندي كاسسي ها با تركان امروزي ٬ اسامي مشترك بين آنها نيز از اهميت زيادي برخوردار هست. با نگاهي به اسامي چند تا از شاهان كاسسي اين حقيقت كاملا آشكار ميشود:

-قان داش Gan dash ( دوران شاهی ۱۷۶۰-۱۷۲۶ )

-بوءيوك آقوم Büyük Agum (دوران شاهي: ۱۷۲۵-۱۷۰۴)

-كاش تي لياش Kashti-liash (دوران شاهي: ۱۷۰۴-۱۶۸۳)

-آبي را تاش Abirattash (دوران شاهي: اواسط قرن ۱۶ ق م)

-آقوم دوم٬ با لقب kakreme ( قلينج)٬ ( حوالي ۱۵۹۰ ق م)

-اورشی قورماش urshigurmash

اسامي چند تا از خدايان كاسسي ها:

-ماراتاش Maratash ( خداي جنگ)

-بورباش borbash ( خداي رعد و برق و باران)

-قيدار Gidar ( اين اسم بعد ها به صورت اسم يكي از قبايل داخل تركان اوغوز ديده ميشود)

تركيب كلمات٬ معني لغوي و پسوند هاي تركي در اسامي ذكر شده به خويشاوندي زباني تركان امروزي با كاسسي ها هيچ شبهه اي را باقي نمي گذارد.

كاسسي هاي حاكم در بابل بعد از اينكه حاكميت را از دست دادند٬ به مرور زمان در بين سامي ها حل شدند و آنهايی هم كه در لرستان بودند بعد از به قدرت رسيدن هخامنشيان از طرف تات هايي( به اصطلاح آريايي ها) كه به تدريج در سرزمين آنها ساكن ميشدند ، تحت آزار و اذيت قرار گرفته و اكثرشان به مرور زمان با تاتها( پارس ها،کردها)قاطي شده و زبانشان آريايي شد٬ ولي عده اي از كاسسي ها هنوز هم زبان خود را حفظ كرده و در شمال و شمال شرق لرستان ٬ يعني در غرب همدان٬اسداباد و منطقه سونقور(سنقر) زندگي ميكنند و زبانشان لهجه اي از تركي محسوب ميشود.

در اينجا لازم به ذکر است که … عملکرد هخامنشيان بر عليه ايلاميان, ماد ها که با آغوش باز و از روی انسانيت، به آن دربدران نيمه وحشی در سرزمينشان جای دادند ، و آنها بعدها بر عليه آنان دشمنی کردند. يا در هزار سال بعد از اسلام، که ترکان ناموس،زبان و دار و ندارآنها را حفظ کردند، ولی آنها در اولين فرصت، زمانی که توسط انگليس ، به حاکميت «ممالک محروسه قاجار» نشانده شدند، ترک ستيزی را آغاز کردند و ادعای مالکيت کل ممالک محروسه را کردند. يا همين کردهای نمک نشناسی که تا صد سال پيش حتی روی شهری را نديده بودند ،و برای اولين بار توسط رژيم پهلوی از کوههای شمال عراق و سوريه آورده شده و در خاک آذربايجان سکونت داده شدند، حالا با پررويی ادعای مالکيت شهرهای باستانی ترکهای آذری را ، مينمايند. اين است ماهيت آريايی.

خوشبختانه بدليل آثار نوشتاری و هنری زياد باقی مانده از کاسسی ها (هیچ کسی نمیتواند) که کاسسی ها را به خودشان منتسب کرده و از آنها استفاده تبليغاتی بکنند.

عده اي از تاريخ دانان حتی بخـتـياريها را غـير آريايي دانـسته اند. شيـندلر تاريخ دان و محقق معروف، آنان را غير ايراني(منظور غير آريايي) که تـبارشان به ترک ها و ديگر خلق های آلتايی مي رسد و بـين سالهاي 1900 – 2900 قـبل از هـجرت به ايران آمده اند، می داند.

عادل ارشادی فر

(امیر افشارلو قزوینلی, on 27/03/2012 at 04:02 said:

رای بدي
 
2
 
0
 

قزها یا کاسها بزرگترین و کهنترین شاخه اقوام کهن تورک

بررسی مهمترین و کهنترین شاخه اقوام تورک یعنی * قز = قاز = کاس *

این طایفه کهن و بزرگ تورک که در طول تاریخ با نامهای مختلف بر حسب لهجه های مختلف تورکی پدیدار شده و به زبان انگلیسی *کاس* و در زبان تورکی در بیشترین کاربرد *قز* نامیده میشود.

کلمه *ار* در زبان تورکی به معنی مرد یا شوهر میباشد اما در زمان التصاق به یک اسم معنی مردم میدهد.

قز+ار= قزار=قزر=قازار=خزر=قجر =ازر(در بعضی از لهجه های تورکی خ را تلفظ نمیکنند) =اذر(نام طایفه بزرگ مستقر در شمال غرب فلات ایران و قفقاز) میبینید که واژه ترکیبی *قز+ار* که به معنی مردم قز میباشد با شکلهای مختلف در مناطق مختلف زندگی این قوم کهن پدیدار شده. در ضمن به دلایل زیادی اقوام *قوم سومر= سوم+ار* بخش جدا شده ای از *قز * ها میباشد که در بیش از 7000 سال پیش در بین النهرین مستقر شده اند.

ترکیبات مختلف دیگر *قز* با شکلهای *قزنوی* یا *قزوین=کاسپین* یا *قاف+قز=قفقاز* و اشکال دیگر ظاهر شده و این نشان میدهد که این شاخه اصلی اقوام تورک از انزمان که تاریخ بشری قابل محاسبه باشد در دورتا دور دریای خزر یا کاسپین(قزوین) امروزی که هر دو نام این دریا با توجه به دلایل ذکر شده از نام قوم *قز=قاز=کاس* برگرفته شده.

میدانیم که همسر پادشاه هخامنشیها *کاساندان * نامیده میشده و کاساندان یک اسم ترکیبی از واژه های تورکی به این شکل میباشد : کاس(قز) + ان + دان = به معنی شخصی از تبار قزها یا کاسها میباشد زیرا در تورکی پسوندهای *ان* + *دان* به معنی ربط دادن چیزی به جایی است. و بطور مشخص ازدواج پادشاه تازه قدرت گرفته اقوام پارس که به تازگی از محدوده افغانستان امروزی وارد فلات ایران شده بودند نیاز داشتند تا با وصلت با یکی از خانزاده های اقوام کهن فلات ایران و قفقاز یعنی تورکها (طایفه قز یا کاس) امنیت خود را تضمین کنند و از انها در برابر تهدیدها کمک بگیرند و چه بسا که هیچکدام از امپراتورهای کهن منطقه اروپا به دلیل وجود اقوام جنگجو و شجاع تورک در منطقه شمال غرب و غرب ایران نتوانستد از ان سمت به ایران نفوذ کنند و اسکندر مقدونی نیز از سمت عراق و شامات به ایران حمله کرد و به سمت مناطقی که اقوام تورک در ان ساکن بودند نرفت.)

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2009/09/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7/

 

تاریخ تمدن لولوبی ها-----عادل ارشادی فر

تاريخ دانان زيادي همچون٬ هنري فيلد , آرتور كسيت, چارلز بارنی و غيره سرزمين آذربايجان را مهد تمدن بشري و سرزمين ظهور انسان متفكر ميدانندַ اين سرزمين پر آب و حاصلخيز از هزاران سال پيش مسكن انسانها بوده است و همواره مهاجرين جديد را نيز به خود جذب كرده استַ در كاوشگري هايي كه در گنجه, نخجوان و آستارا انجام شده٫ وسايل زياد كشاورزي و ظروف سنگي از دوران سنگي بدست آمده استַآثار باستاني كه در»قوبوستان» در آذربايجان شمالي در نزديكي باكو در ساحل خزر پيدا شده است مربوط به ۱۳۰۰۰ سال قبل از ميلاد ميباشند. علاوه بر آثار تاريخي زيادي كه در آنجا پيدا شده ( سلاح, لوحه هاي سنگي, وسايل زندگي,ַַ) تكه سنگهاي بزرگي نيز در آنجا وجود دارد كه اشكال مختلفي بر آنها حك شده است. اين حكاكي ها عبارتند از اشكال حيوانات مختلف, رقص دسته جمعي, قايق و غيره و در نوع خود بي نظير ميباشد. به عقيده خيلي از دانشمندان از جمله پروفسور Thor Heredal باستان شناس نروژی، اشكال حك شده قايق و كشتي در قوبوستان عين شكلهاي سومري مي باشند و ارتباط بين مردم ساكن آنجا ها را با هم ثابت كرده وتصويرهای قايقها در قوبوستان را قديميترين تصويرهای پيدا شده قايق در دنيا ميدانندַ (۱)

به عقيده اين گروه از تاريخدانان دسته اي از سومريان هنگام عبور از آذربايجان ،مدتی در آنجا ساکن شده و در تكامل تمدن قوبوستان نقش مهمي ايفا كرده اند ٫ خود سومري ها در كتيبه اي بيان ميكنند:كه انها از سرزمين كوهستاني در شمالغرب آمده اند و در انجا كشتيراني امكان پذير بود. (۲)

آثاری که شبيه ،آثار قوبوستان،و همزمان با آنان هستند از جاهاي مختلف آذر بايجان جنوبي نيز پيدا شده است ٬از جمله در منطقه سونگون ورزقان در شهرستان اهر كه در سال ۱۳۷۶ شمسي توسط محمد حافظ زاده پيدا شدند( پروفسور ذهتابي٬تاريخ قديم تركان ايران ص ۱۵۴). قديمترين اقوام ساكن سرزمين آذربايجان امروزی ( استانهایآذربايجانشرقي ,غربي,زنجان ,اردبيل,همدان,قزوين, وقسمتهايي از استانهاي مركزي,گيلان,كردستان +آذربايجان شمالي) اقوام سومر، سابير يا ساوير ها, قوتتی ها, لولوبی ها,كنگرها,هوری ها٬ توروك ها و آذها بودند، زبان همه اين اقوام پيوندي يا التصاقي بود. حتي بعضي از پان فارس هاي سابق مثل شاپور رواساني(۳), رقيه بهزادي(۴) و حاميان پان فارسيسم مثل گيرشمن(۵) به اين حقيقت اعتراف ميكنند. به عقيده تاريخدانان زيادي از جمله م.دياكونوف٬ آكادميك مار ٬ ُ.هومئل و غيره زبان آن اقوام لهجه هايي از يك زبان مشترك بودند و آن زبان را زبان» پروتوترك»؛پيش تركي٬ محسوب ميكنند.

تركی آذري امروزي حاصل آميزش و تركيب زبان اقوام باستانی ذکر شده آذربايجان، با لهجه هاي ديگر تركي٬ كه در اعصار بعدي از طريق مهاجرت اقوام جديد ترك، از جمله ايشغوزها(ساكا٬ايسكيت)٬ اوغوزها٬ قبچاق ها٬ اويغورها، به آذربايجان، وارد آنجا شده بود٬ شكل گرفته است. از نظر زبان شناسي زبان تركي وارث زبان همه اين اقوام قديمي ميباشد و به همين خاطر تاريخداناني چون ف.هومئل و غيره ،آن آقوام را پروتوترك مينامند، آن اقوام از۶۰۰۰ سال ق.م. و حتی زودتر از آن ساكن آذربايجان بودند.

هرودوت ٬ هر چند كه اشتباهات زيادی را در تاريخ نويسی مرتکب شده است٬ در باره مردم آ ذربايجان ميگويد: سايبر ها در هر دو طرف رود آراز (ارس) ساكن هستند(۶) ٬ در ترك بودن سايبر ها هم، که کلمه سيبری نيز از نام آنان اقتباس شده است، هيچ تاريخ داني شكي نميكند. در زمانهاي خيلي قديم٬ تركان كه از اقوام زيادي تشكيل شده بودند و در وسعتي از منچوري تا مديترانه و خليج کنگر( خليج فارس امروزی) زندگي ميكردند نه با نام ترك بلكه با نام ايل و قبايل مختلف خود ناميده مي شدند٬ هرچند كه قبايلي به اسم قبايل توروك يا ترك نيز در بين آنها بودند٫ که بعد از تقريبا ۴۰۰ميلادی،يعنی زمان امپراتوری «گوک ترکها» ، کلمه تورک همه گير شده است

از اقوام باستاني آذربايجان كه بارها موفق به ايجاد دولت هاي مقتدري در سرزمين آذربايجان شدند و در شكل گيري هويت زباني و تباري تركان امروزي آذربايجان سهم بزرگي دارند ٬ لولوبي ها و قوتتي ها بودند كه از ايل ها و قبايل همنژاد و همزبان زيادي تشكيل شده بودند. اين اقوام در اعصار بعدي در تشكيل دولت هاي ماننا و ماد مهمترين نقش را داشتند. پروفسور ف. اغاسي اوغلي تاريخ شناس مشهور آذربايجاني(شمالي) ، در تحقيقات جديدي عقيده دارند كه لولوبي ها قومي مجزا از قوتتي ها نبودند بلكه شاخه كوچ نشين و كوه نشين اقوام قوتتي را لولوبي ميناميدند. اقوام مذكور در حدود هزاره ششم پيش از ميلاد نخستين موج از مهاجريني بودند كه به سرزمين آذربايجان روي آورده اند . منشأ اين اقوام آسياي ميانه(تركستان) بود.

لوللو در زبان هوري به معني كوهستاني و بي علامت جمع در آن زبان ميباشد٬ و لولوبي به معني كوهستاني ها بود. در منابع اككدي در هزاره سوم قبل از ميلاد از لولوبي ها با نام لوللوپوم ياد ميشود و در منابع آشوري به آنها لولوبي گفته ميشود.(۷)

لولوبي ها از شرق رودخانه دياله تا درياچه اورميه و ازآانجا تا قزوين٬ قم و همدان زندگي مي كردند.قوتتي ها در شمال و شمالغرب لولوبي ها زندگي مي كردند.

نارام سوئن ٬ نوه سارگون اول شاه اككددر لوحه معروفش ؛ از غلبه بر لولوبي ها سخن ميگويد.؛ بر لولوبي هاي كوهستاني پيروز شدم (۸)

لولوبي ها از نظر نژادي نزديك به ايلاميان و كاسسي ها بودند.(۹)

در نزديكي سرپل ذهاب كه سرحد جنوبي لولوبي ها بود٬ دو كتيبه سنگي كه هر دو مربوط به۳۰۰۰ سال قبل از ميلاد ميباشد پيدا شده است. كه يكي از آنوبانيني Anubanini ٬ و ديگري از Tar-lunni ٬تارلوني ٬ دو تا از شاهان لولوبي مي باشند. هر دو كتيبه با خط و زبان اككدي نوشته شده اند.كتيبه آنوبانيني در آن طرف مرز در شيخ خاندا درعراق پيدا شده است و در آن نوشته اي به اين مضمون نوشته شده: آنوبانيني شاه قدرتمند لولوبي شكل خودو شکل ايشتار (ننه) را در كوه پادير حك گردانيد. كسي كه صدمه اي به اين اشكال و لوحه بزند به نفرين و غضب آنو٬ آنوتوم٬ بئل٬ رامان٬ ايشتار٬ سين و شه مش دچار و نابود شود. (۱۰).

آنو Anu٬ ،خدايي كه آنوباني در لوحه اش ذكر مي كند، در بين النهرين نيز به عنوان خداي بزرگ آسماني ٬ كه ديگر خدايان از او مدد ميگرفتند٬ از ۳۰۰۰ ق م تا ۷۰۰ ق م در آنجا مورد پرستش بود. آنو اسم خداي لولوبي ها همچنين اسم كوهي ( Anoy)مقدس در شمال كوههاي آلتايي هست و احتمالا آن اسم را با مهاجرت خود از آنجا با خود به سرزمين جديدشان آورده اند. احتمالا آنوتوم نيز مرتبط با Anoy ميباشد. ايشتار، ايستر( اينانا) اولين بار در بين سومريان آفريده شده و بعد در ميان ملل ديگر رايج شده بود.(۱۱)

نقش هاي حك شده در اين كتيبه ها اطلاعات زيادي را راجع به طرز لباس ٬ دين٬ و اسلحه هاي لولوبي ها به ما ميدهد. اين دو كتيبه از آن جهت مهم هستند كه لباس و كلاه لولوبی ها در آن کتيبه ها، با کلاه و لباس ماننا ها٬ كاسسي ها و ماد ها ، که هرودت در ۲۵۰۰ سال بعد …. ميکند، كاملا مثل هم ميباشد..يعني با تكيه بر آن دو كتيبه باقيمانده از لولوبی ها و نوشتجات هرودت به طور قطعي ميتوان همنژادي و همزباني كاسسي ها٬ ماننا و مادها را اثبات كرد( ۱۲). در لوحه آنوبانيني شاه با لباس و كلاه مخصوص تركان آسياي ميانه با تير و كمان در دست پايش را روی شكم دشمنش كه لخت بر زمين خوابيده گذاشته است٬ ودر جلوي شاه » ننه»nana، با لباس مخصوص ايستاده و هشت نفر اسير را دست بسته با طناب نگه داشته و و در دست راست يك حلقه ( نشان قدرت و خاكميت) را به طرف شاه دراز كرده است و بالاي آنان شكل آفتاب نقش شده است. بعدها شاهان هخامنشي و ساساني از آن كتيبه الهام گرفته و در كتيبه هايشان از آن تصوير و حلقه استفاده كردند٬ و اين نمونه اي از يادگيری پارسها از اجداد تركان است.(عكس اين دو كتيبه٬تاريخ قديم تركان ايران ص ۲۲۳-۲۲۴). شکل تير و كمان درآن كتيبه ثابت ميكند كه ملل ترك خيلي قديميتر از تركان ايشغوز( ساكا ها) از تير و كمان استُفاده ميكردند.

م.دياكونوف :اثار تاريخي نشان ميدهد كه لولوبي ها در ۳۰۰۰ سال ق. م. داراي دولت مستقل٬ تمدن و جامعه مترقي بودند (۱۳). ?ا تحقيقاتي كه ازطرف دانشمندان صورت گرفته اين امر روشن شده است كه قيافه تركاني كه در عصر حاضر در آذربايجان زندگي مي كنند با تصاوير و مجسمه هايي كه از لولوبي ها و گوتي ها به جاي مانده است مطابقت مي نمايد(خصوصا فرم جمجمه) و اين نشان می دهد که با وجود مهاجرت اقوام جديد به آذربايجان در اعصار بعدی٬ شكل و قيافه ساكنين آذربايجان با۵۰۰۰ سال اخير تغيير چنداني نكرده است.

منابع:

۱- ر. رئس نيا ٬آذربايجان در سير تاريخ ايران٬ چاپ ۱۳۶۸ تبريز

۲- مַتقي سياهپوش٬ پيدايش تمدن در آذربايجان, صفحه ۳۰۵

۳- ?اپور رواسانی٬ ?امعه بزرگ شرق٬ص۳۰۲٬

۴- رقيه بهزادی٬ قوم هاي كهن در آسياي مركزي و ايران٬ ص۲۶۴

۵- گريشمن٬ ايران از اغاز تا اسلام ٬ص۳۸

۶- تاريخ هرودت٬ ترجمه م.وحيد مازندراني٬ تهران ۱۳۴۳

۷- پروفسور ذهتابی ٬تاريخ قديم تركان ايران٬ص ۲۲۲

۸-م. دياکونوف٬ تاريخ ماد٬ ص۲۱۰

۹-م. دياکونوف٬ تاريخ ماد٬ ص۱۱۰

۱۰- ماد٬هخامنشيان٬اشكاني٬ساساني-اكبر سرافراز٬ بهمن فيروزمند۱۳۷۳٬تهران٬ص۱۵ / (تاريخ ماد٬ ص ۱۰۲)

۱۱- ?روفسور م.ت. ذهتابي٬تاريخ قديم تركان ايران ٬ ص ۲۲۲

۱۲- ?روفسور م.ت. ذهتابي٬تاريخ قديم تركان ايران ٬ ص ۲۲۴

۱۳-م. دياکونوف٬ تاريخ ماد٬ ص۱۰۱

عادل ارشادی فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2009/12/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%84%D9%88%D9%84%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7/

تاریخ تمدن هوری ها----عادل ارشادی فر

هوري ها نيز همچون سومرها٬ قوتتي ها ٬ لولوبی ها و۰۰۰؛از آسياي ميانه به آذربايجان كوچ كرده بودندַپايتخت هوري ها واشوقانني٬ vushuganni در كنار رود هابور بود.

تاريخ مهاجرت دقيق هوری ها، به آذربايجان دقيقأ معلوم نيست ، ولی حضور آنها در آنجا، قديميتر از قوتتی ها و لولوبی ها بود.آثار تاريخي نشان مي دهد كه هوريها، حداقل از ۳-۴ هزار سال قبل از ميلاد در مناطق غربي آذربايجان, بين كوه هاي زاگرو س و توروس, از شهرهاي خوي, سلماس تا سولدوز(نقده) و از درياچه اورميه تا توروس، ساكن بوده و دولت»آراتتا» را در آنجا تشکيل داده بودندַاين اراضي از هزاره دوم تا هزاره اول قبل از ميلاد» نايير» ناميده مي شد.

هوری ها تمدن آراتتا را در آذربايجان آفريده بودند، ولی در شکل گرفتن آن تمدن سومرها نيز( قبل از مهاجرت از آذربايجان)، نقش داشتند. تمدن آراتتا نقش اول را در صنعت فلزکاری آنزمان دنيا داشتند، و همانطور که در بخش مربوط به سومرها ذکر شد، سومر ها از آنجا علم فلزکاری را با خود به بين النهرين بردند. «ارت» در «ديوان لغات الترک» به معنی کمره کوه؛ و»آراتتا»در زبان سومری به معنی کوه،منطقه کوهستانی ميباشد.

در تپه های، گوی تپه در ۶ کيلومتری جنوبشرق اورميه، و در تپه حسنلوی سولدوز، آثار زيادی از هوری ها پيدا شده است.

بورتون براون،Burton Brouwn، در سالها۱۹۵۲ـ۱۹۴۸ در تپه «گوی تپه»، کاوشگری کرده وآثار فلزی زيادی از آنجا بدست آورد. او با استناد بر يافته های خود در آنجا مينويسد: آثار فلزی پيدا شده در «گوی تپه» نشان ميدهدکه،در ۳۰۰۰ق.م. هوريها در ترکيبات مس و قلع ،آرسنيک استفاده ميکردند، و اين نشانگر آگاهی آنان از علم فيزيک و شيمی ميباشد.

«چارلز بارنی» نيز در اين باره مينويسد: آثار «گوی تپه» نشان ميدهد که، صنعت فلزکاری ، در هزاره دوم قبل از ميلاد در منطقه غرب درياچه اورميه ، در سطح پيشرفته ای رايج بود، بعدها با مهاجرت هوری ها به سوريه و آشور، صنعت فلزکاری در آنجا ها هم رايج شد.۱�

بيشترين اطلاعات مربوط به هوری ها، از کتيبه ها و داستانهای سومری بدست آمده است. مثلادر اين کتيبه ها، به ارتباطات تنگاتنگ و مستمر، «اينسوکوش سيرانا» شاه هوری( ۲۸۰۰ ق.م.) با «انمرکر» شاه «اوروک» در سومر اشارات زيادی شده است، که نشانگر تلاش سومرها برای بدست آوردن مواد مورد نيازشان ( فراورده های چوبی،فلزات،سنگهای تزئينی و قيمتی) از آذربايجان ميباشد.۱�

آثار و مدارك تاريخي نشان ميدهند كه بخشي از اقوام هوري به دلايل نامعلومي درحوالی ۲۴۰۰ ق م به طرف شمالغرب، جنوب و غرب كوچ كرده، وحتي تا مصر پخش شدند و هنر و صنعت خود را تا آنجاها بسط دادند.

يکی از علل مهاجرت اين عده از طوايف هوری از آراتتا، فشار و حملات ۳۰۰ ساله سومر ها ، برای تسلط بر ثروتهای طبيعی آراتتا، و ايجاد فضای ناامن اجتماعی در آنجا بود.

شباهت زياد بين آثار «گوی تپه» و آثار دوره دوم مصر، نشانگر مهاجرت وسيع هوری ها به مصر و تاثير شديد هنر آنها بر هنر مصر ميباشد.(بورتون براون).۱�

«Sharl Burmey» شارل بورمئی، با مطالعه آثار پيدا شده در هفتمين طبقه زيرين در «هفتوان تپه» ، در بخش ميانی ترکيه امروزی، نتيجه گيری ميکند که، در ۲۳۰۰ق.م. ساکنين آنجا هوری ها بودند. ۵�

بعضی از تاريخ دانان، از جمله، ت. روجئر، .Roger، س.ژ.اوکاللاقان،S’J.Ocallaghan،با استناد به آثار پيدا شده در «هفتوان تپه» و «بوغاز کوی» در آنادولی، عقيده دارند که، آن بخش از هوري ها كه به شمال غرب و آنادولي كوچ كردند ، بعدها علاوه بر دولت «ميتانی»، دولت های «اورارتو» و «هيت»، را نيز تأسيس کردند. ۵�

پروفسور»لسوه» عقيده دارد که، آشوری ها هنرمعماری،حجاری،فلزکاری خود را بر اساس آنچه که از هوری ها گرفته بودند، پايه ريزی کردند.۱�

بعد از مهاجرت عده کثيری از هوريها، منطقه «آراتتا» با نام «گيلزان» ، که اسم يکی از طوايف موجود در ترکيب هوری ها بود، معروف شد.

«Morits Vanlon» موريس وانلون، با مطالعه آثار پيدا شده در «تپه حسنلی»، نتيجه گيری ميکندکه ، تمدن «گيلزان» همان تمدن هوری ميباشد.

از تپه حسنلو در سولدوز در آذربايجان كتيبه اي از «تيشاري» شاه هوري از ۲۴۰۰ قַمַ به زبان هوري با خط اككدي پيدا شده كه نشان ميدهد كه هوري ها در ۳۰۰۰ ق م در آذربايجان ساكن٫ و صاحب دولت و مدنيت بوده اندַ

سندی نيز از ساشارنار شاه هوري از۱۴۵۰ ق م از منطقه» ناوار» در دره» دياله» پيدا شده است. (۳)

آثار تاريخي نشان ميدهند٫كه در حوالي ۱۲۰۰-۱۴۰۰ق م طوايفی از هوري ها در داخل ايلام هم زندگي ميكردند٫ و در آنجاحتی به مقام شاهي هم رسيده بودند, براي مثال هور پاتيلا, پسوند هور در اسامی اين خاندان شاهی، انتساب آنان به اقوام هوری را نشان ميدهد.

«ژ.ق.ماسکئن» مينويسد: در زمان»زميرليم» ، ۱۹۰۰ق.م.) مهاجران جديد هوری شروع به نفوذ در مناطق شرقی فرات کردند، آنها از سرزمينی که امروز آذربايجان ناميده ميشود، به آنجا کوچ کردند، اين اقوام نه سامی و نه هندواروپايی بودند.( ميراث فرهنگ، شماره ۵،۱۳۷۰،ص۵۲)

زبان هوري ها با زبان اورارتوها از يك خانواده ميباشند , اقوام لولوبي, قوتتي, هوري ها و ايلاميان از لحاظ نژادي و زباني نزديك به هم بودندַ(۲ )

صنعت, هنر , و تمدن هوری ها شبيه تمدن و هنر ساير ملل التصاقي زبان منطقه بودַپروفسور «دايسون» در باره هوري ها تحقيقات خيلي وسيعي انجام داده است, در مورد جام طلايي پيدا شده در تپه حسنلو در سولدوز(نقده) مينويسد: اين پياله زرين نشانه اي از هنر و صنعت والای هوري ها است, و در ساخت آن تاثير شيوه هنري هوري ها به روشنی ديده مي شودַ هنر و صنعت هوري ها نه فقط بر ديگر ملل التصاقي زبان بلكه بر ساير ملل نيز تاثير عميقي گذاشته بودַ

در سال ۱۹۰۵ در ۱۵ كيلومتري جنوب شرقي سلماس در محال قارپاق٬ در ده انزال عده اي كارگر ضمن كار به يك خانه سنگي برخورد كردند و در داخل ان آثار هنري زيادي وجود داشت٬ از جمله دو مجسمه گاو از جنس مفرع، وسايل آرايشي از جنس نقره و طلا و كمربند تونجي كه با اشكال شير٬ گاو٬ انسان بالدار تير و كمان بدست گرفته و غيره تزئين شده بود.كارگران به طمع اينكه داخل مجسمه هاي سنگين طلا وجود دارد ٬ بدنه آنها را شكستند ولي سر مجسمه ها الان يكي در موزه لوور و ديگري در موزه هانري فوق دانشگاه هاروارد نگهداري ميشوند. و کمربند ذکر شده در موزه هانري متروپوليتئن نگهداري ميشود.(۵) . در منطقه غرب درياچه اورميه از خوي تا اشنويه ده ها تپه تاريخي مربوط به هزاره چهارم تا سده ششم قبل از ميلاد وجود دارد كه متاسفانه دولت ايران به آن ها توجهي نميكند و اگر کاوشگري و تحقيقات علمي در آنجاها صورت گيرد مطمئنأ آثار فراواني از هوري ها٬ لولوبي ها٬ قوتتي ها٬ ماننا٬ اورارتو و ماد پيدا خواهد شد.

عزت الله نگهبان، پان فارسي كه در زمان پهلوی دوم، مسئول كاوشگري ها در تپه هاي تاريخي مارليك و حسنلو بود مينويسد: از هوري ها در دره «نابور» آثار فراواني پيدا شده و با اهميت ترين آنها مهرهاي استوانه اي شكل ميباشند، و نقش هاي حك شده بر آنها از سبك و روش مخصوصي برخوردار است و عين آنها در كركوك, و نوزي نيز پيدا شده است(۴ )ַ بر روي اين مهرها نوشتجاتي با خط ميخي وجود دارد، ولی عزت الله نگهبان از افشاي محتوا و نوع زبان آن نوشتجات خودداري كرده است. ولی خوشبختانه عين همان مهرها ،كه از ۱۵۰۰ ق م تا ۵۰۰ق.م.مي باشند، در «ايسيك گول» در قزاقستان هم پيدا شده است، و نوشتجات روی آنها خوانده و ترجمه شده است ٬ آن نوشتجات، به زبان تركي باستان و با خط اورخون ميباشند ٬اين حقيقت ،علت خودداري آقاي عزت الله نگهبان از افشاي محتواي نوشتجات مهرهاي ذكر شده را بيان مي كند. هنر و تمدن هوري ها در تکامل تمدن های بعدي آذربايجان نقش مهمی داشته است ضمنا لوحه هايی به خط اورخون در سال ۱۳۷۱ در آذربايجان پيدا شده است ولی پان فارسها که قدرت و حاکميت در ايران را در دست دارند،اجازه تحقيق روی آنها را نميدهند. البته با قطع شدن دست خيانتگر شوينيسم فارس از سرزمين آذربايجان، امکان تحقيقات علمی صحيح و بيطرفانه، بر روی آثار تاريخی موجود، هويت ترکی ماننا ها،قوتتی ها،مادهاو… را کاملا ثابت خواهدکرد.

۱- پروفسور م.ت. ذهتابی٬ تاريخ قديم ترکان ايران ص ۹۵

۲- م. دياکونوف٬ تاريخ ماد٬ ص ٩٩

۳- پروفسور م.ت. ذهتابی٬ تاريخ قديم ترکان ايران ص ۹۸

?- عزت الله نگهبان٬ ظروف فلزي مارليك ص ۵۰

۵- مجله ميراث فرهنگي٬سال سوم٬شماره ۵ ٬ ۱۳۷۰ ٬ ص۵۳

عادل ارشادی فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2010/01/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7/

تاریخ تمدن قوتتی ها---عادل ارشادی فر

قوتتي ها همزمان با لولوبي ها، در شمال و شمالشرق آنها ، يعني در قسمت اعظم آذربايجان و شرق كردستان كنوني(كردستان بخشی از آذربايجان باستاني بود) زندگي ميكردند. بنا به اسناد اككدي نارام سوئن نوه سارگون در اواخر عمرش بعد از شكست دادن لولوبي ها به قوتتي ها حمله كرد ولي ائنريدا وازير Enridavazir شاه قوتتي ها شكست سختي به او داد و نارام سوئن در آن جنگ كشته شد.بعد از اين پيروزي ائنريدا وازير Enridavazir به اككد حمله كرد (در سال۲۲۰۱ق م)

. ياكوبسون Jakobsson سومر شناس دانماركي در اين باره مينويسد: ائنريدا وازير شاه قوتتي ها به بين النهرين لشكرکشي كرده و نيپور شهر مقدس سومريان را گرفت و كاتبان آنجا را مجبور به نوشتن كتيبه اي براي خودش كرد. (۱) جنگ بين قوتتي ها و اككد-سومر بيش از ۲۰ سال طول كشيد٫ و با پيروزي كامل ائلولومئش شاه قوتتي ها در سال ۲۱۷۶ ق م همه بين النهرين تحت حاكميت قوتتي ها در آمد .قوتتي ها توانستند ۹۱ سال بر بين النهرين حكومت كنند و در آن مدت قوتتي ها توانستند آرامش و امنيت را در آنجا حاكم كرده و جو مساعدتري رابراي رشد و ترقي علم و هنر در بين النهرين ايجاد كنند .(۱)

در كتيبه هاي بابل از دوره حكومت قوتتي ها در آنجا اطلاعات خوبي به يادگار مانده است و اسامي ٫ تاريخ و مدت حكومت همه۲۱ شاه قوتتي كه جمعا ۹۱ سال بر بابل حكومت كردند در كتيبه هاي بابلي ثبت شده است. قوتتي ها صاحب قديميترين نوع حكومت دمكراسي در تاريخ بشريت بودند و حكومت آنها بر اساس يك نوع دمكراسي نسبی ابتدايی پايه گذاري شده بود. قوتتي ها بر عكس اككديان و سومريان شاه موروثي نداشتند٬ آنها شاه خود را رهبر خوانده و هر سه سال يكبار انتخاب ميكردند. با توجه به لياقت و كشورداري شخص انتخاب شده او را براي يك دوره ديگر نيز انتخاب ميكردند( حداكثر سه دوره) ، و يا اينكه بدليل بي كفايتی، او را زودتر از اتمام دوره شاهي ، از قدرت خلع مي كردند. (۲)

اين خصوصيت ملي و اجتماعي قوتتي ها از ازمنه هاي ديرين از سنن و خصوصيات خاص اقوام و ايل هاي مختلف ترك در آسياي ميانه بود و در آنجا نيز تركها هيچوقت شاه نداشتند ٬ بلكه ريش سفيدان قبايل شخصي لايق و كاردان را به عنوان رهبر انتخاب مي كردند.

در بين قوتتي ها نيز همچون ساير اقوام خويشاوند آنها (لولوبي ها٬كاسسي ها و غيره) زن از موقعيت اجتماعي و حقوقي خيلي بالايي بر خوردار بودند. گيريشمن : در ارتش قوتتي ها فرماندهان و سربازان زن در حد بالايي حضور داشتند.(۳)

به علت اينكه ساکنين بين النهرين نسبت به قوتتی ها از تمدن بالايي برخوردار بودند ٬ نگهداري و اداره آنجا براي قوتتي ها٬ كه از تجربه دولتمداري زيادي برخوردار نبودند٬مشكل بود و آنها با دريافت رشوه و ماليات هاي كلان اداره شهرها را به عهده شاهان شهري سومري گذاشتند و در نتيجه بعضي از شاهان محلي به مرور زمان قوت گرفته و بر عليه سلطه قوتتي ها قيام كردند. رهبري قيام آنها را اوتوخقال Utuxegal شاه شهر اوروك بدست گرفته و قوتتي ها را شكست داده و تيريكان Tirikan آخرين شاه قوتتي در بابل را اعدام كرده(۲۱۰۹ق م) و حكومت سومر را دوباره زنده كرده ، و سومين سلسله شاهي اوروک را بنيان گذاشت. با وجود خويشاوندی نژادی و زبانی، سومرها ، به قوتتی ها به چشم اشغالگر نگاه ميکردند، در كتيبه هاي سومری كه از طرف اوتوخقال شاه اوروك uruk ٫ نويسانده شده است، وحشت و ترس مردم بابل از قوتتي ها نمايان است٬ براي نمونه متن يكي از اين كتيبه ها اينطور است: قوتتي ها سلطنت سومر را به مناطق كوهستاني بردند٬ سرتاسر سومر را با كينه و دشمني پركردند٬ زنان را از مردانشان و بچه ها را از مادرانشان جدا كردند٬ تجاوز و ظلم را در اين سرزمين رواج دادند. .اين كتيبه اشاره به وضعيتي ميكند كه قوتتي ها در آنجا آفريدند و استثمار شدگان و استثمار كنندگان به جان هم انداختند.(۴)

از شاهان قوتتي چند تا مجسمه مفرعي در بابل به جاي مانده است .

در آذربايجان دو مجسمه مفرعي يكي در همدان و ديگري در نزديكي سلماس پيدا شده است و اينها الان در موزه Bremmer Galery?رئمئر قالئري امريكا نگهداري ميشوند.آثار هنر هوري ها در مجسمه هاي پيدا شده در آذربايجان كاملا مشهود است.(براي ديدن عكس اين مجسمه ها مراجعه شود به ٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ص ۲۴۶-۲۴۵ ). تاريخدان و تيپولوژوق فرانسوي ا.ت.آمي با مقايسه تيپ مجسمه پيدا شده در همدان با ترك زبانان اطراف شوش ( آنها خودشان را آشكاني مينامند) آنها را عين هم شناخته و ادامه ميدهد كه اين تشابه در مطالعه تيپ كاسسي ها نيز صدق ميكند.(۵)

به دليل اينكه در آذربايجان براي كاوشگري از طرف دولت ايران سرمايه گذاري نميشود لذا آثار تمدن قوتتي ها، هوري ها وغيره هنوز هم در زير خروارها خاك مدفون است و با ايجاد جو سياسي مساعد در ايران مطمئنا اطلاعات ما راجع به قوتتي ها ٬ ماننا٬ ماد بيشتر خواهد شد.

زبان قوتتي ها نيز التصاقي و با زبان ايلامي٬ لولوبي٬ و كاسسي خويشاوند بود.ولي به لخاظ اينكه زبان قوتتي ها از لحاظ ساختار آوايي مركب بود، لذا بعضي از دانشمندان معتقد هستند كه زبان قوتتي ها بيشتر شبيه زبان هوري ها و آلبان ها(آذربايجان شمالي) بود.

عده اي از دانشمندان از جمله ز. اي. يامپولسكي معتقد هستند كه قوتتي ها در اعصار بعدي اوتي Uti ٬ اوايتي Uiti ٬ اوتين Utin و اودين Udin ناميده شده اند. نظريه اين عده از دانشمندان همزباني قوتتي ها را با آلبان ها قطعي می کند. چرا كه در داخل اقوام ترك تشكيل دهنده دولت مقتدر آلبان ها در آذربايجان شمالی، ايل هاي اوتي نيز شركت داشتند. اين حقيقت نشانگر آن است كه سرزمين آذربايجان مثل هميشه در ۲-۳ هزار قبل از ميلاد نيز مسكن اقوام و ايل هاي واحد و همزباني بوده است كه در زمان مهاجرت آنها از آسياي ميانه شاخه اي از آنها در سرزمين هاي شمالي ارس و شاخه اي ديگر در سرزمين هاي جنوبي آن ساكن شدند.(۵)

آكادميك مار ثابت كرده است كه زبان رسمي اداري و تجاري قوتتي-لولوبي ها٬ ماننا ها و ماد زبان ايلامي بود.(۶) / م.دياكونوف نيز به خويشاوندي زبان قوتتي ها با آلبان ها اشاره ميكند(۷)

ئعضي از خصوصيات زبان قوتتي آنرا از ساير زبانهاي التصاقي خويشاوند متمايز كرده و خصوصيات آن را در اعصار بعدي بيشتر در بين اوتي ها و گرگر هاي داخل دولت آلبان ها ديده ميشود.

اسامي تعدادي از شاهان قوتتي :

– Imeta ايمتا (۳ سال)٬ بعد ها در بين تركان به ايمته٬ مته ( شاه تركان هون) تغيير يافته.

– ّIngeshush اينقه شوش٬ ۶( سال ) ٬ sarlagab سارلاقاب (۶سال)٬ Yarlagash يارلاقاش (۶سال)

– Elulumesh ايلولومئش( ۶سال) ٬ يارلاقاب (۱۵ سال) ٬ Korum كوروم (۱ سال)

– Habilkin ها(خا)بيلكين(۳ سال) ٬ ايارلاقاندا( ۷سال)٬ Inimabagesh ايني ماباقئش( ۵سال)

در بررسی ارتباط زباني و تباري قوتتي ها با تركان، خصوصا تركهاي آذري مطالعه اسامي رايج در بين قوتتي ها و مقايسه آن با اسامي تركي امروزي از نقش حايز اهميتي برخوردار است. در اسامي قوتتي ، چيزي كه در وهله اول جلب توجه ميكند شروع بعضي از اسامي با حرف I و همچنين وجود پسوند هاي ush? ٬ ash ٬ esh ٬ در آنها ميباشد.اين خصوصيات هنوز هم به همان شكل در اسامي تركي بكار برده ميشود٬ مثلا پسوند يش در اسامي ياغيش٬آليش٬ توختاميش(از شاهان معروف اردوي زرين٬ تركان قبچاق) .

