درس های شکست ارمنستان

واقعیت های جدیدی که ایروان درک نکرد

درس های شکست ارمنستان

۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۰۸:۰۰ کد : ۱۹۹۷۷۰۹ اخبار اصلی آسیا و آفریقا

ارمنستان یک سوم آذربایجان جمعیت دارد و فاقد منابع طبیعی و موقعیت ژئوپولیتیکی کلیدی این کشور است، با این حال در اوایل دهه ۱۹۹۰ جنگ را عمدتا به خاطر دو فاکتور برد: ناآرامی داخلی آذربایجان و پشتیبانی روسیه از ایروان. این فاکتورها به ارمنستان کمک کردند کنترل ناگرونو-قره باغ و نیز بخش های بزرگ‌تری از اطراف آن را که منزلگاه ۷۵۰۰۰۰ آذربایجانی بود که مجبور به فرار شدند، به دست گیرد. این پیروزی یک حس برتری نظامی در  داخل ارمنستان ایجاد کرد که تا ماه گذشته ادامه پیدا کرد. اما به زودی معلوم شد که ارمنستان لقه ی بزرگ‌تری از دهنش برداشته است.

درس های شکست ارمنستان

نویسنده: سوانته ای. کرنل

دیپلماسی ایرانی: از وقتی که شعله جنگ آذربایجان و ارمنستان دوباره برافروخته شده، ارمنستان شکست های نظامی سنگینی را متحمل شده است. نیروهای آذربایجان نه تنها بیشتر سرزمین های سابقا آذری نشینی که ارمنستان در ۱۹۹۳ تصرف کرده بود را باز پس گرفته اند بلکه به ناگرونو- قره باغ یورش برده اند و شهر استراتژیک و نمادین سوشا را هم گرفته اند. ارمنستان را انگار برق گرفته است، چیزی که با توجه به کری خوانی های جنگ طلبانه و سرشار از اعتماد به نفس سالیان گذشته اش بسیار عجیب است. چرا نتیجه منازعه آن گونه که رهبران ارمنستان تصور می کردند از آب در نیامد؟ شکست ارمنستان در اشتباهات محاسباتی مرگبار  رهبران این کشور ریشه دارد. رهبران ارمنستان تقریبا تمام فاکتورهای دخیل در منازعه را اشتباه محاسبه کردند. این فاکتورها عبارتند از محیط بین المللی، پاسخ روسیه، نقش ترکیه و نهایتا تحولات درونی دشمن شان، آذربایجان. 

ارمنستان یک سوم آذربایجان جمعیت دارد و فاقد منابع طبیعی و موقعیت ژئوپولیتیکی کلیدی این کشور است، با این حال در اوایل دهه ۱۹۹۰ جنگ را عمدتا به خاطر دو فاکتور برد: ناآرامی داخلی آذربایجان و پشتیبانی روسیه از ایروان. این فاکتورها به ارمنستان کمک کردند کنترل ناگرونو-قره باغ و نیز بخش های بزرگ‌تری از اطراف آن را که منزلگاه ۷۵۰۰۰۰ آذربایجانی بود که مجبور به فرار شدند، به دست گیرد. این پیروزی یک حس برتری نظامی در  داخل ارمنستان ایجاد کرد که تا ماه گذشته ادامه پیدا کرد. اما به زودی معلوم شد که ارمنستان لقه ی بزرگ‌تری از دهنش برداشته است. ارمنستان، عمدتا به خاطر تاریخ تراژیکش، از حسن نیت بین المللی بهره مند بود. اما توسعه طلبی های ارضی و پاکسازی قومی آذربایجانی ها در  ۱۹۹۴-۱۹۹۵ تصور جامعه بین المللی از ارمنستان را تغییر داد. تا ۱۹۹۶، قطعنامه های سازمان ملل و سازمان امنیت و همکاری اروپا این نکته را محرز کردند که همه ی کشورهای دنیا خواهان بازگرداندن مناطق تصرف شده به آذربایجان و خودمختاری- نه استقلال-برای ارمنی های ناگرونو- قره باغ هستند. وانگهی وسعت مناطق تصرف شده به حدی بود که نه رهبران و نه جامعه آذربایجان نمی توانستند با آن کنار بیایند. برعکس یک حس انتقال جویی در آذربایجان پدید آمد و باکو بخش مهمی از درآمدهای نفتی بادآورده اش را در بخش نظامی سرمایه گذرای کرد. افزایش بودجه نظامی آذربایجان، عدم توازن بین دو کشور  را به مرحله خطرناکی رساند. ارمنستان، که  روسیه را ضامن توسعه طلبی اش می دید، با افزایش وابستگی اش به مسکو به این موضوع پاسخ داد.  

برای مدتی ارمنستان خود را مجاب کرد که باد تحولات به نفع او می وزد. دو رویداد ناگهانی همزاد در سال ۲۰۰۸- جنگ گرجستان و بحران مالی سال جهانی- ارمنستان را در مورد درست بودن قمارش روی روسیه مطمئن ساخت. غرب ثابت کرده بود که قادر به دفاع نظامی از عزیز دردانه اش در قفقاز، گرجستان، نیست. بحران مالی نیز توجه دولت های غربی را از منطقه دور کرد. استقلال کوزوو  که به معنای خلق یک دولت آلبانیایی تبار دوم در بالکان بود عزم و جسارت ارمنستان برای نگه داشتن ناگرونو-قره باغ یا تشکیل کشور ارمنی دوم ناگرونو-قره باغ بیشتر کرد. انضمام کریمه به خاک روسیه که شبیه ادغام دو دهه پیش ناگرونو-قره باغ بود امید ارمنستان را حتی بیشتر کرد. در نتیجه این تحولات، ارمنستان مذاکرات صلح تحت رهبری جامعه امنیت و همکاری اروپا را تاکتیکی برای وقت کشی می‌دید و نیازی به ادادن امتیازی جدی در ازای صلح حس نمی کرد.  در سال ۲۰۱۶ افزایش تنش ها منجر به یک جنگ چهارروزه شد که در آن آذربایجان برای نخستین بار از سال ۱۹۹۴ کنترل برخی از مناطق تصرف شده را دوباره به دست آورد. مسکو اگرچه بعد از چند روز  مذاکرات آتش بس را شروع کرد، برای متوقف کردن یا عقب راندن آذربایجان کاری نکرد. این موضوع می بایست زنگ خطر را برای ایروان به صدا در می آورد و آن ها را از خیالات خوششان بیدار کند، اما با کمال تعجب مواضع و رویکرد ارمنستان نامنعطف تر شد. تغییر اول، تغییر در الفاظ بود. بسیاری از ارمنی ها به تدریج شروع به استفاده از «مناطق آزادشده» برای اشاره به مناطق تصرف شده ی پیرامون ناگرونو-قره باغ کردند- این تغییری عمده محسوب می شد، چرا که آن ها سابقا این مناطق را به عنوان اهرم فشاری برای واداشتن آذربایجان به کنار آمدن با وضعیت ناگرونو-قره باغ می دیدند.  رفتار ارمنستان حاکی از این بود که دیگر تمایلی به باز پس دادن مناطق تصرف شده ندارد و مصمم است چهار قطع نامه شورای امنیت مبنی بر برگرداندن «بی درنگ و بدون قید و شرط» مناطق مذکور  را نادیده بگیرد. 

وقتی نیکول پاشینیان در بهار ۲۰۱۸ متعاقب یک «انقلاب مخملی» به قدرت رسید، ابتدا نشان داد که مایل است مذاکرات صلح را از سر بگیرد. علی الظاهر نخبگان آذربایجان از سر کار آمدن او استقبال کردند. باکو از فرصت انجام عملیات نظامی در طول اغتشاشات داخلی ارمنستان چشم پوشی کرد و به امید پیشبرد مذاکرات صلح به پاشینیان فرصت داد قدرتش را تثبیت کند. وقتی علیف و پاشینیان در اکتبر ۲۰۱۸ در دوشنبه دیدار کردند آنها توافق کردند که تنش ها را کاهش دهند. چشم انداز صلح بهتر از همیشه به نظر می رسید، تا این که یکباره همه چیز تغییر کرد. در ماه می، پاشینیان « اصل مادرید» را که از ۲۰۰۷ مبنای مذاکرات بود رد کرد. او همچنین تلاش کرد تا چارچوب مذاکرات را تغییر دهد و خواهان حضور رهبران محلی قره باغ در گفت وگوها شد. وانگهی در جریان یک سخنرانی در آگوست ۲۰۱۹ در پایتخت قره باغ اظهار داشت «قره باغ جزئی از ارمنستان است، تمام» و این چنین ایده وحدت قره باغ و ارمنستان را که در اواخر ۱۹۸۰ شعله تضادها را برافروخته بود، از نو مطرح کرد. این دو نقطه نظر نه تنها متناقض بودند- اگر قره باغ جزئی از ارمنستان است، چرا باید یک کرسی مجزا در مذاکرات داشته باشد- بلکه همچنین هیچ جایی برای مذاکرات بر سر آینده منطقه باقی نگذاشت. نشانه های دیگری از تغییر هم وجود داشت. همسر پاشینیان، آنا هاکوبیان، که در سال ۲۰۱۸ جنبش «زنان برای صلح» را راه انداخته بود، این تابستان در یونیرم نظامی و مسلسل در دست حاضر شد تا آموزش نظامی زنان را ترویج کند. پسر آن ها هم برای خدمت در منطقه تصرف شده داوطلب شد.  استراتژی نظامی ارمنستان نیز تغییر کرد: در همین سال وزیر دفاع دیوید تونیان- که قدرت و نفوذش در حکومت به سرعت افزایش یافت- اظهار داشت که ارمنستان اینک منطق زمین در ازای صلح که به عنوان مبنای مذاکرات عمل کرده بود را رد می کند و در عوض استراتژی «جنگ های جدید برای سرزمین های جدید» را اتخاذ کرده است. این چرخش ها با  تحرکات جسورانه ای همراه شد که شرایط را روی روی زمین تغییر داد. ارمنستان به طرزی نسبتا آشکار شروع به اسکان دادن ارمنی های سوریه و لبنان در مناطق تصرف شده کرد. موضع ایروان به بهترین وجه در مصاحبه پاشینیان با بی بی سی در  آگوست ۲۰۲۰ خلاصه شد که میزبان برنامه استفان ساکور را واداشت که نتیجه گیری کند «کاملا معلوم است شما دنبال صلح نیستید». اما رهبران ارمنستان حتی از این فراتر رفتند: آن ها دست به اقداماتی زدند که پای ترکیه را به طور مستقیم تر به مجادله کشاند. وقتی جولای امسال درگیری در مرز ارمنستان و آذربایجان در نقطه ای خیلی دورتر از قره باغ آغاز شد، ترکیه به وحشت افتاد که ارمنستان در حال تهدید تاسیسات انرژی در نزدیکی منطقه ای است که نفت و گاز آذربایجان را در خود جا داده است. سپس، در اوایل آگوست، رئیس جمهور و نخست وزیر ارمنستان هر دو از  گرامیداشت صدمین سالگرد معاهده سورس Sevres)) که یک دولت ارمنی را در ترکیه شرقی تاسیس  کرد سخن گفتند- موضوعی که بعد از گذشت سال ها کماکان خون ناسیونالیست های ترکیه را به جوش می آورد و برای سال ها آن ها را متحد کرده است. 

مرور این تحولات از چهار اشتباه محاسباتی مرگبار ارمنستان حکایت دارند. نخست، لفاظی «مناطق آزادشده» بیانگر تلاشی حساب شده برای‌ بهره‌برداری از ضعیف شدن قانون و نهادهای بین الملل است. برای دو‌ دهه، آذربایجان کوشش را بر استفاده از دیپلماسی و فشارهای بین المللی برای خنثی کردن تلاش ارمنستان در جهت تغییر مرزهای بین المللی با توسل به قدرت نظامی متمرکز کرده بود.  چنین به نظر می رسید که یک نظم بین المللی تضعیف شده دست ارمنستان را برای حفظ کنترلش بر این مناطق باز گذاشته است. 

رهبری ارمنستان التفات نداشت که همین نظم بین المللی بود که  آذربایجان را از رها کردن دیپلماسی و تعقیب یک راه حل نظامی بازداشته بود. در سال ۲۰۱۹، الهام علیف گفت جهانی در حال ظهور است که در آن «زور حق است»، سخنی که متضمن این  پیام بود که اگر آذربایجان از طریق دیپلماسی به اهدافش نرسد مطابق قانون این جهان عمل می کند. به همین سبیل، ارمنستان به پیامدهای شکست  در کسب تایید بین المللی برای تصرفاتش توجه نداشت. چنان که حوادث اخیر روشن ساختند، مادامی که جنگ بر مناطقی متمرکز باشد که جامعه بین المللی به عنوان خاک آذربایجان به رسمیت می شناسدشان، کشورهای غربی و قدرت های دیگر نمی توانند فراتر از دعوت همیشگی به خویشتن داری و مذاکره کاری کنند. 

دوم، ارمنستان هیچ وقت عبرت نگرفت که نمی تواند حمایت روسیه را مسلم فرض کند. نفوذ روسیه بر ارمنستان چنان زیاد شده بود که ولادیمر پوتین ابایی از کشیدن ناز الهام علیف و تلاش برای کشاندن آذربایجان به محور روسیه نداشت. کسانی که با استراتژی روسیه آشنا هستند می دانند که کرملین به نفوذش بر ارمنستان همچون اهرم فشاری علیه گرجستان و آذربایجان می نگرد که هر دو از اهمیت استراتژیکی بیشتری نسبت به ارمنستان برخوردارند. 

چند سال قبل، مسکو شروع به فروش حجم عظیمی از تسلیحات به آذربایجان کرد. قطعا باکو پول بیشتری از ارمنستان برای این تسلیحات پرداخت اما نه این معامله و نه تلاش سرسختانه روسیه برای وارد کردن آذربایجان به سازمان های تحت هدایت روسیه همچون اتحادیه اقتصادی اوراسیایی نتوانست رهبران ارمنستان را متقاعد کند که در استراتژی وابستگی شان به روسیه تردید کنند. چنین بازنگری حتی بعد از اینکه روسیه در درگیری ۲۰۱۶ پشت ارمنستان را خالی کرد اتفاق نیفتاد. به جای بازنگری در وابستگی به روسیه، ایروان به مانند پوکربازی که با دستی بد بازی می کند، در یک بلوف نسبتا آشکار مبلغ شرط بندی را افزایش داد تا این که باکو نهایتا تصمیم گرفت چالش را قبول و دست خالی ارمنستان را رو کند. اگرچه ممکن است مسکو پا به میدان بگذارد و ارمنستان را نجات دهد، این موضوع بسیار نامحتمل است. پوتین عمیقا به پاشینیان و شیوه ی به قدرت رسیدنش بی اعتماد است و بدش نمیاد او را با صورتی سیلی خورده ببیند- شاید به امید اینکه که رژیم قدیم به قدرت باز گردد. جالب است که الهام علیف آگوست گذشته باقی مانده نیروهای متمایل به روسیه ی داخل حکومتش را تصفیه کرد و آشکارا از پوتین برای عرضه تسلیحات روسی به ارمنستان گلایه کرد. رویکرد محتاطانه پوتین را می توان بیانگر نیاز مسکو به بازی ملاحظه آمیز با باکو برای حفظ اهرم های فشار بر این کشور دانست که به لحاظ استراتژیک مهم‌ترین کشور قفقاز است. به نظر می رسد رهبران ارمنستان ناتوان از درک این واقعیت بودند که روسیه به خاطر  همه لات بازی هایش، هم در سطح جهانی و هم در سطح منطقه ای قدرتی در حال افول است. شاید شرایط در آینده تغییر کند اما در حال حاضر روسیه نفع چندانی در مداخله قاطعانه در درگیری ندارد و حتی از  درگیری برای اعزام و مستقرکردن نیروهای حافظ صلح روسی در منطقه مورد مناقشه بهره می گیرد.  القصه، ارمنستان بسیار تنهاتر از چیزی بود که لافش را می زد. 

سوم، رهبران ارمنستان نتوانستند پیوند روبه رشد قفقاز جنوبی و خاورمیانه و به خصوص نقش ترکیه در منطقه را به درستی تحلیل کنند.  از سال ۲۰۱۵ یک جریان ملی گرای قدرتمند در حال صعود در حکومت ترکیه بوده و نفوذش بر سیاست خارجی ترکیه بیشتر و بیشتر شده است. 

رئیس جمهور رجب طیب اردوغان- که اسلام گرایی اش بر ملی گرایی اش می چربد- به سمت ناسیونالیسم سوق یافته است، چیزی که باعث شده آنکار هم در سوریه و هم در لیبی روسیه را به چالش بکشد. ارمنستان می بایست این قضیه که جنگنده های ترکیه بر سیستم ضدهوایی روسیه  لااقل در لیبی برتری داشتند را یک زنگ هشدار جدی می دید و آن را دلیلی برای احتیاط بیشتر قلمداد می کرد. به رغم علایم جنگی صریح، از جمله اظهار نظر اردوغان در فوریه ۲۰۲۰ که قره باغ همان قدر که برای آذربایجان اهمیت دارد برای ترکیه هم مهم است، رهبران ارمنستان از پیش بینی تغییر رویکرد ترکیه راجع به منازعه عاجز بودند. در حقیقت، آن ها از طریق اقداماتی مثل گشودن باب معاهده سورس این تغییر را شتاب بخشیدند. 

نهایتا، رهبران ارمنستان از درک دگرگونی های داخلی آذربایجان عاجز بودند. برای سال‌ها، الهام علیف در اثر حضور الیگارشی های گوناگون پیرامونش فلج شده بود. اما در چند سال گذشته، رهبر آذربایجان دست به یک پاکسازی وسیع زد تا دولت را کارآمد سازد. علیف خودش را از غل و زنجیرهای رژیمی که هفده سال قبل از پدرش به ارث برده بودخلاص کرد. رهبران ارمنستان نتوانستند این را دریابند که رویکرد شجاعانه تر علیف مبرم ترین مسئله آذربایجان، تضاد حل نشده بر سر قره باغ و تصرف شدن مناطق آذربایجان، را تحت تاثیر قرار می‌دهد، هرچند علیف بارها نارضایتی شدیدش را از اوضاع اظهار داشته بود. 
چرا رهبران ارمنستان این اشتباهات محاسباتی مرگبار را مرتکب شدند.  دلایل متعددی به ذهن می رسد. جهان در سال های اخیر به سرعت تغییر کرده است. این تغییرات سریع، انعطاف و مهارت های تحلیلی بالایی برای پردازش پیامدهای تاثیرات متقابل فراشدهای جهانی و منطقه ای می طلبد.  به جای سازگاری با تغییرات، رهبران ارمنستان مغرور شدند و تبلیغات خودشان را باور کردند. اما این موضوع نمی تواند میزان شکستی را توضیح دهد که تنها با تحلیلی عمیق از سیاست داخلی ارمنستان قابل تبیین است. 

اینک  مثل روز روشن است که نخست وزیر نیکول پاشینیان- که پیش از آن که با یک جنبش خیابانی به قدرت برسد فاقد تجربه سیاسی بود- از درک ژئوپولیتیک کشور و منطقه ناتوان بود. اما گذشته از بی تجربگی سیاسی، پاشینیان پیوسته از جانب رهبری پیشین ارمنستان، که با رهبران قره باغ متحد بودند و روابط ممتازی با مسکو داشت، زیر پایش خالی شد. این شرایط پاشینیان را وادار کرد که  برای تحکیم قدرتش یک موضع به طور فزاینده ناسیونالیستی را اتخاذ کند.  اهمیت رقابت های داخلی پاشینیان با نخبگان قدرت قدیم ارمنستان به حدی است که می توان گفت طرح بحث وحدت قره باغ و ارمنستان تلاشی برای جلب نظر رهبران قره باغ و افزایش محبوبیتش در میان ارمنیان آن جا بود. اگر این را بپذیریم، باید بگوییم که او تاثیر سخنانش بر باکو را بسیار دست کم گرفت. 

تا زمان نگارش این نوشته، طرفین یک توافق آتش بس امضا کرده اند که برتری نظامی آذربایجان را تثبیت می کند و سطوحی از کنترل ارمنستان بر بخش هایی از ناگرونو-قره باغ را حفظ می کند.  آسیب بلندمدت حاصل از محاسبات اشتباه ارمنستان مبرهن است. در حالی که بخشی از آسیب فیزیکی است، آسیب ذهنی و روانی مهم تر است. احساس برتری نظامی ارمنستان در هم شکسته است و  انزوا و تنهایی اش مشهود است. اکنون باید روشن شده باشد که ارمنستان تنها به شرطی می تواند امنیت داشته باشد که به صلحی پایدار با آذربایجان برسد.  پاشینیان که از قبل تضعیف شده بود باید خیلی خوش شانس باشد که بتواند در قدرت باشد، کما اینکه درخواست ها برای استعفایش بالا گرفته است. اما مهمتر از ماندن یا رفتن پاشینیان، باید ببینیم آیا ارمنستان از این خیره سری ها و اشتباهات محاسباتی خواهد آموخت و تلاشی جدی برای صلح به عمل می آورد یا نه. 

منبع: نشنال اینترست / ترجمه: ترجمه سجاد احمدیان

منبع:http://www.irdiplomacy.ir/fa/news/1997709/

 

 

علی ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۲:۱۲

تحلیل درستی بودخوشبختانه حماقت پاشینیان با توجه به عقبه ی سیاسی اش و عدم درک صحیحش از سیاست و قدرت نمایی ارتش آذربایجان ، باعث شد پس از چندین سال سرزمینهای آذربایجان از اشغال درآمده و ارمنی ها را مثل سگ از این مناطق بیرون بیاندازند . البته وعده ی الهی که پیرزوی حق می باشد نیز بار دیگر ثابت شد . امید است تمام اشغالگران در همه جای دنیا محو شده وملتهای زیر یوغ آزادگردند.

محمد ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۲:۲۰

ارمنستان برخلاف آذربایجان به قدرتی قدرتمندتر تکیه نکرد و در نتیجه بازی ر باخت ، به نظر من این ماجرا باعث می شود این کشور بیشتر به دامان فرانسه بیافتد تا بتواند از خود در برابر ترکیه و روسیه محافظت کند

خسرو ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۲:۴۴

نوشته واقع بینانه ای بود ، حال باید همه کشورهای همسایه ارمنستان را اقناع کنند که به صلح پایبند باشد ، چون پتانسیل جنگ و درگیری را ندارد و غربیها و روسیه از اشغالگری ارمنستان تا ابد حمایت نمی کنند ، و البته باید دیازپورای ارمنی در امریکا و فرانسه و روسیه و ایران ، بپذیرند که به خاطر آرزوهای تاریخی شان ، ارمنستان ضعیف و محاصره شده را وادار به جنگ نکنند ، مرحله بعدی بحران قره باغ ادعای خسارت 800میلیارد دلاری آذربایجان است که با طرح در دادگاه های بین المللی در حال شکل گیری است ، به نظر میرسد بنا به گفته یک مقام ارمنستانی ، برای پرداخت چنین رقم بزرگی ، ارمنستان مجبور شوداز قسمتی از سرزمین اش( زنگه زور ) چشم پوشی کند ویا وارد معامله برای دادن امتیازات بلند مدت مثل اجاره صد ساله بورچالی ( منطقه شمال ارمنستان ومرز با گرجستان بین آذربایجان و ترکیه که وطن تاریخی ایل قره پاپاق بود ) شود

حمید ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۳:۲۵

تحلیل درست و منصفانه به دور از تعصبات و غرض ورزی امیدوارم یک درسی هم بر آن نویسندگان داخلی که عمدتا با هدف دشمنی با ترکها نگاشته بودند باشد

حمید ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۳:۴۷

البته در این جنگ ای ذهنیت خیلی از ما ایرانی ها که از روسیه را به عنوان قدرتی شکست ناپذیر و تنها کشوری که تحولات منطقه که بدون اراده و خواست آنها صورت نمی گیرد هم دچار خدشه گردید و ثابت شد که بازیگرانی هم هستند که قدرتشان بر قدرت روسها می چربد بر خلاف تصور برخی‌ها بزرگترین بازنده این جنگ را بعد از ارمنستان باید روسها دانست چرا که در میدان عمل و در یک رویارویی واقعی نا کارآمدی سلاحهایشان که قبلا روی آنها خیلی حساب می کردند برای همه دوستان و دشمنانشان آشکار شد و از این بعد آن اعتماد به نفس سابقشان را در مواجهه با بحرانهای پیشرو نخواهند داشت

م-ر-مدرس روابط بین الملل ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۳:۴۹

تحلیل علمی و بی طرفانه ایست. در این ماه ها تنها تحلیل بی طرف در مورد قفقاز و قره باغ در سایت وزین همین مطلب بود. امیدوارم مسئولین سایت، تحت تاثیر تفکرات لابی گری قرار نگیرد و اعتبار تحلیلی خود را در حوزه آذربایجان و ترکیه حفظ نماید

علی ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۴:۱۰

این وعده الهی پیروزی حق آنهم با تسلیحات اسراییلی و ترکیه و تروریست‌های ترکمن سوری و پانترکها آخر مانند ارمنستان دامن باکو را خواهد گرفت دور نیست صدای تکبیر تروریستها و سر بریدن گله ای آنها در باکو و قره باغ و.. شاهد باشیم خواص گرگ این است آنوقت باکو و قره باغ جولان قدرتهای خواهد بود نه سیاست پانترکی یا مذهبی نجات دهنده آنها نخواهد بود خسرو جان جرقه جنگ جهانی دوم همان در یافت غرامت سنگین توسط فاتحان جنگ بوده است این بار همان حربه برای تقابل و جنگ صلیبی قره حال یا آینده خواهد بود آنهم مخالفت ایران برای تغییر مرزها و استقرار پایگاه‌ها رژیم صهیونیستی و پانترکها ترکیه

كامران ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۱۵:۲۱

این جنگ علاوه بر ارمنستان باید برای بخش بزرگی از تحلیلگران سیاسی ایرانی نیز درس بزرگی بشود ، متاسفانه نه تنها از درک واقعیت های منطقه عاجز بودند بلکه عملا تبدیل به بلندگوی دستگاه پروپاگاندای پوشالی لابی ارمنی شدند. و با این نقص اطلاعات و محتوی منحرفانه موجب تقابل سیاسی و کدورت در جامعه شدند. و نتیجه ان دور ماندن هر چه بیشتر ایران از موازنات قدرت در منطقه قفقاز شد.

جواب علی ترک ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۲۱:۵۰

دیگه جمع کنید بساط پان ترکی فعلا که اذربایجانتون شده لانه اسراییل و از اونجا خاک ایرانو تهدید می کنن و مقامات و دانشمندهای کشورمون تهدید می کنن شما نون ایرانو می خوریدو و سنگ خلیفا اردوغانو به سینه می زنید شرم کنید

محمد تبریزدن ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۲۱:۵۳

با جماعت عوام و پامنبری کاری ندارم فقط آندسته از مقامات که مرتب بر طبل حضور نیروهای تکفیری در قره باغ میکوفتند چرا ساکتند و هیچ مستندی تا کنون نتوانسته اند ارائه کنند

مسعود ۱۱ آذر ۱۳۹۹ | ۲۳:۰۴

مقاله ی جالبی بود لیکن جامع جمیع جهات نبود ! امیدوارم رهبران آذربایجان از پیروزیهای نیم بند خویش سرمست نشده و اشتباهات ارمنیها را در رابطه با همسایگان قرتمند خویش دوباره نکنند و هرگز به فکر بلند پروازی نباشند !؟اهل علم و قلم و سیاست می دانند که منظورم چیست !؟

A ۱۲ آذر ۱۳۹۹ | ۰۰:۱۹

همه حرفاتون درست بود به غیر از بخشی که از روسیه به عنوان قدرت در حال افول یاد کردید عزیز من ده ساله که میگن روسیه در حاله افوله و بعدشم فرومیپاشه اول هرسال میگن اخر هر سال می‌بینن نپاشیده توروخدا بس کنین این تبلیغات رو

علی ۱۲ آذر ۱۳۹۹ | ۱۶:۱۰

نظر برخی از کامنت گذاران که مدام به تورکیه و سیاست پانترکی و غیره می پردازندرا به حمایت جانانه ی پاکستان سنی مذهب از آذربایجان شیعه مذهب جلب می کنم . ونتیجه می گیرم که حق بودن ربطی به مذهب ندارد .چنانکه بسیاری از کشورهای غیر مسلمان مانند اوکراین نیز از آذربایجان حمایت کردند و درستی سیاست اتخاذ شده شان ثابت شد.

در جواب علی ۱۲اذر ۱۶:۱۰ ۱۲ آذر ۱۳۹۹ | ۱۸:۵۳

قرارداد چند جانبه شنیده ای پاکستان اصلا ارمنستان را به رسمیت نمی شناسند نه به خاطر آذربایجان شیعه یا قره باغ هزینه حمایت خود هم نقدا باکو پرداخت میکند سلاح سازمانی ارتش ترکیه و آذربایجان و پاکستان جدیدا یکی است یعنی همکاری نظامی پاکستان با باکو دارد بسیار گسترده است .در مقاله ای درباره نفوذ نرم ترکیه در پاکستان با موضوع فیلم پرداخته بود پاکستان در زمان عثمانی ها سرباز کمکی خلیفه بودند همانطور که پایگاه تکفیری‌ها در آسیای میانه و جنوب شرق هستند نگاهی به افغانستان و بلوچستان ایران و فعالیت گروهک‌های صحابه و جند شیطان و الان داعش نشان سرمایه گذاری عربها و غربیها در اسلام آباد است اوکراین هم به خاطر اشغال کریمه توسط روسیه از باکو حمایت کرد گرجستان هم حمایت کرده بود به خاطر تجزیه اوستیای و ابخازیا بدست روسیه ،ایرانم تفکرات قومیتی و نژادی عده ای معلوم الحال حمایت همراه با هشدار صریح در باره عواقب استقرار تکفیری‌ها در مرز با ایران

امیر ۱۲ آذر ۱۳۹۹ | ۲۰:۵۸

جالبه بعد از مدتها یک مقاله خوب دراین مورد خوندم

كامران ۱۲ آذر ۱۳۹۹ | ۲۲:۲۷

پروفسور ایرجعلی جامی ، اخیرا امیر نام ، دست از خزعبلات بردار ، شما حتی گرامر فارسی را درست نمیدانی!! پیوند دادن موضوعات نامرتبط با هم شما را از مخمصه موجود نجات نخواهد داد !! تنها راه شما رجوع به اصول انسانی و زیست مصالمت امیز با همسایگان است.

محمدی ۱۳ آذر ۱۳۹۹ | ۰۷:۴۶

مقاله پر محتوا، علمی وباتکنیک مطلوبی بود.فرق بین مقاله های داخلی وخارجی هم از نظر موضوعی وهم از نظر محتوایی کاملا مشهود است

رضا ۱۳ آذر ۱۳۹۹ | ۱۴:۳۹

دیر یا زود ما با مساله قفقاز رو درو خواهیم شد. یا ایران پرستانه یا خائنانه . ما تنها یک راه داریم و اون پس گرفتن خاک کشور هست .

در جواب کامران12اذز ۱۳ آذر ۱۳۹۹ | ۱۸:۳۵

مخمصه اصلی باکو با کشاندن پای تکفیری‌ها ترکها و اسراییلی ها و به زودی ناتو با عدم رویکرد مسالمت آمیزی با ایران نشان داده است .ارتش و سپاه در مرز اذربایجانات ایران چرا باید در آمادگی 100درصدی و هشدار صریح در خصوص تغییر مرزهای بین المللی دهند ???!!!کشوری که وحوش تکفیری و پانترکها ترکی و اسراییل را در مرز ایران مستقر کرده است سر اصول انسانی و زیست مسالمت آمیز با ایران ندارد.

به رضا ۱۴ آذر ۱۳۹۹ | ۰۱:۰۷

ترکها یک مثل دارند می گویند مواظب باش زمانی که از باران فرار می کنی گرفتار تگرگ نشوی. بهتر است اشتباه یزدگرد ساسانی را در تقابل با اعراب و خوارزمشاهیان را در مقابل مغولها و شاه اسماعیل را در مقابل عثمانی تکرار نکنید. در مورد حمله عثمانی به تبریز هم حتما خواهید نوشت ، قبل اش خود گفتم که زحمت شما کم شود

در جواب فاشیستهای پانفارس ۱۴ آذر ۱۳۹۹ | ۰۹:۴۰

اینقدر مانند افراد کور از مواضع ارمنستان اشغالگر حمایت نکنید، افکار فاشیستی و پانفارسی شما مانع دیدن واقعیتهای جامعه شده است ، ایران از وجود قومیتهای مختلف است که بالیده و بزرگ شده ، شما با ساز مخالف زدن در برابر خواست و درد کشتار و اشغالگری ارمنستان مسیحی نسبت به برادران همخون و هم دین برای ترک های ایران عملا دارید ساز تجزیه ایران را کوک میکنید فارسها تنها قسمت کوچکی از ایران هستند ، و ایران شامل قومیت های زیادی هست ، با افکار فاشیستی و پانفارسی دارید نفرت پراکنی میکنید، شرم کنید سر عقل بیایید که ایران از حماقت شما ضربه خواهد دید

در جواب فاشیستهای پانترک ۱۴ آذر ۱۳۹۹ | ۱۴:۰۱

از مواضع ارمنستان حمایت نکرده‌ایم و نمی کنیم بلکه از منافع و امنیت خود حفاظت میکنیم در برابر تروریست‌های تکفیری ترکمنی سوریه وو پاسگاههای و اسراییل و در آینده ناتو (در صورت عضویت رسمی و دایمی در ناتو )و پانترکهای مزدور افکار پان‌ترکی و فاشیستی و قومیتی و مذهبی شما باعث نادیده گرفتن واقعیت‌های جامعه منطقه و جهان شده است . آیا مخالفت با استقرار آنهاو پایگاههای آنها در مرز ایران ساز تجزیه است (هشدار صریح رهبر ی و فرماندهان و مسولان امنیتی ایران و روسیه و ...)؟؟!!یا شما گرفتار افکار پان‌ترکی هستید ؟؟؟شما با حرکتهای نسنجیده باعث نفرت از ایران در قفقاز و سایر قومیتهای ایران شده آید سر عقل بیایید و دست از افکار صهیونیستی پانترکی بردارید نگذارید برنامه ها و سیاستهای دیکته شده غرب و اسراییل بر باکو و ترکیه پیاده سازی کنید و باعث تنش با سایر اقوام و ....شوید

حسین پور ۱۴ آذر ۱۳۹۹ | ۱۸:۱۱

خوب ، منطقی و واقع بینانه بود ولی تنها به یک موضوع اشاره نکرده که اندیشه های غیر منطقی در جمهوری ارمنستان نتیجه تفکرات تحمیلی از سوی دیاسپورای ارمنی در خارج به ویژه آمریکا و فرانسه است و پاشینیان هم دستپخت این تفکرات بود که با حمایت غربی ها سر کار آمد ارامنه مقیم آمریکا و فرانسه خودشان در رفاه و آسایش هستند با درآمد سرانه چند ده برابر ارامنه ارمنستان و فقط به دنبال تعصبات قومی و ادعاهای تاریخی واهی هستند و چوب این تفکرات را مردم بدبخت ارمنستان می خورند. ارمنستان الان با دو همسایه مهم خود یعنی جمهوری آذربایجان و ترکیه که اولی کشوری ثروتمند و دومی کشوری نسبتا" پیشرفته است رابطه ندارد و فقط با ایران و گرجستان رابطه دارد که اولی خودش درگیری های زیادی دارد و دومی که در واقع عددی نیست.

هاشم ۱۴ آذر ۱۳۹۹ | ۲۰:۲۱

میخواستم بدونم چرا درآمد های نفتی آذربایجان باد آورده است و در آمد بقیه کشورها به حق و قانونی؟ ؟؟؟

الله یارto7uxu ۱۴ آذر ۱۳۹۹ | ۲۱:۰۱

پوتین وارمنستان،با باز کردن راه نخجوان،به باکو وترکیه،خواستند مسیر ترکیه گرجستان را به نوعی،راکد وناکار کنند،وبا این کار ضربه اصلی را به گرجستان بزنند، که با حق ترانزیت لوله‌های نفت و گاز باکو تفلیس جیهان،وخط آهن وجاده ترانزیت کمک زیادی به اقتصادش میشد،که این منافع حالا نصیب ارمنستان میشود،،وگرجستان در محاصره قرار میگیرد.،،وایران هم اتوماتیک میتواند از طریق همین خطوط مواصلاتی،به روسیه،اورپا،ترکیه وصل شود،در حقیقت ،سواری رایگان برای ایران درست شد.،،،ولی چون مغزمان خراب است دنبال قسمت خالی استکان هستیم،وایه یاس میخوانیم.

رضا اذری ایران پرست ۱۵ آذر ۱۳۹۹ | ۰۵:۱۸

ارمنی ها جزو اقوام ایرانی هستن و پانترک ها خائن هستند ما باید از ارمنستان دفاع کنیم و با پانترک ها بجنگیم

رضا ۱۶ آذر ۱۳۹۹ | ۰۴:۴۶

ضرب المثل الکی ترکی درست نکن. قفقاز خک ایران هست و باید برگرده هرکس مخالفه به ایران خیانت میکنه

مجاهدی ۱۶ آذر ۱۳۹۹ | ۱۷:۰۳

درسهای شکست ارمنستان؟! کدام درس ارمنی جماعت اگه از تاریخ درس عبرت میگرفت،به این روزها نمی افتاد... نگاه کنید پاشنیان از یک طرف در قرار داد صلح ومتارکه جنگ با آذربایجان تمامیت آذربایجان را برسمیت شناخته وامضا کرده که قره باغ جزو آذربایجان است،،واز طرف دیگر از جامعه جهانی میخواهد استقلال قره باغ را برسمیت بشناسند. !! از یک طرف قبول میکند که ارتش ارمنستان شکست خورده توان ادامه یک روز بیشتر جنگ را نداشت،وتمام سربازان از جبهه ها فرار کرده بودند،وازیک طرف هم رجز خوانی میکند. راستش را بخواهید ارمنی‌ها از شکست بیشتر خوششان میاید،ودوست دارند خود را همیشه شکست خورده ببینند،چون نیاز روحیشان فقط با شکست اغنا میشود. بر عکس ترکان هم با پیروزی شارژ میشوند.وتنها پیروزیست که آنها را زنده نگه داشته.وهمیشه در آرزوی پیروزیهای بیشتر هستند.

سامان ۱۷ آذر ۱۳۹۹ | ۱۸:۵۱

هم ارمنستان هم آذربایجان باید به مام میهن برگردند. پانترک های خر نژاد روزی شما رو به خاک و خون می کشیم.

جواب جواب علی ترک ۲۰ آذر ۱۳۹۹ | ۱۲:۵۹

فعلا که شما مشغول رصد مرز ازربایجان هستید بعد شهادت فخری زاده فقط دیروز 20 نفر در مرز بانه به کردستان عراق دستگیر شده اند حالا لانه تروریست ها کجاست جناب متوهم

به رضا اذری ایران پرست ۲۰ آذر ۱۳۹۹ | ۱۳:۰۶

خود بعضی مورخین ارمنی میگند از شبه جزیره بالکان تو هزاره سوم قبل از میلاد مسیح امدند حالا شما میگین اریایی هستن اریایی فقط فارسها و هندیها هستند ولا غیر

میلاد ۰۱ دی ۱۳۹۹ | ۰۰:۳۵

خیلی جالبه یه سری از دوستان نی نویسند به امید اینکه همه ی اشغالگران محو شن و ملت های زیر یوغ آزاد شن. برادر خود ترکیه که هم نژادت هست هم نصف خاک قبرس رو اشغال کرده. نظرت در مورد ترکیه هم اینه که محو شه یا سیاست یک بام و دو هوا داری؟ میخوای حرفت رو عوض کن؛. «همه ی اشغالگران محو شن به جز ترکیه چون هم نژاد منه».

Turk ۱۶ دی ۱۳۹۹ | ۰۲:۴۷

میلاد جان قبرس قسمت ترکنشین دارد که ترکیه از آن حمایت می کند مثل ایران که آذربایجان ترک نشین دارد

انتی پانترک ۱۵ بهمن ۱۳۹۹ | ۱۲:۵۴

نویسنده پانترک ایا از معاده سورس ( تشکیل دولت ارمنی در سرزمین ارمنیها در شرق ترکیه) ناراحت است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوروز و حداد عادل و اتحادیه ای به نام نوروز

سخنان حداد عادل در مورد نوروز از این جهت قابل توجه است که شاید برای اولین بار یک پارس حاضر شده با قبول واقعیت به بومی و غیر آریایی بودن نوروز اعتراف کند.

نکته دیگر اینکه مثل سابق نوروز را مطلق متعلق به پارس ندانسته و قبول کرده که در نیمکره شمالی خیلی از ملت ها این تقویم را کشف و به کار برده اند.

نکته دیگر دست و پا زدن ایشان به ایجاد اتحادیه ای زیر چتر نوروز و لابد زیر چتر بنیاد شوونیستی سعدی در مقابل به گقته ایشان، تلاش قدرت های منطقه‌ای(صد در صد ترکیه و اتحادیه کشورهای تۆرک زبان مورد نظرش است است) است.

و اینک اصل خبر از سایت تابناک و افاضات جناب حداد عادل.

 

حدادعادل: اتحادیه ای با محور «نوروز» تشکیل دهیم

رئیس بنیاد سعدی در «همایش بین‌المللی مجازی ظرفیت‌های فرهنگی-اجتماعی حوزه تمدنی نوروز» گفت: کشورهایی که نوروز در فرهنگشان ریشه دارد، اتحادیه‌ای حول نوروز تشکیل دهند که بستری برای انواع همکاری‌ها باشد و بتوانیم همبستگی منطقه‌ای را با نام و محور نوروز شکل دهیم.

کد خبر:۱۰۳۹۳۰۳

تاریخ انتشار:۱۷ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۴:۴۱

                                                   حدادعادل: اتحادیه ای با محور «نوروز» تشکیل دهیم


به گزارش تابناک به نقل از روابط عمومی بنیاد سعدی، غلامعلی حداد عادل، رئیس بنیاد سعدی در همایش گرامیداشت جشن نوروز ایرانی، با اشاره به منشأ نجومی نوروز گفت: نوروز یک ساعت آسمانی دارد و این گردش خورشید، اوضاع و احوال نجومی است که نوروز را به وجود می‌آورد و این نه تنها یک امر قراردادی نیست، که مؤسسه قانونگذاری تحت شرایط خاص اجتماعی، مبدایی برای سال تعیین کرده باشد، بلکه نوروز واقعه‌ای فراتر از قراردادهای اعتباری ماست.

وی ادامه داد: در دانش نجوم دو مسیر دایره‌ای است که به یکی از آن‌ها معدل النهار و به دیگری دایره البروج می‌گویند.حرکت خورشید بر دایره البروج است، اما معدل النهار عمود بر حرکت زمین به دور خودش است. این دو صفحه با هم زاویه‌ای می‌سازند و همدیگر را قطع می‌کنند که همزمان با آغاز بهار و پاییز است که به آن اعتدال بهاری و پاییزی می‌گویند. وقتی خورشید به این گره‌گاه می‌رسد و می‌خواهد از این نقطه عبور کند، روز و شب از لحاظ طول ساعات برابر می‌شود و از نظر گرما و سرما هم نهایت اعتدال پدید می‌آید.

رئیس بنیاد سعدی گفت: بومیان و سایر کشورهای منطقه، از چندین هزار سال پیش با دانش نجومی خود به پدیده نوروز توجه داشتند و زمان دقیق عبور خورشید را از منطقه پیش‌بینی کرده و سال خود را در این لحظه قرار می‌دادند و جشن می‌گرفتند.

حداد عادل درباره منشأ نجومی که مستقل از تفاوت‌های سیاسی، اجتماعی، قومی و مذهبی است، گفت: مردم با هر اعتقاد و مرام اجتماعی و متعلق به هر طبقه اجتماعی، نوروز را جشن می‌گیرند و از این جهت نوروز جشن بی نظیری در جهان است.

وی ضمن بیان تفاوت آغاز سال کشورهای منطقه گفت: سِر دوام نوروز این است که به همه ساکنین شمال کره زمین است متعلق است، به همین دلیل نوروز با چنین ریشه و پیشینه‌ای به صورت یک نماد و نشان یک فرهنگ مشترک میان ملت‌های منطقه درآمده است، فرهنگی است که در عین استقلال از تمام فرهنگ‌ها قابلیت پیوند با هر فرهنگی را دارد، چون تعارضی با فرهنگ‌های مختلف ندارد.

رئیس بنیاد سعدی با اشاره به سازگاری دلپذیری که بین فرهنگ ایرانی و اسلامی و نوروز احساس می‌شود یاد آور شد؛ در همان سفره‌ای که هفت سین سنتی ایرانیان چیده می‌شود، قرآن هم وجود دارد و دعای سال را با دعای یا مقلب القلوب آغاز می‌کنند و هیچکس احساس نمی‌کند نوروز با دین متعارض است.

وی ادامه داد: نوروز آغاز فصل رویش و نو شدن زندگی است. بعد از زمستان سرد، ساکت و طولانی که مردم را مجبور می‌کردند که در خانه بمانند، نوروز مردم را به بیرون آمدن از خانه و آمدن به دامن طبیعت دعوت می‌کند و همه با شکوفایی رو به رو می‌شوند و در حقیقت نوروز منشأ حیات مجدد روی کره زمین است، چون زندگی همه موجودات زنده به رویش باز می‌گردد و نوروز آغاز چنین تحولی به‌خصوص برای انسان است.

رئیس بنیاد سعدی افزود: ایرانیان بسیار خوش ذوق بودند که آغاز سال خود را چنین مناسبت طبیعی و نجومی قرار دادند و این نشان دهنده عمق فرهنگ کشورهایی است که نوروز را آغاز سال خود تعیین کردند.

حداد عادل در خصوص تقویم جلالی که در حدود ۸۰۰ سال پیش، خیام و همکارانش آن را را تعیین کردند گفت: تقویم جلالی در مقایسه با سایر تقویم‌ها دقیق‌ترین تقویم است و این نشان دهنده تسلط آن‌ها بر نجوم است که با نوروز سال خود را آغاز می‌کنند. در بستر نوروز و به بهانه آن هزاران آئین در کشورها از دورافتاده‌ترین شهرها و روستاها شکل گرفته و سنت‌ها مانند شکوفه‌ها گل می‌کند.

وی در ادامه به آداب و رسوم مختلف نوروز اشاره کرد و گفت: لحظه تحویل سال، دید و بازدید و رفتارهای انسان دوستانه و ۱۳ نوروز، هرکدام آئینی دارد و رنگین کمان دلپذیری از آئین‌های نوروزی در کشورهای مختلف به وجود می‌آید که چشم همه را خیره می‌کند.

حداد عادل با بیان اینکه نوروز همواره منبع الهام برای شاعران در ادبیات و هنرمندان در هنر بوده است، یاد آور شد: نوروز یک رمز برای فرهنگ مشترک میان ملت‌های منطقه نوروز است. جا دارد همه کشورهایی که نوروز در فرهنگشان ریشه دارد، اتحادیه‌ای حول نوروز تشکیل دهند که می‌تواند بستری برای انواع همکاری‌ها باشد و می‌توانیم همبستگی منطقه‌ای را با نام و محور نوروز شکل دهیم.

حداد عادل افزود: در روزگاری که بعضی قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای درصددند اتحادیه‌ای مغایر با خود و طبیعت ملت‌های منطقه تشکیل دهند و اختلاف ایجاد کنند، نوروز بستر خوبی برای وحدت، همبستگی و ایستادگی در برابر نظام سلطه و نگهبانی از فرهنگ مشترک ملت‌های منطقه است.

 

منبع:https://www.tabnak.ir/fa/news/1039303/

تصریح  سایت موزه هرمیتاژ  بر ترکی بودن گره بکار رفته در فرش پازیریک

✴️تصریح  سایت موزه هرمیتاژ  بر ترکی بودن گره بکار رفته در فرش پازیریک

https://www.hermitagemuseum.org/wps/portal/hermitage/digital-collection/25.+Archaeological+Artifacts/879870/

@dost_dushman

 

انسایکلوپدیای فرش و قالیچه و اشاره به بافته شدن فرش معروف پازیریک با گره ترکی

https://www.carpetencyclopedia.com/glossary/s-t
 

@dost_dushman

 

✴️باور گورکانیک در نزد سکاها و ترکان حتی در مقبره منتسب به افراسیاب ترک تورانی بر روی تپه  در شهر بخارا نیز منعکس شده و بنا به نظر تخصصی انسایکلوپدیای فرش و قالیچه نیز  گره به کار رفته در فرش پازیریک گره ترکی می باشد.  

📚  اورارتوها و ترکان باستان،مهدی حسنی ، صص 122 و 123

@dost_dushman

 

✴️ سنت تدفین اسب و سنت های دیگر مشترک سکاها با ترکان

سکاهای غربی در داخل خود اقوامی از غیر ترکان نیز مخلوط داشته اند ( چناچه در هسته های بعدی(غیر ابتدایی) ماد و اشکانی نیز آری ها حضور دارند) ولی  آنچه از گنجینه لغات، سنن، آداب و مولفه های فرهنگی و آزمایشات ژنتیکی بر می آید شباهت سکاها به ترکان بیش تر است.
برای کسب  اطلاعت بیشتر
📚 رک کتاب اورارتوها و ترکان باستان آقای مهدی حسنی صص  108 تا 118

@dost_dushman

 

📌 ادمین دانشمند  یکی از کانال های پانفارس در مورد سکاها اقدام به ارائه نوشته های تاریخ مصرف گذشته نموده و مدعی شده که فرهنگ تدفین اسب با مرده ( فرهنگ گورکانیک) در نزد سکاها هیچ وجه اشتراکی با ترکان ندارد و حتی مدعی شده  وجود داش باباها ربطی به  ترکان ندارد
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

🖊با بررسی آثاری که از سکاییان و سارمات‌ها به‌جا مانده، مورخان متوجه شباهت حیرت‌انگیز آثار آنان و آثاری که از دوران هخامنشی و اشکانی بجامانده شدند. و با بررسی متون کهن و شناخت سبک زندگی آنان، دریافتند که عقاید آنان نیز بسیار مشابه با عقاید کهن ایرانیان بوده. ( تاریخ سکاها نوشته تامارا تالبوت رایس)


در رد نظریه مغول یا ترک بودن سکاها، حتی شیوه دفن سکاییان و سارمات‌ها بسیار با مغولان، ترکان متفاوت است و آداب و سنن چینی بسیار در میان مغولان و ترکان چیره بود که چنین چیزی در شیوه تدفین سکاییان و سارمات‌ها دیده نمی‌شود! برای مثال سکاییان باید همراه با اسب خود دفن ‌می‌شدند درصورتی که چنین چیزی را در شیوه تدفین مغولان و ترکان یافت نکرده‌اند. ( کتاب تاریخ سکاها و کتاب تاریخ سارمات‌ها نوشته تادئوس سولیمیرسکی)


⁉️اما سوال اینجاست که چرا پانترکان خودکشی می‌کنند تا سکاها و سارمات‌هارا تُرک جلوه بدهند؟ پاسخ آن بسیار ساده است. زیرا که پانترکان آگاه‌اند نخستین‌بار نشانه‌های ترکان را ما در قرون 5 و 6 میلادی در منابع چینی یافت می‌کنیم. و چون کاملا می‌دانند که ترکان فاقد هرگونه اثر تاریخی و تمدنی در آن دوران بوده‌اند، سعی دارند با تُرک نامیدن سکاییان و دزدیدن آثار تاریخی‌شان؛ قدمت ترکان را به دوران هخامنشی برسانند و آثار فاخر سکایی را تُرک بنامند!

❇️سنگ‌قبرها، ستون‌های سنگی را که در تمام دنیا یافت می‌شوند و بنابر فرهنگ هر منطقه، اشکال مختلفی دارند؛ ستون‌های سنگی سکاییان و مردمان هندواروپایی را دزدیده برآن نام "داش‌بابا" نهادند و مدعی هستن چون در سیبری و مغولستان و در ایران این سنگ‌ها دیده می‌شود پس همه تُرک‌اند!  
نخستین این سنگ‌ها را ما در شمال دریای سیاه و از تمدن "یامنا" می‌یابیم که مردمانی هندواروپایی بودند و این سنگ‌ها در تمامی اکراین، روسیه، سیبری، قفقاز، ترکیه، و مغولستان یافت می‌شود. ( برپایه کتاب J. P. Mallory and D. Q. Adams, "Kemi Oba Culture")

👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆

علاوه براسنادفراوانی که ازتورک بودن ساکاهادراین کانال قرارداده شده بازهم اسنادجدیدی خدمتتان ارائه میشود

@dost_dushman

 

گره ترکی _ گره فارسی و قدیمی ترین قالی جهان قالی پازیریک

Turkishknot_ persianknot  and pazyrik carpet

قدیمی ترین قالی جهان قالی پازیریک هست ... دو گره اصلی هنر قالیبافی در جهان گره ترکی (turkishknot) و گره فارسی ( persianknot) هست و قالی پازیریک با گره ترکی بافته شده است .

علیرغم این موضوع پان ایرانیستها بافته شدن قدیمی ترین قالی جهان توسط ترکها را قبول نمی کنند و بی هیچ سند و دلیلی سعی می کنند قالی پازیریک را مصادره کنند .

آیا برای انسانهای بی شعور و خودپسندی چون پان ایرانیستها که نمیشود قبولاند قالی پازیریک که امروز نیز در موزه آرمیتاژ موجود هست متعلق به ترکهاست آیا میشود قبولاند که تمدنهای سومری و کاسپی و اسکیتها و  ماد و پارت متعلق به ترکها بوده است ⁉️
@dost_dushman

 

hermitage logo

Search

MENU

...

Pile Carpet

Created: Pazyryk Culture. 5th - 4th century BC

Found: Pazyryk Barrow No. 5 (excavations by S.I. Rudenko, 1949). Altai Territory, Pazyryk Boundary, the Valley of the River Bolshoy Ulagan

The world's most ancient pile carpet was found in the largest of the Pazyryk burial mounds. Its decoration is rich and varied: the central field is occupied by 24 cross-shaped figures, each of which consists of 4 stylized lotus buds. This composition is framed by a border of griffins, followed by another one of 24 fallow deer. The widest border contains 28 figures of men on horseback and dismounted. The once bright yellows, blues and reds of the carpet are now faded, but must originally have provided a glowing range of colours. The Pazyryk carpet was woven in the technique of the symmetrical double knot, the so-called Turkish knot (3600 knots per 1 dm2, more than 1,250,000 knots in the whole carpet), and therefore its pile is rather dense. The exact origin of this unique carpet is unknown. There is a version of its Iranian provenance. But perhaps it was produced in Central Asia through which the contacts of ancient Altaians with Iran and the Near East took place. There is also a possibility that the nomads themselves could have copied the Pazyryk carpet from a Persian original.

Title:

Pile Carpet

Epoch. Period:

Early Iron Age

Date:

Pazyryk Culture. 5th - 4th century BC

Place of finding:

Altai Territory, Pazyryk Boundary, the Valley of the River Bolshoy Ulagan

Archaeological site:

Pazyryk Barrow No. 5 (excavations by S.I. Rudenko, 1949)

Material:

wool

Technique:

knot technique

Dimensions:

183x200 cm

Inventory Number:

1687-93

Category:

Archaeological Artifacts

Collection:

Archaeological Artifacts of Eastern Europe and Siberia

 

Be part of the story

منبع:https://www.hermitagemuseum.org/wps/portal/hermitage/digital-collection/25.+Archaeological+Artifacts/879870/

ائل تاریخی_۱۱فوریه تا ۲۷مارس ۲۰۱۸

🗯"قوزان Gozan"، "قوزارGozar " ، "چوزارChozar " سرزمینی در شمال شرقی عراق ، شهر "قوزانا Guzana " – " قاوُزانتیس Gauzanitis" و منطقۀ " آلو قوزانا alu Guzana " در منطقۀ اطراف حکاری و جنوب شرق ترکیه و شمال عراق،  در سالهای 800 قبل از میلاد مطابق نوشته های آشوری و تورات آیا با "غوز" ، "اوغوز" ، "غزان" ترک مرتبط نیست؟

در اینجا به حضور "غُز" و "اوغوز" در منطقۀ آذربایجان ، آناتولی و شمال عراق در قبل از هخامنشی و در 2800 سال قبل می پردازیم.

بعد از اینکه در نوشته های آشوری و تورات ما شاهد کلمۀ "ایشغوز" میشویم که بعدا بوسیلۀ تاریخنویسان از آنها با نام اسکیت ها نامبرده میشودو نام "ایشغوز" یا "اشکناز" بوسیلۀ پروفسور زهتابی و پژوهشگران دیگر مرتبط با اسکیتها و "اوغوزها"، "ایش-غوز" تفسیر میگردد، در اینجا ما باز شاهد نام بردن از "قوز-غوز" به عنوان 1-نام منطقه و 2-شهر و 3-رود در تورات و لیست نامهای جغرافیایی آشوری هستیم. در زیر ترجمه ایی را از فرهنگنامه های یهودی راجع به نام "قوزان" را می آورم و   همچنین جاهایی از تورات را که راجع به "قوزان – غوزان" حرف زده شده است را آورده و ترجمه میکنم. در ضمن یادآور میشوم که لفظ "قوزان – غوزان" در زبانهای سامی همانند سومری می تواند جمع "قوز-غوز" باشد که برای جمع همانند سومری  پسوند"-آن" میگیرند. کلا باید اذعان نمود که قومی بنام "قوزان" یا "غوزان ، اوغوز-ان" در منطقه بوده باشد تا منطقه ایی نام خود را از آن بگیرد و ایشغوز ها هم قسمی از آن قوم باشند که بعدا در ترجمه های تورات از آنها با نام "اشکناز" نامبرده میشود. همچنین باید نام ترکی "اوزن"=رودخانه هم باید به عنوان نزدیکی به "غوز" و "غوزان" مخلوط شده با "غوزان" به عنوان یک "قوم" و "منطقه" دید. 
در اینجا بودن لغت "غوزار"(خزر) در تورات، که در ترکی معنی "انسان اوغوز" را میدهد، نشان دهندۀ این است،  که، باز در منطقه یک قومی با تلفظ های مختلف نزدیک بهم، بنام "غوز" ، "کاس" (کاس ار)؛ "غوُز" (غُزار-خزر) ، "اوغوز" (اوغوزار - خَزَر) ، "غاز" (غازاَر- خزر-آزاَر-آذر) بوده است. پسوند ترکی "-اَر, er  ger" به معنی "مرد، قهرمان، انسان" است که بصورت "اوُر ur" به معنی "مرد، انسان" و به معنی "قهرمان" بصورت"گر  ,“ gar" اوُرساغ ursağ" در زبان التصاقی سومری دیده میشوند. و حالا به دیدن بعضی از مطالب می پردازیم :

نامهای جغرافیایی و قومی ، قوزآن(غوزان) ، قوزار (خوزار-خزر) ، چوزار (خزر) ، قوزانا (اوغوزآنا) ، قاووزانتیس (غوزان) ، آلو قوزانا (آلو غوزانا) در تورات و آشور 

GOZAN
go'-zan (gozan; Gozan, Codex Vaticanus, Gozar in 2 Kings 17:6, Chozar in 1 Chronicles 5:26): A place in Assyria to which Israelites were deported on the fall of Samaria (2 Kings 17:6; 2 Kings 18:11 1 Chronicles 5:26). It is also mentioned in a letter of Sennacherib to Hezekiah (2 Kings 19:12 Isaiah 37:12). The district is that named Guzana by the Assyrians, and Gauzanitis by Ptolemy, West of Nisibis, with which, in the Assyrian geographical list (WAI, II, 53, l. 43), it is mentioned as the name of a city (alu Guzana; alu Nasibina). It became an Assyrian province, and rebelled in 759 B.C., but was again reduced to subjection.
قوزان go'-zan ( قوزان gozan؛ قوزان Gozan، در Codex Vaticanus، قوزار Gozar در دو پادشاه 17: 6، چوزار Chozar در  وقایع-1چرونیکلِس Chronicles 5:26 ) : جایی در آشور که  بعد از سقوط ساماریا  Samariaاسرائیلیان (یهودیان) را بدانجا تبعید نمودند. از آنجا در یک نامۀ سِنناچِریب Sennacherib به حِزِکیاه  Hezekiah ( 2 پادشاه2 Kings  19:12 ایسایاه İsaiah  37:12) . این ناحیه همانیست که از طرف آشوریان، قوزانا Guzana نامیده میشد و پتولِمی Ptolemy ، از آنجا با نام قاوُزانتیس Gauzanitis نام میبرد، غرب نیسیبیس Nisibis، همانی که، در لیست نامهای جغرافیایی آشوری (WAI, II, 53, l. 43)، از آنجا به عنوان یک شهر نام برده میشود. (آلو قوزانا alu Guzana ، آلو ناسیبینا alu Nasibina) . آنجا به یک ایالت آشوری تبدیل میشود، و در سال 759 قبل از میلاد قیام میکند، ولی بعدا دوباره به زیر سلطۀ آشوری می افتد.

🗯داریوش کبیر وقتل عام 40000پارسی دریک سال 

شاید تاکنون ازخود نپرسیده اید که چه کسانی داریوش را کبیر میخواهند وامثال چنگیز واعراب راوحشی ولی دراین بخش با بازخوانی کتیبه بیستون دراین پست وپستهای بعدی خواهید دید که داریوش توحش را به معنای تمام وکمال معنی میکند 

⭕️داریوش درتحریر آرامی کتیبه بیستون ودرستون سوم شرح سرکوبی پارسیان رامی آورد وتعداد کشته شدگان را 40000تن ذکر میکند ورهبران آنها را گرفته وبرروی سیخ تیز مینشاند 

کتیبه بیستون مربوط به سال اول حکومت داریوش میباشد واین درحالیست که مدت حکومت او36 سال طول کشیده وآمار دقیقی ازجنایتهای وی درسالهای بعدی حکومت او دردست نیست واین آمار صرفا مربوط به پارسیان است که البته داریوش از کشتار بقیه اقوام هم نام میبرد 


✳️منابع :لوکوک پی یر .کتیبه های هخامنشی .ترجمه نازیلا خلخالی. تهران 1382.ص 238تا243

 

🗯مقاله ایی جالب از گاردین انگلیسی ... انگلیس ها باز تکامل بشری را در نظر می گیرند و باز در این نوع مقالات علمی انسان شناسی هیچ اثری از موضوع آریایی نیست برعکس ریشه بشری باز به افریقا بر میگردد. جالب اینجاست که ژن زبانی کشف شده در هموساپینس یا انسان معاصر در انسان نئاندرتال هم کشف شده ولی فقط نصف انسان ساپینس است...یعنی نئاندرتال ها هم قادر به نوعی حرف زدن بوده اند ...                                                                                                                                                                     https://www.theguardian.com/news/2018/feb/12/tracing-the-tangled-tracks-of-humankinds-evolutionary-journey

 

:
🗯اقوام پروترک و پروتوترک در ایران که زبانشان التصاقی بود به طور کلی عبارتند از:

🔵سومریان , ایلامیان(عیلامی ها یا ائلام لار), هیتی ها (خطیان), هوری ها(میتانی ها) , اورارتو ها (آرارات ها) , کاسی ها , قوتی ها (گوتی ها) ,لولوبی ها , ماننا ها ,ماد ها ,سکاها یا ساکا ها (ایشگوزها) , اشکانیان (پارت ها) , ساویر ها , آوارها , خزر ها ,هون ها , قبچاق ها ,خلج ها , پچنک ها , گؤک ترک ها ,اوغوز ها و....

🔴زبان التصاقی زبانی است که کلمات دارای ریشه یک هجایی تغییر ناپذیر است که معنای اصل را می رساند ولی برای بیان معانی فرعی هجاهایی بر ان ریشه می افزایند.

✅زبان تورکی یک زبان التصاقی است.

🗯یک نمونه از تحریف تاریخ که نشان می دهد چرا یک شهروند معمولی قادر نیست از حقایق و واقعیت های تاریخ سردربیاورد .👇

🔴 «تاریخ اسکندر مقدونی»، اثر کوینت کورس ، مورخ رومی قرن اول پس از میلاد ، کتاب هفتم، بخش هفتم :

- ترجمه روسی از متن لاتین (https://tr.im/NBea3):

«شاه سکاها که قدرتش در آن سوی رود تانائیس گسترده شده بود، شهر بنیانگذاری شده توسط اسکندر مقدونی در ساحل رودخانه را اسباب زحمتش میدانست. به همین خاطر، او برادرش را که «کارتاسیس» نام داشت، در راس سواره نظامی بزرگ، برای انهدام این شهر و دور کردن ارتش مقدونی از رودخانه، راهی کرد».

- ترجمه انگلیسی متن لاتین (https://tr.im/dlpev):
«سرکرده سکاها که قلمروش به آن سوی سیردریا گسترده شده بود، شهر برپا شده توسط اسکندر مقدونی را زنجیری به دور گردنش میدید و بنابراین، برادرش، «کارتوسیس» را با اسبی جنگی فرستاد تا ویرانش سازد و نیروهای مقدونی را از رودخانه براند».

🔵 به لحاظ محتوایی، به نظر میرسد که ترجمه ها تفاوت خاصی از یکدیگر ندارند. تنها، رود تانائیس در ترجمه انگلیسی به شکل «سیردریا» ذکر شده است که از تفاوتهای موجود در جغرافیاشناسی باستان نشئت میگیرد. اما، صحبت درباره موضوع دیگری است. برادر شاه سکا که نظر ما را جلب میکند، در ترجمه روسی به شکل «کارتاسیس» و در ترجمه انگلیسی به شکل «کارتوسیس» نوشته شده است. تفاوت، بسیار جزئی به نظر میرسد و انگار نباید به این مسائل کوچک، توجه کرد. اما تطبیق با متن اصلی، مشخص میسازد که هر دو واریانت ترجمه، تحریف شده هستند. و اینک، متن لاتین اوریجینال را ارائه میکنیم :

💥💥💥At rex Scytharum, cuius tum ultra Tanaimimperium erat, ratus eam urbem, quam in ripaamnis Macedones condiderant, suis inpositamesse cervicibus, fratrem,  "Carthasim " nomine,cum magna equitum manu misit ad diruendameam proculque amne submovendasMacedonum copias.

(https://tr.im/XyCaI و https://tr.im/a8KL0 و https://tr.im/VrCxn.)
💥💥💥

🔴 به این ترتیب، متن اصلی آشکار میکند که برادر شاه سکایی نه «کارتاسیس» و نه «کارتوسیس»، بلکه به شکل «کارتاسیم» ذکر شده است. به علاوه، مشخص میشود که این عبارت، نه اسم برادر شاه سکایی، بلکه لقبی است که بدین صورت معنی میگردد: «آنکه کارتاسیم خطاب شده». در اینجا، شاه سکایی که در زبانش، برادرش را «کارتاسیم» مینامد، سواره نظامی را علیه قلعه مقدونیها راهی میکند. «کارتاسیم» چیزی جز شکل تغییریافته عبارت ترکی «قارتاشیم یا قارداشیم» به معنای «برادرم» نیست. طبیعی است که کوینت کورس، زبان ترکی نمیدانست و در استفاده از منابع حول اسکندر مقدونی، معنی این کلمه را متوجه نشده است. «قارتاش/قارداش» در زبانهای ترکی به معنای «برادر» و «-ئم» (ym-)، پسوند مالکیت اول شخص میباشد. میدانیم که زبان لاتین، فاقد صوت " ش " بود و به جای آنها، متن از " س " استفاده می شود . به عبارت دیگر، «قارتاشئم» ترکی، در لاتین به «کارتاسیم» تبدیل شده است .

🔵 اگر تنها یک مورد از ترجمه ها تحریف شده بود، میتوانستیم آنرا به حساب عدم دقت مترجم بگذاریم یا اشتباهی مکانیکی بپنداریم. اما در تمام موارد، ما همان «اشتباه مکانیکی» را مشاهده میکنیم که حاکی از نوعی هماهنگی اقدامات، گرایش و قصد تحریف متون در تاریخنگاری مکاتب اروپایی (پان آریایی)است که به طور خودکار، به فریب می انجامد. برادر شاه سکایی که «قارتاشئم» خطاب میشد، تنها با تغییر حرف آخر، به اسم خاص تبدیل میگردد و سپس، با شگردهای کیمیاگری «دانشمندان» هندواروپایی، «کارتاسیس» به زبانهای هندوایرانی تعلق مییابد» !!

 

🗯بیتی جعلی که متعلق به فردوسی نیست:

«بسی رنج بردم در این سال سی
 عجم زنده کردم بدین پارسی»

  
این بیت، در هیچ یك از دست ‌نوشت ‌های كهن شاهنامه، در متن بنیادین (اصلی) نیامده و تنها در زمره‌ی بیت‌های نسبت داده شده به فردوسی در «هجونامه»ی  برساخته به نام او دیده ‌می‌شود. كلید واژه‌ی معنا شناختی‌ ِ این بیت، واژه‌ی «عجم» است كه در «فرهنگ وُلف»، تنها چهار كاربرد از آن در سراسر شاهنامه، به ثبت رسیده ‌است: یكی در «گشتاسپ‌نامه‌ی دقیقی»، دیگری در بیت 34 از 45 بیت ِ «ستایش ‌نامه‌ی محمود» در آغاز ِ «روایت پادشاهی‌ اشكانیان»، سومین آن ها در پایان ِ «روایت پادشاهی‌ ِ یزدگرد سوم» و سرانجام، چهارمین مورد در بیت ِ آمده در «هجونامه»ی آن چنانی كه پیش تر، بدان اشاره ‌رفت.
 
چنان كه می‌بینیم، یك مورد از این بسامدهای چهارگانه‌ی واژه‌ی «عجم» –كه وُلف بدان‌ها اشاره‌می‌كند– در میان بیت‌های سروده‌ی دقیقی و افزوده بر شاهنامه است كه حساب ِ سراینده‌اش را باید از فردوسی جداشمرد و مورد دیگر در «هجونامه» جای ‌دارد –كه همه‌ی شاهنامه‌شناسان ِ روشمند این روزگار در ساختگی و افزوده‌ بودن آن، همداستانند– و تنها دو كاربرد آن در سرآغاز «روایت پادشاهی‌ اشكانیان» و پایان«روایت پادشاهی‌ یزدگرد سوم»، سروده‌ی فردوسی است و این هر دو نه در ساختار متن بُنیادین شاهنامه؛ بلكه در میان بیت‌هایی جای‌دارد كه فردوسی، آگاهانه و به خواست ِ پاس داشتن ِ حماسه‌ی بزرگش از گزند محمود –ناگزیر و با اكراه– بر متن اثر  خویش افزوده‌است و بایستگی‌های سخن ‌گفتن با و یا درباره‌ی كسی همچون محمود، «یمینِ» (دست ِراستِ) دولت ِخلیفه‌ی ایران ستیز ِ بغداد را نیز می‌ شناسیم. پس، هرگاه گفته‌شود كه دشنام ‌واژه‌ی «عجم»در متنِ شاهنامه‌ی فردوسی هیچ كاربُردی ندارد، گزافه‌گویی نیست.
 
چنین می‌نماید كه واژه‌ی «عجم»به دلیل بار منفی و مفهوم اهانت بار و ریشخند آمیزی كه در اصل داشته (گنگ، لال) – و عرب‌ها [برای نخستین بار پس از بنی امیه] آن را در اشاره به ایرانیان و دیگر قوم‌هایی كه نمی‌توانستند واژه‌های عربی را مانند خود آنان بر زبان آورند– به كار می‌بردند، در ناهمخوانی‌ آشكار با دیدگاه فرهیخته‌ی ایرانی،‌ فردوسی بوده و نمی‌توانسته‌است در واژگان ِ شاهنامه‌ی او جایی داشته ‌باشد و تنها در سده‌های پس از او –كه بار وَهن ‌آمیز این دشنام واژه فراموش‌شده ‌بوده است– بیت ِ «بسی رنج‌بُردم ...» با دربرگیری ‌ِ این واژه به فردوسی نسبت داده‌ شده‌ است و از آن زمان تاكنون بسیاری از كسان، آن را اصیل شمرده و حتا مایه‌ی فخر شمرده و در هر یادكردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با آب و تاب تمام و هیجان زدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده‌ و نادانسته، نكوهش را به جای ستایش برای ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفته‌اند!

سازنده‌ی این بیت، سخن ِ راستین شاعر را در پیش چشم داشته‌ كه گفته‌است:
 
«من این نامه فرّخ ‌گرفتم به فال
بسی رنج ‌بُردم به بسیار سال»

yon.ir/trdsi

🗯زن درآئین زرتشتی
  

احکام عملی آئین زرتشتی که قرن‌ها ایرانیان با آنها سر و کار داشتند در کتاب «وَنْداد» و «دینّکَرْد» و غیره از کتب زرتشتیان آمده‌اند و هر پژوهشگری که بخواهد از احکام مزبور آگاه شود ناگزیر باید به این منابع بنگرد. «وَنْداد» را که بخشی از اوستا شمرده دکتر موسی جوان به فارسی برگردانده است و «دینّکَرْد» در زمان ساسانیان تالیف شده و به منزله دائره‌المعارف آئین زرتشتی به شمار می‌آید و دکتر محمد جواد مشکور کتابی به پارسی درباره ی آئین زرتشتی به شمار می‌آید و دکتر محمّد جواد مشکور کتابی به پارسی درباره ی آن نگاشته است. اینک ما با توجّه به مدارک مزبور و استناد به آثار خاورشناسانی که به پژوهش‌های مفصّل در آئین زرتشتی پرداخته‌اند، نگه کوتاهی به حقوق زن در آئین باستانی ایرانیان می‌افکنیم:

 1- فقدان حقوق!
 کریستیان بارتُلُمه (Bartholomae) خاورشناس آلمانی در کتاب «زن در حقوق ساسانی» ترجمة دکتر ناصرالدّین صاحب‌الزّمانی می‌نویسد: «در امپراتوری ساسانی بنابر قوانین متداول، از قدیم زن شخصیّت حقوقی نداشت یعنی زن، شخص فرض نمی‌شد بلکه شیء پنداشته می‌گردید ... وی از هر لحاظ در تحت سرپرستی و قیومت رئیس خانواده که کَتَکْ‌ختای (کدخدا) نامیده می‌شد قرار داشت. این رئیس خانواده ممکن بود پدر یا شوهر و یا در صورت مرگ آنها. جانشین آنها باشد. اختیارات این قیّم یا رئیس خانواده، کمتر محدودیّتی داشت. تمام هدایایی که احیاناً به زن یا به کودکی داده می‌شد و یا آنچه که آنها بر اثر کار و غیر آن تحصیل می‌کردند عینا مانند درآمدهای اکتسابی بردگان، همه متعلّق به این رئیس خانوار بود». (صفحه 40 کتاب) 
  2- ازدواج زنان
  بارتُلُمه در مورد ازدواج زنان ایرانی می‌نویسد: «ازدواج خواهر و برادر در عصر ساسانی به ویژه در میان بزرگان کشور یک امر شایع بوده و یک عمل خداپسندانه به شمار می‌رفته است ... یک نوع خاصّ دیگری از ازدواج در عصر ساسانی معمول بوده است که آن را ازدواج عاریتی یا ازدواج استقراضی می‌توان نامید یعنی اختیار موقّت زنی به همسری که در قید ازدواج شوهر دیگری است ... در مورد ازدواج استقراضی، شوهر اصلی حتی می‌توانست این عمل را بدون جل رضایت زن خود انجام دهد»! (صفحه 56 و 57 کتاب).  3- خریداری زن!
 کِلْمان هِوار (Huart) خاورشناس فرانسوی در کتاب «ایران و تمدّن ایرانی» ترجمة حسن انوشه می‌نویسد: «آثاری از خرید زن در دوره ی ساسانی وجود داشت. بنابراین رسم، همسر آینده مبلغی معیّن پول یا کالایی معادل آن مبلغ، به والدین زن می‌داد لیکن بنابر [کتاب] دینْکَرد: اگر پس از ازدواج معلوم می‌گردید که زن ارزش مبلغ پرداخت شده را ندارد یعنی نازا بود، این پول می‌بایست به شوهر پس داده شود»! (صفحة 160 کتاب).
  4- تعدّد زوجات و ازدواج با محارم 
 پروفسور کریستَن‌سِن (Christensen) خاورشناس دانمارکی در کتاب «ایران در زمان ساسانیان» ترجمة رشید یاسمی می‌نویسد: «اصل تعدّد زوجات، اساس تشکیل خانواده به شمار می‌رفت. در عمل، عدّة زنانی که مرد می‌توانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود». (صفحة 346 کتاب).
 کریستن‌سن تأکید می‌کند: «با وجود اسناد معتبری که در منابع زرتشتی و کتب بیگانگانِ معاصر عهد ساسانی دیده می‌شود، کوششی که بعضی از پارسیان جدید برای انکار این عمل یعنی وصلت با  اَقارب می‌کنند، بی‌اساس و سبکسرانه است».(صفحة 348 کتاب).
  5- احكام عجیب و خرافی دربارة زن!
 بنابر آنچه که در کتاب «وَنْداد» آمده است زنی که کودک مُرده‌ای را بزاید باید «ادرار گاو» را با «خاکستر» به هم آمیخته، بخورد! در «وَنْداد» می‌خوانیم: «این زن باید یک مقدار خاکستر آمیخته به شاش گاو به اندازة سه لقمه، شش لقمه، یا نُه لقمه میل کند»! (ونداد، ترجمة دکتر موسی جوان، صفحة 128).
 در فصل شانزدهم از کتاب «ونداد» چنین آمده است که:   زن زرتشتی حائض شود باید در اتاق جداگانه‌ای دور از شوهرش به سر بَرَد و شوهر به هنگام غذا آوردن برای او، سه گام از وی فاصله بگیرد و پس از پاک شدن آن زن از حیض، باید سه سوراخ در زمین حفر کنند و زن را در سوراخ اوّل و دوّم با ادرار گاو و در سوراخ سوّم با آب غُسل دهند»! در ونداد نوشته است: «این زن پس از نّه شد [اگر] باز هم در خون باشد، چنین معلوم خواهد شد که دیوها در جشن و بزرگداشت خودشان، آفت خود را به این زن نازل نموده‌اند»! (صفحه 240 کتاب ونداد).
  6- مصیبت زن و فرزندان کسی که برخلاف پیمان رفتار کند!
 در کتاب «ونداد» آمده است: «ای آفرینندة جهانِ جسمانی و ای مقدّس، بگو بدانم کسی که از عهد و پیمانِ شفاهی تخلّف نماید چه اشخاصی را گرفتار گناه خود می‌سازد؟ اهورامزدا پاسخ داد و گفت: در این صورت اقربای نزدیک متخلّف، در مدّت سیصد سال گرفتار گناه وی خواهند بود»!! (صفحه 99 کتاب وندیداد). ... و اسلام، زنانی ایرانی را از چنین رسوم و آئینی رهایی بخشید.

 

🗯"... و في الکتب أن أرض إيران هي أرض الترك"

"... و در کتب هست که سرزمین ایران سرزمین تورک است."

علامه عبدالرحمن ابن خلدون(۱۴۰۶،۱۳۳۲م)،تاریخ ابن خلدون،ج۲،ص۱۸۱

 

🗯«ان ارض ايران هي ارض الترک»

👤ابن خلدون

اینکه «آریایی چیست» و اینکه «یک توهم است» و «یک بازی با شعور جهان سومی که مطالعه نمی‌کند و بازیچه می‌شود» واضح و مبرهن است. 

یعنی این فکرِ مربوط به جنگ جهانی اول، بلافاصله از طرف اروپاییان به چالش گرفته شد و نویسندگان، دانشمندان و فیلسوفان مطرح اروپایی آن را به چالش گرفتند و در تحقیقات کتبی بر غیر علمی بودن آن صحه گذاشتند و بدین‌سان این بیماری نادانی از اروپا همان‌گونه که آمده بود رخت بر بست. 

ولی در ایران با نرخ مطالعه پایین و مردمی کم‌سواد و بی‌سواد تا به امروز این بحث باقی مانده است. 

تحقیقات ژنتیک موخر نیز بر بی‌بنیه بودن آن نظریه مطرود صحه می‌گذارد. 

تحقیقات مازیار اشرفیان بناب، ابتدا با تیتر «ایرانی‌ها آریایی نیستند» منتشر شد که با هجمه لشکر فاشیسم مواجه گردید. لذا در دور بعد، همان مطلب را با عبارت دیگری نشر داد تا دشمنی‌ها و هجوم‌ها را به جان نخرد: «ایرانی‌ها تا ۷۰ درصد از یک تبار مشترک هستند که قدمتی تقریباً ۱۰ هزار ساله در منطقه دارند». 

این در حالی است که فرضیه آریایی معتقد بود آریاییان ۳۰۰۰ سال قبل به فلات ایران کنونی مهاجرت کرده‌اند. 

از طرفی از لحاظ ژنتیکی تفاوت تورک و فارس به قدری ناچیز است که نمی‌توان گفت بین‌شان تفاوت وجود دارد. با این نتایج، بلافاصله شتاب‌زده نتیجه گرفتند که دیدید تورک‌ها، فارس هستند و زبان‌شان به تورکی تغییر یافته است. 

اما بر هیچ عاقلی پوشیده نیست که تحقیق فوق در کنار وقایع‌نگاری تاریخی، ثابت می‌کند که عمدۀ افراد موسوم به فارس، خود همان طوایف تورک هستند که با ترویج زبان دری تغییر زبان یافته‌اند. 

برای مثال: 

تهران: طوایف قاجار و دیگر طوایف تورک نظیر شاهسون و مهاجرین تورک از اقصی نقاط کشور نظیر آذربایجان، خراسان و ... 

اصفهان: با صفویان تبدیل به پایتخت و شهری مطرح می‌شود و طوایف تورکمان مختلف در ایجاد آن نقش‌آفرینی می‌کنند و هنوز هم غرب این استان محکم و مسلم تورک‌نشین است ... 

شیراز: حکومت طوایف تورک در طول تاریخ خصوصاً اتابکان سلغری فارس، قشقایی‌ها و دیگر طوایف بزرگ تورک نظیر اینانلو، بهارلو، نفر و غیره 

کرمان: علاوه بر حضور سلسله‌های مختلف تورک مثل همه جای ایران طوایف کثیر تورک مثل بیچاقچی‌ها در ترکیب آن تأثیر به‌سزایی دارند. طوری که شاید هنوز هم به طور قاطع حداقل یک سوم استان تورکی تکلم می‌کنند. 

مشهد: به دلیل تقدس مذهبی از همه جای ایران خصوصاً تورک‌ها به آن مهاجرت کرده‌اند. علاوه بر آن شمال و غرب و حتی جنوب آن پر است از شهر و روستاهای تورک. در حدود حداقل یک سوم استان‌های خراسان تورک هستند. بماند که به دلیل حکومت‌های تورکی و نزدیکی به تورکیستان همیشه پر از تورک بوده است... 

پس نتیجتاً اکثریت ایرانی‌ها تورک‌تبار هستند و این کشور، کشوری تورک می‌باشد که سیاست آن آگاهانه به فارس‌گرایی سوق داده شده است. و این سیاست دقیقاً علیه منافع منطقه و در خدمت منافع دول و قدرت‌های بزرگ ضد مسلمان و ضد تورک بوده است.

 

🗯نمونه ای چندازهنر بی نظیروبسیارزیبای طلاسازی ترکان ساکا 

❌ دربرخی منابع  ساکاها را اقوام ایرانی!!! معرفی میکنند
منظور از اقوام ایرانی درمراحل بعدی اقوام آریایی زبان منهای ترک(صاحبان هنر ساکا)

 

❌دروغ بزرگ-مهاجرت اریایی ها❌

📌مسئله مهاجرت آریاییان-
درواقع این اقوام ساکا بودند از چهارهزارسال پیش که از سیبری و شمال چین به سیستان،مصر،آذربایجان،ایران،روم،اروپا مهاجرت کردند....
⛔️پان اریایی ها با دزدیدن مبدا مهاجر اجداد ترکان ساکاها، از سیبری به دیگر مناطق را به قوم ساختگی اریایی ربط دادند......

مسئله ی سلسله مهاجرت های ژنتیکی و اختلاط ژنتیکی رخ داده  بیش از بیش ما را به حقیقت نبود نژاد آریایی نزدیک کرده است .
⭕️ طبق تعریف منسوخ شده , نژاد آریایی را باید نژادی مهاجر به هند به ایران و به اروپا دانست[1].
این تعریف و وجود این نژاد با توجه به پیشرفت علم ژنتیک منسوخ شده است[2].
❇️ برای مثال در هند دانشمندان هندی در این رابطه شروع به آزمایشات کردند و نتیجه نشان داد که اکثرهندیان ژنهای محلی(H) و ژنهای مهاجر از جنوب شرقی آسیا(N)را دارا می باشند. 
و کلا هند تئوری نژاد آریایی را به کنار گذاشت [3].
این تحقیقات ژنتیکی خیلی قبل تر از هند در اروپا صورت پذیرفت و اروپاییان را مردمانی با 3 ژن نژادی معرفی شدند که تحقیقات صورت پذیرفته از طرف دانشگاه هاروارد به ما می گوید یکی از آنها 7000 سال قبل با کشاورزی از خاورمیانه می آید و دیگری با سرخپوستان و ترکان یکی است و متعلق به شمال ارو-آسیا است و باز یکی دیگر متعلق به ارو-آسیا بوده و به 40000 سال قبل برمیگردد و بیشتر بلوند است[4] 
تحقیقات جدید باعث کشف ژن چهارم نیز در اروپا گردیده است[5].
🔷سوالی که خود آریایی پنداران باید پاسخ دهند این است آیا تنها کشوری که در دانشگاه هایش هنوز به "نژاد آریا" ایمان دارند دانشگاههای ایران خواهند بود؟ چون این تز دیگر پشتوانه ی علمی ندارد[6]
البته برخی آریا پنداران در جواب این سوال همیشه به ویژگی ظاهری ایرانیان مثلا آریایی با اروپاییان مثلا آریایی می پردازند که با توجه به تاریخ 5000 ساله ی ژنتیکی اروپا و اینکه اروپایی های باستان دارای پوستی تیره و چشمان آبی بودند و فقط 7000 سال قبل پوستشان شروع به کمرنگتر شدن کرده جوکی بیش نیست.[7]
مارکر R که متوهمان آن را مارکر آریایی مینامند،جدا شده از هاپلوگروپ P است.
مارکر دیگری که از P جدا شده است مارکر Q است،که یک مارکر ترکی-مغولی است و در واقع R و Q منشاء یکسان دارند.
🔰در سال 2015 تحقیقاتی که بر روی قبور ترکان موجود در منطقه آلتای توسط آلنتوفت(Allentoft) انجام شد,اطلاعات مارکر های Q-R1a-J از قبور استخراج شد[8]
تحقیقات کایسر(Kayser)
در سال 2003 روی 27 قبر مربوط به ترکان آلتای اطلاعات مارکر های C-N-R1a-R1b-Q
استخراج شد.[9]
C و N
مارکر های شرق آسیا هستند
همانطور که این آمار نشان میدهد R و Q همیشه در ترکان یافت میشده است و بد نیست مارکر R را مارکر ترکی بنامیم.
تحقیقات دیگری هم بروی قبورترکان باستان انجام شده است و قاعدتا همه ی آنها تصدیق گر ترکی بودن مارکر R هستند[10]
مارکر R امروزه در اروپا و میان ترکان از جمله اوزبک ها،آزربایجانی ها و ترکمن ها پراکندگی قابل توجه دارد.
📚منابع :
1- https://www.youtube.com/watch?v=X68Z5nerrk0&feature=share
2- http://www.haplogruplar.com/otozomal-dna-genetik-yapilar/
3- http://voices.nationalgeographic.com/2015/04/21/genographic-southeast-asia/?utm_source=Facebook&utm_medium=Social&utm_content=link_fbge20150426genoseasia2&utm_campaign=Content&sf8744346=1&sf8805898=1
4- https://hms.harvard.edu/news/new-branch-added-european-family-tree
5- http://www.dailymail.co.uk/sciencetech/article-3320218/Missing-piece-Europe-s-hunter-gatherer-ancestry-discovered-Group-settled-Caucasus-45-000-years-ago-left-genetic-mark-modern-Europeans.html
6- http://www.nature.com/articles/ncomms6257
7- http://www.livescience.com/42838-european-hunter-gatherer-genome-sequenced.html
8- http://www.nature.com/nature/journal/v522/n7555/full/nature14507.html
9- http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pmc/articles/PMC1180365
10- http://www.haplogruplar.com/on-turklerde-antik-y-dna-ornekleri/

 

A.F. Elsay.:
👯🏇👯🏇👯🏇👯🏇👯🏇👯🏇

امپراتوری کؤوْشانیان!

👯🐎👯🐎👯🐎👯🐎👯🐎👯🐎
۱۵۰۰ایل اؤنجه ساکالارین قالینتی لاری شرقی خراساندا،کی اصیل تورک تورپاغی اولموشدور،بیر تقریباً بؤیوک امپراتوری قورموشدورلار .ائله کی ایسته ییردیلر ،گئچمیشده کی ساکا یا ساقایا اسکیت،یاهمان ایچ اوغوزلار تکین بؤیوک امپراتوری قورسونلار.بونا جهت خزرین شومالیندان ،دربنددن وهم ده غربی خراسان،تا ری مولکونه جن کی اوغوز تورپاغی اولموشدور،اله گئچیر سینلر.بونا خاطیر بوگونکی پارس تورپاغیندا بیر محلی حکومت اولان ساسانی لر ،ایسته ییر دیلر اونلارین تورپاقلارینا ال اوزالدسینلار وبونی هئچ زامان باشارا بیلمه دیلر .زیرا کوشانلی لار گوجلی اولوب،حتی سیستان وتامام افغانستانی اله گئچیرمیشلر .تأسوفلر اولسون ،کی بوبؤیوک امپراتوری نی یالانچی تاریخ یازانلار،ساسانی سایه سینده ساخلاییر وحتی اونلار ی پارس قلمه آلیر لار .وبو ان بؤیوک یالاندیر .کؤوشانلی لار دائما ساسانی لری گئری اوتوردور موشلار .اگر شاهنامه دن یادیزدا اولسا،اورد ا کؤوشان پهلوانی ،یعنی اشکبوس ،رستم له دؤیوشور ومثلا ،هه مشه کی تکین تورک شیکسته اوغراییر.
کشانی هم اند زمان جان بداد 
توگفتی که هرگز زمادر نزاد.
ساواشین نتیجه سی بواولور کی رستم  اشکبوسی اؤلدورور.پس نئجه اولار کی ،ایکی آریایی یا پارس بیر بیریله ساواش آپارسینلار وفیردوسی آشکارا اشکبوسا کشانی دئییر.دیه جک لر کی هن ،رستم سهرابلا داساواشیب اؤلدوردی وهم ده اسفندیاری اؤلدوردی.بیلیر سیز کی ،سهراب یاری تورک اولموشدور،گرگ اؤلموش اولایدیرواسفندیار دا چو ن دایمی حیات تاپمیش ویاشام سووونا ال تاپیب واؤلمز اولوب وتک جه گؤزدن ضربه گؤرمک له اؤله بیلر میش،بونی دا پارس آریایی ،کی رستم اونون نماینده سی دیر چکه بیلمه ییر ،پس هر حالدا گرک اؤله .حتی جادو،حوقا وشیادلیق لا کی زال دان وسیمرغدان یاردیم آلیرمیش.یوخسا ،شاهنامه ده تامام ساییر پهلوان لار غیر ایرانی دیر لر.بیر بانو وار  دکتر رقیه بهزادی آدیندا وگونده بیر کیتاب بوراخیب وچوخلی ساییر میلت لری مثلا تانید دیریر.آسیادا اولان میلت لری اولا میلت یوخ ،قوم ساییر،صونرااستثناسیز هامی سین آریایی قلمه آلیر.یعنی ساکالار،ماساژت لر کاسی لر ،ماننالار،مئتانی لر،هیتای لار وحتی عالی جناب ،سومر لری بئله باباسی ساییر وآریایی معرفی ائدیر،دئمک آسیادا تورک دییه بیر میلتین ریشه اولماییب وبیردن گؤیدن د وشوب.چون آلتایلاردان قارا دنیزه هامی آریاییدیر.من گاهدان مجبور اولورام بونلارا بی حیا دییم.
🐴🐴🐴🐴🐴🚜🚜🚜🐴🐴🐴🐴  
کیتابیندا کؤوشانلی لاردان قالان آثاری پارس آثاری کیمین گؤستریر. کؤوشانلی لار ین اجدادی ساقالار اولموش وکؤوشنین معناسی دیم اکینه جک واوتلاناجاق یئری اولور وبیر تورکجه سؤزدور.وکؤوشانلی لار هئچ واقت پارس وآریایی اولمامیشلار.تأسوفلر اولسون کی ،بونلاری تاریخده گیزله دیبلر وابدا بیر حکومت عونوانیندا

 تانیمیرلار.🐴🐴🐴🐴🐴🐴🐴
ع،ف،ائل سای ،هشتری

 

🗯تجربه ای از مهاجرت هخامنشیان به سرزمین آذربایجان در زمان حکومت اورارتو 

✴️والتر هینتس ؛ آغاز کار پارس ها در ایران چندان چشمگیر نبود منطقه ی حاصلخیز غرب دریاچه آبی (ارومیه) را که به اشغال خود در آورند ،مکانی خالی از سکنه نبوده که فقط در انتظار شمالی ها (مهاجرین هخامنشی ) بوده باشد.

⚜از نظر حکومتی آن منطقه (آذربایجان ) از آن #اورارتو بود و در جنوب دریاچه #ماناها می زیستند. #آرامو شاه اورارتو که پایتختش در کرانه دریاچه وان بود نتوانست جلوی کوچ پارس ها را به منطقه شرقی سرزمینش بگیرد.

❇️سرانجام با فشار فزاینده ی آشوری ها و قدرت رو به افزایش شاهان اورارتو که هم پیمان ماناها شده بودند کم کم پارس ها را از پیرامون دریاچه آبی (ارومیه) به طرف جنوب راند. پارس ها در خلال نخستین سده ی اقامتشان در خاک اورارتو تجربه ی ارزنده ای کسب کرده بودند ، آن ها در آنجا هنر کندن #قنات را آموختند،  بعدها این #اختراع اورارتویی را به میهن جدید خود انزان بردند.

✳️هنر سیستم آبیاری زیر زمینی (قنات) از #ایران به همه مناطق خشک آسیا و شمال آفریقا راه یافت. قنات از راه تونس و مراکش به اسپانیا رفت و در سال 1954 میلادی از مکزیک سر در آورد.

📕 والتر هینتس ، داریوش و ایرانیان ، ترجمه پرویز رجبی ، ص 49-51؛

✅حقیقت باستان

 

‍ کشتی حضرت نوع (ع) پیدا شد.

در سال ۱۹۵۹، یک خلبان ترک، براساس مأموریت محول شده، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس های او تصویری جلب نظر می کرد که بیشتر شبیه یک قایق بود تا چیزی دیگر، قایقی بزرگ که بر سینه تپه ای، در فاصله بیست کیلومتری کوههای آرارات آرمیده بود.
 هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود.
دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد.
۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال ۱۹۷۶ انجام نگرفت. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود.
به دلیل همین عدم مشاهده دقیق از سطح زمین، امکان هر تحقیقی غیر ممکن بود. از سوی دیگر جسم کشف شده آنقدر بزرگ و سنگین بود که هر گونه اقدامی را در وهله اول عقیم می ساخت. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می کردند، به جایی رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می توانست راهگشای کار آنها باشد:
«زمین لرزه!» آنها متوجه شدند که حرکت دادن و در آوردن جسم مذکور از درون زمین، به دلیل ابعاد وسیع و بزرگ آن غیر ممکن است و تنها با یک لرزش زمین، این شیء می تواند از دل خاک سر در آورد و مورد کاوش قرار گیرد.
از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد.بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می تواند باقیمانده کشتی نوح باشد. سپس بدبینی ها به خوش بینی مبدل و این سؤال ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می تواند باشد؟ و اگر جسم کشتی نوح است پس اگر کشتی نیست چه می تواند باشد، آیا طوفان نوح واقعاً بوقوع پیوسته است؟… آیا ما شاهد بقایای کشتی افسانه ای حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستیم؟»
طوفان و سیل در زمان حضرت نوح در سطح وسیعی بوسعت کره زمین واقع شده است. به اعتقاد مسیحیان و بنا به نص انجیل، این حادثه عظیم و دهشت آور، برای تنبیه مردمان آن روزگار که دست به سرکشی زده بودند و به منظور نجات نوح پیامبر و پیروانش واقع شده بود. بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگهای دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد.وجود لایه های مخلوط فسیل شده حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره ها که بعضاً در برگیرنده حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده اند. امتزاجی عجیب از جانوران خشکی و دریا، حاره و قطبی که مرگی آنی و دلخراش را روایت می کنند....

ایوب حسن بگلو

 

‍ آرامگاه حضرت نوح در نخجوان...

بنا به عقيده مردم آذربايجان آرامگاه

 حضرت نوح (ع) در نخجوان آذربایجان

 واقع است .نخجوان یکی از قدیمی ترین

 شهرهای جهان با قدمت 3 هزار و 500

 یا 4 هزار ساله است...

تاریخ نامگذاری این شهر نیز  در برخی

 دیگر از منابع نامگذاری نخجوان یا

( نوح چیخان ) را به شخص حضرت

 نوح(ع) نسبت می دهند چرا که نام وی

 در زبان ترکی  nukh خوانده می شود.

کشتی نوح در زمانهای بسیار دور پس از

 سیلی که 7 هزار و 500 سال پیش رخ

 داد در کوهای آرارات در نزدیکی 

نخجوان ساحل گرفت و حضرت نوح در

 این شهر مسکن گزید..

بر اساس روایتهای بسیار مشهور حضرت

 نوح(ع) در بخش جنوبی شهردفن شده

 و قبر زنش  درمسجد بازار مرند بخش

 شمالی شهر دفن شده است...

...ایوب حسن بگلو...

 

‍ لوح طوفان از کتیبه گیل گمیش

قدیم‌ترین نوشته‌ای که تاکنون دربارهٔ

 داستان طوفان به دست آمده،

 سنگ‌نبشته‌هایی‌است که از سومریان

 و بابلیان باستان یافت شده‌است. 

این سنگ‌نبشته‌ها در سه هزار سال پیش

 از میلاد مسیح نوشته شده‌اند، به همین

 دلیل سومریان و بابلیان پیشتر از دیگر

 ملت‌ها، داستان طوفان را نگاشته‌اند...

 طوفان در سنگ‌نبشته‌های سومری،

 به نام زیوگیدو است.

رویدادهای داستان طوفان سومری و

 بابلی با رویدادهای داستان طوفان

 نوشته شده در تورات، تا حدودی

 هماهنگ است؛ زیرا در داستان سومری و

 بابلی، آمده‌است که کشتی طوفان با قیر

 اندود شد و سازنده کشتی، خود قهرمان

 طوفان است.

 این توصیف در سفر پیدایش در تورات

 نیز آمده‌است. در هر دو سند آمده‌است.

 که خدایان، شخصی را از روی دادن

 طوفان آگاه کردند و او با افراد

 خانواده‌اش در یک کشتی نشسته و از

 جانوران، از هر کدام جفتی در آن نهاده

 و از طوفان رهایی یافتند. همچنین در

 هر دو روایت، مدت طوفان هفت روز

 دانسته شده‌است. در دوره طوفان،

 زیوگیدو یا زیودسورا به پیشگاه آن

 خدای آسمان و انلیل رئیس خدایان،

 قربانی کرده و آن‌ها را پرستش می‌کند.
 

ایوب حسن بگلو...

 

‍ دیدگاه مسلمانان درمورد نوح

نوح یکی از مهمترین پیامبران قرآن بوده و یکی از پیامبران اولوالعزم است. در قرآن ۴۳ بار نام نوح ذکر شده‌است که نشان دهنده اهمیت داستان او از دیدگاه قرآن است. همچنین سوره‌ای در قرآن به نام او (سوره نوح) وجود دارد. داستان قرآن همانند داستان تورات از تلاش نوح برای هدایت قوم خود و نافرمانی آنان است؛ ولیکن در قرآن نامی از سه پسر نوح (سام، حام و یافث) برده نشده‌است و تنها به داستان یکی از پسران نوح بدون ذکر نام که از فرمان پدر سرپیچی کرده و به هلاکت می‌رسد، اشاره می‌شود. نوح در قرآن دارای القاب مختلفی از جمله «رسول امین» (پیامبر امین) و «عبداً شکوراً» (بنده سپاسگزار) است. همچنین در سوره آل عمران ذکر شده‌است که «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم وآل عمران علی العالمین» که بیانگر آن است که خداوند خاندان آدم، نوح، ابراهیم و عمران را بر جهانیان برتری داده‌است. هم چنین در قرآن ذکر شده (سوره ۶۶ آیه ۱۰) که همسران نوح و لوط با این که در نکاح پیامبرانی درستکار بودند، به آنها خیانت کرده و از یاران دوزخ شدند. مفسران[نیازمند منبع] نام همسر نوح را والِعه یا واعِله ذکر کرده‌اند.[۱]

در داستان قرآن اشاره شده‌است که نوح تلاش زیادی برای هدایت کردن قوم خود به پرستش خدای یکتا کرد، ولی مردمش او را مسخره می‌کردند و او را دروغگو و دیوانه می‌خواندند (سوره ۱۱ آیات ۲۷–۳۲، سوره ۵۴ آیه ۹) و حتی او را تهدید به سنگسار کردند (سوره ۲۶ آیه ۱۱۶). خداوند به او وحی می‌کند که غیر از کسانی که تاکنون ایمان آورده‌اند، هیچ‌کس دیگری ایمان نخواهد آورد (سوره ۱۱ آیه ۳۶) و او به ساخت کشتی سرگرم شد، در حالی که اشراف قوم او وی را مسخره می‌کردند. هنگامی که طوفان فرو فرستاده می‌شود، پسر نوح از فرمان او سرپیچی می‌کند و به کشتی نمی‌آید، نوح از خداوند درخواست شفاعت برای او می‌کند، ولی خدا تأکید می‌کند که پسر او از کافران است و باید نابود گردد. نوح در مقابل فرمان خدا تسلیم می‌گردد و پسر او از بین می‌رود.

در نخجوان مزاری است به نام مزار نوح پیغمبر که افسانه‌های محلی آن را به نوح نسبت می‌دهند.

ایوب حسن بگلو...

 

🗯روحيه جغرافيايى حاملان پان ايرانيسم يا نژادپرستى پارسی!          ✍معصومه قربانی
1⃣


🛑نژادپرستى پارسى را بدين گونه كه در ذيل مى آيد ميتوان در سه نقطه جغرافيايى تقسيم بندى كرد!

١- پان فارسى و پان ايرانيسم پارس در جغرافياى ميانه و شرق ايران كه اكثراً منشا قومى شان فارس است.

٢- پان ايرانيسم و نژادپرستى پارس گراى شمال غربى كه اكثراً منشا قومى شان توركها و آذربايجانيها هستند!

٣- پان ايرانيسم و نژادپرستى پارسى دامنه زاگرس كه منشا قومى شان، لُر، بختيارى و اقليتى از كوردهاى شيعه مذهب است!

نژادپرستى و قِلَت فاشيسم اين سه گروه را سعى خواهم كرد كه بطور خلاصه با عطف به تجربه و شناخت شخصى بترتيب شماره توضيح دهم!