به جهت اينكه بحث عميق در باره تك تك اين اسامي و بحث تركي بودن آنها احتياج به بحثي خيلي طولاني دارد و از حوصله يك وبلاگ نويس خارج ميباشد لذا من فقط مختصر يكي دو تا از اين اسامي را براي توضيح بيشتر انتخاب ميكنم و علاقه مندان ميتوانند براي اطلاعات بيشتر به اثر ارزنده پروفسور ذهتابي(تاريخ قديم تركان ايران) مراجعه بفرمايند.

Imeta ای مته كه در زمانهاي قبل از قوتتي ها به صورت مادا٬ ماد٬مادای نيز رايج بوده بعد از قوتتي ها مرور زمان به صورت مته Mete يا Meta تغيير كرده و اسم يكي از شاهان معروف تركان هون نيز ميباشد .اين نوع تغيير آوايي اسامي در زبان تركي حتي براي اسامي كه از عربي يا فارسي به تركي وارد شده صدق ميكند٬مثلا فاطمه=فاطي٬ ابراهيم= ايبان٬ حبيبه= حبان٬ خديجه=خجان يا خدان و غيره. در تركي قديم علامت جنس مونث در اسامي ايم و آن بود كه به مرور زمان به فراموشي سپرده شده و ديگر استفاده نميشود(م.كاشغري ٬ديوان لغات الترك). ولي اثار علامت مونث ايم در كلماتي چون خانيم (مشتق از خان)) و بگيم ( مشتق از بيگ) و اثار علامت مونث آن نيز در بعضي از كلمات هنوز هم باقي است٬ مثلا در تركي آناطولي استعمال كلمات باي براي خطاب مردان و بايان(باي+آن) براي زنان رايج است. به همان صورت كلمه مته يا مادا بصورت اسم مرد و ماتان (مته+آن) به صورت اسم دختر در بين تركان باستان معمول بوده وحالا هم در بعضي مناطق رايج مي باشد.

استعمال اين اسم (مته) در ادبيات آذربايجان نيز به چشم مي خورد٬ مثلا در شعري از حاجي رضا صراف(۸) و در شعري ديگر از ميرزا علي معجز ( ۹) به اين اسم برخورد مي كنيم. مته همواره در بين تركها بصورت اسم مرد استفاده ميشدو امروزه هم در بين تركان رايج است٬ ولي اين كلمه در آذربايجان جنوبي به سبب ممنوعيت استفاده از اسامي تركي رفته رفته در حال فراموشي است. در حوالي بستان آباد به صورت ماتي(اسم دختر) ٬ در اطراف اهر بصورت مته (اسم مرد)٬ در اطراف كليبر بصورت متان(اسم دختر) در بين پيران هنوز هم ديده ميشود. در نزديكي بستان آوا دهي به اسم مته نا نيز وجود دارد.

به عقيده برخي از دانشمندان اين كلمه در بين اقوام سومري نيز رايج بوده واز آنجا به زبان سامي ها وارد شده و امروزه در زبان عربي به صورت متين( محكم٬ با وقار) استفاده مي شود(۱۰)

اسم دو تن از شاهان قوتتي يارلاقاش و ايلولومئش با كمي تغيير آوايي که نتيجه گذشت زمان است در كتاب ده ده قورقود ( داستان هاي حماسي تركان اوغوز) ٬كه قدمت مكتوبي آن به تقريبا هزار سال و قدمت شفاهي داستانهاي آن به هزاره هاي قبل از ميلاد ميرسد ٬ آمده است.در بوی قاضليق قوجا اوغلي يكنگ ميخوانيم: قوشا برجدن اوخي اگلنمه ين وئرديكده٬ ياغرينچي اوغلي ايلالميش سنينله بئله وارسين.(۱۱) ايلولومئش پسر يارلاقاش در فتح بابل بيشترين زحمات را كشيد و آنجا را در نهايت فتح كرده و خلق آذربايجان را از حملات متمادي اككديان نجات داد و تركان آذربايجان كه وارثين آنها ميباشند به پاداش فداكاري هاي او اسم و ياد او را در داستان هاي حماسي خود زنده نگه داشته اند.

از حاكميت ۹۱ ساله قوتتي ها در بابل چيزي نصيبشان نشد و تنها توانستند خود را از تاريكيهاي تاريخ بيرون كشيده و وارد صحنه تاريخ شوند. بعد از اينكه قوتتي ها حاكميت در بين النهرين را از دست دادند٬ شاهان سومرـاككد هر دو سه سال يكبار به آذربايجان حمله ميكردند تا از تشكل و قدرت گيري قوتتي ها٬ لولوبي ها و هوري ها را جلوگيري كنند و در اين حملات آنجا را غارت كرده و عده زيادي اسير را براي كاركشي به بين النهرين ميبردند.(۱۲ )

«شولقی» شاه سامی اور در طول حكومت خود ۹بار بر عليه قوتتي-لولوبي ها لشكركشي كرد.در آن دوران در بين النهرين و غرب آن فقط اقوام سامي(آرامي ها٬كلداني ها٬آشوري ها٬فينيقي هاو…) حاكم بودند و آنها براي جلوگيري از اتحاد ملل التصاقي زبان هميشه به سرزمين هاي آنها حمله ميكردند. ملل التصاقي زبان نيز كه مشتركات زيادي با هم داشتند تلاش ميكردند تا براي جلوگيري از تجاوزات دولت هاي سامي با هم متحد شوند. با روي كار آمدن حمورابي در بابل فشار و ظلم بر عليه التصاقي زبان ها زياد شد و منابع ايلامي و بابلي نشان ميدهند كه در اواخر سده ۱۸ قبل از ميلاد قوتتي ها٬ سابير ها و ايلاميان بر عليه بابل متخد شدند و ملكه ناوار Navar شاه قوتتي ها ۱۰ هزار نفر نيرو براي كمك به ايلام٬ که مورد حمله بابل قرار گرفته بود٬ فرستاد. اين حقيقت نشانگر آن است كه با وجود حملات متوالي سامي ها ٬ در اواخر قرن ۱۸ ق.م. قوتتي ها داراي دولت مستقل بودند( تاريخ وتمدن ايلام٬ ص۱۶٬ م.يوسف زاده). اسم ملكه ناوار شاه قوتتي-لولوبي ها بر روي منطقه ناما? در شمال رودخانه دياله باقي مانده است(۱۳).

با شكست سامي ها و تسلط كاسسي ها بر بابل در سال ۱۵۹۵ ق.م. تجاوزات متوالي بابل به آذربايجان خاتمه يافت ولي با قدرت گيري دولت آشور از سده ۱۵ ق.م. تهديد و تجاوزات از طرف آشوريان بر عليه آذربايجان شروع شد و تا سرنگونی دولت آشور توسط قوتتی ها( مادها ) و بابل در ۶۱۲ ق.م ادامه يافت.

از آشوري ها كتيبه هاي زيادي از ۱۴۰۰-۷۰۰ ق.م. باقي مانده كه در آنها بطور مفصل به حملات آنها به آذربايجان اشاره ميكنند و اطلاعات خوبي را در باره اقوام ساكن در آنجا را به ما ميدهند.

آداد نئراري I در لوحه اي از سده ۱۴ ق.م. ميگويد: پدرم آريكدنيلو قوتتي ها را شكست داد و تابع آشور كرد. همچنين در كتيبه هايي از salmamsar سالمانسار (اوايل قرن ۱۳ق.م.)٬ توكولتي نينورتا(اواسط قرن۱۳ ق.م.)٬ آداد نئراري سوم( ۸۹۰ق .م.)٬ توکولتي دوم(۸۵۵ق.م.) و ….(۱۴) به حملات آشوريان به سرزمين قوتتي ها اشاره ميشود ود در آنها حتي به اسامي خيلي از قبايل و ايل هاي قوتتي-لولوبي اشاره ميشود٬ يك نمونه : در كتيبه اي از ۷۳۸ ق.م. تيقلت پيله سر شاه آشور به حمله اش به سرزمين قوتتي ها( ماننا-ماد) و گرفتن اسراي زياد و تبعيد آنها به شمال سوريه اشاره كرده و به اسامي تعدادي از قبايل قوتتي در ماد اشاره ميكند٬ از جمله ايللی لي Illili ٬ بيللی Billi ٬ سانقلي Sangili و غيره .( ۱۵)

علاوه بر اينكه اين اسامی دارای معانی تركي هستند ٬پسوند لي Li در اخر اين اسامي علامت منسوبی برای مكان و صفت در تركي امروزي نيز ميباشد.

م.دياكونوف در اين باره مينويسدكه ٬ كتيبه هاي تيقلت پيله سر در اشاره به اسامي اميران قوتتي و اسامي محل ها در قسمت هاي شرقي ماد مركزي (قم٬قزوين٬شمال همدان) بيشتر از نواحي غربي ماد-ماننا به پسوند لي Li بر مي خوريم و آشوري ها آنها را با نام عمومي بئل آلي معرفي ميكنند.(۱۶)

اسناد تاريخي باقي مانده نشانگر اين است كه ، حتي تا قرن ششم قبل از ميلاد ساكنين آذربايجان( ماننا – ماد ها ) را قوتتي مي گفتند و اسامي قبايل قوتتي ذكر شده در كتيبه هاي آشوري كلا تركي ميباشد.اين قبايل از غرب قم ٬حوالي قزوين٬همدان تا درياچه اورميه٬ واز جنوب و غرب درياچه اورميه تا كوههاي توروس ساكن بودند.

قوتتي ها از چندين هزار سال قبل از ميلاد در سرزمين آذربايجان ساكن بودند با فتح بابل وارد صحنه تاريخ شدند و به علت اينكه سرزمين زرخيزشان همواره مورد تجاوز و غارت اككد٬بابل٬آشور و غيره قرار داشت٬ براي پايان دادن به تجاوزات وحشيانه آشور با اقوام خويشاوند خود متحد شده و دولت ماننا و بعدأ اتحاديه ماد را ايجاد كردند. در كتيبه هاي آشوري٬ اورارتويي٬ بابلي هيچ اثري از اسامي آريايي در بين قبايل تشكيل دهنده دولت ماننا و امپراتوري ماد وجود ندارد و ّهچنين از هزاره دوم ق.م تا سده ششم ق.م. تاريخ هيچ نشاني از مهاجرت اقوام جديد( به جز تركان ايشغوز=ساكا ها) به آذربايجان را نميدهد. اسناد تاريخی نشانگر آن هست که تا به قدرت رسيدن هخامنشيان هيچ نشانی از هندو ايرانی ها در منطقه ما نبوده است و فقط اقوام سامی و التصاقی زبان، که اجداد ترکان شمرده ميشوند، در منطقه (ايران٬ بين النهرين٬آناطولی٬)ساکن بودند.. به عقيده بعضی از تاريخ دانان اقوام ايلاتي و كوچ نشين هندو ايراني كه در حوالي ۷۰۰ ق.م. از طرف شرق به ايران امروزي آمده بودند ٬ در شرق و جنوب سرزمين هاي ماد ساكن شده بودند٬ آنها كه از ايلام فرمانبرداري ميكردند بعد از ضعف ايلام تحت حاكميت قوتتي ها(ماد ها) در آمدند٬ عده ای نيز( محقق فارس ، ناصر پورپيرار) ورود آنها به ايران را همزمان با به حاکميت رسيدن هخامنشيان ميدانند. بزودی بطور جداگانه و مفصل راجع به ماننا و ماد و اقوام تازه رسيده هندو ايراني خواهم نوشت.

منابع:

۱- پروفسور م.ذهتابي : تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص۲۳۰ ٬ تبريز۱۳۷۸ .

۲- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۱۰۵-۱۰۶ ٬ ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۳- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۱۰۵ ٬ ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۴- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۱۰۸ ٬ ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۵- پروفسور م.ذهتابي : تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص۲۲۳ ٬ تبريز ۱۳۷۸ .

۶- پروفسور م.ذهتابي : تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص ۲۵۴ ٬ تبريز ۱۳۷۸ .

۷- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۶۰-۶۱ ٬ ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۸- حاجي رضا صراف: ديوان صراف٬ ص۴۸ .

۹- ميرزا علي معجز : ديوان معجز٬ تبريز ۱۳۲۴ ص ۲۰۹ .

۱۰- المنجد في اللغه ٬تهران ۱۳۶۴٬ص۷۴۶ .

۱۱- كتاب ده ده قورقود ٬ ص۱۵۱ تهران٬ ۱۳۵۸ .

۱۲- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۱۱۸ ٬ ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۱۳- پروفسور م.ذهتابي : تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص۲۵۸ ٬ تبريز ۱۳۷۸ .

۱۴- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۴۸۴ ٬ ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۱۵- ا. م دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۱۸۹٬ ٬ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

۱۶- ا. م. دياكونوف : تاريخ ماد، ص ۱۹۲٬ ٬ترجمهي كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي.

عادل ارشادی فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2010/02/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%82%D9%88%D8%AA%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7/

تاریخ تمدن دولت اورارتو----عادل ارشادي فر

Urartu

منابع آشوري نشانگر آن است كه نطفه دولت اورارتو در ابتدا در اوايل سده ي ۱۲ قبل از ميلاد در مناطق شرقي كوه آغري ( آرارات) ٬ در اطراف درياچه گويچه (سئوان) در ارمنستان كنوني بسته شد. اين دولت به همت قبايل اورارت شكل گرفته و بعدها با اتحاد اقوام هوري و سايبر دولت مقتدر اورارتو تشكيل شد. پايتخت آنها در ابتدا شهر آرزاسكون بود ولي بعدها ساردوي اول آن را به شهر ّهوري و آرمن نشين توشپا در كنار درياچه وان انتقال داد.

مرزهاي جغرافيايي اورارتو شامل مناطق اطراف درياچه گويچه ٬ شرق آناطولي و مناطق هوري ها در غرب درياچه اورميه بود.اورارتو ها همچنين در اوج قدرتشان دهه هاي طولاني مناطق تبريز٬ مرند٬ خوي٬ سراب و محال قاراداغ را نيز تحت سلطه خود داشتند. ( پروفسور ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران ص ۱۰۰)

به عقيده برخي از تاريخدانان بنيانگذاران اوليه دولت اورارتو ٬ اورارت ها٬ از قبايل قفقازي بودند ولي به مرور زمان با گسترش مرزهاي جغرافيايي آن دولت٬ بخش عمده جمعيت آن را قبايل ترك تبار تشكيل مي دادند كه بعدها به مقام هاي شاهي نيز رسيدند٬ و وجود كلمات زياد تركي در آثار باقي مانده از آنها را ناشي از آن ميدانند. ولي اكثريت تاريخدانان ريشه بنيانگذاران دولت اورارتو را از هوري ها ( ازاجداد تركان) ميدانند كه در ۲۵۰۰ ق.م. از نواحي غربي درياچه اورميه به اطراف گويچه گول كوچ كرده بودند. تاريخدانان التصاقي زبان بودن اورارتو ها را تاييد كرده و آنها را خويشاوند با ماننا ها ميدانند. كتيبه هاي فراوان باقي مانده از آنها با قطعيت ٫نوع زبان اورارتو ها را روشن كرده است.

آشوريان آنها را اورارتويي بي آنيلي Bi anili مي ناميده اند و پسوند لي در آخر كلمه در شناخت منسوبيت تباري آنها مهم ميباشد.

هرودت از اورارتو ها به اسم آلارودي Alarudi نام برده و مينويسد: در حدود ۸۰۰ سال قبل از زمان او در نتيجه حملات و فشارهاي آشوريان آلارودي ها و هوري ها با هم متحد شده و دولت آلارودي را به پايتختي توشپا در ساحل درياچه وان تشكيل دادند. اورارتو ها خود را بي آنلي ميناميدند و آشوريان نيز آنها را با همان اسم ميشناختند. ( پروفسور ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران ص۱۰۰ )

تاريخآ كل سرزمين آذربايجان از دربند تا همدان و از قزوين و ساوه تا ارزنجان تا اوايل سلسله قاجار به صورت فدرالي سنتي ( خاناتي) اداره ميشد و اين ريشه در هزاره هاي قبل از ميلاد داشت. قاجارها (آقا محمد خان و فتعلي شاه) با خشونت زياد سيستم خاناتي را ٬ در نهايت با سركوبي محمد قلي خان افشار در اورميه٬ در آذربايجان جنوبي از بين بردند ولي در آذربايجان شمالي تا اشغال نهايي آنجا توسط روسها آن سيستم ادامه داشت. در آن زمان نيز علاوه بر اورارتو ها دهها دولت كوچك و بزرگ ٬ با ارتباط با هم يا مستقل از هم٬ از جمله ماننا ٫ ماد مركزي و غيره در آذربايجان وجود داشتند و اغلب اشتراكات فرهنگي ٬ قومي و زباني تنها نقاط اشتراك آنها بود ولي از نظر سياسي مستقل از هم بودند .چون اين دولت ها در آن زمان ضعيف بودند همواره مورد هجوم اورارتو ها و آشوريان واقع مي شدند و اوراتو ها بيش از يك قرن بر قسمتهايي از خاك ماننا حاكم بودند.

كتيبه هاي زيادي از اورارتو ها در آذربايجان و شرق آناطولي پيدا شده است و در آذربايجان تا حال ۸ لوحه از آنها پيدا شده است . اگر در آذربايجان كه پر از قلعه و تپه هاي باستاني است ٬كاوشگري هاي علمي آنجام گيرد ٬ مطمئنا آثار بيشتري از اورارتو ها ٬ ماننا و ماد پيدا خواهد شد. در اينجا به چند تا از كتيبه هاي اورارتويي پيدا شده در آذربايجان اشاره مي شود.

يك تيم باستانشناسي آلماني در سال ۱۹۱۰ در منطقه بسطام ٬ بين راه مرند و قاراضياالدين يك كتيبه سنگي كه از طرف روسائ دوم شاه اورارتو در سال ۶۸۵ق.م. نويسانده شده بود را پيدا كردند. اين كتيبه به ساختن معبد خالدي( قالدي)٬ خداي بزرگ اورارتو ها در آنجا توسط روسائ دوم اشاره ميكند.

يك هيئت آلماني ديگر در سالهاي ۱۹۶۹-۱۹۷۱ ميلادي موفق به كشف چهار قلعه اورارتويي در همان منطقه شدند.

لوحه اورارتويي معروف به لوحه سقين ديل كه در روستاي سقين ديل در نزديكي ورزقان در منطقه قاراداغ پيدا شده است٬ مربوط به ساردوي دوم(۷۳۳-۷۵۰ ) ميباشد.در اين كتيبه وي از فتح ديار پولو آديpulo adi و شهر ?يب لي اوني Libli uni خبر ميدهد. دو ستون سنگي نيز از منطقه بين اشنويه-رواندوز پيدا شده است و آنها به دو زبان آشوري و اورارتويي نوشته شده اند.اين دو كتيبه از ايشپوييني ( ۸۲۵-۸۱۰) ميباشند و در موزه اورميه نگه داري ميشوند. لوحه هاي نيز در حوالي سراب٬ بين اورميه – اوشنويه٬ در روستاي داش تپه٬ ۱۹ كيلومتري قوشاچاي(مياندواب) پيدا شده است.(دكتر ر. رئيس نيا٬آذربايجان در سير تاريخ ص ۱۸۴)

در سال ۱۳۷۴ شمسي يك مجسمه اورارتويي مربوط به ۱۱۰۰ق.م. در شهر بابل (شمال ايران) از قاچاقچيان گرفته شد.(روزنامه اطلاعات٬۲۵تير ۱۳۷۴)

در زمان پادشاهي مئنوا (810-778 ق.م.) لشكريان �اورارتو� با گذشتن از رود ارس منطقه نخجوان را به تصرف خود درآوردند. �مئنوا� براي حفظ نواحي تسخير شده، در ساحل راست شمالي رود ارس نزديك قصبهاي كه اكنون به نام تركي �داشبورون� معروف است مركز اداري تأسيس كرد، و آن را �مئنوآهينيلي� Menua Ahinli ناميد. در اين جا نيز پسوند تركي لي مشاهده ميشود.

كتيبه معروف نشتبان كه در نزديكي روستايي به همان اسم در نزديكي سراب پيدا شده٬ از آرقيشتي دوم(۷۱۳-۶۸۵ ق.م.) بوده و مضمون قسمتي از متن آن كتيبه چنين است: …٬به قوه و اراده خالدي ٬من… سرزمين ها را فتح كردم… ٬ من به ساحل رودخانه مونا رسيده و از آنجا بر گشتم٬ من سرزمين هاي قيردو٬ قيتوهاني و توايشدو را فتح كرده و خراج گذار خود گردانيدم ( دكتر ر. رئيس نيا٬ص ۱۷۷). توجه شود كه اين اسامي عين تركي امروزي به پسوند هاي تركي دو – تو ختم ميشوند.

آرقيشتي نيز اسمي كاملا تركي هست٬ متشكل از آر + قيشتي. آر يا ار بمعني دلير و جوانمرد٬ لقبي است كه در طول اعصار از طرف تركها به رهبران سرشناس و قهرمانان خود داده شده است٬ آلپ ارسلان ( ار+سلان) و آلپ آرتونقا (افراسياب) نمونه هايي از ان هستند.

كلمه قيشتي مشتق از مصدر قيشتيرماخ به معني پراكنده كردن٬ دور راندن دشمن يا حيوان خطرناك ميباشد. آرقيشتي به معني دليرمرد دشمن پراكن٬ قهرماني كه دشمن را دور ميکند٬ ميباشد.

در سال ۱۹۷۱ در منطقه رازليق٫ در ۱۲كيلومتري شمال سراب ٬ كتيبه اي كنده شده بر كوه زاغان توسط تيم باستانشناسي آلماني پيدا شد. آرقيشتي دوم آن كتيبه را به مناسبت فتح آن منطقه بر آن كوه كندانده بود٬ او همچنين از ساختن قلعه آرقيشتي ايردو(اردو) در آنجا خبر ميدهد.

كلمه ايردو يا اردو در زبان تركي به معني قشون يا ارتش ميباشد و كتيبه به ساختن قلعه اي(پادگان٬ پايگاه) نظامي براي ارتش آرقيشتي در آن منطقه اشاره ميكند.

از همسايگان مهم اورارتوها در حوالي سده ۸ ق.م. ماننا در شرق و جنوب شرق٬ آشوريان در جنوب ٬ ترکهای كيمئر ( بعدها لوديه) در غرب بودند.

اسامي شاهان مهم اورارتو: آرمه( دوران شاهي ۸۸۰-۸۴۴ق.م.)٬ ساردوي اول(۸۴۴-۸۲۸ق.م.)٬

ايش پوييني( ۸۲۵-۸۱۰ق.م.)٬ آرقيشتی اول(۷۸۵-۷۵۳ ق.م.)٬ ساردوي دوم (۷۵۳-۷۳۳ق.م.)٬ روسای اول(۷۱۳-۷۳۵ ق.م.)٬ آرقيشتي دوم(۷۱۳-۶۸۵ ق.م.)٬ روسای دوم( ۶۸۵-۶۴۵ق.م.)٬ روساي سوم( ۶۱۰-۵۸۵ق.م.).

در زمان روساي دوم (۶۴۵-۶۸۵ق.م.) قبايل هندو اروپايي فريژي از سمت بالكان وارد آناطولي شده و از تركان كيمئر سخت شكست خوردند و شاخه اي از آنها به اسم ٬هاي Hay ٬( كه بعد ها به ارمني معروف شدند) به سمت شرقي آناطولي حركت كرده شروع به جنگ با اوراتو ها ٬ كه درگير جنگ با تركان ايشغوز در شرق و شمالشرق بودند٬ كردند. قبايل تازه رسيده هاي Hay با وحشيت و بي رحمي تمام به قتل عام مردم ساكن اطراف درياچه وان كرده و آنجا ها را تصرف كردند. از ازمنه قديم قبايل تركي آرمان Arman در اطراف درياچه وان زندگي ميكردند و آن مناطق در آن زمان در تركيب مرزهاي جغرافي اورارتو قرار داشت.چون هاي ها Hay ها آن مناطق را گرفته ودر آنجا ساكن شدند ٬ به اسم اهالي سابق آن مناطق ٬يعني آرمان ها٬ خطاب شدند و به مرور زمان به ارمن=ارمني معروف شدند.( پروفسور آغاسي اوغلي٬ دوقوز بيتك٬ ج ۱)

… فارسها كه از طرفداران پروپاقرص ارمني ها ميباشند٬ به خونريزي و وحشيت ارمني ها و قتل و عامي كه در شرق اورارتو كردند٬ اعتراف مي كنند( مراجعه شود به ؛ تاريخ مردم اورارتو؛ ص۳۴ ٬ و.ج.مشكور).

در اينجا لازم است كه اشاره اي هم به كوه آغري(آرارات) ٬ كه بي مناسبت با موضوع نيست ٬ بكنيم.

آين كوه از ازمنه ديرين از طرف اقوام مختلف ترك آغري داغي ناميده ميشد و اقوام ديگر آنرا ماسيس مي ناميدند. ارمني ها كه به غلط و عمد٬ براي مشروعيت دادن به ادعاهاي بي اساس ارضي خود٬ تا اواسط قرن بيستم تلاش مي كردند كه خود را به اورارتو ها منسوب كنند و اسم آن دولت باستاني را بر كوه آغري گذاشتند تا بدان وسيله نام خود را ابدي كنند. ولي تحقيقات علمي ثابت كرد كه نه تنها هيچ ارتباط زباني ٬ تباري و فرهنگي بين ارمني ها و اورارتو وجود ندارد بلكه ارمني ها بدترين دشمن آنها و عامل قتل و عام اورارتوها در حوالي ۶۰۰ق.م. بودند لذا امروزه با وجود اينكه ارمني ها ديگر خود را به اورارتوها منسوب نمي كنند ولی از اسم آرارات هنوز هم به عنوان يك سمبل استفاده ميكنند.

اعتماد السلطنه شهيرترين باستانشناس ايراني در ۱۵۰ سال قبل در كتاب ٬ تطبيق الغات جغرافيايي٬ از قول كيپرت جغرافي شناس قديم مينويسد: آرارات اسم قديمي آن منطقه بود و بعد ها ارمني ها كوه ماسيس را كه در آن منطقه قرار گرفته و از طرف تركان قديم آغري ناميده ميشد ٬ آرارات ناميدند و اين نام گذاري بدون تحقيق و مدرك بوده است و آن فقط اسم ملت توراني اورارت بوده كه در آن مناطق ساكن بودند.

بعد از روساي سوم اسمي از اورارتو ها در منابع تاريخي برده نمي شود و به گمان عده اي ٬ در حوالي ۵۸۴ق.م. ٬ قبل از بسته شدن معاهده دوستي بين ماد و لوديه ٬ يا همزمان با آن ٬ دولت اورارتو از بين رفته و سرزمين آنها ضميمه دولت ماد شده بود. هاي ها٬ Hay ها ( ارمني هاي كنوني) براي اولين بار در ۲۰۰ ق.م. موفق به تشكيت دولت در سرزمين هاي غربي اورارتوي سابق شدند.

مصه صير(موساسير) دومين شهر بزرگ اورارتو ها بود و در غرب درياچه اورميه٬ در خاك عراق كنوني قرار داشت. آن شهر مركز فرهنگي و ديني اورارتو بود و عبادتگاه بزرگ خالدي ٫ هالدی= در ترکی باستان به معنی بهشت ٫در آنجا قرار داشت. بنا ها و عبادتگاه هاي عظيمي در آن شهر ساخته شده بود. در كاوشگري هايي كه در مصه صير انجام شده٬ باستان شناسان خرابه هاي سراي اورزانا ?ا از زير خاك در آورده اند و هنر معماري آن شگفت انگيز و عين معماري بناهاي يونان قديم ميباشد . چون قدمت آن سه چهار قرن بيشتر از بناهاي يوناني است لذا تاريخ دانان عقيده دارند كه يوناني ها اين نوع معماري را از اورارتو ياد گرفته و در بناهاي خود به كار برده اند. تخت جمشيد و ساير بنا هاي زمان هخامنشيان نيز كپي از معماري اورارتو-ماننا ميباشد٬ داريوش در كتيبه اش اشاره ميكند كه دكوراسيون٬ معماري و طلاكاري تخت جمشيد را هنرمندان ماد انجام دادند.

سارگون دوم در سال ۷۱۴ق.م. شهر مصه صير را گرفته و ويران كرد و طبق كتيبه هايش ۱تن طلا ٬ ۵تن نقره و ديگر وسايل قيمتي از عبادتگاه خالدي غارت كرد.

آن ثروتي را كه از سراي اورزانا و عبادتگاه خالدي در شهر موساسير به دستم آمد قابل شمارش نبود٬ همه را بر سربازان بيشمارم بار كرده و آنها را مجبور كردم كه آن ثروت عظيم را به خاك آشور ببرند.(دكتر.ر. رئيس نيا٬ آذربايجان در سير تاريخ٬ج۱٬ ص۱۸۴)

در منابع آشوري در باره اين لشكر كشي سارگون دوم ٬ خصوصا در باره فتح وغارت شهر تاريخي اولخو در دامنه كوه كيشپال باستاني٬ يونقاليق داغي امروزي ٬ معلومات زياد٬ نوشتجات و شكل ها باقي مانده است.(پيو تئروفسكي٬ اورارتو٬ ص۴۷)

دين اورارتو ها: آنها نيز مثل ساير التصاقي زبانها به خدايان مختلف ٫الهام گرفته از طبيعت ايمان داشتند . در نتيجه تحقيقات تاريخ دانان٬ ۸۷ تن از خدايان اورارتوها شناسايي شده است٬ خالدي بزرگترين و مهمترين خداي آنها بود و ديگر خدايان از او دستور ميگرفتند. شاهان اورارتو تمام كتيبه هايشان را با نام خالدي شروع كرده اند.ايميش خداي دولت و جنگ بود.

زبان اورارتوها شاخه اي از زبان هوري ها و يك زبان التصاقي و خويشاوند با زبان ماننايي٬ ايلامي٬ سومري و … بود كه به مرور زمان به زباني مستقل تبديل شده بود. م.ج. مشكور عقيده دارد كه اگر در زبان كنوني آذربايجان تحقيق بشود٬ كلمات زيادي باقي مامده از اورارتو ها را پيدا خواهيم كرد. ولي اين مسئله به آن راحتي كه مشكور مي انديشد نيست چونكه زبان كنوني آذربايجان بيشتر تخت تاثير زبان اقوام ايشغوز و اغوز كه بعد ها به آذربايجان آمدند قرار گرفته است.(م.ت.ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص ۱۰۲ )

خط اورارتو ها: تا سده ۹ قبل از ميلاد هيروگليف و از آن زمان به بعد از خط ميخي كه سومريان اختراع كرده بودند٬ استفاده ميكردند.آنها فرم و شكل خط ميخي را طوري تغيير داده بودند كه بتوانند صداها و كلمات مخصوص زبان خود را با آن بنويسند. در اوايل حكومتشان به زبان آشوري نيز مينوشتند ولي بعدها فقط به زبان خودشان مينوشتند.

در آذربايجان كنوني اسامي بعضي از شهرها و مكان ها همان اسامي هستند كه اورارتو ها به آن ها داده اند٬ براي مثال: اسم سه نفر از شاهان اورارتو ساردوري بود و هر سه به خاك ماننا لشكر كشي كرده ودر آنجا شهرها و قلعه هايي را ساخته بودند٬ قلعه اي كه در جنوب تاماركيس( تبريز) براي حفاظت آن ساخته شده بود اسم شاه اورارتو ٬ساردوري ٬ بر آن گذاشته شده بود و امروزه آنجا سرده ري ناميده ميشود..(م.ت.ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص ۱۰۳)

در طي سده هاي ۹ تا ۷ ق.م. آذربايجان بارها از طرف آشوري ها و اورارتو مورد حمله قرارگرفت. آشوري ها به جز قتل و غارت كاري ديگر نمي كردند و مردم آذربايجان هميشه در برابر استيلاگري و وحشيت آنان جانانه از سرزمين خود دفاع ميكردند. اورارتو ها بيش از يك قرن بر بخش بزرگي از آذربايجان حكومت كردند و از آنجاييكه هم تبار با مردم آذربايجان بودند و با زباني خويشاوند با زبان آنها صحبت ميكردند لذا ّهچوقت در آنجا مثل يك اشغالگر و بيگانه عمل نكردند و مردم آذربايجان به آنها به چشم بيگانه نگاه نميكردند. بعضي از شاهان اورارتو خيلي از شاهان محلي در آذربايجان را در مقابل آشوري ها ياري ميكردند. در زمان روساي دوم٬ Aza آزا شاه ماننا٬ در قيامي حكومتي كشته ميشود و روساي اول پسر او اولو سونو Ulu Suno را در رسيدن به حكومت ياري كرد و بعدا آندو همراه با هيت ها و بابل بر عليه آشور متحد شدند. سارگون دوم شاه آشور براي جلوگيري از اتحاد آنها سريعا وارد عمل شد و در سال ۷۱۷ ق.م. كركميش پايتخت هيت ها را ويران كرد وبعد در سال ۷۱۴ق.م. به ماننا ٫ اورارتو حمله كرده و شهر هاي بسياري را خراب كرد. سارگون دوم در كتيبه هايش از آباداني بي نظير آذربايجان در آن زمان ابراز شگفتي كرده است. اورارتو ها در پيشرفت و آباداني آذربايجان خيلي تلاش كردند٬ آنها كارهاي بزرگي در شهر سازي٬ كندن قنات و كانالهاي آبياري٬ راه سازي٬رونق دادن كشاورزي و باغداري٬ درست كردن درياچه هاي مصنوعي ( كئشيش گول يادگاريست از آنها) و غيره انجام دادند و در تامين رفاه مردم خيلي موفق عمل كردند(م.ت.ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص ۱۰۵)

به عقيده تاريخ دانان هنر قنات سازي از ابتكارات اورارتو ها بود و ملت هاي ديگر از آنها ياد گرفتند( ريچارد فراي٬ برگهاي زرين تاريخ ايران )

عادل ارشادي فر

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2010/03/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88/

تاریخ تمدن ايشغوزها، ايسکيت ها-----عادل ارشادی فر

یکی از اقوام باستانی ترک که در سده های ۷ـ۸ قبل از ميلاد بتدريج به آذربايجان کوچ کرده و در بين خلقهای قوتتی،سابير، توروک،آذ و … در ماننا و ماد مرکزی سکونت گزيدند، ايشغوز ها ميباشند.

طبق منابع چينی ، ايشغوز ها در حوالی ۱۰ـ ۱۳ ق.م. در کنار سرحدات چين در داخل اتحاديه قبيله ای»سيوننو» » Siynnu» زندگی ميکردند ودر ۹۰۰ق.م. در تصرف پايتخت «چين چژوو» » Cin cejo» ترکهای هون را ياری کردند. آنها بعدها به قزاقستان امروزی کوچ کردند و در اوايل ۷۰۰ق.م. از آنجا بدليل فشار «ايسه دونلار» به سمت غرب کوچ کردند. به نوشته هرودت، آنها از رودخانه «ايديل»، ولگا ، گذشته و سرزمين کيمئر ها را تصرف کردند. کيمئر ها مجبور شدند که از طريق شمال دريای سياه و بعد اورارتو به آنادولو رفته ودرآنجا ساکن شوند.

تقريبا ۳۰ـ۴۰ سال بعد يعنی اواخر ۷۰۰ق.م.، عده ای کثيری از ايشغوزها به رهبری «ايش پاکا» با هدفی مشخص آنجا را ترک کرده و از طريق دربند وارد آذربايجان شدند. هدف آنها تشکيل دولت در آنجا بود. لذا با دولت اورارتو که قسمت اعظمی از سرزمينهای شمال ارس را در اختيار داشت، وارد جنگ شده و در نزديکی گنجه » روسای دوم » شاه اورارتو را شکست دادند. بعد از ايجاد دولت ايشغوز در شمال آذربايجان ، متوجه جنوب ارس شدند. البته قبرهای ايشغوزی پيدا شده در «تپه حسنلی» نشانگر آن است که شاخه هايی از ايشغوز ها از ۱۰۰۰ق.م. در ماننا زندگی ميکردند. اراضی شمال و غربی درياچه اورميه که قبلا تحت حاکميت ارارتو بود، بدليل شکست اوارتوها از سارگون دوم در ۷۱۴ق.م. از دست آنها خارج شده بود، لذا ايشغوز با در اختيار گرفتن اين اراضی ، مرزهای دولت خود را از کوههای قفقاز تا جنوب درياچه اورميه بسط دادند و پايتخت خود را به نام»ساققيز، سقز» در جنوب درياچه اورميه بنا کردند.. به دليل قرابت نژادی وزبانی بين ايشغوزها و اهالی ماننا، و همچنين بدليل اينکه از صدها سال پيش گروههايی از ايشغوز ها در ماننا ـ ماد در بين ديگر خلقها زندگی ميکردند، هيچ درگيری بين ايشغوز های تازه وارد و ماننائی ها رخ نداد و آمدن ايشغوز ها همچون تزريق خون تازه ای در رگهای مردم ماننا ـ ماد بود ، چون باعث تقويت آنها در مقابل آشوريان شدند.۱�ص ۵۶۷

در اين زمان ماد مرکزی زير سلطه آشور بود.

بعد از اين تاريخ، ايشغوزها متحدأ با خلق ماننا ـ ماد ها بر عليه آشوری ها عمل ميکردند. عده ای از ايشغوزها بعدأ به ماد مرکزی رفته و در حوالی اسدآباد و همدان ساکن شدند و در مخالفت های شاهان محلی ماد مرکزی با آشوری ها آنان را ياری ميکردند. در قيامهای مردم ماد ـ ماننا بر عليه اشغالگران آشوری در سالهای ۶۷۵ ـ ۶۷۸ق.م ايشغوز ها نيز فعالانه اشتراک داشتند.» اسرحدون » برای سرکوبی قيام سراسری در ماد مرکزی ، بدانجا نيرو فرستاد ، ولی موفقيت زيادی کسب نکرد.، در اين جنگها ،ايش پاکا» اولين شاه ايشغوز ها در سال ۶۷۳ق.م .کشته شد. بعدأ «پارتاتوا» پسر «ايش پاکا» رهبری ايشغوزها را به عهده گرفت . آشوريان برای تضعيف دشمن ، سعی درتفرقه اندازی در بين آنها ميکند و برای رهبران سه ايالت ماد مرکزی و ايشغوز ها پيشنهاد صلح ميدهد. مادها به رهبری «خيشتريت» پيشنهاد آشوريان را رد ميکنند ولی شاه جوان و بی تجربه ايشغوزها گول آشوريان را خورده وبا آنها صلح کرده و با آشوريان متحد ميشود.» اسرحدون» شاه آشور برای تحکيم اين اتحاد دختر خود را به عقد»پارتاتوا» در می آورد. پارتاتوا علايق خود را با مادها که برای آزادی ماد تلاش ميکردند قطع و با پدرزنش بر عليه آنان متفق شد .» پارتاتوا» با تشويق پدرزنش، «اسرحدون» شاه آشور همچنين به آنادولی حمله و تا فلسطين را فتح کرده و تمام قيامهايی را که در آنجاها بر عليه آشور شکل گرفته بود سرکوب کرد و با اين کارش دولت آشور را از گرفتاريهای سختی که دچار آن شده بود نجات داد.»توقداميس، توختاميش» شاه ترکان کئمر نيز در اين جنگها بدست مادييا کشته شد.

» پارتاتوا » بعدا به آذربايجان برگشته ودر پايتخت ايشغوزها در «سقز،ساققيز» ساکن شد. بعد از مرگ او، پسرش»مادئی» (مادی ـ مادييا ) شاه ايشغوزها شد ،او نيز به اتحاد با آشوريها ادامه داد.۱� ص۵۶۸

هويت قومی ـ نژادی ايشغوزها

«ساکاها»، «ايشغوزها،ايش ااغوزها»،»ايسکيت ها» يکی از بزرگترين و قدرتمندترين اقوام ترکهای باستانی بودند، که در سرزمين وسيعی، از کناره های درياچه بايکال تا شمال دريای سياه زندگی ميکردند. محقق شهير ترک، محمود کاشغری در ۱۰۰۰سال پيش از آنها ياد کرده و آنها را يکی از قبايل ۲۴گانه ترکان اوغوز معرفی کرده است. ۸�

ايشغوزها برای اولين بار در اوايل قرن ۷ق.م. به طور جدی، وارد صحنه سياسی شرق ميانه شدند. ايشغوزها ، بعد از مهاجرت قبايل ترک «هيت» که در حوالی هزاره دوم ق.م. انجام گرفت، دومين گروه تأثيرگذار در روندهای اجتماعي ـ سياسی خاور نزديک بودند.