١- اكثريت قوميت فارس سطحى از ناسيوناليسم افراط گراى فارسى را نمايندگى مى كند، هر چند اين مى تواند ناشى از ناآگاى اجتماعى و  سياسى باشد، اما وجود روحيه عمومى ناسيوناليستى خود برتربين، افراط گرا و ديگر ستيز در ملت فارس انكار ناپذير است، اما همه اينها از نظر سياسى آكتيو نيستند و آكتويستهايى غير معتقد به پان ايرانيسم و پان پارس مى توان گفت كه فاشيست نيستند و انحراف شوينيستى دارند، مثلاً كمونيستها يا اصلاح طلبان يا نهضت آزادى يا ليبرالها، شونيست و فاشيست نيستند اما انحراف شوينيستى پارسى دارند! اما معتقدان و آكتويستهايى سياسى به شوينيسم و فاشيسم پارس كه متعلق به قوميت فارس هستند، اكثراً در دو يا بقولى چهار حزب پان ايرانيست، حزب ايران و احزاب متعدد سلطنت طلب به فعاليت مى پردازند. اينها اكثراً غرق در توهم خود برتر انگارى هستند و دنيا برايشان به فارسها و غيرفارسها تقسيم شده است كه در تصورشان فارسها از غيرفارسها برتر هستند! از نظر آگاهى سياسى شديداً بى سواد هستند، مثلاً اوج سوادشان در اين مسله خلاصه مى شود كه هگل در جايى گفته كه ايرانيان اولين ملتى هستند كه روح ملت و وطن پرستى دارند، البته اگر از ايشان بپرسى كه هگل در كجا گفته است، حتماً به سوال كننده برچيد خائن و فحش خواهر و مادر مى دهند ! در حالى كه اصولاً هر كس سواد فلسفه نداشته و دلش خواسته كه دق و دلى از هگل دربياورد، فوراً ميتواند به هگل حمله كند كه اطلاعات و منابع هگل از تاريخ شرق شديداً ناقض و غلط است! البته اينها چون اكثراً هگل را نخوانده اند، اين روايت را نديده اند كه هگل به نقل از هردوت در ادامه بحث از ايران يا پرشين، آنها را وحشى و بربر خطاب مى كند كه تجربه دولت مدارى و ساختار سازى ندارند! خلاصه از بحث خارج نشويم اينها شديداً در عالم هپروت سير مى كنند و شاهنامه فردوسى و حافظ را بزرگترين و پر خواننده ترين شاعران دنيا مى دانند كه اصولاً از پيوند قلب گرفته تا مسله ترموديناميك را مى توان با مطالعه اين دو كتاب جواب يافت. البته بعضاً زندگينامه أبوعلي سينا را هم مى خوانند، هر چند آنقدر مالى نيستند كه بتوانند كتابهاى نوشته شده توسط خود أبوعلي سينا را بخوانند. بعضاً خيلى باسواد باشند در  اوستا و گاتهاى زرتشت هم سِير و تفحصى مى كنند،اينها كه سرشار از غرور و توهم كاذب هستند و مانند پرويز ناتل خانلرى معتقد هستند كه يك فارس بى سواد از يك دكتر تورك يا دكتر عرب باسواد تر است، اما بعضاً بخاطر همين توهم شان  و جبر اشرافيت نژادى شان نوارى و سى دى توركى و كوردى، گيلگى يا لرى  در ماشينشان حمل مى كنند تا وقتى دوستى از اين گويشوران را ديدند با گوش دادن به اين آهنگ پُز بدهند كه چه قدر بزرگوار و متواضع هستند كه بعضاً از موسيقى خرده فرهنگها هم لذت مى برند! اينها در برخورد شخصى و موضع گيرى سياسى با خلقهاى غير فارس و حقوق آنها متناقص بنظر مى رسند! يعنى هم از موضع فرادست از تحقير و تمسخر فرودست لذت مى برند و اين لذت ساديستى را اصولاً بالاترين سعادت خود مى دانند و معتقد هستند كه تَرك عادت موجب مرض است و هم اينكه از همان موضع فرادست مى خواهند نقش پدر دلسوز را بازى كنند كه مصلحت غيرفارسها در فارس شدن است و آنها بما لطف مى كنند كه اجازه مى دهند كه ما آسيميله شده ودر فرهنگ فارس ذوب و حل بشويم و سعادت اين را پيدا كنيم كه روزى از فارس بودن لذت ببريم! همانطور كه عرض كردم از نظر روانشناسى عمومى مبتلا به نارسيسيم و ساديسم و يا روحيه ديگر آزارى هستند.  در يك كلام سياستشان در مواجهه با غيرفارسها و حقوق ملى  البته سياست هويچ و چماق است و بعضاً بخاطر اينكه  بزرگوار بودن خودشان را اثبات كنند با سطحى از حقوق ملى كه لطمه اى به فيتش نژاد برتر اينها وارد نياورد اظهار همدردردى مى كنند و بعضاً شعار گونه  سخن از برقرارى ديالوگ سازنده با فعالين حقوق خلقهاى غيرفارس مى كنند !👇👇

 

2⃣
 
٢- شايد باور كردنش سخت باشد، اما اين حقيقت دارد كه پان ايرانيسم و شوينيسم فارسى توسط توركها تئوريزه و نظريه پردازى شده است! يعنى اگر نظريه و تئورى پردازى و جانفشانى توركها را از ايدولوژى پان ايرانيسم كَسر بكنيم، چيز قابل توجهى در تَهَش نمى ماند! در حاليكه بجز چند نفر اكثر ناسيوناليستهاى فارس ها مشغول شاهنامه خوانى بودند اين توركان بودند كه براى نژادپرستى فارسى نظريه پردازى و جانفشانى كردند! اين از چه چيزى نشات مى گيرد، شايد مسله اى مبهم باشد، اما واقعيت اين است اين از احساس حقارت و پَستى كه ما توركها بدان خو گرفته ايم نشات گرفته است! اينكه آيا اين احساس حقارت و پستى تاريخى است و يا در پروسه دويست ساله توهين و تحقير قومى توركها توسط روايات و جوكها شكل گرفته است بحثى است كه مى توان كنكاش كرد! يا نظرى ديگر دال بر اين مدلول است كه روحيه تاريخى  توركها داير بر سربازى و نظامى گرى در مقابل پول و مقام  است و بهمين خاطر در پروسه زمان روحيه نظامى گرى براى پول، مقام و افتخار به  روحيه مزدورى نظريه پردازى براى شوينيسم فارس در مقابل پول و مقام تصعيد يافته است كه  توركها خود براى آسيميلاسيون خود نظريه پردازى مى كنند! شايد خيلى از هويت طلبان با اين بخش نوشته مشكل داشته باشند كه روحيه خاص را به عام نسبت داده ام، اما منظور من توركهاى پان ايرانيست است كه براى لذت بردن از بردگى و رقيت و نوكرى خود شلاق را از دست ارباب مى ربايند تا با شلاق زدن بخود لذت ارباب شدن را تجربه نمايند! هر چند قلم از توصيف احوالات شرم آور توركان پان ايرانيست عاجز است اما تجربه شخصى من در مواجه با اين عزيزان اين است كه اينها حتى اگر پروفسور هم باشند در مقابل و مواجهه با يك فارس بى سواد شديداً خود را كوچك و حقير احساس مى كنند! حقارت در خودآگاه و ناخودآگاه  اينها امرى نهادينه شده است، اينها شديداً مشكل شخصيتى و روانى دارند و فارس و زبان فارسى در پروسه زمانى تبديل به فيتش و بت واره اينها شده است ! بخاطر همين فيتش و بت وارگى فارسى رويكرد اينها در مقابل احقاق حقوق ملى توركها شديداً تهاجمى است. مثلاً در حالى كه فارسها از برگزارى كنسرت و نمايش و چاپ بعضى كتابها به زبان مليتهاى غيرفارس با  پُز پدر گونگى رضايت مى دهند و حتى بعضاً خود هم در اينگونه نمايشات شركت مى كنند، توركان پان ايرانيست شديداً به اين امر اعتراض مى كنند و با خوشحالى خبر تهيه مى كنند كه كسى به تماشاگر نمايش به زبان محلى نرفت! البته بعضاً از تدريس بسيار محدود زبان كوردى و بلوچى بخاطر ريشه آريايى شان حمايت مى كنند، اما وقتى سخن از زبان توركى مى شود، رگ گردنشان بيرون مى زند و از حكومت جمعورى اسلامى ايران شديداً ناراضى هستند چون اين حكومت مانعشان است تا طالبان حقوق اقوام بالأخص توركان را اعدام بكنند! نكته مهم اين اين است كه احتمالاً روزى نژادپرستان فارس با اصليت فارس به احقاق حقوق غير فارسها رضا دهند اما توركان فارس گرا محال است به اين امر رضا دهند. در حالى كه نژادپرستان فارس مبتلا به نارسيسيم و ساديسم هستند، نژادپرستان فارس گراى تورك شديداً مازوخيست هستند. هر چند كه روايت شده است كه درجلسات داخلى پان ايرانيستها، توركان پان ايرانيست بخاطر اينكه  نمى توانند نفوذى در بين مردم بكنند و مردم عادى تورك را از هويت طلبى دلسرد كنند اكثراً از طرف همقطاران فارس خود با لفظ بى عرضه تحقير مى شوند و اين باعث مى شود كه اينها بيشتر براى نشان دادن حس وفادارى خود دست به خود آزارى و مازوخيست فزونترى بزنند. سياست اينها در مواجهه با حقوق خلقهاى غيرفارس چماق و چماق است و شديداً در حوزه نظريه براى نفى حقوق غيرفارسها فعال هستند.

٣- گروه سوم پان ايرانيستها و شوينيستهاى فارس  به زاگرس نشينان شهرت دارد، اين گروه كه متشكل از لُرها، بختياريها، لك ها و كردهاى فيلى شيعه است جزو فاشيسترين گروه نژادپرستان پارسى است. اين گروه جغرافيايى شوينيستى بجز زاگرس نشينان و بلوچها به بقيه ايرانيان و حتى فارسها با چشم تحقير نگاه مى كنند. در حالى كه شوينيسم فارسى، فارس تباران و تورك تباران بر اساس جغرافياى ايران و زبان فارسى است! شوينيزم پارسى زاگرس نشينان بر اساس نژاد و كروموزوم آريايى است، در پرسپكتيو اين نوع شوينيزم، توركها و عربها دشمن اصلى ايران و ايرانيت هستند و حتى از حزب پان ايرانيست اظهار نااميدوارى مى كنند بخاطر اينكه مسول جوانان حزب يك تورك  تبار  اردبيلى است. به ظن اينها هر كس پسوند سيد داشته باشد و هر كس ده پشتش به تورك برسد پان عرب و پان تورك است. اينها مثلاً اكثراً در تحليل و نوشته هايشان آقاى خامنه اى را پان تورك و عامل دولت تركيه مى دانند. مشاركت عرب و توركها در عرصه سياسى ايران را حتى اگر در راستاى آسيميلاسيون غير فارسها در زبان و فرهنگ فارسى باشد را در راستاى تلاش براى حاكميت عربها و توركها در ايران ارزيابى مى كنند! یکی از اینها مقاله

 

3⃣
نوشته بودكه چون والدين لنين از توركان مسيحى چوواش بودند پس افكار لنين در راستاى حاكميت تركتباران و پان توركان است و در آخر نتيجه گرفته بود كه توركها با توسل به حربه مذهب و كمونيسم مى خواهند حاكميت خود را بر
جهان بسط بدهند، تورك  و عرب خوب، تورك و عرب مرده است بنظر اينها! اينها البته به فارسها هم با چشم تحقير نگاه مى كنند چونكه معتقد هستند كه فارسها در اختلاط با توركها و عربها فرهنگ اصيل آريايى خود را از دست داده اند و توركيزه و عربيزه شده اند! هر چند كه مدتى تلاش كردند در گروه تندر فعال شوند، اما بجز يكى دو مقاله نويس اكانت دار يكى از سايتها و چندين صفحه فيس بوكى كم طرفدار نتوانسته اند متشكل شوند! اصولاً بجز ربط دادن همه مشكلات جهان به توركها و عربها و تعمق در برخورد سردار اسعد و ستارخان مطلبى براى توليد ندارند! هر چند كه اخيراً يكى از منشعبينشان فيلمهاى آبكى توليد مى كند اما بيشتر از آن آبكى است كه تاثيرى بگذارد! اگر نژادپرستان فارس، نارسيست و ساديست و نژادپرستان فارس گراى تورك مبتلا به  مازوخيست هستند نژادپرستان آريايى زاگرس نشين شيزوفرنى شديد دارند و معرف هست كه تمام صداهاى را كه در زمان ابتلا به اين بيمارى از غيب مى شنوند را به توركها و عربها منتسب مى كنند و شايد فقط بتوان با دار دسته هيتلر و نازى مقايسه شان كرد وجهه تسميه اش هم اين است كه هم آريا گرا هستند  ! شايد اينها را بتوان همراه با هيتلر و حكومت نازى در زير مجموعه ننگ بشريت تقسيم بندى كرد. شايد افكار اينها خنده دار باشد و اصولاً نمى توان لفظ افكار را بر انديشه هاى اينان اطلاق كرد، چون كه افكار از تفكر نشات مى گيرد و اصولا اينها عاجز از تفكر هستند! اما نقطه جالب توجه اينجاست كه مقالات و كتب نبرد من هيتلر هم در جامعه المان با تمسخر و خنده روشنفكران آلمان روبرو شد و جدى گرفته نشد و حتى روشنفكران زمان چاپ كتاب براى خود كسر شان دانستند  كه رديه اى بر آن بنويسند.

در نتيجه گيرى نهايى مى توان گفت كه گروه اول ذاتاً متوهم و خيالاتى هستند در حالى كه گروه دوم ذاتاً پَست و حقير هستند و گروه سوم جانى بالفطره هستند! گروه اول ساكن و غرق در دنياى كوچك خود هستند و گروه دوم شديداً فعاليت مى كنند و گروه سوم بعضاً گرد و خاكى به پا مى كنند و ناپديد مى شوند! گروه اول سواد آكادميك دارد اما سواد سياسى ندارد، گروه دوم مجهز به دانش سياسى و آكادميك است و گروه سوم بى سواد مطلق هستند! گروه اول در گذر زمان احتمالاً با فشار جامعه مدنى قابليت انطباق خود را با دموكراسى را دارد در حالى كه گروه دوم دشمن دموكراسى است و گروه سوم نمى داند كه دموكراسى خوردنى است يا نوشيدنى!  نظرى دال بر اين است كه گروه سوم ساخته و پرداخته پشت صحنه گروه اول است تا گروه دوم يا تُركان تورك ستيز را در فشار بگذارد كه اگر فعاليت بيشترى در راستاى خودزنى و خودآزارى انجام ندهند جايگاه تاريخى خود را در رقابت با فاشيستهاى زاگرس نشين از دست خواهند داد و اين توركان تورك ستيز را بيشتر اذيت مى كند كه هنوز مورد اعتماد ارباب نيستند و به چشم بيگانه به آنها نگاه مى شود و بهمين خاطر هم اينها دشمنى شان را با توركها شديدتر مى كنند تا رضايت و خشنودى  ارباب را كسب كنند! روايت است كه گروه اول صبحها هنگام دست و رو شستن وقتى در آيينه نگاه مى كنند از چهره خود لذت مى برند و بعضاً بر انعكاس صورت خود در آيينه بوسه اى مى زنند! همين روايت درمورد توركان تورك ستيز بدين صورت است كه اينها اكثراً به آيينه نگاه نمى كنند و همه آيينه ها  را شكسته اند چونكه اينها از چهره خود وحشت دارند و حتى بخاطر اينكه چهره صورتشان كمى سفيد تر  از فارسها است براى اينكه فارس جلوه كنند پوستشان را تيره تر و برنزه مى كنند، اگر بِسْم الله دشمن جن و شيطان است مى توان گفت آيينه هم بخاطر اينكه چهره توركان تورك ستيز را براى خودشان عيان مى سازد دشمن توركان تور ستيز است! اما زاگرس نشينان وقتى به آيينه نگاه مى كنند از شدت نارسيسيم آن را بغل مى كنند، اما وقتى بيشتر خيره مى شوند تصور مى كنند قيافه شان به توركها و عربها شباهتهايى دارد و از زمين تا آسمان با قيافه آريايى هاى آلمان فرق دارد، بهمين خاطر سرشان را به آيينه مى كوبند تا خشم و انتقام خود را از آيينه بخاطر اينكه آنها را شبيه توركها و عربها مى نماياند ابراز كنند، شنيده ها حاكى از آن است كه اين گروه بدنبال كشف آيينه اى هستند كه قيافه شان را شبيه آريايى هاى اصيل آلمانى نشان بدهد، يادم نرفته اين را هم ذكر كنم كه اكثراً اينها بخاطر پنهان كردن رنگ چشم شان شب موقع خواب هم از عينك آفتابى استفاده مى كنند. 

پ،ن : روشن است كه نوشته در احوالات نژادپرستان فارس و فارس گرا جغرافياى مزبور نوشته شده است و مردم عادى اين خلقها شامل توصيفات شرح داده شده نمى باشند و نوشته بَرى از توهين و تحقير گروه قومى است و هدفش فقط نژادپرستان فارسی است.

 

📜 مقبرە یونانی شبیە مقبرە منتسب بە کوروش در  دشت های بوشهر

  تصویر بالا : بنای گور دختر ، واقع در دشتستان استان بوشهر . این بنای سنگی و یونانی که نمونهء کوچکتری از بنای  پاسارگاد است تنها حدود پنجاه سال پیش کشف شد  و تاریخ ساختنش احتمالا” اندکی پیش از ساخت پاسارگاد بوده است . ظاهرا” ناصر پورپیرار از وجود بنای یونانی گور دختر اطلاعی ندارد وگرنه پاسارگاد را بنایی منحصر به فرد نمی نامید . دربارهء بنای گور دختر نیز ، مانند پاسارگاد ، هیچ شناخت و اطلاعی در دست نداریم و هیچکس نمی داند که این بنا دقیقا” چه نوع نیایشگاهی بوده ، در زمان چه فرمانروایی ساخته شده و دقیقا” چه کاربرد آیینی داشته است . برخی به سادگی حدس می زنند که این بنا نیز احتمالا” مقبرهء یکی از پادشاهان هخامنشی بوده است و البته این ادعاها نیز مانند انتساب پاسارگاد به کوروش و مقبره نامیدن آن ، کاملا” غیرواقعی است . اصلا” معلوم نیست چرا در کشور ما همه اصرار دارند بناهایی اینچنینی که با طرح و معماری معابد یونانی ساخته شده اند را لزوما” آرامگاه بنامند؟ بنای گور دختر ثابت می کند که این نیایشگاه های یونانی در منطقهء وسیعی از ایران ساخته شده بودند . اما کی و توسط چه کسانی و برای پرستش چه خدایانی؟ هیچ معلوم نیست . بهرحال ، تا آنجایی که معلوم میشود و طبق همین عکس و نشانی آن در دشت‌های بوشهر ،  در ایران دست کم دو پاسارگاد وجود دارد . بسیاری از کارشناسان تاریخ و باستان شناسی ایران هنوز هم از این مسئله اطلاعی ندارند و پاسارگاد کوچک برایشان ناشناخته باقی مانده است ، فقط منتظر آن هستند مثل بنای پاسارگارد یک شخصی خارجی بیاد و یک کوروش دیگر برایشان بسازد
.

 

‍ 💢طرح قیمومیت بر تروریسم کُردی  توسط #شونیسم_فارس و اقدامات همسوی استاندار منطقه #غرب_آزربایجان

‼️تروریسم کُردی همواره سعی داشته است تا برای بقای خود و منسجم نمودن عملکرد مخرب خود در #خاورمیانه در کنار پیدا نمودن حامیان بین المللی و فرا منطقه ای همیشه سرزمینی نیز به عنوان قلمرو و پایگاه در اختیار داشته باشد تا بتواند بهتر به اهداف زیاده خواهانه خود برسد.

❇️با تقویت دولت مرکزی عراق و شکست بارزانی و نیز فلج شدن منطقه #قندیل در شمال عراق و برچیده شدن مناطق حضور تروریسم کُردی در داخل #تورکیه و نیز آغاز عملیات عفرین در شمال سوریه و اینکه این عملیات تنها به منطقه عفرین خلاصه نخواهد شد.تروریسم کُردی دچار تشویش و سرگردانی شده است و به دنبال منطقه ای جغرافیایی برای حضور و ظهور خود می گردد.
چرا که بدون پایگاه و منطقه نفوذ و حضور سرزمینی هیچ حرکتی قادر به حفظ بقا و تاثیرگذاری عمده نخواهد بود.

‼️ به نظر می رسد فاشیسم کُردی در یک اتحاد استراتژیک با #شونیسم_فارس بدین نتیجه رسیده است که بهترین منطقه برای حضور و تشکیل مرکز و پایگاه فرماندهی منطقه #غرب_آزربایجان است. این منطقه به دلیل هم مرز بودن با #تورکیه ؛ #عراق و نیز ارتباط راحت تر با #شمال_سوریه از طریق شمال عراق و نیز منطقه ای که با اشغال و تغییر ترکیب جمعیتی آن عملا یکپارچگی و ارتباط #جهان_تورک را دچار گسست می نماید انتخاب شده است و سعی می شود با اشغال فعلا نرم این منطقه مرکز تحرکات کُردی به این منطقه منتقل شود.در صورت موفق شدن چنین برنامه ای #شونیسم_فارس نیز قادر خواهد بود ضمن کنترل و کم خطر نمودن تحرکات کُردی نسبت به خود عملا آن را به عنوان اهرمی فشار و حتی نابودگر نسبت به دولتهای دیگر و نیز  ملل منطقه مخصوصا #تورکها و #اعراب سنی به کار برد.

❇️به بیانی دیگر #شونیسم_فارس تصمیم گرفته است تا با در دست گرفتن تروریسم کُردی  این جریان را به پیاده نظام و ابزار تولید بحران و تهدیدِخود تبدیل کند تا هم از نزدیکی این جریان به طرف #اسرائیل و #آمریکا جلوگیری نموده و هم اگر لازم شد این جریان را بر علیه دیگران مورد استفاده قرار دهد.

‼️بحث استانداری شهریاری در #غرب_آزربایجان و تصمیم تهران در نفوذ هرچه بیشتر عناصر کُردی در مقامات بالای استانی و بعد از آن نفوذ دادن عناصر کُردی در جایگاههای رسمی شهرستانهای آن استان نیز بخشی از همان #استراتژی_حمایت و تحت کنترل قرار دادن فاشیسم کُردی توسط #شونیسم_فارس است

❇️طبیعی است که بزرگترین ملتی که از این ضرر خواهند دید ، #ملت_تورک مخصوصا صاحبان اصلی تورک منطقه #غرب_آزربایجان خواهند بود.

‼️سکوت مرگبار برخی از #نمایندگان و مسولان منطقه در قبال این اقدام و یا حمایت علنی برخی از به اصطلاح #نمایندگان و #مسولین_استان از این برنامه شوم و خطرناک رفتاری خفت بار و #خائنانه است که هیچگاه نباید مورد بی توجهی و غفلت مردم و نخبگان #آزربایجانی قرار گیرد. باید از هر راهی که شده و به هر وسیله ی ممکن مانع از اجرای چنین برنامه شوم و ویرانگری گردیم و نگذاریم #غرب_آزربایجان توسط شونیسم فارس به جولانگاه #تروریسم و فاشیسم کُردی تبدیل گردد.

‼️ نباید با ساده انگاری عملکرد استاندار غیربومی را تنها به سلیقه و فکر و نیات شخصی و یا سیاسی شخص مذکور فروکاست. بلکه شهریاری و امثال وی تنها ماموران مجری این طرح عظیم و شوم و ویرانگر هستند.

✅ بنابراین مخالفت با اقدامات شهریاری علنا و عملا مخالفت با تهیه کنندگان و دست اندرکاران اصلی این طرح خطرناک به شمار می رود.

 

🗯برخی استادان وفرزانگان   از پست بالا ایرادمیگیرند که حکیم فردوسی بزرگ بود خدماتی به ایران ارائه کرده قابل تمجید هم هست .درپاسخ این بزرگواران عرض میکنم بله اینکه فردوسی شاعربزرگی بود شکی نیست خدماتش هم به ایران قابل انکاراست منتها آیا ایران مدنظر حکیم فردوسی ایران کنونی بود؟؟؟!! آیادر عصری که فردوسی میزیسته کشوری بنام ایران داشته ایم ؟؟! مسلما جواب شما هم ''نه''هست درضمن هم وجود خود حکیم  زیرسوال صاحبنظران بوده وهست هم وجود مملکتی به اسم ایران باحد وحدود جمهوری اسلامی وکشورفعلی 🔵 نظر یکی از دوستان همگروهی را درمورد احتمال جعل بودن حکیم فردوسی وهمچنین تقلبی بودن شاهنامه اش را اینجا می آوریم 🔴بعدش مطلبی درمورد ایران تاریخی وواقعی ازاشعار خود فردوسی می آوریم تا  راسیزم بودن و فاشیزم بودن حکیم رااثبات کنیم        🔵1   خط اعراب با استنادات قوی از تقریبا ۵۰۰ سال پیش نقطه گذاری شده. مستندات بالا. فردوسی چطور ۸۰۰ سال پیش شعر به زبان فارسی و خط عربی نقطه دار نوشته؟

۲. لهجه ها به اعتقاد زبانشناسان هر ۵۰ سال تغییر میکند. چطور زبان فردوسی ۸۰۰ سال پیش با زبان حال ما ذره‌ای تغییر نکرده

۳. کلمه کشور ایران در زمان رضاخان  برای اولین بار بکار برده شد. و برای ممالک محروسه ارایه گردید
چطور ۸۰۰ سال پیش فردوسی گفته
چو ایران مباد تن من مباد

۴. قلم در ۳۰۰ سال پیش اختراع گردید. و بشر به آن دست یافت. و تازه اروپاییها تا ۳۰۰ سال پیش با پر می نوشتند. فردوسی ۸۰۰ سال پیش با چه چیزی این همه شعر نوشته. 
یعنی با چه چیزی برروی چه چیزی نوشته.   🔴.👇
.
⚄ پستی که به دقت تا انتها باید بخوانید: سخنان نویسنده و پژوهشگر #تاجیکی الاصل پرتو نادری از افغانستان در ارتباط با سرقت نام تاریخی ایران
.
.
⚄سخنان این پژوهشگر کاملا منطبق با اسناد و شواهد تاریخی است از آنجا که در تمام منابع کلاسیک هر جا نام "#ایران" [به فارسی] و آریانا [به یونانی: استرابو] آمده مقصود آن کشور فعلی "#افغانستان" است، که افغانستان نامی جدید برای این کشور است که قدمتی بیش از ۱۵۰ سال ندارد، بزرگترین مصداق این حقیقت شاهنامه ی حکیم فردوسی است، که در آن نام #ایران به کرات ذکر شده ، فردوسی در ذکر کشور ایران حدود آن را اینچنین توصیف میکند:
.
.
هران شهر کز مرز #ایران نهی

بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی

وز آباد و ویران و هر بوم و بر

که فرمود کیخسرو دادگر

از ایران بکوه اندر آید نخست

در #غرچگان از بر بوم بست

دگر #طالقان شهر تا #فاریاب

همیدون در #بلخ تا اندر آب

دگر #پنجهیر و در #بامیان

سر مرز ایران و جای کیان

دگر #گوزگانان فرخنده جای

نهادست نامش جهان کدخدای

دگر #مولیان تا در بدخشان

همینست ازین پادشاهی نشان

فروتر دگر #دشت_آموی و# زم

که با شهر #ختلان براید برم

چه شگنان وز #ترمذ ویسه گرد

#بخارا و شهری که هستش بگرد

همیدون برو تا در #سغد نیز

نجوید کس آن پادشاهی بنیز

وزان سو که شد رستم گرد سوز

سپارم بدو کشور #نیمروز

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه

سوی باختر برگشاییم راه

بپردازم این تا در هندوان

نداریم تاریک ازین پس روان

ز #کشمیر وز #کابل و #قندهار

شما را بود آن همه زین شمار
.
.
⚄ اگر کسی آشنایی اندکی با نقشه افغانستان داشته باشد متوجه می شود که شهرها و مناطقی که در این شعر به عنوان شهرها و نواحی ایران ذکر شده مانند غرچگان، بُست، طالقان، بلخ، فاریاب، مرو، کابل، قندهار، نیمروز، بامیان، پنجهیر، اندرآب، بدخشان و ... همگی در قلمرو افغانستان امروز قرار دارند.
.
.
.
⚄ از این روست که نواحی کنونی کشور ایران در شاهنامه جز ایران نیستند ، مثل #مازندران ونبردهایش با ایران، که فردوسی به نقل قتل وغارت مازندران توسط لشکر ایران [افاغنه] میپردازد:
.
.
کمر بست و رفت از بر شاه گیو

ز لشکر گزین کرد گردان نیو

بشد تا در شهر مازندران

ببارید شمشیر و گرز گران

زن و کودک و مرد با دستوار

نیافت از سر تیغ او زینهار

همی کرد غارت همی سوخت شهر

بپالود بر جای تریاک زهر
.
.
.
⚄ از این روست که فردوسی نیز اهواز را جز ایران نمیداند:
.
.
چو صد مرد بگزید اندر میان

از ایران و #اهواز و از رومیان
.
.
از این روست که فردوسی پارس ها را هم ایرانی نمیداند:
.
.
زپنجاه باز آوریدند سی ...ز #ایرانی و رومی و #پارسی
.
.
.

 

متنی  کوتاه  از کتاب  تازه چاپ شده  " بازگشت به هویت خویش "                                                                               پان توركیست و تجزیه طلب نامیده شدن  فعالین مدنی آذربایجان  توسط شوونیست ها بخاطر مسائلی كه توضیح داده شد در شرایطی صورت می گیرد كه همه امكانات كشور ایران كه كثیرالمله بودن و تنوع زبانی آن یكی از خصوصیات بارز آن است و هر كدام از ملل و اقوام  كشور به نسبت كثرت جمعیتشان حق برخورداری از همه امكانات كشور در آموزش و تحصیل به زبان خود تا توسعه آن و استفاده از بقیه امكانات را در حوزه های مختلف دارند تنها در اختیار زبان و فرهنگ فارسی است و آنچیزی كه  فعالین مدنی آذربایجان  آرزوی جامه عمل پوشیدن فقط  قسمتی اندك از آن را دارند همكشوریهای فارس زبان ۹۰ سال است كه همه آن امكانات را یكجا در اختیار دارند ؛‌ مثلا تركان ایران با جمعیت  دهها میلیونی خود در حالی كه برای تحصیل به زبان خود در مقاطع ابتدایی ،  ۳۸ سال است كه چشم به راه اجرای اصل ۱۵ قانون اساسی هستند  همكشوریهای فارس زبان نه تنها از همه امكانات تحصیلی از پیش دبستانی تا پایان دانشگاه ، كلیه رسانه های گروهی دیداری و شنیداری  و مطبوعات سراسر كشور به زبان خود برخوردار هستند  به تبلیغ همه جانبه این زبان باهزینه های زیاد و با بودجه ملّی كشور که همه ملل و اقوام با زبانها و فرهنگهای متنوع و غنی در آن سهیم و شریکند در داخل و خارج  و از راههای مختلف هم می كوشند ؛ مثل اهدا بورسیه به دانشجویان كشورهای مختلف برای تحصیل زبان فارسی در دانشگاههای داخل كشور و دانشگاههای كشورهای خارجی   ،‌ برگزاری سمینارهای پرهزینه در مورد توسعه زبان فارسی در داخل و خارج  و ایجاد فرهنگستان عریض و طویل زبان و فرهنگ فارسی و بنیاد سعدی نمونه هایی از این تبلیغات و تلاش برای توسعه و گسترش این زبان  در همه زمینه هاست.
         در فرهنگستان زبان و فرهنگ فارسی با ساختن  واژه های جدید فارسی  تلاش می شود تا لغات و كلمات عربی ،  تركی که قرنهاست وارد زبان فارسی شده و مردم با این کلمات انس گرفته و آنرا از آن خود می دانند و یا اصطلاحات فنی برگرفته از زبان كشورهای غربی را با واژه های نوساز و جدید فارسی جایگزین كنند؛ در این جایگرینی واژه ها كار بجایی رسیده كه كلمات چندین صد ساله  عربی جا افتاده در زبان فارسی و كاملا آشنا برای مردم  كه بسیاری از مردم حتی ممكن است  غیر فارسی بودن آنرا هم ندانند مانند :  " تولید " ، " حد اكثر " و " حداقل " كه بجای این كلمات ، واژه های نوساز  : " فراوری " ، "بیشینه " و كمینه را جایگزین آن می كنند و لغات نوساز  عجیب و غریب بسیاری چون : آذر آوار ، آخوری ریل بند ، آتش سپارستان ، آب بارش شو ، برگ كژ فشار   را که خود نیاز به لغتنامه دیگری برای فهمیدن معنای آن دارد در این فرهنگستان ساخته و بكار می گیرند !
           شوونیستها فراموش می كنند كه هیچ ملتی بخصوص تركان ایران را  به خاطر علاقه به زبان و فرهنگ خود و  آرزوی تحصیل به زبانی كه جمعیت گویشوران آن اكثریت نسبی نفوس كشور را تشكیل می دهند و جمعیت آنان بیش از جمعیت فارسها در ایران است را نمی توان پان توركیست و تجزیه طلب نامید ، این خواسته فعالین ترك ایران نه تنها آرزو و خواسته زیادی نیست بلكه ابتدایی ترین حقوق انسانی هر ملتی ، بخصوص ملتی با  ۳۲ الی ۳۵ میلیون نفر جمعیت در یك كشور ۸۰ میلیونی است .https://telegram.me/yurddash

 

🗯لغت " بایرام" ترکی و " عید " یک لغت عربی است و حتی لغت "جشن " و بزم نیز تورکی هستند که در فرهنگ سنگلاخ (میرزا مهدی استرآبادی، 1759میلادی) بصورت کامل بدان اشاره شده است.
فرهنگ نوروز (یئنی گون) در ادبیات تورک دارای تعاریف و مشخصات خاص خود می باشد و در بسیاری از منابع نوشتاری که تا به امروز حفظ شده اند ردپای یئنی‌گون را می‌توان در اشعار، قصیده‌ها، متون درباری، ادبیات فولکوریک، سفرنامه‌ها و ... مشاهده نمود.
در آزربایجان و در شهرهایی نظیر خوی و مرند در هنگام یئنی‌گون نغمه هائی به مانند زیر از طرف خلق سروده می‌شود:
.
گلیر نوروز بایرامی (عید نوروز می آید)
آچیلار گوله ر هامی (تمامی گلها شکفته می شوند)
ساخلا گلین آنامی (ای عروس مادرم را به تو می سپارم)
آنامی، هم آتامی (هم مادرم و هم پدرم)
نوروز گلیر، یاز گلیر (بهار به همراه نوروز می آید)
نغمه گلیر، ساز گلیر (ساز و نغمه می آید)
باغچالاردا گول اولسون! (در باغچه ها گل بشکفد)
گول اوسته بولبول اولسون! (در روی گل نیز بلبل می نشیند)
نوروز، نوروز خوش گلدین (ای نوروز خوش آمدی)
خوش گلدین، بوش گلدین (خوش آمدی، تهی آمدی)
بوش گلدین، دولو گلدین (تهی آمدی ، لبریز آمدی)
بول گلیدن، سولو گلدین (لبریز آمدی، پربرکت آمدی)
.
از شاعران تورک آزربایجان نیز استاد محمد حسین شهریار در اثر بی بدیل خود "حیدر بابایا سلام" به بهترین وجه ممکن زوایای آداب و رسوم مراسم یئنی گون را با صافترین کلمات و عبارات به تصویر کشیده است.
.
بایرام یئلی چارداخلاری ییخاندا
نوروز گولو، قار چیچه یی چیخاندا
آغ بولودلار کوینک له رین سیخاندا...
یومورتانی گویچه ک گوللو بویاردیق
چاقیشدیریب سینانلارین سویاردیق
اویناماقدان بیرجه مه یر دویاردیق...
ایرضا منه نوروز گولو ده ره ردی
نوروز ائلی خرمنده ول سوره ردی
گاهدان یئنیب کوله ش له رین کوره ردی...
.
محمود کاشغری در اثر گرانبهای "دیوان الغات ترک" خود نیز به موضوع یئنی گون و دگرگونی طبیعت نیز پرادخته و با این ابیات به موضوع می پردازد :
تورلوگ چیچک یاریلدی (در بهار انواع گل ها شکوفه می دهند)
بارچین یادخیم کئریلدی ( به مانند اینکه از کرمی ابریشم نهان گشته)
اوچماق یئری کوُرولدو ( محل جنت و بهشت نمایان شد)
توملوق یانا کلگه سوز ( سرما هیچ وقت نخواهد آمد)...
علی شیر نوائی که یکی از شاعران ادبیات چغتائی می‌باشد نیز ابیاتی در وصف یئنی گون به ترتیب زیر دارد:
واصلی آرا قوردوم رنگ امیش بویونا ساچس
تورکون تنگ اکزان ظاهیر اولور بولادی نوروز
هر گونون قدر چلوبان هر گونون نوروز اولسون...
.
نور علی کابلی از شعرای تورک ازبک نیز در وصف یئنی گون چنین ابیاتی را سروده:
توران اوزون بولسا اوزبکستان کوز
یونینگ ترافیگا یوقتور بوشقا سوز
تورکی میلادلارینگ ایچینده فیروز
هورلوک تیمثولینگ اوزاسان ناوروز
هر اینسان تاقدیرقا شکران آیلاب
سنینگ گلیشینی قوتلار آتایلاب
باغریغا اولادی سنی آوایلاب
اوشاغینگ سن سئوه ن قیزیسان ناوروز...
.
به نظر بسیاری از محققین دنیا یئنی گون سبب ایحاد فصل خاصی در زبان و ادبیات تورکی شده است که در ترکیه به بهاریه، در آزربایجان به نوروزیه یا اشعار نوروز، در قزاقستان به نوروز جیرالان، در قرقیزستان به نوروز جیرلاری، در ازبکستان به نوروز قوشوق‌لاری، در تورکمنستان به نوروزنامه، در تورکستان شرقی به نوروزیه و یا نوروش قوشوق لاری و ... معروف می باشد.
.
از شاعران دنیای تورک که در مد یئنی گون اشعار و قصیده‌هایی به یادگار گذاشته اند می توان به فضولی، باکی، نفی، ندیمی، یحی ناظم، هالتی، نائلی قدیم، نظامی گنجوی، شیخ سلیمان یحی افندی، شهریار، احمد پاشا، ابدال پیر سلطان، علی شیر نوائی، دده قورقورد، دیداری، درویش فخری، عزیز ماهسنی، ملا پناه واقف، جعفر خاندان، شکری متین بابا، آشیق علی عسگر، محمد آزادی، محمد غایبی، شیدائی، مختوم قلی و ... اشاره داشت.
.
منابع و ماخذ:
نوروز در فرهنگ تورک نوشته آیشه باش چتین چه لیک.
یئنی گون در فرهنگ تورکان نوشته دکتر بایرام دوربیلمهز.
نوروز در فرهنگ عمومی خلق ترک نوشته پرفسور دکتر اه‌رمان آرتون.
تورک خالق ادبیاتی نوشته علی رضا صرافی.
نوروز در تورکان اویغور نوشته ولی ساواش یلوک.
نوروز در ادبیات دنیای تورک نوشته دکتر محمد تیمزکان.

 

🗯مرحله سوم حکومت فارسها با نام امپراطوری پارس در حال پایه ریزی
🆔 @Anti_rac

سیستم سیاسی و ایدئولوژی پانفارسیسم_پان ایرانیسم به کمک غربیها و یهودیان با هدف تغییر ترکیب  جمعیتی شرق جهان و پایه گذاری ستون سلطه غرب بر خاورمیانه 100 سال پیش با مطالعات دقیق و برنامه ای بلند مدت پایه گذاری شد .
هدف غرب یهودیان و روسها این بود که در جهان آلترناتیوی بنام جهان اسلام_تورکها و عربها از بین برود یا آنقدر ضعیف شود که دیگر نتواند مثل قبل امپراطوریهای عظیم تشکیل دهد
(اگر دقت بکنیم تفکرپانفارسیسم_پان ایرانیسم ضدتورک ، عرب و دین اسلام میباشد)
بعد از نهایت بی عرضگی و بی لیاقتی شاهان پهلوی و سرنگون شدنشان شاخه به ظاهر اسلامی پانفارسیسم سرحکومت آمد .
در سال ۱۳۵۷ پانفارسها برای تکه تکه نشدن ایران و حفظ سلطه شان بر ملل ایران با آخوندها تبانی کرده و حکومت را به آنها سپردند.
ولی این حاکمیت فاسد و پلید هم دیگر به بن بست و ایستگاه آخرش رسیده 
به همین جهت پانفارسها اینبار میخواهند با سو استفاده از احساسات عمومی مللت ایران که ۴۰ سال است در بدترین شرایط زندگی میکنند خودشان را یک قهرمان و ناجی جا بزنند تا هم قدرت را بدست بگیرند و هم از فروپاشی ایران جلوگیری بعمل بیاورند
براساس گفته خود پانفارسها حتی نیروهای امنیتی و بزرگان این حکومت هم در پشت پرده ها برای تشکیل امپراطوری پارس رای داده اند 
تمامی تشکیلاتها و اشخاص سیاسی فارس به یک اتفاق نظر در پشت پرده رسیده اند تا متحد شوند و بعد از رفتن جمهوری اسلامی حکومت خیالی شان را برپا بکنند

این حکومت چگونه خواهد بود؟
دقیقا پانفارسها میخواهند همچون کشورهای اروپایی هم یک پادشاهی سلطنتی درست بکنند هم پارلمان و نخست وزیر و دولت 
اینها قصد دارند همچون انگلستان پسر پهلوی را پادشاه تشریفاتی ایران بکنند و بعد از آن چند حزب مختلف تشکیل دهند از بین این حزبها یک دولت تعیین کنند تا مثلا در ظاهر هم دمکراسی را پیاده بکنند و هم یک سیستم قدرتمند سیاسی  را برقرار سازند 
هدفشان ملت_دولتسازی مدرن میباشد با این روش که با هزینه های بزرگ تمامی اقوام ساکن در اینجا را تبدیل به فارس بکنند 
بزرگترین مقاومت پیش رویشان یعنی ملت تورک را هم با تجزیه آزربایجان و بخشیدنش به کوردها و خودمختاری دادن به کوردها عملا حذف بکنند 
روابط محکمی با اسراییل و اروپا و آمریکا برقرار کرده پایگاههایشان را احداث بکنند تا با پشتیبانی آنها براحتی ملل دیگر را خفه نموده 
امپراطوری پارس را درست بکنند 
برای اینکار رضا پهلوی و دیگر فعالین سیاسی و اپوزیسیونهای جمهوری اسلامی شبانه روز با کشورهای اروپایی اسراییل و آمریکا گفتگو میکنند و همه چیز را آماده میکنند تا در فرصتی مناسب با رفتن جمهوری اسلامی کارشان را شروع نمایند 
شورای رفراندوم که بیانه ای داده هم جزو این گروه میباشند 
و براساس مشاهدات تمامی کارها در حال انجام پذیرفتن هست 
و زمان زیادی برای برقراری امپراطوری پارس نمانده .
فعالین حرکت ملی آزربایجان و فعالین ملی دیگر اقوام ساکن در جغرافیای موسوم به ایران باید این حقایق را بطور جدی احساس بکنند و یک برنامه هدفمند و کارآمد و سیاست مدبرانه اتخاذ بکنند و ملت تورک و فعالینش این را بدانند که بعد از انتخابات روسیه،کره شمالی با آمریکا رابطه برقرار خواهد کرد پوتین درباره مسئله سوریه با ترامپ به توافق خواهد رسید و مشکل سوریه هم تمام خواهد شد 
و با خالی شدن پشت ایران و تنها ماندنش و همچنین بن بست سیاسی داخلی، اعتراضات گسترده، سقوط اقتصاد،درگیریهای داخل حکومتی،فشارهای بین المللی به احتمال خیلی بالا موجب متلاشی شدن حاکمیت آخوند میشود 
شورای پانفارسیسم با حمایت جهانی با یک عملیات ضربتی وارد ایران شده و گفته های به مرحله عمل وارد خواهد شد 
اگر اتفاقات چنین پیش برود پانفارسها از فقر و گرسنگی مللتهای ساکن ایران نهایت استفاده را خواهند برد و با وارد نمودن یک شوک اقتصادی وضعیت مالی معیشتی ملت را بطور موقت خوبتر خواهند کرد و با این طریق تمامی اقوام ساکن در ایران را به خود جذب کرده و با خود متحد خواهند ساخت 
این اعمال در نقطه حساس میتواند موجب همراه نشدن ملت آزربایجان با حرکت ملی و فعالین شود و شکست فاجعه بار به آزربایجان تحمیل میشود و آزربایجان تکه تکه میشود کوردها خاکهایمان را اشغال میکنند و برای همیشه فاتحه آزربایجان خوانده میشود 
اینها حقیقت هستند باید جدی بگیریم 
و از امروز برای تمامی این اتفاقات پیش رو برنامه داشته باشیم اهداف حرکت ملی را بطور گسترده و مستمر تبلیغ بکنیم ذهن جامعه آزربایجان را آماده سازی بکنیم تا در آن روزها کار را یکسره کرده دیگر زیر سایه ننگین امپراطوری پارس نرویم

#تارخان_تورانلی

 

‍ 🗯محفل آذریها و ورشکستگی پان فارسیسم. 

✡آذریها سایتی متعلق به پان ایرانیستهاست که تخصص ویژه ی آن جعل هویت تورکی آزربایجان است ، وابستگی این سایت به محافل شونیستی کاملا مشخص است.

🔰ولی مسئله مهم در این بین اینست که این سایت دیگر هر روز دارد مشتری هایش را از دست می دهد و حرفی برای گفتن ندارد. 

♻️ذاتا تئوری غیر علمی و غیر واقعی آذری خواندن تورکهای آزربایجان تنها در سایه خشونت و قدرت سرکوبگر توانسته است دوام بیاورد. 

⬅️البته صرف هزاران هزار میلیارد برای تحریف و نابودی هویت  ملل غیر فارس را نیز نباید فراموش کرد.

⬅️این سایت مدتهاست که تبدیل به گرا دهنده نیروهای امنیتی شده است و دائما در حال تشویق این نیروها به سرکوب فعالان مدنی آزربایجان است.

⬅️در واقع ذهنیت پان فارس آذریها دارد تشویق می کند که جواب اندیشه و قلم با فشار و تهدید و خشونت داده شود ، چرا که خود این باستانگرایان نژاد پرست هم می دانند که هیچ سخن معقولی در برابر اندیشمندان و هنرمندان و دانشمندان آزربایجانی ندارند ، به همین دلیل سعی دارند تا به حذف فیزیکی فعالان مدنی بپردازند.

🔴یکی از آخرین هنرنمایی های این محفل خطرناک و ضد آزربایجانی اعلام رضایت از دستگیری یکی از فعالان فرهنگی آزربایجان به نام بهنام  نور محمدی  به دلیل چاپ تقویم تورکی بوده ، یعنی انتشار یک تقویم تورکی آنچنان حضرات را آشفته و پریشان می سازد که فراخوان مقابله با آن را می دهند.

⬅️واقعا اگر بنیان شونیسم و پان فارسیسم قوی بود، انتشار یک تقویم تورکی اینان را اینچنین آشفته می کرد؟

🔵مشخص است که علارغم تمامی حمایتهای موجود از اینان، آنچنان بنیان فکری و فرهنگیشان ضعیف است که تمامی بافته های اینان با انتشار یک کتاب، یک مقاله، یک تقویم بر باد می رود و تمامی دروغپردازی هایشان نقشه بر آب می گردد.
.

 

🗯آتاتورک و رضاشاه

در نوشته‌های فارسی سعی بلیغی برای مقایسه و خلق تشابه بین رضاشاه و آتاتورک صورت می‌گیرد. در مواردی هم سعی می‌شود سیاستمدار ایرانی و یا میراث وی موفق‌تر و مداراطلب‌تر از میراث آتاتورک نشان داده شود. در مواردی که  چاره‌ای جز پذیرش  اقدامات موفق آتاتورک در مقایسه با اقدامات غیرقابل دفاع رضاشاه نیست، طوری وانمود می‌کنند که رضاشاه در صدد ایجاد تغییرات مترقی بوده است و مخالفت روحانیون و بریتانیا مانع افکار بلند آن جاویدان مکان شده است. بارزترین نمونه آن رویکرد، توجیه بنیانگذاری پادشاهی موروثی در ایران در برابر ایجاد جمهوری مبتنی بر پارلمان و تعدد احزاب در ترکیه است، که آن را به مخالفت روحانیون و بریتانیا ربط می‌دهند. در حالیکه نویسنده کتاب "رضاشاه از الشتر تا آلاشت" به نقل از خود محمدرضاشاه می‌نویسد که الغای فکر جمهوریت تصمیم پدرم بود؛ چون ایران برخلاف ترکیه کشوری است متشکل از اقوام وایلات با زبانهای مختلف، لذا برای حفظ اتحاد و انسجام کشور باید نظام سلطنتی بر ان حکمفرما باشد.(کیوان پهلوان ، ص516) 

این مقایسه از آنجا برای ما اهمیت پیدا می‌کند که در همه موارد مقایسه کنندگان، تلنگر یا نیشی هم به ترکهای ایران زده و با توسل به برخی اقدامات مصطفی کمال سعی در تبرئه اقدامات رضاشاه دارند. با همه اینها میراث و اقدامات این دو سیاستمدار همعصر، امروزه چنان در برابر ما خودنمایی می‌کند که بعید می‌دانم بتوان آنها  را باهم مقایسه کرد و موفقیت میراث آتاتورک  تنها در برخورداری از دموکراسی نسبی در مقایسه با میراث رضاشاه بوده است. نویسنده کتاب" پلیس سیاسی عصر بیست ساله" در شرح سفر رضاشاه به ترکیه می‌نویسد: رئیس مجلس ترکیه به اطلاع شاه ایران رساند که این اتاق، اتاق مخالفین دولت و این عده وکلای مخالف  دولت هستند که در اینجا اجتماع کرده‌اند و در حال بررسی یکی از لوایح پیشنهادی دولت هستند. رضاشاه دچار تعجب شد و درحالی که تبسم می‌کرد گفت: معلوم می‌شود شما مردم عجیبی هستید که می‌توانید درمجلس شورای خودتان به مخالفین اتاق ومیز و دفتر بدهید و عقاید پوچ و کارشکنی آنان را تحمل کنید. ما در ایران این گونه افراد را به مجلس راه نمی‌دهیم و جای آنان فقط در زندان است.(خسرو معتضد،ص 470)

 

✍به بهانه تحرکات شیطنت آمیز یه عده گیل به ظاهر زرنگ در جدا نمودن گردنه حیران از آزربایجان....

❤️گردنه حیران جزء جدایی ناپذیر و بهشت لاینفک آذربایجان'
                 
🔹منطقه تاریخی و گردشگری حیران که با طبیعت بی نظیر خود پذیرای گردشگران و مسافران زیادی است این روزها مردم بومی منطقه را حیران گذاشته است.
چرا که حرف و حدیث های زیادی در میان مردم بومی منطقه مبنی بر الحاق حیران به استان گیلان شنیده میشود که تعجب همگان را بر انگیخته است.

حال سوال اینجاست که چرا این بحث پیش آمده که گردنه حیران بنام استان گیلان رقم خواهد خورد؟ و چه عاملی باعث گردیده که مردم به چنین مسئله ای حساسیت نشان دهند ؟ 

🔹اگر گذرتان به این منطقه بیافتد شاهد تابلوهایی خواهید بود با این نوشته که :( به گردنه حیران منطقه گردشگری شهر بندری آستارا خوش آمدید، استانداری گیلان)

❤️ برای درک بهتر مطلب به سالها پیش رجوع میکنیم تا روندی را که تا به امروز جریان داشته و ما را به این مرحله رسانده مرورنماییم:

در سالهای 1192 و  1207هجری شمسی(1828میلادی) آذربایجان طبق دو عهدنامه ننگین گلستان و ترکمنچای به دو قسمت تقسیم شد.

 قسمت شمالی آن تحت حاکمیت تزار روسیه قرار گرفت که امروزه کشور جمهوری آذربایجان نامیده میشود
و قسمت جنوبی آن تحت حاکمیت قاجار باقی ماند که امروزه تحت عنوان آذربایجان ایران قلمداد میگردد.

برخی از شهرها نیز که در مرز قرار داشتند،اسامی خود را حفظ کردند که از آن جمله میتوان به بیله سوار ، جلفا ، آستارا و... اشاره کرد.

پس از برقراری حکومت مشروطه در سال 1285 هجری شمسی به موجب قانون تشکیل ایالات و ولایات، کشور ایران به چهار ایالت و دوازده ولایت تقسیم شد که این ایالت ها عبارت بودند 

1- آذربایجان
 2-فارس وبنادر
3- خراسان و سیستان 
4- کرمان و بلوچستان

❤️در این تقسیم بندی آذربایجان به عنوان مهمترین ایالت، مناطق وسیعی از شمالغرب و مرکز کشور را شامل میشد.

❤️بعد از به قدرت رسیدن رضا خان وانتقال حکومت به خاندان پهلوی، سیاست کشور در راستای یکسان سازی ملل ایران(فارسی سازی ملل غیر فارس)جریان یافت و در پاییز سال 1316هجری شمسی ایران به ده استان بدون نام از شماره ی1 الی 10 تقسیم شد که در این تقسیم بندی تبریز به عنوان مرکز استان سوم و اورمیه به عنوان مرکز استان چهارم معرفی گردید

اردبیل،زنجان،قزوین ،همدان وساوه نیز به عنوان بخشی از استان سوم به مرکزیت تبریز باقی ماندند.

❤️درسال 1339 استانهای سوم و چهارم به نامهای آذربایجان شرقی وآذربایجان غربی به مرکزیت تبریز و اورمیه معرفی شدند
ولی چیزی که در این تقسیم بندی جالب بود،این بود که اینبار ایران را به 13 استان و 11 فرمانداری کل تقسیم کردند و با این حربه جدایی همدان از آذربایجان به عنوان فرمانداری کل، شکل کامل به خود گرفت .....

ولی شهرهای اردبیل،زنجان و قزوین همچنان جزئی از آزربایجان شرقی به مرکزیت تبریز باقی ماندند.

 محمد رضا پهلوی دست بردار آزربایجان نبود.
پس بار دیگر تقسیم بندی جدیدی را اتخاذ کرد.
این بار زنجان به عنوان فرمانداری کل معرفی و سپس به عنوان استان مستقل از آزربایجان شرقی جدا گردید.

 شهرهای انزلی و آستارا نیز به ترتیب در سالهای 1345 و 1350ه ش از استان آزربایجان شرقی جدا گردیده و به استان گیلان داده شد.(اوج کثافت کاریه محمدرضا پهلوی دیوث)

این تقسیمات و تصمیمات در راستای سیاست یکسان سازی ملت های ایران (فارسی سازی) و آسیمیلاسیون ملل غیر فارس به خصوص ملت تورک آزربایجان بود.

❤️ بعد از انقلاب و در سال 1372 آزربایجان شرقی را به دو استان تقسیم کردند؛ و متاسفانه نام آزربایجان از روی قسمت مهم و تاریخی آن یعنی مناطقی که امروزه در اسناد دولتی استان اردبیل نامیده میشود بر داشتند و اجازه ندادند که نام آزربایجان شرقی به استان کنونی اردبیل و آزربایجان مرکزی به استان کنونی آزربایجان شرقی به مرکزیت تبریز اطلاق گردد.

دلیل مضحکشان کمبود بودجه بود
(بنا به گفته های نمایندگان مجلس)

(در حالی که در تقسیم استان خراسان به استانهای خراسان شمالی،خراسان رضوی وخراسان جنوبی نام خراسان با توجه به هویت تاریخی وفرهنگی اش به هر سه استان اطلاق  گردیده ودر اسناد دولتی هم قید میگردد.) 

 و در نهایت خنجر آخر زمانی زده شد که در سال 1376 استان قزوین از استان زنجان جدا گردید.

🔹حال چرخ های ماشین استحاله ملتی که روزی قروه و بیجارش را به کردستان و آستارا و انزلی اش را به استان گیلان پیشکش کردند و همدان،اراک و ساوه را از آن جدا کردند به گردنه حیران رسیده است

اینروزها متاسفانه شاهد نصب تابلوهایی مبنی بر تعلق گردنه حیران به استان گیلان از طرف مسئولان دولتی هستیم تا به زعم خود بتدریج مالکیت استان گیلان را بر این منطقه را به چشم مسافران ، گردشگران و مردم منطقه عادی جلوه دهند

❤️ولی شنیده ها و دیده ها حکایت از حساسیت مردم اردبیل به این موضوع است،

 

🗯نسخه منحصر به فرد فرمان تاریخی حضرت #علی ( ع ) خطاب به مسلمانان در مورد آزادی ادیان و خودداری از بد رفتاری با #نصرانیان که در سال 450 هجری قمری در #تبریز به #ترکی ترجمه شده است 👇👇

 

‌.
.
🔹نسخه منحصر به فرد فرمان تاریخی حضرت #علی ( ع ) خطاب به مسلمانان در مورد آزادی ادیان و خودداری از بد رفتاری با #نصرانیان که در سال 450 هجری قمری در #تبریز به #ترکی ترجمه شده است نشان از قدمت زبان #ترکی در #آذربایجان دارد .
.
🔸این اثر به صورت طوماری به طول 6/75 متر و عرض 35 سانتیمتر بر روی پوست با خط #کوفی بسیار زیبا و خوانا نگارش یافته و ذیل هر سطر کوفی با خط نسخ مایل به ثلث عین متن #عربی با رنگ طلایی تکرار شده و در ردیف سوم زیر هر متن عربی ترجمه #ترکی_آذربایجانی آن داده شده است . .
این #عهد_نامه را #هشام_ابن_عتبه_ابن_الوقاص به فرموده حضرت علی در سال 40 هجرت در دیر حزقیل مشهور به بدی الکفل نوشته است .
.
سند فوق را #ضحاک_بن_عجلان در قرن پنجم هجری در #تبریز رونویسی و به ترکی آذربایجانی ترجمه کرده است.
.
 این اثر بر فراز یکی از درهای کاخ #چهلستون اصفهان قرار داشته و هم اکنون در موزه #چهلستون این شهر نگهداری می شود .
استنساخ و ترجمه ترکی این اثر منحصر به فرد در سال 450 هجری قمری در تبریز نشان می دهد که زبان ترکی نه تنها از صد ها سال جلوتر از رونویس شدن این اثر ، زبان عمومی مردم آذربایجان بوده بلکه ترجمه شده اثر نفیسسی چون سند یاد شده به این زبان یعنی ترکی آذربایجان نشان می دهد که ارزش و اهمیت زبان ترکی و گستردگی آن در قرن پنجم در آذربایجان در چه حد بوده است .
.
چرا که وقتی اثری در منطقه ای به صورت مکتوب به زبان آن منطقه در می آید نشان می دهد صد ها شاید هم هزاران سال جلوتر ، آن  زبان ، زبان عمومی ، اصلی و شفاهی مردم آن منطقه بوده است .
.
⚁☝پ.ن :این اثر مدتها قبل از ورود #سلجوقیان به ایران وازربایجان به ترکی ترجمه شده .پس سلجوقیان نمیتوانسته اند که زبان ازربایجان را به ترکی تغییر دهند.
.
⚀👈پ.ن:اگر زبان عموم مردم ازربایجان پهلوی بوده پس چرا کسی برعکس زبان ترکی به آن اهمیتی نداده و پهلوی را زیر این خطوط حک نکرده؟
________
منبع:
ترکان وبررسی تاریخ وزبان وهویت آنها درایران _حسن راشدی_ص ۲۳۰،۲۳۱،۲۳۲ 
________
.
.

 

 

 

 

خویدوده در دین زرتشتی: ازدواج با محارم یا همخوابگی با محارم؟

 

خویدوده در دین زرتشتی: ازدواج با محارم یا همخوابگی با محارم؟

 رضا مرادی غیاث آبادی

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱

در متون پهلوی و متون فقهی دین زرتشتی اصطلاحی به نام «خویدوده» دیده می‌شود که اغلب دانشمندان و پژوهشگران دین زرتشتی و مترجمان پهلوی آنرا به معنای «ازدواج با محارم/ ازدواج با نزدیکان» گرفته‌اند. در باره خویدوده از جمله در کتاب‌های زرتشتی «روایت پهلوی»، «مینوی خرد»، «روایت آذرفرنبغ فرخزادان»، «ارداویراف‌نامه»، «دینکرد»، «دادستان دینی»، «روایات داراب هرمزد» و «زادسپرم» سخن رفته است. به موجب این متون، خویدوده پدر و دختر، خویدوه مادر و پسر، و خویدوده برادر و خواهر از شایسته‌ترین و مهمترین دستورات دینی زرتشتی و بزرگ‌ترین ثواب‌ها است که اجرای آن موجب رسیدن سریع‌تر به بهشت، و اختلال در اجرای آن جزو بزرگترین گناهان دانسته می‌شده است (مینوی خرد، بخش ۳۵ و ۳۶؛ روایت پهلوی، فصل هشتم).

آذرفرنبغ (موبد بزرگ زرتشتی) در فصل هشتادم از کتاب سوم دینکرد، خویدوده را سنتی برگرفته از آمیزش اهورامزدا با دخترش سپندارمذ می‌داند که مشی و مشیانه (نخستین آدمیان و نخستین برادر و خواهر) آنرا ادامه دادند تا به نسل همه مردمان گیتی برسد. او هرگونه آمیزش به غیر از روش خویدوده را با آمیزش گرگ و سگ، و آمیزش اسب و خر مقایسه می‌کند که محصول جفت‌گیری آنها از نظر نژادی پست و فرومایه خواهد شد. این نکته‌ای است که مورد توجه و تأکید زادسپرم (پیشوای بزرگ زرتشتیان) نیز قرار گرفته و در بخش بیست و ششم کتاب گزیده‌های زادسپرم، خویدوده را موجب تولید نسل پاک دانسته است.

آذرفرنبغ هر کس را که با خویدوده مخالفت ورزد و آنرا سبک بشمارد، از تبار دیوان و دشمنان مردم می‌داند. (همچنین بنگرید به: «آیین مزدک به روایت دینکرد: تنها متن بازمانده از گفتگوی مزدکیان با روحانیت زرتشتی»). او همچنین در پاسخ به مخالفان خویدوده و برای توجیه و تبلیغ دینی و ذکر محاسن آن، یادآور شده است که آیا بهتر نیست اگر زخمی در آلت مادر یا خواهر یا دختر وجود داشته باشد، پدر یا پسر یا برادر آنرا ببینند و بر آن دست برند و مرهم نهند؟

در فصل هشتم از متن «روایت پهلوی» برای تشویق مردم به اجرای خویدوده چنین توجیهی را آورده‌اند که اهورامزدا به زرتشت دستور اجرای خویدوده را می‌دهد و می‌گوید این کاری است که من با دخترم سپندارمذ انجام دادم و مشی نیز با مشیانه انجام داد.

در فصل ۸۶ از متن پهلوی ارداویراف‌نامه به زنان هشدار داده شده است که چنانچه از خویدوده خودداری کنند و آنرا سبک بشمارند، وارد دوزخ خواهند شد و در آنجا مارهای بزرگی وارد اندام تناسلی‌اشان خواهد شد و از دهانشان بیرون خواهد آمد.

به موجب فتوای بیستم از مجموعه فتاوی موجود در کتاب «روایت آذرفرنبغ فرخزادان» اگر دختر یا خواهر مردی به خویدوده با او رضایت و موافقت نداشته باشند، مرد می‌تواند از زور استفاده کند و زن را وادار به اینکار کند.

چنین تهدیدهایی نشانه آنست که عموم مردم از این دستور دینی رویگردان بوده‌اند و موبدان می‌کوشیده‌اند تا با نسبت دادن خویدوده به اهورامزدا و زرتشت و بیان تشویق از یکسو و تهدید از سویی دیگر، مردم را وادار به انجام آن کار کنند. نشانه دیگری از رویگردانی مردم این است که در پایان بخش هشتم از کتاب روایت پهلوی، زرتشت به اهورامزدا می‌گوید: «این کار سخت و دشواری است و چگونه می‌توانم خویدوده را در میان مردم رواج دهم؟» و اهورامزدا جواب می‌دهد: «به چشم من نیز چنین است، اما وقتی کردار نیک باشد، نباید دشوار و سخت باشد. به خویدوده کوشا باش و دیگران را نیز کوشا کن».

اما نکته‌ای که نگارنده قصد دارد آنرا در این گفتار پیش بکشد، اینست که با توجه به برخی شواهد، به نظر می‌رسد که منظور از خویدوده منحصراً «ازدواج با محارم» نیست و معنای «همخوابگی با محارم» را نیز می‌دهد. چه به شکل ازدواج باشد و چه به شکل هم‌بستری‌‌های موردی یا مکرر. به این عبارت‌ها که در فصل هشتم کتاب روایت پهلوی آمده است، توجه کنیم و ببینیم آیا این توصیه‌های دینی مفهوم «ازدواج» را می‌رساند یا مفهوم «همخوابگی» را:

«اگر مردی یک خویدوده با مادر و یکی نیز با دخترش کند، آنکه با مادر بوده، برتر از دختر است». «اگر با دختر و خواهرش خویدوده کرده باشد، آنکه با دختر بوده، برتر از آنست که با خواهر بوده باشد». «اگر پدری با دختر حلال‌زاده و تنی خودش خویدوده کند، برتر است؛ اما اگر با دختر نامشروع خودش که محصول آمیزش با زن دیگران بوده باشد، خویدوده کند، باز هم ثواب می‌برد». «روزی جمشید با خواهرش جمک بخوابید و از ثواب این همخوابگی بسیاری از دیوان بشکستند و بمردند». «اهورامزدا به زرتشت گفت که خویدوده بهترین و برترین کارها است. کسی که یکبار نزدیکی کند، هزار دیو می‌میرد؛ اگر دوبار نزدیکی کند، دو هزار دیو می‌میرد؛ اگر سه بار نزدیکی کند، سه هزار دیو می‌میرد؛ اگر چهار بار نزدیکی کند، مرد و زن رستگار خواهند شد». «پسر به مادر و پدر به دختر و برادر به خواهر باید بگوید که تن خود را برای آمیزش کردن به من بده تا اهورامزدا را خشنود کنیم و جای نیکی در بهشت بیابیم».

عبارات بالا و بخصوص انجام چندین باره خویدوده توسط یک شخص بر روی مادر و خواهر و دختر خود، نشان می‌دهد که منظور از خویدوده در دین بهی زرتشتی «ازدواج با محارم» نیست، بلکه «همخوابگی و آمیزش با محارم» است.

آذرفرنبغ پسر فرخزاد، دینکرد، ترجمه فریدون فضیلت، کتاب سوم، جلد یکم، تهران، ۱۳۸۱، صفحه ۱۴۳ تا ۱۵۲.
ارداویراف‌نامه، ترجمه به فرانسه از فیلیپ ژینیو، ترجمه به فارسی از ژاله آموزگار، چاپ دوم، تهران، ۱۳۸۲، صفحه ۹۱.
روایت آذرفرنبغ فرخزادان، ترجمه حسن رضائی باغ‌بیدی، تهران، ۱۳۸۴، صفحه ۱۶٫
روایت پهوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، تهران، ۱۳۹۰، صفحه ۲۱۹ تا ۲۲۹.
زادسپرم، گزیده‌های زادسپرم، ترجمه محمدتقی راشد محصل، تهران، ۱۳۶۶، صفحه ۳۷.
مینوی خرد، ترجمه احمد تفضلی، ویرایش سوم، تهران، ۱۳۸۰، صفحه ۵۰ تا ۵۲.

موضوع: رنج‌های بشری کلیدواژه‌ها: دین زرتشتیزن‌ستیزی و

منبع:http://ghiasabadi.com/xwedodah.html

ازدواج با محارم در بین پارسها

خویدوده» در شواهد تاریخی و بررسی آن در بخش تاریخی شاهنامة فردوسی

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی واحد رودهن

2 استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی واحد رودهن

3 استاد گروه زبان و ادبیات فارسی واحد رودهن

چکیده

رسم خویدوده، از جمله مباحث مناقشه برانگیز و پرتکراری است که سال‌هاست در میان پژوهش‌گران در عرصه تاریخ ایران پیش از اسلام و دین زرتشت رایج است و پیرامون آن، بررسی‌های مختلفی صورت گرفته است. در این مقاله، مجموعه شواهدی را که به این رسم، اشاراتی مستقیم یا غیرمستقیم کرده‌اند، از متون مختلف گرد آورده‌ایم. این بررسی، پس از بحثی ریشه شناختی در ریشه‌یابی کلمه «خویدوده»، به ترتیب، شواهدی از ازدواج با محارم را در میان ایزدان و اساطیر در بین‌النهرین و ایران باستان، شواهدی از ازدواج با محارم در ایران از خلال آثار مورّخان یونانی، شواهدی از ازدواج با محارم در متون میانه زرتشتی و سپس شواهدی از این آیین را در متون دوران اسلامی پی می‌گیرد و مواردی را نیز در کتاب شاه‌نامة فردوسی که می‌تواند مؤیّدی بر این آیین باشد، بیان می‌کند.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

khovidoudah in historical records and its study in the historical section of Shahnameh Ferdowsi

نویسندگان [English]

  • Maryam Khadem Azghadi 1 
  •  
  • Mohammad Navid Bazargan 2 
  •  
  • Mahmoud Tavoosi 3

چکیده [English]

Incest is one of the controversial and popular issues undertaken by the researchers in the history of Persia prior to Islam and Zoroastrianism  and there has been numerous studies in this regard.  In this essay a collection of records which directly or indirectly points to this issue has been compiled from different texts.  This study first deals with an etymologic discussion about the word “ khovidoudah” followed respectively by the records of this sort of marriage among Gods, and myths in Transpotamia and the ancient Persia, Greek historians reference to incest in Iran in their works, records found in Middle Zoroastrian texts, and Islamic texts. Finally cases within Shahnameh which attest to this rite are introduced.      

کلیدواژه‌ها [English]

  • Marriage with relatives 
  •  
  • Incest 
  •  
  • Khovidoudah 
  •  
  • khovitoukdas 
  •  
  • khovitvadseh 
  •  
  • khovidoudas 
  •  
  • shahnameh Ferdowsi

 اصل مقاله

مقدّمه

 «ازدواج با خویشان نزدیک»، یکی از موضوعاتی است که همواره در بین محقّقان در زمینة تاریخ ایران پیش از اسلام و دین زرتشت مورد بحث بوده و حول محور آن، پژوهش‌های بسیاری انجام گرفته است. این آیین- که هنوز در مورد منشأ و پیشینۀ تاریخی آن به روشنی نمی‌توان سخن گفت- بر اساس نقطه نظرات موجود، به ریشه‌ها و یا به سرزمین‌های متفاوت ارجاع داده می‌شود.

شواهدی، مولد این آیین را تا سرحدّات سرزمین عیلام پیش می‌برند، چنان چه نوشته‌اند ازدواج درون گروهی، در میان عیلامیان رایج بوده است. (بروسیوس، 1387، 55)

گروهی از پژوهش‌گران نیز ضمن مردود دانستن رواج این آیین در میان قوم و ملّتی مشخّص، آن را رسمی در حدّ خانواده‌های پادشاهی تلقّی می‌کنند؛ زیرا در میان پادشاهان عهد کهن، نمونه‌هایی از ازدواج بین خواهر و برادر، مادر و پسر، پدر و دختر، و یا پیوند زناشویی میان زن یا مرد با خواهر زاده و برادر زاده شان دیده می‌شود که به «زنای با محارم شاه تباری» معروف است. (روح الامینی، 1375، 152و153)

پژوهش در این عرصه به طور طبیعی می‌تواند مبتنی بر شواهد تاریخی باشد و نیز بیاناتی از هرودوت، آگاثیاس و دیگر مورّخین یونانی و نیز ارمنی مانند ازنیک کلبی را - که در مورد این رسم اظهار اطّلاع کرده‌اند- مورد توجّه قرار دهد.

از کسانی که این زمینة پژوهشی را موضوع کار خود قرار داده است، یکی دکتر
 ا. و. وست است که در جلد هجدهم (The Sacred Books of the east) مجموعه کتب مقدّسه شرق (از انتشارات پروفسور ماکس مولر) مقاله‌ای منتشر کرد و تلاش کرد فرضیة خود را مبتنی بر وجود این رسم در میان ایرانیان، با تکیه بر نوشته‌های پهلوی اثبات نماید. (کاتراک، 1342، 8)

به هر ترتیب، آنچه از بررسی‌های تاریخی و فرهنگی به نظر می‌رسد، آن است که در مقاطعی از تاریخ این سرزمین، آیین‌ها و رسومی از ازدواج مشاهده می‌‌شود که با منطق امروز و نیز سنّت‌های شناخته شدۀ این سرزمین، بیگانه است. شاید قول هیون تسیانگ چینی در اوایل قرن هفتم میلادی که گفته است ازدواج ایرانیان عصر او، بسیار آشفته می‌نماید، همین رسوم را مدّ نظر داشته است. (کریستن سن، 1384، 322 به نقل از بیل، 287/2)

 

ریشه‌شناختی واژگانی:

کلمة خویدوده1، در اوستایی، xaet aθ vada، هر چند در بخش‌های کهن اوستا دیده نمی‌شود؛ امّا در نسک‌های مفقود، بی‌شبهه، معنای مزاوجت با محارم را دارد. (کریستن سن، 1384: 322)

کانگا، اوستا شناس مشهور پارسی، در فرهنگ اوستایی خود، (خیتودت) را به معنی فداکاری و جانبازی می‌داند؛ در حالی که دکتر اشپیگل2 آلمانی در ترجمة اوستا به آلمانی، این کلمه را به Der VerWandte ترجمه کرده که به معنی «خویشاوندی» است و در شرح آن آورده است:

«خویش روحانی با اهورامزدا، به طوری که شخص، خودش را با او یکی بداند.» (آذرگشسب، 1354، 36)

آذرگشسب می‌نویسد: بخش دوّم از ریشۀ «دای»، اوستایی DA آمده که به معنی «دادن» است و در فرهنگ‌ها، معنی «ساختن»، «بخشیدن» و «آفریدن» نیز یافته است. به این ترتیب، آن را می‌توان به معانی «خویشی دادن»، «همبستگی» و «یگانگی» ترجمه کرد. (آذرگشسب، 1354، 36)

در تفسیر اصطلاح «خویتوکدس» نیز نظرهای متفاوتی وجود دارد. برخی، آن‌ را «ازدواج با محارم» دانسته‌اند، و بعضی دیگر، کمک به خویشاوندان (صلة رحم)، و ازدواج با خویشان معنی کرده‌اند. (روح الامینی، 1360، 525) ؛ امّا استاد ابراهیم پورداوود، «خوتوکدس» را از نظر لفظی، به معنی «خود داده» و مقصود آن را «ازدواج در میان خویشاوندان» دانسته است. ((روح الامینی، 1375، 76)

برخی پژوهش‌گران نیز کلمة aθ vada  (ودثه) را «زناشویی» ترجمه کرده و کلّ ترکیب را بر روی هم، به معنی «زناشویی وابستگان»، «ازدواج با خویشان» و در نهایت، «ازدواج با محارم» آورده‌اند.

شواهدی از اساطیر و ایزدان و قدیمی‌ترین شواهد تاریخی:

گذشته از خدای خدایان ژوپیتر3 و خدای جنگ مارس4 که ادب باستان، داستان پیوندهای آمیخته به زنای هردوشان را به حدّ شیاع برایمان باز گفته است، از روی متون ودایی می‌دانیم که یامی5 زیبا، در آتش عشق برادرش یاما6 می‌سوخت.
(گزیده سرودهای ریگ ودا، جلالی نائینی، 1385، 502-506)

 

در بُندَهِشن نیز در این باره آمده:

 این جفت عجیب و غریب، صاحب یک پسر و یک دختر شد. مشی و مشیانه که خواهر و برادر بودند - به هم کامه بردند و در کامه‌گزاری که چنین کردند، چنین بر اندیشیدند که ما را به پنجاه سال، کار، این بایست بود. (دادگی، 1385، 82 و83)

دینکرد می‌گوید:

(پس مشی و مشیانه) ورزیدند خویدودس را برای زایش و پیوند رفتن
(=ادامه‌ نسل) و افزون شدن اندر آفریدگان جهان که [آن]، برترین کرفه‌های مردم [است]. (بهار، 1376: 206)

در بین‌النهرین که سکنۀ بدوی آن، همان منشأ سکنه‌ نجد ایران بودند، عقیده داشتند که حیات، آفریده یک ربّ‌النّوع است و جهان در نظر آنان حامله بود، نه زاییده؛ و منبع حیات به عکس آن چه معتقد بودند، مؤنّث بود نه مذکّر. دکتر گیرشمن که سال‌ها در حفریات ایران کار کرده و ادیان ما قبل تاریخ ایران (هزاره چهارم قبل از میلاد) را بررسی کرده است، درباره تاریخچة ازدواج با محارم، ضمن برشمردن خصوصیات ربّ النّوعی که پیکرهای کوچک برهنه‌ای از آن در امکنه ما قبل تاریخ ایران پیدا شده است، می‌‌گوید: این ربّ النّوع، احتمال می‌رود همسری داشته که او نیز ربّ‌النّوع بوده و در آن واحد، هم شوهر و هم فرزند محسوب می‌شده است. برخی معتقدند که مبدأ ازدواج بین برادران و خواهران را - که در مغرب آسیا رایج بوده است - در همین مذهب ابتدایی می‌توان جست.

هم‌چنین گفته شده که ایرانیان و سپس، نبطیان از میان ملل بومی، ازدواج خواهر و برادر ‌را به ارث برده‌اند. نیز چنین احتمال داده‌اند که ازدواج میان مادر و پسر- که کمتر سابقه دارد؛ امّا نزد عیلامیان و مصریان رواج داشته است - از همین مذهب ابتدایی بین‌النهرین ریشه گرفته باشد. (گیرشمن، 1372: 30)

این سنّت، در میان فراعنه‌ مصر نیز دیده می‌شد. آنان به دلیل الوهیتی که برای خود قایل بودند، ازدواج با غیر سلسلة‌ خود را روا نمی‌دانستند و می‌بایستی با افراد خانواده‌ خود ازدواج می‌کردند. ممکن بود که حتّا این ازدواج، بین خواهر و برادر باشد. (روح الامینی، 1360: 150)

از شواهد عیلامی‌ها نیز چنین بر می‌آید که پادشاهان عیلامی، روش ازدواج درون گروهی را دنبال می‌کردند. (بروسیوس، 1387: 55)

در سرود معروف ریگ ودا، آن جا که مکالمه‌ای میان یمه و یمی است، می‌توان استنباط کرد که هندیان با افسانه‌ای آشنا بوده‌اند که بنا بر آن، یمه و خواهر توأمانش، یمی، نخستین زوج بشر و پدر و مادر همة آدمیان به شمار می‌آمده‌اند، و از زمان وداها چون این افسانه را مخالف تصوّرات اخلاقی می‌پنداشتند، آن را طرد کرده‌اند. در میان کهن‌ترین شواهد این «پدیده»، سرود‌های مقدّس ودا، نمونۀ جالب توجّهی را به دست می‌دهند. در بند دهم، گفت‌وگوی جالب توجّهی میان «یمی» و «یمه» در جریان است:

خواهر می‌خواهد به برادر خویش، عشق سوزانی راـ که خود، گرفتار آن است ـ برساند؛ ولی یمه تقرّب‌های او را با تکیه بر این که رابطه‌ شهوانی میان برادر و خواهر، خلاف اخلاق است، نمی‌پذیرد. (کریستن سن، 1377، 286)

این سرود با این که حاصل تفکّر روحانیان است، از ظرافت شاعرانه‌ برخوردار است. (کریستن سن، 287-289)

کتاب مقدّس یهود، عهد عتیق نیز در این مورد، شواهدی را در خود جای داده است. در این کتاب می‌خوانیم که ابراهیم پیغمبر با خواهر ناتنی خود ـ که سارا نام داشت ـ ازدواج کرد و ناهور7، خواهرزادۀ خود، میلکا8  را به زنی گرفت و امرام9، با عمّة خود، جکوبد10، زناشویی کرد و حتّا لوت11 پیغمبر، در زمان کهولت، با دو دختر خود، هم بستر شده و هر دو از وی آبستن شدند. (آذرگشسب، 1345: 42)

در میان اقوامی که در هزاره‌های پنجم و چهارم پیش از میلاد مسیح، دارای ساخت‌های اجتماعی و نهادهای فرهنگی مادرسالاری بوده‌اند، و بنا بر اساطیری که از این ملل بازمانده است، مادر به فرزند یا معشوق زیبای خویش، عشقی سخت می‌ورزد و در اثر روی گرداندن معشوق و نپذیرفتن عشق، الهۀ فرزند یا معشوق خویش را می‌کشد، یا او را چنان ضربتی می‌زند که وی، دیوانه وار، خود را می‌درد. پس از مرگ فرزند یا معشوق، مادر یا عاشق، سراسیمه به دنبال او می‌رود و بار دیگر، وی را حیات می‌بخشد. (بهار، 1385: 58)

شواهدی در آثار مورّخان یونانی و خارجی و نیز شواهد تاریخی:

بقایایی از ازدواج با محارم را که نمونه آن در شاه‌نامه، همسری همای با برادر یا پدر و یا سیاوش با یکی از خواهران خویش است، در ازدواج‌های تاریخی ایران می‌توان دید و آن زناشویی شاهان ایرانی با خواهران یا دختران خویش است، مثل ازدواج کمبوجیه با آتوسا، خواهر خویش و ازدواج اردشیر یکم ساسانی با دینک، خواهر خویش و شاپور یکم ساسانی با آذر ناهید، دختر خود، و نرسی ساسانی با شاپور دختک، دختر خود. این طرز ازدواج، ناشی از این واقعیت است که از نظر قانونی، رسم بوده پسرِ دختر و یا داماد (شوهر دخترِ) پادشاه پیشین، به سلطنت رسد و این قاعده، در آسیای میانه جاری بوده است. (مزداپور، 1354: 120)

شاید این نیز نکته‌ای مهم تلقّی شود که در یادگار زریران ـ که اصلاً به شعر و از دوره‌ اشکانی بود ـ آمده است که گشتاسپ، همسر خواهر خود، هئوت (خوتوس)، بوده است. (یادگار زریران، - ماهیار نوّابی، 1374، 63، بند68) این نوع ازدواج‌های بستة‌ گروهی، در خانوادة بطالسه (فراعنه‌ مصر، تقریباً در سه قرن پیش از میلاد) و در بین شاه‌زادگان قدیمِ‌ هاوایی و خانوادة‌ سلطنتی انکاها، شاهان مکزیک و بعضی از
پادشاهان ایران باستان چون کمبوجیه (به روایت هرودوت) و اردشیر دوّم هخامنشی
(به گفته‌ پلوتارک) دیده شده است. (روح الامینی، 1360: 153)

در خانوادة‌ شاهان ایران باستان، ازدواج با خواهر، نمونه‌هایی دارد:

 در عهد هخامنشیان، کمبوجیه، دو خواهر خود را در عقد ازدواج داشت که یکی از آن‌ها Atossa بود.

هرودوت در بارة ازدواج کمبوجیه با یکی از خواهران خود آورده است:

 کمبوجیه، عاشق یکی از خواهران خود شد و خواست او را به حبالۀ نکاح خود در آورد. بدین منظور، قضات شاهی را – که در پارس، از میان پارسی‌ها انتخاب می‌شده‌اند و مادام که بی‌عدالتی از آنها سر نزده باشد، در این شغل، باقی هستند و مجری و مفسّر قوانین پارسیان بوده‌اند - خواسته، پرسید که آیا قانونی هست که ازدواج خواهر را اجازه داده باشد؟ قضات شاهی، به کمبوجیه پاسخی دادند که هم عادلانه و هم بی‌خطر بود... گفتند: قانونی که چنین اجازه‌ای داده باشد، نیافته‌ایم؛ ولی قانون دیگری هست که به شاه اجازه می‌دهد آن چه خواهد، بکند... پس از آن، کمبوجیه با خواهری که دوست داشت، ازدواج کرد و پس از چندی، خواهری دیگر را به همسری گرفت. (هرودوت، 1384: 207)

در عین حال، هرودوت، ازدواج کمبوجیه با خواهرش را عملی بر خلاف رسم ایرانیان می‌داند و می‌گوید: «رسم ایرانیان قبل از آن، این نبود که با خواهران خود ازدواج کنند؛ ولی کمبوجیه، عاشق یکی از خواهران خود شده بود و می‌دانست که این کار بر خلاف رسم و عادت است... »

و پس از آن می‌نویسد: «کمبوجیه از این پاسخ «قضات شاهی» که:شاه ایران هر کار بخواهد می‌تواند بکند، استفاده کرد و با خواهر خود، آتوسا، ازدواج کرد و طولی نکشید که خواهر دیگر خود را هم به زنی گرفت.» (هرودوت، 1384: 208)

در زمان ساسانیان نیز نه تنها در کتب معاصران مانند آگاثیاس و کتاب منسوب به ابن دهیان ذکر این عمل رفته؛ بلکه در وقایع آن دوره هم، شواهد چندی می‌بینیم: (کریستن سن، 1384: 321و322)

- قباد (پدر انوشیروان) با خواهر خود، و چندی بعد با خواهرزادة‌ خود ازدواج کرد. (زرّین کوب، 1375: 214)

هم‌چنین در تاریخ بلعمی آمده است:

«چون ده سال از ملک قباد بگذشت، مردی به سوی او بیرون آمد. نام او، مژدک، از زمین خراسان بود، از شهر نسا و دعوی پیغامبری کردی و ایشان را هیچ شریعتی نو ننهاد، مگر همان شریعت مغی و آتش پرستیدن و مادر و دختر و خواهر را به زنی کردن و به حلال داشتن، مگر آن که نکاح از زن بیفتد». (طبری، 1341: 967) که البته نوشتۀ بلعمی دربارۀ مزدک و آرای او نیاز به بررسی کامل علمی دارد.

- دکتر زرین کوب در کتاب «روزگاران ایران»، نمونة دیگری را از دوره ساسانی به دست می‌دهد. این نمونه، ازدواج یزدگرد با دختر خود است. (زرین کوب، 1375: 207)

در جامعة یونانی، نوعی بخصوص از ازدواج با محارم، غیرقابل قبول بود. یونانیان متوجّه شده بودند که در خاندان سلطنتی پارس، ظاهراً ازدواج با محارم، رایج است و با توصیف این کار، بر شرارت شاهان هخامشی، فساد و تسلّط زنان بر آنان تأکید می‌کردند؛ امّا آن چه نویسندگان یونانی خوب درک نکرده بودند، آن انگیزه‌های سیاسی بود که منشأ این کارها بود. (بروسیوس، 1387: 51)

گفته شده است منظور کمبوجیه از این ازدواج‌ها، تقلیدی تعمّدی از رسوم و آداب فراعنۀ‌ مصر بوده است تا بدین وسیله، بر مشروعیّت خود و همانندی با فراعنه تأکید کرده باشد.

امّا تحقیق دربارة این ازدواج‌ها، بدون در نظر گرفتن رسم دیرپا و مستند خویدودس [khvaetvadatha = ازدواج با محارم]، ناممکن است. (بویس، 1375: 115)

رسمی که به تحقیق، کمبوجیه، آغاز‌گر آن نبوده است؛ زیرا در این صورت، هر قدر هم در مدّت کوتاه سلطنت خویش، نفوذ شخصی اعمال کرد (بویس، 1375 ، 116)

شواهدی از متون میانه

ارداویرافنامه12 که به نیوشاپور13، مفسّری که مشاور خسرو اوّل یا مردی هم نام بوده است، اسناد داده می‌شود و به احتمال زیاد در اواخر قرن ششم میلادی نوشته شده است، از عروج قدّیس به آسمان به مدّت هفت روز سخن می‌گوید و قدّیس در جریان این هفت روز، در مرتبه دوّم آسمان، در میان چیزهای دیگر، ارواح آن کسانی را می‌بیند که چون آیین «خویت ودثه» را به جای آورده‌اند و به زبان دیگر، زناشویی همخون کرده‌اند، از سعادت جاودانی برخوردار می‌شوند. و در اعماق دوزخ، روح زنی را می‌بیند که خویت ودثه را زیر پا گذاشته و گرفتار بدترین شکنجه‌ها و عذاب‌ها شده است. چنین می‌نماید که ویراز قدّیس، خود، قهرمان خویت ودثه بوده و هفت تن از خواهرانش را به زنی گرفته است.

اینک شواهد:

- ویراف را هفت خواهر بود، و هر هفت خواهر، ویراف را چون زن بودند.

- ... ما هفت خواهریم، و این یک برادر، و هر هفت خواهر، این برادر را چون زن هستیم. (ارداویراف نامه، -عفیفی، 1372، 24، فرگرد2)

مفسّری که نامش نوسای برزمهر14 است، وصلت‌های همخون را دارای خوش فرجام‌ترین و خجسته‌ترین نتیجه‌ها می‌داند، از جمله می‌گوید که زناشویی‌های همخون، معاصی کبیره را خنثی و نابود می‌کند. (شایست ناشایست، -مزداپور، 1390، 101)

بندهشن که به منزلة «سفر تکوین» ایرانیان است، هم‌چنان این کارهای کهن را به «پهلوانان» اسطوره‌ها اِسناد می‌دهد: «از زناشویی منوش خورشید – ونیک
 Manus i Xˇ arsed venig و خواهرش، منوش خورنر Manus i Xˇarnar تولّد یافت. از زناشویی منوش خورنر (و خواهرش)، منوش چهر- منوچهر- Manus – Cihar بزاد.» (دادگی، 1385: 150)

مینوی خرد، خویت ودثه را در میان سی و سه کردار نیک، در مرتبة نهم جای می‌دهد (مینوی خرد، -تفضّلی، 1354، 36، بند12) و به عکس، فسخ ازدواج همخون را در میان سی گناهی که بدترین گناه‌ها باشد، در ردة چهارم می‌گذارد. (مینوی خرد، -تفضّلی، 1354، 35، بند7)

در میان گفته‌های پند آمیز آذر باد مهر سپندان، موبد بزرگ زمان شاپور دوم ساسانی، سخنانی مبتنی بر توصیه به انجام این امر به چشم می‌خورد:

«(11) زن از پیوند خویش کنید کِتان پیوند، زودتر (ن)رود.

(12) چه، (تباهی) این از بزرگ‌ترین آشوب و کین و زیانی که به آفریدگان هورمزد آمده (است)، بیشتر بود که دخت خویش (به زنی، به پسر دیگر کسان) بدهند و پسر خویش را دخت کسان، به زنی خواهند، تا دوده تباه شود.» (ماهیار نوّابی، بی تا، 563/1)

در هر صورت، آن‌چه از مجموعه مدارک بدست می‌آید، آن است که ازدواج با محارم در میان ایرانیان باستان وجود داشته و در متون کهن ما به این امر، سفارش فراوان شده است: «پرسید دانا از مینوی خرد که کدام کار نیک، مِهتر و بهتر است. مینوی خرد پاسخ داد که مهم‌ترین کار نیک، رادی و دوّم، راستی و ازدواج با نزدیکان.» (مینوی خرد، -تفضّلی، 1354، 17و18، بند3)

 

در کیش مزدیسنی، از بیست و یک مورد ممنوعیّت ازدواج با خویشاوندان، منع ازدواج با زن پدر (نامادری)، چهارمین است. (شاهرخ، 1337: پاورقی86)

در بغ نسک (دینکرد، کتاب نهم، فصل60، فقره3-2) و وَرشتمانسر نسک، (دینکرد، کتاب نهم فصل41، فقره27)، اشاره به اجرای این عمل رفته؛ مثلاً این که مزاوجت بین برادر و خواهر، به وسیلۀ فرّه ایزدی روشن می‌شود و دیوان را به دور می‌دارد.

کریستن سن نیز با توجّه به این متون می‌گوید: از آن‌جا که این هم خوابگی میان برادر و خواهر، کار نیکی است، بسیاری از دیوان، بر اثر خاصیّت معجزه‌آسای این «خویدودس» مُردند و دیگر دیوان در دوزخ باز افتادند. (کریستن سن، 1377، 336)

بطریق ماربها15، هم عصر انوشیران، در کتاب حقوق سریانی ـ که راجع به ازدواج است ـ گوید: «عدالتِ خاصۀ پرستندگانِ اوهرمزد، به نحوی جاری می‌شود که مرد، مُجاز است با مادر و دختر و خواهر خود مزاوجت کند»؛ و مثال‌هایی آورده است که زردشتیان برای تأیید و تقدیس این امر، روایت می‌کرده‌اند.

همان گونه که ملاحظه می‌شود با وجود اسناد معتبری که در منابع زردشتی و کتب بیگانگانِ معاصرِ عهد ساسانی دیده می‌شود، کوششی که بعضی از پارسیان جدید برای انکار این عمل، یعنی وصلت با اقارب می‌کنند، بی‌اساس و سبک‌سرانه به نظر می‌رسد. مثلاً تأویلی که بلسارا16 از کلمه خویدوده کرده و گفته است معنی آن، «حصول رابطه است بین خدا و بنده، به وسیله زهد و پرهیزگاری»، و نیز او گوید در زمان تحریر کتب پهلوی که معنی ازدواج نامشروع به این کلمه، تعلّق گرفته است، ظاهراً مراد، اعمالی بوده که منحصراً به حکمای مزدکی مذهب نسبت می‌داده‌اند، نه زردشتیان».

کریستن سن هم‌چنین ادامه می‌دهد که: در آن روزگار، ازدواج با اقارب، به هیچ وجه، زنا محسوب نمی‌شده؛ بلکه عملی ثواب بوده که از لحاظ دینی، اجری عظیم داشته است. (کریستین سن، 1384: 336)

در ارداویراف نامه نیز آمده:

(4) سروش پاک و ایزد آذر گفتند که این جای ستاره پایه و این روانانی هستند که به گیتی پشت نکردند، و گاهان نسرودند و با نزدیکان زناشویی نکردند، و پادشاهی، و شهریاری، و سرداری نکرده بودند.

(5) به سبب ثواب‌های دیگر، پاک و اهروب(پاک و پرهیزگار) بوده‌اند. (ارداویرافنامه، 1372، 32، فرگرد7)

(3) سروش پاک، و ایزد آذر گفتند که این جای ماه پایه، و این روان آنان است که به گیتی یشت نکردند و گاهان نسرودند و با نزدیکان، زناشویی نورزیدند.

(4) به سبب ثواب‌های دیگر، آنجا آمده‌اند. (ارداویرافنامه1372‌، فرگرد8)

(1) آن گاه دیدم روان زنی که ماری هولناک به تن بر شد و به دهان بیامد.

(2) پرسیدم که این تن چه گناه کرد که روان این‌گونه گران بادافراه برد.

(3) سروش پاک و ایزد آذر گفتند که این روان آن بدکار زن است که خویتوکدس تباه کرد. (ارداویرافنامه1372‌، 69، فرگرد86)

«روایت پهلوی»، در این باره می‌گوید:خویدوده چنان شگفت‌انگیز است که جایی پیداست که هرمزد به زرتشت گفت: این چهار چیز، برترین است: هرمزد خدای را نیایش کردن، به آتش، هیزم و بوی خوش و زوهر دادن، مرد پرهیزگار را خوشنود کردن، و کسی که با مادر یا دختر یا خواهر خویدوده کند. (روایت پهلوی، -میرفخرایی، 1367: 5)

در یادگار زریران نیز آمده است:«پس گوید کی گشتاسپ شاه که: اگر چه پسر[ان] اُ برادر[ان] اُ وسپوران من، کی گشتاسپ شاه، اُ هوتوس- کِم خواهر اُ زن [است]، که از پسر تا دختر، سی تن ازش زاده شده است - همه بمیرند، پس من این دین ویژۀ مزدیسنان، چنان که از هرمزد پذیرفتم، بِنَهِلم. » (یادگار زریران،1374: 63 بند 68)

از کتب پهلوی دیگر که اصطلاح خویدوده در آن به کار رفته، می‌توان از زاداسپرم، روایاتِ امید و... نام برد.

هم‌چنین در برخی منابع متون میانه در مدح این رسم، سخنان بی‌سابقه‌ای آمده است:

 خویدوده، چنان شگفت انگیز است که گران‌ترین (سخت ترین) گناه، مانند جادوگری راـ که گناه مرگ ارزان است ـ سبب نجات از دوزخ است، و دوری از دوزخ و دوری از اهریمن و دیوان بدان زمان باشد که چون کسی جادوگری آموخت، گناه مرگ ارزان کرد و اگر خویدودَه کند، آن گاه از دوزخ، زندان اهریمن و دیوان، نجات یافته و دور باشد. (روایت پهلوی، همان)

نگاهی به متون دینی میانه، آن چنان که در «روایت آذر فرنبغ فرّخزادان» آمده است، واجد نکات تازه‌‌ای است:

(143) پرسش: مردی نوآموز که خواهر خویش را در جمع به زنی (خویش) می‌پذیرد، و او را بدان سبب چند سال از شوهر کردن بازداشت، و سرانجام خود هم به زنی نگرفت، و به زنی به مردی داد، اکنون (که آن مرد) به پذیرفتن خویدوده آشناست، و (لی) به نکردن (آن) نامعترف (ناآگاه) است، (پرسش) این (است) که دربارۀ یزش کردن افراد چه می‌فرمایید؟

پاسخ: اگر از آغاز کار، ازدواج کردن با خواهرش را و اجرای خویدوده را عملاً پذیرفت، آن گاه برای او به خاطر آن پذیرش، کرفه بود؛ (امّا) اگر از آن به بعد چنان که وظیفه و توانش بود، عمل نمی‌کرد، آن گاه پس از پانزده سالگی زن، برای هر دشتان ماه، مطابق دین نسبت به وی کفّاره ‌مند است، و به خاطر عمل نکردن به کرفه خویدوده (و) مانع شدن از آن کرفه خویدوده، (برای او) گناه بدتر (= کبیره) است؛ و چون در آغاز به کرفه خویدوده عمل نکرد و به خاطر نقض آن پذیرش و پیمان که از آغاز از آنِ او بود، به‌خاطر آن محکوم‌تر (= بسیار محکوم) است؛ و میزان دشتان ماه و مقدار زمان را برای جبران گناه باید دانست. (اگر) زن را رها کند، بود کسی که مرگ ارزان گفت، و بود کسی که خوارتر (گفت)؛ امّا (نقض) خویدوده، گران‌تر است. و سپس اگر او را به مردی داد، و اگر مرد، نیک (بود) و زن با او موافق بود، آن‌گاه از دادنش خطایی نمی‌شناسم؛ چرا که، اکنون باید (او را) به خاطر ممانعت از گناهِ بازداشتن زن، قابل بخشایش انگاشت؛ امّا باید برای آن (گناه) پیشین، کفّاره‌مند باشد؛ و اگر خود از آغاز، مُجاز به پذیرفتن آن کار بود و سپس او را توانِ عمل کردن (بدان کار) نبود، درمانش باید به اندازه توان (اش) نپرداخته شود (= کاسته شود)؛ اگر امیدواری‌اش که چنین دانسته شود، آن‌گاه باید او را با توافق (دختر)، به مردی پارسا و شایسته بدهد؛ در (این) عمل او گناهی نمی‌شناسم؛ و برای عمل قانونی او نیز آن عذر را می‌شناسم که در سکادم می‌گوید: جایز است هر یک از سالاران، پارسا زن خویش را به هر یک از افراد پارسا با پرهیزگاری بدهد. (روایت آذر فرنبغ فرّخزادان، -رضایی باغ بیدی، 1384، 123و124)

شواهدی در متون پس از اسلام نظیر ویس و رامین و شاه‌نامة فردوسی

در نفثة المصدور زیدری نسوی، در مذمّت ازدواج با محارم، این‌گونه آمده است:

«چه صلاح توان کرد از حرام زاده‌ای (صاحب شهرِ آمِد) که در نزوان17 امّهات، سیرت تیوس18 پسندیده باشد؟! و در إتیان19 محارم و أخَوات، مذهب مجوس گزیده؟!» (زیدری نسوی، 1343، 62)

امّا در منظومۀ «ویس و رامین»، ویس، برادرش، ویرو را شایستة‌ همسری خویش می‌یابد و بدان خرسند است و ازدواج غیر از خانه و خاندان خویش را برای کسانی می‌داند که در درون خانه و خانواده، شخص مورد علاقه‌ خود را نمی‌یابند:

مرا جفت و برادر، هر دو، ویروست
... مرا تا هست ویرو در شبستان
چو دارم سرو گوهر بار در بر
... بسازم با برادر چون می‌و شیر

 

همیدون مادرم، شایسته شهروست
نباشد سوی مردم هیچ دستان
چرا جویم چنار خشک و بی بر؟!
نخواهم در غریبی، موبد پیر
(گرگانی، 1390، 32و33)

در منظومة «خسرو و شیرین»، شیرویه، پسر خسرو پرویز، بعد از مرگ پدر، به خواستگاری شیرین، هم‌سر خسرو پرویز می‌رود. (نظامی گنجوی، 1390، 419و420)

در تاریخ یعقوبی نیز نمونه‌هایی از ازدواج با محارم را می‌بینیم؛ از جمله: ازدواج بهرام چوبین با گردویه، خواهرش(یعقوبی، 1342، 211و212). در این کتاب، در مورد ازدواج با محارم این گونه آمده است:

«ایرانیان، ... مادران و خواهران و دختران را به زنی می‌گرفتند و این کار را پیوند و نیکی با آن‌ها و سبب نزدیکی به خدا می‌دانستند.» (یعقوبی، 1342: 216)

امّا نمونه‌های ازدواج با خویشان نزدیک در شاه‌نامه فردوسی عبارتند از:

الف: ازدواج پدر با دختر خود:

بهمن، پسر اسفندیار، با دخترش، همای چهرآزاد ازدواج می‌کند. فردوسی یادآوری می‌کند که این ازدواج، به قاعدة‌ "دین پهلوی" است:

یکی دخترش بود نامش همای
همی خواندندی وِرا چهرزاد
پدر در پذیرفتش از نیکوی

 

هنرمند و با دانش و پاک رای
ز گیتی به دیدار او بود، شاد
بر آن دین که خوانی همی پهلوی
(فردوسی، 1389، ج5، ص483، ب139-141)

ازدواج بهمن با همای، دخترش، در سال آخر عمرش بود. شش ماه از آبستنی همای گذشته بود که بهمن درگذشت. داراب، حاصل این ازدواج بود. (همان، ب143؛ص488-492، ب10-63)

ب: ازدواج با دختر برادر:

در بین رسم‌ها و آیین‌های دینی، تا آنجا که اطلاع داریم، در دین یهود، ازدواج با برادرزاده وخواهرزاده منع نشده است. (روح الامینی، 1360: 153 )

فردوسی، نمونه‌ای از ازدواج با برادرزاده یا خواهرزاده را آورده است:

به روایت شاه‌نامه، داراب، دو پسر داشت: اسکندر و دارا. اسکندر- که مادرش ناهید، دختر فیلقوس (قیصر روم، فیلیپ مقدونی) بود و پس از رانده شدنِ مادر از ایران، در روم متولّد شد- با دارا جنگ کرد و او را شکست داد. در هنگام مرگ، دارا به اسکندر توصیه کرد که با دخترش، روشنک، ازدواج کند. اسکندر هنگامی که بر بالین دارا می‌نشیند، یادآور می‌شود که از این خویشاوندی آگاه شده است:

 

 

چنان چون ز پیران شنیدیم دوش
ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم

 

دلم گشت پر خون و جان، پر خروش
به بیشی چرا تخمه را برکنیم؟
(فردوسی، 1389، ص556، ب341و342)

این سردار فاتح رومی، با دل سوزی برادرانه، می‌خواهد که دارا را نجات دهد؛ امّا دارا بهبود نمی‌یابد و اسکندر به وصیّت او عمل کرده و با روشنک ازدواج می‌کند. (فردوسی1389، ص555، ب334-340؛ ج6، ص4-10، ب13-98)

دینوری نیز از قول دارا به اسکندر آورده:

و من سفارش بازماندگان خود را از زن و فرزندان به تو می‌کنم، و از تو می‌خواهم که با دخترم، روشنک، ازدواج کنی؛ زیرا نور دیده و میوة دل من بود. اسکندر گفت: چنان خواهم کرد. (دینوری، 1346، 36)

پ: ازدواج برادر و خواهر:

- ازدواج اسفندیار و همای:

 در شاه‌نامه، اسفندیار پس از کشتن بیدرفش، به افتخارِ ازدواج با خواهر خویش، همای، نایل- می‌آید. (فردوسی، 1389، ج5، ص134، ب625و626؛ فردوسی،1389، ص150، ب800 و 801)

به این مورد از ازدواج با محارم در گشتاسب نامه دقیقی نیز بر می‌خوریم. ظاهراً پس از پیروزی اسفندیار بر بیدرفش، گشتاسپ بنا به قولی که داده است، دختر خویش، همای را به هم‌سری اسفندیار در می‌آورد. دقیقی از این پیوند بدین گونه یاد کرده است:

چو شاه جهان باز شد بازِ جای

 

به پورِ مهین داد، فرّخ همای
(دقیقی طوسی، 1368، 82، ب794)

در شاه‌نامه، هم‌چنین رضایت و خوش‌حالی پادشاهی را از این که می‌شنود پسرش می‌خواهد با خواهر خود (از مادری دیگر) ازدواج کند، می‌بینیم. البتّه این ازدواج صورت نگرفت و علّت آن، حیله و دروغ زنی واسطه کار بود. داستان بدین شرح است که سودابه، زن کی کاووس، برای نزدیکی با سیاوش، ناپسری خود، او را به حرم‌سرا می‌خوانَد و پس از آن که با سردی و امتناع سیاوش روبه‌رو می‌شود، به کی کاووس پیشنهاد می‌کند که برای پاک ماندن نژاد، بهتر خواهد بود که یکی از دخترانم را به سیاوش بدهم (و این یعنی ازدواج خواهر و برادری از یک پدر و دو مادر)، و کاووس از این پیشنهاد استقبال می‌کند:

بدو گفت سوداوه، گر گفت من
که از تخم خویشش، یکی زن دهد
که فرزند باشد ورا در جهان
مرا دخترانند مانند تو
گر از تخم کی آرش و کی پشین
بدو گفت کاین، خود، به کام منست

 

پذیرد، شود رای او جفت من
نه از نام داران برزن دهد،
به دیدار او در میان مِهان
ز تخم تو و پاک پیوند تو
بخواهد، ز شادی کنند آفرین
بزرگی و فرجام و نام منست
(فردوسی، 1389، ج2، ص217، ب214-219)

 

   سودابه، مجلسی آراست و دختران خود را به سیاوش عرضه داشت و علاقه و عشق خودش را نیز به او اظهار کرد. سیاوش از مکر سودابه اندیش ناک شد. با او مدارا کرد و قول داد که با دختر سودابه (خواهر خود) ازدواج کند:

کنون دخترت بس که باشد مرا
برین باش و با شاه ایران بگوی
نخواهم من او را به پیمان کنم

 

نباید جز او کس که باشد مرا
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
زوان بیش با تو گروگان کنم
(همان‌، ص221و222، ب286-288)

سودابه، خبر ازدواج را به کاووس رساند و کاووس بسیار شاد شد:

برِ شاه شد، زان سخن، مژده داد
چنان شاد شد زان سخن، شهریار

 

ز کار سیاوش بسی کرد یاد
که ماه آمدش، گفتی، اندر کنار
(همان، ب295، 299)

               البتّه این ازدواج انجام نگرفت؛ زیرا این پیشنهاد سودابه -که کاووس از آن بی‌خبر بود- بهانه‌ای برای رام کردن سیاوش بود. (فردوسی،1389، ص223و224، ب307-322)

 ماحصل کلام، آن که این ازدواج بین خواهر و برادر انجام نگرفت؛ ولی از داستان بر می‌آید که برای هیچ یک امری غیر عادی و بر خلاف رسم نبوده است و شادمانی زیاد کاووس شاه، تأکیدی دیگر بر ازدواج‌های درون‌ همسری بستۀ خانوادة‌ شاهی برای حفظ «نژاد» و «اصالت» است. (روح الامینی، 1375، 156)

مورد دیگر، تقاضای شیرویه، پسر خسروپرویز، از نامادری خود، شیرین، برای ازدواج است. شیرویه، بر پدر طغیان کرد و سرانجام او را زندانی کرد و به قتل رسانید و به جای پدر به تخت پادشاهی نشست، و از شیرین- که یکی از زنان حرم‌سرای پدر بود- پس از دو ماه، تقاضای ازدواج کرد:

به نزدیک او، کس فرستاد، شاه
کنون جفت من باش تا بر خوری
بدارم ترا هم به سانِ پدر

 

که از سوگ خسرو برآمد دو ماه
بدان تا سوی کهتری ننگری
و زان نیز، نامی‌تر و خوب ‌تر
(فردوسی، 1389، ج8، ص366، ب525-527)

شیرین که خود را مجبور به ازدواج با شیرویه دید، برای پذیرفتن، سه شرط تعیین کرد که یکی از شرط‌ها، رفتن به دخمه و گور خسروپرویز بود. شیرویه، موافقت کرد. شیرین، «زهر هلالی» را که به همراه داشت، بر گور خسرو بخورد و همان جا درگذشت. (فردوسی 1389، ص369، ب563؛ فردوسی 1389، ص372، ب600-607)

برخی صاحب‌نظران بر این باورند که در سیر و روند تغییر ازدواج با محارم و تبدیل آن به ازدواج تک- زوجی، مرحلة‌ دیگری هست که برادر شوهر، موظّف به ازدواج با بیوه برادر خود است. گرچه نشان روشنی، از این مرحله، در شاه‌نامه نیست؛ امّا به نظر می‌رسد ازدواجِ مای با زن جمهور، مثال خوبی باشد. البته باید توجّه داشت که اسطوره‌ها کاملاً با تاریخ مطابقت ندارند و مراحل، در آنها، آرمانی و اعتلایی عنوان شده است: (رضوی، 1369، 77)

- جمهور، مردی سرافراز و دادگر، زنی هوش‌مند و هنرمند دارد. پسری از او به دنیا می‌آید که نامش را «گَو» می‌نهند. پس از اندک زمانی، جمهور از دنیا می‌رود و برادرش، مای، بر تخت سلطنت می‌نشیند. زن جمهورـ که شویش مرده است ـ بنا به درخواست برادر شوهرش، مای، هم‌سری وی را می‌پذیرد:

چو با ساز شد، ‌مامِ گَو را بخواست

 

بپرورد و با جان همی داشت راست
(فردوسی، 1389، ج7، ص321، ب2874)

دفاعیة زرتشتیان در ردّ مفهوم خویدودس

داراب دستور پشوتن سنجانا 21، نخستین کسی بود که موضوع «ازدواج با همخون» را به‌طور کامل موشکافی و پاسخ‌گویی نمود. وی بدین منظور، مقاله‌ای مبسوط در این باب، تهیّه و در سال 1887 میلادی در انجمن پادشاهی آسیایی22 در بمبئی به شکل سخنرانی، ایراد و پس از آن، تدوین و منتشر کرد. (آذرگشسب، 1354: 6)

 بررسی سخنان او و دیگرانی که در این باره نظراتی ابراز کرده‌اند، نتایج زیر را به دست می‌دهد:

- اگر ازدواج با محارم در ایران باستان مرسوم بود، چه علّتی داشت که پادشاه مقتدر و بزرگی چون کامبوزیا، پادشاه هخامنشی، از گرفتن خواهر خود، آتوسا، به زنی، خجالت بکشد و از افشای این راز خودداری کند؟ باز هم چرا بدون مشورت و مصلحت با موبدان و مشاوران خود، به این کار دست نزد؟

- اگر این قانونِ زشت و غیرانسانی شیوع داشت، موبدان آن را عنوان می‌کردند و ناچار نبودند در جواب پادشاهی مستبد و خودکامه، متوسّل به جواب دیگری شوند.

آنان بر این باورند که: ازدواج با محارم در هیچ دوره‌ای در بین زرتشتیان متداول نبوده و این تهمت ناروا را دشمنان ما یا عمداً، یا از نادانی و ناآگاهی نسبت به رسوم و قوانین مزدیسنی، به پدران ما وارد ساخته‌اند. (آذرگشسپ، 1345: 16و17)

هم‌چنین می‌گویند: این افترا، نخست از سوی یونانیان ـ که با پدران ما دشمنی دیرینه داشتند ـ و با اهداف خاصی به آنها نسبت داده شد.

تاریخ نویس یونانی (هرودوت) با این که کامبوزیا را به زنا شویی با خواهر خود منتسب می‌کند، در عین حال، به طور آشکار، می‌نویسد که ازدواج برادر و خواهر در ایران آن روز، مرسوم و متداول نبوده و کاری غیرعادی بوده است؛ بویژه در جایی که می‌نویسد داوران سلطنتی نتوانستند از میان تمام قوانین مملکتی، قانونی بیابند که خواهر را به برادر حلال کند؛ این جمله، مبیّن آن است که ازدواج با محارم، در دورة هخامنشی عملاً مرسوم نبوده و قوانین مملکتی و مذهبی آن عهد، چنین کاری را مُجاز و مباح نمی‌دانستند؛ ولی متأسفانه، نویسندگان دیگر که بعد از هرودوت آمده و این مطلب را از او گرفته‌اند، چون فاقد حسن نیّت بودند، به نفع خود، تغییراتی در این جملات ساده داده و پدران ما را به‌طور کلّی، متّهم به این عمل زشت کردند.
(آذرگشسپ، 1354: 31)

پلوتارک می‌نویسد: «پریزاد بارها دیده بود که پادشاه (اردشیر دوّم) نسبت به یکی از دخترهای خود که آتوسا نام داشت، علاقة زیادی دارد؛ ولی می‌کوشد که این عشق و علاقه را از مادر خود و از مردم پوشیده نگه دارد، امّا او به محض اطّلاع از این موضوع کوشید تا نسبت به نوه‌اش آتوسا علاقة بیشتری نشان دهد و هر وقت فرصت می‌یافت از زیبایی و حسن رفتار او نزد پادشاه تعریف می‌کرد و می‌گفت که او لیاقت پادشاهی دارد و عاقبت هم شاه را تحریک نمود تا با او ازدواج کند.»

آگاثیاس23 که در حدود 536 یا 538 میلادی متولّد شده، وقتی این موضوع را مطرح می‌کند، می‌گوید که اردشیر دوّم به پیشنهاد زناشویی با دخترش، پس از بارها اصرار، به کراهت تن در داد، چون می‌دانست مردم از آن متنفّرند.
(، 32و33)

آگاثیاس که در عهد سلطنت انوشیروان دادگر می‌زیست موضوع «گرفتن قباد، دختر خود را به زنی»، برای نخستین بار مطرح کرده و می‌گوید که قباد، پدر انوشیروان با دختر خود ـ که نامش زنبق24 بود- ازدواج کرد؛ ولی تعجّب در این است که نه فردوسی روان شاد در شاه‌نامه به این موضوع اشاره می‌کند، نه تاریخ نویسان عرب و نه آن عدّه از نویسندگان ایرانی‌ای که به زرتشتیان و ایرنیان باستان، بد و بیراه گفته‌اند، در این باره چیزی ننوشته‌اند؛ خاورشناسان عیسوی مذهب به ویژه پروفسور رالینسون25 مترجم تاریخ هرودوت به انگلیسی، در این باره، ذکری نکرده؛ ولی اگر شبهه را قوی گرفته، بگوییم که قباد به راستی، مرتکب این عمل زشت شده باشد، باید آن را نتیجۀ تأثیر مذهب مزدک در او بدانیم؛ زیرا در زمان پادشاهی قباد، شخصی به نام مزدک پیدا شده، ادّعای پیغمبری کرد و عدّه‌ای از مردم ایران، از جمله قباد، دین او را پذیرفتند.

دینی که مزدک به قباد عرضه نمود، پایه‌اش بر روی اشتراک همه چیز دور می‌زد. مزدک می‌گفت خداوند، همه چیز را برای همگان آفریده است و نباید آن را به شخص معیّنی، اختصاص داد. دین جدید، با قوانین اشتراکی خود، به اساس قانون مالکیت و زناشویی و مراسم و سنن خانوادگی ایرانیان، لطمة بزرگی زد، آن‌ها را سست کرد و بعید به نظر نمی‌رسد اگر قباد- که دین مزدک را پذیرفته بود- در اثر تعلیمات مذهب جدید، به این کار زشت و خلاف شریعت دست زده باشد؛ در هر حال، قدر مسلّم این است که این کار، کاملاً بر خلاف عقیده و ایمان و مذهب قاطبۀ مردم ایران، بویژه زرتشتیان بوده، به حدّی که در اندک مدّتی با دیدن این گونه خلاف قانون‌ها، بر قباد شوریدند و او را خلع کرده، در قلعه فراموشی، به زندان انداختند.

به علاوه، آگاثیاس- که این موضوع را عنوان کرده- در دنبالة آن می‌نویسد که «عمل ازدواج با محارم، اخیراً در ایران پیدا شده است» و این جمله، دو چیز را ثابت می‌کند:

 یکی این که همه این خلاف قانون‌ها و بی‌نظمی‌ها، در اثر تعلیمات دین مزدکی در ایران پیدا شده بود که با خلع قباد از پادشاهی و کشته شدن مزدک و مزدکیان ریشه‌کن شد.

دوّم این‌که، پیش از پادشاهی قباد و ظهور مزدک، عمل ازدواج با محارم، در ایران متداول نبوده و به قول آگاثیاس به تازگی شیوع یافته است.

مخالفان قبول ازدواج با محارم نهایتا با آقای آدام26 هم صدا شده و گفته‌های سایر نویسندگان پیش از کتزیاس- که ازدواج‌های نامشروع را در ایران عهد هخامنشی، معمول و متداول می‌دانند- همه را باطل دانسته و درحقیقتِ آن‌ها مشکوک هستند. (آذرگشسپ،34و35)

 از طرف دیگر، مترجمین دورة ساسانی، هنگام ترجمه کردن اوستا به پهلوی، هر جا به این کلمه (خیتوَدَت Khitvadat) برخورد کرده‌اند، آن را به شکل خیتوک دات khituk Dat و خیتوک داسی به پهلوی برگردانده‌اند، بدون این که آن را ترجمه کنند یا بر آن شرح و تفسیری بنویسند.

علّت این کار را امروز نمی‌توانیم به خوبی درک کنیم. تنها حدسی که می‌توانیم بزنیم، این است که بگوییم این واژه در عهد ساسانیان معروف بوده و مردم با معنی آن آشنایی کامل داشته‌اند، بنابراین ترجمه کنندگان اوستا، به پهلوی ترجمة کردن و نوشتن تفسیر بر آن را توضیح واضحات دانسته و از ترجمه آن خودداری کرده‌اند یا این که ممکن است در آن دوره، در معنی درست این واژه، مشکوک بودند و بهتر آن دیدند که آن را مستقیماً و بدون حواشی از زبان اوستا به پهلوی برگردانند.

در هر حال، قدر مسلّم این است که امروز ما نمی‌توانیم از ترجمة پهلوی اوستا در این خصوص استفاده کنیم و به معنی واژه «خیتودت» پی‌ببریم. (آذرگشسپ، 36)

نتیجه‌گیری:

بررسی اظهار نظرهای متفاوتی که پیرامون این مبحث وجود دارد، هم‌چنان راهی برای رسیدن به نتیجه‌ای قطعی و علمی نمی‌گشاید؛ امّا امکان برخی حدسیات را در مورد منشأ این آیین تقویت می‌کند. چیزی را که برخی از زرتشتیان عصر ما
«افترایی زاییدة جهل» بر می‌شمارند و آن را سنّتی از سوی اهل رفض و مزدکیان تلقّی می‌کنند، در همه حال، شواهدی از تاریخ و فرهنگ و ادبیات پشتیبانی می‌کند و باید برای آن، دلایلی عقل پذیر یافت.

کریستن سن با وجود آن که کوشش برخی پارسیان برای انکار این عمل یعنی وصلت با اقارب را بی‌اساس و سبکسرانه می‌خواند (کریستن سن، 1384: 336 )؛ امّا در همه حال، مسألة ازدواج با اقارب را از چهار وجه خارج نمی‌بیند:

1- اصلاً در شریعت زرتشتی چنین رسمی وجود نداشته است: سند کریستن سن، اشارات نسک‌های مفقود است از روی خلاصة دینکرد، و دینکرد دو قرن پس از اسلام نگاشته شده است. به علاوه، نه تنها معنای خویتوه دثه اوستایی واضح نیست؛ بلکه عقلاً نیز شمول و عموم چنین رسمی محال است، زیرا که اساس خانواده و جامعه بر آن قرار نتواند گرفت. (کریستن سن، 1384: 323)

2- چنین رسمی وجود داشته؛ امّا اختصاص به فرقة معیّنی داشته است:

این احتمال را اقوال برخی مورّخان عیسوی آن عصر تأیید می‌دارد که احتمالاً ناظر به فرقة معیّنی بوده است و عیسویان از روی تعصّب، آن را به همة ایرانیان نسبت داده‌اند؛ چنان که در مکتب فقهی اسلامی، نام مجوس به همة زرتشتیان نسبت داده شده، در حالی که نام یکی از طوایف است.

3- اگر در اصل شریعت آن را ثابت بدانیم، نظری بوده و از فروع مباحث فقها
بشمار می‌آمده است. کریستن سن می‌نویسد بنا بر عادت، هر جا نهی حریمی نباشد، فقها به تجزیه و تشقیق می‌پردازند. یکی از آنها هم این شق بوده که هر چند عملی نمی‌شده، ولی نظراً در عهد ساسانی از مسایل فقهی بشمار می‌آمده است (مثل مناکحة الجن). (کریستن سن، 1384: ص 323)

4- اگر این مورد به عمل آمده باشد، آن را نادر الوقوع باید به حساب آورد. مؤلّف می‌نویسد این عمل چنان نادر بوده که جز مثالی چند مشکوک برای آن نیافته‌اند، ترغیبی هم اگر به این کار می‌شده، دلیل نفرت مردم و عدم رواج آن است.

در این میان، دلایلی کهمری بویس ارایه می‌دهد نیز قابل توجّه است. وی می‌نویسد:

می‌توان پنداشت که در همان نخستین مراحل بسیار دشوار ظهور تحوّل زرتشتی‌گری، شاید بلافاصله در روزهای پس از سقوط کی گشتاسب که جامعة زرتشتی از قلّت پیروان به سختی آسیب‌پذیر بوده است و زرتشتیان واجب می‌دانسته‌اند مؤمنین هر چه بیشتر ازدواج کنند، بر ازدواج با محارم صحّه گذاشته می‌شود. (بویس، 1375: 116و117)

روحانی زرتشتی - که در احترام و اهمیّت گذاردن به سابقه امر و سنّت شهرت دارد- بر مبنای آن‌چه در گذشته روی داده، این نظریه را پروراند که ازدواج با محارم، سبب نیرومندی و قوّت کیش «به دینی» می‌شود، پس ستودنی، نیک و دارای ثواب است. این گونه حدس و گمان، دست کم تا اندازه‌‌ای توجیه می‌کند که چرا «خویدودس»، نه تنها رسمی پذیرفتنی می‌شود؛ بلکه از نظر دینی واجب نیز بشمار می‌آید.

هم‌چنین بر اساس قول هرودوت، کمبوجیه برای ازدواج با خواهر خود با داوران سلطنتی مشورت کرده و در جست‌وجوی حکم شرعی و یا همه پسند برای انجام این کار است، که نشان می‌دهد عملی خلاف سنّت‌های قوم و مردم زرتشتی دورۀ او بشمار می‌آمده است. (بویس،1375: 116و117)

آن گونه که گفته آمد در شاه‌نامة فردوسی، تنها با سه مورد از ازدواج با خویشان نزدیک (از نوع ازدواج پدر با دختر خود، وصلت عمو با دختر برادر و پیوند زناشویی میان برادر و خواهر) تنها در بخش تاریخی روبه‌رو هستیم. در این‌جا نیز ناگزیریم حدس‌هایی را در این باره مرور کنیم؛ زیرا بسامد بالای تأکیدات دینی ایران باستان از خلال متون میانه و کتب فقهی زرتشتی، نظیر آنچه آذر فرنبغ فرخزادان در رسالة دینی خود در بارة پر ثواب بودن آن برای عموم آورده و نیز شواهدی که در «ارداویرافنامه» و
«ویس و رامین» موجود است و ازدواج با محارم را در مجموع، رسمی واقعی و نه ذهنی معرّفی می‌کند، با سکوتی که شاه‌نامه دربارة ازدواج محارم (در بخش پهلوانی) دارد، متناقض می‌نماید. هر چند پاسخی که بویس و کریستین سن دربارة این رسم داده‌اند و تداول آن را تنها در میان فرقه‌ای خاص از دینداران دانسته و یا آن را در عداد شقوق فرعی و حاشیه‌ای فقه زرتشتی احتساب کرده‌اند، می‌تواند سکوت شاه‌نامه را در این باره توجیه کند، امّا در عین حال باعث نمی‌شود که نویسنده، حدسی دیگر را از مجموعه نظرات و احتمالات از نظر دور دارد:

می‌دانیم که مرجع اصلی شاه‌نامه در سرایش بخش‌های اساطیری، حماسی و تاریخی، شاه‌نامة ابو منصوری و نهایتاً سیر الملوک‌ها و خداینامه‌هاست. (صفا، 1384، 71؛خالقی مطلق، 1381، 301و302، 324، 346، 464، 472، 474 و475 ؛خالقی مطلق، 1377، 513، 533 و534، 535-537) بر اساس نقطه نظراتی که نولدکه در زمینة آبشخور‌های فکری سیرالملوک‌ها ابراز داشته است، به نظر می‌رسد که آنها، تنها، منتقل کنندة بخشی از خدای‌نامه‌ها هستند که با منطق روزگار سازگاری بیشتر داشته و نقل آن، تهمت خرافه را از جانب تازه مسلمانان و گبر ستیزان متوجّه آنان نمی‌ساخته است. (نولدکه، 1379، 54 و 55؛ صفا،1384: 71) به عنوان یک حدس می‌توان افزود که شاید منبع شاه‌نامة فردوسی یعنی شاه‌نامة ابو منصوری نیز از خدای‌نامه‌هایی تأثیر پذیرفته است که این رسمِ غیر منطبق با باورها و اخلاق زمانه را از مجموع حکایات خود کنار نهاده‌اند.

پی‌نوشت‌ها:

1. خویدوده (xwedodah)

2. Dr.spiegel

3. Jupiter

4. Mars

5. yami

6. yama

7. Nahor

8. Milcah

9. Amram

10. Jechobed

11. Lot

12. Arta – Viraz Namak

13. Nivsapor

14. Nosaiburzmitr

15. Marabha

16. Bulsara در دو کتاب اثیرپتستان و نیرنگستان، از ایشان نقل قول شده است

17. برجستن نر بر ماده

18. بز بزرگ

19.  با زن هم آغوشی کردن

20. تا اوایل این قرن، این نوع ازدواج، دربین یهودیان ایران نیز وجود داشت.

21. D. D. P. sunjana

22. Royal Asiatic Society

23. Agathias

24. Sambyke

25. Prof. Rawlinson

26. Adam F. R.

 مراجع

پژوهشنامه ادب حماسی (فرهنگ و ادب سابق)


دوره 10، شماره 17 - شماره پیاپی 17
بهار و تابستان 1393

صفحه 33-55

منبع:https://jpnfa.riau.ac.ir/article_82.html

ازدواج با محارم، تحفه پارسها

رضا مرادی غیاث آبادی | در متون پهلوی و متون فقهی دین زرتشتی اصطلاحی به نام «خویدوده» دیده می‌شود که اغلب دانشمندان و پژوهشگران دین زرتشتی و مترجمان پهلوی آنرا به معنای «ازدواج با محارم/ ازدواج با نزدیکان» گرفته‌اند  در باره خویدوده از جمله در کتاب‌های زرتشتی «روایت پهلوی»، «مینوی خرد»، «روایت آذرفرنبغ فرخزادان»، «ارداویراف‌نامه»، «دینکرد»، «دادستان دینی»، «روایات داراب هرمزد» و «زادسپرم» سخن رفته است. به موجب این متون، خویدوده پدر و دختر، خویدوه مادر و پسر، و خویدوده برادر و خواهر از شایسته‌ترین و مهمترین دستورات دینی زرتشتی و بزرگ‌ترین ثواب‌ها است که اجرای آن موجب رسیدن سریع‌تر به بهشت، و اختلال در اجرای آن جزو بزرگترین گناهان دانسته می‌شده است (مینوی خرد، بخش ۳۵ و ۳۶؛ روایت پهلوی، فصل هشتم).

آذرفرنبغ (موبد بزرگ زرتشتی) در فصل هشتادم از کتاب سوم دینکرد، خویدوده را سنتی برگرفته از آمیزش اهورامزدا با دخترش سپندارمذ می‌داند که مشی و مشیانه (نخستین آدمیان و نخستین برادر و خواهر) آنرا ادامه دادند تا به نسل همه مردمان گیتی برسد. او هرگونه آمیزش به غیر از روش خویدوده را با آمیزش گرگ و سگ، و آمیزش اسب و خر مقایسه می‌کند که محصول جفت‌گیری آنها از نظر نژادی پست و فرومایه خواهد شد. این نکته‌ای است که مورد توجه و تأکید زادسپرم (پیشوای بزرگ زرتشتیان) نیز قرار گرفته و در بخش بیست و ششم کتاب گزیده‌های زادسپرم، خویدوده را موجب تولید نسل پاک دانسته است.

آذرفرنبغ هر کس را که با خویدوده مخالفت ورزد و آنرا سبک بشمارد، از تبار دیوان و دشمنان مردم می‌داند. . او همچنین در پاسخ به مخالفان خویدوده و برای توجیه و تبلیغ دینی و ذکر محاسن آن، یادآور شده است که آیا بهتر نیست اگر زخمی در آلت مادر یا خواهر یا دختر وجود داشته باشد، پدر یا پسر یا برادر آنرا ببینند و بر آن دست برند و مرهم نهند؟

در فصل هشتم از متن «روایت پهلوی» برای تشویق مردم به اجرای خویدوده چنین توجیهی را آورده‌اند که اهورامزدا به زرتشت دستور اجرای خویدوده را می‌دهد و می‌گوید این کاری است که من با دخترم سپندارمذ انجام دادم و مشی نیز با مشیانه انجام داد.

در فصل ۸۶ از متن پهلوی ارداویراف‌نامه به زنان هشدار داده شده است که چنانچه از خویدوده خودداری کنند و آنرا سبک بشمارند، وارد دوزخ خواهند شد و در آنجا مارهای بزرگی وارد اندام تناسلی‌اشان خواهد شد و از دهانشان بیرون خواهد آمد.

به موجب فتوای بیستم از مجموعه فتاوی موجود در کتاب «روایت آذرفرنبغ فرخزادان» اگر دختر یا خواهر مردی به خویدوده با او رضایت و موافقت نداشته باشند، مرد می‌تواند از زور استفاده کند و زن را وادار به اینکار کند.

چنین تهدیدهایی نشانه آنست که عموم مردم از این دستور دینی رویگردان بوده‌اند و موبدان می‌کوشیده‌اند تا با نسبت دادن خویدوده به اهورامزدا و زرتشت و بیان تشویق از یکسو و تهدید از سویی دیگر، مردم را وادار به انجام آن کار کنند. نشانه دیگری از رویگردانی مردم این است که در پایان بخش هشتم از کتاب روایت پهلوی، زرتشت به اهورامزدا می‌گوید: «این کار سخت و دشواری است و چگونه می‌توانم خویدوده را در میان مردم رواج دهم؟» و اهورامزدا جواب می‌دهد: «به چشم من نیز چنین است، اما وقتی کردار نیک باشد، نباید دشوار و سخت باشد. به خویدوده کوشا باش و دیگران را نیز کوشا کن».

اما نکته‌ای که نگارنده قصد دارد آنرا در این گفتار پیش بکشد، اینست که با توجه به برخی شواهد، به نظر می‌رسد که منظور از خویدوده منحصراً «ازدواج با محارم» نیست و معنای «همخوابگی با محارم» را نیز می‌دهد. چه به شکل ازدواج باشد و چه به شکل هم‌بستری‌‌های موردی یا مکرر. به این عبارت‌ها که در فصل هشتم کتاب روایت پهلوی آمده است، توجه کنیم و ببینیم آیا این توصیه‌های دینی مفهوم «ازدواج» را می‌رساند یا مفهوم «همخوابگی» را:

«اگر مردی یک خویدوده با مادر و یکی نیز با دخترش کند، آنکه با مادر بوده، برتر از دختر است». «اگر با دختر و خواهرش خویدوده کرده باشد، آنکه با دختر بوده، برتر از آنست که با خواهر بوده باشد». «اگر پدری با دختر حلال‌زاده و تنی خودش خویدوده کند، برتر است؛ اما اگر با دختر نامشروع خودش که محصول آمیزش با زن دیگران بوده باشد، خویدوده کند، باز هم ثواب می‌برد». «روزی جمشید با خواهرش جمک بخوابید و از ثواب این همخوابگی بسیاری از دیوان بشکستند و بمردند». «اهورامزدا به زرتشت گفت که خویدوده بهترین و برترین کارها است. کسی که یکبار نزدیکی کند، هزار دیو می‌میرد؛ اگر دوبار نزدیکی کند، دو هزار دیو می‌میرد؛ اگر سه بار نزدیکی کند، سه هزار دیو می‌میرد؛ اگر چهار بار نزدیکی کند، مرد و زن رستگار خواهند شد». «پسر به مادر و پدر به دختر و برادر به خواهر باید بگوید که تن خود را برای آمیزش کردن به من بده تا اهورامزدا را خشنود کنیم و جای نیکی در بهشت بیابیم».

عبارات بالا و بخصوص انجام چندین باره خویدوده توسط یک شخص بر روی مادر و خواهر و دختر خود، نشان می‌دهد که منظور از خویدوده در دین بهی زرتشتی «ازدواج با محارم» نیست، بلکه «همخوابگی و آمیزش با محارم» است.

منابع

آذرفرنبغ پسر فرخزاد، دینکرد، ترجمه فریدون فضیلت، کتاب سوم، جلد یکم، تهران، ۱۳۸۱، صفحه ۱۴۳ تا ۱۵۲.
ارداویراف‌نامه، ترجمه به فرانسه از فیلیپ ژینیو، ترجمه به فارسی از ژاله آموزگار، چاپ دوم، تهران، ۱۳۸۲، صفحه ۹۱.
روایت آذرفرنبغ فرخزادان، ترجمه حسن رضائی باغ‌بیدی، تهران، ۱۳۸۴، صفحه ۱۶٫
روایت پهوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، تهران، ۱۳۹۰، صفحه ۲۱۹ تا ۲۲۹.
زادسپرم، گزیده‌های زادسپرم، ترجمه محمدتقی راشد محصل، تهران، ۱۳۶۶، صفحه ۳۷.
مینوی خرد، ترجمه احمد تفضلی، ویرایش سوم، تهران، ۱۳۸۰، صفحه ۵۰ تا ۵۲.

ابوریحان بیرونى مى گوید: درباره نکاح مادر که به زرتشتى ها نسبت مى دهند، از سپهبد مرزبان بن رستم شنیدم که : زرتشت این عمل را تشریع نکرده و چون گشتاسب ، خردمندان و سالخوردگان کشور خود را براى گفتگو با زرتشت در مجلسى گردآورد، یکى از پرسشها این بود که : اگر مردى با مادر خود در حال اضطرار و جهالت و ترس از انقطاع نسل ، بسر برد، باید چه بکند؟ زرتشت بگفت که باید با او هم بستر شود تا انسان و نسل او باقى باشد.

 

سنت ازدواج با محارم

 

مسئله ازدواج با محارم یک سنت بدوى بوده و از دیرباز در میان جوامع قبایلى رواج داشته است . اصالت نژاد و طهارت خون و خویشاوندى و منافع اقتصادى عامل مهم و تعیین کننده این سنت کهن بوده است . از آنجا که ازدواج با محارم با طبع فطرى انسان سازگار نبوده ، مذهب عامل توجیه این سنت گردیده است . منابع تاریخى نشان مى دهند که سنت ازدواج با محارم در برخى سلسله هاى سلطنتى ایران باستان رواج داشته است .

در ((دینکرت )) یکى از بخشهاى ((اوستا)) اصطلاح ((نزد پیوند)) به معناى ((پیوند با نزدیکان )) گرفته شده است و به پیوند پدر با دختر و برادر با خواهر اشاره کرده اند. در متون مذهبى پهلوى آمده است که ازدواج با هفت خواهر لازمه معراج بوده است .

 

نظر یک محقق آلمانى در مورد ازدواج با محارم

مطالب خواندنی:

کشف محل دفن زکریای رازی بعد از ۱۱ قرن

۳۰ بهمن ۱۳۹۹

کشف دروازه کوروش در نزدیکی تخت‌ جمشید

۳۰ بهمن ۱۳۹۹

یک محقق آلمانى مى گوید اهتمام در پاکى اصل و نسب و خون و نژاد یکى از صفات بارز جامعه ایرانى بشمار مى رفت ؛ تا آنجا که ازدواج با محارم را جایز مى شمردند. این گونه پیوند را ((خویدوگدس )) یا ((خوایت ودث )) مى خواندند. این رسم از قدیم معمول بود. حتى در دوره هخامنشیان نیز انجام مى شد. کمبوجیه با دو خواهر خود ازدواج کرد داریوش نیز خواهرش را به زنى گرفت .

اردشیر با دو دختر خود و داریوش ‍ سوم نیز با دختر خود ازدواج کرد. هر چند که معناى لفظ خوادت ودث در اوستا نیامده و موجود نیست ، ولى در نسکهاى مفقوده ، مراد از آن ازدواج با محارم بوده است . در ((بغ نسک )) ۶ و ۷ اشاره به این معنى شده است . ازدواج برادر با خواهر بوسیله ((فره ایزدى )) روشن مى شود و دیوان را به دور مى راند.

 

نظر مفسرین در مورد ازدواج با محارم

 

((نرسى بزرگمهر)) مفسر ادعا کرده است که ((خویدوگدس )) معاصى کبیره را محو مى کند. این مطلب در شایشت نى و شایشت ۸ و ۱۸ آمده است . در کتب دوره ساسانى و ادوار بعد به این موضوع اعتراف شده است . این دیصان نیز اعتراف کرده که او خود با خواهرش ازدواج کرده است . ((بهرام چوبین )) با خواهرش ((گردیک )) ازدواج کرد. ((مهران گنشسب )) خواهرش را به زنى گرفت .

او مدعى بود که خویدوگدس معاصى کبیره را محو مى کند. مترجم کتاب کریستن سن مى ویدگ یا اصلا در شریعت زرتشتى چنین رسمى نبوده ؛ و اگر بوده ، اختصاص به فرقه خاصى داشته ؛ و در غیر این صورت که اصل مطلب را در دین زرتشت ثابت بدانیم ک این از فروع مباحث فقهاء بشمار مى آمده که اگر هم به آن عمل شده ، بسیار نادر الوقوع بوده است .

او در رد سخنان کریستن سن مى گوید که مؤ لف با اسناد به نسکهاى مفقوده از روى خلاصه دینکرت که دو قرن بعد از اسلام نوشته شده ، چنین ادعاهائى کرده است . آنچه را مورخان مسیحى در این باب نوشته اند، ممکن است در مورد یکى از فرقه هاى زرتشتى باشد و عیسویان از روى تعصب این مطلب را به همه ایرانیان نسبت داده اند.

چنان که در کتب فقهى اسلام نام مجوسى آمده که یکى از طوایف زرتشتى است و در ((شرح لمعه )) و کتاب ((ریاض )) در باب ((میراث مجوس )) آمده که ((امام على بن ابیطالب (علیه السلام ): کان یورث المجوس اذا تزوج بامه و ابنته ؛ من جهه انها امه و انها زوجه .)) و نیز شیخ مفید و شیخ طوسى روایتى نقل کرده اند که شخصى نزد حضرت صادق (علیه السلام ) زبان به دشنام مجوسى گشود که آنان با محارم خود ازدواج مى کنند. حضرت فرمود: اما علمت ان ذالک عندهم هو النکاح ، و کل قوم یعرفون النکاح عن السفاح ، فنکاحهم جایز و ان کان قوم دانوا بشیئى یلزمهم حکمه .

 

ازدواج با محارم در دوره ساسانیان

اگر چه در نزد مسلمانان ، همه زرتشتیان ، به اعتبار تسمیه کل بر جزئ، مجوس خوانده مى شوند، ولى ممکن است که در اینجا اشاره بر همان طایفه خاص از زرتشتیان باشد که در قدیم مجوس گفته مى شده اند. از طرفى هر کجا که نص در کار نبادش ، فقها به تجزیه و تحلیل آن مى پردازند، و این مسئله در عصر ساسانى از مسائل فقهى بوده است .

از دیگر طرف ، بر فرض ‍ عملى شدن این مسئله ، آن چنان نادر الوقوع بوده که جز چند مورد، بیشتر در تاریخ دیده نمى شود. کریستن سن مستشرق آلمانى مى گوید: با وجود اسناد معتبرى که در منابع زرتشتى و کتب بیگانگان معاصر دوره ساسانى دیده مى شود، کوششى که بعضى از پارسیان جدید براى انکار این عمل (ازدواج با محارم ) مى کنند، بى اساس و سبکسرانه است .

نظر محققین در مورد ازدواج با محارم

یک محقق مشهور ایرانى مى گوید: چیزى که از اسناد آن زمان به دست مى آید و با همه هیاهوى جاهلانه اى که اخیرا بپا کرده اند از بدیهیات تمدن آن دوران است ، نکاح با محارم درجه اول است که معمول و متعارف بوده است .. مورخان یونانى تصریح کرده اند که در دوره هخامنشى ، مغ ‌ها ما مادرانشان ازدواج مى کرده اند. در دوره اشکانى نیز این رسم معمول بوده است .

برخى از شاهان اشکانى با محارم خویش ازدواج مى کرده اند. علت روانى این رسم این بوده که ازدواج با محارم تنها راه حفظ اصالت نژاد و طهارت خون شناخته مى شده است . مورخان اسلامى نیز بر این سنت تصریح کرده اند. یعقوبى مورخ ایرانى مسلمان از ازدواج ایرانیان باستان با مادران و خواهران و دختران شان یاد مى کند که این کار را نوعى صله رحم و عبادت مى دانسته اند. گویا عیسویان ایرانى نیز تحت تاءثیر زرتشتیان علیرغم مخالفت با دین شان با اقارب خود ازدواج مى کرده اند.

نظر اسلام در مورد ازدواج با محارم

در صدر اسلام ، ازدواج با محارم در میان زرتشتیان امر رایجى بوده است ، لذا مورد سرزنش مسلمانان قرار مى گرفته اند. در این زمینه روایاتى در منابع شیعى دیده مى شود که حکایت از برخورد مسلمانان با زرتشتیان و رهنمودهاى امامان شیعه را در خود دارد. فقهاء شیعه و سنى (عرب و عجم ) در ابواب گوناگون فقه این بحث را به عنوان مسئله اى که در خارج مصداق دارد، مورد بحث قرار داده اند. شیخ طوسى در کتاب مشهور ((الخلاف )) به این مسئله پرداخته است .

رد ازدواج با محارم توسط مقام مذهبی زرتشتیان

اخیرا یک مقام مذهبى زرتشتى کلیه اتهامات از این قبیل را که نسبت به دین زرتشت و زرتشتیان روا داشته اند، پاسخ گفته است و ریشه چنین اتهاماتى را متوجه مورخ مشهور یونانى ((هرودوت )) کرده است

 

 

منبع : کتاب تاریخ ادیان و مذاهب جهان جلد اول اثر عبداللّه مبلغى آبادانى

نشر الکترونیکی به کوشش اِنی کاظمی در سایت تاریخ ما.

 

آیا ازدواج با محارم در آئین زرتشت وجود دارد؟ یا این نسبت ، تهمت است ؟


دفاعیه یکى از روحانیون زرتشتى


در این جهت اطلاع خوانندگان ، نظر جناب آقاى موبد اردشیر آذرگشسب را که یکى از روحانیون آئین زرتشت است ، و هم اکنون ریاست و رهبرى زرتشتیان ایران را بر عهده دارد، در اینجا مى آوریم ، تا موضوع ازدواج با محارم در کیش زرتشتیان روشن گردد.
آقاى اردشیر مى گوید:((یکى از اتهاماتى که به پدران نامدار ما نسبت داده اند تهمت نارواى زناشوئى با نزدیکان است که از سوى دشمنان ایران و افرادى که از مذهب ایرانیان باستان اطلاع عمیق نداشته اند، به نیاکان نامدار ما وارد آمده و آنها را به ارتکاب این عمل زشت ، متهم نموده اند. این افتراء نخست از سوى یونانیان که با پدران ما دشمنى دیرینه داشته اند به منظور خاصى به آنها نسبت داده شد و قرنها بعد پس از آنکه خاک پاک ایران لگدکوب سم ستوران اعراب گردید،  اینان نیز تا آنجا که توانستند به این آتش دامن زدند، و در قرن اخیر چند تن از خاورشناسان و اوستادانان غربى ، با پیدا کردن واژه اوستائى ((فیتودت ))به خیال خودشان به این موضوع – تهمت – صحه گذاشتند، و ما اینک مى کوشیم تا به این تهمت ناروا که پایه و اساسى ندارد با عقل و مطق جواب گوئیم و براى اینکه نوشته و ترتیب خاصى برخوردار باشد، نخست از انواع پیوند زناشوئى با نزدیکان پرداخته به تهمت هاى وارده یکى پس از دیگرى با دلیل و منطق پاسخ مى گوئیم ، سپس واژه اوستائى ((فیتودت ))را ترجمه و تفسیر مى نمائیم ، و در پایان شمه اى را درباره شیوع ازدواج با محارم میان دیگر اقوام باستانى بیان نمود و با جمع بندى مطالب گفته شده ، به این موضوع پایان مى دهیم :

 

رد موضوع زناشوئى با محارم و نزدیکان توسط جناب موبد اردشیر آذرگشسب


جناب موبد اردشیر آذرگشسب که یکى از روحانیون آئین زرتشتیان است ، در رابطه با عنوان فوق مى گوید: ((راجع به اتهام بى اساس زناشوئى با نزدیکان که به ایرانیان باستان نسبت داده اند، در وهله اول یونانى ها بودند که بخاطر دشمنى با ایرانیان ، به آنان چنین تهمتى بستند، و کارهاى سه تن از پادشاهان را مستمسک این نسبت قرار داده اند. حال ما این قضیه را تعقیب مى کنیم تا ببینیم اصل داستان در مورد این افراد چگونه بوده است ؟
۱ – ازداج کامبوزیا با خواهر خود:
((نخستین نویسنده اى که راجع به این موضوع مطلبى نوشته و این تهمت را به پادشاه بزرگ هخامنشى وارد نموده ، هرودت ۴۸۴-۴۰۹ پیش از میلاد است . این نویسنده شرح قضیه را در کتاب خود به این مضمون آورده است : دومین خطایى که کامبوزیا مرتکب شد، کشتن خواهرش بود که او را به مصر آورده و با او مانند یک زن زندگى مى کرد، گرچه او خواهرش بود و از یک پدر و مادر. طرز ازدواج آنها بدین طریق بود که پیش از این ، ازدواج برادر و خواهر مرسوم نبود؛ ولى کامبوزیا که عاشق خواهرش شده بود، با اینکه مى دانست که این کار غیر عادى است ، معهذا نمى توانست از آن چشم بپوشد. بنابراین پس از مدتى ، این مطلب را با قضات سلطنتى در میان نهاد و از آنها چاره جوئى کرد. داوران از پادشاه سه روز مهلت خواستند تا قوانین کشور را بررسى کنند. پس از پایان مهلت به حضور شاه شرفیاب شده ، به عرض رساندند که در کلیه قوانین موجود نتوانستند قانونى بیابند که خواهر را بر برادر حلال کند، ولى قانونى وجود دارد که مى گوید: شاه سایه خدا است و فوق قانون است ! بنابراین او مى تواند به تمایل خود جاه عمل بپوشاند.
((آنچه از این نوشته بدست مى آید این است که در ایران باستان ازدواج با محارم نه سابقه کشورى داشته و نه سابقه در قوانین مذهبى . بنابراین هرودت گفته اش جز یک تهمت بیش نبوده ، ولى متاءسفانه نویسندگان دیگر که بعد از هرودت آمده اند این مطلب را ناقص و با غرض خصمانه به مذهب زرتشت نسبت داده اند و پدران ما را متهم به عمل زشت ازدواج با محارم نموده اند.
۲ – ازدواج اردشیر دوم با دختر خود:
((نخستین نویسنده یونانى که به این موضوع اشاره نموده ((کتزیاس )) است که در سال ۴۴۰ قبل از میلاد مى زیسته است . نوشته هاى او در دست نیست ، ولى پلوتارک که در سال ۶۶ بعد از میلاد به دنیا آمده در رابطه با زندگى اردشیر دوم ، پادشاه هخامنشى به استناد گفته کتزیاس ، این پادشاه را متهم به ازدواج با دخترش مى کند. پلوتارک در این باره مى گوید:
((اردشیر دوم – ارتاکزرس – یک کارکرد که کلیه بدى هاى او را نسبت به یونانیان جبران کرد و آن کشتن – تیسافرن – دشمن بزرگ یونان بود که پادشاه به اصرار مادرش ، پریزاد، تیسافرن را کشت ، و چون پادشاه این کار را به اصرار مادر و طبق تمایلات او انجام داد، مادرش از آن به بعد مى کوشید که پادشاه را از خود راضى نگهدارد و در هیچ کارى برخلاف میل او رفتار نکند. پریزاد بارها دیده بود که پادشاه نسبت به یکى از دخترهاى خود – آتوسا – علاقه زیادى دارد ولى مى کوشد که این عشق و علاقه را از مادر خود و مردم پوشیده دارد. پریزاد، پس از اطلاع از این موضوع کوشید تا نسبت به نوه اش – آتوسا – علاقه بیشترى نشان دهد و هر وقت فرصت مى یافت ، از زیبائى و حسن رفتار او نزد پادشاه سخن فراوان مى گفت و او را لایق پادشاه مى دانست تا سرانجام ، شاه را تحریک کرد تا با او ازدواج کند.
((در اینجا باز مشاهده مى شود که شاهنشاه از اینکه به دختر خود عشق مى ورزد، همواره مى کوشد تا این عشق را از نظر مردم پوشیده دارد، چون از مردم و مادرش خجلت مى کشد، و عاقبت اردشیر به تحریک مادرش که زن جاه طلب و بدجنسى بود، به این کار اقدام مى ورزد.
۳ – ازدواج قباد با دختر خود:
((موضوع ازدواج قباد با دخترش را اولین بار ((آگاتیس )) که در عهد پادشاهى انوشیروان مى زیست ، عنوان نموده است که قباد پدر انوشیروان با دختر خود به نام ((زنبق )) ازدواج کرده ولى بدین موضوع نه فردوسى روانشاد در شاهنامه اش اشاره کرده و نه تاریخ نویسان عرب و دیگر تاریخ نگاران و حتى پروفسور رالینون مترجم تاریخ هرودت به انگلیسى ، در این باره چیزى ننوشته است . اگر شبهه را قوى بگیریم ممکن است بگوئیم که قباد تحت تاءثیر آئین مزدک قرار گرفته و این کار را کرده است ، زیرا مى دانیم در زمان پادشاهى قباد، شخصى به نام مزدک پیدا شد و ادعاى پیامبرى نمود و عده اى از مردم ایران ، از جمله قباد، دین و آئین او را پذیرفتند.
((دینى که مزدک عرضه داشت بر اساس اشتراک در همه چیز دور مى زد. مزدک مى گفت : خداوند همه چیز را براى همگان آفریده است ، و نباید آن را به شخصى معین اختصاص داد. دین جدید با قوانین اشتراکى خود به اساس قانون مالکیت و زناشویى و مراسم و سنن خانوادگى ایرانیان لطمه بزرگى وارد نمود و آن را سست کرد.
((آگاتیاس مى گوید: عمل ازدواج با محارم اخیرا در ایران پیدا شده و همه این خلاف قانونها و بى نظمى ها، در اثر تعلیمات دین مزدک در ایران پیدا شده بود که با خلع قباد از پادشاهى و کشته شدن مزدک و مزدکیان ، ریشه کن شد، و پیش از پادشاهى قباد و ظهور مزدک ، عمل ازدواج با محارم در ایران ، متداول نبوده و به قول آگاتیاس ، اخیرا شیوع یافته است .

 

منبع : کتاب تاریخ ادیان و مذاهب جهان جلد اول اثر عبداللّه مبلغى آبادانى

نشر الکترونیکی به کوشش اِنی کاظمی در سایت تاریخ ما.

منبع:https://tarikhema.org/ancient//22105/

اورارتورها= تورکی لاتینی- انگلیسی- فارسی

اورارتو
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزادKingdom of Urartu
پادشاهی اورارتو
Ուրարտու Արարատյան Թագավորություն
بیاینِلیUrartu۸۶۰ پیش از میلاد–۵۹۰ پیش از میلاد
اورارتو قرن ۶ تا ۹ قبل از میلادپایتختآرزاشکونتوشپا (۸۳۲ پیش از میلاد)زبان(های) رایجزبان اورارتوییزبان هوریزبان ارمنی کلاسیکدین(ها)Polytheismحکومتپادشاهی 
• ۸۵۸–۸۴۴آرامو
• ۸۴۴–۸۲۸ساردوری یکم
• ۸۲۸–۸۱۰ایشپوئینی
• ۸۱۰–۷۸۵منوآ
• ۷۸۵–۷۵۳آرگیشتی یکم
• ۷۵۳–۷۳۵ساردوری دومدوره تاریخیعصر آهن، پیشاتاریخ 
• بنیان‌گذاری۸۶۰ پیش از میلاد
• فروپاشی۵۹۰ پیش از میلاد پسین مادساتراپ ارمنستانکنفدراسیون قبایل الیپیامروز بخشی از ارمنستان ایران ترکیه
اورارتو (به ارمنی Ուրարտու - Urartu به آسوری māt Urarṭu; بابلی Urashtu) که بر پایه انجیل به آن پادشاهی وان و نیز پادشاهی آرارات نیز گفته می‌شود، نام تمدّنی در عصر آهن است. از نقطه نظر گستره جغرافیایی، این تمدن در اطراف دریاچه ارومیه، دریاچه وان و همچنین بر بلندی‌های ارمنستان قرار داشته‌است. مردم اورارتو از نیاکان گرجی‌ها و ارمنی‌های باستان منطقه بوده‌اند و از حدود ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح، تا ۶۰۰ سال پیش از میلاد بر این منطقه حکمرانی داشته‌اند.[۱][۲]

قلمرو اورارتورها در بزرگترین زمانش در ۷۴۳ سال قبل از میلاد در زمان ساردوریس دوم
اورارتو وارث پادشاهی میتانی بوده‌است.