به قول هرودت،مهاجرت آنها به ماد مرکزی و ماننا، به صورت مدنی و با آرامش انجام گرفته، و در آنجا مورد استقبال سران ماد ـ ماننا قرار گرفتند،بطوری که آنها فرزندان خود را ،برای تربيت، پيش آنها گذاشتند تا زبان خالص (ترکی، تاکيد از من) و تيراندازی را خوب ياد بگيرند.( وکيلی،جلد۱،ص۶۶) لازم به ذکر استکه،اعيان و اشراف اعراب نيز در زمان امويان و عباسيان، فرزندان خود را ، بخاطر يادگيری عربی خالص و رسم و سوم اصيل عربی، به دست قبايل باديه نشين عربی می سپردند.

تا اوايل قرن بيستم ، بدون استثناء در تمام متون تاريخی ، از آنها به عنوان ترک ياد شده است و همه بر ترک بودن آنها عقيده داشتند. اما از اوايل قرن بيستم ، برای اولين بار، عده ای به دلايل سياسی ، در اروپا و روسيه، ادعای هندواروپايی بودن آنها را مطرح کردند.

لذا امروزه در باره نژاد و ر زبان ايشغوز ها ، دو نظريه وجود دارد:

۱ـ عده ای قليل، بدون ارايه مدرک موثق تاريخی و فقط بخاطر منافع سياسی خود، آنها را هندو اروپايی وزبانشان راهندو ايرانی می پندارند.

۲ـ عده ای کثير با استناد به آثار و مدارک محکم تاريخی، آنها را از اقوام آلتائيک و زبانشان را ترکی باستان می دانند.

نظريه اول: اين نظريه برای اولين بار در اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن ۲۰ ، يعنی درست زمانی که اوروپائيان در تب آرياگری می سوختند و شديدأ تلاش ميکرند که يک هويت قديمی برای خود دست و پا کنند ، تا پيشرفت های علمی ـ نظامی شان را با برتری نژادی خود توجيه کنند، مطرح شد. ولی آنها بزودی پی به اشتباهات مغرضانه خود بردند و دست از آن نظريه های دروغين برداشتند. ولی بعد ها پان فارسها در ايران و استالين در شوروی بدلايل سياسی ، اين دغل بازی ها را دوباره شروع کردند. استالين به دليل سياست های ضد ترکی روسها ، که تلاش ميکردند تا هويت تاريخی خلقهای ترک زبان شوروی سابق را از بين برده و در عوض»انسان سوسياليست شوروی » را با هويت کاذب روسی بسازند، دوباره روی اين نظزيه پوچ سرمايه گذاری کرد. البته اين ، شوينيسم سلطه گر روس بود که در پشت پرده کومونيسم ، با تحريف تاريخ ميخواست هويت و زبان روسی را بر ترکهای شوروی تحميل کند. و همچنين روسها را که سرزمين های وسيعی را ، از قفقاز ، ولگا و شمال خزر در غرب گرفته تا سيبری و منچوری در شرق ( يعنی سرزمين های تاريخی ترکها) که روسها از قرن ۱۶ به اينور اشغال کرده بودند ، را بومی و بازماندگان ايشغوزها معرفی کنند.

یکی از طرفداران ديگر ، نظريه پوچ هندواروپايی بودن ايشغوزها، گيريشمن( کسی که يکی ازمهره های اصلی سازندگان تاريخ کلا جعلی فارس ها ميباشد) که در کتاب «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام» در ص۹۷، بدون ارائه هيچ مدرکی، ايشغوزها را آريائی می نامد. البته ?يريشمن ?ر مقدمه اصل کتاب، که به زبان انگليسی ميباشد، اعتراف کرده است که کتاب را به سفارش مرکز ايرانشناسی وزارت خارجه انگليس نوشته است و بدينصورت از خود سلب مسئوليت کرده است.

مهمترين دليل کسانی که سعی در هندواروپايی قلمداد کردن ايشغوز دارند، اين است که کلمه»ايش پاکا، ايس پاکا» کلمه ای هندواروپايی و متداول در زبان روسی است، ولی دياکونوف در ص ۵۳۲،تاريخ ماد ، مينويسد» کلمه روسی»ساباکا» به معنی «سگ» يک کلمه اسلاوی نيست و از زبان ترکی به داخل زبان روسی راه يافته است، درزبانهای اسلاوی به سگ «kuti» گفته ميشود.۳�

طرفداران نظريه اول همچنين، بدون ارايه هيچ مدرکی، آسيای مرکزی را در حوالی هزاره اول ق.م. مسکن هندواروپايی ها معرفی ميکنند( البته لازم به ذکراست که، تا به امروز جاهای مختلفی از طرف غربيان وطن احتمالی اصيل هندواروپايی ها معرفی شده، اسکانديناوی،آسيای ميانه، شمال آفريقا، سيبری و … و هيچ مدرک تاريخی بر هيچکام را ندارند) و ادعا ميکنند که ايشغوزها شاخه ای از آنها بودند که بعدأ به سوی آذربايجان کوچ کردند.. ولی اينها از جواب دادن به اين سوال ساده که: آسيای مرکزی که به گواه هزاران سند تاريخی،به عنوان زادگاه اصيل خلقهای آلتائی مورد تأييد ميباشد و در طول تاريخ اقوام آلتايی سومری،ايلامی، قوتتی اوغوز و… روانه سرزمين های ديگر کرده، چطور يکدفعه خالی از آنها شده ؟مگر امکان دارد که اقوام ترک ـ آلتائی ساکن آنجا بدون جنگی ،براحتی وطن اصيل خود را،که هزاران سال حفظ کرده بودند، تحويل اقوام تازه وارد بدوی بدهند و خود به شرق فرار کنند؟ جون در تاريخ نيزهيچ نشانه ای از ورود اقوام جديد به آسيای مرکزی و يا وقوع جنگی در آنجا در حوالی قرن دهم ق.م. وجود ندارد.

علت لجبازی و امتناع آن عده از تاريخدانان روسی وابسته به دولت روسيه ، همچون اورانسکی? از قبول حقايق و اسناد کاملا واضح و اثبات شده در باره ايشغوز ها، فقط بخاطر حفظ منافع سياسی روسها در قسمتهای آسيايی روسيه ميباشد.

لازم به ذکر است که پان فارسها هم که سعی ميکنند ،ايشغوزها را آريايی نشان بدهند، در نوشته هی پوچشان به نوشتجات اورانسکی روس و گيريشمن استناد ميکنند، و اين در حالی است که خود اورانسکی و گيريشمن نتوانسته اند حتی يک دليل قابل قبول مبنی بر هندو اروپايی بودن ايشغوز ها، ارايه بدهدند.

نوشته های»اورانسکی» ضدونقيض و فاقد مدرک تاريخی و علمی ميباشد،و نوشته های گيريشمن بيشتر به يک افسانه شبيه است تا تاريخنويسی.

برای روشن شدن بعد سياسی اين مسئله، ،به يک مورد اشاره ميکنم. دولت روسيه در ۱۰۰ سال اخير با سازماندهی حساب شده ای ميليونها روس را در سرزمين های تاريخی ترکها، از قازان و جلگه های اطراف ولگا گرفته تا دورترين نقاط شرقی سيبری، مسکون کرده است، و برای زدودن ماهيت اشغالگرانه و بيگانه بودن روسها در اين سرزمين ها، احتياج به فراهم کردن مشروعيت تاريخی داشت. لذا با اجير کردن تعدادی تاريخنويس روسی ، سعی در هندواروپايی نشان دادن ايشغوزها ( که ازدرياچه بايکال تا شمال دريای سياه مسکون بودند) کردند، تا بدينوسيله روسها را وارثين ايشغوزها و مالکين اين سرزمين ها معرفی کنند. روسها سالهای درازی از تحقيق بيطرفانه بر روی اجساد پيدا شده ايشغوزها از کوههای آلتای، جلوگيری ميکردند ولی با از بين رفتن شوروی و استقلال کشورهای ترک آسيای ميانه، اختلافات روسها با ترکهای قازاق، که وارثين حقيقی ايشغوز ها ميباشند، شدت گرفت و قازاق ها خواستار برگرداندن اجساد موميايی شده اجدادشان به مکانهای سابق آنها در کوههای آلتای شدند. در نهايت روسها مجبور شدند که يکی ازاسکلت ها را برای تعين هويت نژادی به آزمايشگاهی در سويس بفرستند، بعد از ماهها تحقيق بر روی آن اثبات شد که اجساد پيدا شده در قبرهای تاريخی ايشغوز ها از نژاد ترک ـ آلتايی ميباشند. بی.بی.سی.در فيلمی يک ساعته که در سال ۲۰۰۳ در تلويزيون سوئد نيز پخش شد، تمام پروسه اين تحقيقات را نشان داد و به پوچ بودن عقيده هندو اروپايی بودن ايشغوز ها اشاره کرد. بعدها روسها مجبور شدند که اجساد را به قازاقستان بفرستند و در آنجا با احترام توسط فرزندانشان، ترکهای قازاق، دفن شدند.

در شوروی ،بعد از نشر کتاب » مسايل زبان ها» ی استالين و فشار دولت ، چرخش ۱۸۰ درجه ای در تاريخنويسی بوجود آمد و خيلی از تاريخنويسان و محققين بزرگی،همچون آکادمئک»مار» بدليل حقيقت نويسی دچار خشم و مجازات استالين شدند. و فقط به تاريخنويسان اجير شده دولتی امکان فعاليت دادند،.و از آن زمان به بعد مادها و ايشغوزها را آريايی معرفی کردند.۱�

عده زيادی از تاريخدانان با استناد به هزاران آثار يافته شده از قبرهای ايشغوز ها و نوشتجات قديمی يونانی، چينی، هندی، رومی و غيره، آلتائی بودن آنها را ثابت کرده اند، و يافته های بعدی از پازيريک نظريه آنها را هر چه بيشتر تائيد کرده است.۵� .ص۲۶

ايش غوز، ايچ غوز، ايچ اوغوز، ها، اتحاديه طوايفی بزرگ ترک بود که از طوايف ساکاها، ماساژت ها و … تشکيل شده بود.

يونانی ها آنها را «ايسکيت يا ايسکوت» ،»و آشوری ها و بابلی ها » ايشغوز» وهرودت آنها را»ايسکيف» دارندگان کلاه نوک تيز» می ناميدند.

زبان ايشغوزها در منابع قديمی ، زبان ايشغوزی ، ذکر شده است، چون در آن زمان ، هنوز اصطلاح «ترکی» مطرح نشده بود و زبان اقوام مختلف ترک با اسم قبيله ای آنها مطرح می شد.

سرگذشت » مه سکت ها» در عصر ما دليل زنده ای است مبنی بر ترک بودن ايشغوزها. استالين گرجی در راستای سياستهای ترک ستيزی خود، عده ای از ترکهای گرجستان را که» مه سکت، ماس کت» ناميده ميشوند، به ازبکستان تبعيد کرده بود. در زمان گورباچف، بعلت نارضايتی شان از شرايط در ازبکستان، خواستار عظيمت به سرزمين مادری خود، گرجستان، بودند ولی گرجستان اجازه برگشت به آنها نداد ، ودرعوض دولت آذربايجان آنها را که بيش از ۲۰۰۰۰ نفر بودند، قبول کرد. تحقيقات انجام شده، نشان داده که، آنها بازمانگانی از «ماساژت ها، ماساقت ها» هستند که قرنها در گرجستان زندگی کرده و اسم قبيله ای و زبان اصيل خود را حفظ کرده اند. آنها به لهجه ای ترکی که نزديک به ترکی آذری است،صحبت ميکنند.۱�

از ايشغوزها هزاران اثر تاريخی، لوازم زينتی مثل گوشواره،گردنبند از جنس طلا، ظروف و وسايل دکوری طلايی،زين اسب، پارچه، فرش و…پيدا شده است. اين آثار از قبرهای ايشغوزها که در گستره ای وسيع از آسيای ميانه تا شمال دريای سياه و آذربايجان پخش شده اند، پيدا شده است. مهمترين اين قبور در ارتفاعات شرقی کوههای آلتايی قرار دارند و معروفترينشان قبرهای موجود در «pazyryk» پازيريک در قازاقستان ميباشد. از «پازيريک» هزاران اشياء زينتی از جنس طلا و نقره ، که همراه اجساد بزرگان ايشغوز دفن شده بودند، پيدا شده است. از آنجا قديميترين قالی دنيا، که شبيه قالی ترکمنی است، و قديميترين زين اسب دنيا پيدا شده است.۱�

از قبور ايشغوزها در» سقز»، پايتخت شان در آذربايجان، نيز آثار کاملا شبيه آثار پيدا شده در» پازيريک» پيدا شده است. آثار ايشغوزی پيدا شده در «ساقيز، سقز» مربوط به سالهای ۶۶۸ـ۶۸۱ق.م. ميباشد .۴�

طبق منابع تاريخی چينی، قبايل » hiung-hu» ، ترکهای هون، به طور سيستماتيک به شهرهای چينی حمله ميکردند و «Suan» امپراطور چين ، برای خاتمه دادن به اين حملات، جنگهای وسيعی را در سالهای ۷۸۱ـ ۸۲۷ ق.م.بر عليه آنها شروع کرد.و اين حملات باعث مهاجرتهای وسيعی به طرف غرب شد. ايشغوز ها که در سرزمينهای شرقی خويشاوندان هونی خود زندگی ميکردند به سمت غرب ، اطراف دريای سياه و قفقاز کوچ کردند.۵�ص۳۹

منابع آشوری تائيد ميکنند که ايشغوز ها در زمان حکومت سارگون(۷۲۲ـ ۷۰۵ق.م.) در اطراف درياچه اورميه و در بين اهالی ماننا ـ ماد ساکن شدند.۱�

در حوالی قرن ششم ق.م. ، جوامعی يونانی نشينی در سواحل شمالی دريای سياه وجود داشتند و در شمال آنها ترکان کيمر ساکن بوده و با کشاورزی مشغول بودند و يونانيان به آنها «georger» يعنی زارعين ميگفتند..در آغاز قرن ۶ق.م. ايشغوز ها سرزمين های کيمر ها را اشغال و با يونانيان همسايه شدند.

اسناد يونانی نشان ميدهد که ، يونانی ها تماس و ارتباط نزديکی با ايشغوزها داشتند و حتی ۷۰۰ نفر از آنها را، که در تيراندازی شهره آن زمان بودند ، برای حفظ امنيت آتن به خدمت گرفته بودند. يکی از دانشمندان ايشغوزی ساکن قفقاز به نام «Anacharsis» در سال ۵۹۴ ق.م. برای ديداری از آتن ، بدانجا سفر کرد و در آنجا با «Solon» قانونگذار معروف يونان دوست شد. «seneca» نويسنده و فيلسوف رومی(۱۰۰ب.م.) نيز به او اشاره کرده است. منابع يونانی ، کشف باددم و لنگر قايق را به «Anacharsis» نسبت ميدهند.۵�ص۷۹

«Hlpokrates» پزشک يونانی (۴۶۰ق.م.) که به جاهای زيادی سفر کرده بود، تنها کسی است که راجع به نژاد و قيافه ايشغوز ها نوشته است، و از توصيفات او، که خود شخصأ آنها را ديده بود، معلوم ميشود که آنها قيافه آلتائئ ـ مغولی داشتند. او در کتاب» در باره سرزمين ها، آبها و هوا» مينويسد که ايسکيتها قسمتهايی از بدنشان را ميسوزاندند تا اعصاب را قوی کرده و بهتر بتوانند تيراندازی کنند. ۵� ص ۹۳ . سرخپوستان کاليفرنيا نيز عين اين عمل را برای بهتر تيراندازی کردن ، انجام ميدادند.لازم به ذکر است که سرخپوستان جزر اقوام آلتايی بشمار ميروند.

قوتشميد» تاريخدان مشهور، از رهبر ساکاها در آسيای ميانه که هنگام حمله اسکندر، در شرق رود جيهون با او جنگيدند، با نام «کارتاس»Kartas, ياد ميکند که همان کلمه ترکی»قارداش? کارداش» ميباشد که بدليل نبودن حرف»ش» در زبان يونانی،» کارتاس» نوشته شده است.رئيس نيا،جلد۱، ص۲۵۹

ديگر اسامی رهبران ايشغوزها نيز کاملا ترکی ميباشد: بوقاتای، آلپاقای، مادييا ?…سلطنت اغوز،ص۳۴

«مئناندر» تاريخدان بيزانسی در عصر ۶ ميلادی مينويسد: در قديم ترکها را «ساکا» ميناميدند.»تاريخ آذربايجان، ص۱۷، محمود اسماعيل»

«استرابون»(۶۳ق.م.ـ ۱۹ب.م.) ، تاريخنويس و جغرافيدان يونانی که در شمال دريای سياه زندگی ميکرد در باره ايشغوزها طلاعات زيادی داده است.، او از طوايف ايشغوز ساکاها و ماساقت ها را نام برده و راجع به مسکن آنها مينويسد٫ که آنها از شمال دريای سياه تا شمال هند مسکون هستند. او مينويسد که گروهی از ايشغوزها کشاورزی و گروهی دامداری ميکنند . وی همچنين به وجود معادن زياد طلا در قفقاز که ايشغوزها از آنها طلا استخراج ميکردند اشاره کرده است.ص۹۰ـ۹۱ (bok XI 211)

.

هرودت در باره زنان «آمازون» ، زنهای طوايف ماساژت، مينويسد: آمازون ها زنهايی جنگجو با دليری و شجاعت مردانه هستند و طبق سنت آنها، زن آمازونی تا زمانی که سر دشمنی را نبريده ،حق ازدواج کردن ندارد.۵�ص

ايشغوزها نيزهمچون ديگر خلقهای ترک ـ آلتائی ، به نيروها و پديده های طبيعی (شامانيسم) عقيده داشتند.

از ايشغوز شناسان مشهور و بيطرف ، «Rost0vtsev»در روسيه ؛ «Mlnns» و «Geza Nagy» در انگليس، بعد از تحقيقات علمی زياد بر روی آثار پيدا شده در «پازيريک» به اين نتيجه رسيدند که، ايشغوز ها يک خلق آلتايی بودند.خود «Rost0vtsev» کسی است که مسئوليت کاوشگری در «پازيريک» را به عهده داشت.ص۳۸ اجساد پيدا شده در قبر شماره ۲ پازريک که سالمتر از اجساد ديگر مانده اند،قيافه کاملا مغولی دارند.۵�ص۳۸

«سارمات ها» که اجداد ترکمن ها ميباشند و خويشاوندی نزديکی با ايشغوز ها داشتند، در حوالی ۳۴۶ ق.م.حاکميت سرزمينهای ايشغوزها را بدست گرفتند. هرودت، سارمات ها را فرزندان ايشغوزها معرفی ميکند.۵�

عدهای از ايشغوز ها که در شرق خزر،ترکمنستان امروزی، ساکن بودند، بتدريج با ديگراقوام آلتايی قاطی شده و بعدها ترکهای «بارد، پارت» را تشکيل دادند.۵� ص۴۵

عدهای هم که در اروپا در اطراف دانوب و شمال مقدونيه بودند بارها با فيليپ دوم پدر اسکندر کبير جنگ کردند.۵�ص۴۶

منابع آشوری و يونانی نشانگر آن است که ، ايشغوزها در هنگام جنگ دم اسبهايشان را گره ميزدند.۵�.ص۷۰ . ما ميدانيم که اين رسم فقط در بين اقوام ترک رايج بوده است،مثلا، بنا به منابع بيزانسی، درجنگ تاريخساز»ملازگرد» ترکان دلير سلجوق قبل از حمله شجاعانه شان دم اسبها را گره زدند. ترکان سلجوق(ترکان اغوز) فرزندان همان ايشغوزها بودند.

جواهرلعل نهرو ?انشمند گرانقد ر و اوّلين نخست وزير هند ،انسانی مبارز و حقيقت جوی بود و هنوز هم مورد احترام جهانيان ميباشند.البته که همچون انسانی نميتواند،مثل برادران ايرانی پان فارس اش، به بيماری برتری طلبی و شوينيسم آريايی دچار باشد.لذا ايشان در کتاب» تاريخ تمدن جهان» بدور ازعقده های آرياگری و کاملا بيطرفانه، اطلاعات دقيقی را در باره ايشغوزها ارائه ميدهد:

در اوايل ۶۰۰ق.م. قبايل ترک اسکيتها و ساکاها که به وسيله کوشان ها از آسيای مرکزی رانده شده بودند، در شمال هند جايگزين شده و حکومتهای مختلفی را در آنجا تاسيس کردند. قصد ترکهای ايسکيت چپاول و تاراج نبود،بلکه به سرزمينهای جديد برای سکونت احتياج داشتند.ص۱۶۶

کوشان ها، اقوام ترک ـ مغول بودند که در حوالی ۱۰۰..ق.م. به هند حمله کرده و يک امپراتوری بزرگی را بنا نهادند که تا ۳۰۰ سال دوام داشت. اين همزمان با حکومت همنژادان آنها،پارتها،باردها، در ايران بود. اولين پايتخت کوشان ها کابل و بعد پيشاور بود، مجسمه های بزرگ بودا يادگار آنها ميباشد، هزاره ها ?ر افغانستان امروزی بازماندگان آنها ميباشند.

در سال ۳۰۸ ميلادی «سامودراگوپتای» هندی،سلسله هندی»گوپتا» را در هند ايجاد کرد و اين سلسله شروع به پاکسازی آثار ترکها و مغولها در هند کرد. و جان تازه ای به فرهنگ هندی دادند.اين سلسه همزمان با سلسله ساسانيان در ايران بود.جلد اول،ص ۱۶۷.( توجه کنيد که با آنها همزمان همنژادان آنان در ايران ،ساسانيان نيز آثار ترکهای بارد را از بين بردند،تمدن کشی خصلت قومی آريايی ها ميباشد. تاکيد از من)

سلسله «گوپتا» به زور اقوام تر ـمغول را از هند بيرون کردند و مناطق پنجاب و کاتياواد را که بيش از هزار سال در دست ترکها بودند، آزاد کردند . اين سلسله هندی بعد از ۲۰۰ سال ،در اواخر ۵۰۰ميلادی بدست ترکهای هون ?رچيده شد..ص۱۶۷�

قبايل ترک که در شمال هند ساکن شدند،مذهب بودايی داشتند،آنها در مدت نزديک به هزار سال در آنجا حکومت کردند و قسمتهای شمال هند شديدأ تحت تأثير فرهنگهای ترک ـ مغول شد و زبانی هم که امروزه در آنجا رايج است ترکيبی است از ترکی ـ مغولی و هندی، ولی در جنوب فرهنگ آريايی کمتر تحت تأثير قرار گرفت.ص�۱۷۴

ترکهای ساکا و ايسکيت در شمال هند به مرور زمان جزوی از مردم هند شدند و ما مردم شمالی هند به همان اندازه که از اولاد آريايی ها هستيم ، به همانقدر نيز اولاد آن اقوام هستيم، مخصوصا مردم دلير و خوش سيمای» راجيپوت» و اهالی جسور و پرطاقت «کاتياواد» از اولاد مستقيم آن اقوام هستند.ص۱۷۵�

در جنگ ترکهای پارت با روميان، مغولها نيز آنها را ياری ميکردند.ص۱۶۸�جلد ۱ ٫ تاريخ تمدن جهان.

در منابع تاريخی، ايشغوز ها ، با نام «ساکاها» نيز ناميده شده اند، ولی در حقيقت ساکاها، يکی از ۲۰ ايل تشکيل دهنده ، اتحاديه ايشغوزها بودند. هر يک از ايل های بيستگانه ايشغوز ، اسامی خود را داشتند، مثلا ماساقتها يا ماساژتها، ساکاها و…ودر بين آنها ايلی به اسم ايشغوز وجود نداشت ۱�ص۴۸۱ ، امروزه نيز ايل بزرگ «قشقايی» از قبايل زيادی با اسمهای مستقل تشکيل شده است ولی هيچ قبيله ای به اسم قشقايی در بين آنها نيست.

ساکا نيز يک کلمه کاملا ترکی ميباشد و در» ديوان لغات الترک» که در هزار سال پيش نوشته شده است، اينطور آمده:

ساک: ساق ،يعنی «کاردان»، «زيرک» ۸� جلد۱، ص۳۳۳

ساکا: «داغ ياماجی»، ۸� جلد۳،ص۲۲۶

با توجه به مقام بالا و تقدس گونه «کوه» در ميتولوژی ترکان، معنی دوم آن کلمه در باره»ساکاها» بيشتر صدق ميکند.

نظامی گنجوی ،شاعر بزرگ آذربايجان، که » اسکندرنامه» را بر اساس اطلاعات دقيقش از تاريخ و منابع يونانی نوشته است، در بيتی از زبان اسکندر به وجود ترکان از غرب خزر تا مرز چين، چه خوب اشاره کرده است:

» ز کوه خزر تا به دريای چين…….. همه ترک بر ترک بينم زمين» ۱�

در کتاب»د ده قورقوت» که در حوالی قرن ۱۱ ميلادی نوشته شده ولی داستانهای آن مربوط به هزاره های قبل از ميلاد ميباشد، نيز به ايشغوزها اشاره شده و آنها را به دو گروه، ايچ اغوز و ديش اغوز، تقسيم کرده است.

ايچ اغوز= ايش اغوز…. درزبان ترکی در خيلی از کلمات ، حرف»چ» در زبان گفتاری به حرف»ش» تغيير می يابد؛ مثلا: «اوچ = اوش»، » قاچ = قاش».و کلمه» ايچ اوغوز، ايچ غوز» نيز با تبعيت از اين قاعده به «ايش اوغوز،ايش غوز» تغيير يافته است.

کلمه «اغوز» نيز در منابع تاريخی بصورت»غز»،»غوز»، و «اغوز» آمده است. در کل ميتوان با اطمينان گفت که، کلمه ايشغوز ،کلمه ای کاملأ ترکی و از دو کلمه «ايش»و «غوز» تشکيل شده است،و هيچ ربطی به اقوام هندواروپايی ندارد.

کلمه»ايش پاکا» يا «ايس پاکا»، اسم اولين شاه ايشغوزها نيز يک کلمه ثابت شده ترکی است. در زبان ترکی اغوز ، کارلوق و قبچاق به سگ «کوپک» و به سگ شکاری» ايس پاک» و «ايزباک» ميگويند و اين کلمه هنوز هم در بين ترکان «باشقيرد» «قاراچای»و»قاراقالپاق» بعنوان اسم مرد رايج است.۱� .ص ۴۷۵

اسامی بزرگان و رهبران ديگر ايشغوز ها: بوقاتای، اوکاتای، آلپاتای،… همه ريشه و معنای ترکی قديم را دارند.۱�

اعتمادالسلطنه، مشهورترين تاريخدان ايران که به هفت زبان تسلط داشت ، در ۱۵۰ سال قبل،بعد از شرحيات مفصل در باره ايشغوز ها نوشته است: ايسکيتها يا ساکاها ، طايفه ای بزرگ از تورانيان( ترکها) بودند. ۱۰� ص ۴۴ـ۵۶

«آ.ن. بئرنشتام» در باره ريشه ترکها مينويسد: ريشه خلق های ترک را در هون ها و اگر عقبتر هم برويم در ايسکيت ها ميبينيم. تاريخ آذربايجان ۷�، ص۱۷

ايشغوزشناس معروف»ی.و. ديانکوف» : وقتی که صحبت از ماساژت ها، ماساقت ها، ميشود، منظور ترکها ميباشند.۱�

«ف.ق.هيشچئنکو» عالم روسی که کتاب تاريخ هرودت را به زبان روسی ترجمه کرده است، در باره کلمه»ايسکيت» نوشته است : تصويری را که هرودت از تيپ و خصوصيات فيزيکی «ايسکيف ها،ايشغوزها،ارايه ميدهد، کاملأبا تيپ ترکها صدق ميکند.۱�

در ترجمه انگليسی کتاب «تاريخ هرودت» که توسط»سئيس» انجام شده، در باره ايشغوزها آمده است: ايسکيفهای هرودت ،همان نژاد ترک ـ تاتار است.۱�

پايان حکومت ايشغوزها در آذربايجان جنوبی: به نوشته هرودت،» کياکسار» شاه مادها در سال ۶۲۵ق.م.، «مادييا» شاه ايشغوزها و ديگر بزرگان آنها را به جشنی بزرگ دعوت،و بعد از مست کردن آنها ،دستور داد همه را بکشند. و بدينوسيله به حکومت ۲۸ ساله(۶۲۵ـ۶۵۳) آنها درجنوب ارس خاتمه داده شد. ولی حکومت ايشغوزها در شمال ارس قرنها ادامه داشت وسر کوروش متجاوز و خونخوار را، رهبر همين ايشغوزها، تومريس خاتون، نوه مادييا، در شمال ارس از تنش جدا کرد. ايشغوزهای شمال ارس بعدها با ديگر اقوام ترک در آنجا قاطی شده و خلق آلبان را آفريدند. ايشغوزهايی که در آسيای ميانه مانده بودند، بعدها نقش مهمی را در ايجاد امپراطوريهای جهانی هونها و گؤک ترکها داشتند.البته جمع کثيری از ايشغوزها نيز در آذربايجان جنوبی مانده و با اقوام باستانی آنجا قاطی شده و در تکامل ملت امروزی آذربايجان و زبان آنها تأثيرزيادی گذاشتند.۱� نوشته بعدی در باره » امپراطوری ماد» خواهد بود.

۱ـ تاريخ قديم ترکان ايران،جلد۱؛ پروفسور دکتر م.ت. زهتابی

۲ـ آذربايجان در سير تاريخ ايران، از آغاز تا اسلام، دکتر رحيم رئيس نيا

۳ـ تاريخ ماد، ا.م.دياکونوف،ترجمه ک. کشاورز

۴ـ ايران از آغاز تا اسلام ، گيريشمن، ترجمه معين، ۱۳۵۵ تهران.

۵ـ the scythians, tamara talbot rice,

۶ـ » سلطنت اغوز»،آلتای ممدوف، چاپ باکو

۷ـ » تاريخ آذربايجان، ، محمود اسماعيل، چاپ باکو

۸ـ ديوان لغات الترک، محمود کاشغری،

۹ـ جواهرلعل نهرو، تاريخ تمدن جهان

۱۰ـ تطبيق لغات جغرافيايی، اعتمادالسلطنه

عادل ارشادی فر

تاریخ تمدن دولت ماننا-------عادل ارشادي فر

دولت ماننا در آذربايجان

ماننا، اولين دولت منسجم در آذربايجان جنوبی بود که موفق به ايجاد اتحاد سراسری در بين سران اقوام مختلف ترک (قوتتی ها، ساوير ها، هوری ها، آذها،توروک ها و…) و جمع کردن آنها در زير پرچم وحکومت مشترک شد.

از اوايل قرن ۱۸ ق.م. متحد شدن قبايل ماننا سبب شد كه اين قبايل بتوانند يك دولت بزرگ ايجاد كنند.(ا.ن. قلي اوف٬ تاريخ آذربايجان ٬ ص۱۷٬۱۳۵۹ تهران)

ماننا Manna در اوايل به صورت اتحاديه اي قبايلي از طرف اقوام مختلف قوتتي-لولوبي در اواخر سده هاي ۱۵ق.م. در ساحل غربي و جنوبي درياچه اورميه تشكيل شده و به مرور زمان با پيوستن ديگر اقوام ترك و التصاقي زبان(سابير ها٬ توروك ها ?..) ساكن در آذربايجان به آن اتحاديه، از اوايل قرن ۹ ق.م. منجر به ايجاد دولت قدرتمند ماننا شد. دكتر ر. رئيس نيا در اين باره مينويسد: شرايط و زمينه تشكيل دولت ماننا ابتدا در اراضي اطراف درياچه اورميه با اتحاد چند تا از قبايل و ايل هاي قوتتي-لولوبي فراهم شد٬ قدرتمندترين اين قبايل قوتتي-لولوبي ٬ ايل ماننا بود كه در جنوب و جنوب شرق درياچه اورميه ساكن بودند و به علت نقش مهم آنان در تشكيل دولت ماننا ٬ آن دولت با اسم آن قبيله معروف شد.(آذربايجان در مسير تاريخ٬ص۱۹۷). آشوريان و اورارتوها نيز آن دولت را ماننا مي ناميدند. بر اساس اسناد تاريخي بدست آمده، دولت ماننا Manna قديميترين دولت در آذربايجان ميباشد كه مرزهاي جغرافيايي آن با مرزهاي كنوني آذربايجان(منظور ايالت آذربايجان كه در زمان پهلوي و جمهوري اسلامي به 8 استان تقسيم شده است) تطبيق مي كند. م.دياكونوف با شمردن دقيق مناطق ماننا نتيجه گيري مي كند كه: دقيقا ميشود گفت كه اراضي ماننا كه بعدها آتروپات ماد خوانده شد با اراضي آذربايجان كنوني تطبيق مي كند.( تاريخ ماد٬۱ص۶۵ )

مرزهاي جغرافيايي دولت ماننا از ايالت ايللي پي Ellipiدر نزديكي كرمانشاه كنوني و نامار در لرستان شروع شده تا كناره هاي رود ارس ادامه داشت٬ و از سال ۷۱۷ ق.م با درايت و كارداني ايرانزو ( ار+يانزي) شاه ماننا٬ قوتتي هاي ماد مركزي نيز به ماننا پيوستند و همه اراضي آذربايجان جنوبي در داخل يك سيستم سياسي قرار گرفت و در نتيجه مرزهاي ماننا تا شرق قم (كلمه اي تركي به معني شنزاز)٬ كاشان ومناطق شرقي قزوين گسترش يافت.(پروفسور ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ص ۳۰۰ ).

در اين وحله از زمان آذربايجان شمالي دست تركان ايشغوز( ساكا) بود.کلمهايرانزو( ار يانزي) كه از شاهان معروف ماننا ۷۱۷ق.م. بود٬ از دو كلمه ار+ يانزي تشكيل شده است كه براي استعمال آسان تربهمرور زمان، به يك كلمه تبديل شده است( كلمات و اسامي زيادي در تركي امروزي نيز بدان صورت در گويش عاميانه تغيير يافته اند). كلمه يانزي در بين كاسسي ها و ماننا ها به عنوان لقب شاهي و سلطنت به صورت وسيعي استفاده مي شد ٬ ار يا آر به معني قهرمان٬ جوانمرد در بين تركان به بزرگان و شاهان به علامت احترام و حرمت به اول اسمشان اضافه مي شد٬ مثال ار+سلان( شير قهرمان)..(پروفسور ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران۰ ص301 )

البته قسمتهاي از سرزمين هاي غربي ماننا در نزديك به يك قرن در اشغال و تحت سلطه اورارتو بود٬ كه در بخش مربوط به اورارتو به آن اشاره شد. بعدأ در قرن ششم قبل از ميلاد اين دولت ماننا بود كه از نظر سياسي٬ اقتصادي و مدنيت قلب امپراتوري ماد را تشكيل مي داد.(تاريخ ماد٬ص۱۴۰ )

منابع آشوري و اورارتويي نشانگر آن است كه ماننا يكي از دولت هاي مهم و خيلي متمدن منطقه بود و سرزمين هايش آباد و مردمش ثروتمند بودند٬ بعد ها اين دولت ماننا بود كه پايه و اساس دولت ماد را پي ريزي كرد. پايتخت ماننا در زيوه واقع در 40 کيلومتري شرق شهر سقز امروزي قرار داشت.(قرانتوسكي٬ داندامايو٬…٬ تاريخ ايران از آغاز تا به امروز ص۵۳).لازم به ذکر است که ، کاوشگريهای جديد نشانگر آن است که پايتخت آنان در نزديکی بوکان امروزی بود.

بعضي منابع حاکي از آن است که مانناييها صاحب خط بودنده اند. نظر ا.م. دياکونوف در اين مورد اين است که خط آنها به ظن قوي مأخوذ از خط اورارتويي بوده است. اين خط به گمان او نوعي از خط ميخي بوده است. گذشته از اين خط ميخي، در نواحي اطراف درياچه اروميه هيروگليفهاي اورارتويي متداول بوده است، به عنوان مثال بر روي ديس سيمين که در زيويه پيدا شده، هيروگيليفهايي از اين نوع نقش گرديده است. زبان مردم ماننا زبان اقوام قوتتی و لولوبی و هوری بود که تا حدود زيادي به زبان ايلاميها نزديک بود.

بعد از آنكه قوتتي ها در سال ۲۱۰۹ ق.م.حاكميت بابل را از دست دادند و به وطن خويش آذربايجان برگشتند ٬ بطور مكرر مورد حمله و لشگركشي بابل و در اعصار بعدي آشور قرار گرفتند٬ و اين حملات اقوام و ايل هاي قوتتي-لولوبي ها را هر چه بيشتر منسجم تر ميكرد و آنها لزوم ايجاد يك دولت واحد و مقتدر را احساس ميكردند ولي حملات مكرر دشمنان و نفاق بين قبايل مختلف فرصت انجام اين كار را از آنان سلب ميكرد.. هدف بابليان و آشوريان از حمله به آذربايجان علاوه بر غارت ثروت آن٬ جلوگيري از انسجام واتحاد قوتتي-لولوبي ها و تشكيل دولت توسط آنها كه ميتوانست امنيت بابل و آشور را تهديد كند٬ بود.

منابع تاريخي نشانگر آن است كه با وجود حملات مكرر بابل ٬ قوتتي- لولوبي ها موفق شدند دوباره در حوالي قرن ۱۸ ق.م. دولت مستقلي تشكيل بدهند و از شاهان معروف آنها ملكه ناوار بود كه در اوايل قرن ۱۸ ق.م. با تركهاي سايبر در شمال سوريه و دولت ايلام بر عليه بابل-اككد متحد شد و ده هزار سرباز به كمك دولت ايلام فرستاد. از قرن ۱۵ ق.م آشوريان هر چند سال يكبار به قصد غارت به آذربايجان لشكر كشي مي كردند و چون در آنزمان بين شاهان محلي در آذربايجان اتحاد لازم وجود نداشت لذا از آشوريان شكست خورده و مجبور به پرداخت خراج به آشور مي شدند. با گذشت زمان دولت آشور قويتر مي شد و براي ساختن بنا ها و عبادتگاههاي خود احتياج به مصالح ساختماني٬انواع سنگهاي زينتي٬ طلا و نقره داشت و منطقه ارتته در آذربايجان در آن زمان مشهور به داشتن اين منابع و معماران و استادان ماهر بود٬ و آشوري ها براي تهيه احتياجات خود به آذربايجان حمله ميكردند.

تيقلت پيله سر اول در سال ۱۱۱۴ق.م. : به كمك خداي آشور سرزمينهاي نائير كوهستاني(اطراف سلماس) را فتح كردم٬ امر دادم كه از آنجا اوبسيدين٬ بازالت٬ خالتو و هئماتيت به آشور بياورند و عبادتگاه٬ سالن و خرمخانه خداي آداد را تزئين كنند. (م.ت.ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ص ۲۶۵).

آشوريان با حملات مكرر خود به آذربايجان ٬سنگهاي تزئيني٬ طلا٬ نقره و معماران٬ صنعتگران و استادان آذربايجاني را به آشور ميبردند تا بنا ها و عبادتگاه هاي عظيم نينوا را بسازند.

تا زماني كه قوتتي-لولوبي ها با ايجاد امپراتوري ماد موفق به سرنگوني دولت آشور شدند ٬ در مدت بيش از هزار سال مورد حمله و هجوم آشوريان قرار داشتند. آشوري ها ويراني هاي زيادي را در آذربايجان پديد آوردند و بنا به كتيبه هاي خود آنها ٬ هدفشان چپاول و غارت ثروت آذربايجان بود.چونکه بارها تجربه کرده بودند که قادر به در اشغال نگه داشتن اين سرزمين نيستند، چون مردم دلير و غيرتمند ماننا ـ ماد ، با وجود اختلافات داخلی شان، جانانه از وطنشان دفاع ميکردند. اولين و آخرين باری هم که آشوريان موفق به در اشغال نگه داشتن قسمتهايی از ماد مرکزی شدند، منجر به قيام سراسری سال ۶۷۳ شد که در نهايت بعد از چند دهه به نابودی کامل آشوريان ختم شد. مردم آذربايجان با رشادت و مردانگي از سرزمين خود دفاع ميكردند٬ هم كتيبه هاي خود آشوريان و هم هرودت به دلاوري و از خودگذشتگي مردم ماننا-ماد در مقابل تجاوزات آشور اشاره كرده اند. با توجه به اين حقايق تاريخی، همچون ملت شجاعی، اجازه اشغال سرزمينشان توسط قبايل بدوی به اصطلاح آريايی ، را نيز به هيچ وجه نميدادند، لذا ادعای تشکيل امپراطوری ماد توسط اقوام بدوی آريايی در آذربايجان افسانه ای بيش نيست.

تاريخ باز تكرار ميشود٬ امروزه نيز ثروت ومنابع طبيعي سرشار آذربايجان از طرف كساني ديگر غارت و به تاراج برده ميشود. اينبار ثروت و نيروي كار هنرمندان٬ صنعتگران٬ دانشمندان و معماران آذربايجان نه براي ساختن معبد هاي عظيم شهر نينوا ٬ بلكه براي آبادي و پيشرفت شهرهاي كويري متجاوزين و سلطه گران امروزي صرف ميشود. مانناي كهن٬ ماد سرافراز ٬ آذربايجان غيور دوباره از ۸۰ سال به اينور در بند سلطه گران اسير گشته است.اين بار خاك گرانقدرش نه با جنگ ٬ بلكه با حقه بازيهاي سياسي بين ديگران تقسيم ميشود.