قلمرو اورارتو ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیحمحتویات۱ ریشه اصطلاح۲ جهان‌گشایی ایشپوئینی۳ جهان‌گشایی منوآ۴ جهان‌گشایی آرگیشتی یکم۵ پادشاهان اورارتو۶ موقعیت‌های استقرار۷ دیگر آگاهی‌ها۸ پانویس۹ جستارهای وابسته۱۰ منابع۱۱ پیوند به بیرونریشه اصطلاح
اصطلاح اورارتو، ریشه‌ای آشوری یا میان‌رودانی دارد. اصل این اصطلاح، «آرا - لوت» بوده و اکنون آرارات واژهٔ جایگزین آن است. شلمنسر یکم پادشاه آشور - ۱۲۶۳–۱۲۴۳ پیش از میلاد - پیکاری را گزارش کرده‌است که در آن سرزمین «اوروآتری» به زیر فرمان او درآمده بود.[۳][۴]
شلمنسر یکم اورارتو را یک منطقهٔ جغرافیایی یاد کرده نه یک پادشاهی، و هشت سرزمین را درون اورارتو نام می‌برد. در زمان لشکرکشی‌های پادشاه آشوری این سرزمین‌ها از هم جدا بوده‌اند و در آن زمان شاه اورارتو بیاینِلی نام داشته‌است.[۵]
از نبشتهٔ لوح نمرود چنین مستفاد می‌گردد که آشوریان در سال -۸۰۲ پ.م. - مدعی فرمانروایی بر الی پی، خارخار، آرازیاش و مسو و کشور مادها و سراسر گیزیل بوندا و مَنا و پارسوآ و آلابریا[۶] و آبدادان تا آندیا و دریای کاسپی (خزر) بودند. همهٔ این سرزمین‌ها در این لوح و نوشتهٔ شمشی-آداد پنجم تحت عنوان نائیری تسمیه شده‌اند.
دانشمندان باور دارند که اورارتو گونهٔ اکدی نام آرارات در کتاب عهد عتیق می‌باشد. کوه‌های آرارات نیز از نواحی باستانی اورارتو و نزدیک به ۱۲۰ کیلومتر دورتر از شمال پایتخت پیشین اورارتو قرار داشت. افزون بر این که آن‌ها همان کوه‌های مشهور کتاب مقدس می‌باشند، نام آرارات نام یک پادشاهی در «یرمیه» است که منائیان و اشکناز به آن اشاره کرده‌اند.
دانشمندانی چون لهمان هاپوت باور داشت که مردم اورارتو خودشان را دنباله‌رو از خدای خود خالدی (خالدینی) می‌نامیدند.[۷] گاهی تمدن نائیری را که تمدن مردم وان در عصر آهن هست، با آن‌ها اورارتو یکسان می‌پندارند.[۸]
در سنگ نبشته سه زبانی بیستون که سال ۵۲۱ پیش از میلاد به فرمان داریوش بزرگ نقر شده‌است، این کشور را که به زبان بابلی، اورارتو نوشته‌اند. شوبریا بخشی از اتحاد اورارتویی بود که پس از زمانی به بخشی گفته می‌شد که در منطقه‌ای به نام اورمی قرار داشت. هرودوت تاریخدان یونانی آنان را آلارودیان نامیده و از آنان، جزء سپاهیان خشایارشا در لشکرکشی به یونان نام می‌برد.جهان‌گشایی ایشپوئینی
قبل از سال - ۸۲۳ پ.م. - و به هنگام جنگ‌های داخلی آشور، ایشپوعینی پادشاه اورارتو به کرانه‌های دریاچه ارومیه آمد و پادشاهی گیلزان را به اورارتو منضم ساخت و ظاهراً شکست سختی به پادشاه ماننا وارد کرد. در دههٔ دوم قرن نهم پ.م. به جای پادشاه ماننایی، شارسینا پسر مک تیارا فرمانروای پادشاهی پیرامون دریاچهٔ ارومیه بوده‌است[۹]جهان‌گشایی منوآ

نقاشی فرسکو یک اسب مربوط به هنر تمدن اورارتو در موزه‌ای در ایروان، ارمنستان
دوران حکومت آداد نراری سوم پادشاه آشور، با آغاز تهاجم منوآ پادشاه اورارتو به پیرامون دریاچه ارومیه مصادف بود. به احتمال قوی سمیرامیس و آداد نراری سوم با منوآ دو بار در ماننا و پنج بار در خوبوشکیه در جنوب دریاچه وان و یک بار در درّهٔ علیای فرات پیکار کردند.[۱۰][۱۱][۱۲]
شلمنسر چهارم جانشین آداد نراری سوم نیز از سال -۷۸۱ تا ۷۷۸ پ.م. - با اورارتو در جنگ بود، ولی ظاهراً کامیاب نگردید. در آن زمان اورارتو برای آشور خطری جدّی به‌شمار می‌رفت. حتی در پایان قرن نهم پ.م. اورارتوییان موساسیر را در بخش علیای زاب بزرگ اشغال کردند و مستقیماً مرکز خاک آشور را مورد تهدید قرار دادند و در آغاز قرن هشتم وارد قسمت علیای فرات گشتند. محتملا این لشکرکشی‌ها کمتر از دو نبود. پادشاه اورارتو قلعه‌ای در خاک ماننا احداث یا احیا کرد و لوحی از وی در آنجا باقی است که حاکی از آن می‌باشد.[۱۳]
در اوضاع و احوال زندگی شرق قدیم عادهً ساختمان قلعه گواه بر آن بود که سرزمین مورد نظر مبدّل به «حاکم نشین» شده‌است. مع‌هذا در قرن‌های هشتم و نهم پ.م. در آشور و اورارتو هنوز رسم بود که حاکم یا جانشین پادشاه را برای حکومت بر ناحیه‌ای معین می‌کردند ولی پادشاهان محلّی را هم محفوظ و بر قرار می‌داشتند. ظاهراً چنین وضعی در عهد مینوآ در ماننا پیش‌آمد، زیرا از مدارکی که زین پس یاد می‌شود معلوم خواهد شد که دولت ماننایی کماکان وجود داشته‌است.جهان‌گشایی آرگیشتی یکم

آرگیشتی یکم

کلاه خود اورارتویی در موزه رضا عباسی
ماننا در زمان حکومت آرگیشتی یکم[۱۴] هنوز تابع اورارتو بود. طبق آنچه اصطلاحاً سالنامهٔ خورخور آرگیشتی یکم نامیده می‌شود وی در نقطه‌ای واقع در جنوب ماننا یعنی در همین سرزمین سه بار[۱۵][۱۶] پیکار کرد و با لشکریان آشور تلاقی نمود و حتی وارد درّهٔ رود دیاله و نامار که منابع اورارتو بابیلو[۱۷] می‌خوانند شد. از جنگ آشور «علیه اورارتو و نامار» در فهرست مردان سال آشوری در ذیل وقایع سال - ۷۷۴ پ.م. یاد شده‌است؛ بنابراین در آن دوره ماننا هنوز در دست اورارتوییان بود زیرا ایشان در پارسوآ و نامار جنگ می‌کردند و ناگزیر می‌بایست در اراضی ماننا پایگاه داشته باشند. ضمناً این نکته را هم باید تذکر داد که در سال نامه‌های آرگیشتی یکم پادشاه اورارتو تا آن تاریخ از انقیاد دولت ماننا سخنی در میان نیست.
با این وجود اندکی بعد منائیان از اورارتو جدا شدند. ظاهراً وحدت دولت و کشور منائیان که به تمام نواحی مجاور دریاچه ارومیه به استثنای کرانهٔ غربی و شمالی آن بسط یافته بود، در مبارزه با اورارتو استحکام و قوام یافت. دولت منائیان (ماننا) در برابر شاهان اورارتو مقاومت شدیدی ابراز داشت.[۱۸] برغم لشکرکشی‌های خانمان بر باد ده آرگیشتی یکم[۱۹] و دو لشکرکشی جانشین وی ساردوری دوم[۲۰] اورارتوییان دیگر نتوانستند منائیان را قطعاً مطیع و منقاد خویش سازند.
با این حال گاهی موفقیت‌های جزئی نصیب ایشان می‌شد. مثلاً در سال - ۷۷۵ پ.م. - آرگیشتی یکم موفق به تصرف بوشتو شد و در سال - ۷۷۱ پ.م. - نواحی چندی در مشرق دریاچهّ ارومیه[۲۱] و در سال - ۷۶۸ پ.م. شهر شاهی شیمری خادیر[۲۲] (شاید همان شوردیره که در منابع آشوری آمده‌است باشد) را مسخر کرد. اما این فتوحات آرگیشتی یکم موقتی بود و منجر به اشغال دایمی ماننا نگشت؛ ولی ماننا در پایان دوران آرگیشتی یکم کاملاً تابع اورارتو شد زیرا که ساردوری دوم پسر آرگیشتی یکم باری دیگر به نامار[۲۳] لشکر کشید. شاید نیرومندی مجدد ماننا با ضعف موقعیت اورارتو و تقویت آشور که مقارن با سلطنت تیگلت پیلسر سوم پادشاه آشور بود مربوط باشد. این پادشاه، چنان‌که بعد شرح آن خواهد آمد، ظاهراً در طی نخستین لشکرکشی خویش علیه ماد[۲۴] با ماننا تماس عملیاتی داشت.
به نظر می‌رسد که ساردوری دوم در همان سال ناگزیر با ماننا - در خاک ماننا - پیکار کرد و چنان‌که در سال‌نامه مذکور است پس از اشغال دژ داربو در کرانهٔ شرقی دریاچه ارومیه آن سرزمین را به خاک خویش منضم ساخت. بعد خواهیم دید که نفوذ ماننا به هر تقدیر در نقاط دور دست جنوب و محتملاً به ماوراء ناحیهٔ مسیر رود جغتو بسط یافته بوده‌است؛ و اینکه ساردوری دوم لشکرکشی به نامار را رسماً لشکرکشی به ماننا خوانده شده نیز حاکی از همین موضوع است. لشکر کشی‌های اورارتوییان علیه ماننا، بعدها بر اثر شکستی که از طرف تیگلت پیلسر سوم شاه آشور در سال - ۷۴۳ پ.م. - به اورارتوییان وارد آمد متوقف گشت.پادشاهان اورارتوآرام (از ۸۵۸ تا ۸۴۴ پیش از میلاد)لوتیپری (از ۸۴۴ تا ۸۳۴ پیش از میلاد)ساردوری یکم (۸۳۴ تا ۸۲۸ پیش از میلاد)ایشپوئینی (۸۲۵ تا ۸۱۰ پیش از میلاد)منوآ ( ۸۱۰ تا ۷۸۵ پیش از میلاد)آرگیشتی یکم (۷۸۵ تا ۷۵۳ پیش از میلاد)ساردوری دوم (۷۵۳ تا ۷۳۵ پیش از میلاد)روسای یکم (۷۳۵ تا ۷۱۴ پیش از میلاد)آرگیشتی دوم (۷۱۴ تا ۶۸۰ پیش از میلاد)روسای دوم (۶۸۰ تا ۶۳۹ پیش از میلاد)ساردوری سوم (۶۳۹ تا ۶۳۵ پیش از میلاد)اریمنا (۶۳۵ تا ۶۲۹ پیش از میلاد)روسای سوم (۶۲۹ تا ۶۱۵ پیش از میلاد)ساردوری چهارم (۶۱۵ تا ۵۹۵ پیش از میلاد)روسای چهارم (۵۹۵ تا ۵۸۵ پیش از میلاد)موقعیت‌های استقرارمنشأ دولت اورارتو اطراف دریاچه وان بود و پایتخت آنان شهر توشپا که در ساحل شرقی این دریاچه قرار داشت.[۱]رازلیقدهستان رازلیققلعه رازلیقدیگر آگاهی‌ها
بیشتر اطلاعات ما از تمدن اورارتو، از نوشته‌های آشوری است. قدرت اورارتو آن‌ها را قادر به در اختیار گرفتن تجارت قفقاز و حوزه اطراف دریای خزر می‌کرده‌است. شهرهای اورارتو معماری خاص و شاهانه‌ای دارند که باقی‌مانده بعضی از آن‌ها در شمال کردستان، حکایت از پیشرفته بودن آن و تأثیرش بر معماری ماد و هخامنشی می‌کند. زبان اورارتو احتمالاً از زبان‌های هورانی بوده (که از زبان‌های مرده، قفقازی هستند) و نزدیکترین زبان مدرن به آنها، زبان گرجی است.[۲]
پادشاهان اورارتو در زمان فترت آشور، با گسترش حوزه قدرت خود به شمال بین‌النهرین و شرق سوریه، عملاً نبض تجارت در منطقه آناتولی و بین‌النهرین را در دست گرفتند و قدرت‌گیری آن‌ها تا حدی سبب کاهش قدرت امپراتوری مقتدر و جنگجوی «هیتی» در مرکز آناتولی شد. کلمه اورارتو، ریشهٔ نام کوه آرارات است.
سلطنت اورارتو بعد از سال‌ها جنگ و رقابت با آشور و بعد از حمله کیمری‌ها، در اثر حمله قوم ایرانی اسکیت‌های اشکودا در قرن ششم قبل از میلاد، از بین رفت و باقی‌ماندهٔ آن، به انقیاد پادشاهی ماد درآمد.[۱]
دانش‌پژوهی‌ها نشان می‌دهد که گویش اورارتویی به زبان هوریانی شبیه است و زبان کوتی به عنوان زیرگروه زبان هوریانی شناخته شده و زبان ماننایی نیز از زبان هوریانی انشقاق یافته‌است.پانویس بررسیهای تاریخی. شماره مخصوص دوهزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران. مهر ۱۳۵۰ مقاله قلمرو شاهنشاهی هخامنشی. حسینقلی ستوده مرتضی راوندی: تاریخ اجتماعی ایران. (جلد ۱) - ۱۵۹–۱۶۰ Abram Rigg Jr, Horace. "A Note on the Names Armânum and Urartu". Journal of the American Oriental Society, Vol. 57, No. 4 (Dec. , 1937), pp. 416-418. Zimansky, Paul E. Ancient Ararat: A Handbook of Urartian Studies. Delmar, N. Y. : Caravan Books, 1998, p. 28. ISBN 0-88206-091-0. I. M. Diakonoff, "Hurro-Urartian Borrowings in Old Armenian." Journal of the American Oriental Society, Vol. 105, No. 4 (Oct. – Dec. , 1985), pp. 597–603 در قسمت علیای زاب کوچک کتیبه رازلیق Piotrovsky, Boris B. The Ancient Civilization of Urartu. New York: Cowles Book Co. , Inc. , 1969. تاریخ ماد صفحهٔ ۱۵۸ سال‌های ۸۰۷ و ۸۰۶ پ.م. در سال‌های ۸۰۱، ۷۹۸، ۷۹۱، ۷۸۵، و ۷۸۴ پ.م. ۷۸۶ پ.م. دژ مشتا داش تپه نزدیک زنجان کنونی ۷۸۰ تا ۷۷۹ پ.م. ناحیهٔ آرسیتا شهرهای بوشتو و باروآتا در سال‌های پنجم و ششم و هشتم سلطنت خویش به ترتیب سال‌های ۷۷۵، ۷۷۴، ۷۷۲ پ.م. یعنی بابل بدین قرار در سال دهم یا یازدهم حکومت آرگیشتی ماننا کوشید به اورارتو حمله کند. در سال‌های ۷۷۲۷ ۷۷۱، ۷۶۹، ۷۶۸ پ.م. در آغاز دههٔ پنجم قرن هشتم پ.م. از نواحی اوگیشتی (اوئیش دیش) و درّهٔ آشکائی (اوشکایا) و کوه اواوسئی (اوآئوش) یعنی سهند و کود آلاته یاد شده‌است. در اصطلاح آشوری همهٔ مراکز اداری و از آن جمله مراکز محلی شهر شاهی نامیده می‌شد بابیلو، در سال ۷۵۰ پ.م. در سال ۷۴۴ پ.م.جستارهای وابستهآذربایجانکردستانتاریخ گرجستانتاریخ ارمنستانگاه‌شمار تاریخ ایران از غارنشینی تا ظهور هخامنشیانمنابعای.م. دیاکونوف. تاریخ ماد. شابک ‎۹۶۴-۴۴۵-۱۰۶-۶بررسیهای تاریخی. شماره مخصوص دوهزار و پانصدمین سال شاهنشاهی ایران. مهر ۱۳۵۰ مقاله قلمرو شاهنشاهی هخامنشی. حسینقلی ستوده.مرتضی راوندی. تاریخ اجتماعی ایران. جلد ۱. ص ۱۵۹، ۱۶۰.محسنی محمدرضا. پان ترکیسم، ایران و آذربایجان. انتشارات سمرقند. ص ۱۸۱منبع:https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%88
 Urartu
Vikipediya, azad ensiklopediya
Jump to navigation Jump to search

Bu məqalənin neytrallığı şübhə doğurur.Məqalədə tərəf tutma və ya pisləmək məqsədi daşıyan və doğruluğu sübut edilməyən fikirlər olduğu iddia edilir.Xahiş olunur bu məsələ ilə əlaqədar müzakirələrdə iştirak edəsiniz.

Bu məqaləni vikiləşdirmək lazımdır.
Lütfən, məqaləni ümumvikipediya və redaktə qaydalarına uyğun şəkildə tərtib edin.
Biainili
UrartuE.ə. 860–E.ə. 590

Urartu dövlətinin əhatə etdiyi əraziStatusuÇarlıqPaytaxtıTuşpaRəsmi dilləriUrartu diliDiniPoliteizmİdarəetmə formasıMonarxiyaTarixi  
• YaranmasıE.ə. 860
• SüqutuE.ə. 590Ərazisi
• Ümumi520.000 km²SələfiXələfiAtropatenaOrontid çarlığıMidiya
Urartu dövləti — Cənubi Qafqazda Göyçə gölündən Van gölünə qədər olan ərazilərdə yaranmışdır.
Dünyanın ən ciddi elmi dairələrində ən güclü urartoloq kimi qəbul edilən, amma məhz erməni "elmi dairələri" tərəfindən bir çox hallarda aldadılmış və bu səbəbdən də ciddi yanlışlıqlara yol vermiş akademik B.B. Piotrovskinin qənaətlərinə görə,
"...Uruatri adına ilk dəfə eramızdan əvvəlki XIII əsrin əvvəllərində, Assuriya çarı I Salmanasarın yürüşlərinə dair salnamələrdə rast gəlinir. Eramızdan əvvəlki XIII-XII əsrlərə dair kitabələrdə Uruatri kəlməsinə nadir hallarda təsadüf olunsa da, hər halda əldə olunan məlumatlara əsasən bu dövlətin Assuriya çarlığının şimalında, Van gölü hövzəsində olduğunu söyləmək mümkündür. Assuriya ilə Urartunu bir-birindən assuriyalıların Nairi dənizi adlandırdığı Van gölünün cənubundakı Nairi dövləti ayırırmış..."[1][2]Mündəricat1 Urartu mədəniyyəti2 İstinadlar3 Mənbə4 Xarici keçidlər5 Həmçinin baxUrartu mədəniyyəti
Urartu Mesopotamiyadan şimalda, Şərqi Anadoluda (Türkiyə) Van gölü ətrafında meydana gəlmişdi.
Urartu dağlıq ölkə idi. Dəclə, Fərat və Araz çayları öz mənbələrini bu ərazidən götürür. Urartu əhalisinin tərkibi müxtəlif olmuşdur. Assurlar bu ölkəni Urartu, urartulular isə öz ölkələrini Biaynili adlandırırdılar. Assur hökmdarı I Salmanasar "Uruatri ölkələri" ifadəsini işlətmişdi. "Uruatr"i adı tədricən Urartu adı ilə əvəz olunmuşdu. Bu zaman xırda ölkələrin hakimləri vahid bir mərkəzdə birləşdirilmişdi. E.ə. IX əsrdə Assur hökmdarı II Assurnasirpal Urartu ölkəsinə yürüş təşkil etmişdi. Urartulular ona güclü müqavimət göstərmişdilər. Urartunun dağlıq ərazisində, məhsuldar vadilərində, düzən torpaqlarında əhali müxtəlif təsərrüfat işləri ilə məşğul olurdu. Onların təsərrüfat həyatı haqqında mixi yazılar və arxeoloji materiallar məlumat verir.
Urartulular əkinçilik, maldarlıq, atçılıq, üzümçülük, bağçılıq və sənətkarlıqla məşğul olmuşlar. Menuanın hakimiyyəti dövründə ölkədə suvarma işlərinə xüsusi diqqət yetirilirdi. Van gölünün şimal hissəsində bir neçə qollara ayrılan suvarma kanalı çəkilmişdi. Bunlardan biri Menua kanalı adlanırdı. Bu kanal vasitəsi ilə Van şəhəri içməli bulaq suyu ilə təmin olunurdu. Kanalın aşağı axar hissələri yonulmuş daşlardan hörülmüşdü. Bu daşların bir çoxunun üzərində mixi yazılarda "Menua kanalı" sözləri aşkar edilmişdir.
Menua işğal olunmuş ərazilərdə yaşayış məntəqələri saldırır və qalalar tikdirirdi. O, Urartunun baş allahı Haldinin şərəfinə qala tikdirmiş və onu "Haldi allahının şəhəri" adlandırmışdı. Burada üzüm tənəkləri saldırmış və həmin bağı "Menuanın üzümlüyü" adlandırmışdı. Bir çox tikililər Menuanın adını daşıyırdı. Onun adı əşyalar üzərində "Menuanın malı" ifadəsi ilə həkk olunmuşdu.
Menua atçılığı da inkişaf etdirirdi. Atdan minik vasitəsi kimi və təsərrüfat işlərində, habelə hərbi yürüşlərdə istifadə edilirdi. At çapmaq, at oynatmaq yarışları bir adətə çevrilmişdi. Urartuda dulusçuluq, metalişləmə, zərgərlik və s. sənət sahələri inkişaf etmişdi. Urartu sənətkarları müxtəlif tunc məmulatları-məişət qabları, silahlar (qalxan, dəbilqə, xəncər, ox və s. istehsal edirdilər. Urartunun özünəməxsus yüksək mədəniyyəti olmuşdur. Onlarda memarlıq, yazı mədəniyyəti, incəsənət yüksək inkişaf etmişdi. Urartulular Mesopotamiyadan mixi yazını mənimsəyərək Urartu dilinə uyğunlaşdırmışdılar. Urartu qalalarında daşüstü mətnlər-kitabələr həkk olunmuşdu. Arxeoloji qazıntılar zamanı Urartuya aid yazılı sənədlər aşkar edilmişdir. Urartulular istehkam və qala inşası sahəsində böyük təcrübə qazanmış və şəhərlər salmışlar.
Urartuda dini görüşlər yaranmış, çoxallahlılıq mövcud olmuşdur. Hər tayfa öz allahına sitayiş edirdi. Haldi (səma allahı) Urartunun baş allahı sayılırdı. Onun şərəfinə qala salınmış, heykəl qoyulmuşdu. Tufan, ildırım və yağış allahı Teyşeba, günəş allahı Şivini adlanırdı.
Urartu bədii sənətkarlığına məxsus bir çox saxsı, metal, zərgərlik məmulatlarının, möhürlərin üzərində müxtəlif rəsmlər təsvir edilmişdir. Qızıl medalyon üzərində metal-plastika üsulu ilə işlənmiş "taxtda əyləşmiş İlahəyə səcdə edən qadın" təsviri Urartu zərgərlik sənətinin gözəl nümunəsidir. Urartu ərazisinin coğrafi şəraiti müxtəlif olmuşdur. Burada ucqar və yüksək dağlarla yanaşı, məhsuldar vadilər, aran torpaqları mövcud idi. Xüsusilə Haldi allahına ithaf edilmiş məbədlərin nüfuzu saxlanılırdı və təbliğ olunurdu. Urartu hökmdarları öz qələbələrini və abadlıq işlərini Haldi allahını adı ilə bağlayırdılar. Məbədlərə nəzir verilir və qurban kəsilirdi. İşğal olunmuş ölkələrdən gətirilmiş qənimətin, mal-qaranın və əsirlərin bir qismi məbəd təsərrüfatına bəxş edilirdi. Burada məbədlər hələ böyük torpaq sahələrinə malik deyildilər. Urartu hökmdarları məbəd tikintisinə diqqət verirdilər, lakin məbədlərdə dövlət təsərrüfat formasına oxşar təsərrüfatlar hələ yaranmamışdı.
Ölkənin iqtisadi həyatında dövlət, yaxud hökmdar təsərrüfatı mühüm mövqeyə malik olmuşdu. Dövlət təsərrüfatının geniş torpaq sahələri, sənətkarlıq emalatxanaları, işçi qüvvəsi var idi. Urartu hökmdarları işğal olunmuş ərazilərdə, eləcə də Urartunun özündə müxtəlif abadlıq işləri aparır, yeni qala və şəhərlər salırdılar. Cənubi Qafqazda inşa edilmiş Teyşebaini, Argiştihinili və Erebuni kimi qala-şəhərləri yüksək inkişaf səviyyəsinə çatmışdı. Urartu hökmdarları süni suvarma işini zəruri hesab edir, kanallar çəkdirilirdilər. Bu kanallara bəzən müvafiq hökmdarın adı verilirdi. Bağ-bağça və üzümlüklərin salınması hökmdarın göstərişi ilə həyata keçirilirdi.
Yeni şəhərlərə işğal olunmuş ölkələrin əhalisi köçürülürdü. Belə əsirlər Cənubi Qafqazdan, Şimali Suriyadan və Mannadan gətirilirdi. Köçürülmüş əhali əsasən qul halına düşürdü. Qul əməyi dövlət təsərrüfatında tətbiq olunurdu.
Urartunun apardığı geniş miqyaslı müharibələr ordunun təkmilləşdirilməsini tələb edirdi. Əsirlər Urartu ordusunda xidmətə qəbul olunurdular. Ordunu Assur tipli silahlarla təchiz edirdilər. İşğal olunmuş ölkələrdə hərbi və inzibati mərkəzlər yaradılır, orada hərbi dəstələr yerləşdirilirdi. Bu minvalla əhalinin Urartuya itaətini təmin edirdilər. Ordunun hərəkətini sürətləndirmək məqsədilə süvari dəstələri yaradılmışdı. Ölkədə atçılığın inkişafına lazımi fikir verilirdi, hətta xəracın bir qismini atlar təşkil edirdi. At ölkəyə qənimət kimi də gətirilirdi. Urartuda at çapma və oxatma yarışları keçirilirdi.
Dövlətin ərazisi canişinliklərə bölünmüşdü. İşğal olunmuş torpaqlarda, xüsusilə Cənubi Qafqazda canişinliklər yaradılmışdı. Vilayətin idarə olunması canişinə tapşırılırdı. Hər bir vilayətin hərbi qüvvələri və inzibati idarəsi vardı. Urartunun Cənubi Qafqazda işğalları yerli idarə formalarının dəyişilməsinə şərait yaratdı. Burada xırda hökmdarlar bu və ya digər ərazini idarə edirdilər. Urartunun Cənubi Qafqaza qəsbkarlığı buranın daxili inkişaf prosesini pozur və onların dövlət şəklində birləşməsini ləngidirdi. Urartu mədəniyyətinə Assur, Hurri və Het mədəniyyəti təsir göstərmişdi. İkiçayarasından mixi yazı mənimsənilmiş və Urartu dilinə uyğunlaşdırılmışdı. Urartu sənətkarları istehkam və qala inşası sahəsində püxtələşmiş və şəhərsalma inşaat qaydalarını mənimsəmişdilər.İstinadlar Piotrovskiy B.B. "Urartu- drevneyşeye qosudarstvo Zakavkazyə". Leninqrad-1939. str.-10 "Arxivlənmiş surət". 2012-03-12 tarixində orijinalından arxivləşdirilib. İstifadə tarixi: 2008-11-08.Mənbə
İ.Hüseynov, N.Əfəndiyeva QƏDİM DÜNYA MƏDƏNİYYƏTİXarici keçidlərQarabağ ən qədim zamanlardan xanlıqlar dövrünədək Arxivləşdirilib 2012-02-08 at the Wayback MachineVikianbarda Urartu ilə əlaqəli mediafayllar var.Həmçinin baxQafqaz Albaniyası tarixində erməni saxtakarlığıAzərbaycan ilə əlaqədar bu məqalə qaralama halındadır. Məqaləni redaktə edərək Vikipediyanı zənginləşdirin. Ermənistan ilə əlaqədar bu məqalə qaralama halındadır. Məqaləni redaktə edərək Vikipediyanı zənginləşdirin. Tarix ilə əlaqədar bu məqalə qaralama halındadır. Məqaləni redaktə edərək Vikipediyanı zənginləşdirin. Etdiyiniz redaktələri mənbə və istinadlarla əsaslandırmağı unutmayın.
Kateqoriyalar:Vikipediya:Tərəfli məqalələrVikipediya:Vikiləşdirilə
منبع:https://az.wikipedia.org/wiki/Urartu
 Urartu
From Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to navigation Jump to search
Kingdom of Urartu
 
Biainili[1]860 BC – 590 BC

Urartu, 9th–6th centuries BCCapitalSuguniaArzashkunTushpa (after 832 BC)Common languagesUrartianProto-Armenian[2]ReligionPolytheism[clarification needed]GovernmentMonarchy 
• 858–844Aramu
• 844-834(?)Lutipri(?)
• 834–828Sarduri I
• 828–810Ishpuini
• 810–785Menua
• ?Inushpua(?)
• 785–753Argishti I
• 753–735Sarduri II
• 735-713Rusa I
• 713-680Argishti II
• 680-639Rusa II
• 639-635Sarduri III
• 635-629(?)Erimena(?)
• 629–590 or 629-615Rusa III
• 615–595Sarduri IVHistorical eraIron Age 
• Established860 BC 
• Median conquest 590 BCPreceded bySucceeded byNairiMedian EmpireSatrapy of Armenia
Part of a series on theHistory of Armenia

Prehistoric Armenia
Antiquity
Middle Ages
Early modern age
Modern ageTimelinevte
Urartu (/ʊˈrɑːrtuː/) is a geographical region commonly used as the exonym for the Iron Age kingdom also known by the modern rendition of its endonym, the Kingdom of Van, centered around Lake Van in the historic Armenian Highlands, present-day eastern Anatolia in Turkey. The kingdom rose to power in the mid-9th century BC, but went into gradual decline and was eventually conquered by the Iranian Medes in the early 6th century BC.[3]Contents1 Names and etymology2 History2.1 Origins2.2 Growth2.3 Decline and recuperation2.4 Fall2.5 Appearance of Armenia3 Geography4 Discovery5 Economy and politics6 Art and architecture7 Religion8 Population9 Language9.1 Urartian language9.2 Proto-Armenian language10 See also11 References11.1 Footnotes11.2 Literature12 External linksNames and etymology
Various names were given to the geographic region and the polity that emerged in the region.Urartu/Ararat The name Urartu (Armenian: Ուրարտու; Assyrian: māt Urarṭu;[4] Babylonian: Urashtu; Hebrew: אֲרָרָט‎ Ararat) comes from Assyrian sources. Shalmaneser I (1263–1234 BC) recorded a campaign in which he subdued the entire territory of "Uruatri".[5][6] The Shalmaneser text uses the name Urartu to refer to a geographical region, not a kingdom, and names eight "lands" contained within Urartu (which at the time of the campaign were still disunited). Urartu is cognate with the Biblical Ararat, Akkadian Urashtu, and Armenian Ayrarat.[7][8] In addition to referring to the famous Biblical highlands, Ararat also appears as the name of a kingdom in Jeremiah 51:27, mentioned together with Minni and Ashkenaz. Mount Ararat (Turkish: Ağrı Dağı) is located approximately 120 kilometres (75 mi) north of the kingdom's former capital, though the identification of the biblical "mountains of Ararat" with the Mt. Ararat is a modern identification based on postbiblical tradition.[9]Van The name Kingdom of Van (Urartian: Biai, Biainili;[10] Վանի թագավորություն),[11] is derived from the Urartian toponym Biainili (or Biaineli), which was probably pronounced as Vanele (or Vanili), and called Van (Վան) in Old Armenian,[12] hence the names "Kingdom of Van" or "Vannic Kingdom".Nairi Boris Piotrovsky wrote that the Urartians first appear in history in the 13th century BC as a league of tribes or countries which did not yet constitute a unitary state. In the Assyrian annals the term Uruatri (Urartu) as a name for this league was superseded during a considerable period of years by the term "land of Nairi".[13] However, the exact relationship between Urartu and Nairi is unclear. While the early Urartian rulers referred to themselves as the kings of Nairi, some scholars have suggested that Urartu and Nairi were separate polities. The Assyrians seem to have continued to refer to Nairi as a distinct entity for decades after the establishment of Urartu until Nairi was totally absorbed by Assyria and Urartu in the 8th century BCE[14]Khaldini Scholars such as Carl Ferdinand Friedrich Lehmann-Haupt (1910) believed that the people of Urartu called themselves Khaldini after the god Ḫaldi.[15]Shupria Shupria (Akkadian: Armani-Subartu from the 3rd millennium BC) is believed to have originally been a Hurrian or Mitanni state that was subsequently annexed into the Urartian confederation. Shupria is often mentioned in conjunction with a district in the area called Arme (also referred to as Urme or Armani) which some scholars have linked to the name of Armenia.[7][8]Shurili Linguists John Greppin and Igor M. Diakonoff argued that the Urartians referred to themselves as Shurele (sometimes transliterated as Shurili or Šurili, possibly pronounced as Surili), a name mentioned within the royal titles of the kings of Urartu (e.g. "the king of Šuri-lands”).[16][17] The word Šuri has been variously theorized as originally referring to chariots, swords, the region of Shupria (perhaps an attempt by the ruling dynasty to associate themselves with the Hurrians), or the entire world.[17]Armenia In the 6th century BC, with the emergence of Armenia in the region, the name of the region and its people were synonymously[18] referred to as Armenia and Armenians, in two of the three languages used in the Behistun inscription. The name Ararat was translated as Armenia in 1st century AD in historiographical works[19] and very early Latin translations of the Bible,[20] as well as the Books of Kings[21] and Isaiah in the Septuagint. Some English language translations, including the King James Version[22] follow the Septuagint translation of Ararat as Armenia.[23]History

This section needs additional citations for verification. Please help improve this article by adding citations to reliable sources. Unsourced material may be challenged and removed. (November 2018) (Learn how and when to remove this template message)Origins

Urartu under Arame of Urartu, 860–840 BCE
Assyrian inscriptions of Shalmaneser I (c. 1274 BCE) first mention Uruartri as one of the states of Nairi, a loose confederation of small kingdoms and tribal states in the Armenian Highlands in the thirteenth to eleventh centuries BCE which he conquered. Uruartri itself was in the region around Lake Van. The Nairi states were repeatedly subjected to further attacks and invasions by the Middle and Neo-Assyrian Empires, which lay to the south in Upper Mesopotamia ("the Jazirah") and northern Syria, especially under Tukulti-Ninurta I (c. 1240 BCE), Tiglath-Pileser I (c. 1100 BCE), Ashur-bel-kala (c. 1070 BCE), Adad-nirari II (c. 900 BCE), Tukulti-Ninurta II (c. 890 BCE), and Ashurnasirpal II (883–859 BC).
Urartu reemerged in Assyrian language inscriptions in the ninth century BCE as a powerful northern rival to the Neo-Assyrian Empire. The Nairi states and tribes became unified kingdom under King Arame of Urartu (c. 860–843 BCE), whose capitals, first at Sugunia and then at Arzashkun, were captured by the Assyrians under the Neo-Assyrian emperor Shalmaneser III.
Urartologist Paul Zimansky speculated that the Urartians, or at least their ruling family after Arame, may have emigrated northwest into the Lake Van region from their religious capital of Musasir.[24] According to Zimansky, the Urartian ruling class were few in number and governed over an ethnically, culturally, and linguistically diverse population. Zimansky went so far as to suggest that the kings of Urartu might have come from various ethnic backgrounds themselves.[25]Growth

Fragment of a bronze helmet from Argishti I's era. The "tree of life", popular among the ancient societies, is depicted. The helmet was discovered during the excavations of the fortress Of Teyshebaini on Karmir-Blur (Red Hill).
Assyria fell into a period of temporary stagnation for decades during the first half of the 8th century BC, which had aided Urartu's growth. Within a short time it became one of the largest and most powerful states in the Near East[25]
Sarduri I (c. 832–820 BCE), the son of Lutipri, established a new dynasty and successfully resisted Assyrian attacks from the south led by Shalmaneser III, consolidated the military power of the state, and moved the capital to Tushpa (modern Van, Turkey on the shore of Lake Van). His son, Ispuini (c. 820–800 BCE) annexed the neighbouring state of Musasir, which became an important religious center of the Urartian Kingdom, and introduced the cult of Ḫaldi.[25]
Ispuini was also the first Urartian king to write in the Urartian language (previous kings left records written in Akkadian).[25] He made his son Sarduri II viceroy. After conquering Musasir, Ispuini was in turn attacked by Shamshi-Adad V. His co-regent and subsequent successor, Menua (c. 800–785 BCE) also enlarged the kingdom greatly and left inscriptions over a wide area. During Ispuini's and Menua's joint rule, they shifted from referring to their territory as Nairi, instead opting for Bianili.[25]
Urartu reached the highest point of its military might under Menua's son Argishti I (c. 785–760 BCE), becoming one of the most powerful kingdoms of ancient Near East. Argishti I added more territories along the Aras and Lake Sevan, and frustrated Shalmaneser IV's campaigns against him. Argishti also founded several new cities, most notably Erebuni Fortress in 782 BCE. 6600 captured slaves worked on the construction of the new city.[citation needed]

Niche and base for a destroyed Urartian stele, Van citadel, 1973.
At its height, the Urartu kingdom stretched north beyond the Aras and Lake Sevan, encompassing present-day Armenia and even the southern part of present-day Georgia almost to the shores of the Black Sea; west to the sources of the Euphrates; east to present-day Tabriz, Lake Urmia, and beyond; and south to the sources of the Tigris.[citation needed]
Tiglath-Pileser III of Assyria conquered Urartu in the first year of his reign (745 BCE). There the Assyrians found horsemen and horses, tamed as colts for riding, that were unequalled in the south, where they were harnessed to Assyrian war-chariots.[26]Decline and recuperation
In 714 BC, the Urartian kingdom suffered heavily from Cimmerian raids and the campaigns of Sargon II. The main temple at Mushashir was sacked, and the Urartian king Rusa I was crushingly defeated by Sargon II at Lake Urmia. He subsequently committed suicide in shame.[27]
Rusa's son Argishti II (714–685 BC) restored Urartu's position against the Cimmerians, however it was no longer a threat to Assyria and peace was made with the new king of Assyria Sennacherib in 705 BC. This in turn helped Urartu enter a long period of development and prosperity, which continued through the reign of Argishti's son Rusa II (685–645 BC).
After Rusa II, however, Urartu grew weaker under constant attacks from Cimmerian and Scythian invaders. As a result, it became dependent on Assyria, as evidenced by Rusa II's son Sarduri III (645–635 BC) referring to the Assyrian king Ashurbanipal as his "father".[28][29]Fall

Urartian stone arch near Van, 1973.[citation needed]
According to Urartian epigraphy, Sarduri III was followed by three kings—Erimena (635–620 BC), his son Rusa III (620–609 BC), and the latter's son Rusa IV (609–590 or 585 BC). Late during the 7th century BC (during or after Sarduri III's reign), Urartu was invaded by Scythians and their allies—the Medes. In 612 BC, the Median king Cyaxares the Great together with Nabopolassar of Babylon and the Scythians conquered Assyria after it had been irreversibly weakened by civil war. The Medes then took over the Urartian capital of Van in 590 BC, effectively ending the sovereignty of Urartu.[30][31] Many Urartian ruins of the period show evidence of destruction by fire.Appearance of Armenia

Urartian tomb complex, Van citadel, 1973.
Main article: Satrapy of Armenia
The Kingdom of Van was destroyed in 590 BC[32] and by the late 6th century, the Satrapy of Armenia had replaced it.[33] Little is known of what happened to the region between the fall of the Kingdom of Van and the appearance of the Satrapy of Armenia. According to historian Touraj Daryaee, during the Armenian rebellion against the Persian king Darius I in 521 BC, some of the personal and topographic names attested in connection with Armenia or Armenians were of Urartian origin, suggesting that Urartian elements persisted within Armenia after its fall.[34] In the Behistun Inscription (c. 522 BC) refer to Armenia and Armenians as synonyms of Urartu and Urartians.[18] The toponym Urartu did not disappear, however, as the name of the province of Ayrarat in the center of the Kingdom of Armenia is believed to be its continuum.[35]

Urartian royal tomb. Van citadel, 1973
As the Armenian identity developed in the region, the memory of Urartu faded and disappeared.[36] Parts of its history passed down as popular stories and were preserved in Armenia, as written by Movses Khorenatsi in the form of garbled legends[37][38] in his 5th century book History of Armenia, where he speaks of a first Armenian Kingdom in Van which fought wars against the Assyrians. Khorenatsi's stories of these wars with Assyria would help in the rediscovery of Urartu.[39]
According to Herodotus, the Alarodians (Alarodioi), presumably a variation of the name Urartian/Araratian, were part of the 18th Satrapy of the Achaemenid Empire and formed a special contingent in the grand army of Xerxes I.[40] According to this theory, the Urartians of the 18th Satrapy were subsequently absorbed into the Armenian nation.[41] Modern historians, however, have cast doubt on the Alarodian connection to the Urartians as the latter are never recorded as having applied an endonym related to "Ararat" to themselves.[42]
In a study published in 2017,[43] the complete mitochondrial genomes of 4 ancient skeletons from Urartu were analyzed alongside other ancient populations found in modern-day Armenia and Artsakh spanning 7,800 years. The study shows that modern-day Armenians are the people who have the least genetic distance from those ancient skeletons. As well, some scholars asserted that The Urartians are the most easily identifiable ancestors of the Armenians.[44][45][46][47]
Further information: Origin of the ArmeniansGeography

Urartu 715–713 BC
Urartu comprised an area of approximately 200,000 square miles (520,000 km2), extending from the Euphrates in the West to Lake Urmia in the East and from the Caucasus Mountains south towards the Zagros Mountains in northern Iraq.[48] It was centered around Lake Van, which is located in present-day eastern Anatolia.[49]
At its apogee, Urartu stretched from the borders of northern Mesopotamia to the southern Caucasus, including present-day Turkey, Nakhchivan,[50] Armenia and southern Georgia (up to the river Kura). Archaeological sites within its boundaries include Altintepe, Toprakkale, Patnos and Haykaberd. Urartu fortresses included Erebuni Fortress (present-day Yerevan), Van Fortress, Argishtihinili, Anzaf, Haykaberd, and Başkale, as well as Teishebaini (Karmir Blur, Red Mound) and others.Discovery

This section needs additional citations for verification. Please help improve this article by adding citations to reliable sources. Unsourced material may be challenged and removed. (November 2018) (Learn how and when to remove this template message)

A Urartian cauldron, in the Museum of Anatolian Civilizations, Ankara

Head of a Bull, Urartu, 8th century BC. This head was attached to the rim of an enormous cauldron similar to the one shown above. Walters Art Museum collections.

Silver bucket from Urartu in the Museum zu Allerheiligen in Schaffhausen Switzerland, allegedly from the tomb of Prince Inuspua, 810 BC
Inspired by the writings of the medieval Armenian historian Movses Khorenatsi (who had described Urartian works in Van and attributed them to the legendary Ara the Beautiful and Queen Semiramis), the French scholar Jean Saint-Martin suggested that his government send Friedrich Eduard Schulz, a German professor, to the Van area in 1827 on behalf of the French Oriental Society.[51] Schulz discovered and copied numerous cuneiform inscriptions, partly in Assyrian and partly in a hitherto unknown language. Schulz also discovered the Kelishin stele, bearing an Assyrian-Urartian bilingual inscription, located on the Kelishin pass on the current Iraqi-Iranian border. A summary account of his initial discoveries was published in 1828. Schulz and four of his servants were murdered by Kurds in 1829 near Başkale. His notes were later recovered and published in Paris in 1840. In 1828, the British Assyriologist Henry Creswicke Rawlinson had attempted to copy the inscription on the Kelishin stele, but failed because of the ice on the stele's front side. The German scholar R. Rosch made a similar attempt a few years later, but he and his party were attacked and killed.
In the late 1840s Sir Austen Henry Layard examined and described the Urartian rock-cut tombs of Van Castle, including the Argishti chamber. From the 1870s, local residents began to plunder the Toprakkale ruins, selling its artefacts to European collections. In the 1880s this site underwent a poorly executed excavation organised by Hormuzd Rassam on behalf of the British Museum. Almost nothing was properly documented.
The first systematic collection of Urartian inscriptions, and thus the beginning of Urartology as a specialized field dates to the 1870s, with the campaign of Sir Archibald Henry Sayce. The German engineer Karl Sester, discoverer of Mount Nemrut, collected more inscriptions in 1890/1. Waldemar Belck visited the area in 1891, discovering the Rusa stele. A further expedition planned for 1893 was prevented by Turkish-Armenian hostilities. Belck together with Lehmann-Haupt visited the area again in 1898/9, excavating Toprakkale. On this expedition, Belck reached the Kelishin stele, but he was attacked by Kurds and barely escaped with his life. Belck and Lehmann-Haupt reached the stele again in a second attempt, but were again prevented from copying the inscription by weather conditions. After another assault on Belck provoked the diplomatic intervention of Wilhelm II, Sultan Abdul Hamid II agreed to pay Belck a sum of 80,000 gold marks in reparation. During World War I, the Lake Van region briefly fell under Russian control. In 1916, the Russian scholars Nikolay Yakovlevich Marr and Iosif Abgarovich Orbeli, excavating at the Van fortress, uncovered a four-faced stele carrying the annals of Sarduri II. In 1939 Boris Borisovich Piotrovsky excavated Karmir-Blur, discovering Teišebai, the city of the god of war, Teišeba. Excavations by the American scholars Kirsopp and Silva Lake during 1938-40 were cut short by World War II, and most of their finds and field records were lost when a German submarine torpedoed their ship, the SS Athenia. Their surviving documents were published by Manfred Korfmann in 1977.
A new phase of excavations began after the war. Excavations were at first restricted to Soviet Armenia. The fortress of Karmir Blur, dating from the reign of Rusa II, was excavated by a team headed by Boris Piotrovsky, and for the first time the excavators of a Urartian site published their findings systematically. Beginning in 1956 Charles A. Burney identified and sketch-surveyed many Urartian sites in the Lake Van area and, from 1959, a Turkish expedition under Tahsin Özgüç excavated Altintepe and Arif Erzen.
In the late 1960s, Urartian sites in northwest Iran were excavated. In 1976, an Italian team led by Mirjo Salvini finally reached the Kelishin stele, accompanied by a heavy military escort. The Gulf War then closed these sites to archaeological research. Oktay Belli resumed excavation of Urartian sites on Turkish territory: in 1989 Ayanis, a 7th-century BC fortress built by Rusas II of Urartu, was discovered 35 km north of Van. In spite of excavations, only a third to a half of the 300 known Urartian sites in Turkey, Iran, Iraq, and Armenia have been examined by archaeologists (Wartke 1993). Without protection, many sites have been plundered by local residents searching for treasure and other saleable antiquities.
On 12 November 2017, it was announced that archaeologists in Turkey's eastern Van Province had discovered the ruins of a 3,000-year-old Urartu castle during underwater excavations around Lake Van led by Van Yüzüncü Yıl University and the Governorship of Turkey's eastern Bitlis Province, and that revealed these underwater ruins are from the Iron Age Urartu civilization and are thought to date back to the eighth to seventh centuries BC.[52]
The discovery of Urartu has also come to play a significant role in 19th to 21st-century Armenian nationalism.[53]Economy and politics
Main article: Economy of Urartu
The economic structure of Urartu was similar to other states of the ancient world, especially Assyria. The state was heavily dependent on agriculture, which required centralized irrigation. These works were managed by kings, but implemented by free inhabitants and possibly slave labour provided by prisoners. Royal governors, influential people and, perhaps, free peoples had their own allotments. Individual territories within the state had to pay taxes the central government: grain, horses, bulls, etc. In peacetime, Urartu probably led an active trade with Assyria, providing cattle, horses, iron and wine.
Agriculture in Urartu
 
 
Part of iron pitchfork, found near Lake Van and Iron plowshare, found during excavations in Rusahinili (Toprakkale).Urartian saddle quern
According to archaeological data, farming on the territory of Urartu developed from the Neolithic, even in the 3rd millennium BC. In the Urartian age, agriculture was well developed and closely related to Assyrian methods on the selection of cultures and methods of processing.[54] From cuneiform sources, it is known that in Urartu grew wheat, barley, sesame, millet, and emmer, and cultivated gardens and vineyards. Many regions of the Urartu state required artificial irrigation, which has successfully been organized by the rulers of Urartu in the heyday of the state. In several regions remain ancient irrigation canals, constructed by Urartu, mainly during the Argishti I and Menua period, some of which are still used for irrigation.Art and architecture
Main article: Art of Urartu

Bronze figurine of the winged goddess Tushpuea, with suspension hook
There is a number of remains of sturdy stone architecture, as well as some mud brick, especially when it has been burnt, which helps survival. Stone remains are mainly fortresses and walls, with temples and mausolea, and many rock-cut tombs. The style, which developed regional variations, shows a distinct character, partly because of the greater use of stone compared to neighbouring cultures. The typical temple was square, with stones walls as thick as the open internal area but using mud brick for the higher part. These were placed at the highest point of a citadel and from surviving depictions were high, perhaps with gabled roofs; their emphasis on verticality has been claimed as an influence of later Christian Armenian architecture.[55]
The art of Urartu is especially notable for fine lost-wax bronze objects: weapons, figurines, vessels including grand cauldrons that were used for sacrifices, fittings for furniture, and helmets. There are also remains of ivory and bone carvings, frescos, cylinder seals and of course pottery. In general their style is a somewhat less sophisticated blend of influences from neighbouring cultures. Archaeology has produced relatively few examples of the jewellery in precious metals that the Assyrians boasted of carrying off in great quantities from Musasir in 714 BC.[55]Religion

A modern depiction of the god Ḫaldi based on Urartian originals
With the expansion of Urartian territory, many of the gods worshipped by conquered peoples were incorporated into the Urartian pantheon as a means of confirming the annexation of territories and promoting political stability. Some main gods and goddesses of the Urartian pantheon include:[56]ḪaldiTheispasShiviniArubaniTushpueaBagvartiSelardi
While the Urartians incorporated many deities into their pantheon, they appeared to be selective in their choices. Although many Urartian kings made conquests in the North, such as the Lake Sevan region, many of those peoples' gods remain excluded. This was most likely the case because Urartians considered the people in the north to be barbaric, and disliked their deities as much as they did them. Good examples of incorporated deities, however, are the god Ara (or Arwaa), mentioned on the Mheri-Dur (Meher-Tur) (the "Gate of Mehr"),[57] and the goddesses Bagvarti (Bagmashtu) and Selardi. On the Gate of Mehr, overlooking modern Van, an inscription lists a total of 79 deities, and what type of sacrificial offerings should be made to each; goats, sheep, cattle, and other animals served as the sacrificial offerings. Urartians did not practice human sacrifice.[58]
The pantheon was headed by a triad made up of Ḫaldi (the supreme god), Theispas (Teisheba, god of thunder and storms, as well as sometimes war), and Shivini (a solar god). Their king was also the chief-priest or envoy of Ḫaldi. Some temples to Ḫaldi were part of the royal palace complex, while others were independent structures.
Ḫaldi was not a native Urartian god but apparently an obscure Akkadian deity (which explains the location of the main temple of worship for Ḫaldi in Musasir, believed to be near modern Rawandiz, Iraq).[59] Ḫaldi was not initially worshipped by Urartians, at least as their chief god, as his cult does not appear to have been introduced until the reign of Ishpuini.[59]
Theispas was a version of the Hurrian god, Teshub.[60]
According to Diakonoff and Vyacheslav Ivanov, Shivini (likely pronounced Shiwini or Siwini) was likely borrowed from the Hittites.Population
Urartologist Paul Zimansky speculated that the Urartians (or at least the ruling family) may have emigrated northwest into the Lake Van region from their religious capital Musasir (Ardini).[24] According to Zimansky, the Urartian ruling class were few in number and governed over an ethnically, culturally, and linguistically diverse population. Zimansky went so far as to suggest that the kings of Urartu might have come from various ethnic backgrounds themselves.[61]Language
The written language that the kingdom's political elite used is retroactively referred to as Urartian, which is attested in numerous cuneiform inscriptions throughout Armenia and eastern Turkey. It is unknown what languages were spoken by the peoples of Urartu at the time of the existence of the Kingdom of Van, in addition to Urartian, but there is evidence of linguistic contact between the proto-Armenian language and the Urartian language at an early date (sometime between the 3rd—2nd millennium BC), occurring prior to the formation of the kingdom.[2][62][63][44][64]Urartian language
Main article: Urartian language
"Urartian language" is the name retroactively applied by historians and linguists to the extinct language used in the cuneiform inscriptions of the Kingdom of Urartu. Other names used to refer to the language are "Khaldian" ("Ḫaldian"), or "neo-Hurrian". The latter term is considered problematic, however, as it is now thought that Urartian and Hurrian share a common ancestor rather than the previously held belief that Urartian developed directly from, or was a dialect of, Hurrian.[42] In fact, according to Paul Zimansky:
The earliest dialect of Hurrian, seen in the Tiš-atal royal inscription and reconstructed from various early second millennium B.C.E. sources, shows features that disappeared in later Hurrian but are present in Urartian (Wilhelm 1988:63). In short, the more we discover or deduce about the earliest stages of Hurrian, the more it looks like Urartian (Gragg 1995:2170).
The Urartian language is an ergative-agglutinative language, which belongs to neither the Semitic nor the Indo-European language families, but to the Hurro-Urartian language family, which is not known to be related to any other language or language family, despite repeated attempts to find genetic links.
Examples of the Urartian language have survived in many inscriptions, written in the Assyrian cuneiform script, found throughout the area of the Kingdom of Urartu. Although, the bulk of the cuneiform inscriptions within Urartu were written in the Urartian language, a minority of them were also written in Akkadian (the official language of Assyria).
There are also claims of autochthonous Urartian hieroglyphs, but this remains uncertain.[65] Unlike the cuneiform inscriptions, Urartian hieroglyphic have not been successfully deciphered. As a result, scholars disagree as to what language is used, or whether they even constitute writing at all. The Urartians originally would have used these locally developed hieroglyphs, but later adapted the Assyrian cuneiform script for most purposes. After the 8th century BC, the hieroglyphic script would have been restricted to religious and accounting purposes.[clarification needed]