حملات مكرر آشوريان٬ قوتتي-لولوبي ها را تضعيف كرده و توان ايجاد يك دولت قوي و فراگير در آذربايجان را از آنها سلب مي كرد٬ تا اينكه دولت آشور به علت حملات مكرر آرامي ها در اواخر قرن ۱۱ و اوايل قرن ۱۰ ق.م. تضعيف شده و قادر به لشكر كشي به آذربايجان نشد. قوتتي لولوبي ها از آن فرصت استفاده كرده و پايه و اساس دولت هاي ماننا و ماد مركزي را ريختند.

رهبران ماننا در ابتدا براي حفظ استقلال و آزادي ملت خود ٬ بعضأ براي مبارزه با تهاجمات آشور با اورارتوها متحد مي شدند و بعضا نيز براي مقاومت در برابر سلطه گري هاي اورارتو ٬ با آشور متحد ميشدند.

ساكنين آذربايجان و كردستان امروزي تا عصر ششم قبل از ميلاد كلا غير آريايي بودند٬ ساكنين آنجا عبارت بودند از قوتتي-لولوبي ها و اقوام خويشاوند ونزديك به آنها ٬ و همه آنها التصاقي زبان بودند.(م.دياكونوف٬ تاريخ ماد٬ ص۱۴۶).

در كتابي كه توسط ۶ نفر از تاريخدان روسي نوشته شده است٬ هرچند كه گرايشات ترك ستيزي آنان ثابت شده است ٬ اعتراف مي كنند كه اقوام آريايي هيچوقت نتوانستند به آذربايجان قديم نفوذ كنند و در مناطق ديگر فلات ايران ساكن شدند. پس با توجه به اين حقايق تاريخي كه پاي آريايي ها به آذربايجان نرسيده بود ٬ چه برسد به اينكه بتوانند دولتي(ماد) را در آنجا ايجاد كنند٬ آريايي بودن مادها چيزي جز يك افسانه و جعل بزرگ تاريخي كه از طرف پان فارس ها و حاميانشان مطرح شده است٬ نيست .

آريايي ها در حوالي ۸۰۰ قبل از ميلاد شروع به كوچ كردن به فلات ايران كردند ولي موفق به پراكنده شدن در همه جاي فلات ايران نشدند٬ فقط در مناطق معيني در شرق و قسمت هاي مركزي ايران سكونت گزيدند.در غرب ايران مللي زندگي ميكردند كه خويشاوند با ايلاميان بودند. (قرانتوسكي٬ داندامايو٬ تاريخ ايران از زمان قديم تا به امروز٬ ص۵۳ ) .

آريايی ها که همنژاد با هندی ها، خصوصا کولی های هند، بودند و در حوالی اعصار ۸ـ۹ق.م. از خويشاوندان هندی خود جدا واز طرف شرق وارد ايران شده و با اجازه دولت ايلام در جنوب و شرق ايران امروزی ساکن شدند.آنها که اقوامی نيمه وحشی و نا آشنا با مظاهر تمدن بودند ، به مرور زمان از تمدن ترکهای باستانی(ايلاميان،مانناييها و…) بهره مند شدند.

با توجه به اين حقيقت تاريخي كه بعد از سده ششم قبل از ميلاد تا قرن دهم بعد از ميلاد مهاجرت دسته جمعي جديدي به آذربايجان نشده است ٬ پس ماننا-مادها اقوامي جز قوتتي-لولوبي ها ٬ سابير ها(سوبار ها) و ايشغوز ها نمي تواند باشد. ضمنا مهاجرت اقوام آريايي به آذربايجان در چند سده اخير شروع شده و از ۶۰ سال به اينور سرعت گرفته است. ُادعا و فرضيه آريايي بودن ماد ها به علل سياسي و بدون هيچ مدركي ٬ براي اولين بار با به قدرت رسيدن پهلوي ها از طرف پان فارسها و حاميانشان مطرح شد٬ ولي هيچ محفل علمي بيطرف در دنيا آن را قبول ندارد. در تحريف تاريخ ايران توسط پان فارس ها و قدرتهاي استعمارگر خارجي حامي آنان بيشترين ظلم به دولت و تمدن ماننا شده است و آنها زيركانه تلاش كرده اند كه اصلا اسمي از دولت ماننا برده نشود تا راه را براي جعل تاريخ ماد هموار تر كرده و بتوانند ماد ها را آريايي قلمداد كنند. به دليل آنكه دولت ماد از بطن ماننا زائيده شد ٬ لذا براي بررسي و شناخت تاريخ امپراتوري ماد ٬بايد تاريخ ماننا را به طور دقيق مورد بررسي قرار داد٬ و فقط در آنجا هست كه جواب سوالات و مبهمات موجود در رابطه با دولت ماد پيدا مي شود. براي نمونه به چند تا ازعلل مخفي نگه داشته شدن تمدن و دولت مانناها توسط پان فارسيسم اشاره مي شود:

۱) سرپوشي گذاشتن بر روي اين حقيقت تاريخي٬ كه در آن دوره قبايل هندو ايراني كاملا از نظر تمدن عقب مانده و بصورت نيمه وحشي زندگي ميكردند.

۲) با مخفي كردن اين حقيقت كه از ۴۰۰۰ سال قبل از آمدن هندو ايراني ها به ايران در آذربايجان(ماننا-ماد) تمدن هاي درخشاني وجود داشته است ٬ بتوانند ناداني و عقب ماندگي اقوام آريايي را مخفي نگه داشته و راحتتر بتوانند تمدن درخشان ماننا را به اسم خود مصادره و ضبط كنند.

۳) تا بتوانند ماد ها را آريايي معرفي كنند ( چونكه ماننايي ها تشكيل دهنده دولت ماد و ماننا قلب ماد بود)

۴)ماننا سرزمين زرتشت تاريخي(نه افسانه اي فارس ها) بوده و اوستاي حقيقي( نه اوستاي دروغين نوشته شده در قرن ۱۲ در هند به زبان گجراتي هندي) به طور شفاهی در بين مردم ماننا رايج بود و براي اولين بار با گرويدن ساسانيان به آن دين ( صورت واقعي دين از بين رفته بود) دعا هاي آن به طور شفاهی به فارسي ترجمه شدند. چون پان فارس ها به دروغ ادعا ميكنند كه زرتشت يك پيغمبر آرياي بود و اوستا اولين بار به زبان فارسي باستان نوشته شده بود لذا مجبور هستند كه وجود تمدن ماننا را مخفي نگه دارند.

۵) مخفي كردن اين حقيقت كه همه هنر و معماري هخامنشيان از ماننا كپي شده است٬ تخت جمشيد را معماران ماننا-ماد ساختند.آريای ها قادر به ساختن ميخ طويله ای هم نبودند، چه برسد به ساختن کاخی.

۶)براي اثبات اين ادعاي پوچ كه هخامنشيان بعد از به قدرت رسيدن ٬ آذربايجان را فارسي زبان كردند٬ بايد تمدن چند هزار ساله آذربايجان را مخفي نگه داشته و آنجا را خالي از سكنه نشان بدهند.

۷) پاك كردن اسم مهمترين دولت آن زمان در آذربايجان و ضبط آثار آنها به نفع هخامنشيان نيمه وحشي و چادرنشيني كه هنوز از مدنيت بويي نبرده بودند.

در مورد بي فرهنگي و فقدان تمدن در بين آريايي ها حتي افسانه هاي شاهنامه هم شهادت ميدهند٬ در آن كتاب٬ كه نژادپرستي و ضديت با زن را ترويج ميدهد٬ در بخش مربوط به پيشداديان ٬ آريايي ها اقوامي نيمه وحشي معرفي مي شوند كه به مرور زمان طرز زندگي مدني و مدنيت را از بوميان ايران (اجداد تركان) ياد ميگيرند.

آثار ارزشمندي كه در منطقه شرقي درياچه اورميه٬ از روستاهاي پروستر و آخيرجان پيدا شده است٬ از جمله مجسمه شير از سنگ زرد مربوط به ماننا-ماد مي باشد.در منطقه گوورقيزي در بين ممقان و درياچه اورميه و همچنين در منطقه گونئي در شمال درياچه اورميه تپه هاي زيادي وجود دارد كه هنوز كاوشگري در آنها نشده است.همچنين آثار زيادي از ماننا ها در تپه حسنلي ٬ تپه مارليك٬منطقه نامار و اطراف رودخانه دياله در لرستان كنوني وجود دارد.

در روستاي زئوه در ۴۰ كيلومتري ساق قيز(سقيز كنوني) يك قلعه ماننايي مربوط به سده ۹ ق.م. پيدا شده است ٬ در آنجا آثار و وسايل هنري فراواني بدست آمده كه نشانگر تمدن درخشان ماننا ميباشد. از جمله اين آثار يافت شده يك جام شراب زرين ميباشد كه شكل يك اوزان( عاشيق) ميباشد و طرز لباس٬ ساز و طرز بدست گرفتن ساز عين عاشيق هاي امروزي آذربايچان ميباشد.

ويل دورانت: نقشي كه در لوحه طلايي پيدا شده در زئوه (ماننا) شش بار تكرار مي شود ٬ يعني مبارزه يك نفر با شير٬ و مقايسه آن با نقشي در تخت جمشيد ؛ مبارزه شاه با شير؛ نشان مي دهد كه آريايي ها تا چه اندازه از هنر و صنعت ومعماري ماننا ها تقليد و استفاده كرده اند٬ آريايي ها هيچوقت موفق به آفريدن تمدني نشدند ٬ آنها تمدن خود را از تمدن هاي سومر٬ايلام٬ ماننا و ديگر ملل التصاقي زبان اقتباس كردند.(تاريخ تمدن٬ جلد ۱٬ص۱۱۲)

جام زرين ۶۵۰ گرمی ماننائی حسنلو که در سال 1958 ميلادي ( 23 مرداد 1337 شمسي) در دهكدة حاجي آباد از توابع سلدوز (نقده) در استان آذربايجان غربی پيدا شد،قدمتي 3 هزار ساله دارد. اين جام علاوه بر اينکه نماينگر اوج هنر ماننائی ميباشد،اطلاعات جالبی را در باره موقعيت ممتاز «ورزش» در جامعه آنروزی ماننا به ما می دهد. بر روی بدنه خارجی اين جام طلائی، صحنههاي ورزشي تير و كمان ، مشت زني ، كشتيگيري ، چوگان بازي و ارابهرانی، بطور برجسته و با ظرافت تمام حکاکی شده است، و معلوم ميدارد که در آن روزگاران در آذربايجان سرسبز و پرآب ، اين ورزشها آنچنان مورد توجه بوده كه شهر ياران مقتدر � ماننا� ضمن تجسم آن بر جام طلا، همواره آنرا در كاخ سلطنتي مدنظر داشتهاند.نقشهای اين جام همچنين كيفيت آغاز مسابقات و صحنه تقسيم جوايز را نيز مجسم گردانيده است . معلوم ميدارد 3 هزار سال پيش كه اين جام را از طلاي خالص ساخته و در كاخ پادشاهان ماننا نهادهاند رشتههاي ورزشي ياد شده در آذربايجان رايج بوده و پيشگامي اين ورزشها به يونان نادرست ميباشدلازم به ذكر است كه اين جام در موزه ايران باستان نگهداري ميشود.

هنر و صنعت ماننا نه فقط به پارس ها بلكه به خيلي از ملل دنيا تاثير گذاشته است٬ نقش درخت مقدس و دو شير در طرفين آن بر روي عاج فيل٬ كه از زئوه پيدا شده است يكي از شاهكاريهاي هنري دنياست ٬ آن نمونه اي از كارهاي هنري ماننا ميباشد . قبر هاي ماننايي و ايشغوزي(ساكايي) پيدا شده در تپه حسنلي٬ مجيد تپه(نزديكي تخت سليمان) و زئوه٬ كه مربوط به بزرگان ماننا و ايشغوز ميباشند٬ حاوي آثار هنري و زينتي زيادي ميباشند و اين رسمي رايج در بين تركان باستان بود٬ كه به رسم احترام به بزرگان خود ٬ وسايل گرانقيمت تزئيني را در قبر آنان قرار مي دادند. از اين نوع قبرها در آذربايجان شمالي و آسياي ميانه نيز به وفور پيدا شده است. آريايي ها مردگان خود را دفن نمي كردند٬ آنها مردگانشان را يا ميسوزاندند و يا بر سر كوهها و تپه ها مي گذاشتند تا كركس ها و ديگر پرندگان لاشخور آنها را بخورند. بنائي كه به دروغ به عنوان آرامگاه كوروش معرفي مي شود ٬در حقيقت يك معبد يوناني ميباشد كه سلوكيان در آنجا ساخته اند و اسامي خدايان يوناني بر ديواره هاي آن حك شده است( آقاي ناصر پورپيرار نيز به اين مسئله اشاره كرده است). ضمنا كوروش كه در جنگ تجاوزكارانه اش در آذربايجان شمالي به دست تركان ايشغوز كشته شد٬ سر بريده اش به حضور تومريس خاتون ملكه آذربايجان فرستاده شد ٬ پس نميتواند در پاسارگاد مدفون باشد. محوطه پاسارگاد تا ۱۹۶۰ ميلادی، يک زمين زراعتی بود و اثری از هيچ بنايی در آنجا نبود. دولت وقت ايران با کمک باستانشناسی از دانشگاه شيکاگو، با خراب کردن کاروانسرای» آتابای» و همچنين معبدی يونانی در محوطه تخت جمشيد وانتقال مصالح آن بدانجا ، قبری برای کوروش و ديگر بناها را درست کردند. اگر کسی به نوشتجات يونانی و تصاوير خدايان يونانی در سنگهای قبر دروغين کوروش نگاه کنند، متوجه اين دغل بازی پان فارسها خواهند شد.آقای پورپيرار محقق فارس، با مدارک موثق و عکسها آن را ثابت کرده است.

رابرت دايسون باستان شناس آمريكايي كه در تپه حسنلي(۱۲ كيلومتري جنوب درياچه اورميه) كاوشگري كرده است ٬ مينويسد: اين منطقه از ۶۰۰۰ ق.م. تا ۶۰۰ ق.م. مسكون بوده است و آثار زيادي از ماننا ها ٬ اورارتو ها و ايشغوز ها در آنجا وجود دارد٬ پياله زرين با نقش هاي بي نظير بر آن٬ نه فقط در باستانشناسي ايران بلكه در دنيا بي نظير است(م.ت.ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران٬ ص ۳۸۹).٬ محمد تقي مصطفوي٬ رئيس سابق اداره باستانشناسي ايران در باره جام زرين ماننايي اظهار داشته است كه: اهميت فوق العاده جام زرين حسنلي عبارت از آن است كه ٬ اولا جزئيات تمدن ماننا را نشان مي دهد ٬ و از طرفي نفوذ عميق تمدن و هنر ماننا بر تمدن هخامنشي ٬ خصوصا در سنگ تراشي ها و حكاكي ها ي تخت جمشيد را بطور واضح نشان ميدهد. (دكتر ر.رئيس نيا٬ آذربايجان در سير تاريخ٬جلد۱٬ص۲۳۱ ).

ماننايی ها در صنعت قنات سازي٬ پرورش اسب٬ ساختن باغات ميوه (خصوصا انگور)و كشاورزي٬ صنعت فلزكاري و معماري مشهور بودند.

قديمي ترين ظرف منقش به تصوير شطرنج ٫جامي است كه از ويرانه هاي حسنلو در آذربايجان به دست آمده است و آن را از قرن نهم پيش از ميلاد یعنی دوره ماننا٫مي دانند. اين نقش در بخش زيرين جام از يك طرف داراي 10 خانه و از طرف ديگر 9 خانه دارد.

سيستم اجتماعي و سياسي ماننا: با توجه به اينكه بنيانگذاران دولت ماننا همان قوتتي-لولوبي ها بودند٬ لذا همان دموكراسي ابتدايي و فدراليسم سنتي كه از خصوصيات تركان باستان بوده در آنجا نيز حاكم بود. م.دياكونوف در اين باره مي نويسد: توده هاي مردم به طور وسيعي در كارها و امور اجتماعي شركت مي كردند و با استناد به منابع تاريخي ٬ در آن زمان ملت ماننا بر عليه يك شاه مستبد(آزا) قيام كرده و او را از سلطنت به زير كشيدند ٬ در حالي كه همچين مسئله اي در دولت هاي همسايه آنها ديده نشده و اين قيام نشانگر سيستم دمكراسي ابتدايي آنها بود.(تاريخ ماد ٬ ص۱۶۶). روحيه آزادي خواهي٬ عدالت طلبي و قيام بر عليه مستبدين در آذربايجان امروزي ريشه در تاريخ چند هزارساله اين سرزمين كهن دارد.

دين مانناها:دين ماننا يی ها شامانيزم بود و دين زرتشت ( نه آن دين زرتشتي قلابي كه در قرن ۱۲ ميلادي در هند اختراع كردند) از بطن مذاهب مختلف شامانيزم رشد كرده و ۱۰۰-۲۰۰ سال بعدش در اواخر امپراتوري ماد در همان جا يعني آذربايجان ظاهر شد. هخامنشيان دشمنان سرسخت دين زرتشت بودند و هر سال روزي را به نام روز مغ كشي جشن مي گرفتند. دين زرتشت بعدها از زمان ساسانيان به بعد در بين فارس ها هم رايج( در آن موقع ديگر اثري از پيام اصيل آن دين باقي نمانده بود)شد. بعضي ها زرتشت را افسانه اي بيش نميدانند٬ مثلا ناصر پورپيرار مينويسد: اثبات شخص زردشت ، دین زردشتی و کتاب اوستا و آتشکده و غیره پیش از قرن چهارم هجری از هیچ راهی میسر نیست و کوچک ترین اشاره و مستند تاریخی یا باستان شناسی در این باره وجود ندارد. دین زردشت از ابداعات شعوبیه در قرن سوم وچهارم هجری و یکی از ابزارهای آنان برای ایجاد مفاخرات قلابی فرهنگی نزد ایرانیان بوده است. اثبات اختراعی بودن دین زردشت و ابداع آن پس از ظهور اسلام از راه های بسیار متنوعی میسر است. ?ر بخش راجع به ماد در اين باره بيشتر خواهم نوشت. از نظر سيستم اداري٬ سرزمين ماننا بر اساس مناطق مسكوني ايل ها و قبايل مختلف به ايالت هاي زيادي تقسيم شده بود و هر منطقه اي توسط اقوام ساكن آن منطقه اداره ميشد و در راس حكومت هر منطقه شخصي با لقب شاكنو shaknu قرار داشت. براي مثال فقط در منطقه هوري نشين ماننا (غرب و جنوبغرب درياچه اورميه) در حوالي قرن ۹ق.م. حداقل ۳۰ اميرنشين نيمه مستقل وجود داشت.ايالت هاي ماننا -ماد به صورت نيمه مستقل اداره مي شدند. نمونه اي از اسامي اين ايالت ها: اميرنشين اوايش ديش(منطقه مراغه امروزي)٬به زبان سومری ۱۳دندانه( ترکی امروزی همان معنی را دارد، او=اون، ايش=اوش يا اوچ؛ ديش= دندان يا دندانه) ٫ زيكئرتو (منطقه ميانه و اردبيل امروزي)٬ آنديا (مناطق بالايي دره قيزيل اوزن و سفيدرود)٬ ديوك (منطقه شمالي دره قيزيل اوزن) ائللي پي(در نزديكي كرمانشاه امروزي) ماداي ( مناطق همدان٬قزوين٬قم٬ كاشان٬زنجان) و غيره. تمام اين مناطق اميرنشين كوچك از نقطه نظر نژادي و زباني خيلي به همديگر نزديك يا عين هم بودند٬ مثلا زبان اهالي زيكئرتو و ماننا ها يكي بود و به همين خاطر نمايندگاني را كه زيكئرتو ها به در بار آشوري ها فرستاده بودند ٬ با آشوري ها از طريق مترجمين ماننايي صحبت مي كردند.(م.دياكونوف٬ تاريخ ماد٬ص ۵۱۱ ).

علت اينكه مستقر شدن يك دولت واحد و قوي٫ ماننا٫ در آذربايجان چندين قرن طول كشيد ٬اين بود كه با تشكيل و قوي شدن دولت مركزي٬ از قدرت و نفوذ شاهان محلي كاسته مي شد و منافع شخصي آنان را تهديد ميكرد٬ بدان جهت آنان موافق به تشكيل دولت مشترك نبودند٬ تا اينكه تهاجمات مكرر خانمان برانداز آشور ّشاهان محلي ماننا-ماد را متقاعد به همبستگي و اتحاد كرد. آشوريان بعد از تشكيل دولت ماننا نيز ٬ در طي دو دوره طولاني حملات ويرانگري را بر عليه ماننا-ماد انجام دادند٬ موج اول حملات آنان از سال ۸۳۴ تا ۷۸۸ ق.م.(به مدت ۴۶ سال) و موج دوم حملات آنان از ۷۴۴ تا ۶۷۸ ق.م. (به مدت ۶۶ سال) ادامه داشت ٬ عمده ترين هدف آشوريان از اين حملات در آن مقطع زماني تضعيف دولت ماننا بود. در اين دو دوره ذكر شده همه شاهان آشور به آذربايجان لشكر كشي كردند و در اينجا به چند نمونه اشاره مي شود: سلمنسر سوم در سال۸۴۲ ق.م قيام مردم نامار را سركوب كرده و يانزي سيني شاه منطقه بيت هميان در جنوب نامار را بر سر حكومت نامار گذاشت. يانزي در سال ۸۳۴ ق.م.از اطاعت آشور سر پيچيد و سلمنسر براي تنبيه او دوباره بدانجا لشكر كشيد و نامار را ويران كرد. يانزي سيني به خاك ماد پناه برد.سلمنسر سوم آن را بهانه قرار داد و به ماننا-ماد حمله كرد. بعد از گذشتن از رود دياله ۲۷ منطقه اميرنشين در پارسوا (ايالت جنوبي ماننا) را تابع خود كرد. او بعدأ منطقه مئسي در مسير شمالي رود جيغاتي را گرفته و از رودخانه گذشته و به منطقه همدان وارد شد. با گذشتن از رود جيغاتي مناطق آرازياش و خارخار را گرفت و براي اولين بار در منابع آشوري اين مناطق را با نام مشترك آماداي ذكر شده است. سلمنسر در سالنامه اش از فتح چهار قلعه ٬ كوآكيندا ٬Kuakinda تارزانابيTarzanabi ٬ ائسامولEsamul ٬ كي نابليلا Kinablila در نزديكي همدان در آماداي خبر ميدهد و به تاييد زبانشناسان همه اين اسامي مربوط به اقوام قوتتي مي باشد.سلمنصر سوم با اسير كردن يانزي به نينوا برگشت. تاريخ نويسان پان فارس و بعضي از حاميان خارجي آنان ٬همچون گيريشمن معلوم الحال(مزدور دولت استمارگر انگليس)٬ بدون داشتن كوچكترين مدركي و فقط به علت شباهت ظاهري كلمه پارسوا با كلمه پارس سعي كرده اند كه پارشوا را با قوم پارس ربط بدهند. پارسوا بر عكس ادعاهاي بي اساس پان فارس ها ٬ طبق كتيبه هاي آشوري در قسمتهاي جنوبي بستر رود دياله٬ يعني در شمال شرق نامار واقع شده بود ٬ نه در جنوب شرقي درياچه اورميه. پارسوا parsuva يا پارشوا Parshuvaبه معني كناره و مرز در زبان آشوري بود و هيچ ربطي به قوم پارس ندارد. بدون هيچ مدركي پان فارس ها ادعا ميكنند كه پارسوا در نزديكي درياچه اورميه بوده و اينكه پارسها در ۸۰۰ ق.م. از آنجا كوچ كرده (۶۰۰ كيلومتر راه كوهستاني را پيموده)و به فارس كنوني رفتند. اين ادعا به سه دليل رد شده است: ۱)كلمه پارسوا هيچ نوع ارتباطي با كلمه پارس ندارد٬ ۲)هيچ سندي كه نشانگر كوچ خيالي آريايي ها از آن منطقه به فارس باشد وجود ندارد٬ ۳) اسامي ۲۷ شاه محلي پارسوا و اسامي مكان ها در آنجا(كتيبه هاي آشوري نام برده اند) همه غير آريايي و مثل اسامي ماننا-قوتتي ميباشند٬ براي مثال: توناكو٬ ساسياشو٬ توتشدي٬ كوشياناشو غيره.م.دياكونوف آريايي بودن پارسوا را با قطعيت رد ميكند.(پروفسور ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران ص۲۸۹) . م?قق گرامي آقاي ناصر پورپيرار ( اولين تاريخدان با وجدان فارسي زبان كه با جرات و شهامت دروغ ها و جعليات شوينيسم فارس را افشا كرده است) نيز با دلايل مستند و قاطع ارتباط پارس ها را با منطقه پارسوا رد مي كند و به عقيده ايشان اقوام آريايي اولين بار در نيمه هاي قرن ۶ ق.م. به فلات ايران آمدند. به عقيده ايشان كلمه٬ پارسه٬ لقبي بود كه بوميان ايران(ايلاميان٬ مادهاو..) به قوم خونريز و بي نشان هخامنشي داده بودند ٬و در فرهنگ عيلام-ماد ٬ گدا٬ولگرد و مهاجم معني شده است٬ از اين لقب مشتق ٬پرسه زدن ٬ در فارسي آمده است و حتي صداي عصباني سگ را مردم ايران۲ به قياس صداي ٬پارس٬ شناختند.٬ به معني ولگرد٬ و به علت خشونت و بي رحمي شان به پارس كردن سگ….(ناصر پورپيرار٬ ۱۲ قرن سكوت٬ تهران٬۱۳۸۰ ص ۲۱۸)

شامش آداد پنجم (۸۲۴-۸۱۰) بعد از ساكت كردن اختلافات داخلي در آشور و تثبيت حاكميت خود ٬ در رابطه با آن حوادث كتيبه اي نويسانده ٬ ودر آن كتيبه سرحدات شرقي آشور را كوههاي شورديرا(شوردره) و آريدو اعلام مي كند.از غنيمت هايي كه شامش آداد V از آذربايجان برد ٬ شترهاي دوكوهانه نيز ذكر شده است٬ وبه عقيده بعضي از تاريخدانان ٬ آن نشانگر مهاجرت قبيله هاي كوچك جديد تركي از آسياي ميانه به آذربايجان در آن مقطع زماني و پيوستن به هم تباران بومي آنجا (قوتتي-لولوبي هاو..) ميباشد. شامش آداد پنجم در كتيبه اي به فتح قلعه هاي اوراشurash و سيبارSibar در نزديكي زنجان امروزي اشاره ميكند و از كشته شدن۶۰۰۰ سرباز قوتتي سخن ميگويد. شامش آداد پنجم بعدا در نزديكي قزوين شهر ساق بيتو Sag bitu را ويران كرد. سيبا?(سابير٬ ساوير)اسم يكي از قبيله هاي بزرگ و قديمي تركان ميباشد كه در ۱۸۰۰ق.م. نيز از طرف بابليان و ايلاميان به آنها اشاره شده است.بعدها نيز در تركيب قبايل اغوز اسم اين قبيله دوباره ذکر ميشود. .(م.ت.ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران٬ص ۲۸۸).

تيقلت پيله سرIII در سال ۷۴۴ ق.م. از سمت جنوبغرب به ماننا حمله كرده و در منطقه پارسوا دو تن از شاهان محلي را شكست داد٬. اسم يكي از آنها توناكو ( با اسم اصيل افراسياب٬ تونقا از يك ريشه ميباشد) بود كه شاه منطقه ساسياشو بود. اسم ديگري ميتا كي ( هم ريشه با مته? ماداي٬ ماد) شاه منطقه بيت سانقي بود. تيقلت پيله سر IIIدر كتيبه هايش از شكست بي سي خاديم Bi si Khadimشاه منطقه كيشه سو Kishe su و ائرئنزياش (در نزديكي همدان كنوني) نيز نام ميبرد. همه اين اسامی ترکی ميباشند. در سال ۷۳۷ ق.م تيقلت پيله سر III براي بار دوم به ماننا حمله كرد و در ماد مركزي چندين شهر را فتح كرده و عده اي از ساكنين آنجا را به شمال سوريه و فينيقيه تبعيد كرد. آشوريان در كتيبه اي اسامي طوايف مادي تبعيد شده را بدين صورت ذكر كرده اند.: ايللي ليIillili ٬ ناككابيNakkabi ? بوديا Budia ٬ دونيDuni ٬ بيللی Billi ٬ بانيتی Baniti ٬ سانقيلی Sangli . همه اين اسامی نيز ريشه تركي دارند.

ساردوي دوم(۷۳۳-۷۵۳) در جنگ با تيقلت پيله سر III مغلوب شد و شاه ماننا از فرصت استفاده كرده و مرزهاي غربي ماننا را گسترش داد. .(م.ت.ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران٬ص ۲۸۹ -۲۹۰) سارگون II در سال ۷۱۶ق.م. بعد از شكست دادن اورارتو ها وارد ماننا شد و شهرهاي سوبي(صوفيان)٬ تاماركيس(تبريز)٬ اوش قايا(اسكو )و صدها ده را به آتش كشيده و ويران كرد و آن مناطق را براي هميشه ازدست اورارتو درآورد. بعد از مدت كوتاهي دولت ماننا آن مناطق ماننايي را باز پس گرفت و ضميمه ماننا كرد. از سال ۷۱۳ق.م. مانناها ديگر به آشور خراج نداده و حتي به شهرهاي آنان حمله كردند و اين عمل آنها باعث شد كه سارگونII در اواخر آن سال دوباره به ماننا و ماد مركزي حمله كند.سارگون II بعد از جنايات زياد درذربايجان٬ در سال ۷۰۵ق.م. در ماد مركزي به دست قوتتي ها كشته شد. ا?ن حملات خانمانسوز ضرورت ايجاد دولتي قوي را در آذربايجان ايجاب ميكرد كه در نهايت منجر به اتحاد امير نشين ها و ايل هاي مختلف آذربايجان و تشكيل دولت ماد شد و ماننا قلب آن دولت محسوب ميشد. آمدن ترکهای تازه نفس ايشغوز در حوالی ۷۰۰ ق.م. به آذربايجان و اتحاد آنها با خويشاوندان ماننايی و مادی خود، به ايجاد شرايط برای تشکيل دولت ماد کمک کرد.

به دلايل سياسي از ۸۰ سال اخير سياست ترك ستيزي بخش مهم سياست حاكميت دست نشانده فارس در ايران مي باشد .سياست ترك ستيزي٬ در همه كارها وعملكرد هاي دولت مشاهده ميشود. براي مثال٬ براي تضعيف هرچه بيشتر موقعيت و نفوذ تركها در ايران٬ با جعل تاريخ و جعل مشروعيت تاريخي براي كردها٬ سعي ميكنند تا آنها را در آذربايجان سكونت دهند ٬ و از ۸۰ سال پيش صدها طايفه و قبيله كرد را از شمال سوريه و عراق آورده و در مناطق غربي و جنوب غربي درياچه اورميه سكونت داده اند٬ تا هم سرزمين آذربايجان را تجزيه كنند و هم بتوانند بين تركان آذربايجان و آناطولي ديواري گوشتي ايجاد كنند.

زبان قوتتي-لولوبي ها(ماننا-ماد): منابع آشوري و بابلي به رايج بودن چند زبان در آذربايجان اشاره مي كنند٬ قوتتي-لولوبي٬ هوري٬ مئهراني و كاسپي٬ خصوصيات اين زبان ها هنوز بدرستي كاملا روشن نشده است ولي اسناد موجود نشانگر آن است كه اين زبان هااز يك طرف با زبان تمدنهاي قديمي منطقه يعني ايلام٬ كاسسي ها و آلباني ها و ديگر اقوام آذربايجان شمالي و ساكنين جنوب غرب درياي خزر و از طرف ديگر بين خود خويشاوندي و شباهت زيادي داشته اند.(م.دياکونوف٬ تاريخ ماد٬ص۶۱) . يامپوسكيjamposki: قوتتي ها بعدا اوتي اودي نيز ناميده شده اند و در ايجاد دولت آلبان ها در آذربايجان شمالي سهيم بودند..( تاريخ ماد٬ص 62 ) خويشاوندي و شباهت زبان ماننا با تركي آذري امروزي: اسناد باقي مانده از ماننا ها نشانگر آن است كه زبان اقوام تشكيل دهنده ماننا با زبان تركي امروزي از يك ريشه مي باشند و ترکی آذری امروزی وارث زبان قوتتی-لولوبی ها ميباشد.. در اينجا به ذكر چند نمونه از لغات مشترک بين تركي امروزي با آن زبان باستاني آذربايجان بسند مي كنم٬ (برگرفته از پروفسور ذهتابي٬تاريخ ديرين تركان ايران ص۳۶۲-۳۶۳)

در سال ۱۳۷۴ در نزديکی شهر اهر لوحه ای زرين با نوشته ای ترکی با خط اورخون پيدا شد، و عکس اين نوشته در ص ۳۱۰ کتاب » تاريخ ديرين ترکان ايران؛ جلد ۱) وجود دارد. رژيم پان فارس ايران وقتی که متوجه شد که آن مربوط به ترکان ميباشد.از تحقيق بر روی اين لوحه جلوگيری کرد.

?وحه پيدا شده در اهر، با خط اورخون و به زبان ترکی

كلمه پدر را ماننايي ها آتا و آدا مي گفتند٬ در تركي امروزي آذري هم كلمه آتا به همان معني استفاده ميشود ودر بعضي از روستا هاي آذربايجان به پدر آدا ?يگويند

-كلمه خان در بين ماننا ها٬ با همان معني امروزي اش در زبان تركي استفاده مي شد٬ براي مثال شوما خان٬ از سركردگان ماننا. عيلاميان نيز از كلمه خان به همان معني استفاده ميكردند.

– پسوند تاش٬ داش در زبان ماننا ها نيز مثل زبان تركي امروزي رايج بود٬ براي مثال باتاش.

– كلمه آتيلا كه در بين ملل مختلف ترك به عنوان اسم مرد استفاده ميشود ٬ در بين ماننا ها نيز استعمال آن اسم رايج بود ٬ براي مثال. هورپ آتيلا .

– عدد سه را ماننا ها اوش مي گفتند٬ در تركي امروزی هم اوچ و اوش استعمال ميشود..

-كلمه قايا هم در زبان تركي امروزي و هم در زبان ماننايي به معني سنگ بزرگ يا صخره ميباشد٬ در منابع آشوري از شهر اوش قايا( اسكو امروزي) در سرزمين ماننا ياد شده است.

– كلمه آت به معني اسب در تركي امروزي در خيلي از كلمات قديمي ماننايي استفاده شده است ٬ هرچند كه معني اين كلمات هنوز معلوم نشده٬ براي مثال: آت تاركيت تا٬ آت كال سو و غيره.( رئيس نيا ٬ جلد ۱٬ ص ۲۳۶). براي آشنايي با زبان و تبار ماننا ها-مادها علاوه بر آثار باقي مانده از خود آنها٬ بهترين منبع و اسناد همان كتيبه ها و سالنامه هاي آشوري ميباشد: آداد نئراري (۹۱۱-۸۹۰ق.م.) در كتيبه اي اشاره ميكند كه قوتتي ها را در ماننا شكست داده و ماننا را تابع خود كرد. (م.ت.ذهتابي٬ تاريخ ديرين تركان ايران٬ص ۲۶۵ ).

-شامشيلو شاه آشور در كتيبه اي از ۷۷۴ق.م. اشاره مي كند كه به ماننا حمله كرده و قوتتي ها را در ايالت نامار شكست داد.

۴۰سال بعد از شامشيلو ٬ تيقلت پيله سر سوم در سال ۷۳۸ق.م. به ماننا و ماد مركزي حمله كرد ٬ او در كتيبه اي اشاره ميكند كه عده كثيري از قوتتي هاي ماننا-ماد را اسير گرفته و به شمال سوريه و فينيقيه تبعيد كرد. در اين كتيبه اسامي ايالت هاي مختلف قوتتي ها در ماننا و ماد نام برده شده است٬ براي مثال: ايللی لي Illili ٬ بيللی Billi ٬ سانقلي Sangili .(م.دياكونوف٬تاريخ ماد٬ص ۱۸۹ ). ريشه و معني اين اسامي همه اين اسامی تركي ميباشد. ?شوريان از مناطق قم٬ همدان٬ با نام مشترك بئل آلي نام ميبرند.(تاريخ ماد ٬ص۱۹۲). اين اسناد تاريخي نشانگر آن است كه قوتتي ها تا حوالي ۷۰۰ق.م هنوز هم در منطقه اي وسيع از لرستان تا قم ٬ قزوين٬ ارس٬ گيلان و همدان ساكن بودند و ساكنين و حاكمين اصلي اين مناطق بودند٬ و بعد ها به اسم ماننا و ماد مشهور شدند. در كنفرانس به اسم٬ تاريخ و تمدن ايران٫ عده اي از خود پان فارس ها به آريايي نبودن مادها اشاره كردند٬ براي مثال٬ هما تاج بازيار : تحقيقات علمي نشان ميدهد كه هيچكدام از تمدن ها و دولت هاي موجود در فلاتي٬ كه بعدها ايران ناميده شد ٬ تا سده شش قبل از ميلاد آريايي نبودند.تحقيقات دانشمندان اروپايي و همچنين اسناد آشوري- بابلي نشانگر آن است كه در كوههاي زاگرس و مناطق اطراف آن تا ۸۰۰ ق.م هيچ اثري از اقوام آريايي وجود نداشته است. در آذربايجان امروزي ٬ماننا ها كه قلمرو حكومتشان تا قم و اصفهان كشيده شده بود ٬ در غرب آنها اورارتو و در جنوبغرب٬جنوب و قسمتهاي مركزي دولت مقتدر ايلام بود. در حوالي ۸۰۰ ق.م.براي اولين بار در خارج از مرزهاي شرقي ماد مركزي به اميرنشين هاي كوچك آريايي برخورد ميكنيم كه نشانگر كوچ تدريجي آنان از طرف شرق به فلات ايران مي باشد.در كتيبه هاي آشوري و بابلي هيچ اثري از اسم مكان يا شخص آريايي تا ۸۰۰ق.م ديده نميشود. (كنفرانس تاريخ و تمدن ايران ٬ سال ۱۳۵۳تهران٬ص۳۰)

البته لازم به ذكر است كه منظور سخنران از قيد شدن اسم آريايي ها در منابع آشوري در ۸۰۰ ق.م. كلمه پارشوا=پارسوا ميباشد ٬ همانطور كه در بالا توضيح داده شد تحقيقات علمي ارتباط بين آريايي ها و پارسوا را قويأ رد ميكنند. لذا اولين با اسم آريايی ها در اواخر امپراتوری ماد در ايالت امروزی فارس آشنا می شويم. اگر هم فرضيه های پان فارس ها را قبول كنيم كه آريايي ها در حوالي ۸۰۰-۹۰۰ ق.م. به ايران آمده اند ٬ باز ميبينيم كه به نوشته آشوريان٬ قوتتي ها ?سابير ها(اجداد تركان آذري) هنوز بعد از ۱۶۰ سال بعد از آمدن آرياييها يگانه ساكنين ماننا و ماد مركزي بوده و حاكم بر مناطق خود بوده اند ٬و با قدرت با آشوريان تجاوزگر ميجنگيدند. پس فرضيه احتمالي امكان ورود آريايي ها به آذربايجان كاملا منتفي مي باشد . ضمنأ آنهايي كه به تاريخ و انسانيت خيانت كرده و براي رسيدن به اهداف دنيوي و توجيه برتري طلبي خود تاريخ را براحتي تحريف مي كنند ٬ عاجز از جوتب دادن به اين سوالات هستند: خلق هاي پرقدرت و كهن قوتتي-لولوبي٬ سابير و غيره كه در مدت بيش از ۳۰۰۰ سال بارها صاحب دولت بوده و همواره با متجاوزين قدرتمندی مثل آشور جنگيده و از سرزمين خود دفاع می کردند٬ يکباره به كجا رفتند؟ آيا مگر هيچ عقل سليمي مي تواند دروغ به اين بزرگي را قبول كند كه ملتي به آن بزرگي(ملكه ناوار قوتتي ۱۰ هزار نيرو به كمك ايلام مي فرستد در حالي كه خود مشغول جنگ هست) كه ريشه چند هزار ساله در اين خاك داشته و متجاوزين قدرتمندي چون آشور موفق به تسلط بر آنها نشدند٬ حالا با آمدن چند هزار نفر قبايل چادرنشين خيالي آريايي يكدفعه از روي زمين محو و ناپديد بشوند؟ از خود و سرزمينشان دفاع نكنند؟ از آن گذشته منابع آشوري كه به كوچكترين حادثه در ماننا-ماد اشاره كرده اند هيچ خبري از مهاجرت اقوام آريايي به آذربايجان (ماد-ماننا) را نمي دهند٬ و ضمنا تجاوز و يا كوچ يك قوم جديد به هر سرزمين باعث عكس العمل و مقاومت صاحبين اصلي و بوميان آن سرزمين مي گردد ٬ولي تاريخ هيچ نشاني از برخورد و جنگ بين قوتتي هاي ماننا-ماد و آريايي هاي خيالي را نمي دهد. مهاجرت اقوام آريايي به ايالات جنوبي آذربايجان باستان(كردستان٬كرمانشاه٬ و لرستان كنوني) در قرنها بعد و از زمان ساسانيان شروع شد و به مرور زمان آن مناطق تاجيک زبان شدند. كوچ و سكونت تاجيک زبانها(کرد،لر،فارس) به مناطق ديگر آذربايجان مثل همدان٬ قزوين و استان آذربايجان غربي پديده اي است تازه و سابقه اي كمتر از يك قرن دارد و نتيجه مستقيم سياست هاي برنامه ريزي شده شوينيسم فارس مبني بر تغيير تركيب جمعيتي آذربايجان ميباشد.بخش بعدي راجع به ترکان ايشغوز٫ ساكا ها خواهد بود

عادل ارشادي فر

سمبول هلال در ميان توركان----توحید ملک زاده دیلمقانی

به اعتقاد دانشمندان، انسان هاى باستان به سبب عدم آشنايى با ماهيت طبيعت و براى درك مفاهيم بنيادين طبيعت و توجيه پاره اى از معلولات در جامعه به تخيل و سمبول سازى مى پرداختند. بدين سبب است كه مطالعه سمبوليسم در انسانهاى باستان به نحو بارزى تفكر و انديشه انسانهاى باستان را آشكار مى سازد.