Urartian cuneiform recording the foundation of Erebuni Fortress by Argishti.
The Kingdom of Urartu, during its dominance, had united disparate tribes, each of which had its own culture and traditions. Thus, when the political structure was destroyed, little remained that could be identified as one unified Urartian culture.[66] According to Zimansky:[67]
Far from being grounded on long standing cultural uniformities, [Urartu] was merely a superstructure of authority, below which there was plenty of room for the groups to manifest in the Anatolia of Xenophon to flourish. We need not hypothesize massive influxes of new peoples, ethnic replacement, or any very great mechanisms of cultural change. The Armenians, Carduchoi, Chaldaioi, and Taochoi could easily have been there all along, accommodated and concealed within the structure of command established by the Urartian kings.
Ultimately, little is known of what was truly spoken in the geopolitical region until the creation of the Armenian alphabet in the 4th century AD. Some scholars believe that the ethnonym "Armina" itself and all other names attested with reference to the rebellions against Darius in the Satrapy of Armenia (the proper names Araxa, Haldita, and Dādṛšiš, the toponyms Zūzahya, Tigra, and Uyamā, and the district name Autiyāra) are not connected with Armenian linguistic and onomastic material attested later in native Armenian sources, nor are they Iranian, but seem related to Urartian.[68] However, others suggest that some of these names have Armenian or Iranian etymologies.[34][69][70]Proto-Armenian language
Main article: Proto-Armenian language
The presence of a population who spoke Proto-Armenian in Urartu prior to its demise is subject to speculation, but the existence of Urartian words in the Armenian language and Armenian loanwords into Urartian[71] suggests early contact between the two languages and long periods of bilingualism.[72][16] The presence of toponyms and tribal names of probable Proto-Armenian etymologies which are attested in records left by Urartian kings, such as Uelikuni, Uduri-Etiuni, and the personal name Diasuni, further supports the presence of an Armenian speaking population in at least the northern regions of Urartu.[73][74][75][72][16][76] Until recently, it was generally assumed that Proto-Armenian speakers entered Anatolia around 1200 BCE, during the Bronze Age Collapse, which was three to four centuries before the emergence of the Kingdom of Van. However, recent genetic research suggests that the Armenian ethnogenesis was completed by 1200 BCE, making the arrival of an Armenian-speaking population as late as the Bronze Age Collapse unlikely.[77] Regardless, the Urartian confederation united the disparate peoples of the highlands, which began a process of intermingling of the peoples and cultures (probably including Armenian tribes) and languages (probably including Proto-Armenian) within the highlands. This intermixing would ultimately culminate in the emergence of the Armenian language as the dominant language within the region.[44]
A theory, supported by the official historiography of Armenia and experts in Assyrian and Urartian studies such as Igor M. Diakonoff, Giorgi Melikishvili, Mikhail Nikolsky, and Ivan Mestchaninov, suggests that Urartian was solely the formal written language of the state, while its inhabitants, including the royal family, spoke Proto-Armenian. This theory primarily hinges on the fact that the Urartian language used in the cuneiform inscriptions were very repetitive and scant in vocabulary (having as little as 350–400 roots). Furthermore, over 250 years of usage, it shows no development, which is taken to indicate that the language had ceased to be spoken before the time of the inscriptions or was used only for official purposes.[better source needed]
A complementary theory, suggested by Tamaz V. Gamkrelidze and Ivanov in 1984, places the Proto-Indo-European homeland (the location where Indo-European would have emerged from) in the Armenian Highlands, which would entail the presence of proto-Armenians in the area during the entire lifetime of the Urartian state.[78] Although this theory has less support than the more popular Kurgan hypothesis, the Armenian hypothesis would support the theory that the Urartian language was not spoken, but simply written, and postulates that the Armenian language was an in situ development of a 3rd millennium BC Proto-Indo-European language.[78]See alsoAsia portalHurriansHurro-Urartian languagesNairiMushkiMannaeansEconomy of UrartuList of kings of UrartuOrontid ArmeniaReferencesFootnotes Paul Zimansky, "Urartian material culture as state assemblage", Bulletin of the American Association of Oriental Research 299 (1995), 105. Diakonoff, Igor M (1992). "First Evidence of the Proto-Armenian Language in Eastern Anatolia". Annual of Armenian Linguistics. 13: 51–54. ISSN 0271-9800. Jacobson, Esther (1995). The Art of the Scythians: The Interpenetration of Cultures at the Edge of the Hellenic World. BRILL. p. 33. ISBN 9789004098565. Eberhard Schrader, The Cuneiform inscriptions and the Old Testament (1885), p. 65. Abram Rigg Jr., Horace. "A Note on the Names Armânum and Urartu". Journal of the American Oriental Society, 57/4 (Dec., 1937), pp. 416–418. Zimansky, Paul E. Ancient Ararat: A Handbook of Urartian Studies. Delmar, NY: Caravan Books, 1998, p. 28. ISBN 0-88206-091-0. Lang, David Marshall. Armenia: Cradle of Civilization. London: Allen and Unwin, 1970, p. 114. ISBN 0-04-956007-7. Redgate, Anna Elizabeth. The Armenians. Cornwall: Blackwell, 1998, pp. 16–19, 23, 25, 26 (map), 30–32, 38, 43 ISBN 0-631-22037-2. Freedman, David Noel; Myers, Allen C. (2000-12-31). Eerdmans Dictionary of the Bible. Amsterdam University Press. ISBN 978-90-5356-503-2. Hewsen, Robert H. (2000), "'Van in This World; Paradise in the Next': The Historical Geography of Van/Vaspurakan", in Hovannisian, Richard G. (ed.), Armenian Van/Vaspurakan, Historic Armenian Cities and Provinces, Costa Mesa, California: Mazda Publishers, p. 13, OCLC 44774992 A. Y. Movsisyan, "The hieroglyphic script of van kingdom (Biainili, Urartu, Ararat)", Publishing House Gitutyun of NAS RA, Yerevan 1998. I. M. Diakonoff, "The Pre-history of the Armenian People". Delmar, New York (1968), p. 72. http://www.attalus.org/armenian/diakph7.htm Piotrovsky, Boris B. The Ancient Civilization of Urartu. New York: Cowles Book Co., Inc., 1969, 51. Paul Zimansky. Ecology and Empire: The Structure of the Urartian State. pp. 49-50. [1] Lehmann-Haupt, C. F. Armenien. Berlin: B. Behr, 1910–1931. Greppin, John A.C. and Igor Diakonoff Some Effects of the Hurro-Urartian People and Their Languages upon the Earliest Armenians, Oct-Dec 1991, pp. 727.[2] Zimansky, Paul Ecology and Empire: The Structure of the Urartian State, 1985, pp. 67.[3] Oriental Studies in the USSR. Indiana University: Nauka Publishers, Central Department of Oriental Literature. 1988. p. 312. In his view, the first Armenian state was the kingdom of "The House of Togarmah" in the area of Melid (Melitene, modern Malatya) on ... Here, as we know from the abovementionaed inscriptions, “Armenia” and “Urartu” were synonyms ... Josephus. Antiquities of the Jews. Translated by Whiston, William. 1.3.5 – via PACE: Project on Ancient Cultural Engagement. "The Book of Genesis: Chapter 8". LatinVulgate.com. Mental Systems, Inc. Retrieved 8 June 2018. 2 kings 19:37 2 kings 19:37 Brand, Chad; Mitchell, Eric; Staff, Holman Reference Editorial (November 2015). Holman Illustrated Bible Dictionary. B&H Publishing Group. ISBN 978-0-8054-9935-3. Zimansky, Paul Urartu and the Urartians, pp. 557 Urartian Material Culture As State Assemblage: An Anomaly in the Archaeology of Empire, Paul Zimansky, Page 103 of 103-115 D.D. Luckenbill, Ancient Records of Assyria and Babylonia, (1927, vol II:84), quoted in Robin Lane Fox, Travelling Heroes in the Epic Age of Homer (2008:17). Roux, Georges (1966). - Ancient Iraq page 314. Penguin. p. 314. ISBN 9780140208283. Journal of Ancient History 1951, No 3. Pages. 243–244 Letter of Ashubanipal to Sarduri III. HABL, № 1242. Chahin, M. (2001). The Kingdom of Armenia: A History. Psychology Press. p. 107. ISBN 978-0-7007-1452-0. Kurdoghlian, Mihran (1994). Badmoutioun Hayots, Volume I (in Armenian). Hradaragoutioun Azkayin Oussoumnagan Khorhourti. pp. 46–48. "Urartu – Lost Kingdom of Van". Archived from the original on 2015-07-02. Retrieved 2015-06-18. Van de Mieroop, Marc. A History of the Ancient Near East c. 3000 – 323 BC. Cornwall: Blackwell, 2006, p. 205. ISBN 1-4051-4911-6. Daryaee, Touraj The Fall of Urartu and the Rise of Armenia, 2018, pp. 39.[4] Hewsen, R. H. "AYRARAT". Encyclopædia Iranica. Retrieved 2012-09-03. Armen Asher The Peoples of Ararat. 2009, p. 291. ISBN 978-1-4392-2567-7. The Cambridge ancient history. Edwards, I. E. S. (Iorwerth Eiddon Stephen), 1909-1996., Gadd, C. J. (Cyril John), 1893-1969., Hammond, N. G. L. (Nicholas Geoffrey Lemprière), 1907-2001., Boardman, John, 1927-, Lewis, David M. (David Malcolm), Walbank, F. W. (Frank William), 1909-2008. (3rd ed.). Cambridge [England]: Cambridge University Press. 1970-. pp. 314. ISBN 978-0521850735. OCLC 121060. In 1828, a French scholar, J. St Martin, [...] began to grope towards an explanation by connecting [Urartian cuneiform inscriptions] with the garbled legends preserved by an Armenian chronicler, Moses of Khorene (Moses Khorenatsi), probably of the eighth century A.D., according to whom the region was invaded from Assyria by a great army under its queen Semiramis who built a wondrous fortified city, citadel, and palaces at Van itself beside the lake. [...] It is clear that by the time of Moses of Khorene all other memory of this kingdom [Kingdom of Urartu], once the deadly rival of Assyria itself, had been forgotten and remained so, except for these popular legends. Check date values in: |date= (help) The heritage of Armenian literature. Hacikyan, A. J. (Agop Jack), 1931-, Basmajian, Gabriel., Franchuk, Edward S., Ouzounian, Nourhan. Detroit: Wayne State University Press. ©2000-2005. pp. 31. ISBN 978-0814328156. OCLC 42477084. The story [of the legend of Hayk] retains a few remote memories from tribal times, and reflects the struggles between Urartu-Ararat and Assyro-Babylonia from the ninth to the seventh centuries B.C. The tale had evolved through the ages, and by the time Movses Khorenatsi heard it and put it into writing, it had already acquired a coherent structure and literary style. Check date values in: |date= (help) Anatolian Iron Ages 5 : proceedings of the Fifth Anatolian Iron Ages Colloquium held at Van, 6-10 August 2001. Çilingiroğlu, Altan., Darbyshire, G. (Gareth), British Institute of Archaeology at Ankara. London: British Institute at Ankara. 2005. p. 146. ISBN 978-1912090570. OCLC 607821861. What had for some time attracted the attention of scholars, and had led the Iranianist Saint-Martin of the Académie des Inscription in Paris to send the young Schulz to explore these sites [in Van], was to be found written in chapter 16 of Khorenatsi's work. Lang, pp. 112, 117 Diakonov, I. The Pre-history of the Armenian People. Delmar, NY: Caravan Books, 1984. Zimansky, Paul "Urartian and Urartians." The Oxford Handbook of Ancient Anatolia (2011): 556.[5] "Eight Millennia of Matrilineal Genetic Continuity in the South Caucasus". Current Biology. June 29, 2017. Archived from the original on 2020-02-04. To shed light on the maternal genetic history of the region, we analyzed the complete mitochondrial genomes of 52 ancient skeletons from present-day Armenia and Artsakh spanning 7,800 years and combined this dataset with 206 mitochondrial genomes of modern Armenians. We also included previously published data of seven neighboring populations (n = 482). Coalescence-based analyses suggest that the population size in this region rapidly increased after the Last Glacial Maximum ca. 18 kya. We find that the lowest genetic distance in this dataset is between modern Armenians and the ancient individuals, as also reflected in both network analyses and discriminant analysis of principal components.[...]A total of 19 archaeological sites are represented, covering large parts of Armenia as well as Artsakh (Figure 1), and estimated to be between 300–7800 years old based on contextual dating of artifacts. This time span is accompanied by at least seven well-defined cultural transitions: Neolithic, Chalcolithic, Kura-Araxes, Trialeti-Vanadzor 2, Lchashen-Metsamor, Urartian and Armenian Classical/Medieval (Figure 1). Chahin, M. (2001). The kingdom of Armenia: a history (2nd revised ed.). Richmond: Curzon. p. 182. ISBN 978-0700714520. Frye, Richard N. (1984). The History of Ancient Iran. Munich: C.H. Beck. p. 73. ISBN 978-3406093975. The real heirs of the Urartians, however, were neither the Scythians nor Medes but the Armenians. Redgate, A. E. (2000). The Armenians. Oxford: Blackwell. p. 5. ISBN 978-0631220374. However, the most easily identifiable ancestors of the later Armenian nation are the Urartians. Lang, David Marshall (1980). Armenia: Cradle of Civilization (3rd ed.). London: Allen & Unwin. pp. 85–111. ISBN 978-0049560093. Zimansky, Paul E. (2011-01-01). "Urartu". The Oxford Encyclopedia of Archaeology in the Near East. Oxford University Press. doi:10.1093/acref/9780195065121.001.0001. ISBN 978-0-19-506512-1. Retrieved 2018-11-22. Burney, Charles (2009-01-01). "Urartu". The Oxford Companion to Architecture. Oxford University Press. doi:10.1093/acref/9780198605683.001.0001. ISBN 978-0-19-860568-3. Retrieved 2018-11-22. Dan, Roberto (2014). "Inside the Empire: Some Remarks on the Urartian and Achaemenid Presence in the Autonomous Republic of Nakhchivan". Iran & the Caucasus. 18 (4): 327–344. doi:10.1163/1573384X-20140402. ISSN 1609-8498. JSTOR 43899165. Lynch, H.F.B. Armenia, Travels and Studies, Volume 2. London: Longmans, 1901, p. 54. "Underwater ruins of 3,000-year-old castle discovered in Turkey". Daily Sabah. Turkey. 12 November 2017. Retrieved 21 November 2017. Redgate, Anne Elizabeth (2000). The Armenians. Wiley. ISBN 978-0-631-22037-4., p. 276. Piotrovskii, Boris, B. Ванское царство (Урарту), Moscow: Vostochnoy Literaturi Publishing, 1959. C. A. Burney, "Urartian". Grove Art Online, Oxford Art Online. Oxford University Press, accessed December 30, 2012, online, subscription required Piotrovsky, Boris B. (1969). The Ancient Civilization of Urartu: An Archaeological Adventure. Cowles Book Co. ISBN 978-0-214-66793-0. The Cambridge Ancient History: III Part 1: The Prehistory of the Balkans, the Middle East and the Aegean World, Tenth to Eighth Centuries BC. Cambridge University Press. 1971. p. 335. Chahin, Mark (1987). The Kingdom of Armenia. Dorset Press. ISBN 978-0-88029-609-0. Zimansky, Paul (2012). Imagining Haldi. p. 714. [6] (Encyclopædia Britannica) Urartian Material Culture As State Assemblage: An Anomaly in the Archaeology of Empire, Paul Zimansky, Page 103 of 103–115 Róna-Tas, András.Hungarians and Europe in the Early Middle Ages: An Introduction to Early Hungarian History. Budapest: Central European University Press, 1999 p. 76 ISBN 963-9116-48-3. Greppin, John A. C. (1991). "Some Effects of the Hurro-Urartian People and Their Languages upon the Earliest Armenians". Journal of the American Oriental Society. 3 (4): 720–730. doi:10.2307/603403. JSTOR 603403. Even for now, however, it seems difficult to deny that the Armenians had contact, at an early date, with a Hurro-Urartian people. Scarre, edited by Chris (2013). Human past : world prehistory and the development of human societies (3rd ed.). W W Norton. ISBN 978-0500290637. Sayce, Archibald H. "The Kingdom of Van (Urartu)" in Cambridge Ancient History. Cambridge: Cambridge University Press, 1982, vol. 3, p. 172. See also C. F. Lehman-Haupt, Armenien Einst und Jetzt, Berlin, 1931, vol. 2, p. 497. Armen Asher The Peoples of Ararat. 2009, p. 290-291. ISBN 978-1-4392-2567-7. Zimansky, Paul "Xenophon and the Urartian legacy." Dans les pas des Dix-Mille (1995): 264-265 [7] Schmitt, R. "ARMENIA and IRAN i. Armina, Achaemenid province". Encyclopædia Iranica. Retrieved 2012-09-03. DADARSIS, 2011 Dandamaev, M.A. "Title of article", A Political History of the Achaemenid Empire, 1989 Petrosyan, Armen. The Armenian Elements in the Language and Onomastics of Urartu. Aramazd: Armenian Journal of Near Eastern Studies. 2010. (https://www.academia.edu/2939663/The_Armenian_Elements_in_the_Language_and_Onomastics_of_Urartu) Encyclopedia of Indo-European culture. Mallory, J. P., Adams, Douglas Q. London: Fitzroy Dearborn. 1997. pp. 30. ISBN 978-1884964985. OCLC 37931209. Armenian presence in their historical seats should then be sought at some time before c 600 BC; ... Armenian phonology, for instance, appears to have been greatly affected by Urartian, which may suggest a long period of bilingualism. Armen Petrosyan. https://www.academia.edu/33109045/Indo-European_wel-_in_Armenian_mythology._Journal_of_Indo-European_studies_2016_1-2_pp._129-146 Armen Petrosyan (September 1, 2010). The Armenian Elements In The Language And Onomastics Of Urartu. Association For Near Eastern And Caucasian Studies. p. 137. Retrieved 16 February 2020. Hrach Martirosyan (2014). "Origins and Historical Development of the Armenian Language". Leiden University: 9. Retrieved 16 February 2020.[8] Sargis Petrosyan (2019). Light Worship in Etiuni Lands. http://shirak.asj-oa.am/663/1/5%2D19.pdf Haber, Marc; Mezzavilla, Massimo; Xue, Yali; Comas, David; Gasparini, Paolo; Zalloua, Pierre; Tyler-Smith, Chris (2015). "Genetic evidence for an origin of the Armenians from Bronze Age mixing of multiple populations". European Journal of Human Genetics. 24 (6): 931–6. bioRxiv 10.1101/015396. doi:10.1038/ejhg.2015.206. PMC 4820045. PMID 26486470. Gamkrelidze, Tamaz V.; Ivanov, Vyacheslav (1995). Indo-European and the Indo-Europeans: A Reconstruction and Historical Analysis of a Proto-Language and Proto-Culture. Part I: The Text. Part II: Bibliography, Indexes. Walter de Gruyter. ISBN 978-3-11-081503-0.LiteratureAshkharbek Kalantar, Materials on Armenian and Urartian History (with a contribution by Mirjo Salvini), Civilisations du Proche-Orient: Series 4 – Hors Série, Neuchâtel, Paris, 2004;ISBN 978-2-940032-14-3Boris B. Piotrovsky, The Ancient Civilization of Urartu (translated from Russian by James Hogarth), New York:Cowles Book Company, 1969.M. Salvini, Geschichte und Kultur der Urartäer, Darmstadt 1995.R. B. Wartke, Urartu — Das Reich am Ararat In: Kulturgeschichte der Antiken Welt, Bd. 59, Mainz 1993.P. E. Zimansky, Ecology and Empire: The Structure of the Urartian State, [Studies in Ancient Oriental Civilization], Chicago: Oriental Institute, 1985.P. E. Zimansky, Ancient Ararat. A Handbook of Urartian Studies, New York 1998.External links Livius History of Urartu/ArmeniaAn Urartian Ozymandias – article by Paul Zimansky, Biblical ArchaeologistUrartu CivilizationUrartu (Greek Ararat)Capital and Periphery in the Kingdom of Urartu, Yehuda Dagan, Israel Antiquities Authorityvte
منبع:https://en.wikipedia.org/wiki/Urartu

کاسپی ها= تورکی لاتینی- انگلیسی- فارسی

Kaspilər

Vikipediya, azad ensiklopediya

 

 

 

Lütfən, məqaləni ümumvikipediyaredaktə qaydalarına uyğun şəkildə tərtib edin.

Kaspilər

Cənubi Qafqaz (e.ə. VI-IV əsrlər)
Cənubi Qafqazın e.ə. V-IV əsrlər üçün etnik xəritəsində kaspilərin yaşadığı ərazi də göstərilir
Ümumi sayı
?
Yaşadığı ərazilər
Azərbaycan  
Dini

Politeizm

Qohum xalqlar

Mannalar, Maqlar, Madaylar

KaspilərKaspianada yaşamış qədim etnoslardan biridir.[1]

Bu tayfanın adını ilk dəfə Herodot çəkmişdir. Tədqiqatçıların fikrincə Kaspilərin MidiyadaAlbaniyada yaşadıqları yerlərin coğrafi koordinatlarını dəqiq müəyyən etmək çətindir. Tədqiqatçılar qədim mənbələr əsasında kaspilərin Albaniyada iki bölgədə – indiki Dərbənd zonasında və Mil düzündə yaşadıqlarını müəyyən etmişlər.[2] Kaspilərin digər hissəsi MidiyadaKürün Arazla birləşdiyi yerdən Xəzərədək olan hissəsindən cənubdakı ərazidə məskun idi. Qədimdə Albaniyaya aid olmayan bu ərazi indi Şimali Azərbaycana məxsusdur. III əsrdən bu ərazi Balasakan adı ilə məlumdur.[3]

Ptolemeyin[4] bir məlumatı çox maraqlıdır ki, Araz Şərqə hərəkət edən Kaspi dağlarına qədər gedir, sonra şimala dönərək bir qolu Xəzər ə tökülür, digər qolu Kürlə birləşir. Prof. Q. Qeybullayev qeyd edir ki, bu məlumatda Kaspi dağları Füzuli rayonunun Araz sahili dağlıq ərazisi və onunla üzbəüz yerləşən Cənubi Azərbaycan ərazisinin dağlıq bölgəsi ola bilər. Kaspilərin üçüncü hissəsi Midiyanın şərqində məskun idi. İ. M. Dyakonov onların kassitlərlə qohum olduqlarını yazmışdır[5][6] . Ümumiyyətlə bütün iranşünaslar qədim Ön Asiyada bir dil ailəsinin mövcud olduğunu yazmış və onu şərti olaraq həm də Kaspi dil ailəsi adlandırmışlar. Bu fikir Kaspi etnonimindəki -pi komponentindən irəli gəlib; onu elam dilində cəm bildirən şəkilçi saydıqlarına görə kaspilərin özlərini də elam mənşəli hesab etmişlər. Kaspilər təkcə Midiya və Albaniya ərazisində yox, Herodota görə, Orta AsiyadaƏhəmənilər dövlətinin XV satraplığında da yaşayırdı. Aydındır ki, Orta Asiyada Qafqazdilli, yaxud Elamdilli xalq yaşamamışdır. Q. Qeybullayev hesab edir ki, Kaspi etnonimindəki -pi sözü kənardangəlmə söz deyil. Ehtimal ki, kaspi etnonimi kasbi kimi səslənmişdir. Ədəbiyyatda Cənubi Azərbaycanda Qəzvin şəhərinin adının Kaspi etnonimi ilə bağlı olması fikri deyilmişdir. Kaspilərin tarixən yaşadıqları regionlardan birinə – Əhəmənilərin XI satraplığına tuş gəlir, həm də ki, Qəzvin əhalisi türk – azərbaycanlılardan ibarət şəhərdir. Qəzvin (güman ki, Kasbiyən adının təhrifi) toponimindəki -vi komponenti, Kasbi etnoniminin bi komponentinin şəklidir. Kutilulubelər nəzərə alınmazsa, kaspilər Azərbaycan ərazisində mannalardan, madaylardanalbanlardan sonra dördüncü böyük etnosdur.

Şəxs adları

Kaspilər Va Orta Şərq.

Kaspilərin er. əv. VI əsrə (dəqiqi er. əv. 525-ci ilə) aid şəxs adlarının bir çoxu türk dili vasitəsiylə izah edilmişdir.[7]

A t a r l i – türkcə otar – örüş, otlaq[8] sözü və -li şəkilçisindən ibarətdir. Atar, Otar, Etar şəxs adları XVIII əsrdə karakalpaklarda[9] geniş yayılmışdı. Gürcülərdə Otar, ermənilərdə Adoryan adlarında qalmışdır. Atarlı otlaqları olan mənasını verir. Kaspilər həm də maldar idilər. Onların var – dövlətini sürülər, ilxılar və otlaqlar təşkil edirdi. Kaspilər haqqında yazan antik müəlliflərin biri kaspi torpağında öküz sürülərinin və at ilxılarının olduğunu qeyd edir[10]. Deməli, otlaq və örüşlər – otarlar kaspilərdə mühüm varidat olmalı idi. Otar sözünün kaspilərdə şəxs adlarında əks olunması da bununla əlaqədardır. Atarli (Otarli) adı ata-ananın oğlan uşağının böyüdükdən sonra varlı olması arzusunu ifadə edir.

D a r ğ a – türkcə – monqolca tarqa – knyaz, el başçısı[11] sözündəndir. Skiflərdə Targitay, XIII əsrdə monqollarda Tarka, Tarağay və b. şəxs adları ilə[12] müqayisə olunur.

B a r b a r i – qədim türkcə bar – var, varıdır[13] və bari – var – dövləti, əmlakı, mülkiyyəti sözlərindəndir. Uşağa ad verdikdə ata-anasının arzusunu ifadə edir. Ad var-dövləti (əmlakı) vardır mənasındadır. Quruluşca erkən orta əsrlərdə uyğurlarda Barçin[14] şəxs adı ilə müqayisə olunur.

İ p p u l i y a – türkcə ip – bacarıqlı, mahir, istedadlı, qabiliyyətli[15] və bul, bol, (mixi yazıda -o və -u səsləri eyni işarə ilə yazılırdı) – mərd, qoçaq, igid[16] sözlərindəndir. Erkən orta əsrlərdə bolqar xanı İsbul[17], Hun şahzadəsi Bel (yazılışı yunancadır –[18], Hun xaqanı Bleda (yazılışı yunancadır, bol, bul və ata sözlərindən), Xəzər xaqanı Blucan[19], Xəzər xaqanı Bulan[20], qıpçaqlarda Boluş[21], türk xaqanlarından Pulixan (türk xaqanlığında VI əsrdə Toboxanın qardaşı)[22], VII əsrdə xəzərlərdə Bulişad[23], IX əsrdə uyğurlarda Bulixan[24], XIII əsrdə monqollarda Buluqan [25], XVIII əsrdə karakalpaklarda Puliçik[26], Koroğlu dastanında Bolubəy və b. şəxs adları ilə müqayisə olunur. Ad bacarıqlı (istedadlı, mahir, qabiliyyətli) igid mənasındadır. Adın əvvəlindəki ip komponenti VI əsrdə Altayda türk xaqanı İbi Tulunun adındakı -ib komponenti ilə eynidir.

Midiya dövlətinin xəritəsində kaspilərin yaşadığı ərazi

İ n b u l i y a – türkcə enq – (sırada, döyüşdə) qabaqda duran, ön cərgədə dayanan, birinci[27] və bol – igid, qoçaq, mərd sözlərindəndir. Ad Qabaqda gedən qoçaq (igid) mənasındadır.

B a q a z u ş t a – qədim türkcə bökə – igid, çus – qiymətli, dəyərli[28] və tay – "onun kimi sözlərindəndir.

V a b i l – naməlum mənalı Va və bol – mərd, qoçaq, igid sözlərindəndir. Adın birinci hissəsi güman ki, Ba olması idi, çünki qədim türk dilləri üçün -v səsi səciyyəvi deyil. Bu komponent Hun xaqanı Vasik (əslində Basik, Ba və bənzəyiş, oxşarlıq bildirən siq, çiq, şiq şəkilçisindən) və Babək adlarında da vardır. XVIII əsrdə qaraqalpaqlarda Baybol şəxs adı ilə[29] müqayisə olunur.

A z a r i – ehtimal ki, bu adın sonundakı -i səsi əlavə olunmadır. XIV əsr müəllifi Rəşid əd-Din yazır ki, türklərdə azar uca deməkdir[30]. Prof. Q. Qeybullayev hesab ediri ki, kaspilərdə bu ad həmin sözdəndir. XIII əsrdə Azar adlı türk əmirinin[31] adı ilə müqayisə olunur.

A n a n i – Azarinin oğlu. Qədim türkcə ənə – ana və ini – kiçik qardaş sözlərindəndir. Güman ki, ananın kiçik qardaşı (kiçik dayı) mənasındadır. Qədim türklərdə quruluşca Anaxun (ana və qun – knyaz sözlərindən) şəxs adı ilə müqayisə olunur.

X e y x e – Atarlinin oğlu. Ehtimal ki, əslində Keyeke şəxs adının təhrif formasıdır. Naməlum mənalı key və qədim türkcə eke – ağa sözlərindəndir. Monqollarda XIII əsrdə Çingiz xanın nəslindən Keyxa-tu şəxs adı ilə müqayisə olunur.

B a z u – Türkcə bazuq – yoğun, dolu bədənli sözündəndir. Albanlarda çar Bazuk[32], hunlarda Am-Bazuk[33] şəxs adları ilə müqayisə olunur.

Ş a t i b a r z a n – şumercə şat məxsus olan, bar parıltı, ziya, par-par və sanq başçı, ilkin, ən birinci, kahin sözlərindən ibarətdir. Ad parıldayan başçıya (yəni, Allaha, yaxud kahinə) məxsus olan mənasındadır. Antik müəllif Ovidiy Qara dənizin şimal çöllərində Eqis adlı bir kaspinin adını çəkir. Adın sonundakı -s şəkilçisi latın dilində adlıq hal şəkilçisi olduğuna görə, ehtimal ki, bu ad qədim türkcə eqe, eke, əkə, aka – ağa sözündəndir.

İstinadlar

Broom icon.svg

Bu məqalədəki istinadlar müvafiq istinad şablonları ilə göstərilməlidir.

  1.  
  • Алиев К.Г. К вопросу о Каспии и Арале в античных источниках //Сб. Колебания увлажненности Арало-Каспийского региона в голоцене. М., 1980.
  •  
  • Гейбуллаев Г. А. К этногенезу азербайджанцев, том 1. Баку, 1991
  •  
  • Еремян С. Т. Страна "Махелония" надписи Кааба-н Зардушт. ЗДИ, 1964, № 4.
  •  
  • Ptolemey V, 12, 6
  •  
  • Дьяконов И. М. История Мидии. М. — Л., 1956
  •  
  • Дьяконов И. М. Языки древней Передней Азии. М., 1967
  •  
  • Меликов Р. С. Каспии — воины и кораблестроители. ДАН Азерб, СССР, № 5
  •  
  • Севортян Э. В. Этимологический словаоь тюркских языков.. Том I, М., 1974; том II, М, 1978; том III, М., 1982, I, 488
  •  
  • Документы архива хивинских ханов по истории и этнографии каракалпаков. М., 1967
  •  
  • Elian, XVII, 17
  •  
  • Радлов В. В. Опыт словаря тюркских наречий, т. I—IV , III, I, 854
  •  
  • Рашид ад-Дин. Джами ат-Таварих, Баку, 1956 , səh 19, 66, 50
  •  
  • Севортян Э. В. Этимологический словаоь тюркских языков.. Том I, М., 1974; том II, М, 1978; том III, М., 1982, II, 61-62
  •  
  • Тихонов Д. И. Хозяйство и общественный строй уйгурского государства X—XIV вв. М. —Л., 1966 ,111
  •  
  • Севортян Э. В. Этимологический словаоь тюркских языков.. Том I, М., 1974; том II, М, 1978; том III, М., 1982 , I, 287
  •  
  • Радлов В. В. Опыт словаря тюркских наречий, т. I—IV , IV, 2, 1669
  •  
  • Бернштам А. Очерк истории гуннов. Л., 1951, 235
  •  
  • Артамонов М. И. История Хазар. Л., 1962 , 61
  •  
  • Артамонов М. И. История Хазар. Л., 1962 , 25
  •  
  • Артамонов М. И. История Хазар. Л., 1962 , 204
  •  
  • Артамонов М. И. История Хазар. Л., 1962 , 424
  •  
  • История Туркменской ССР, том 1, Ашхабад, 1955 , 70
  •  
  • Артамонов М. И. История Хазар. Л., 1962 , 280
  •  
  • Тихонов Д. И. Хозяйство и общественный строй уйгурского государства X—XIV вв. М. —Л., 1966 , 150
  •  
  • Рашид ад-Дин. Джами ат-Таварих, Баку, 1956, 94
  •  
  • Документы архива хивинских ханов по истории и этнографии каракалпаков. М., 1967 , 321
  •  
  • Севортян Э. В. Этимологический словаоь тюркских языков.. Том I, М., 1974; том II, М, 1978; том III, М., 1982 , I, 366
  •  
  • Радлов В. В. Опыт словаря тюркских наречий, т. I—IV , III, 2, 2181
  •  
  • Документы архива хивинских ханов по истории и этнографии каракалпаков. М., 1967, 172
  •  
  • Рашид ад-Дин. Джами ат-Таварих, Баку, 1956, I kitab 1
  •  
  • Рашид ад-Дин. Джами ат-Таварих, Баку, 1956 , 185
  •  
  • M. Kalankatlı – Alban tarixi, I kitab XV
  •  
  1. Артамонов М. И. История Хазар. Л., 1962 , 64

Həmçinin bax

 

Caspians

From Wikipedia, the free encyclopedia

Jump to navigation Jump to search

"Caspian people" redirects here. For other uses, see Caspian people (disambiguation).

Ethnic map of the Caucasus in the 5th and 4th centuries BC.

The Caspians (Persian: کاسپین‎; Greek: Κάσπιοι, Kaspioi; Aramaic: kspy; Armenian: Kasp’k’;[1] Latin: Caspi, Caspiani) were a people of antiquity who dwelt along the southwestern shores of the Caspian Sea, in the region known as Caspiane.[2] Caspian is the English version of the Greek ethnonym Kaspioi, mentioned twice by Herodotus among the Achaemenid satrapies of Darius the Great[3] and applied by Strabo.[4] The name is not attested in Old Iranian.[5]

The Caspians have generally been regarded as a pre-Indo-European people. They have been identified by Ernst Herzfeld with the Kassites,[6] who spoke a language not identified with any other known language group and whose origins have long been the subject of debate. However onomastic evidence bearing on this point has been discovered in Aramaic papyri from Egypt published by P. Grelot,[7] in which several of the Caspian names that are mentioned—and identified under the gentilic כספי kaspai—are in part, etymologically Iranian. The Caspians of the Egyptian papyri must therefore be considered either an Iranian people or strongly under Iranian cultural influence.[5]

In the 5th century BC, during the Persian rule in Egypt a regiment (Aramaic degel) of Caspians was stationed in Elephantine, as attested in the Elephantine papyri. They are called kspy in Aramaic and shared their regiment with Khwarezmians, Bactrians and other Iranian peoples. They were not the only garrison on Elephantine. There was also a regiment of Jews.[8]

The Caspians are called Caspiani in Mela's De situ orbis, the Caspi in Pliny's Natural History and the Caspiadae in Valerius Flaccus' Argonautica. In the last work, the Caspians are allies of King Perses of Colchis and appear amongst the Scythian peoples. They are said to have fighting dogs that they take to their graves. This might in fact reflect a variant of the Zoroastrian custom of sky burial, one in which the deceased is left for the dogs to devour.[9] The Caspiadeans reappear in the medieval Historia de via Hierosolymitana among the people arrayed against the forces of the First Crusade (1096–1099). The anonymous poet, drawing on Flaccus, probably sought to connect the Seljuk Turks, the Crusaders' actual enemy, with the ancient Scythians.[10]

References

  1.  
  • Robert H. Hewsen. The Geography of Ananias of Širak: Ašxarhacʻoycʻ, the Long and the Short Recensions. — Reichert, 1992. — P. 254.
  •  
  • "A Cyro Caspium mare vocari incipit; accolunt Caspii" (Pliny, Natural History vi.13); for a Greek ethnonym of the Aegean Sea, however, see the mythic Aegeus.
  •  
  • Herodotus, iii.92 (with the Pausicae) and 93 (with the Sacae).
  •  
  • Strabo (11.2.15) gives a lost work of Eratosthenes as his source.
  •  
  • Rüdiger Schmitt, Caspians, in Encyclopedia Iranica. Accessed on 4 April 2010.
  •  
  • Herzfeld, The Persian Empire, (Wiesbaden) 1968:195-99, noted by Rüdiger.
  •  
  • Grelot, “Notes d'onomastique sur les textes araméens d'Egypte,” Semitica 21, 1971, esp. pp. 101-17, noted by Rüdiger.
  •  
  • Karel van der Toorn (2016), "Ethnicity at Elephantine: Jews, Arameans, Caspians", Tel Aviv: Journal of the Institute of Archaeology of Tel Aviv University, 43(2), 147–164. doi:10.1080/03344355.2016.1215532
  •  
  • Henri J. W. Wijsman (ed.), Valerius Flaccus, Argonautica, Book VI: A Commentary (Brill, 2000), p. 59.
  •  
  1. Nicholas Morton, Encountering Islam on the First Crusade (Cambridge University Press, 2016), p. 203.

Categories:

 

منبع:https://en.wikipedia.org/wiki/Caspians

 

کاسپی‌ها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

نقشه سرزمین آلبانیای قفقاز تا سال ۳۸۷ پس از میلاد

نقشه گرافیکی از رود کر در قفقاز جنوبی،کاسپی ها سکنه شمال یا جنوب رود کر بودند

کاسپی‌ها یکی از اقوام باستانی فلات ایران بودند که در سواحل جنوب غربی دریای کاسپین جایی در شمال یا جنوب رود کر[۱] واقع در قفقاز جنوبی[۲] می زیستند. برخی منابع کاسی‌ها و کاسپی‌ها را دو قوم نام برده‌اند اما بنظر می‌رسد این دو نام هر دو یک ریشه داشته باشد.[۳] هرودوت و استرابو و بسیاری دیگر از مورخان دوره باستان مکرر به کاسپی ها اشاره کرده اند اما بنظر می رسد چیز چندانی درباره آنها نمی دانستند. در گزارشهای تاریخی و جغرافیایی دوره باستان با دیگر سکنه باستانی حاشیه جنوبی دریای کاسپین چون آماردها و اناریاها و کادوسیان و آلبانی ها و ویتی ها دسته بندی شده اند و سرزمین شان (Kaspianḗ) بخشی از آلبانیای قفقاز بوده است. اینکه بخشی از شاهنشاهی ماد بوده اند یا نه مشخص نیست ولی به همراه خرده فرهنگ های پیرامون شان (Pausicae و Pantimathi و Daritae) در دوران داریوش بزرگ بخشی از شاهنشاهی هخامنشی بودند و بعدها قلمرو شان به ماد آتروپاتن و به نوبه خود به آلبانیای قفقاز پیوست.[۴]

محتویات

پیشینه و تمدن کاسپی‌ها

زبان‌شناسان بر این باورند که نام شهر قزوین نیز برگرفته از همین ریشه‌است زیرا شهر مذکور دروازه ورود به قلمروی کاسپی‌ها بوده‌است.[۵] نامهای بازمانده از کاسپی‌ها در اسناد آرامی در مصر به زبان ایرانی‌است؛ بنابراین کاسپی‌ها باید ایرانی یا تحت تأثیر فرهنگ ایرانی قرار گرفته باشند.[۶] هرودوت به مردمان دیگری با همین نام کاسپی(Káspioi) اشاره کرده که به همراه سکاها(Sákai) در پانزدهمین ناحیه سرزمین هخامنشیان ساکن بودند و همچنین در ارتش خشایارشا هخامنشی نیز حضور داشته اند.چنین بنظر می رسد که در منطقه پامیر یا جایی که امروزه کشمیر است یا نورستان امروزی زیست می کردند،هرچند که در درستی این نگاشته های هرودوت شک و تردید جدی هست اما نقطه نظر قابل پیشنهاد پژوهشگران بر کوچ کاسپی ها به کاپیسا(Kápisoi and Kaspeîroi) می باشد.[۷]

برای مطالعه بیشتر

  • نام دریای شمال ایران، دکتر عنایت‌الله رضا، ناشر: مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، سال: ۱۳۸۷، تعداد صفحه‌ها: ۱۸۰
  • ماهنامهٔ پبام دریا، شماره ۱۳۱ و ۱۳۳ مهر و آذر ۱۳۸۳
  • کتاب گیلان – جلد اول - انتشارات گروه پژوهشگران ایران – چاپ دوم - زمستان ۱۳۸۰ خورشیدی

پانویس

  1.  
  1. Herodotus (3.93.2) mentions another people with the same name, who, together with the Sacae (Sákai) inhabited the fifteenth nomós; these Káspioi, who were among the participants in Xerxes’ army (Herodotus, 7.67.1; 86.1[.2), are sometimes considered to have been located in the Pamirs or in what is now Kashmir and were perhaps the forerunners of the present-day Nuristanis (for another possible location, see Cook, p. 196). There are, however, serious doubts about the correctness of Herodotus’ text; among the emendations proposed are *Kápisoi and Kaspeîroi.], IRANICAONlINE CASPIANS

منابع

منبع:https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7

کاسیان=انگلیسی-تورکی لاتینی-فارسی

Kassites
From Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to navigation Jump to search
Not to be confused with Kaysites or Kushites.
"Kassite" redirects here. For the mineral, see Kassite (mineral).
Kassite dynasty of the Babylonian Empirec. 1595 BC — c. 1155 BC

The Babylonian Empire under the Kassites, c. 13th century BC.CapitalDur-KurigalzuCommon languagesKassite languageGovernmentMonarchyKing  
• c. 1595 BCAgum II (first)
• c. 1157—1155 BCEnlil-nadin-ahi (last)Historical eraBronze Age 
• Establishedc. 1595 BC
• Sack of Babylonc. 1595 BC
• Invasions by Assyria and Elamc. 1158 BC
• Disestablishedc. 1155 BCPreceded bySucceeded byFirst Babylonian dynastyMiddle Babylonian periodMiddle Assyrian EmpireElamite EmpireToday part of Iran Iraq Kuwait


Babylon

Isin

Kish

Nippur

Sippar

Ur

Uruk

Dur-Kurigalzu

Girsu
Map of Iraq showing important sites that were occupied by the Kassite dynasty (clickable map)

Kassite Kudurru stele of Kassite king Marduk-apla-iddina I. Louvre Museum.
The Kassites (/ˈkæsaɪts/) were people of the ancient Near East, who controlled Babylonia after the fall of the Old Babylonian Empire c. 1595 BC and until c. 1155 BC (middle chronology). The endonym of the Kassites was probably Galzu,[1] although they have also been referred to by the names Kaššu, Kassi, Kasi or Kashi.
They gained control of Babylonia after the Hittite sack of the city in 1595 BC (i.e. 1531 BC per the short chronology), and established a dynasty based first in Babylon and later in Dur-Kurigalzu.[2][3] The Kassites were members of a small military aristocracy but were efficient rulers and locally popular,[4] and their 500-year reign laid an essential groundwork for the development of subsequent Babylonian culture.[3] The chariot and the horse, which the Kassites worshipped, first came into use in Babylonia at this time.[4]
The Kassite language has not been classified.[3] What is known is that their language was not related to either the Indo-European language group, nor to Semitic or other Afro-Asiatic languages, and is most likely to have been a language isolate, although some linguists have proposed a link to the Hurro-Urartian languages of Asia Minor.[5] According to some data, the Kassites were a Hurrian tribe.[6] However, the arrival of the Kassites has been connected to the contemporary migrations of Indo-European peoples.[7][8][9][10] Several Kassite leaders and deities bore Indo-European names,[7][8][9][11][12] and it is possible that they were dominated by an Indo-European elite similar to the Mitanni, who ruled over the Hurro-Urartian-speaking Hurrians of Asia Minor.[7][8][9]Contents1 History1.1 Late Bronze Age1.1.1 Origins1.1.2 Formation of Kassite power1.1.3 Control and prestige1.1.4 Written record1.1.5 Fall of the Kassite kings1.2 Iron Age1.2.1 Ethnic Kassites1.2.2 As soldiers in foreign wars1.2.3 Final records1.3 Kassite dynasty of Babylon2 Culture2.1 Social life2.2 Language2.3 Kudurru3 Gallery4 See also5 References6 Sources7 External linksHistoryLate Bronze Age
Origins
The original homeland of the Kassites is not well established, but appears to have been located in the Zagros Mountains, in what is now the Lorestan Province of Iran. However, the Kassites were—like the Elamites, Gutians and Manneans who preceded them—linguistically unrelated to the Iranian-speaking peoples who came to dominate the region a millennium later.[13][14] They first appeared in the annals of history in the 18th century BC when they attacked Babylonia in the 9th year of the reign of Samsu-iluna (reigned 1749–1712 BC), the son of Hammurabi. Samsu-iluna repelled them, as did Abi-Eshuh, but they subsequently gained control of Babylonia in 1570 BC, some 25 years after the fall of Babylon to the Hittites in 1595 BC, and went on to conquer the southern part of Mesopotamia, roughly corresponding to ancient Sumer and known as the Dynasty of the Sealand by 1520 BC. The Hittites had carried off the idol of the god Marduk, but the Kassite rulers regained possession, returned Marduk to Babylon, and made him the equal of the Kassite Shuqamuna. The circumstances of their rise to power are unknown, due to a lack of documentation from this so-called "Dark Age" period of widespread dislocation. No inscription or document in the Kassite language has been preserved, an absence that cannot be purely accidental, suggesting a severe regression of literacy in official circles. Babylon under Kassite rulers, who renamed the city Karanduniash, re-emerged as a political and military power in Mesopotamia. A newly built capital city Dur-Kurigalzu was named in honour of Kurigalzu I (early 14th century BC).
Their success was built upon the relative political stability that the Kassite monarchs achieved. They ruled Babylonia practically without interruption for almost four hundred years—the longest rule by any dynasty in Babylonian history.
Formation of Kassite power
The transformation of southern Mesopotamia into a territorial state, rather than a network of allied or combative city states, made Babylonia an international power, although it was often overshadowed by its northern neighbour, Assyria and by Elam to the east. Kassite kings established trade and diplomacy with Assyria. Puzur-Ashur III of Assyria and Burna-Buriash I signed a treaty agreeing the border between the two states in the mid-16th century BC, Egypt, Elam, and the Hittites, and the Kassite royal house intermarried with their royal families. There were foreign merchants in Babylon and other cities, and Babylonian merchants were active from Egypt (a major source of Nubian gold) to Assyria and Anatolia. Kassite weights and seals, the packet-identifying and measuring tools of commerce, have been found in as far afield as Thebes in Greece, in southern Armenia, and even in the Uluburun shipwreck off the southern coast of today's Turkey.
A further treaty between Kurigalzu I and Ashur-bel-nisheshu of Assyria was agreed in the mid-15th century BC. However, Babylonia found itself under attack and domination from Assyria for much of the next few centuries after the accession of Ashur-uballit I in 1365 BC who made Assyria (along with the Hittites and Egyptians) the major power in the Near East. Babylon was sacked by the Assyrian king Ashur-uballit I (1365–1330 BC) in the 1360s after the Kassite king in Babylon who was married to the daughter of Ashur-uballit was murdered. Ashur-uballit promptly marched into Babylonia and avenged his son-in-law, deposing the king and installing Kurigalzu II of the royal Kassite line as king there. His successor Enlil-nirari (1330–1319 BC) also attacked Babylonia and his great grandson Adad-nirari I (1307–1275 BC) annexed Babylonian territory when he became king. Tukulti-Ninurta I (1244–1208 BC) not content with merely dominating Babylonia went further, conquering Babylonia, deposing Kashtiliash IV and ruling there for eight years in person from 1235 BC to 1227 BC.
Control and prestige
The Kassite kings maintained control of their realm through a network of provinces administered by governors. Almost equal with the royal cities of Babylon and Dur-Kurigalzu, the revived city of Nippur was the most important provincial center. Nippur, the formerly great city, which had been virtually abandoned c. 1730 BC, was rebuilt in the Kassite period, with temples meticulously re-built on their old foundations. In fact, under the Kassite government, the governor of Nippur, who took the Sumerian-derived title of Guennakku, ruled as a sort of secondary and lesser king. The prestige of Nippur was enough for a series of 13th-century BC Kassite kings to reassume the title 'governor of Nippur' for themselves.

Cylinder seal of Kassite king Kurigalzu II (c. 1332–1308 BC). Louvre Museum AOD 105
Other important centers during the Kassite period were Larsa, Sippar and Susa. After the Kassite dynasty was overthrown in 1155 BC, the system of provincial administration continued and the country remained united under the succeeding rule, the Second Dynasty of Isin.
Written record
Documentation of the Kassite period depends heavily on the scattered and disarticulated tablets from Nippur, where thousands of tablets and fragments have been excavated. They include administrative and legal texts, letters, seal inscriptions, kudurrus (land grants and administrative regulations), private votive inscriptions, and even a literary text (usually identified as a fragment of a historical epic).

Kassite king Meli-Shipak II on a kudurru-Land presenting his daughter to the goddess Ḫunnubat-Nanaya. The eight-pointed star was Inanna-Ishtar's most common symbol. Here it is shown alongside the solar disk of her brother Shamash (Sumerian Utu) and the crescent moon of her father Sin (Sumerian Nanna) on a boundary stone of Meli-Shipak II, dating to the twelfth century BC.[i 1]
"Kassite rulers in Babylon were also scrupulous to follow existing forms of expression, and the public and private patterns of behavior "and even went beyond that—as zealous neophytes do, or outsiders, who take up a superior civilization—by favoring an extremely conservative attitude, at least in palace circles." (Oppenheim 1964, p. 62).
Fall of the Kassite kings
The Elamites conquered Babylonia in the 12th century BC, thus ending the Kassite state. The last Kassite king, Enlil-nadin-ahi, was taken to Susa and imprisoned there, where he also died.Iron Age
The Kassites did briefly regain control over Babylonia with Dynasty V (1025–1004 BC); however, they were deposed once more, this time by an Aramean dynasty.
Ethnic Kassites
Kassites survived as a distinct ethnic group in the mountains of Lorestan (Luristan) long after the Kassite state collapsed. Babylonian records describe how the Assyrian king Sennacherib on his eastern campaign of 702 BC subdued the Kassites in a battle near Hulwan, Iran.