در اين ميان تركان باستان به سبب ارتباط دامنه دار مادى و معنوى با طبيعت همگام با ساير ملل جهان از طبيعت و آثار آن بهره مند شده و در سمبولهاى خود بكار برده اند. زندگى عمدتاً كوچ نشينى تركان همراه با بهره مندى فراوان از طبيعت ، همراه با تفكرات به ترتيب زمانى آنيميسمى ، توتميسمى و شامانيسمى تركان، گرايش به سمبوليسم را در جوامع ترك ارمغان اورده است. سمبوليسم هلال كه امروزه نيز علامت اقتدار و نهاد رسمى تركان مى باشد از اين جمله است.

ماه در ميان تركان باستان جنبه ى خدايى داشته و مقدس شمرده مى شد. از ديگر سو در زندگى دامدارى و كوچ نشينى تركان نيز همواره قوچ به عنوان سمبل قدرت، نيرو و توليد مثل مورد توجه قرار داشته است. مشابهت ظاهرى هلال و شاخ و هم ترازی معنوى بودن اين دو عنصر سبب گرديده هلال و شاخ حيوان نسل به نسل از تركان باستان به تركان بعدى منتقل و بعدها از طريق خلافت تركان عثمانى به ميان ساير ملل ترك اما مسلمان رسوخ يافته و به صورت علامت رسمى اين كشورها درآيد.

امروزه نماد رسمى كشورهاى زير هلال مى باشد. آذربايجان، تركيه، قبرس، اوزبكستان، تركمنستان، تركستان شرقى، تاتارستان، جمهورى ايتيل ، جمهورى قاراقالپاق، جمهورى قوموق، تركان كركوك و كشورهاى مسلمان پاكستان، ليبى، تونس، مالايا و موريتانى. بررسى تاريخى سمبوليسم هلال يا شاخ در ميان تركان امروزه تمام محققين تاريخ تمدن، اولين تمدن بشرى را از آن سومريان پروتو تورك مى دانند.

در داستان مشهور تركان سومر يعنى قيل قميش كه محققين آنرا اولين و به عبارت ديگر مادر داستانهاى حماسى جهان مى دانند، قهرمان داستان يعنى قيل قميش كه داراى جنبه ى خدايى بود كلاهى از شاخ برسر داشت. در جامعه سومرى نيز « نين قيرسو » كه داراى جنبه ى خدايى بوده سوار بر ارابه در شهرهاى سومر به سير مى پرداخت. به نوشته محققين وى نيز تاجى از شاخ كه نماد اولوهيت و قدرت بود برسرداشت.

در ميان عيلاميان پروتوتورك كه در همسايگى آذربايجان يعنى در خوزستان فعلى مى زيستند شاخ از اهميت زيادى برخوردار بوده است. در سنگ نوشته اى مربوط به زبان عيلاميان ميان ميانه شاخ جزء مهمى از هر معبد بوده و نماد اولوهيت آن محسوب مى شده است. بطوريكه شاه شيلماك اینشوشيناك در قرن 12 ق.م افتخار كرده كه معبد شاخى را حفظ و احياء كرده است. 500 سال بعد آشور بانيپال شاه آشور با افتخار به ما اعلام ميكند كه در جريان فتح شوش شاخهاى برنزى ريخته گرى شده را از زيگوارت معابد مرتفع و تپه هاى تركان باستان بركنده است. خاقانهاى عيلامى نيز همچون هم نژادان سومرى خود همگى تاجهاى مزين به شاخ بر سر داشتند. در آثار بعدى نظير مانناها، ساكاها، اورارتوها، گوتى (قوتى)ها و غيره نيز كه در موزه هاى مختلف جهان نگاهدارى مى شود خدايان و شاهان همگى، داراى تاجهاى شاخ دار هستند. در مهرهاى بر جاى مانده از تركان قوشان در تركستان، خاقان تركان تاجى مزين، به شاخ بر سردارد. در غرب اروپا نيز سالمونى پراكندگى شاخ در غارهاى اروپا را به عنوان يك نماد دينى دنبال كرده است.

در ميان سلاطين هيتى ساكن تركيه امروزی نيز شاخ جهت مقاصر دينى و مذهبى مورد استفاده قرار ميگرفته است. در افسانه ها و داستانهاى تركان قديم نيز شخصيتهاى ملى _ مذهبى داراى تاج شاخ دار بوده اند مثلاً قهرمان تركان ساكايى كه در شاهنامه تحت عنوان رستم تجلى شده است داراى كلاهى شاخ دار بوده يا حتى شخصيتهاى تاريخى نظير اسكندر در فولكلور آذربايجان شاخ دار تصوير شده اند مانند داستان بوينوزلو اسكندر( اسكندر شاخدار ).

در كتيبه هاى اقوام پرسيد (پارس) كه به صورت كاملاً رعيتى و شبانى در قلمرو پهناور خاقانات عيلامى مى زيستند اهورامزدا در سر هر كتيبه اى جلوه گر است. در سر اهورامزدا نيز شاخ متجلى است. حتى در حجارى ستونى در پاسارگاد قرن ششم ق.م تصوير كوروش با دو شاخ ديده مى شود. اين امر نشان مى دهد كه سمبوليسم و تفكرات تركان باستان به سبب قدرتمندى و پتانسيل قوى فرهنگ و تمدن تركان باستان خود بخود از طرف ملل ديگر از جمله پرسيدها (درايران غالباً پارس مى گويند) و اروپائيان و فارس هاى امروزين جنوب فبول شده و با افتخار آنرا در نمادهاى خود بكار برده اند. در ميان اشكانيان نيز شاخ سمبل اقتدار و قدرت بوده است .

در تركان بعد از اسلام نيز اين سمبل كماكان وجود داشته سلاطين غزنوى كه از تركان قينيق لى بودند كلاه دو شاخ را نماد حكومت خود مى دانستند.

در دوران اقتدار تركان سلجوقى و تشكيل امپراطورى عظيم سلجوقى هنر طغرايى كه ملهم از عناصر هلال ماه و شاخ و كمان بود به عنوان امضاء و نماد سلاطين سلجوقى خودنمايى كرده و شكل كمان كه شكل تصيح يافته و مرتب شده هلال ماه و شاخ تركان مى باشد براى تركان اوغوز به مثابه ى سمبول عمل ميكند.

شاه اسماعيل صفوى مؤسس امپراطورى عظيم صفوى در آذربايجان و شاعر تواناى ادبيات کلاسیک آذربايجان اقتدار خود را با تزيين مناره اى با شاخ قوچهاى شكارى در خوى به نمايش مى گذارد. حتى امروزه در بام بسيارى از خانه هاى روستايى آذربايجان، شاخ به عنوان نماد برترى و قدرت و دافع بلا، با شكوه هر چه تمامتر خودنمايى مى كند. تأثير اين تفكر در ميان فارسها نيز چشمگير است. بطوريكه ارزقى هروى از شاعران فارسى مى نويسد: هر برج و حصار كه شاخ گوزن داشت پنهان شد از نهيب خدنگ تو تا چندى پيش در آذربايجان ماه گرفتگى سمبول شكست تركان قلمداد مى شد و حتى در سلماس براى دفع اين بلا و آزادى هلال از دست اژدها و شياطين ظروف مسين را با شدت تمام مى كوبيدند تا به زعم خويش اين سمبول تركان و آن زمان تركان عثمانى را از زوال نجات دهند.

 

1. ملك زاده ديلمقانى، توحيد، سلماس در سير تاريخ و فرهنگ آذربايجان _سلماس 1378
2. كريمى _ محمد رضا، ادبيات باستان آذربايجان، تبريز 1358
3. ذهتابى شبسترى، محمد تقى ، ايران توركلرين اسكى تاريخى، تبريز 1377
4. هنيتس، دنياى گمشده ى عيلام، فيروز نيما، انتشارات علمى و فرهنگى تهران 1371 ، ص 65
5. موزه ايران باستان تهران
6. بهزادى، رقيه، قومهاى كهن در آسياى مركزى و فلات ايران ، تهران 1373، ص 162
7. همان ، ص 163
8. كوياجى، افسانه هاى ايران و چين باستان ، تهران 1362
9. داماندايف، ايران در دوران نخستين پادشاهان هخامنشى ، روحى اربابى، چاپ دوم تهران 1373
10. گزنفون، سيرت كوروش كبير، وحيد مازندرانى، تهران 1350
11. گلى، امين الله، سيرى در تاريخ سياسى و اجتماعى تركمنها ، تهران
1370 12. ملك زاده ديلمقانى
13. ملك زاده ديلمقانى

توحید ملک زاده دیلمقانی

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2010/06/17/%d8%b3%d9%85%d8%a8%d9%88%d9%84-%d9%87%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%8a%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%83%d8%a7%d9%86/

افسانه بوزقورد یا گرگ خاکستری----

افسانه «بوزقورد»یا «گرگ خاکستری» از افسانه‌های کهن تورکان است و ریشه هزار و پانصد ساله دارد این افسانه در حدود یکصدو نود و یک سال بعنوان ایدئولوژی رسمیامپراطوری «گؤک تورک» یا «تورکان آسمانی» بود و از دریای چین تا دریای سیاه بشکل‌های گوناگون سینه به سینه نقل می‌شد و توسط پیکرتراشان بصورت تندیس‌های مختلف‌ تراشیده و در شهرهای مختلف نصب می‌گردید. بر اساس این افسانه روزی دشمنان به سرزمین تورکان حمله کرده و تورکان در مقام دفاع تا آخرین نفر شجاعانه جنگیده و کشته می‌شوند. آخرین بازمانده زخمی این جنگ مهیب پسرکی بود که توسط گرگی از مهلکه نجات داده می‌شود. طبق افسانه بر روی زمین غیر از آن پسرک تورکی نمانده بود. پس از چندی “نسل جدید تورک” از وصلت پسرک تورک با گرگ پا به عرصه وجود می‌نهد و در نسل‌های بعدی آنها عاقبت امپراطوری عظیم «گؤک تورک» یا “تورکان آسمانی” (توركهاي آبي)  را از دریای چین تا دریای سیاه بنا می‌نهند.

برای مستند کردن افسانه،‌نظریات «تونگ تین» دائره‌المعارف و سالنامه ‌نویس مشهور چین را که در سال 801 یعنی حدود یک قرن پیش از اسلام می‌زیست در اینجا می‌آورم  . «تونگ تین» در بین دائره‌المعارف 199 جلدی خود، جلد 197 را به تاریخ و منشاء اقوام ترک اختصاص داده و بطور مفصل از آداب و رسوم ترکان آسمانی بحث می‌کند  . اینجانب به خوانندگان محترم برای اولین بار در تاریخ ادبیات، متن ترجمه شده چینی به استانبولی را به فارسی ترجمه کرده و در اختیار محققین قرار می‌دهم  .
بر طبق نوشته تونگ تین سرزمین آنان (قبایل ترکان آسمانی)توسط همسایه بالای  ( hsi -hai)دریاچه ایستی گؤل در آسیای میانه نابود شد  . زن و مرد و کوچک و بزرگ همگی قتل عام شدند و تنها فرزند ده ساله   از آنان  باقی ماند  . بخاطر خردسالی نخواستند او را بکشند ولی دست و پاهایش را قطع کرده و به مرداب بزرگی انداختند  . ماده گرگی در آنجا به پسرک گوشت می‌آورد و مانع مرگ او می‌شد  . بعد از مدتی پسرک با گرگ وصلت کرده و گرگ حامله می‌گردد  .   گرگ  تا دریای مغرب می‌رود  .در آنجا  کوهی بود  . بر فراز کوه می‌ایستد  . این کوه در شمال غربی   سرزمین  کائو  چونیک (تورفان کوچو در ترکستان فعلی چین) بود  . در آنجا غاری بود  . در آنطرف غار (در بین کوههای محصور)سرزمین سرسبز وجود داشت، مساحت این سرزمین بیش از 200 لی   حدود200 میل  بود  . گرگ در اینجا ده فرزند پسر زائید، آنها بعد از بزرگ شدن در خارج منطقه   سکونت خود  ازدواج کرده و زنانشان حامله می‌شدند  . این فرزندان قبایلی را بوجود آوردند که بزودی ازدیاد نسل کرده زیاد شدند  . بعد از اینکه چند صد عائله شدند در حالیکه چند نسلی از آنها گذشته بود از درون غار بیرون آمدند و به ژوان- ژوان هاپیوستند  .
در منابع دیگر از » غار» به منطقه محصور در بین کوههای سربه فلک کشیده با نام «ارکنکون» نام برده می‌شود که ترکان بعد از چندین نسل ازدیاد چون نمی‌توانستند از منطقه محصور سر به فلک کشیده خارج شوند به راهنمایی آهنگری که گفته بود اینکوهها دارای سنگ آهن است از مقادیر متنابهی پوست حیوانات دم و کوره آهنگریساخته و با زدن تونلی از میان کوهها خارج گردیده و آنروز چون مصادف با اول ماه حمل (فروردین) بود آنرا «عید ارکنکون»  یا نوروز نامیدند که برای اولین بار دوباره ترکان به صحنه جهانی پای نهاده و به راهنمایی «بوز قورد» این بار از بین کوههای سر به فلک کشیده‌ی خارج از ارکنکون که گم شده و می‌رفتند که دوباره نابود شوند با صدای زوزه گرگ به سوی او جلب شده و با راهنمایی گرگ از مهلکه دوباره نجات می‌یابند  . بعدها این «بوزقورد» در شکل «گؤک بؤری» (گرگ آسمانی) نیز در زمانی که اوغوزخان می‌خواست به فتح جهان اقدام کند با ستون نور آبی رنگ بر چادر او وارد شده می‌گوید اگر می‌خواهی در جنگ پیروز شوی هر وقت من پیش رفتم پیشروی کن و هرجا من ایستادم بایست  . از آنروز «بوزقورد» پیشاهنگ جنگ ترکان می‌شود و با حمله او به دشمنان فتح و ظفر نصیب ترکان می‌شود  .
آنچه از افسانه‌های فوق‌الذکر استنباط می‌شود این است که در طی قرون و اعصار گذشته «بوزقورد» (گرگ خاکستری) بعنوان سمبل الهی نگه‌دار ترکان و راهنمای آنان تلقی گردیده و در مواردی که می‌خواستند از یک ترک اصیل و با غیرت و خالص تمثیلی ارایه نمایند او را به  بوزقورد  تشبیه می‌کردند  . در نظرترکان بوزقورد فرشته‌ای از فرشتگان الهی بود که جهت پایندگی نسل ترکان بشکل بوزقورد  بر ترکان ظاهر شده بود  . به نظر می‌رسد بعدها بوزقورد  یک درجه ارتشی  گردیده و به کسانیکه در راه بنای ملت ترک فداکاریهای شایان می‌کردند عطا می‌شد  .
البته غیر از درجه بوزقورد  یا مخفف آن «قورد»  یک درجه بزرگتری نیز در میان درجات نظامی و اداری ترکان باستان دیده می‌شود که از همین واژه قورد گرفته شده و آن»آلپاگوت» است  . این واژه بشکل های مختلف از قبیل آلپاغوت و آلپاقوت نیز بکار رفته و در ترکی جغتایی معنی » انسان اصیل » را می‌دهد   .
احتمال دارد این واژه مرکب از دو جزء «آلپ» به معنی  بزرگ و سترگ و قهرمان و پهلوان و » قورد » به معنی گرگ باشد  . این لقب تنها مختص کسانی بود که دوره‌های مختلفبه اصطلاح کماندویی و رنجری وچریکی و دگریلا یی امروزه را با موفقیت گذرانیده و در شکل‌ عملی به رزمندگانی اطلاق می‌گردید که به تنهایی به لشکریان دشمن حمله کرده، بدون اینکه دستگیر شوند از میان آنان خارج می‌شدند.
واژه قورد  بعنوان صفت جانشین موصوف از زبان ترکی وارد زبان فارسی گردیده و در ادبیات فارسی بصورت» گرد» و جمع آن «گردان» بکار رفته است  . فردوسی در شاهنامه می‌گوید:
گردان دو صد با درفشی چو باد
همیدون به گرگین میلاد داد

در ادبیات فارسی به کسانیکه می‌توانستند در جنگ گردی(قوردی) را دستگیر نمایند لقب «گردگیر» (قوردگیر) می‌دادند  . فردوسی در مورد پهلوانان گردگیر در بعضی از اشعارش سروده :
چنین گفت کاین مرد جنگی به تیر
سوار کمند افکن و گردگیر
***
دلیر است و اسب افکن و گردگیر
عقاب اندر آرد ز گردون به تیر
***
دریغ آن هژبر افکن گردگیر
دلیر و جوان و سوار و هژیر
امروزه نیز در واحدهای ارتش جمهوری اسلامی ایران به جمع چهار یا پنج گروهان، یک «گردان»اطلاق می‌شود که از حدود 500 -400 نفر سرباز تشکیل می‌شود و نیز بهدرجه‌ای از درجات نظامی امروزی ایران «سرگرد» اطلاق می‌شود که بالاتر از درجه سروانی و پائین‌ از درجه سرهنگی است و در حقیقت همان «باشقرد» (باش قورد = قورد باشی) زبان ترکی است  . به هر حال دامنه افسانه‌ی بوزقورد به درجات نظامی امروزی جمهوری اسلامی نیز کشیده شده و نشان از ریشه‌دار بودن این افسانه دارد  .
افسانه مان قوردها
این افسانه بشکل وسیع در میان ترکان قیرقیز از قدیم‌الایام بصورت سینه به سینه نقل گردیده تا اینکه در عصر حاضر توسط «چنگیز آیتماتف» نویسنده بزرگ قرقیزی در رمانیبه نام «گون وار عصره بدل» (روزی به درازی قرن) انعکاس خود را یافته است  .
«مان قورد» در حقیقت بعنوان صفت جانشین موصوف به کسانی که فاقد «شعور ملی» بوده و بطور کامل از خود بیگانه گردیده‌اند اطلاق می‌شود  . مان قورد  کسی است که نسبت به ایل و تبار و قوم و خویش خود بیگانه شده و هیچ وابستگی فرهنگی به قومخود احساس نمی‌کند  . او به راحتی زبان مادری و حتی مام میهن و مادر حقیقی خود را در جای  جای گفتارش به تحقیر و تمسخر می‌گیرد و فرهنگ خودی را نفی و به فرهنگ بیگانه به دیده احترام فوق‌العاده می‌نگرد و در این کار آنقدر پیش می‌رود که حتی حاضر می‌شود طبق افسانه به دستور ارباب، قلب مادر خود را نیز نشانه‌ی تیر کند و او را از پای درآورد بدون اینکه خم به ابرو بیاورد یا متاثر گردد  . بدین جهت مان قورد یک بی اصل و نسب کامل است که بیشتر به کوبیدن مظاهر و منافع ملی خود می‌پردازد  .
واژه «مان» در ترکی غیر از معنی مثل و مانند در ترکیب ترکمان (ترک مانند) و ائلمان (ائلمانند) معنی عیب و نقص را نیز در خود دارد و مان قورد  در حقیقت مفهوم «گرگ ناقص» یا به بیان واضحتر «انسان ناقص» را در قاموس ترکان افاده می‌کند  . با توجه با اینکه در این قاموس بوز قورد بعنوان انسان کامل و اصیل است لذا مان قورد بعنوان انسان ناقص تلقی می‌گردد . به عبارت دیگر مان قورد به معنی «گرگ ننگین» یا «انسان ننگین» است. این ننگ بیشتر گریبان گیر همان بوزقوردهاست که اسیر دشمن شده و بعد از شستشوی مغزی به ننگ ایل و تبار و جامعه و ایدئولوژی خود بدل می‌شوند  .در شکل جدید مان قوردها در رسانه‌های گروهی وادار به مصاحبه بر علیه ایدئولوژی قبلی خویش می‌گردند  .
افسانه مان قورد در مورد منشا و چگونگی مان قورد شدن بوز قوردها سیر مسخ آنان از گرگ کامل (انسان کامل) به گرگ ناقص (انسان ناقص) را به تفصیل چنین بیان می‌کند  .
روز و روزگاری در صحرای «ساری اؤزیه» آسیای مرکزی اقوام مختلف زندگی می‌کردند  . یکی از این اقوام قوم ترک نایمان بود  . نایمان‌ها دشمنانی به نام » ژوان ژوان»هاداشتند  . ژوان  ژوان‌ها مبتکر مان قورد گردانیدن اسرای خود بودند  . آنها اسیران جوان قبیله نایمان را گرفته و طی شکنجه‌های سخت و طاقت‌فرسا حافظ تاریخی آنان را مختل کرده و از آنها فردی بی بند و بار نسبت به قوم و قبیله خود می‌ساختند  .
مان قوردها طوری تربیت می‌شدند که تنها دستورات ارباب خود را مثل روبوت، و آدم آهنی‌ها بکار می‌بستند اگر ارباب مان قورد می‌گفت پدر و مادرت را بکش در چشمبهمزنی بدون هیچگونه ترحمی آنان را به قتل می‌رساندند  .
افسانه می‌گوید : در منطقه ساری اؤزیه چاههای زیادی وجود داشت و همه جا سرسبز و خرم بود ولی ناگهان قحطی بزرگی اتفاق افتاد و اقوام ساکن در آن صحرا به جاهای دیگر کوچ کردند  . قوم ژوان  ژوان‌ها نیز که مبتکر شستشوی مغزی جوانان بودند مجبور به کوچ گردیده بسوی رود ادیل (اتیل)- که همان ولگا باشد- رفتند. آنها چون به لعنت و نفرین الهی  به جزای مان قورد کردن جوانان  دچار شده بودند موقع گذر از روی آبهای یخ بسته ولگا همگی از کوچک و بزرگ و انسان و حیوان با شکسته شدن یخها به عمق آبها  مثل فرعون- فرورفته و از روی زمین محو و نابود شده به جزای خود می‌رسند  .
افسانه در مورد چگونگی مان قورد سازی ژوان ژ وان‌ها می‌گوید : ژوان  ژوان‌ها وقتیکسانی را اسیر می‌گرفتند آنها را به صحرا برده موهای سرشان را از ته می تراشیدند، بعد شتری را سر بریده و از پوست گردن شتر  که از سفت‌‌ترین قسمت پوست شتر است  قطعاتی را جدا کرده و بلافاصله به سر اسیر ‌چسبانیده ، آنرا محکم می‌بستند  . بعد از این کار دستبند و پای‌بند اسیران را محکم کرده آنها را در زیر آفتاب سوزان رها می‌کردند .
بعد از مدتی موی سر آنها رشد کرده و چون جایی برای رشد خود نمی‌یافتند برگشته بتدریج داخل مغز اسیر می‌شدند  . در این موقع بیشتر جوانان تاب تحمل این غذاب را نیاورده فوت می‌کردند ولی آنهایی که می‌ماندند در اثر برخورد موها با سلولهای حافظهتمام خاطرات گذشته خود را از دست داده و تنها مهارت‌های آنان در تیراندازی می‌ماند  . آنها به دستور ارباب خود هر کس را که دستور می‌داد بلافاصله تیرباران می‌کردند  . چون از بین ده اسیر یک اسیر مان قورد شده و بقیه می‌مردند لذا ارزش یک مان قورد  ده برابر یک غلام بود و اگر کسی مان قورد کسی را می‌کشت مجبور به پرداخت جریمه سنگین می‌شد  .
افسانه می‌گوید: روزی پسر جوانی بنام «ژول آمان» (یول آمان) فرزند پیرزنی بنام «نایمانآنا» برای گرفتن انتقام خون پدر خود از ژوان  ژوان‌ها که در جنگ با آنان کشته شده بود به اتفاق سایر جوانان قبیله نایمان به ژوان ژوان‌ها حمله کرده و بعد از جنگی قهرمانانه اسیر می‌شود  . ژوان ژوان‌ها او رامان قورد کرده و به چوپانی گله‌های خود می‌گمارند .»نایمان آنا» برای نجات پسرش به منطقه ژوان  ژوان‌ها رفته و پسر خود را می‌بیند که چوپان گله شده است  . مادر به فرزند نزدیک شده و اسمش را می‌پرسد  . پسر جواب می‌دهد که نامش مان قورد است.   مادر در میان حسرت و ناامیدی از پدر و مادر و ایل و تبارش می‌پرسد  . پسر جوان تنها یک جواب دارد آنهم : من مان قورد هستم  . مادر سعی می‌کند حافظه‌ی پسر جوانش را به کار بیاندازد  . «چنگیز ایتماتف» – نویسندهمعروف قرقیزی – در همان رمان «روزی به درازی قرن» بقیه ماجرا را چنین به رشته قلم می‌کشد که مادر خطاب به پسرش می‌گوید : » اسم تو ژول آمان است می‌شنوی؟ تو ژول آمان هستی  . اسم پدرت هم دونن بای (Donan bay) است پدرت بادت نیست؟ آخر او در زمان کودکیت به تو تیراندازی یاد می‌داد  . من هم مادر تو هستم، تو پسر من هستی، تو از قبیله نایمان هستی متوجه شدی؟ تو نایمان هستی  .
او (مان قورد) با بی‌اعتنایی کامل به سخنان مادرش گوش می‌داد  . گویی اصلا این حرفها ربطی به او ندارد  .
نایمان آنا باز دوباره تلاش کرد که حافظه پسرش را بکار بیاندازد لذا با التماس گفت:
اسمت را بیاد بیاور  .  .  .ببین اسمت چیست مگر نمی‌دانی که پدرت دونن بای است؟ اسم تو مان قورد نیست ژول آمان است  . برای این اسمت را ژول آمان گذاشته‌ایم که تو در زمان کوچ بزرگ نایمان‌ها بدنیا آمدی   . وقتی تو بدنیا آمدی ما سه روز تمام کوچ خود را متوقف کردیم».
“نایمان آنا” برای اینکه احساسات پسرش را تحریک کند و او را به یاد کودکی خود بیاندازد برایش ترانه و لالایی و بایاتی می‌خواند ولی هیچ تاثیری در پسر جوان نمی‌کند  . در این موقع ارباب ژول آمان پیدا شده و نایمان آنا از ترس او پنهان می‌شود.ارباب ژول آمان از او می‌پرسد آن پیرزن به تو چی می‌گفت؟ ژول آمان می‌گوید او به من گفت که من مادرت هستم  . ارباب ژل آمان می‌گوید تو مادر نداری تو اصلا هیچ کس را نداری فهمیدی، وقتی آن پیرزن دوباره پیشت آمد او را با تیر بزن و بکش  . او بعد از دادن «حکم تیر» به دنبال کار خود می‌رود  . نایمان آنا وقتی می‌بیند او رفت از مخفیگاه خویش خارج شده می‌خواهد که دوباره حافظه تاریخی و قومی و خانوادگی پسر جوان را بکار بیاندازد لذا به او نزدیک می‌شود  . اما ژول امان با دیدن نایمان آنا بدون هیچ ترحمی در اطاعت کورکورانه از دستورات اربابش قلب مادرش را نشانه گرفته و او را از پشت شتری که سوارش شده بود سرنگون می‌سازد   . قبل از اینکه پیکر بی‌جان نایمان آن به زمین بیفتد روسری او به شکل پرنده‌ای بنام دونن بای درآمده و پرواز می‌کند . گویی این پرنده روح نایمان آنا را در جسم خود دارد. از آن زمان پرنده‌ای در صحرای ساری اؤ‍زیه پیدا شده و به مسافرین نزدیک گردیده و دایماً تکرار می کند:
«به یاد آر از چه قبیله‌ای هستی، اسمت چیست؟ اسم پدرت دونن بای است، دونن بای، دونن بای  .  .  .»
پیکر بی‌جان نایمان آنا در محلی که بعدها بنام او به قبرستان «آنا بیت» معروف گردیده به خاک سپرده می‌شود  . پسر مان قورد او حتی برای گرامی‌داشت خاطره مادر بر سر قبر او نیز حاضر نمی‌شود چراکه او خود را بی ‌پدر و مادر و بی‌اصل و نسب می‌دانست  .
ماجرای بوزقوردها و تشکیل امپراطوری بزرگ «گؤک ترک» در رمان بزرگ»Boz Kurtlar»نوشته «atsiz» در کتابی 555 صفحه‌ای و ماجرای مان قوردها در کتاب : «KUH Bapecpa bəpabəp» (گون وار عصره برابر) نوشته چنگیز آتیماتف، در 348 صفحه چاپ و منتشر شده است  . کتاب اخیر با نام «روزی به درازی قرن» به زبان فارسی و با نام «Gun olur asra bedel» گون اولور عصره بدل به زبان ترکی استانبولی و به نام»گون وار عصره برابر» به ترکی آذربایجان ترجمه شده است ترجمه شده است  .
بر اساس این رمان مشهور چنگیز آتیمایف در سال 2000 نمایشنامه‌ای در تئاتر شهر استانبول با نام اصلی «mankurt»(مان قورد) و با نام فرعی «Gun uzar yuz yil olur»(گون اوزار یوز ییل اولور)  به صحنه برده شده است  .
بدین ترتیب دو اثر بزرگ از دو نویسنده سترگ از دو افسانه کهن ترک چاپ ومنتشر شده که در یکی به ماجرای ترکان اصیل و در دیگری به ماجرای تاسف‌بار ترکان از خود بیگانهپرداخته می‌شود  .
باشد که روز و روزگاری دیگر داستانهای کهن ترک بشکل‌های هنری از قبیل رمان و نمایشنامه و فیلم درآمده و بازسازی گردد  .

 منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2009/01/19/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%b2%d9%82%d9%88%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%a7-%da%af%d8%b1%da%af-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c/

گرگ در فرهنگ تورکمنها-----شهروز آق آتابای فرهمند آق آتابای  گون تورک

تورکمنها از سپیده‌دم تاریخ کهن خود را با دامداری و کوچ نشینی روزگار می‌گذرانید‌ند و فرهنگ آنان با این شیوه‌ی معشیت امتزاج و تناسب یافته بود. این شیوه‌ی زندگی مستلزم آن بود که از دام به عنوان پایه‌ی اقتصاد و مهمترین مایلک دامدار، در برابر آفات گوناگون حمایت و حفاظت به عمل آید.

مقابله با حیوانات وحشی گوشتخواری که در این میدان داعیه‌ی شراکت با انسان را داشتند، از ضرورتهای حیاتی این جامعه دامپرور بود. در این میدان «گرگ» به عنوان جانوری باهوش و نیرومند، هم از لحاظ جسارت طبع و هم از حیث و فور تعداد خطرناکترین دشمن احشام به شمار می‌رفت؛ و این اگر نه ابتدای دشمن گرگ و گوسفند، که سرآغاز حکایت خصومت انسان با این حیوان بود.

وجود و ردپای گرگ را در تمامی جوانب فرهنگ غنی تورکمن، بوضوح می‌توان مشاهده کرد. و این نشانگر آن است که ترکمنها در طول تاریخ، با این جانور همیشه حاضر درگیر و داری دائمی بودند و هر چند دشمنی سختی با او داشتند، از ستایش تواناییهایش نیز نتوانسته‌اند خودداری کنند. در جای جای عقاید و باورها، آداب و رسوم، بازیها‌ی کودکانه (به عنوان مثال احتراز از آوردن نام گرگ، رسم «قورت چکمه» و بازیهایی چون «قورت توتموش» و «آراکسدیر»و و دیگر زوایای فرهنگ عامه ترکمن، نمود تقابل انسان با گرگ را می‌توان لمس کرد.

اگر بخواهیم گرگ را بهتر بشناسیم، حیوانی است از خانواده‌ی سگسانان، شبیه سگ اما بزرگتر از آن که به صورت وحشی در محدوده‌ی جغرافیایی بسیار گسترده‌ای زندگی می‌کند. هوش و حواسی قوی دارد؛ اما در مواقع عادی به تنهایی به شکار نمی‌رود. زیرا در عین درنده خویی طبعی جبون و ترسو دارد و از این رو با مشاهده‌ی اولین اقدام انسان، صحنه را خالی می‌کند. اما در عوض به هنگام شدت گرسنگی، بسیار درنده خو و بی‌باک است و از حمله به انسان نیز ابایی ندارد. گرگها غالباً بصورت گروهی به گوسفندان حمله می‌برد و بیش از آنچه می‌خورند، می‌درند.

گرگ در تاریخ و افسانه

در افسانه‌های باستانی اقوام تورک و مغول «گؤک بؤری» (Gök böri) یا گرگ آسمانی به عنوان نیای نخستین آنها یاد شده است. ج.ج. ساندرز نویسنده کتاب «تاریخ فتوحات مغول» درباره‌ی گوگ تورکها که اولین حکومت تورک تبار شناخته شده را در قرن 6 م پدید آورده‌اند، چنین می‌نویسد: «توتم قبیله‌ی این تورکان گرگ بود. مانند رمولوس و رموس(1) پدر نژادشان را آن حیوان شیر داده بود. یک سر گرگ را هم که از طلا ریخته بودند، بر سر چوب پرچمهای خود نصب می‌کردند.(2)

در افسانه‌های «اغوزنامه» نیز گرگ آسمانی (گوک بوری) یا گرگ خاکستری (بوز قورت) اوغوز خاقان را در بسیاری از فتوحات یاری و راهنما می‌کند:

«اغوز خاقان اسبها را زین کرد و پرچمها را برافراشت و لشکر را برای جنگ با او روم خاقان حرکت داد. پس از چهل روز وی در دامنه‌ی کوهی به نام «بوز داغی» (کوه یخ) اردو زد و به خواب رفت. در روشنایی سحرگاهان نوری چون پرتو آفتاب بر فضای اندرون خیمه‌اش تابید و از میان آن گرگ بزرگ و خاکستری رنگی که یال پرپشتی داشت پدید آمد و گفت که او را راهنمایی خواهد کرد. لشکر به راه افتاد و در این هنگام همگان دیدند که گرگی بزرگ پیشاپیش لشکریان در حال حرکت بود

این گرگ آسمانی در سایر لشکرکشی‌های اغوز نیز همراه یاور او بود.»(3)

تورکان صفات قدرت و شجاعت و جلادت را ارج می‌نهادند و این می‌توانست پایه‌ی پندار آنان در انتساب به «گرگ آسمانی» بوده باشد. حتی در یکی از ترانه‌های حماسه «گوراوغلی» قهرمان این داستان در وصف اسب خود «قیرآت» اصل و نسب او را به گرگ منتسب می‌داند: «اصلی بؤری، سوْیی سوغون»(4) اصل او از گرگ و نژادش گوزن است. و در جای دیگر در ستایش اسبان جنگی آنها را به گرگ تشبیه می‌کند.

«دگیرمن ساغیلی، آچ قورت بویونلی»(5)

کپلی چون سنگ آسیا و گردانی چون گرگ گرسنه دارد.

در یکی از افسانه‌های حماسه‌ی «قوقوت آتا» یادی از گرگ به میان می‌آید. آنگاه که ایل «سالیر قازان» خان اغوز به تاراج می‌رود، قازان آواره و نالان از آب روان سراغ ایل خود را می‌گیرد. در ادامه‌ی داستان می‌خوانیم:

«آب روان کی می‌تواند خبری باز گوید. از آب گذشت. این بار به گرگی برخورد. گفت: «دیدار گرگ امری مبارک است.» بگذار از او نیز خبری باز جویم:

قارانگقی آغشام بولاندا گونی دوغان

ای که آفتابت به هنگام شب تار طلوع می‌کند.

قار بیله یاغمیر یاغاندا أرکیمین دوران

و به هنگام برف و باران مردانه پایداری می‌کنی

قاراقوچ آتلاری گیشنگشدیرن

ای که اسبان «قاراقوچ» را به شیهه وامیداری

قیزیل دویه گوردوگینه قویروق چیرپیپ قامچیدایان

و اگر شتر سرخرنگی ببینی، تازیانه وار دم می‌جنبانی

آرقاسینی اوروپ برک اغیلینگ آردین سؤکن

و آغلهای محکم را با ضربات پشتت در هم می‌شکنی

قارما- اؤوچ سمیزین آلیپ توتان

و به گوسفندان فربه چنگ می‌اندازی

قانلی قویروق اوزوپ چاپ  چاپ یوودان

و دنبه‌ی خونین را به دندان می‌کنی و با ولع می‌بلعی

آوازی قابا کوپکلره غوغا سالان

ای که صدایت در میان سگهای گله غوغایی بر پا می‌کند.

چاقما قلیجا چوپنلاری توینله یوگوردن

و چوپانان را شبانه به تکاپو وامیداری

اردو مینگ خبرین بیلرمی‌سینگ، دییگیل مانگا

آیا از اردوی من خبری داری، به من بازگوی.

قارا باشیم قربان بولسون قوردوم سانگا

این سر بلازده‌ام قربان تو باد.

آیا  شنیده‌ای که گرگ خبری بازگوید. قازان نومیدانه به راه افتاد» (6)

ضرب ‌المثلی که در متن فوق از حماسه قورقوت آتا ذکر آن رفت، مثلی است بسیار قدیمی که تا حال حاضر نیز با اندک تفاوتی در میان تورکمنها رواج دارد. می‌گویند: «قورت گورنینگ یوزی مبارک» یعنی چره‌ی آن که گرگ دیده میمون و مبارک است.

حال که سخن از ضرب‌ المثلها و باورها به میان آمد، بهتر است نگاهی به چهره‌ی گرگ در آینیه‌ی امثال و حکم تورکمن داشته باشیم. کثرت وتنوع این امثال جالب توجه است، اما در اینجا مجال پرداختن به همه آنها نیست:

ایل اوغر و سیز بولماز، داغلار بوروسیز

مردم بی‌دزد پیدا نمی‌شود، همچنان که کوهسار بی‌گرگ.

سورودن قالانی قورت اییر

هر چه از گله جدا افتد، طعمه گرگ بیابان است.

شیرنیک بر سنگ قوردا، آیلانیپ گلریوردا!

اگر گرگ را به طعمه‌ای چرب عادت دهی، دوباره به سراغت خواهد آمد.

قورت آغزاسانگ، قورت گلر.

اگر نام گرگ را بر زبان آوری، حاضر خواهد شد.

قورت آغیز، قوبایاغیز ! گرگ دهان و غاز چهره!

قورت آیاغیندان اییم تاپار.  گرگ از قوت پایش طعمه خواهد یافت

قورت چاغاسیندان اکدی بولماز.  گرگزاده اهلی نخواهد شد.

قورت دگمانی قویون بولماز.  اگر گرگ حمله نبرد، گوسفند نخواهد رمید

قوردونگ آغزی ایلیسه ده قان، اییمه سه ده!

گرگ چه گوسفندی خورده باشد و یا نه، در هر حال دهانش خون آلود است.

قوینا قارداش بولماز قورتدان. برادری گرگ و گوسفند به جایی نخواهد رسید.

گفتیم که در باور عامه ترکمن‌ها گرگ مظهر هوش و قدرت و درندگی است. از اینرو مردان کارکشته نیرومند و توانا را به گرگ تشبیه می‌کنند. (قورت یالی) و با امید ذکاوت و قدرت برای آنها، پسران را «قورت» نام می‌گذارند. اما با این وجود «قورت آغا» یا «موجک آغا» (آقا گرگه) در بسیاری از قصه‌های ترکمنی (ارته‌کی) از چوپان هوشیار و سگ وفادار شکست می‌یابد و یا در دام روباه فریبکار می‌افتد. تو گویی خالق این داستانها، کوشیده است تا دست کم در حیطه‌ی قصه و افسانه هوش و نیروی گرگ را به زانو در آورد.

در قصه‌های تورکمنی به عبارت «قورت قودامیز» (یعنی گرگ خویشاوند سببی ماست) بسیار برمی‌خوریم. توضیح آن که ترکمن‌ها در قدیم با ذکر نام یکی از دختر بچگان، به مزاح او را به حیوانات زیانباری چون موش و می‌بخشیدند؛ به این امید و باور که جانور مزبور به پاس حرمت قرابت سببی، ضرر و زیانی را به خانواده‌ی دخترک وارد نسازد! تصور خویشاوندی سببی با گرگ نیز احتمالاً ریشه در همین باور خرافی دارد و ترکمن‌ها در عالم باورها با توجه به بیم و هراسی که از گرگ دارند، در صدد قرابت و سازش با وی برآمده‌اند.

گرگ در چسیتانها نیبز با صفت دهشت زایی و درنده خویی متظاهر شده است:

«قاراقلاری ییتی اوتدان  دیدگانش از آتش تیزتر است

یورگی جوهر پولاددان» من راهزنم و غارت می‌کنم

ایسیر غانیپ تاپارمن!»(7)  بو می‌کشم و طعمه‌ام را می‌یابم،

همچنین نباید از نظر دور داشت که بسیاری از بازیهای کودکانه تورکمنی همچون «قورت توتموش»، «آراکسدیر»، «قاراگوردوم» و  با الهام از مناسبات میان انسان و گرگ پدید آمده‌اند (8) بازی «گوگ بوری» نیز که قبلاً در مراسم عروسی ترکمنها ودیگر ملل تورکستان اجرا می‌شده، ملهم از تعقیب و گریز گرگ و گوسفند است(9) و افزون بر این،

یادآور افسانه باستانی «گوگ‌بوری» نیای اقوام ترک و مغول است که در مباحث پیشین ذکر ان رفت.

گرگ، واژه ممنوع

انسانها غالباً تمایلی به ذکر وقایع و یا پدیده‌های نا مطلوب و یا زیانبار نداشته‌اند. این امتناع گاه در قامت باورهایی متجلی می‌گردید که بر اساس آن، مردم از گفتن واژه‌ای خاص به منظور اجتناب از تأثیر نامطلوب آن پرهیز نمایند. چنین واژه‌ی ممنوعه‌ای را در اصطلاح «تابو»Taboo) ) می‌خوانیم.

در چنین وضعیتی معتقدان بر حرمت الفاظ از تابو با واژگان کنایه آمیز دیگری یاد می‌کنند که در اصطلاح علمی ان را «اوفمیزم» ( Euphemism) یا حسن تعبیر می‌نامند.

به عنوان مثال ژاپنی‌ها بد شگون می‌دانند و به جای نام اصلی آن یعنی «ساروو» آن را «ئه ته» می‌نامند (10) همچنین در افغانستان  تاجیکستان خوک را به سبب نجاست و یا زیانبار بودن «جانوربد» و «گوسفند سفید» می‌خوانند. (12)

از نظر عام زبانشناسان گاه تکرار حرمت الفاظ، می‌تواند واژه‌ی «تابو» را متروک کرده، آن را به بوته‌ی فراموشی بسپارد و در عوض واژه‌ی «اوغمیزم» را جایگزین آن نماید.

به عنوان مثال، مردم روسیه از خرس بیم داشتند و گمان می‌بردند که تلفظ نام او موجب حضور آن حیوان و جلب خطر او خواهد شد. این عارم استفاده از نام خرس، واژه‌ی اصلی را در محاق نسیان قرارداد و امروزه در زبان روسی، خرس را «عسلخوار» می‌خوانند(3) ترکمن‌ها نیز همچن ملل دیگر ذکر نام برخی از پدیده‌ها را بدشگون  و نامیمون می‌دانستند. مثلاً مار و عقرب را «آدی یسر» (زشت نام) می‌خواندند و یا بیماری جذام (و اخیراً سرطان) را با عبارت «یامان درد» (بیماری بد) یا هأکی (همان) یاد می‌کنند،  ابن حسن تعبیر در ارتباط با امور و مسائل دامپروری نیز با شدت وحدّت مراعات می‌گردید؛ بویژه درباره گوسفندان؛ زیرا که ترکمن‌ها گوسفند را برترین دارایی به حساب می‌آوردند و می‌گفتند: «قویونلی بای، قویی بای»

بر طبق سنت، اگر پشم چینی گوسفندان به اتمام برسد. می‌گویند: «قویون باییدی» یعنی گوسفند مکنت یافت و اگر زاد و ولد آنها به پایان برسد، می‌گویند: «قویون سابیدی» یعنی گوسفند فراغت یافت. بدین ترتیب در هر دو مورد از به کارگیری لفظ «توکنمک» و «قوتارماق» یعنی تمام شدن خودداری می‌نمایند. همچنین اگر گوسفندی به ناگاه بمیرد می‌گویند : «پبچاغا گلدی» یعنی کارش به کارد و چاقو رسید و در اینجا از گفتن فعل «اؤلمک» یعنی مردن اجتناب می‌ورزند.

گرگ به عنوان دشمن و آفت اصلی گوسفند مشمول این عقیده و باور شده و چوپانان و رمه‌داران و عموماً مردم ترکمن، در گذشته از ذکر نام گرگ واهمه داشته‌اند و تلفظ نام او باعث حضور و جلب خطر او می‌پنداشتند. ضرب‌المثل: «قورت آغزاسانگ قورت گلر» نشانگر این باور است و بدین ترتیب، واژه‌ی گرگ از دیرباز به صورت تابو (یعنی واژه ممنوع) درآمد و لاجرم به سبب عدم استفاده چندین بار به فراموشی سپرده شد. سیر این پدیده‌ی زبانشناختی را «محمد ساری خان» محقق ترکمنستانی در مقاله‌ای مختصر اما مفید بیان کرده است. (14)

گرگ در زبان باستانی «قاسقیر» ( kaskur) و سپس «بوری» (Böri) نام داشته است. در زبان ترکی ادبی قدیمی نیز که سابقه تکامل آن به هزار سال پیش از این باز می‌گردد، واژه‌ی  «بوری» به کار رفته و این رویّه در زبان ادبی ترکمنی تا قرون 19-18 میلادی تداوم داشته است. این در حالی است که اغوزها نیای ترکمنهای امروزین  معاصر با «محمود کاشغری» (11 میلادی) واژه‌ی «قورت» را نیز به صورت مترادف با «بوری» استفاده می‌کردند و کاشغری در دیوان لغات الترک» خود ، این نکته را بصراحت بیان داشته است.

واژه‌ی «قورت» در اصل واژه‌ای تورکی  تورکمنی و به معنای «کرم» است. با توجه به اینکه کرم نیز انگل پوستی و دشمن گوسفندان به شمار می‌رود، اغوزها دشمن قویتر یعنی گرگ را نیز به آن همانند کرده و برای پرهیز از ادای لفظ  «بوری» به کنایه آن را «قورت» نامیده‌اند. چنانکه استاد مختومقلی فراغی «قورت» را در این هر دو معنی آورده است:

«یعقوب اوغلی اول یوسف نینگ کاکلیندن توتدولار.

اوردولار ، داغاتد یلار ، قورت اییدی دییبان ساتدی لار.

نیچه ییل ایوب پیمبرتننی قورت اییپ یاتدی لار »(15)

«کاکل یوسف فرزند یعقوب را به چنگ گرفتند.

او را زدند و مجروح کردند. گفتند «او را گرگ خورده» و وی را فروختند بدن ایوب پیامبر چندین سال طعمه کرمها بود و »

رفته رفته بر اثر تکرار، حسن تعبیر «قورت» قوّت پیکین خود را از دست می‌دهد. بدین معنا که «قورت» دوباره معنای گرگ را تصریح می‌نماید و در نتیجه خود نیز همچون واژه‌ی «بوری» به تابو تبدیل می‌شود. سپس نیاز به حسن تعبیری جدید جایگزینی واژه‌ای دیگر را ناگزیر می‌کند و این با است که گرگ «موجک»(Möjek) نام می‌گیرد.  واژه‌ی «موجک» به معنای حشرات و جانوران ریز است. ترکمنها بار دیگر، دشمن احشام خود را به جانوری کوچک و ناتوان تشبیه کرده‌اند. اما کلمه «موجک» در این معنا، مدت زمان بسیاری بدون راه یافتن به زبان ادبی، در محاورات ترکمن تداول داشت. حال آنکه «بوری» در متون قدیمتر و «قورت» در متون کلاسیک متاخرتر بسیار به کار رفته است. تنها در قرون اخیر «موجک» نیز در زبان ادبی پذیرفته شد.

بدین ترتیب کلمات «بوری» «قورت» و «موجک» در زمان حاضر به صورت کلمات مترادف  در لهجه‌های گوناگون ترکمنی  شناخته می‌شوند. اما بدینگونه سلسله تابوها (واژه‌های ممنوعه) و او فمیزمها (حسن تعابیر) در شرایط فرهنگی امروزین جامعه‌ی ترکمن خاتمه یافته است. با این وجود، در همین اواخر نیز چوپانان صحرا،  به منظور اجتناب از ذکر نام «موجک» از کلماتی همچون «جانور» ، «ایله‌کی»‌ (آن دیگری)، «ایه سیز» (بی صاحب) و  استفاده می‌کردند.

کوتاه سخن آنکه، با تثبیت زبان ادبی ترکمنی و زوال بسیاری از باورهای خرافی می‌توانیم بگوییم که دیگر دوره‌ی پیدایش او فمیزمهای پی در پی «گرگ» به سر آمده است.

مراسم «قورت چکمه»

تورکمنها گرگ را دشمن خود می‌خواندند و به این علت شکار گرگ را به نوعی خدمت به تمامی گله داران محسوب می‌داشتند. از این رو شکارچی گرگ این حق را داشت که به پاس چنین خدمتی، پادرش وصله‌ای در خور دریافت دارد. بصورت رسم «قورت چکمه» (گرگ کشی) انجام می‌گرفت در اجرای رسم «قورت چکمه» شکارچی لاشه گرگ را به کمند می‌کشد و یا بر اسب می‌نشاند و آن را بر در رمه داران توانگر می‌اندازد و از آنان ناگفتن این مطلب که: «دشمنت را زا میان برده‌ام!» تقاضای صله و پاداش می‌نماید. توانگران نیز غالباً با گشاده دوریی پذیرایی او می‌شوند، عمل وی را می‌ستایند و پاداش اعم از پول نقد، جنس، دام و  به او می‌دهند. از وی تشکر و قدردانی می‌کنند و در اکثر اوقات «از مرگن» یا شکارچی مزبور می‌خواهند که لاشه‌ی گرگ را با خود ببرد. شکارچی گرگ می‌توانست لاشه‌ی یک گرگ را بر در چندین رمه‌دار بگرداند و از همگی پاداش بگیرد. مقدار پاداش اعطایی، به سخاوت رمه ‌داران بستگی داشت، اما امتناع از پرداخت آن، عملی سخت مزموم و ناپسند و نشانه‌ی بخل و ناخن خشکی به شمار می‌رفت. در شعر بلند «قورت چکن» که در میان عامه مردم رواج و شهرتی فراوان داشت،  «عوض مرگن» شکارچی گرگ از بخل توانگری خسیس زبان به شکوه می‌گشاید:

«مرگن‌لر میز سینار نیچه مه بایی

قورت چکن بوش چیقماز، بیر بیل خدایی

سندأ بولدونگ آتا بادراغینگ تایی

ایلینگ قولین باشارمادینگ حاج آقا

بوگون ارتیر دییپ اتمه بهانه

برسنگ نأم بولجاقدی بیر گدک  تانا؟

بأش تومن بریپ سینگ قاپانلی خانا!

بیزه هیچ زات باشارمادینگ حاج آغا

آوچی لارینگ آریپ آلان آوی دی

قورت چکدیگیم یالنگیش دوشن سهوی دی

آتا دوردا برسک سندن قاوی دی!

ایلینگ قولین باشارمادینگ حاج آغا

ایل‌لر قولاق سالینگ آیدان سوزومه

خلقا یالان بولسا عیان اورومه

هیچ بولماسا بر قوردومی اوزومه

ایلینگ قولین باشارمادینگ حاج آغا

امیدیم رسولا هیچ بیر زات بیلمن

اگر امّت بولسام خدایا قول من

اوزقوردومدان باشغا قورت برسنگ آلمان!

ایلینگ قولین باشارمادینگ حاج آغا

زیر- زیرادیپ گزدینگ تیکن قارغینی

گیجه‌لر یاتمانی چکدینگ گورگینی

محشرگون تاپمارسینگ قورتدان برگینی

بو دنیاده راضی اتگین حاج آغا

بلای بهاسی یوق، قراری سانی

اشیتدیم اؤزوندن یاغشی زنانی!

ایکی ایبردیم بوش قایتاردینگ امانی

ایلینگ قولین باشارمادینگ حاج آقا»(16)

ترجمه:

شکارچیان، برخی از توانگران را آزمایش می‌کنند

خداوند یکتا را گواه می‌گیرم که کسی شکارچی گرگ را بی‌پاداش نمی‌گذارد.

تو نیز همچون «آتابدراق» به خست گراییده‌ای

و امر معمول مردم را نتوانستی به انجام برسانی

با وعده‌ی امروز وفردا بهانه تراشی نکن

چه می‌شد اگر گوساله‌ای را پاداش می‌دادی؟

به قاپانلی خان شکارچی پنج تومام پاداش داده‌ای

در حالی که ما را دست خایل رها کرده‌ای

شکاری بود که شکارچیان با رنج و زحمت آن را گرفته بودند.

تو گویی کشیدن گرگ بر در تو، سهو و خطا بوده

و اگر آن را به آتا دردی بای می‌دادم از تو بسی بهتر بود!

افسوس که امر معمول مردم را نتوانستی به انجام برسانی.

ای مردم به آنچه می‌گویم گوش فرا دهید.

هر چند حرف مرا دروغ می‌پندارید، صحت آن بر من آشکار است.

بای آقا! دست کم لاشه‌ی گرگم را به من بازگردان!

افسوس که امر معمول مردم را نتوانستی به انجام برسانی.

امیدم به رسول حق اوست و دیگر هیچ نمی‌دانم.

اگر از امت اویم، لاجرم بنده‌ی خداوندم.

اگر گرگی غیر از گرگ خودم را بدهی، باز پس نخواهم گرفت!

افسوس که امر معمول مردم را نتوانستی به انجام برسانی.

در میان خار و نیزار به سختی جان کندی.

و شبها نیز بی‌خواب و راحت عذاب کشیدی.

آگاه باش که قیامت چیزی برای پرداختن در عوض پاداش نخواهی داشت.

پس در این دنیا رضایت مرا حاصل کن.

پاداش، قیمت و مقدار معینی نداشت

شنیدم که همسرش از او بهتر و فهمیده‌تر است

با این حال امان را دوبار فرستادم، اما دست خالی بازگشت.

افسوس که امر معمول مردم را نتوانستی به انجام برسانی.

در جواب این شکوه‌نامه، «حاللی حاجی» از بای‌های رمه‌دار ترکمن، به فراح چنین پاسخ می‌دهد:

«گتیریپ اوقلادینگ دوزده یاتیدی

اوغلانلار اوینادی، سونگرا ایت اییدی!!

حاجا گیدیپ گلیپ نفسیم قایتدی

طمعنگی اوزبیزدن زات یوق عوض جان!»

گرگ را آوردی و انداختی، آری در میدان افتاده بود.

کودکان با آن بازی کردند و سپس آن را سگی خورد!!

از وقتی که به ‌سفر حج رفته‌ام، حرص و آزم بیشتر شده است.

عوض جان، امیدی از ما نداشته باش که چیزی را به دست نخواهی آورد.

حتی امروزه نیز در اجرای این رسم لاشه‌ی گرگ را با وسایل نقلیه مختلف بر در رمه‌داران توانگر، برده پاداش می‌گیرند.

در قدیم بعضاً گرگی را زنده گرفته و دهانش را می‌بستدند و او را با این حالت بر در توانگران گردانده، پا درش «قورت چکمه» را می‌گرفته‌اند،  لیکن این عمل جنبه‌ی تفنن و سرگزمی داشت. شکار گرگ معمولاً با استفاده زا تیر، سگ، چاله (قورپ) و تله (قاپان) صورت می‌گرفت. سگ دشمن طبیعی گرگ و در مبارزه با آن همراه و یاور انسان به شمار می‌رفت. ترکمن‌ها سگهای نر و نیرومند را برای نگهبانی گله نگه می‌داشتند و علیرغم منع دینی، معمولاً گوش و دم آن را می‌بریدند تا در مبارزه‌ی با گرگ کار آمدتر و راحت‌تر عمل نماید. در شرایط عادی این سگ تنها نمی‌توانست حریف گرگ بیابان شود، مگر آنکه دارای جثه‌ای قوی و بنیه‌ای توانا باشد. انگیزه شکار گرگ‌ کشی به دور انداخته می‌شد؛ اگر چه مطابق اطلاعات حاصله از سالخوردگان مجرب ترکمن، ندرتاً پوست گرگ (همانند پوست روباه، بیدستر و فنک و ) در دوخت پوستین (ایچمک) مورد استفاده قرار می‌گرفت.

انسان امروزین، با تکیه بر هوش و ذکاوت خود و با استفاده از قدرت عصر ماشینیزم بر طبیعت پیرامون خود از جمله دشمنانی چون گرگ  فائق آمده و عرصه را بر موجودات زنده دیگر تنگ کرده ایت. چندان که گرگ بیابان نیز گویی از دست وی به جان آمده و در آرزوی شکارگاهی امن، بکر و دوراز دسترسی انسان، این موجود دوپای آزمند است تا آزادانه زندگی طبیعی خود را تداوم بخشد. هر چند این آرزو به رویائی می‌ماند که زمان تحقق آن سپری می‌شده است.

شهروز آق آتابای
فرهمند آق آتابای

گون تورک

توضیحات

1)یا رو و رومولو. دو برادر همزاد که شهر باستانی «رم» را بر پای تپه‌ای که گرگ مادر از آنها نگهداری کرده بود بنا نهادند (753 ق.م) شهر رم، امروزه پایتخت ایتالیاست. 2) تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، انتشارت امیر کبیر، چاپ دوم، تهران 1363، ص 30. 3)«تورکمنیستانینگ تاریخیندان خرستوماتیا» صص 73 66. 4)حماسه «گوراوغلی» به همت چهار پژوهشگر ترکمن، اتشارات ترکمنستان، عشق‌آباد 1990، ص 499. 5)حماسه  «گوراوغلی» همان، ص 446. 6)کتاب «دده قورقوت» به کوشش م. ع. فرزانه، انتشارات فرزانه، ترهان 1358، ص 45. 7)«یدیگنیم یدی ییلدیز» گرد آورنده‌: آ.بای مرادف، انشارات ترکمنستان، عشق آباد 1989، جلد دوم، ص 50. 8)برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به: تاریخ سیاسی اجتماعی ترکمنها، امین اصدگلی، نشر علم، تهران 1366، صص 281 280. 9)نگاه کنید به: سیاحت درویشی دروغین، آ. وامبری، ترجمه فتحعلی خواجه نوریان، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1365 ، ص 413. 10)قصه‌های ژاپنی، نوشته دانشجویان ژاپنی با پیشگفتار دکتر هاشم رجب زاده، انتشارات توس، تهران 1363، ص 26. 12-11) زبانشناسی و زبان فارسی، پرویز ناتل خانلری. انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، چاپ دوم، تهران 1346؟ صص 106 105. 13) همان ، ص 104. 14) این مقاله که در شماره 77 مجله «تورکمن سسی، (فوریه 1998) ص 6 به چاپ رسیده، از منابع اصلی مباحث زبانشناسی گفتار حاضر است. 15) دیوان مختومقلی فراغی، سه جلدی ، انتشارات ترکمنستان، عشق آباد 1992 جلد اول ، ص 265. 16) راوی این شعر به همراه دو بیت جواب آن، مرحوم حاج اویلیک آق اتابای (1367 1298 شمسی) فرزند ساری خان ساتانلاق است. اما شاعر آن معلوم نیست. بر طبق قراین احتمال دارد که سروده‌های آنا قلی حاجی قجقی (سلاقی) باشد.

گرگ در اساطير تورك----ماشااله رزمی

زبان، تاريخ و اسطوره در شكل گيري هويت ملي نقس اساسي را بازي مي كنند به همين خاطر جنبش هاي ملي ارزش زيادي براي هر يك از آنها قائل ميشوند. بعضي از پرسوناژهاي اسطوره اي در بحرانهاي ملي بصورت نجات دهنده در روانشناسي اجتماعي ظاهر مي شوندو گرگ در اسطوره هاي ترك چنين نقش و جايگاه خاص را دارد.گرگ در اسطوره هاي ملل تورك همان نقشي را بازي مي كند كه سيمرغ در اسطوره هاي فارس بازي كرده است. در دوران آنيميسم گرگ توتم اقوام ترك بوده است.اجداد اوليه ترك ها اعتقاد داشتند كه ترك ها از بچه اي كه از يك ماده گرگ خاكستري زاده شده بود بوجود آمده اند.در قرن هشتم ميلادي كه تركها با اسلام آشنا شدند اين انديشه نيز اسلامي شدو گفته شد قبايل ترك از پشت پسران حضرت نوح بوجود آمده اند .حضرت نوح نيز براي ترك ها از آن جهت در ميان پيامبران برجسته تر است كه قبل از پيدايش اديان توحيدي نوح خداي نور و خورشيد بوده است و در بعضي اسطوره ها هم عمر نوح سيصدو شصت و پنج سال ذكر شده كه برابر سيصد و شصت و پنج روز يك سال است و نوروز همان روز تولد خورشيد است.

جالب توجه است كه گرگ ومخصوصا گرگ سفيد در ميان قبايل سرخپوست آمريكاي شمالي هم حيوان مقدسي محسوب مي شود و چون طبق نظر مردم شناسان،در دوره يخبندان كه شمال آسيا به آلاسكا در شمال امريكا وصل شده بوده،بوميان شمال شرق آسيا از اين طريق به آمريكا رفته اند و بعد از دوران يخبندان ارتباط آنان با ساكنان ساير قاره ها قطع شده است لذا احتمالا اعتقاد به مقدس بودن گرگ از ريشه تركي سرخپوستان آمريكاي شمالي مانده است.سرخپوستان لقب گرگ سفيد را براي روساي قبايل انتخاب مي كردند.

در ميان تمام طوايف شكارچي و دامدارگرگ داراي ابهت ويژه اي است زيرا گرگ همواره بدنبال گله گوسفند و گله حيوانات وحشي گياهخوار مي رود و در فرصت مناسب به گله مي زند و سهم خود را مي برد.قبل از اينكه ساكنان آسياي مركزي سگ را اهلي بكنند توان مقابله با گرگ را نداشته اند، مخصوصا كه گرگ شكارچي ماهري است وبا پنهانكاري تمام به گله نزديك مي شود واگر حمله گروهي باشد كاري از دست چوپان بر نمي آيد بدينجهت گله داران اوليه گرگ را مي پرستيدند و فكر مي كردند اگر احترام و التماس بكنند گرگ كمتر به آنها خسارت خواهد زد . انواع اوراد جادوئي نيز براي جلوگيري از حمله گرگ وجود داشته و حتي بعد از اسلام هم اين اوراد جادوئي به شكل ديگري حفظ شدند مثلا دعاي بستن دهان گرگ كه در كتابهاي ديني وجود دارد تغيير شكل يافته همين اوراد جادوئي است. گرگ در تمام نقاط جهان وجود دارد اما در نقاط سرد سير شما آسيا و شمال آمريكا بيشتر از جاهاي ديگر است و بهمين خاطر گرگ در زندگي روز مره بوميان شمال آسيا وآمريكا حضور عيني دارد و با فرهنگ مردمان شمالي عجين شده است.

گرگ خاكستري در اسطوره هاي پيدايش گوگ ترك ها(ترك هاي آسماني)عنصر ميتو لوژيك برجسته اي است.طبق نوشته قديمي ترين منابع چيني ،اولين خاقان گوگ ترك ها كه‹‹آسينا›› يا آچينه نام داشت از يك ماده گرگ خاكستري زاده شده بود .اين خاقان داراي نيروي ماوراء طبيعي بود و بر روزقارها و ياغموت ها حكمراني مي كرد.توضيح اسطوره فوق اين است كه كه گوگ ترك ها در سواحل غربي درياي غرب زندگي مي كردند ،يكي از ملل همسايه كه دشمن آنان بود با حمله اي آنان را قتل عام كرد،از اين كشتار تنها يك پسر بچه زنده ماند .سرباز دشمن كه او را ديده بود نخواست او را بكشد ولي دست ها و پاهاي وي را بريد و او را در باتلاقي انداخت . اين بچه را گرگ ماده اي پيدا نموده وبزرگ كرد و از وي حامله شد،خان دشمن وقتي از زنده ماندن او با خبرگشت ماموران خود را براي كشتن آن شاهزاده فرستاد و گرگ خاكستري قبل از رسيدن ماموران دشمن شاهزاده را برداشت و به شرق آمد و در غاري پناه گرفت و در همانجا پسري بدنيا آورد.بعد ها خاقان هاي ترك هر سال در ماه مخصوصي آدمهاي خودشان را به اين غار مقدس مي فرستادند و درآنجا قرباني كرده و به ارواح اجدادشان هديه مي كردند .اين غارها را ترك ها‹‹بودون اينلي›› يعني خداي نگهدارنده ملت مي ناميدند.

خان هاي گوگ ترك ها در مقابل فرارگاه ها و اقامتگاه هايشان علمي نصب مي كردند كه شكل كله گرگ را داشت.ساير تيره هاي ترك نيزكه در آسياي مركزي حكومت كرده اند درباره منشأ پيدايش خودشان همواره روي عنصر گرگ تأكيد مي كردند.

از قرن چهارم به بعد در منابع چيني درباره ترك هاي اويغور اطلاعات با ارزشي وجود دارد و هنگام ذكر نام اويغورها منشأ آنان را به اسطوره گرگ خاكستري نسبت مي دهند. طبق يكي از اين روايات چيني يكي از خاقان هاي هون ها در دختر بسيار زيبا رو داشت ،اطرافيان خاقان اعتقاد داشتند كه اين دختران شايسه خدا هستند . خاقان تصميم مي گيرد اين دخترها را به خدا هديه كند و بدينجهت آنان را در قلعه بزرگي در نقطه اي كه كسي را بدان دسترسي نبود پنهان مي سازد.روزي در مقابل اين قلعه گرگي ظاهر مي شود و يكي از دختران خيال مي كند اين گرگ فرستاده خداست و با آن گرگ هم آغوش مي شود و اويغورها از پيوند آن گرگ با شاهزاده خانم زيبا بوجود مي آيند.

طبق اين اسطوره خان هاي اويغور نيز كه خود را از نوادگان گوگ ترك ها مي دانستند همواره علم فلزي(سنجاق)با خود حمل مي كردند كه به شكل كله گرگ بود.گرديزي مي نويسد كه‹‹مويون – چور››،خان بزرگ اويغور ها يكي از ژنرال هاي چيني را وادار كرده بود كه در مقابل پرچم گرگ خاكستري به خاك بيافتد.

بعد از تشكيل امپراطوري مغول اسطوه هايي كه درباره منشأ ترك ها موجود بود به سلاله چنگيز خان نيز نسبت داده شد و ان عده از سلاله هاي ترك كه در تشكيل امپراطوري مغول شركت كرده بودند،اصل و نسب خود را با چنگيز خان يكي مي دانستند.

حكومت هاي ترك كه در اتحاديه (فدراسيون)قبچاق وارد شده بودند خود را با چنگيزخان هم منشأ مي دانستند و در اثري بنام ‹‹چنگيز نامه›› دو اسطوره درباره سلاله چنگيزخان قيد شده است يكي از اين اسطوره ها خيلي شبيه روايت چيني ها درباره منشأ اويغورها است طبق اين اوسطوره خان‹‹آق دنيز››(درياي سفيد) دختري بسيار زيبا بنام ‹اولا مليك›داشت كه در زبان مغولي بمعني غزال(مارال) مي باشد. اين دختر بقدري زيبا بود كه وقتي وي خنديد درختان خشكيده گل مي دادندو وقتي قدم در زمين خشك مي گذاشت زمين پر از سبزه مي شد.پدر خورشيد براي اينكه ماه و خورشيد اورا نبينند وي را در قصر بزرگي مخفي كرده بود،روزي هنگامي كه دختر از پنجره قصر به بيرون نگاه مي كرد آفتاب به صورتش خورد و از نور خورشيد حامله شد و بعداز سپري شدن دوران حاملگي پسري بدنيا آورد كه او را‹‹دوبون – بايان››نام نهادند.ميدانيم كه دوبون بايان يكي از اجداد چنگيز خان است و به اين ترتيب منشأ چنگيز خان را به نور نسبت مي دادند.در اين اوسطوره نامي از گرگ خاكستري به ميان نيامده است.اوسطوره دوم درباره افسانه‹‹آلان – قوآ››مادر چنگيز خان است. آلان – قوآ بعد از مرگ شوهر و بيوه شدنش از روحي كه بصورت نور وارد مي شود و به شكل گرگ خاكستري خارج مي گردد حامله شده و چنگيز خان را بدنيا مي آورد. در اين اوسطوره گرگ خاكستري با نور يكي شده است.

مورخين مسلمان كه تاريخ مغول را نوشته اند هيچكدامشان از گرگ خاكستري سخني به ميان نمي آورندابوالقاضي خان ورشيد الدين كه اعلام مي كنند‹چنگيز نامه›هاي زيادي ديده اند ودرباره منشأمغول ها اظهار نظر كرده اند از ‹بورت-چينه›كه در زبان مغولب بمعني گرگ خاكستري است تناه بعنوان يك شخصيت نامدار ياد مي كنند. طبق نوشته هاي همين مورخين ‹‹آلان- قوآ››از انساني كه در ميان نور از آسمان نازل شده بودحامله شده و چنگيز خان را زائيده است.

خان هاي مغول كه بعدها تحت تاثير فرهنگ اسلامي قرار گرفته بودند درباره منشأخودشان اوسطوره گرگ را نمي پسنديدند بهمين ترتيب خان هاي اويغور نيز بهد از آنكه دين مانوي را قبول كردند گرگ خاكستري را فراموش نمودند در اين مورد ميتوان به اوسطوره بوغوخان اشاره كرد.در روايت‹‹توكوز-اوغوز››(اويغور)پسر بچه اي كه دست ها و پاهايش بريده شده بود بوسيله يك راهب ماني پرورش داده مي شود نه توسط گرگ خاكستري.

در بعضي از داستان هاي قديمي گرگ به ترك ها راه نشان مي دهد و سمبل خرد و كيا است.در كتيبه اوغوز خاقان كه به خط اويغور نوشته شده است گرگ راهنماي ترك هاست.عين همين مضمون در تاريخ‹‹علي حال الدين››نيز قيد شده است ودر هر دو مورد گرگ راهنما *باش قورت*يعني رئيس و سركرده گرگ ها ناميده شده است.

از دورانهاي بسيار قديم منشأ سلاله هاي ترك به گرگ نسبت داده مي شده و هيچ فرقي بين گرگ اوسطوره اي با جانور معمولي كه گرگ است قائل نمي شدند و فقط بعد از زياد شدن جماعات ترك اين اينگونه فهميده شد كه گرگ خاكستري يك جانور معمولي نبوده بلكه موجود خدائي بوده كه بصورت نور از آسمان به زمين آمده است و بعدها نيز نقش رهبري ومربي به وي نسبت داده شده است.

گرگ در ميان مغول ها سمبل قهر و خشم نيز است،در تاريخ ها آمده است كه وقتي چنگيز خان خبر كشته شدن ايلچي هاي خود را بدست خوارزمشاهيان شنيد غضبناك شده بالاي كوهي رفتو مانند گرگ زوزه كشيد و بدينسان همه فهميدند كه بايد آرايش جنگي بگيرند و انتقام سختي از خوارزم وخوارزمشاهيان گرفته خواهد شد.

در كتاب ده ده قورقود در يكي از حكايات ، دو بار از گرگ با احترام ياد مي شود يكي :» قوردون اوزو موبارك» يعني روي گرگ مباركو ديگري» قارا باشيم قوربان اولسون قوردومسانا» يعني سر سياه من قربان تو باد اي گرگ من،است همچنين در اوراد و دعاهاي شامان ها ي ترك نيزبا فرهنگ گرگ خاكستري برخورد مي كنيم.

هم اكنون در بعضي از روستاهاي آذربايجان وقتي ظلم بزرگي به كسي وارد مي شود ويا عزيز ترين كس آدم به ناحق كشته ميشود ويا در اثرسانحه اي مي ميرد،زن يا مادر كسي كه مرده در بيرون از آبادي زوزه گرگ مي كشد و اين باقيمانده نوعي از اعتقادات شامانيستي است و بمعني اعتراض به خالق مي باشد.كسي كه زوزه گرگ مي كشد مي خواهد بگويد كه ديگر انسان نيست و خدارا بندگي نخواهد كرد و همه تكاليف ديني را از دوش خود انداخته است و هيچ چيزي را گناه نخواهد شمرد حتي قتل نفس و حرام خواري را.

طي قرن هاي گذشته ساكنان شمال آسيادر زمستان كه درجه حرارت تا چهل درجه زير صفر مي رسد از پوست گرگ پوستين درست مي كردند تا خود را از سرما حفظ بكنند و مخصوصا هنگام شكار پوستين گرگ مي پوشيدند كه هم سبك است و هم گرم و در اثر برف وباران نيز خيس نمي شود.شامان هاي ترك نيز كه (تويون)ناميده مي شدند همواره پوستين گرگ مي پوشيدند.

دندان گرگ بعنوان دگمه لباس ونيز گردنبند براي جلوگيري از زخم چشم،دم گرگ بعنوان زينت كلاه،پوست گرگ براي پوستين و دست خشك شده گرگ براي معالجات جادوئي استفاده عمومي در ميان ساكنان شمال آسيا داشته است.

اكنون نيز در روستاهاي قره داغ دست گرگ را در خانه ها نگه ميدارند و هنگاميكه گلوي بچه اي درد مي كند ،دست گرگ را بر محل درد مي زنند و اعتقاد دارند كه بيماري برطرف مي شودونيز عليرغم حرام بودن گوشت گرگ براي مسلمانان ميدانيم كه شكارچي ها دل و جگر گرگ را مي خورند ومخصوصا در آذربايجان اين اعتقاد وجود دارد كه خوردن جگر خام گرگ ،دل و جرأت آدم را زياد مي كند.همين امروز حتي در شهرهاي آذربايجان «قورد اوره يئميش»(كسي كه دل گرگ را خورده است)معادل آدم فوق العاده بيباك وشجاع بكار مي رود.بعضي از روستاييان هم دل وجگر گرگ را بعنوان داروي معجزه گر مي خورند وآدمهاي تك رو وتيز بين راهم به گرگ تشبيه مي كنند ونسبت به گرگ ترسي توام با احترام دارند.

تعداد زيادي از شاهكار هاي ادبي جهان با الهام از افسانه ها و اسطوره هايي كه درباره گرگ وجود دارد ساخته شده اند و به هرجا كه پاي تركان و اقوام شمالي رسيده است اسطوره گرگ نيز با آنها به اقصي نقاط جهان رفته است كه از آن جمله ميتوان از گرگي ياد كرد كه سمبل شهر رم در ايتالياست و طبق اسطوره ها آن گرگ روملوس را با شير خود بزرگ كرده و وي نيز شهر رم را بنيانگذاري كرده است.

اثر جاودانه استاد رضا براهني « رازهاي سرزمين من»هم با الهام از اسطوره گرگ در فرهنگ ملل ترك نوشته شده است و در آن ماده گرگي كه بچه هايش توسط ماموران شاه كشته شده اند از كوه سبلان پائين مي آيد و بصورت زني جنگجو قهرمانانه در انقلاب ضد سلطنتي شركت مي كند و مي جنگد و بعد از آنكه رژيم شاه را سرنگون مي سازد دوباره به موطن اصلي خود در دامنه سبلان بر مي گردد و از انظار پنهان مي شود

نوشته ماشااله رزمی

دشمن معتصم ، بابک گرگ دلم من

از سخنان مشهور بابک خرمدین

ماجرای تقویم تورکی و پاکسازی فرهنگ فارسی از آن---علی آرار

ما از وقتی که یادمان می آید،هرسال نزدیک موقع تحویل سال نو، تقویم سال نو می­خریدیم و درصفحۀ ­اول تقویمها بعد ازعبارت «تقویم سال…هجری شمسی » وقبل از«لحظۀ­ تحویل سال» عبارتی می­دیدیم که سال قبل یعنی سال 1385وامسال یعنی 1386خبری ازآن نبود . ا

اگر شما هم مثل من وامثال من کمی حسّ ملت­دوستی ودرد این مردم مظلوم «بیگانه شناخته شده در خانه » ، داشته باشید – که البته میدانم دارید که اگر نداشتید، حالا مشغول خواندن این صفحه نبودید-فهمیده­اید که آن عبارت چیزی جزعبارت «سال بهمان» نیست و به جای بهمان، نام حیوانی را می­­نوشتند که سال مربوطه با نام آن نامگذاری می­شد و این رسم و آیینی بود که یادگار اجداد ما و بزرگان مردم ما بود و بر اساس گردش نام آن حیوانها که 12 حیوان بود، 12 سال می­گذشت و این چرخه دوباره تکرار میشد. مردم ما معتقد بودند که بر اساس خصوصیات حیوان مربوطه ، خصوصیات خاصی در آن سال درمیان مردم جامعه دیده میشود مثلاً در سال اسب، مهر و وفا و برکت فزونی می­یابد و… و این اعتقاد در میان تقریباً تمام اقوامی که « در حیطۀ سرزمینهایی که ساکنانشان حلول سال شمسی و آغاز بهار و به اصطلاح «نوروز» را گرامی میدارند» زندگی میکنند، وجود داشت و کسی آن را مال خود یا از آن بیگانه نمی­پنداشت. چ

چنانچه عید سال نو و به اصطلاح «نوروز» هم یک عید سرزمینی است اما متأسفانه در کشور ما سعی شده است آن را با جشنهای مربوط به پادشاهان پارس ونژاد آریایی درهم آمیزند وبه خورد مردم دهند سفرۀ عید را با سفرۀ «هفت­سین»جایگزین کرده­اند در حالی که اجداد ما برای چیدن سفرۀ عید ، با کلمات فارسی که با حرف «س»(سین) شروع میشدند کاری نداشتند چرا که کوچکترین آشنایی­ای با این زبان شیرین!! نداشتند. اجداد ما «گؤی» یعنی سبزه را به خاطراینکه نشانی از سبزی و رویش بود سر سفره می گذاشتند، قرآن را که به آن ایمان داشتند و آن را مایۀ رویش معنویت و انسانیت می­دانستند در کنار سبزه در سفره عید می گذاشتند و تخم مرغ را که نشانی از تولّد و زندگی دوبارۀ طبیعت می دانستند،رنگ کرده و بر سر سفره می­گذاشتند. ماهی بر سر سفره می­گذاشتند و ایمان داشتند که در لحظۀ تحویل سال نو ماهی­ها به پهلو شناور می­شوند و خبر از حلول سال نو می دهند. آینه را که نشانی از روشنی و روشنایی بود، بر سر سفره می­گذاشتند و برای هر یک از اجزای سفرۀ عید (بایرام سۆفره­سی) فلسفۀ محکم و عقلانی داشتند. پول را لای قرآن می­گذاشتند و با آن متبرّکش می­کردند و به فرزندان و نزدیکان هدیه می­کردند تا همیشه جیبهایشان با برکت و پر از پول باشد و… ونه اینکه صرفاً به خاطر«س» بودن اول اسم چیزی ، آن را برسر سفره بگذارند چنانچه امروزه بعضی­ها ساعت مچی و سوسمار پلاستیکی!!! را هم برای هفت عدد کردن «سین»هایشان به کار می­برند که یک کج­فهمی آشکار از این سنّت پسندیده است که توسط رسانه­های دولتی و یا به اصطلاح روشنفکری غیر دولتی ایجاد شده و به آن دامن زده می­شود و هدف کلی از این تبلیغات هم معرفی این عید تاریخی و باستانی به عنوان یک عید صد درصد فارسی و آریایی است در حالی که به قول یکی از دوستان ،اصلاً کلمه­ای معادل عید که کلمه­­ای عربی است در فارسی وجود ندارد؛ درحالی که در تورکی «بایرام» می­گویند و عید آغاز بهار هم اگر متعلق به ما تورکها نباشد،دست کم متعلق به قوم و نژاد دیگری هم نیست و یک عید و آیین سرزمینی است؛ مال مردمان این خطّه از خاک زمین است و نه مال یک قوم خاص و منشأ نژادی آن به طور قطعی معلوم نشده است هرچند احتمال تورکی بودن آن با توجه به اینکه حضور تورکها در این سرزمین قدمتی هفت­هزارساله دارد،بعید نیست. ن

نامگذاری سال شمسی بر اساس نام حیوانات دوازده­گانه یعنی تقویم تورکی اگرچه در دستگاه حکومت غیررسمی قلمداد می­شد، اما در میان عامّۀ مردم رواج داشت و براساس همین باورعموم ، در تقویمها درج میشد چرا که به هرحال تا آن روز، یعنی تا دو سال پیش لااقل در این زمینه ، یعنی انتشار و چاپ تقویم و سالنامه ، این تقویمها بودند که منعکس کنندۀ افکار و اعتقاد مردم بودند(چنانچه این روشنفکرانند که باید آینه افکار مردم جامعه­شان باشند) و نه اینکه افکار مردم بیانگر نوشته­های تقویمها باشند! و ناشران تقویم و سالنامه جرأت کنند به خود اجازه دهند که چارچوب فرهنگ و اعتقاد مردم را ترسیم کنند!! و ازهیچ دستگاه نظارتی هم پروایی نداشته باشند. اما چه شد که به یکباره صاحب این جرأت شدند؟! ب

بیایید به روزهای پایانی سال 1384 برویم. در یکی از بخشهای خبر نیمروز در شبکۀ خبر،یک خانم گزارشگر چادری و عینکی، یکی از همانها که همۀ ما می­شناسیم،دربارۀ تقویم­ها و اسامی حیوانات مورد استفاده برای نامگذاری سالهای شمسی گزارشی تهیه کرده است که با هم می­بینیم : خ

خانم گزارشگربه مردم کوچه و خایابان نزدیک می­شود و می­پرسد:«امسال چه سالیه؟» و جواب می­شنود:«سال سگ.» دوباره می­پرسد: «میدونین چرا میگند سال سگ و اصلاً این اسمها از کجا آمده؟ و جواب می­شنود:«نه اطّلاعی ندارم» یا «می­گویند خوش­یمن است» و… . س

سپس خانم گزارشگر خودشان به سؤالات خودشان پاسخ می­دهند البته کمی بیش از«پاسخ» : « تقویم دوره­ای که هر دوازده سال تکرارمی­شود و هر یک از سالهای دوازده گانۀ آن با اسامی جانوران بخصوصی نامگذاری شده است ، به تقویم اثنی عشری یا دوازده گانه معروف است که منشأ چینی و خاور دور دارد! این تقویم به غیر از ایرانی­ها در میان هندی­ها ، تبّتی­ها و مغول­ها و مردم آسیای میانه رواج دارد و رواج آن درمیان ایرانیان با هجوم مغولها به ایران آغاز شده است! ا

این تقویم که به آن تقویم ترکی-مغولی هم می­گویند ، در زمان شاهان قاجاردر مکاتبات اداری نیز مورد استفاده بود امّا در سال 1316 توسط مجلس شورای ملی! غیر ایرانی تشخیص داده شد! و غیر رسمی اعلام شد!امّا هنوز در میان عامّۀ مردم و به صورت غیررسمی رواج دارد. » ا

از نکات قابل تأمّلی که در این گزارش وجود دارد ، اعلام منشأ چینی برای تقویم تورکی و سپس اعلام پسوند ترکی-مغولی برای آن است و البته ادّعای آغاز رواج آن در ایران با هجوم مغولها به ایران! و جالبتر از همه اینکه مجلس رضا خانی که تقریباً همیشه از طرف رادیو- تلویزیون و دیگر سازمانهای حکومتی به همین نام و نیز با نام «مجلس فرمایشی» و… از آن یاد میشد ، به یکباره به «مجلس شورای ملّی»! تغییر نام می­دهد. همین مطلب روشنگر این حقیقت محض است که تا پای ملیّت­های تحت ستم در ایران به وسط کشیده می­شود ،به یکباره خصومت سلطنت­طلب و اسلامگرا و کمونیست و … از میان می­رود و تعصّب فارسی جایگزین آن می­شود؛ به یکباره مجلس فرمایشی رضاخانی به «مجلس شورای ملّی»! تبدیل می­شود. البته خودشان چنانچه در ماجرای تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی ، توسط سخنگوهای مختلف از جمله سخنگوی وزارت امور خارجه و سخنگوی دولت و نیز مصاحبه­های صورت گرفته با مسئولین مختلف اعلام شد ، نام این را «وحدت ملّی همۀ ایرانیان با هر اعتقاد و مرام حول محور هویت ایرانی»! می­دانند و این هشداری است برای روشنفکران و فعّالان سیاسی وفرهنگی ملل تحت ستم که هرگز به شعارهای خوش­آب و رنگ هیچ گروه سیاسی با ریشۀ فارسی و مرکزگرا دل خوش نکنند و اتّحاد خود را در برابر شووینیزم فارس از دست ندهند چرا که اینها چنانچه در ماجرای روزنامۀ ایران در خرداد ماه 1385 اعتقاد و مرام پنهانی خود را علناً به نمایش گذاشتند و اعلام کردند ، به جنگ ملیّت­ها در تاریخ اعتقاد دارند و در پشت پردۀ تمام شعارهای دموکراسی و یا اسلامگرایی و ایران برای ایرانیان و… که سرمی­دهند ، سعی در هضم فرهنگهای ملل مختلف در فرهنگ خود را دارند و بارها هم در برنامه­های به اصطلاح فرهنگی و تاریخی رسانه­های مختلف و نیز توسط کتابهای مختلف که با بودجه­های کلان دولتی و غیردولتی چاپ می­شوند ، آن را علناً اعلام کرده و از افتخارات تاریخی خود می­دانند و« ادّعا» می­کنند که عربها ، مغولها و یونانی­های مهاجم را در خود هضم کرده­اند و تورکها را هم مهاجمانی می­دانند که به سرنوشت آنها دچار خواهند شد . البته بگذریم که این«ادعّا» کذب محضی بیش نیست چرا که این « ملت»عرب و یونان و یا مغول نبود که حمله می­کرد که اینها ادّعا میکنند آنها را ذوب کرده­اند بلکه نیروهای نظامی بودند که اغلب پس از حمله عقب­نشینی میکردند و هنوز هم در حدود قابل ملاحظه­ای عرب در ایران زندگی می­کنند که آنها هم بومی این سرزمین­اند و علّت اینکه امروزه اثری از فرهنگ اقوام به اصطلاح مهاجم یونانی و مغول در ایران دیده نمی­شود ، این است که آنها غیر بومی بوده­اند و در واقع چنانچه گفتم فقط عدّه­ای نظامی بودند که حمله کرده و سپس پس از جنگ و یا بعد از اتمام دورۀ تسلّطشان به خانه بر می­گشتند و البته عدّه­ای هم ممکن بود بمانند و هضم شوند که این هم کاملاً طبیعی است و در همۀ جوامع دیده میشود و مخصوص اینجا نبوده و ربطی هم به غنای فرهنگ فارسی و شیرینی زبان فارسی ! ندارد که اینها ادّعا می­کنند عامل ذوب آنها بوده است. در واقع علّت اینکه همین قوای نظامی توانستند مثلاً اقوامی را در آفریقا «عرب» کنند، این بود که آن اقوام ازسطح تمدّن آن روز جهان عقب بودند و از خود هیچ نداشتند؛ در واقع مانند اقوام بدوی امروزی ساکن در جنگلهای آفریقا ، در حدّ غارنشینی مانده بودند و طبیعی بود که در فرهنگ عربی و مخصوصاً تعالیم غنی اسلام حل شوند و یا مانند مصر تمدّن خودشان افول کرده و نابود شده بود که نهایتاً فرهنگ عربی را پذیرفتند. و

و امّا دربارۀ اعلام منشأ چینی ومغولی برای تقویم تورکی بهتراست ماجرا را از فرهنگ لغت«عمید» پی بگیریم : د

در برابر واژۀ «سیچقان ئیل» آقای عمید چنین آورده است(حرف «ت» بعد از واژه­ها نماد تورکی بودن کلمه در این فرهنگ لغت می­باشد): س

س«سیچقان­ئیل- ت. سال موش در اصطلاح ترکی ، منجّمین ترکستان در سابق یک دور نجومی ترتیب داده­اند که آن را دور اثنی عشری می­گویند و عبارت از دوازده سال است و هر سال را باسم جانوری نامیده­اند. ابتدای آن سیچقان ئیل است بعد اود ئیل، بارس ئیل، توشقان ئیل ، لوی ­ئیل، ئیلان ئیل ، یونت ئیل، قوی ئیل، پیچی ­ئیل، تخاقوی­ ئیل ، ایت­ایل، تنگوز ئیل. » ک

کلمۀ « ئیل » دراین توضیحات، همان « ایل» به معنی سال است که کاربرد آن در زبان امروزی تورکی آذربایجانی بر همگان مبرهن است و اسامی حیوانات هم اززبان تورکی باستانی است که امروزه اغلب در تورکی شرقی یعنی گروه زبانهای سرزمین ماوراءالنهر(آسیای میانه) واقع در شرق دریای خزر به کارمی­روند مثلاً« سیچان» به معنی موش را«سیچقان» می­گویند و «بارس» همان« پارس» به معنی یوزپلنگ است که امروزه در ترکیه کاربرد دارد یا ت« توشقان» همان «دووشان» به معنی خرگوش است؛« ئیلان» یا« ایلان» به معنی مار است و «تخاقوی» همان ت«تویوق» به معنی مرغ است. «پیچی» یعنی میمون ؛ و« تنگوز» هم که همان« دونقوز» است ، به معنی خوک می­باشد. چ

چنانچه جناب آقای عمید هم در فرهنگ لغتشان اشاره کرده­اند، تدوین تقویم تورکی کار منجّمین تورکستان است نه چین و مغول!ا

ادّعای آغاز رواج این تقویم در ایران به زمان حملۀ مغول هم ناشی از اصرار همیشگی نظریّه­پردازان شووینیزم فارس به انکار وجود عنصر تورک از زمانهای دور در خاکی است که امروزه کشور ایران نامیده می­شود؛ یعنی با این کار وجود تقویم تورکی درایران و کاربرد آن در دستگاه حکومت در دوره­ای از تاریخ را نه ناشی از وجود ملّت تورک و باورهای ملّی آنان بلکه کار حکومت مغولها در ایران قلمداد می­کنند. ب

به هر حال بعد از پخش گزارش مزبور از شبکۀ خبر ، می­شد حدس زد که اقداماتی عملی در آینده­ای نه چندان دور برای محو کامل تقویم تورکی صورت بگیرد که در تقویمهای سال 85 تا حدّی و در تقویمهای سال 86 به طور کامل خود را نشان داد و امسال حتّی یک تقویم نبود که بنویسد «سال خوک» امّا مردم ما هنوز مثل نیاکانشان این تقویم دوره­ای را سینه به سینه نقل می­کنند و یادگار اجداد دانشمندشان یعنی منجّمان تورک را به فرزندانشان هدیه می­کنند و البته قدرت این را هم دارند که روزی هر کسی همسایه­اش و اعضای خانواده­اش را بیدار کند و روزی که سخن آگاهان جامعه به گوش همگان برسد و عامّۀ مردم ما بیدار شوند ، فرهنگ تورکی و از جمله تقویم تورکی نه تنها بر خلاف گمان دشمنان تاریخیمان «محو» نخواهد شد ،بلکه دوباره« رسمی» خواهد شد و تا ابد ماندگار خواهد بود. ب

به امید آن روز

علی آرار

—————————–

ریشه های زبان تورکی--حسن زنگیمارلئ

زبان ترکی که زبان عمومي ملتهاي ترک زبان ميباشدبه لحاظ کثرت متکلمين آن درجهان درجايگاه سوم قرار ميگيرد.ابزارگرامري زبان ترکي چنان منظم و قانونمندوکامل ميباشدکه اين تصوررابه ذهن متبادرمينمايدکه شايدبنا به رهنمودیک فرهنگستان،ازسوي زبانشناسان خبره ساخته وپرداخته جهت استفاده ارائه شده باشد.

زمانيکه ما زبان ترکي رابادقت وموشکافي میکنیم ،با معجزه اي روبرو ميشويم که خرد انساني درعرصهٍ زبان از خودنشان داده است. حال ببينيم جايگاه امروزي زبان زيبا ومکمل ترکی که ازسوي آگاهان اروپایی اينگونه مورد ارزيابي قرارگرفته کجاست و درميان کدام يک از گروه زبانهاي خويشاوند قرارميگيرد؟ امروزه درعلم زبانشناسي کليهٍ زبانهاي شناخته شدهٍ دنيا،يعني اعم اززبانهایی که اکنون بدانهاتکلم ميشودونيززبانهایی که تعلق به سده ها و هزاره هاي پيشين داشته اما ازطريق کتيبه ها و ديگراسناد پايا به روزگاران ما رسيده است درسه گروه اساسي خويشاوندزيرين قرار ميگيرد.

جايگاه زبان ترکي درگروه زبانهاي التصاقي قرارداشته، بازبان سومري اولين زبان مدني شناخته شدهٍ دنياخويشاوند ميباشد. اين زبان از پنج هزارسال پيش به اينسوازطريق نگاشته شدن به خط ميخي که خود ايجادگرآن بوده اند ازنابودي نجات يافته و به روزگاران ما رسيده است. قرارگرفتن زبانهاي سومري و ترکي در يک گروه زباني واقعيت بي چون وچرا ییست. اماعلاوه بردانشمنداني چون فريتس هوممل، ن. پوپه، دربين سومرشناسان ديگرسومرشناسان آ.زاکار، س. اولژاس در پيوند نزديک زبان ترکي وسومري پاي ميفشارند وبعضا نيز زبان سومري وايلامي راپروتوترک (پيش ترک) مينامند. آشنایی با واقعيتهاي فوق الذکر براي ماجاي هيچگونه ابهام و تعجبي نخواهد گذاشت که چرا زبانشناسان ومحققين اروپایی ازکمال، زيبایی زبان ترکي چنان ارزيابي ستايشگرانه اي ارائه ميدهند. اما پرواضح است که معماران اين بناي شگفت انگيز معنوي کساني جز نياکان فرزانه مان نميباشند. زبان ترکي که زيبایی و کمال آن زبان زد خبرگان ميباشد، با سفارش هيچ آکادمي و باخلاقيت هيچ آکادميکي بوجود نيامده است. حتي اگرچنين امري نيزممکن فرض شود، آکادميکهاي آن کساني جزخود ترکها و نميتواند باشد. زبان ترکي طي هزاران سال د ر آکادمي بيکران ملتهاي ترک زبان ساخته و پرداخته شده، محصول و عصارهٍ نبوغ و خلاقيت نسلهاي بيشمار ميباشد که بمثابه پرارج ترين ومقدس ترين ميراث بدست ما سپرده شده است. برماست که شايستهٍ چنين ميراث پاکي باشيم وآنرا چون مردمک چشمانمان حفظ نموده برغنا وزيباییش بيافزاییم. زبان سومري همانگونه که دربالا اشاره کرديم، از بين زبانهایی که ما ميشناسيم چه به لحاظ گرامري و چه به لحاظ همساني واژگان به زبان ترکي بسيار نزديکتر ميباشد. حالت گرامري در زبانهاي ترکي و سومري تقريبا عين هم بوده و شباهتي به گرامر فارسي ندارد. زيرا درزبان فارسي وظيفهٍ  پسوندهاي ترکي سومري راحروف اضافه انجام ميدهد. اگراين مقايسه راباديگر زبانهاي هند و اروپایی چون آلماني انگليسي و،روسي نيز انجام دهيم دقيقا همين نتيجه راخواهيم گرفت علاوه بر شباهتهاي گرامري تعداد زيادي لغات مشترک نيز بين زبانهاي ترکي وسومري وجوددارد. به مثالهاي زيرتوجه فرمایید.

فارسی: مادر- پدر – زانو – یزدان – روستا

تورکی: آنا – آتا – دیز – تانری – اوبا

سومری: آننه – دده – دیو – تانگری – اوبه

نمونهٍ لغات فوق راميتوان به چندين براب ررساند. دراين پروسهٍ تاريخي، زبان و فرهنگ وازجمله باورهاي ديني اقوام سامي به شدت و بطورعميقي تحت تاٍثيرآن قوم متمدن غيرسامي قرارميگيرد. درنتيجه تعدادبيشماري لغات سومري از طريق تکستهاي ديني، ادبي وتجاري وارد زبان اقوام سامي،ازجمله زبان عربي ميگردد. مثلا کلمهٍ (اوزو)درزبان سومري به معني(عضو) در زبان عربي ميباشد. پر واضح است که اصل اين کلمه سومري بوده بعدها وارد زبان عربي گشته به اشکال معرب چون عضو، اعضا،عضويت وغيره بکار برده شده است. همچنين کلمهٍ  قاز(غاز) درزبان سومري درمعاني شکستن، خرد کردن، کشتن آمده است. اين کلمه نيزتقريبا درهمان معاني به اشکال غزوه، غازي ،غزوات بکارميرود. در ترکي نيزکلماتي چون قازماق، قازاماق، قاز و… خيلي نزديک به معاني فوق متداول ميباشد. محقق اروبایی (س. چوکه) درکتاب خود بنام عناصرسومري و اورال آلتایی درزبان اسلاوي قديم دررابطه با کلمهٍ  مزد تصريح ميکند که کلمهٍ مزد هم درزبانهاي ترک يتا ميتاري، هم فارسي متداول باشد. اما ازآنجایی که اين کلمه در زبان سومري نيز وجود دارد، اصل آن نميتواند يک کلمهٍ فارسي باشد ظاهرا معادل اين کلمه در فارسي پاداش ميباشد. ازاينگونه کلمات مثالهاي زيادي ميتوان آورد کلمهٍ ايلامي“تپی”که به معناي دبير و محرراست، بروشني منشاٍ واژهٍ دبير را در زبان فارسي آشکار ميسازد.

با توجه به اينکه خط ايلامي لااقل بيش از ۱۵۰۰سال قبل از خط پارسي باستاني اختراع شده است، نميتوان دربارهٍ منشاٍ ايلامي اين کلمه که دراسناد هزارهٍ دوم پيش ازميلاد آمده است ترديد داشت. اضافه کنيم که خط ايلامي اختراع خود آن قوم بوده است. ولي اقوام  ايراني به تصريح“ پورداود”خودهرگز خط مستقلي نداشته وآنرا از اقوام غير ايراني و ديگر اقوام بعاريت گرفته اند ، مثلا خط پارسي باستان را از بابليان اقتباس نموده اند که آنان نيزاز شومريان(سومريان) به ارث برده اند. خط پهلوي از اقوام سامي برخاسته و خط کنوني نيز از اعراب مسلمان اخذ شده است. ثانيا اقوام ترک که ساکنين اصلي ترکستان (توران) وسيبري جنوبي بوده اند قوم سومر نيز ازاين مناطق به بين النهرين کوچيده است به گواه تاريخ از حدود ۳هزار سال پيش به اينسودرسرنوشت بخش عظيمي از جامعهٍ  بشري نقش تعيين کننده اي ايفا نموده اند. آنان در پهنه اي بيکران که ازشرق تا تبت وکره،ازغرب تا روم ومصررا دربرميگرفت، با اقوام مختلفي درتماس وترکيب وجوشش دائمي بوده اند. پرواضح است که نتيجهٍ طبيعي اين وضع تاثير متقابل در کليه عرصه هاي مادي و معنوي حيات انساني،ازجمله درزمينهٍ زبان وادبيات خواهد بود وجود تعداد زيادي لغات ترکي درزبانهایی چون چيني،هندي،اردویی، روسي، فارسي،عربي ،آلماني و متقابلا از عنوان واژه هاي ترکي- مغولي دراين زبانها درلهجه هاي مختلف زبان ترکي ،دليل روشني بر اين امرميباشد.

نخستين داستان حماسي دنيا داستان معروف“ گيلغاميش ”ميباشد. همانگونه که دربالا اشاره کرديم سومريان به احتمال قريب به يقين از ترکستان به بين النهرين کوچيده اند و زبانشان نيز با زبان ترکي چه به لحاظ همساني واژگان و چه به لحاظ مشخصات گرامري پيوند خويشاوندي دارد. درچنين صورتي قاعدتابايد بين داستانهاي سومري و افسانه هاي ملي ترکي نيز شباهتهاي معني داري موجود باشد. سعي ميکنيم دراين مختصر به برخي از اين نوع شباهتها اشاره کنيم. نخست با مضمون اين داستان که به تبعيت از ۱۲ماه سال از ۱۲بخش تشکيل شده است، آشنا ميشويم. گيلغاميش قهرمان بي همتاي شهر“ اوروک” بود بدون اجازهٍ وي نه فرزندان ازآن پدرانشان بودونه زيبارويان به وصال دلدادگانشان مي رسيدند. ساکنين شهر اوروک نزد خدايان به گلايه ميروند و از آنان ميخواهند تا پهلواني رزمجو که ياراي ايستادگي د ربرابر گيلغاميش داشته باشد بيافرينند. خداي آسمان“ آنو” قهرماني همانندگيلغاميش بنام انگيدو (ان- گيدو) آفريده به نبرد وي ميفرستد. انگيدو زندگي خود را در اعماق جنگلها و درميان حيوانات وحشي آغاز ميکند. نخست باگيلغاميش وارد نبرد ميشوداما سرانجام گيلغاميش براوچيره ميشود. ازآن پس آندو با يکديگرازدردوستي درآمده به مبارزهٍ مشترک عليه حيوانات وحشي مي پردازند. دريکي ازروزها جهت نبردباديوي بنام هومبابا که درميان جنگل سدرزندگي ميکردعازم ميشوند.به محض ورودبه جنگل بانگهبان هومبابا روبروگشته او را ازپاي درميآورند.پس ازآن انگيدو بيمارشده ۱۲روزبه حالت اغما مي افتد.او از لحظه اي که حالش رو به بهبودي ميرود،سعي ميکندتاگيلغاميش را ازادامهٍ اين نبردمنصرف نمايداما موفق نميشودبين آن دو ازيکسو و ديو از سوي ديگرنبرد هولناکي در ميگيردو سرانجام آنان برديو غالب آمده سرش را ازتن جداميکنند. پس ازآن انگيدو بيمارميشود و ديري نپاییده مي ميرد. با مرگ انگيدوغم وتاٍثرعميقي برتن وجان گيلغاميش چنگ مياندازد. از آگاهي براينکه خود وي نيز روزي همانندهمرزمش دارفاني راوداع خواهد گفت،به وهم و انديشهٍ دردناکي گرفتار آمده آرامش خود را از دست ميدهد. او از خدايان تمنا ميکند که براي مدت محدودي به روح انگيدو اجازه بدهند تا به روي زمين بيايد خدايان اين خواهش وي را مورداجابت قرار ميدهند. گيلغاميش با روح انگيدو ملاقات کرده،از او در رابطه با دنياي زيرين، دوزخ و حال و وضع ارواح مردگان درآنجا سئـوالات متعددي ميکند از جوابهایی که ميگيرد لرزه براندامش مي افتد از آن پس گيلغاميش با آماج رهایی ازمرگ ويافتن رازحيات جاودان ،سيروسياحتي دراز وپرماجرایی را درپيش ميگيرد. سرانجام از کسي بنام “اوتاناپيشتيم”مي آموزدکه رازحيات جاودان در گياهيست که درته فلان درياچه روییده است. گيلغاميش پس از بدست آوردن گياه راهي سرزمين خويش ميشود. او دربين راه درکنار برکه اي اطراق ميکند و براي شستن بدن خود وارد آب ميشود. دراين اثنا ناگهان ماري بسوي گياه حمله برده آنرا مي بلعد بدين ترتيب مار زندگي جاودان مي يابدو گيلغاميش خسته ودرمانده با باري ازغم واندوه به شهر اوروک بازميگردد. خدايان به گيلغاميش يادآوري ميکنند که حيات جاودان تنها در انحصارآنان بوده، مرگ و فنا نيز سرنوشت گريز ناپذير انسانها ميباشد. لذا آنان بايد با دريافتن زيباییهاي حيات فاني،باعيش ونوش وباعشق به زن وفرزند زندگي در اين جهان راشيرين و دلپذير نمايند.

اکنون اين داستان سومري را با ميتولوژي خلقهاي ترک زبان مقايسه مي کنيم داستان گيلغاميش و افسانه هاي ترکمن همانگونه که مشاهده ميکنيم، اساس داستان حول مسئلهٍ مرگ و زندگي ميچرخد. درآن، جدال جدال دائمي بين انسان و حيوانات وحشي، انسان و ديو به تصويرکشيده ميشود. اين ويژگي يادآور داستانهاي شرقي بوده، بويژه باافسانهٍ ترکمني آق پاميٍق قرابت زيادي دارد. دراين افسانه نيزدخترشجاع بنام آق پاميق، پس از آنکه هفت برادرشکارچي اش پس ازيک مبارزهٍ بدست ديوان کشته ميشود،براي يافتن رازحيات جاودانه وبخشيدن زندگي دوباره به برادرانش،سيروسياحت متهورانه اي را آغازميکند.او سرانجام با رهنمود پيرزن خردمندي آنرا در ترکيب شير شترافسانه اي يافته،از طريق پاشيدن آن بر روي استخوانهاي برادرانش به آنان حيات دوباره ميبخشد. آنچه دراين افسانهٍ ترکمني بويژه برجسته ومعني داربه چشم ميخوردبرجستگي نقش زن درآن ميباشد اين ويژگي شامل ميتولوژي ديگرملتهاي ترک زبان نيز ميباشد. به احتمال قوي ميتوان گفت که ريشهٍ افسانه به دوران مادرشاهي ميرسد. اين دوران به تصريح مورخين و باستانشناسان،درترکمنستان به ۴۰۰۰ سال پيش از ميلادمسيح مربوطميباشد. مساٍلهٍ مبارزه بين انسان وحيوانات وحشي و همچنين ديو و انسان نيزآن گونه که درداستان گيلغاميش ميبينيم تار و پود تمامي قصه هاي ترکمني را تشکيل ميدهد. گيلغاميش وکوراوغلو شخصيتي که سومرولوگهابادرنظر گرفتن واريانتهاي گوناگون اين داستان براي گيلغاميش تصويرمي نمايند، به لحاظ خوي و خصلت، کردار و رفتار با شخصيت افسانه اي کوراوغلو قهرمان حماسي ملتهاي ترک زبان تقريبا همانند ميباشد. حتي عمرگيلغاميش نيزمانند کوراوغلو ۱۲۰سال ذکر رديده است. رابطهٍ گيلغاميش بادنياي زيرزمين و ارواح مردگا ن، با واريانت ترکمني اين داستان همخواني دارد. زيرا دراين واريانت نام کور اوغلو نيز گور اوغلي فرزند گور بوده از درون گوري تاريک پا به عرصهٍ جهان روشن ميگذارد. داستانهاي گيلغاميش و دده قورقوت هردوبه تبعيت از ۱۲ ماه سال از ۱۲ بخش تشکيل شده است. از سوي ديگرمبارزهٍ گيلغاميش با فرستادهٍ خدايان يعني انگيدو، يادآور مبارزهٍ“ تپه گؤز»با عزراییل درداستان دده قورقوت ميباشد. گيلغاميش باگاوي که ازسوي خداي آسمان “آنو”فرستاده شده بوددرآويخته آنرا ازپاي درمي آورد. درداستان دده قورقوت نيز “بوغاچ” پسردرسه قيرآت” نيز به مدت چهل روزبدور. ازهرگونه نور و روشنایی در زيرزمين بسر میبرد خان با مبارزه و کشتن گاو سرکش بايندرخان نام و نشان مي يابد به نظرمحققين ريشهٍ داستانهایی چون“اوغوزنامه”“دده قورقوت”و“کوراوغلو”به هزاران سال پيش ميرسدکه طي قرون واعصار متمادي سينه به سينه گشته وبعدها يعني درطول هزارهٍ اخير نوشته شده است. ما صحت نطرات فوق رااز مسائل و موضوعاتي که در داستانها طرح ميشود ،از وجود بقياي باورهاي بسيار قديمي مان ودرمجموع از فضاي حاکم بر آنهاميتوانيم به سادگي ببينيم. داستان گيلغاميش نيز چنين مسيرتکاملي را گذرانده است. يعني اصل اين داستان که سومري ميباشد ، بعدها توسط اقوام سامي بازسازي و بر حجم آن افزوده شده است حتي تعدادي از نامهاي سومري قهرمانان داستان نيز جاي خود به نامهاي سامي داده است مثلانام-آننا الهٍ زيبایی سومريان درواريانت سامي داستان“ايشتار”ميشود.

ما درموارد ديگرمثلا در مقايسهٍ“داستان نوح”بجا مانده ازکتيبه هاي سومري با واريانت همين داستان درميتولوژي ترکهاي آلتایی که هنوزهم با آیین هاي شاماني خود زندگي ميکنند نيز مشاهده ميکنيم علاوه بر موارد فوق الذک، بين نام شهرها و انسانهایی که درمتون سومري قيدگرديده است بانام شهرهاي باستاني ترکمنستان وهمچنين نامهاي اصيل ترکمني نيزهمساني هاي شگفت انگيز و پر معني به چشم ميخورد. بعنوان مثال نام خداي آسمان در نزدسومريان وهمچنين بزرگترين پرستشگاه شهر اوروک“آنو”با نام شهرباستاني“اٍنو”در۱۴کيلوم تري آشغابات”پايتخت جمهوري ترکمنستان واقع شده است، همسان ميباشد. درعين حال تمدني که ازسوي باستانشناسان در همين محل تثبيت گرديده و قدمت آن به هشت هزا رسال ميرسد نيزدر بين مورخين دنيا با نام تمدن «اٍنو» شناخته ميشود. نام شهرهاي اور”و“ ا وروک سومري نيزبا نام شهرهاي“اورگنچ(ترکمنستان) و اورميه (آذربايجان) به احتمال قوي با هم رابطه دارند. کلمهٍ “اور،اورو در زبان سومري به معني شهر وکلمهٍ “ اوروغ ”درزبان ترکمني به معني گروه خويشاوند ، قوم و طايفه ميباشد. از آنجاییکه به تصريح باستانشناسان ومورخين اولين روستاها ازاسکان گروههاي خويشاوند يعني “اوروغ” پديدآمده اند ميتوان تصور کر دکه کلمات “اور، اورو» و“اوروغ” همريشه باشند. دررابطه با نامهاي انسان آنچه توجهٍ مارا شديدا بخود جلب میکنداين بود که هم در زبان سومري وهم در زبان ترکمني کلمهٍ “آننا ”با ترکيب با کلمات ديگربعنوان نامهاي مردانه وزنانه فراوان بچشم ميخورد مثلاهمانگونه که دربالاديديم“اين-آننا” نام الهٍ زيبایی سومريان بود. نام يکي ديگراز زن خدايان سومري نيز“آننا-تو”ميباشد. از نامهاي بسيارمتداول زنانهٍ ترکمني چون آننا گول ،آننا گوزل، آننا بي بي … ميتوان نام برد. کلمهٍ آننا درزبان سومري به معني خداو خداي آسمان ميآيد. درزبان ترکمني نيزاين کلمه همين معني راميرساند. مثلا روزجمعه به ترکمني آننا گوني” يعني روز» آننا” ميباشد. همانگونه که ميدانيم دراديان رسمي خداپس از آنکه شش روز از کارآفرينش جهان فارغ ميشود،روزهفتم رابه آسايش مي گذراند و بهمين جهت نيزبعنوان روزخدا از تقدس خاصي برخوردارميباشد. نتيجتا آننا گوني معادل روزخدابوده وکلمهٍ “آننا”  درمفهوم خدا ميآيد. ازسويديگرهمانگونه که دربالا اشاره کرديم سومرشناسان متفق القولندکه فرهنگ و زبان اقوام سامي و از جمله باورهاي ديني آنان چون موسويت ومسيحيت وحتي اسلاميت به شدت تحت تاٍثير تمدن سومريان بوده است. لذا ميتوان فرض کردکه نامهاي آننا”“هاننا” دربين مسيحيان بايد از طريق دين وارد زبان آنان شده باشد. يکي ازالقاب گيلغاميش اين کلمهٍ مرکب در زبان“ قولي-آننا ” نيزهمسان يکي از نامهاي متداول ترکمني يعني“آننا قولي” ميباشد. معني سومري “همنشين خدا، دوستدارخدا” ميباشد. کلمهٍ مرکب“آنناقولي” نيزدر زبان ترکمني، باتوضيحات فوق مفهوم بنده و دوست خدا را ميرساندومعادل ديگرنامهاي ترکي چون تانگري قولي (تانري قولي) ، خداي قولي الله قولي ميباشد. همچنين نام “آننا بردي” (آننا وردي) معادل خداي بردي (خدا وردي) ويا الله بردي (اللهوردي) به معني“خداداد ميباشد. تعداد اينگونه نامهاي مشترک بين زبانهاي سومري و ترکي اندک نيست

حسن زنگیمارلئ

اکتشاف بسیار مهم باستان شناسی: تاریخ تورکها از نو نوشته می شود---

اکتشاف بسیار مهم باستان شناسی: تاریخ تورکها از نو نوشته می شود

در ایالت مرکزی تورکستان شرقی شاآنشی چین، در یکصد کیلومتری مرکز ایالت هرم های تورک وجود دارند که حاوی گنجینه ای بسیار مهم از باستان شناسی و تاریخ تورک هاست

در ایالت مرکزی تورکستان شرقی شاآنشی چین و در حدود یکصد کیلومتری شهر شیان -مرکز آن ایالت- هرم (پیرامیدهایی) وجود دارند که هرم های تورک یا هرم های سپید نامیده می شوند.

کلش، یکی از محققان تاریخ و باستان شناسی است که از این هرم ها بازدید کرده است و اعتقاد دارد این هرمها از دیدگاه باستان شناسی تورکها اهمیت بسیاری دارد و از نظر باستان شناسی جهانی به قدری مهم است که می تواند بسیاری از فرضیات اولیه را زیر و رو کند.

وی با اشاره به اینکه پیش از این نیز محققان و پژوهشگرانی از این المانهای باستانی بازدید کرده اند اما به آنها اجازه عکاسی داده نشده است اضافه کرد: «تصاویر این محوطه باستانی برای اولین بار است که منتشر می گردد.»

این محقق باستان شناسی که با یک تور لیدر کهنسال چینی از این محوطه بازدید کرده است از وجود سمبلها، مجسمه ها و نقاشی هایی خبر داد که به احتمال فراوان متعلق به تورک های باستان است.

مقامات چنینی بر این باورند که «در زمانهای دور اویغورها با گرفتن دستمزد به عنوان سرباز برای چینیان خدمت می کرده اند و سمبلها و نقش و نگاره های موجود نیز یادگار آن دوران بوده است و توسط آنان ساخته شده است.»

در نزدیکی «هرم های تورک»، غاری طبیعی وجود دارد که بعد از حدود ٤۰-٥۰ متر پیاده روی در فضای تاریک آن، یک ورودی با سه کانال وجود دارد. در این بخش یک دهلیز عمودی به عمق حدود ۷-۸ متر وجود دارد و هنگامی که این مسافت طی می شود یک محیط باز و وسیع آشکار می گردد که در واقع محوطه داخلی «هرم های تورک» است.

محقق باستان شناسی در این باره گفت: «هرم فوق در محیطی طبیعی ساخته شده است و در آن قبرکندهایی وجود دارد.»

در یکی از این قبرکندها یک مومیایی به طول دو متر موجود است که در روی سر آن که به صخره ای متصل است نشانه های ماه و ستاره و سر گرگ وجود دارند. سر یک مجسمه به عظمت سه متر نیز در این محوطه وجود دارد که احتمالا از جنس سنگ گرانیت است.

در بالای این مجسمه المانهایی وجود دارند که شبیه شاخ می باشند و در وسط سر نیز علامت ماه و ستاره خودنمایی می کند.

در کنار این سردیس مجسمه یک زن که نوزادی را در بغل گرفته است و یک مومیایی به چشم می خورد.

مومیایی کنار مجسمه زن متعلق به یک مرد است و به گفته چینی ها تا ۳۰ سال قبل چهره وی به طور کامل معلوم بوده است و حتی نشانه های چکمه های این مومیایی نیز به چشم می خورده است اما بعدها برخی از روستاییان چینی تکه هایی از این مومیایی را بریده اند.

به گفته راهنمای چینی محققان باستان شناسی، سردیس عظیم سه متری سمبلی از اوغوزخان است.

راهنمای چینی همچنین از وجود هزاران نقش و دیوارکند در طبقه تحتانی این هرم سخن گفته و به وجود یک مومیایی کاملا سالم در آن طبقه اشاره داشته است اما اجازه بازدید از آن طبقه به گروه داده نشده است.

تحقیقات و عکاسی در این هرم ممنوع اعلام شده است.

پیش از این محققان باستان شناسی آلمانی برخی تحقیقات مختلف را درباره هرم های ترک به عمل آورده اند اما به آنها اجازه عکاسی از این محوطه باستانی داده نشده است.

درباره چگونگی کشف «هرم های تورک» ادعاهای زیادی وجود دارد. یکی از این ادعاها از رؤیت هرم توسط جیمز گوسمن خلبان آمریکایی در خلال جنگ جهانی دوم حکایت دارد. گوسمن در آن برهه از هندوستان به طرف چین پرواز کرده بود.

به دنبال گوسمن، هاردویگ هاسدورف «Hartwig HausDorf» محقق و نویسنده آلمانی به دنبال این موضوع برای تحقیقات به منطقه می آید و اشیاء زیادی را از این هرم جمع آوری می کند.

به اعتقاد هاسدورف، هرمهای فوق به دوره پروتو تورکها تعلق دارد و درون آن نوشته ها و مومیایی های مختلفی وجود دارند.

در این منطقه حدود یکصد هرم وجود دارد.

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2010/04/09/%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%88/

تمدن کوشانی ها و میراث فرهنگی و تاریخی ما------خادم حسین فائز/گون تورک

سلسله کوشان شاهان بزرگ که امروز تاریخ درخشان آن توجه حلقه های روشنفکر جهان و حلقه های فرهنگ دوست و ادب پرور را بخود جلب کرده است که درزوایای تاریخ جهان بالاخص قارهً آسیا چون مشعل فروزان در تاریخ و فرهنگ این مرز وبوم شگوفائی و درخشش داشته است.

در قرن اول میلادی، قبایل صحراگرد یوئه چی که از جانب شمال وارد باکتریا شده بودند یونانی ‌ ها را تارومار کرده، باکتریا را تصرف نمودند و سلسلهٔ کوشان را بنا نهادند. کوشانی‌ ها که تجربهٔ حکومت نداشتند، امپراتوری خویش را بر ویرانه‌ های امپرتوری یونانی بنا نهاده و دوباره سکه‌ های یونانی و حتی الفبای یونانی را متداول ساختند. کوشانیها تا اواسط فرن اول میلادی شهرهای کابل و قندهار را نیز تسخیر کرده و امپراطوری خویش را وسعت بخشیدند.

در این دوران دین بودایی نیز توسط آشوکا به این سرزمین وارد شد. در دوران حکمرانی کانیشکا، مبلغان آئین بودایی از طریق آسیای مرکزی به چین سفر نموده و در پخش و اشاعهٔ این آیین تلاشهای زیادی کردند. دورهٔ کوشانی‌ ها را می‌ توان دورهٔ تمدن جدیدی برای افغانستان محسوب کرد. این خاندان در پیکرتراشی پیشرفت‌ های بسیاری کرد و بت‌ های ۳۵ و ۵۳ متری بامیان، که در اوایل قرن اول میلا دی کوشانی ها به قدرت رسید ند وبامیان مر کز دین بودایی را پیدا نمود. کا ر اعمار بودای 35 متری با معا بد و سموچ های اطراف آن در اوا خر قرن اول در عصر کنیشکا آ غاز و تا قرن دوم میلا دی دوام کرد وسا ختمان بودای 53متری مجتمع پیکره های بزرگ و کو چک معا بد استوپه ها سموچ ها و آ بدات دیگر چند قرن را احتوا کرده است. در این دوره بامیان حیثیت مرکز د ین بودائی را پیدا کرده اند، توسط طالبان نابود شدند از یادگارهای همین دوره بودند. خاندان کوشان در حوالی سال ۲۲۰ میلادی، زمانی که خاندانهای کوچکی اینجا و آنجا سر بلند کرده و برخی از نقاط را تصرف نمودند منقرض گشت. انقراض خاندان کوشانی پایان یک عصر یا دوره شکوفایی فرهنگی و هنری بود که دیگر هیچگاه در افغانستان تکرار نشد.

امپراطوري مقتدر کوشانيها بين سالهاي تا ميلادي مدنيت بزرگي در هزارستان بنياد نهاد کوشاني ها را به نام اقوام يوچي مي نامند که يکي از شرقي ترين قبايل نيرومند تورک و مغل از شاخه ء کميستي يا سيتي است.

در دوران کوشاني ها تمدن آسياي ميانه به اوج خود میرسد. کد فيزس، بنيانگذار سلسلهء کوشانيها و بعد پسرش ويما کدفيزس در سالهاي 90 ميلادي امپراطوري وسيعي را به وجود آوردند. دومين خاندان کوشاني ها که بنياد گذار آن کنيشکاي کبير است، از قبيلهء کوشان، از جملهء اقوام تورک و مغل ويکي از قبايل مهمي تشکيل دهندهءاجداد هزاره ها در تاريخ شرق مي باشد .

بعد از انقراض امپراطوري کوشاني ها ، بين سالهاي 425 و 566 ميلادي ، امپراطوري سوارکاران و تير اندازان «زاولي» يعني سلسلهء شاهان زاولي يا هياطله ، قد مي افرازند. قبايل دلير زاولي هزاره ، که بخش از اجداد هزاره ها اند ، مانند برادران کوشاني شان از اقوام و قبايل سيتي يا کميستي هستند که هم اکنون هزاره هاي زاولي در جنوب غرب هزارستان در ارزگان ، مالستان ، جاغوري ، حدود اجرستان ، در حوالي کابل و غزنه به نام مشخص هزاره ء زاولي زندگي مي نمايند .

زاول يا زاولستان که فعلاً به نام ولايت زابل در غرب ولايت غزني ، قرار دارد ، زماني مرکز حکمروايي زاولشاه مقتدر ترين شاه ء سلسله ء زاولي در حدود قرن 5 ميلادي بود. اکثريت قبايل زاولي توسط عبد الرحمن، اين مستبد خون آشام ، از بين رفتند و تعداد کثيري از اين قبايل ، مانند سياه پوستان افريقا ، در بازارهاي برده فروشي ، تا ايالت پنجاب و مهارا اتراي هندوستان ، به فروش رفتند .

هيوان تسنگ راهب وزاير چيني در عصر شاهان زاولي در برگشت از هندوستان در ماه جون سال 644ميلادي چنين مي نويسد :

تمام مردم زاول معبد سوناگر را پرستش مي کنند و هر سال اشراف و شهزادگان در جشن آن ،طلا ، نقره ، اسپ ، گوسفند و اجناس گرانبها به پاي آن نثار مي نمايند و احدي جرأت تصاحب آنها را ندارد او ، حدود زاول را 2500 لي ، يعني معادل 700 ميل مي نویسد.

ذكركوشانيان درفرهنگ وادبيات حماسي دري يكي ازمتون حماسي معروف زبان وادب دري همانا، شاهنامه فردوسي ميباشد كه از پهلواناني چون كاموس كشاني ، اشكبوس كشاني وامثال آن ياد كرده است درنبردهائيكه ميان تورانيان و آريائيان بوقوع مي آيد دربرابر پهلواناني چون رستم و گودرز وامثال آن ، افراسياب قراردارد كه ازخاقان چين وكاموس كشاني وغيره ياري مي طلبد .

كاموس كشاني دلاوريست كه ازسرزمين كـوشاني به مـدد خاقان چـين به آريانا مي آيد . فـردوسي اورا چنين مي شناساند :

دلاور چـو كامـوس شمشيـر زن

كه چشمش نديدست هرگـز شكن

همـه كـارهـاي شـگـرف آورد

چـو خشم آورد بـاد وبـرف آورد

چـوخشنـود بـاشـد بهار آردت

گــل وسنـبل جـــويـبــارآردت (1)

هيوان تسنگ در سال 630 ميلادي در باره ء هزارستان مي نو يسد :

در اين ناحيه مردمي سکونت دارند که داراي زبان متفاوت و قيافه ء چيني هستند او اين ناحيه را هوساله مي نامد که به نام هزاره نزديک است .

آقاي عبدالحي حبيبي مورخ نامدار کشور در بارهء لفظ هزاره ميگويد که اين کلمه ريشهء تاريخي دارد واز هوساله مشتق شده است .

مرحوم صديق فرهنگ، نويسندهء اثر تاريخي افغانستان در پنج قرن اخير به اين نتيجه مي رسد که : « نه تنها خوارزم شاهيان ، بلکه سلاطين غوري نيز مربوط به نژاد هزاره مي باشند »

از لحاظ تاريخی، هزاره ها خود را ميراث دار حكومت ها و امپراتوری های بزرگی مي دانند كه سهم تابناك و تعيين كننده ا ی در شكل گيری و رونق فرهنگ و تمدن منطقه داشته اند. احيای اين هويت تاريخی در نهاد اجتماعي هزاره ها به يك «رؤيای تاريخی» تبديل شده است. شهر باستانی باميان که در قسمت شمال و شمالشر ق هزارستان و در آ غوش شا خه های جنو بی هندوکش و شمال کوه بابا در ار تفاع تقر یبآ سه هزار متر موقعیت دارد و در بنداهش به نام بامیکان ودر قرن پنجم قبل از میلاد به نام فان یانگ و در 632 میلا دی فان ین نا یاد شده است، آثار فرهنگی و تمدنی اين شهر، به خصوص تند يس های با شكوه بودا، يكی از عوامل مهمی بوده كه اين خود آگاهی تاريخی هزاره ها را زنده نگهداشته است. در كنار اين عامل تاريخی، ساختار اجتماعی چند قومي افغانستان و حكومت های تماماً قومی اين كشور و تفاوت های اتنيكی، مذهبی و فرهنگي هزاره ها با ساير اقوام نيز سبب شده است تا گرايش استقلال خواهانهء سياسی در ميان هزاره ها عمق و شدت بيشتری بيابد.هويت مستقل اجتماعی، مذهبی و تاريخي هزاره ها، حركت هاي سياسي آنها را نيز به سمت ايجاد حكومت های خود گردان كشانده است .

بوديسم در قرن سوم پيش از ميلاد توسط راهبان بودائی به نواحی جنوب كوه های هندوكش عرضه شده بود. با توجه به سكه های قديمی پيدا شده در باميان ، نقاشيهای روی ديوار های معبد و اطراف تنديس های بودآ ، نقاشی های به جا مانده از زمان آخرين شاهان كوشانی و همچنين شكل فزيكی تنديس ها ، ميتوان چنين نتيجه گرفت كه ساكنان اين منطقه تا حدود 2300 سال پيش دارای همان تركيب فيزيكی صورت بوده اند كه هزاره های امروز هستند. بدين ترتيب چهرهء مغولی ساكنان هزارهء افغانستان شمالی را مدت ها پيش از حمله چنگيز خان و اميرر تيمور كه ظهور آنها در صحنهء تاريخی نسبتآ جديد است ، جستجو كرد.

حاج كاظم يزدانی ميفرمايد اين مدارك مسألهء نژادی مهمی را روشن مينمايد كه اهميت آن از مسأله خصوصی هزاره تجاوز ميكند ، اين مطلب به ما نشان ميدهد كه در حقيقت نه فقط فلات های مرتفع ماورای هيماليا بلكه تمام دنباله های جبال هندوكش تا منتهی اليه غربی آن در زمان قديم محل سكونت قبايلی از نژاد چينی و تبتی بوده است

درين باره پروفيسور شهرانی معتقد است كه بدون شك منظور از چينی ماچينی ها ، همان توركان غيرچينی اند و تعداد زياد تبتی ها همچنان متعلق به توركان تبتی ميباشد كه توركان ختائی و خُتنی هم گفته ميشودند .

امابعد جواهر لعل نهرو در كتابش «نگاهی به تاريخ جهان ميگويد» مردمان آسيای مركزی بنامهای باكتريائی ها، سكاها ، هون ها ، اسكوت ها ، ترك ها ، كوشانی ها و يفتلی ها ناميده ميشدند كه قبل از ميلاد بارها به اروپا و سراسر آسيا پراكنده شده اند و هجوم ها برده اند و اين بخاطر تاراج نبوده بلكه برای بدست آوردن زمين های قابل سكونت و اقامت بوده است. قبايل آسيای مركزی در آن زمان زراعت پيشه و دارای حيوانات اهلی بودند زراعت پيشه ها متوطن و مالدار ها متحرك بودند.

درمورد تاريخ تقريبی هجوم های توران توركان آسيای مركزی ، جواهر لعل نهرو در جای ديگر كتاب خود ميگويد كه پنج هزار سال قبل از ميلاد و حتی پيش از آن قبايل مهاجم آسيای مركزی توران بر چين هجوم آوردند همه آنها به زراعت و مالداری بلد بودند گله ها و رمه های بزرگی را نگهداری ميكردند. آنها برای خود خانه های خوب ميساختند، جامعه منظم و مرتبی داشتند بيشتر آنها نزديك رود هوانگهو كه رود دوازدهم نيز گفته ميشد ، مسكن گزين گرديده بودند و حكومت برای خود تشكيل داده بودند.

قسميكه ديده ميشود جواهر لعل نهرو از هجوم توران در اروپا و سرتاسر آسيا سخن گفته و قدامت هجوم در چين را پنج هزار سال قبل از ميلاد رقم زده است. بنابرين ورود توران آسيای مركزی را در جنوب هندوكش ميتوان حد اقل پيش از حمله اسكندر مقدونی تصور برد . فلهذا قدامت تاريخی بخشی از هزاره های افغانستان و پاكستان درين سرزمين ها به حيث بازماندگان توران آسيای مركزی از همان زمان پيش از هجوم اسكندر مقدونی يعنی قرن ها قبل از ميلاد منشأ ميگيرد كه عمر آن احتمالآ با مهاجرت سومری ها از آسيای مركزی به عراق امروزی قابل مقايسه است ، آنچنانيكه محقق فرانسوی» جی پی فرير» نيز تآييد مينمايد كه هزاره ها پيش از اسكندر مقدونی در مناطق جنوب هندوكش ساكن بودند.

مسكوكات مكشوفه از ميرزكه گرديز و خزانه تپه مرنجان كابل و زيور های عاجی مكشوفه از بگرام و معبد مكشوفه در قول نادر كاپيسا و همچنين آثار مكشوفه از معابد شترك و شمشير غار با مجسمه های بودائی و معابد و مسكوكات همه در افغانستان مربوط به قرن های اوليه مسيحی و متعلق به دوره كوشانی كشور است

«سايكس انسكلاپيدی» دايرة المعارف اسلام نيز برآنند كه هزاره ها تركيبی مختلط از بازماندگان نيروهای جنگی ترك مغول هستند كه در پايگاه های نظامی افغانستان مركزی مستقر و مقيم شدند.

داكتر سيد مخدوم رهين در كتاب «اشك خراسان» مينويسد بنابر نوشته جهانگرد چينی هيوان تسنگ كه در دوره كوشانی از آريانا عبور كرده ، قوم هزاره قرن ها پيش از ورود اسلام به سرزمين ما درين كشور ميزيستند ، در ادبيات و تواريخ اسلامی قرن سوم و چهارم هجری اطلاق ترك غرچه به قوم هزاره شده است.

و به گفته حاج كاظم يزدانی ميگويد بعضی از دانشمندان گويد هزاره ملتی است كه از اختلاط و تركيب تورك و مغول بوجود آمده اندو در این باره البیرونی می نویسددر کابل پادشاهان ترک حکم می راندند که اصل ایشانرا از تبت گویند و نخستین شاه انیسلاله برهتگین بود

در این باره آقای احمد علی کهزاد یکی از مورخان مشهور کشور ماست می نویسد قبایل یوچی در سواحل راست اکسوس رسیده بودند در صفهات شمال هندوکش قوم تجارت پیشه و متمدنی بنام تاهیایاداهی ها بود و باش داشته و مدتی با یوچی ها رابطه همسایگی، رفت و آمد، معادلات تجارتی، خرید و فروش و دیگر مناسبات داشتند

آقای کهزاد در این صفحه از کتابش زیستن داهی ها را در افغانستان قبل از ورود یوچی ها مورد تائید قرار می دهند، که داهی ها همان اقوام از قبایل هزاره است که 50 تا 60 درصد هزاره ها را در افغانستان تشکیل می دهند

آقای کهزاد کوشانی ها را همان آریایی ها خوانده است و می نویسد که کلمه کوشان که در در مورد بزرگترین امپراطوری آریانا استعمال می شود، در اکثر لهجه های اقوام مختلفی که آنرا تلفظ کرده کوشانا، کهوشانا و کیوشانا که همان کیورشانا عموماً لهجه های محلی خود آریانا را نشان می دهدو چند صفحه اضافه می کندزبان کوشانی در مسکوکات و کتبیه های شاهان ایشان بکار رفته و از جمله شاؤنانو شاؤکنشکی کوشانویعنی کنیشکا شهشاه کوشان بخوبی معلوم می شود که زبان مذکور شاخه ی از السنه خانواده ایست معروف به ایرانی

آقای کهزاد چند صفحه بعد از «پروفیسور کنو» یاد کرده و می نویسد بعلاوه اختصاصات نژادی و خطوط چهره و شکل سر وغیره که آریایی بودن کوشانی ها را ثابت می کند و زبان ایشان نیز این نظریه را تقویت می نماند قراریکه از روی مسکوکات و دیگر لوایح مکشوفه معلوم می شود کوشانی ها سر بلند، نوک تیز دماغ بزرگ و طویل، الاشه های عریض است . «پروفیسور کنو» جنبه احتمالی ترکی بودن را نیز مطالعه کرده لیکن آخر به آریایی بودن آنها اعتراف می کند و از نقطه نظر قیافهء بدنی تیپ مخصوص » هوموالپی نوس» را در آنها سراغ داده می نویسدبینی دراز و سائرخصایصی که در تصاویر مذکور اشاره شد اصلاً از ممیزات نژاد «هوموالپی نوس» است

با در نظر داشت سنت تاریخی که آقای کهزاد از پروفیسورکنو یاد آور می شود، را میتوان در این مورد به اسناد دیگری پرداخت؛ اده بیوار در تاریخ مشرق ایران در باره کوشانی ها و چهره و شکل آنها چنین می نویسدتنوع قبایلی که با آنان همراه بودند طبیعتاً مسایل دشوار زیادی دربارهء قومیت و زبان مطرح می سازدتا آنجائی که به گروه حاکم مربوط شود، سبیلهای آویخته و سیمای پیازوار آنان بارها در پیکره های گندهارا یا بر سکه ها ترسیم، بسیاری از مفسرین را بر آن داشته، در هند و اروپای بودن آنان تردید کند. «کندی» باقوت وحرارت استدلال می کرد که این تصاویر بازنمای چهره ترکان هستند، یا بهر تقدیر سیمای را که نشان می دهند غیر از ایرانی است

ملاحظه می شود که هر سه قوم خیونیها، کیداری ها و هفتالیت ها وابسته به یویه چیها و از نژاد سکاها یا بعبارت دیگر از شاخه ی تورانیان هستند … که در صحنه های تاریخی ایران باستان و در اشعار فردوسی به صورت ترکان و چینیان ظاهر شدند.

آقای احمد علی کهزاد شاید فراموش کرده باشد که در مقاله به نام فروغ فرهنگ اش این را به اثبات رسانیده است که کوشانی ها همان تورانی است چنانچه می نویسد سکایی ها همان بادیه نشینان آسیای مرکزی بودند که در حوالی 130 تا 135 ق. م. در خاک افغانستان پدید آمدند و همان بادیه نشینان را تورانی خونده و سکایی ها را شاخه از آنها دانست

اگر متوجه شده باشید این خود ردی بر گفته ها و ادعاهای قبلی آقای کهزاد است، که ادعاهای آریایی و ایرانی بودن کوشانی هارا خط بطلان کشیده و بر تورانی بودن آنها تاکید میکند و اده بیوار هم ایرانی و آریایی بودن کوشانی ها را رد کرده و آنها را تورک معرفی می کندو کوشانی ها را می توان از اقوام یوچی دانست که جز از قبایل سیتی و سکایی است و سکایی هم شاخه از تورانی ها می باشند .

بسيار دور تمام تورك ها به شمول هزاره را با مغول ها تآييد مينمايد ، ميگويد كه هزاره ها وابستگان اتنيكی هون ها ، كوشانی ها و يفتلی ها بوده و از قرن ها پيش از ميلاد در افغانستان و منطقه زيست دارند و مخالف نظريه بقايای ارتش چنگيز خان بودن هزاره ها است. «الیزنت باکون» در يكی از مقالات خود ميگويد ، كسانيكه هزاره ها را از بقايای اردوی چنگيز ميدانند ، اشتباه است زيراكه دروقت دخول چنگيز بسی هزاره ها قتل عام شدند و شهر های غُلغله و ضحاك توسط چنگيز خان ويران گرديد .

پروفيسور عنايت الله شهرانی درمورد بومی بودن هزاره ها چنين مينويسد اگر به تاريخ بنگريم هزاره ها كم از كم بعداز دوره امير سبكتگين «سيويك تگين» تا ايندم در سرزمين ها و كوهستانات دور از شهر های متمدن حيات بسر ميبرند ، درحاليكه اين قوم از باشندگان سابقه دار مركز افغانستان و دور دست ٱن ميباشند .

آقای موسوی در كتاب خود بنام هزاره های افغانستان ، نظرياتيكه توسط محققين ارايه گرديده است ، دلايل ، قراين و شواهدی كه وجود دارد ، آنها را به سه كتگوری تقسيم نموده و روی آن بحث مينمايد يعنی بومی بودن هزاره ، غير بومی بودن و مختلط بودن نژاد هزاره. .

بنظر داكتر موسوی ، نظريه بومی بودن هزاره ها ، ابتدآ توسط محقق فرانسوی به نام «جی پی فرير» در قرن نزدهم ارايه شد به نظر فرير هزاره ها از زمان اسكندر كبيردر افغانستان ميزيستند. عبدالحی حبيبی نظريه بومی بودن هزاره ها را با استناد به اطلاعات فراهم آمده در تمدن ايرانی اثر» فوشر» تآييد ميكند اما درعين حال تلاش ميورزد تا تورانی بودن هزاره را منتفی و بالای گويا هند وآريائی بودن هزاره ها تآكيد نمايد اما برای تثبيت ادعای خود هيچگونه مدرك و شواهد ارايه نميكند

هزاره ها ترکيبي از نژاد تورک و مغل و از ساکنان بومي افغانستان هستند که در1500 سال قبل از ميلاد مسيح از اوغوزخان فاتح کبير تورک مغل و فرزندان 24 گانهء او نام برده مي شود و قبايل که بار اول در جهانگشايي با او سهم گرفتند ، اقوام اويغور ، قا نقلي ،قبچاق ، قارلق ، قليچ ، آغا جري يا باغچري ، بودند که اين نام ها تا هنوز درميان جامعهء هزاره مروج است. از قرن ششم قبل از ميلاد تا قرن اول ميلادي ، هزارستان مورد تجاوز خارجيها قرار مي گيرد و مردمان آن با دليري وشهامت از سر زمين شان دفاع مي نمايند در اين راستا مي توان از حملهء کوروش اولين حکمران مقتدر هخامنشيان بين سالهاي536 و 545 قبل از ميلاد ، ياد نمود . گرچه او توانست هزارستان را که در آن وقت ستاگيديا ناميده مي شد ، فتح نمايد ، اما کوروش ، از سوي قبيلهء دهايي قبيله ء تورک و مغل ، زخم برداشت

سکندر مقدوني ، با اعتماد به سوارکاران ماهر خويش به سرزمين هزارستان که درآن وقت اراکوزيا ناميده ميشد ، حمله برد که با مقاومت سرسخت مردمان آنجا ، مواجه گرديد سکندر در جنگهاي چهار ساله موفق به تسخير کامل ولايات اراکوزيا هزارستان نگرديد .

پس با در نظر داشت نقل قول ها و اسناد های تاریخی پی گرفتیم که اقوام داهیهای هزاره که همان مردمان بومی است که سلسله پارتها ازبین آنها برخواسته و آنها نیز از قبایل سکائیها می باشند که سکایی ها را از نژاد تورک و مغول یا تورانی دانست.

خادم حسین فائز/گون تورک

پانوشتها :
: شاهنامه . چاپ مسكو . ج 4 ص 162-163
پژوهشی در تاريخ هزاره ها – حاج كاظم يزدانی – صفحه 163
صفحه 171 جلد اول كتاب مشهور جواهر لعل نهرو بنام نگاهی به تاريخ جهان
(( صفحه 71 )) جلد يك “ نگاهی به تاريخ جهان “ – جواهر لعل نهرو
داكتر سيد مخدوم رهين در كتاب “ اشك خراسان “ ص 31
“ ص «157» همان – حاج كاظم يزدانی
7: ( فی تحقیق مال الهند ) – البیرونی
( ص 420- ج 2- تاریخ افغانستان نوشته احمد علی کهزاد )
( ص 423- ج 2- تاریخ افغانستان نوشته ا . ع . کهزاد )
ا . د . ه بیوار در تاریخ مشرق ایران –( کمبریج – تاریخ ایران، ج 3 قسمت اول – ترجمه حسن انوشه ص 1294)
( تورانیان نوشته نادرت بنات ص 90)
کتاب سالنامه انیس 1966-1967 قاله تحت عنوان فروغ فرهنگ وشته احمد علی کهزا
در صفحه – 109 – کتاب جامع التواريخ

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2010/11/17/%d8%aa%d9%85%d8%af%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%b4%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%ab-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%db%8c-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d9%85/

آثار زبان تورکی در زبان سرخ پوستان امریکا---میرفاتح زکی – محقق و استاد تاریخ دانشگاه قازان  ترجمه: د

قدیمیترین آثار زبان تورکی در زبان سرخ پوستان امریکا و احتمالا قدیمیترین نواحی تورک زبان

قدیمیترین ریشه های قومی انسانها معمولا از طریق زبان شناسان و با بررسی مطالعات زبانشناسان و با اضافه کردن مشاهدات باستانشناسی به ان پیدا می کنند.در علوم زبانشناسی و تاریخی مرسوم در اروپا و روسیه، که با ادعای مرکزیت برای هندواروپائی ها نوشته شده، سعی شده که تقسیم زبان اورال-التائی به زبان های التائی و اورالی از حدود ده هزار سال پیش و تقسیم زبان آلتائی به زبان های ترکی –مغولی، منچوری و ژاپنی- کره ای از حدود شش هزار سال پیش و تقسیم زبان تورکی – مغولی به زبان های ترکی و مغولی حدود چهار هزار سال پیش اتفاق افتاده است.

اولین شکاف در دیدگاه فوق در قرن هفده اتفاق افتاد و در قرن نوزده ضربات سختی به ایده فوق وارد شد و. در قرن بیست تناقض گفته های مدعیان ثابت شد.

در سال 1638 اقای » جان ژوسلین» (1)متوجه شدند که در زبان سرخ پوستان امریکا اثاری از لغات تورکی وجود دارد. در قرن نوزده » اتو رریک» (2) در زبان اقوام » سو» از سرخ پوستان شمال امریکا لیستی از لغاتی با نزدیکی به زبان تورکی تهیه نمود. مثلا،» تانگ»یعنی طلوع  » تائی » یا » تانگی » یعنی آموختن. » اتا » یعنی پدر، » اینا » یعنی، مادر، » تا » یا » ته » یعنی  ضمیمه ای برای مکان ، » اکتا » یعنی » یک طرف » و غیره. در ایتالیا و فرانسه نیز بررسی هائی مشابه انجام شد و نتایجی یکسان بدست امد.

دانشمند سوئدی اقای » استیک ویگاندر » (3) تعدادی از تحقیقات خود را در مورد رابطه بین زبان های قوم » مایا » و زبانهای التائی انتشار داده است. اقای » ا. کاریمولین ، 141-136 1976 (4) در تحقیقات خود مثالهای زیر را اورده است.» ااک » یعنی خیس ، » اکا «-» اگا » ، » اقا » یعنی جریان ، جاری شدن . » بالدیز » یعنی خواهر جوانتر همسر ، » بایال » یعنی ثروتمند و فراوان، » بویا » یعنی رنگ ، » بور » یعنی بافتن گیسو، » ایک » یعنی ظاهر شدن، و » تور » یعنی استادن.

در زبان سرخ پوستان امریکائی » مایا » صداهای » ی  » و » یو » بطور مکرر قابل تبدیل و تغییر هستند و این معمولا فونتیک تورکی را بخاطر می اورد.مثل زبان ترکی در زبان » مایا » کلمه » یاش «به مفهوم نو و تازه و جوان می باشد و ترکیب ان مثل » یاشیل » یعی سبز است.(دییگو.د.لاندا،1955،19،77،79 ) (5).

دانشمند روسی اقای » یو.وی.کنوروزوف » (6) برای مدت طولانی و مستمر، نوشته ها و فرهنگ قوم » مایا « را مطالعه کرده است.در نتیجه او لیست لغات مربوط به زبان » مایا « را تنظیم کرده  ولی هیچوقت به این فکر نیفتاده که تشابهی بین ان لغات و واژگان زبان تورکی وجود داشته است.بعضی از این تشابهت در زیر اورده شده است.

» چاک « یعنی رنگ در کلمه » چاگیلدیر – انعکاس دادن « » چاک « یعنی تنور و بخاری . در کلمه  » چاقما « یعنی سنگ اتش زنه.» یاش کین « ، یعنی خورشید. در تورکی » کین « ( گون ) به خورشید اطلاق می شئد. کلمه ترکی » کن یاش « ( گون یاش» در تورکی باستان با کلمه » یاش کیک « ( یاش کین- یاشیک ) با معنی خورشید مترادف است.در زبان » مایا « کلمه » یاش « به معنی اتش استفاده شده است و در تورکی تاتارها کلمه » یاشن « (روشن شدن) با معنی اتش ارتباط دارد. کلمه » گون « ( خورشید ) در هر دو زبان با معنی اتش ارتباط دارد.

تمام این بررسی ها نشان می دهد که تشابهات معانی در لغات تورکی و زبان » مایا « تصادفی نبوده ، بلکه به تشابه ساختار زبانی انها مربوط می شود.

» ااک « – روشنائی

» ایچین « – حمام کردن. » اچ +این » –در اب فرو رفتن – در یافتن.

» چن « – چاه ، طبیعی و نه مصنوعی. » چونگل » – گود.

» ایشیل « قسمتی از سرزمین مایا، »  ایش – ایل » یا » ایچ – ایل » – مملکت داخلی، با قسمت انتهائی

» ال – ایل « اسامی مکانها بصورت زیر وجود دارد.

ایشیل، تسنتال.تسوتس ایل. چول ، چونت ایل ، پوهلاب ایل.باک هال ایل ، کوسوم ال . چکتمال . کونگ ال، ایتسم ال، و وک یاب ال.(دییگو.د.لاندا )

البته امکان اینکه مثالهای بیشتری از نظر تشابه زبانی بین زبان مایا و تورک اورده شود وجود دارد ، ولی مثالهای قبلی بیان شده نشان می دهد که زبان مایا از نظر عاریه های تورکی غنی است.

مردم مایا مثل تورکها منسوبین جوانتر و بزرگتر را به خوبی تشخیص می داده اند و انها را به عناوین مختلف صدا می کرده اند.(دییگو.لاندا.1955،48)(7).( ایلمینسکی.ان.ای.1862،22،23) (8) .

موزیک قوم مایا مثل تورکها اساس پنج صدائی ( پنتاتونیک)  داشته است.

تحقیقات » یو.وی.کنوروزوف » (9) نشان می دهد که نظام اجتمائی قوم مایا شبیه جامعه سومر و مصر بوده است.در هر دو ،ساختار قبیله ای با ساختار برده داری ترکیب شده بوده است.(دییگو..د لاندا.1955،37) (10)

چون مایاهای امریکای  شمالی از جهات متفاوت تورکها را به خاطر میاورد، بعضی دانشمندان مایا ها را » پراتورک» (ماقبل تورک) بحساب می اورند.بنظر ما برای نفی یا اثبات هر مدعائی لازم است که مطالعات تطبیقی دقیقی از نظر زبان شناسی تاریخی ،باستان شناسی ، انسان شناسی، افسانه شناسی،و هنری این انسان ها داشته باشیم. تنها در سایه  چنین مطالعاتی میتوان گفت کدام یک از انها قدمت بیشتری دارند. بعضی اقوام سرخ پوست امریکا،چه ماقبل تورک و چه غیر تورک ،در اوراسیا تاثیرات عمیقی از تورک ها را بر خود داشته اند. از هر ریشه ای که باشند ، تاثیرات و نزدیکی زیاد انها را به تورکها نشان می دهد که در 20 تا 30 هزار سال پیش تورکها در قاره اوراسیا بطور وسیع پراکنده بوده اند.

در مخالفت با نتیجه گیری فوق ،طرفداران مرکزیت اروپائی علوم،وجود ارتباط اقوام سرخ پوست امریکا با قبایل اوراسیا را رد می می کنند.ولی بررسی دقیق نشان میدهد که در حدود 20 تا 30 هزار پیش تنگه برینگ وجود نداشته است و قاره امریکا و اسیا بوسیله خشکی پل مانندی بهم وصل بوده اند و انسان ها ازادانه و به راحتی از انها در رفت و امد بوده اند.(ب.کوزمیشکف.342.1968) (11) . انواع انسانی ، مطابق خصوصیات سرخ پوستان امریکا ، هم در اسیا و هم در اروپا پیدا شده اند ، همچنین در باشقیرستان (گ.ماتیوشین 29-30.1969 ) (12) و هم در مغولستان (نووگرودوا . ای.ا.30-1977 ) (13).جمجمه ها و مقبره های پنج هزار ساله نشان می دهد که اجداد سرخ پوستان امریکا در این مناطق زندگی می کرده اند.

هیئت اعزامی باستانشناسی مشترک امریکا و حکومت شوروی، بدین نتیجه رسیده اند که مردمانی از اسیا به قاره امریکا ، از طریق تنگه برینگ ، الاسکا و جزایر الوتیان مهجرت کرده اند.سرپرست این گروه اعزامی ، «اوکلانیکوف » متوجه شده است که سیبریه ای ها ،اولین اریکائی ها هستند.(اکلانیکوف1975-33) (14).انها بتدریج مسافرت سخت و طولانی بسوی امریکای جنوبی داشته اند.(ب.کوزمیشکوف.1968-343) (15)

اعلام اینکه باستانی ترین تورکها در اروپای غربی،حتی در سبه جزیره ایبری زندگی می کرده اند،میتواند فرضیه اولین مهاجرت به امریکا،از طریق اروپا را مطرح کند. ولی این فرضیه احتیاج به بررسی خیلی دقیق دارد.

مردم «مایا» نشان میدهند که انها گروه بزرگی از سرخ پوستان امریکائی هستند که در شبه جزیره یوکاتان ساکن شده اند . مایا ها قبل از دوره ما، تمدن و فرهنگ بسیار پیش رفته ای ایجاد کرده بودند که احتیاج به مطالعات مخصوص دارد، ما فقط اینرا میدانیم که تمدن انها توسط فاتحان اسپانیائی از بین رفته است.

اگر همانندی تورکها و سرخ پوستان امریکا ثابت شود،می توانیم بگوئیم ،ترکها قبل از اینکه اجداد سرخ پوستان امریکا به انجا مهاجرت بکنند وجود داشته اند.در صورتی که مهاجرت اجداد اوراسیائی سرخ پوستان امریکا از طریق تنگه برینگ (که قبلا وجود نداشته) انجام شده باشد،باید در مورد اقوام بسیار قدیمی تورکی در ناحیه شرق سیبری زندگی می کرده اند، تحقیقات گسترده ای صورت گیرد.اگر دانشمندان بتوانند ثابت کنند که مهاجرت از طریق اروپا صورت گرفته، باید در ان مناطق در مورد اجداد قدیمی تورکهای ان مناطق تحقیقات وسیعی انجام شود.

میرفاتح زکی – محقق و استاد تاریخ دانشگاه قازان

ترجمه: دکتر رحمت قاضیانی

Literature
1-John Djosselin
2-Otto Rerig
3-Stig Vikander
4-Karimullin A.1976.Possible relationship of American Indian language with the Turkic linguistics.Kazan
5-Diego de landa,1955,17,77,79
6-U.V.Knozonov
7-Diego de landa.1955,37
8-Ilminsky N.I.1862.Introductiry Lecture in the Turkic-tatar language course.Kazan.
9-U.D.Knozonov
10-Diego de Landa.1955,37
11,15-Kuzmishchev,V.1968 Secrets of Maya Priest.M
12-Matushkin G.1969.Indian in the Ural//Around the world, No.10
13-Novogradova E.A.1977.Antique monuoments and some problems of the Mongolian ethnogenesis//Problems of the Far East.No .1
14-Okladnikov A.1975.First Americans were Siberians//Science and Life.No.12

تاریخ تمدن کاسسی ها------عادل ارشادی فر

بر اساس آثار باقي مانده از كاسسي ها و تمدن هاي همزمان با آنها ٬ كاسسي ها از حداقل۳۰۰۰ قبل از ميلاد در ولايت كنوني لرستان ساكن بوده و به شغل دامداري و پرورش اسب مشغول بودندַ كاسسي ها در اوايل هزاره دوم قبل از ميلاد موفق شدند دولت مقتدري را تشكيل دهند.

سلسله حكومتي كاسسي ها توسط شخصي به نام قانداش در سال ۱۷۶۰ قبل از ميلاد بنا شد.آقوم دوم ٫هفتمين شاه كاسسي در سال۱۵۹۵ ق.م. به بابل كه در اثر حمله هيت ها در همان سال ضعيف شده بود٬ حمله كرده و سومين سلسله بابل(سلسله حمورابی) را سرنگون كرده و حاكميت در بابل را بدست گرفت. حاكميت كاسسي ها در بابل تا سال ۱۱۷۱ق م ٬ يعني به مدت ۴۲۴ سال ادامه يافت.

آقوم دوم در كتيبه اي باقي مانده از او ٬ خود را ٫شاه كاسسي هاي مورد لطف خدا ٫ شاه اككدها٬ بابل٬ پادان٬ آمان و قوتتي ها معرفي ميكند ( تاريخ ماد٬ص ۱۲۵)

آقوم دوم مجسمه هاي خدايان بابل را كه هيت ها برده بودند به بابل برگرداند.

به عقيده تاريخدانان كاسسي ها از اقوام خويشاوند با سومريان,ايلاميان,قوتتي هاوַַ بودند كه بعد از مهاجرت از آسياي ميانه از آنها جدا شده و در لرستان كنوني ساكن شدندַ

مַدياكونوف مينويسد: به طور قطعي ثابت شده است كه ماننا و ماد ها با مناطق جنوبي خود روابط نزديكي داشته و خصوصا با اهالي آنجا ، يعني كاسسي ها از لحاظ نژادي و زباني نزديكي زيادي داشتند٬لازم است كه اضافه كنيم، كه كاسسي ها نيز مثل ساير قبايل كوه نشين آنجا از لحاظ زباني به ايلاميان نزديك بودند(تاريخ ماد ص ۹۱) ַ

دو قوم كاسسي و قوتتي از لحاظ زباني خيلي به هم نزديك بوده اند( تاريخ ماد ص ۱۲۵).

دياكونوف در همان صفحه از كتابش به چند نمونه از كلمات مشترك بين آنها اشاره كرده از جمله كلمات ائتدي٬ دئدي٬ يازدي و غيره و جالب اينجاست كه اين كلمات هنوز هم در زبان تركي به همان شكل يا با اندكي تغيير تلفظي استمال ميشود. در كاوشگري هايي كه در سالهاي ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ در لرستان انجام شد آثار زيادي از جمله زين اسب٬ وسايل خانگي از جنس مفرع٬ اسلحه٬ وسايل زينتي و غيره پيدا شد. نقش حيواناتي چون پلنگ٬ شير٬ بز وحشي٬ عقاب و غيره كه بر روي اين اشياء حك شده از ارزش هنري خيلي بالايي برخوردار هستند.

در بررسي ارتباط و خويشاوندي كاسسي ها با تركان امروزي ٬ اسامي مشترك بين آنها نيز از اهميت زيادي برخوردار هست. با نگاهي به اسامي چند تا از شاهان كاسسي اين حقيقت كاملا آشكار ميشود:

-قان داش Gan dash ( دوران شاهی ۱۷۶۰-۱۷۲۶ )

-بوءيوك آقوم Büyük Agum (دوران شاهي: ۱۷۲۵-۱۷۰۴)

-كاش تي لياش Kashti-liash (دوران شاهي: ۱۷۰۴-۱۶۸۳)

-آبي را تاش Abirattash (دوران شاهي: اواسط قرن ۱۶ ق م)

-آقوم دوم٬ با لقب kakreme ( قلينج)٬ ( حوالي ۱۵۹۰ ق م)

-اورشی قورماش urshigurmash

اسامي چند تا از خدايان كاسسي ها:

-ماراتاش Maratash ( خداي جنگ)

-بورباش borbash ( خداي رعد و برق و باران)

-قيدار Gidar ( اين اسم بعد ها به صورت اسم يكي از قبايل داخل تركان اوغوز ديده ميشود)

تركيب كلمات٬ معني لغوي و پسوند هاي تركي در اسامي ذكر شده به خويشاوندي زباني تركان امروزي با كاسسي ها هيچ شبهه اي را باقي نمي گذارد.

كاسسي هاي حاكم در بابل بعد از اينكه حاكميت را از دست دادند٬ به مرور زمان در بين سامي ها حل شدند و آنهايی هم كه در لرستان بودند بعد از به قدرت رسيدن هخامنشيان از طرف تات هايي( به اصطلاح آريايي ها) كه به تدريج در سرزمين آنها ساكن ميشدند ، تحت آزار و اذيت قرار گرفته و اكثرشان به مرور زمان با تاتها( پارس ها،کردها)قاطي شده و زبانشان آريايي شد٬ ولي عده اي از كاسسي ها هنوز هم زبان خود را حفظ كرده و در شمال و شمال شرق لرستان ٬ يعني در غرب همدان٬اسداباد و منطقه سونقور(سنقر) زندگي ميكنند و زبانشان لهجه اي از تركي محسوب ميشود.

در اينجا لازم به ذکر است که … عملکرد هخامنشيان بر عليه ايلاميان, ماد ها که با آغوش باز و از روی انسانيت، به آن دربدران نيمه وحشی در سرزمينشان جای دادند ، و آنها بعدها بر عليه آنان دشمنی کردند. يا در هزار سال بعد از اسلام، که ترکان ناموس،زبان و دار و ندارآنها را حفظ کردند، ولی آنها در اولين فرصت، زمانی که توسط انگليس ، به حاکميت «ممالک محروسه قاجار» نشانده شدند، ترک ستيزی را آغاز کردند و ادعای مالکيت کل ممالک محروسه را کردند. يا همين کردهای نمک نشناسی که تا صد سال پيش حتی روی شهری را نديده بودند ،و برای اولين بار توسط رژيم پهلوی از کوههای شمال عراق و سوريه آورده شده و در خاک آذربايجان سکونت داده شدند، حالا با پررويی ادعای مالکيت شهرهای باستانی ترکهای آذری را ، مينمايند. اين است ماهيت آريايی.

خوشبختانه بدليل آثار نوشتاری و هنری زياد باقی مانده از کاسسی ها (هیچ کسی نمیتواند) که کاسسی ها را به خودشان منتسب کرده و از آنها استفاده تبليغاتی بکنند.

عده اي از تاريخ دانان حتی بخـتـياريها را غـير آريايي دانـسته اند. شيـندلر تاريخ دان و محقق معروف، آنان را غير ايراني(منظور غير آريايي) که تـبارشان به ترک ها و ديگر خلق های آلتايی مي رسد و بـين سالهاي 1900 – 2900 قـبل از هـجرت به ايران آمده اند، می داند.

عادل ارشادی فر

(امیر افشارلو قزوینلی,  

قزها یا کاسها بزرگترین و کهنترین شاخه اقوام کهن تورک

بررسی مهمترین و کهنترین شاخه اقوام تورک یعنی * قز = قاز = کاس *

این طایفه کهن و بزرگ تورک که در طول تاریخ با نامهای مختلف بر حسب لهجه های مختلف تورکی پدیدار شده و به زبان انگلیسی *کاس* و در زبان تورکی در بیشترین کاربرد *قز* نامیده میشود.

کلمه *ار* در زبان تورکی به معنی مرد یا شوهر میباشد اما در زمان التصاق به یک اسم معنی مردم میدهد.

قز+ار= قزار=قزر=قازار=خزر=قجر =ازر(در بعضی از لهجه های تورکی خ را تلفظ نمیکنند) =اذر(نام طایفه بزرگ مستقر در شمال غرب فلات ایران و قفقاز) میبینید که واژه ترکیبی *قز+ار* که به معنی مردم قز میباشد با شکلهای مختلف در مناطق مختلف زندگی این قوم کهن پدیدار شده. در ضمن به دلایل زیادی اقوام *قوم سومر= سوم+ار* بخش جدا شده ای از *قز * ها میباشد که در بیش از 7000 سال پیش در بین النهرین مستقر شده اند.

ترکیبات مختلف دیگر *قز* با شکلهای *قزنوی* یا *قزوین=کاسپین* یا *قاف+قز=قفقاز* و اشکال دیگر ظاهر شده و این نشان میدهد که این شاخه اصلی اقوام تورک از انزمان که تاریخ بشری قابل محاسبه باشد در دورتا دور دریای خزر یا کاسپین(قزوین) امروزی که هر دو نام این دریا با توجه به دلایل ذکر شده از نام قوم *قز=قاز=کاس* برگرفته شده.

میدانیم که همسر پادشاه هخامنشیها *کاساندان * نامیده میشده و کاساندان یک اسم ترکیبی از واژه های تورکی به این شکل میباشد : کاس(قز) + ان + دان = به معنی شخصی از تبار قزها یا کاسها میباشد زیرا در تورکی پسوندهای *ان* + *دان* به معنی ربط دادن چیزی به جایی است. و بطور مشخص ازدواج پادشاه تازه قدرت گرفته اقوام پارس که به تازگی از محدوده افغانستان امروزی وارد فلات ایران شده بودند نیاز داشتند تا با وصلت با یکی از خانزاده های اقوام کهن فلات ایران و قفقاز یعنی تورکها (طایفه قز یا کاس) امنیت خود را تضمین کنند و از انها در برابر تهدیدها کمک بگیرند و چه بسا که هیچکدام از امپراتورهای کهن منطقه اروپا به دلیل وجود اقوام جنگجو و شجاع تورک در منطقه شمال غرب و غرب ایران نتوانستد از ان سمت به ایران نفوذ کنند و اسکندر مقدونی نیز از سمت عراق و شامات به ایران حمله کرد و به سمت مناطقی که اقوام تورک در ان ساکن بودند نرفت.)

منبع:https://turkistanjenubi.wordpress.com/2009/09/05/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7/