Kassite cylinder seal, ca. 16th–12th century BC.
Herodotus and other ancient Greek writers sometimes referred to the region around Susa as "Cissia", a variant of the Kassite name. However, it is not clear if Kassites were actually living in that region so late.
During the later Achaemenid period, the Kassites, referred to as "Kossaei", lived in the mountains to the east of Media and were one of several "predatory" mountain tribes that regularly extracted "gifts" from the Achaemenid Persians, according to a citation of Nearchus by Strabo (13.3.6).
As soldiers in foreign wars
But Kassites again fought on the Persian side in the Battle of Gaugamela in 331 BC, in which the Persian Empire fell to Alexander the Great, according to Diodorus Siculus (17.59) (who called them "Kossaei") and Curtius Rufus (4.12) (who called them "inhabitants of the Cossaean mountains"). According to Strabo's citation of Nearchus, Alexander later separately attacked the Kassites "in the winter", after which they stopped their tribute-seeking raids.
Strabo also wrote that the "Kossaei" contributed 13,000 archers to the army of Elymais in a war against Susa and Babylon. This statement is hard to understand, as Babylon had lost importance under Seleucid rule by the time Elymais emerged around 160 BC. If "Babylon" is understood to mean the Seleucids, then this battle would have occurred sometime between the emergence of Elymais and Strabo's death around 25 AD. If "Elymais" is understood to mean Elam, then the battle probably occurred in the 6th century BC. Susa was the capital of Elam and later of Elymais, so Strabo's statement implies that the Kassites intervened to support a particular group within Elam or Elymais against their own capital, which at that moment was apparently allied with or subject to Babylon or the Seleucids.
Final records
The latest evidence of Kassite culture is a reference by the 2nd-century geographer Ptolemy, who described "Kossaei" as living in the Susa region, adjacent to the "Elymeans". This could represent one of many cases where Ptolemy relied on out-of-date sources.
It is believed[by whom?] that the name of the Kassites is preserved in the name of the Kashgan River, in Lorestan.Kassite dynasty of Babylon
See also: Early Kassite rulersRuler Reigned:(short chronology)CommentsAgum-Kakrime Returns Marduk statue to BabylonBurnaburiash I c. 1500 BC (short)Treaty with Puzur-Ashur III of AssyriaKashtiliash III   Ulamburiash c. 1480 BC (short)Conquers the first Sealand DynastyAgum III c. 1470 BC (short)Possible campaigns against "The Sealand" and "in Dilmun"Karaindash c. 1410 BC (short)Treaty with Ashur-bel-nisheshu of AssyriaKadashman-harbe I c. 1400 BC (short)Campaign against the SutûKurigalzu Ic. x-1375 BC (short)Founder of Dur-Kurigalzu and contemporary of Thutmose IVKadashman-Enlil Ic. 1374—1360 BC (short)Contemporary of Amenophis III of the Egyptian Amarna lettersBurnaburiash IIc. 1359—1333 BC (short)Contemporary of Akhenaten and Ashur-uballit IKara-hardash c. 1333 BC (short)Grandson of Ashur-uballit I of AssyriaNazi-Bugash or Shuzigash c. 1333 BC (short)Usurper “son of a nobody”Kurigalzu IIc. 1332—1308 BC (short)Son of Burnaburiash II, Lost ? Battle of Sugagi with Enlil-nirari of AssyriaNazi-Maruttashc. 1307—1282 BC (short)Lost territory to Adad-nirari I of AssyriaKadashman-Turgu c. 1281—1264 BC (short)Contemporary of Hattusili III of the HittitesKadashman-Enlil IIc. 1263—1255 BC (short)Contemporary of Hattusili III of the HittitesKudur-Enlil c. 1254—1246 BC (short)Time of Nippur renaissanceShagarakti-Shuriash c. 1245—1233 BC (short)“Non-son of Kudur-Enlil” according to Tukulti-Ninurta I of AssyriaKashtiliashu IVc. 1232—1225 BC (short)Deposed by Tukulti-Ninurta I of AssyriaEnlil-nadin-shumi c. 1224 BC (short)Assyrian vassal kingKadashman-Harbe II c. 1223 BC (short)Assyrian vassal kingAdad-shuma-iddina c. 1222—1217 BC (short)Assyrian vassal kingAdad-shuma-usurc. 1216—1187 BC (short)Sender of rude letter to Aššur-nirari and Ilī-ḫaddâ, the kings of AssyriaMeli-Shipak IIc. 1186—1172 BC (short)Correspondence with Ninurta-apal-Ekur confirming foundation of Near East chronologyMarduk-apla-iddina Ic. 1171—1159 BC (short) Zababa-shuma-iddin c. 1158 BC (short)Defeated by Shutruk-Nahhunte of ElamEnlil-nadin-ahic. 1157—1155 BC (short)Defeated by Kutir-Nahhunte II of ElamCultureSocial life
In spite of the fact that some of them took Babylonian names, the Kassites retained their traditional clan and tribal structure, in contrast to the smaller family unit of the Babylonians. They were proud of their affiliation with their tribal houses, rather than their own fathers, preserved their customs of fratriarchal property ownership and inheritance.[15]Language
Main article: Kassite language

Babylonian Kudurru stele of the late Kassite period, in the reign of Kassite king Marduk-nadin-akhi (ca. 1099–1082 BC). Found near Baghdad by the French botanist André Michaux (Cabinet des Médailles, Paris)
The Kassite language has not been classified.[3] However, several Kassite leaders bore Indo-European names, and they might have had an Indo-European elite similar to the Mitanni.[12][10] Over the centuries, however, the Kassites were absorbed into the Babylonian population. Eight among the last kings of the Kassite dynasty have Akkadian names, Kudur-Enlil's name is part Elamite and part Sumerian and Kassite princesses married into the royal family of Assyria.
Herodotus was almost certainly referring to Kassites when he described "Ethiopians [from] above Egypt" in the Persian army that invaded Greece in 492 BC.[16] Herodotus was presumably repeating an account that had used the name "Kush" (Cush), or something similar, to describe the Kassites; "Kush" was also, purely by coincidence, a name for Ethiopia. A similar confusion of Kassites with Ethiopians is evident in various ancient Greek accounts of the Trojan war hero Memnon, who was sometimes described as a "Kissian" and founder of Susa, and other times as Ethiopian. According to Herodotus, the "Asiatic Ethiopians" lived not in Kissia, but to the north, bordering on the "Paricanians" who in turn bordered on the Medes. The Kassites were not geographically linked to Kushites and Ethiopians, nor is there any documentation describing them as similar in appearance, and the Kassite language is regarded as a language isolate, utterly unrelated to any language of Ethiopia or Kush/Nubia,[17] although more recently a possible relationship to the Hurro-Urartian family of Asia Minor has been proposed.[18] However, the evidence for its genetic affiliation is meager due to the scarcity of extant texts.
According to the Encyclopædia Iranica:
There is not a single connected text in the Kassite language. The number of Kassite appellatives is restricted (slightly more than 60 vocables, mostly referring to colors, parts of the chariot, irrigation terms, plants, and titles). About 200 additional lexical elements can be gained by the analysis of the more numerous anthroponyms, toponyms, theonyms, and horse names used by the Kassites (see Balkan, 1954, passim; Jaritz, 1957 is to be used with caution). As is clear from this material, the Kassites spoke a language without a genetic relationship to any other known tongue.Kudurru
The most notable Kassite artifacts are their Kudurru steles. Used for marking boundaries and making proclamations, they were also carved with a high degree of artistic skill; they took a long time to make.Gallery

Male head from Dur-Kurigalzu, Iraq, Kassite, reign of Marduk-apla-iddina I. Iraq Museum

Door socket from Dur-Kurigalzu, Iraq. Kassite period, 14th century BCE. Sulaymaniyah Museum

Detail, facade of Inanna's Temple at Uruk, Kassite, 15th century BCE. Iraq Museum

Statue of a lion, Kassite, Iraq Museum

Limestone relief of a male figure from Tell al-Rimah, Iraq. Kassite. Iraq Museum

Terracotta plaque of a seated goddess, from Southern Mesopotamia, Iraq. Kassite period. Ancient Orient Museum

Duck-shaped weight mentioning the name of the priest Mashallim-Marduk, Kassite, from Babylon. Ancient Orient Museum

Lapis Lazuli fragment with building inscriptions, Kassite, from Iraq. Ancient Orient Museum

Kudurru mentioning the name of the Kassite king Kurigalzu II, from Nippur, Iraq, Ancient Orient Museum

Babylonian cuneiform tablet with a map from Nippur, Kassite period, 1550-1450 BCE

Winged centaur hunting animals. Kassite period. Louvre Museum, reference AO 22355See also
Part of a series on theHistory of Iraq 
Prehistory 
Bronze Age 
Iron Age 
Middle Ages 
Early modern period 
Modern Iraq Iraq portalvte
Part of a series on theHistory of Iran 
Mythological history 
Ancient period 
Imperial period 
Medieval period 
Early modern period 
Modern period 
Related articlesTimeline Iran portalvteAsia portalCities of the ancient Near EastEarly Kassite rulersKassite ArtHittitesHyksosKaskaKassite deitiesMitanniPhilistinesSea PeoplesShort chronology timelineReferences Trevor Bryce, 2009, The Routledge Handbook of the Peoples and Places of Ancient Western Asia: The Near East from the Early Bronze Age to the Fall of the Persian Empire, Abingdon, Routledge, p. 375. "The Old Hittite Kingdom". Encyclopædia Britannica Online. Encyclopædia Britannica, Inc. Retrieved 8 September 2012. "The Kassites in Babylonia". Encyclopædia Britannica. Retrieved 8 September 2012. "Kassite (people)". Encyclopædia Britannica. Retrieved 8 September 2012. Schneider, Thomas (2003). "Kassitisch und Hurro-Urartäisch. Ein Diskussionsbeitrag zu möglichen lexikalischen Isoglossen". Altorientalische Forschungen (in German) (30): 372–381. Jaimoukha, Amjad (2004-11-10). The Chechens. Routledge. p. 29. ISBN 978-0-203-35643-2. Myres, Sir John Lynton (1930). Who Were the Greeks?. University of California Press. p. 102. Among the names of Kassite kings are some which appear to contain Indo-European elements, as though they belonged to families which had once used Indo-European speech, but had lost it as their official language, through assimilation to the people of Kassite speech whose movements they were now directing. Some Kassite deities too seem to have Indo-European names. MacHenry, Robert (1992). The new encyclopaedia Britannica: in 32 vol. Macropaedia, India - Ireland, Volume 21. Encyclopedia Britannica. p. 36. ISBN 0852295537. That there was a migration of Indo-European speakers, possibly in waves, which can be dated to the 2nd millennium bc, is clear from archaeological and epigraphic evidence in western Asia. Mesopotamia witnessed the arrival, in about 1760 bc, of the Kassites, who introduced the horse and the chariot and bore such obviously Indo- European names as Surias, Indas, and Maruttas (Surya, Indra, and Marutah in Sanskrit). Phillips, E. D. (1963). "The Peoples of the Highland: Vanished Cultures of Luristan, Mannai and Urartu". Vanished Civilizations of the Ancient World. McGraw-Hill: 241. Retrieved 25 July 2018. During the 2nd millennium the long process began by which Indo-European peoples from the northern steppes beyond the Caucasus established themselves about Western Asia, Iran and northern India. Their earliest pressure perhaps drove some the native peoples of the mountains to migrate or infiltrate and sometimes come as invaders into Mesopotamia and northern Syria, even in the 3rd millennium. The Indo-Europeans then drove their way through these peoples, drawing many of them in their train as subjects or allies, and appeared themselves early in the 2nd millennium as invaders and conquerors in the Near East. For the first half of the millennium the highlanders under Indo-European leadership dominated the older peoples of the plains, most of whom were Semites. The most powerful of these Indo-Europeans were the Hittites who ruled Anatolia, and later extended their dominion over northern Syria, but their connection with our three cultures is not direct, unles more Hittite influence was felt in Urartu than has so far appeared. Two other peoples are directly relevant, namely the Kassites from the Zagros mountains in the region of Luristan, and the Hurrians, who spread from regions further north, particularly from Armenia. Both were themselves native peoples of the highland, and spoke languages which were not Indo-European, but belonged to a group sometimes loosely called Caucasian, once widespread but later surviving only in the Caucasus. They were led by Indo- European aristocracies small in numbers but great in energy and achievement. They were the first to use the horse in war to draw the light chariot with spoked wheels. Indo-European names of gods at least appear among the Kassites, and of gods and rulers much more obviously among the Hurrians, in whom this element was clearly stronger. In both cases the names reveal the Indic branch of the Indo-European family, of which the main body moved through Iran to conquer northern India. "Iranian art and architecture". Encyclopædia Britannica Online. Encyclopædia Britannica, Inc. Retrieved 8 September 2012. Piggot, Stuart (1970). Ancient Europe. Transaction Publishers. p. 81. ISBN 0202364186. The Kassite dynasty of Mesopotamia (with Indo-European names) was established early in the second millennium B.C. "India: Early Vedic period". Encyclopædia Britannica Online. Encyclopædia Britannica, Inc. Retrieved 8 July 2015. "Lorestan". Education.yahoo.com. Archived from the original on 2013-02-12. Retrieved 2013-02-12. "History of Iran". Iranologie.com. 1997-01-01. Archived from the original on 2013-02-12. Retrieved 2013-02-12. J. Boardman et al. (eds) Cambridge Ancient History Vol III Pt 1 (2nd Ed) 1982 Herodotus, Book 7, Chapter 70 see Balkan, 1954, Schneider, Thomas (2003). "Kassitisch und Hurro-Urartäisch. Ein Diskussionsbeitrag zu möglichen lexikalischen Isoglossen". Altorientalische Forschungen (in German) (30): 372–381. Land grant to Ḫunnubat-Nanaya kudurru, Sb 23, published as MDP X 87, found with Sb 22 during the French excavations at Susa.SourcesEncyclopædia Britannica, 1911.A. Leo Oppenheim, Ancient Mesopotamia: Portrait of a Dead Civilization, 1964.K. Balkan, Die Sprache der Kassiten, (The Language of the Kassites), American Oriental Series, vol. 37, New Haven, Conn., 1954.D. T. Potts, Elamites and Kassites in the Persian Gulf, Journal of Near Eastern Studies, vol. 65, no. 2, pp. 111–119, (April 2006)External linksWikimedia Commons has media related to Kassites.Daniel A. Nevez, 'Provincial administration at Kassite Nippur' abstract of a dissertation gives details of Kassite Nippur and Babylonia.Christopher Edens, "Structure, Power and Legitimation in Kassite Babylonia"Richard Hooker, "The Kassites: 1530-1170 The Kassite Interregnum"Kassites in Encyclopaedia BritannicaDavid W. Koeller, "Kassite rule in Mesopotamia"Kassites in Encyclopedia Iranica by Ran ZadokLivius.org: Kassites/Cossaeans vteمنبع:https://en.wikipedia.org/wiki/Kassites
 
 Kassitlər
Vikipediya, azad ensiklopediya
Jump to navigation Jump to search

Kassitlər - Cənubi Azərbaycanda və Luristanda məskunlaşmış qədim maldar tayfaları. Kassitlər özlərini "kaşşu" adlandırırmışlar. Mənbələrdə kassitlərin adı ilk dəfə e.ə. XXIII əsrdə çəkilir. Mənbələrdə kassitlərin məskunlaşdığı ərazi "Kaşşen" adlanır. Bir sıra Azərbaycan tarixçiləri hesab edirlər ki, antik müəlliflərin kaspiləri kassitlərlə qohumdurlar.
Azərbaycan türklərinin etnogenezində mühüm rol oynamış türkmənşəli tayfalardan biri də kassilərdir (kaslar). Lakin Azərbaycanda yaşamış digər prototürk etnoslar kimi kassilər (kaslar) də uzun müddət tarixşünaslıqda elamdilli və ya hürridilli kimi tanınmışlar. Onların e.ə. V əsrdən adı çəkilən kaspilərlə qohumluğu güman edilir və yalnız elam dilində cəm bildirən "-p" şəkilçisinə görə kaspiləri elamdilli hesab edirdilər. Lakin elə ilk baxışdaca bu yanaşma inandırıcı deyil. Əgər kassilərin e.ə. II minillikdə Mərkəzi Asiyadan gəlmə olduqları qəbul edilirsə, onlar e.ə. III minillikdə İranın indiki Xuzistan və Luristan bölgəsində dövlət qurumu olan elamlılarla necə qohum ola bilərdi.
Qeyd edək ki, kas adını daşıyanlar Azərbaycan ərazisində ən qədim türkmənşəli etnosdur. Deməli, şumerlər, kutilər və lulubilər nəzərə alınmazsa, kaslar tarixdə adı çəkilən ən qədim türk etnosudur. Bunu kasların şəxs adları da təsdiqləyir. Qeyd etmək lazımdır ki, kassitlərdə (kaslarda) şəxs adları teofor adlar idi: Şəxs adlarında qəbilə tanrılarının adları iştirak edirdi. Kasların Babilistanda e.ə. 1595-1155-ci illərdə hakimiyyətdə olması ilə əlaqədar olaraq hökmdar adlarında sami mənşəli akkad sözləri və Şumer-Akkad tanrılarının adları öz əksini tapmalı idi. Kas şəxs adlarından bir neçəsinə nəzər salaq:
Ulamburiaş-qədim türkcə ulam "çapar" və "həmişə" və Buriaş tanrısının adındandır.
Kaslarda I Burna –Buriaş və II Burna-Buriaş hökmdar adları da məlumdur. Qədim türklərdə geniş yayılmış, qurd totemi Midiyada Buriaş (e.ə. 843-cü il), Kitabi Dədə Qorqudda Baybura, Orta Asiyada XIII əsrdə Buritay və başqa adlarda öz əksini tapmışdır. Ulam komponenti kas hökmdarı Ulamxala (e.ə. XI əsr) şəxs adında da iştirak edir. Qədim türklərdə Ulam şəxs adı məlumdur.
Kara-Xardaş-türkcə kara-qara və kardaş-qardaş sözlərindəndir. Antik müəllif Kursiy Ruf Orta Asiyada Sırdərya hövzələrində yaşayan skiflərin (saklar nəzərdə tutulur) Kartazis adlı çarının Makedoniyalı İskəndərə qarşı çıxdığı qeyd edilir (Kursiy Ruf,VII,7,I). Mənbədə yunanca Kartazis kimi verilmiş ad türkcə Kartaş və yunan dilində -is adlıq hal şəkilçisindən ibarətdir (yunan dilində "ş" səsi olmadığına görə onu "s" ilə vermişdir).
Qeyd edilməlidir ki, kasların şəxs adlarında "daş", "taş" –həmrəy sözü geniş yer tutur: Nazimaruttaş (e.ə.XIV əsr), Maruttaş, Karain-taş, Kadin-Hutrutaş, Hambanitaş və s. Həmçinin digər türk etnoslarının da şəxs adlarında bu komponenti görmək mümkündür: Uyğur xaqanlığında Kinq-Daş xaqan, Orta Asiyada XII əsrdə türk qarakitayların xaqanı Yeloy-Daş (1143-cü ildə ölmüşdür), Səlcuq sultanı Məlikşahın (1072-1092) əmiri Arslan-Taş, Xarəzmdə XII əsrdə Altuntaş (1017-1032), Azərbaycanın Beyləqan bölgəsində XII əsrdə Aluntaş, XI əsrdə səlcuqlu nəslindən Ər-Taş yabqu, həmin əsrdə oğuzlarda Su-Taş, XVI əsrdə qazaxlarda Buydaş şəxs adları məlumdur. Burada iki hökmdar adını versək də Q. Qeybullayev "Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixindən" əsərində kasların məlum əksər hökmdar və şəxs adlarının mənalarını və mənşəyini izah edir.
Kasların bir neçə tanrısının da adı mənbələrdə qorunmuşdur. Şukamuna, Şamaliya, Kaşşu, Harbe, Şixu, Sax (yaxud Şuriaş), Qidar, Dul, Kamulda, İmmiriya, Mirizar və s. Lakin əksər tədqiqatçılar bu adların mənalarını və mənşəyini aydınlaşdıra bilməyiblər.
Maraqlısı odur ki, kas dilində "da-kiki" sözü göy, səma deməkdir. Qiyasəddin Qeybullayev qeyd edir ki, Da-kiki sözü "danq-kiki" kimi bərpa olunmalıdır və türkcə tanq (danq)–dan yeri, sübh, gig-göy sözlərindən ibarət olması ehtimal edilə bilər. Deməli, bu sözlə dan yerinin sökülməsi və havanın işıqlanması nəzərdə tutulur.
İ.M.Dyakonov yazır ki, kassilərdə bir tayfa Karzi-yabku adlanır. Bu etnonimdəki yabku sözü qədim türklərdəki yabqu - hökmdar sözü ilə səsləşir.
Kasların türkmənşəli olmasını sübut edən digər bir fakt isə bəzi qədim türk etnonimlərində kas etnoniminin əks olunmasıdır. Mərkəzi Asiyada yaşayan uyğurların qədimdə 6 tayfasının kas adlanması məlumdur. Xakaslarda Kızıl tayfasının adı əslində Kazal (Kasal) etnonimində a-ı əvəzlənməsi ilə əlaqədar olaraq kas adı öz əksini tapmışdır. Xakasiyada Kaşlıq şəhərinin adı kaş-kas etnonimi ilə bağlıdır. Qədim Çin mənbələrindən Mərkəzi Asiyada qırğızların dövlətinin Xa-Qas adlanması məlumdur. Çin Türküstanındakı Kaşqar şəhərinin qədim türk mənbələrində Kaş adlanması da diqqəti cəlb edir. Erkən orta əsrlərdən məlum olan xəzər, qazax, qazan türk tayfalarının adları əslində kasar, kasak və kasan olmuşdur. E.ə. VI əsrdən məlum olan Qafqaz toponimini də bəzi tədqiqatçılar kas etnonimi ilə bağlayırlar.
Bəzi tədqiqatçılar görə kaslar daha sonra tarix səhnəsinə kaspi adı ilə çıxırlar. Kaspilər Azərbaycanın hər iki hissəsində (Güney və Quzey Azərbaycanda) yaşamışlar. Kaspi etnonimindəki "-pi" şəkilçisinin elammənşəli sayılması fikri real görünmür. Kaspi etnoniminin Gürcüstanda qədimdən bəri Azərbaycan türklərinin yaşadığı Kaspi yaşayış məntəqəsinin adında da əks olunması göstərir ki, kasp özünüadlandırmadır, başqa sözlə, elamlıların –pi şəkilçisi Gürcüstanda yaşayan Azərbaycan türklərinin yaşayış yerində əks oluna bilməzdi. Kasların Azərbaycanda və ümumiyyətlə Ön Asiyada tarixi rolu məsələsində tarixçünaslıqda qaranlıq məsələlər çoxdur.MənbələrQ.Qeybullayev-Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixindən,Bakı,1994Q.Qeybullayev-Azərbaycanlıların etnogenezindən,Bakı,1991(I cild)İ.M.Dyakonov-Midiya tarixi,Moskva-Leninqrad,1956E.V.Sevortyan-Türk dillərinin etimoloji lüğəti(I.II,III cildlər),Moskva,1974,1978,1982(rusca)Qədim türkcə lüğəti,Moskva,1969منبع:https://az.wikipedia.org/wiki/Kassitl%C9%99r
 
 کاسیان
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

قلمرو بابل در زمان حکومت کاسیان
کاسیان یا کاسی‌ها (به اکدی: کاشی) (به انگلیسی: Kassites) مردمانی باستانی بوده‌اند که منشا آنها در زاگرس بوده و در فاصله سده‌های ۱۲ تا ۱۶ پیش از میلاد بر بابل فرمانروایی کردند. محل سکونت دقیق شان مشخص نیست ولی بیشتر پژوهشگران بر این باورند که ریشه و منشاء این مردمان در رشته کوه‌های زاگرس در شرق بابل بوده است.[۱] بعضی از پژوهشگران چون ارنست هرتسفلد کاسیان و کاسپی‌ها را همریشه قلمداد کرده‌اند.[۲] بنابر جلد دوم کتاب تاریخ ایران کمبریج کاسیان در سده ۱۸ پیش از میلاد در منطقه لرستان امروزی زیست می‌کردند و بازماندگانی از این مردم تا دوره اسکندر مقدونی با نام کاسایی (Cossaei) در منطقه حضور داشتند.[۳]
گواه منشأ قومی کاسیان قریب پنجاه کلمه و نام خاص است که با ترجمه اکدی در متون آشوری و بابلی محفوظ است و همچنین مقداری اسامی خاص که در اسناد تجاری و اقتصادی بابلی باقی مانده و کتیبه‌های شاهان کاسی مانند آگوم دوم مربوط به هزارهٔ دوّم پ.م. است.[۴] اصالت لرها ممکن است به ایلامیان و کاسی‌ها برسد.[۵]محتویات۱ تاریخ۲ زبان و فرهنگ۳ هنر۴ نگارخانه۵ جستارهای وابسته۶ پانویس۷ منابع۸ پیوند به بیرونتاریخ
گمان می‌رود که کاسیان از دوران دیرین که کس به یاد ندارد، در ناحیهٔ مذکور زندگی می‌کردند؛ همچنانکه ایلامیان که همسایه و محتملا خویشاوند ایشان بودند در سرزمین خویش می‌زیستند. به هر تقدیر، کاسیان از آغاز هزارهٔ سوم پ.م. در آن مکان زندگی می‌کردند و بعدها به دامداری و زندگی نیمه اسکان یافته در کوه‌ها اشتغال داشتند.
مع‌الوصف در قرن دوم هزاره دوم پ.م. بخشی از کاسیان در حرکت و انتقال قبایل شرکت جسته از کوه‌های درّهٔ رود دیاله نفوذ کردند و از آنجا گاه و بیگاه به بابل دست‌برد می‌زدند. اکثر محققان این فعالیت کاسیان را به ظهور اسب و حمل و نقل مربوط می‌سازند.
در حدود ۱۸۹۶ پیش از میلاد حمله‌ای نافرجام از جانب کاسی‌ها به بابل رخ داد. در سال ۱۷۵۰ پ.م. گانداش پیشوای کاسی از طریق دشت ذهاب و شمال ایلام به بابل حمله کرد و بابل را فتح نمود و در سال بعد ۱۷۴۹ پیش از میلاد بابل توسط کاسی‌ها کاملاً تسخیر شد و در همان سال جایگزین دولت بابل شد و به سلطنت جانشینان حمورابی خاتمه داد[۶] و تا سال ۱۷۳۴ پیش از میلاد دوره پادشاهی گانداش از نسل کاسی در بابل آغاز گشت.[۶] سیادت نسل کاسی بر بابل ۵۰۰ سال ادامه داشت.[۷]
کاسیان بر ایلام نیز تسلط یافتند و شوش را مدت‌ها اداره نمودند. در شمال میانرودان با دولت تازه تأسیس آشور که در اواسط قرن پانزدهم پیش از میلاد بنیان نهاده شد نیز جنگیدند. طبق آثار بدست آمده کاسیان از هزارهٔ‌یکم پیش از میلاد به نواحی دور دست ماد دست یافتند. آن‌ها در نیمه دوّم هزارهٔ‌یکم پیش از میلاد تا حاشیه کویر مرکزی و نواحی اصفهان و کاشان و حتی نواحی استان تهران و مرکزی نفوذ کردند. پس از فتح پادشاهی ماد آینده آن را کاردونیاش نامیدند و در آن سُکنا گزیدند.زبان و فرهنگ
کاسیان قبایلی بودند کوهستانی و پیشهٔ دامداری داشتند و به‌زبانی که با ایلامی قرابت داشت سخن می‌گفتند.[۸] در کتاب لرستان و تاریخ قوم کاسی به نقل از راولینسون آمده «واژهٔ کاسی به شکل کوسایورلیی بوده و در زمان اسکندر یونانیان آن را به مردم زاگرس و درهٔ سیمره اطلاق می‌کرده‌اند».[۹]
زمانی این عقیده رایج بود که کاسیان هندواروپایی بوده، یا لااقل چنان روابط تماس نزدیک با عناصر قومی هندواروپایی داشتند که زبان و فرهنگ و تمدن ایشان به نحوی مشهود از آن متأثر گشته‌است ولی مدارکی که به نفع مناسبات هندواروپایی کاسیان وجود دارد چنان سست است که باالضروه باید کاسیان را یا فاقد رابطه با هندواروپاییان شمرد یا غیر مستقیم و بسیار دورادور با عناصر اخیرالذکر مربوط دانست.هنر
کاسیان در هنر فلزکاری که آهن هم در ردیف آن‌ها بود، مهارت بسیار داشتند و نیز در سوارکاری از اقوام دیگر چالاک‌تر و ماهرتر بودند و همین قوم «کاسی» بود که نژاد اصیل اسب را به میانرودان آورد و این نژاد اسب از آنچه سومری‌ها داشتند، برتری یافت و نیز نوشته‌ها و دستورهایی دربارهٔ تعلیم و نگهداری اسب از آنان باقی مانده‌است که نشانهٔ عشق و علاقهٔ آنان به اسب و سوارکاری است.[۱۰]
مفرغ کاری کاسیان به صورت جدید و بدیع نمود یافت. محصولات مفرغی اوائل هزارهٔ دوم بالاخص مربوط به زین افزار سواری، یعنی دهانه و مهار و حلقه‌هایی که تسمهٔ افسار از آن‌ها می‌گذشت و به بدنهٔ ارابه‌ها وصل می‌شد بسیار عالی بود. همچنین آلات و ادواتی مانند تبر و گرز که سر آن‌ها نیز به شکل سر اسب ساخته می‌شد و همه مشخصات اسب مثل چشم و یال و گوش و … بر آن‌ها ترسیم می‌گردید.[۱۱]نگارخانه

کتیبه آگوم کاک‌ریمه

مفرغ‌های لرستان موزه لوور

تیغه تبر مفرغی

لگام مفرغی

لگام با نقش بز بالدار

صورتک مفرغی هزار پ.م.

مفرغ لرستان موزه بریتانیا

آدمک مفرغیجستارهای وابستهآگوم دومگاه‌شمار تاریخ ایران از غارنشینی تا ظهور هخامنشیانکاسپی‌هاپانویس KASSITES, a people who probably originated in the Zagros and who ruled Babylonia in the 16th-12th centuries BCE.The original abodes of the Kassites are not known. The commonly held opinion that they originated from the Zagros mountains east of Babylonia (see, e.g., Balkan, 1986, p. 8; Heinz, 1995, p. 167), (Ran Zadok), “KASSITES” Encyclopædia Iranica, online edition The Caspians have generally been regarded as a pre-Indo-European, that is, a pre-Iranian, people and have even been identified by some scholars with the Kassites (e.g., Herzfeld, loc. cit.), (Rüdiger Schmitt), “CASPIANS” Encyclopædia Iranica, online edition گرشویچ، ایلیا؛ میخایلوویچ دیاکونوف، ایگور؛ سولیمیرسکی، تادئوش؛ مالوان، مکس؛ هیو بیوار، آدریان دیوید؛ بیلی، هرلد والتر (۱۹۸۵). THE CAMBRIDGE HISTORY OF IRAN Volume 2 THE MEDIAN AND ACHAEMENIAN PERIODS. Cambridge University Press. ص. ۳۹. شابک ۰۵۲۱۲۰۰۹۱۱. به اکدی کاشی Kašši و کاسیت‌ها یا کاششوها یا کاشیان یا کاشوها Grugni, V; Battaglia, V; Hooshiar Kashani, B; Parolo, S; Al-Zahery, N et al. (2012). "Ancient Migratory Events in the Middle East: New Clues from the Y-Chromosome Variation of Modern Iranians". PLoS ONE. 7 (7): e41252. doi:10.1371/journal.pone.0041252. PMC 3399854. PMID 22815981. ص 4 کتاب ایران پیش از آریایی‌ها «نسخه آرشیو شده». بایگانی‌شده از اصلی در ۲۱ نوامبر ۲۰۰۶. دریافت‌شده در ۲۹ ژانویه ۲۰۰۸. G. Husing Die sprache Elams, Breslau. 1908 پیرنیا، حسن، تاریخ قدیم ایران باستان، انتشارات دنیای کتاب، تهران ۱۳۶۲ کالیکان (۱۳۸۷). مادی‌ها و پارسی ها. ص. ۱۴. کالیکان (۱۳۸۷). مادی‌ها و پارسی ها. ص. ۱۵.منابعدیاکونوف، ایگور میخائیلوویچ (۱۳۸۶). تاریخ ماد. ترجمهٔ کریم کشاورز. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۱۰۶-۵.گرانتوسگی: تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۴۵.پیگولووسکایا: تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن ۱۸، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۳.کاسی‌ها PDFhعلی‌نیا، امیر، (۱۳۹۶)، کاسیان در ایران زمین، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی.منبع:https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86

کاسیان
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

قلمرو بابل در زمان حکومت کاسیان
کاسیان یا کاسی‌ها (به اکدی: کاشی) (به انگلیسی: Kassites) مردمانی باستانی بوده‌اند که منشا آنها در زاگرس بوده و در فاصله سده‌های ۱۲ تا ۱۶ پیش از میلاد بر بابل فرمانروایی کردند. محل سکونت دقیق شان مشخص نیست ولی بیشتر پژوهشگران بر این باورند که ریشه و منشاء این مردمان در رشته کوه‌های زاگرس در شرق بابل بوده است.[۱] بعضی از پژوهشگران چون ارنست هرتسفلد کاسیان و کاسپی‌ها را همریشه قلمداد کرده‌اند.[۲] بنابر جلد دوم کتاب تاریخ ایران کمبریج کاسیان در سده ۱۸ پیش از میلاد در منطقه لرستان امروزی زیست می‌کردند و بازماندگانی از این مردم تا دوره اسکندر مقدونی با نام کاسایی (Cossaei) در منطقه حضور داشتند.[۳]
گواه منشأ قومی کاسیان قریب پنجاه کلمه و نام خاص است که با ترجمه اکدی در متون آشوری و بابلی محفوظ است و همچنین مقداری اسامی خاص که در اسناد تجاری و اقتصادی بابلی باقی مانده و کتیبه‌های شاهان کاسی مانند آگوم دوم مربوط به هزارهٔ دوّم پ.م. است.[۴] اصالت لرها ممکن است به ایلامیان و کاسی‌ها برسد.[۵]محتویات۱ تاریخ۲ زبان و فرهنگ۳ هنر۴ نگارخانه۵ جستارهای وابسته۶ پانویس۷ منابع۸ پیوند به بیرونتاریخ
گمان می‌رود که کاسیان از دوران دیرین که کس به یاد ندارد، در ناحیهٔ مذکور زندگی می‌کردند؛ همچنانکه ایلامیان که همسایه و محتملا خویشاوند ایشان بودند در سرزمین خویش می‌زیستند. به هر تقدیر، کاسیان از آغاز هزارهٔ سوم پ.م. در آن مکان زندگی می‌کردند و بعدها به دامداری و زندگی نیمه اسکان یافته در کوه‌ها اشتغال داشتند.
مع‌الوصف در قرن دوم هزاره دوم پ.م. بخشی از کاسیان در حرکت و انتقال قبایل شرکت جسته از کوه‌های درّهٔ رود دیاله نفوذ کردند و از آنجا گاه و بیگاه به بابل دست‌برد می‌زدند. اکثر محققان این فعالیت کاسیان را به ظهور اسب و حمل و نقل مربوط می‌سازند.
در حدود ۱۸۹۶ پیش از میلاد حمله‌ای نافرجام از جانب کاسی‌ها به بابل رخ داد. در سال ۱۷۵۰ پ.م. گانداش پیشوای کاسی از طریق دشت ذهاب و شمال ایلام به بابل حمله کرد و بابل را فتح نمود و در سال بعد ۱۷۴۹ پیش از میلاد بابل توسط کاسی‌ها کاملاً تسخیر شد و در همان سال جایگزین دولت بابل شد و به سلطنت جانشینان حمورابی خاتمه داد[۶] و تا سال ۱۷۳۴ پیش از میلاد دوره پادشاهی گانداش از نسل کاسی در بابل آغاز گشت.[۶] سیادت نسل کاسی بر بابل ۵۰۰ سال ادامه داشت.[۷]
کاسیان بر ایلام نیز تسلط یافتند و شوش را مدت‌ها اداره نمودند. در شمال میانرودان با دولت تازه تأسیس آشور که در اواسط قرن پانزدهم پیش از میلاد بنیان نهاده شد نیز جنگیدند. طبق آثار بدست آمده کاسیان از هزارهٔ‌یکم پیش از میلاد به نواحی دور دست ماد دست یافتند. آن‌ها در نیمه دوّم هزارهٔ‌یکم پیش از میلاد تا حاشیه کویر مرکزی و نواحی اصفهان و کاشان و حتی نواحی استان تهران و مرکزی نفوذ کردند. پس از فتح پادشاهی ماد آینده آن را کاردونیاش نامیدند و در آن سُکنا گزیدند.زبان و فرهنگ
کاسیان قبایلی بودند کوهستانی و پیشهٔ دامداری داشتند و به‌زبانی که با ایلامی قرابت داشت سخن می‌گفتند.[۸] در کتاب لرستان و تاریخ قوم کاسی به نقل از راولینسون آمده «واژهٔ کاسی به شکل کوسایورلیی بوده و در زمان اسکندر یونانیان آن را به مردم زاگرس و درهٔ سیمره اطلاق می‌کرده‌اند».[۹]
زمانی این عقیده رایج بود که کاسیان هندواروپایی بوده، یا لااقل چنان روابط تماس نزدیک با عناصر قومی هندواروپایی داشتند که زبان و فرهنگ و تمدن ایشان به نحوی مشهود از آن متأثر گشته‌است ولی مدارکی که به نفع مناسبات هندواروپایی کاسیان وجود دارد چنان سست است که باالضروه باید کاسیان را یا فاقد رابطه با هندواروپاییان شمرد یا غیر مستقیم و بسیار دورادور با عناصر اخیرالذکر مربوط دانست.هنر
کاسیان در هنر فلزکاری که آهن هم در ردیف آن‌ها بود، مهارت بسیار داشتند و نیز در سوارکاری از اقوام دیگر چالاک‌تر و ماهرتر بودند و همین قوم «کاسی» بود که نژاد اصیل اسب را به میانرودان آورد و این نژاد اسب از آنچه سومری‌ها داشتند، برتری یافت و نیز نوشته‌ها و دستورهایی دربارهٔ تعلیم و نگهداری اسب از آنان باقی مانده‌است که نشانهٔ عشق و علاقهٔ آنان به اسب و سوارکاری است.[۱۰]
مفرغ کاری کاسیان به صورت جدید و بدیع نمود یافت. محصولات مفرغی اوائل هزارهٔ دوم بالاخص مربوط به زین افزار سواری، یعنی دهانه و مهار و حلقه‌هایی که تسمهٔ افسار از آن‌ها می‌گذشت و به بدنهٔ ارابه‌ها وصل می‌شد بسیار عالی بود. همچنین آلات و ادواتی مانند تبر و گرز که سر آن‌ها نیز به شکل سر اسب ساخته می‌شد و همه مشخصات اسب مثل چشم و یال و گوش و … بر آن‌ها ترسیم می‌گردید.[۱۱]نگارخانه

کتیبه آگوم کاک‌ریمه

مفرغ‌های لرستان موزه لوور

تیغه تبر مفرغی

لگام مفرغی

لگام با نقش بز بالدار

صورتک مفرغی هزار پ.م.

مفرغ لرستان موزه بریتانیا

آدمک مفرغیجستارهای وابستهآگوم دومگاه‌شمار تاریخ ایران از غارنشینی تا ظهور هخامنشیانکاسپی‌هاپانویس KASSITES, a people who probably originated in the Zagros and who ruled Babylonia in the 16th-12th centuries BCE.The original abodes of the Kassites are not known. The commonly held opinion that they originated from the Zagros mountains east of Babylonia (see, e.g., Balkan, 1986, p. 8; Heinz, 1995, p. 167), (Ran Zadok), “KASSITES” Encyclopædia Iranica, online edition The Caspians have generally been regarded as a pre-Indo-European, that is, a pre-Iranian, people and have even been identified by some scholars with the Kassites (e.g., Herzfeld, loc. cit.), (Rüdiger Schmitt), “CASPIANS” Encyclopædia Iranica, online edition گرشویچ، ایلیا؛ میخایلوویچ دیاکونوف، ایگور؛ سولیمیرسکی، تادئوش؛ مالوان، مکس؛ هیو بیوار، آدریان دیوید؛ بیلی، هرلد والتر (۱۹۸۵). THE CAMBRIDGE HISTORY OF IRAN Volume 2 THE MEDIAN AND ACHAEMENIAN PERIODS. Cambridge University Press. ص. ۳۹. شابک ۰۵۲۱۲۰۰۹۱۱. به اکدی کاشی Kašši و کاسیت‌ها یا کاششوها یا کاشیان یا کاشوها Grugni, V; Battaglia, V; Hooshiar Kashani, B; Parolo, S; Al-Zahery, N et al. (2012). "Ancient Migratory Events in the Middle East: New Clues from the Y-Chromosome Variation of Modern Iranians". PLoS ONE. 7 (7): e41252. doi:10.1371/journal.pone.0041252. PMC 3399854. PMID 22815981. ص 4 کتاب ایران پیش از آریایی‌ها «نسخه آرشیو شده». بایگانی‌شده از اصلی در ۲۱ نوامبر ۲۰۰۶. دریافت‌شده در ۲۹ ژانویه ۲۰۰۸. G. Husing Die sprache Elams, Breslau. 1908 پیرنیا، حسن، تاریخ قدیم ایران باستان، انتشارات دنیای کتاب، تهران ۱۳۶۲ کالیکان (۱۳۸۷). مادی‌ها و پارسی ها. ص. ۱۴. کالیکان (۱۳۸۷). مادی‌ها و پارسی ها. ص. ۱۵.منابعدیاکونوف، ایگور میخائیلوویچ (۱۳۸۶). تاریخ ماد. ترجمهٔ کریم کشاورز. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۴۴۵-۱۰۶-۵.گرانتوسگی: تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۴۵.پیگولووسکایا: تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن ۱۸، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۳.کاسی‌ها PDFhعلی‌نیا، امیر، (۱۳۹۶)، کاسیان در ایران زمین، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی.پیوند به بیرون
منبع:https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86Kassitlər
Vikipediya, azad ensiklopediya
Jump to navigation Jump to search

Kassitlər - Cənubi Azərbaycanda və Luristanda məskunlaşmış qədim maldar tayfaları. Kassitlər özlərini "kaşşu" adlandırırmışlar. Mənbələrdə kassitlərin adı ilk dəfə e.ə. XXIII əsrdə çəkilir. Mənbələrdə kassitlərin məskunlaşdığı ərazi "Kaşşen" adlanır. Bir sıra Azərbaycan tarixçiləri hesab edirlər ki, antik müəlliflərin kaspiləri kassitlərlə qohumdurlar.
Azərbaycan türklərinin etnogenezində mühüm rol oynamış türkmənşəli tayfalardan biri də kassilərdir (kaslar). Lakin Azərbaycanda yaşamış digər prototürk etnoslar kimi kassilər (kaslar) də uzun müddət tarixşünaslıqda elamdilli və ya hürridilli kimi tanınmışlar. Onların e.ə. V əsrdən adı çəkilən kaspilərlə qohumluğu güman edilir və yalnız elam dilində cəm bildirən "-p" şəkilçisinə görə kaspiləri elamdilli hesab edirdilər. Lakin elə ilk baxışdaca bu yanaşma inandırıcı deyil. Əgər kassilərin e.ə. II minillikdə Mərkəzi Asiyadan gəlmə olduqları qəbul edilirsə, onlar e.ə. III minillikdə İranın indiki Xuzistan və Luristan bölgəsində dövlət qurumu olan elamlılarla necə qohum ola bilərdi.
Qeyd edək ki, kas adını daşıyanlar Azərbaycan ərazisində ən qədim türkmənşəli etnosdur. Deməli, şumerlər, kutilər və lulubilər nəzərə alınmazsa, kaslar tarixdə adı çəkilən ən qədim türk etnosudur. Bunu kasların şəxs adları da təsdiqləyir. Qeyd etmək lazımdır ki, kassitlərdə (kaslarda) şəxs adları teofor adlar idi: Şəxs adlarında qəbilə tanrılarının adları iştirak edirdi. Kasların Babilistanda e.ə. 1595-1155-ci illərdə hakimiyyətdə olması ilə əlaqədar olaraq hökmdar adlarında sami mənşəli akkad sözləri və Şumer-Akkad tanrılarının adları öz əksini tapmalı idi. Kas şəxs adlarından bir neçəsinə nəzər salaq:
Ulamburiaş-qədim türkcə ulam "çapar" və "həmişə" və Buriaş tanrısının adındandır.
Kaslarda I Burna –Buriaş və II Burna-Buriaş hökmdar adları da məlumdur. Qədim türklərdə geniş yayılmış, qurd totemi Midiyada Buriaş (e.ə. 843-cü il), Kitabi Dədə Qorqudda Baybura, Orta Asiyada XIII əsrdə Buritay və başqa adlarda öz əksini tapmışdır. Ulam komponenti kas hökmdarı Ulamxala (e.ə. XI əsr) şəxs adında da iştirak edir. Qədim türklərdə Ulam şəxs adı məlumdur.
Kara-Xardaş-türkcə kara-qara və kardaş-qardaş sözlərindəndir. Antik müəllif Kursiy Ruf Orta Asiyada Sırdərya hövzələrində yaşayan skiflərin (saklar nəzərdə tutulur) Kartazis adlı çarınınMakedoniyalı İskəndərə qarşı çıxdığı qeyd edilir (Kursiy Ruf,VII,7,I). Mənbədə yunanca Kartazis kimi verilmiş ad türkcə Kartaş və yunan dilində -is adlıq hal şəkilçisindən ibarətdir (yunan dilində "ş" səsi olmadığına görə onu "s" ilə vermişdir).
Qeyd edilməlidir ki, kasların şəxs adlarında "daş", "taş" –həmrəy sözü geniş yer tutur: Nazimaruttaş (e.ə.XIV əsr), Maruttaş, Karain-taş, Kadin-Hutrutaş, Hambanitaş və s. Həmçinin digər türk etnoslarının da şəxs adlarında bu komponenti görmək mümkündür: Uyğur xaqanlığında Kinq-Daş xaqan, Orta Asiyada XII əsrdə türk qarakitayların xaqanı Yeloy-Daş (1143-cü ildə ölmüşdür), Səlcuq sultanı Məlikşahın (1072-1092) əmiri Arslan-Taş, Xarəzmdə XII əsrdə Altuntaş (1017-1032), Azərbaycanın Beyləqan bölgəsində XII əsrdə Aluntaş, XI əsrdə səlcuqlu nəslindən Ər-Taş yabqu, həmin əsrdə oğuzlarda Su-Taş, XVI əsrdə qazaxlarda Buydaş şəxs adları məlumdur. Burada iki hökmdar adını versək də Q. Qeybullayev "Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixindən" əsərində kasların məlum əksər hökmdar və şəxs adlarının mənalarını və mənşəyini izah edir.
Kasların bir neçə tanrısının da adı mənbələrdə qorunmuşdur. Şukamuna, Şamaliya, Kaşşu, Harbe, Şixu, Sax (yaxud Şuriaş), Qidar, Dul, Kamulda, İmmiriya, Mirizar və s. Lakin əksər tədqiqatçılar bu adların mənalarını və mənşəyini aydınlaşdıra bilməyiblər.
Maraqlısı odur ki, kas dilində "da-kiki" sözü göy, səma deməkdir. Qiyasəddin Qeybullayev qeyd edir ki, Da-kiki sözü "danq-kiki" kimi bərpa olunmalıdır və türkcə tanq (danq)–dan yeri, sübh, gig-göy sözlərindən ibarət olması ehtimal edilə bilər. Deməli, bu sözlə dan yerinin sökülməsi və havanın işıqlanması nəzərdə tutulur.
İ.M.Dyakonov yazır ki, kassilərdə bir tayfa Karzi-yabku adlanır. Bu etnonimdəki yabku sözü qədim türklərdəki yabqu - hökmdar sözü ilə səsləşir.
Kasların türkmənşəli olmasını sübut edən digər bir fakt isə bəzi qədim türk etnonimlərində kas etnoniminin əks olunmasıdır. Mərkəzi Asiyada yaşayan uyğurların qədimdə 6 tayfasının kas adlanması məlumdur. Xakaslarda Kızıl tayfasının adı əslində Kazal (Kasal) etnonimində a-ı əvəzlənməsi ilə əlaqədar olaraq kas adı öz əksini tapmışdır. Xakasiyada Kaşlıq şəhərinin adı kaş-kas etnonimi ilə bağlıdır. Qədim Çin mənbələrindən Mərkəzi Asiyada qırğızların dövlətinin Xa-Qas adlanması məlumdur. Çin Türküstanındakı Kaşqar şəhərinin qədim türk mənbələrində Kaş adlanması da diqqəti cəlb edir. Erkən orta əsrlərdən məlum olan xəzər, qazax, qazan türk tayfalarının adları əslində kasar, kasak və kasan olmuşdur. E.ə. VI əsrdən məlum olan Qafqaz toponimini də bəzi tədqiqatçılar kas etnonimi ilə bağlayırlar.
Bəzi tədqiqatçılar görə kaslar daha sonra tarix səhnəsinə kaspi adı ilə çıxırlar. Kaspilər Azərbaycanın hər iki hissəsində (Güney və Quzey Azərbaycanda) yaşamışlar. Kaspi etnonimindəki "-pi" şəkilçisinin elammənşəli sayılması fikri real görünmür. Kaspi etnoniminin Gürcüstanda qədimdən bəri Azərbaycan türklərinin yaşadığı Kaspi yaşayış məntəqəsinin adında da əks olunması göstərir ki, kasp özünüadlandırmadır, başqa sözlə, elamlıların –pi şəkilçisi Gürcüstanda yaşayan Azərbaycan türklərinin yaşayış yerində əks oluna bilməzdi. Kasların Azərbaycanda və ümumiyyətlə Ön Asiyada tarixi rolu məsələsində tarixçünaslıqda qaranlıq məsələlər çoxdur.MənbələrQ.Qeybullayev-Azərbaycan türklərinin təşəkkülü tarixindən,Bakı,1994Q.Qeybullayev-Azərbaycanlıların etnogenezindən,Bakı,1991(I cild)İ.M.Dyakonov-Midiya tarixi,Moskva-Leninqrad,1956E.V.Sevortyan-Türk dillərinin etimoloji lüğəti(I.II,III cildlər),Moskva,1974,1978,1982(rusca)Kassites
From Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to navigation Jump to search
Not to be confused with Kaysites or Kushites.
"Kassite" redirects here. For the mineral, see Kassite (mineral).
Kassite dynasty of the Babylonian Empirec. 1595 BC — c. 1155 BC
The Babylonian Empire under the Kassites, c. 13th century BC.CapitalDur-KurigalzuCommon languagesKassite languageGovernmentMonarchyKing  
• c. 1595 BCAgum II (first)
• c. 1157—1155 BCEnlil-nadin-ahi (last)Historical eraBronze Age 
• Establishedc. 1595 BC
• Sack of Babylonc. 1595 BC
• Invasions by Assyria and Elamc. 1158 BC
• Disestablishedc. 1155 BCPreceded bySucceeded byFirst Babylonian dynastyMiddle Babylonian periodMiddle Assyrian EmpireElamite EmpireToday part of Iran Iraq Kuwait


Babylon

Isin

Kish

Nippur

Sippar

Ur

Uruk

Dur-Kurigalzu

Girsu
Map of Iraq showing important sites that were occupied by the Kassite dynasty (clickable map)

Kassite Kudurru stele of Kassite king Marduk-apla-iddina I. Louvre Museum.
The Kassites (/ˈkæsaɪts/) were people of the ancient Near East, who controlled Babylonia after the fall of the Old Babylonian Empire c. 1595 BC and until c. 1155 BC (middle chronology). The endonym of the Kassites was probably Galzu,[1] although they have also been referred to by the names Kaššu, Kassi, Kasi or Kashi.
They gained control of Babylonia after the Hittite sack of the city in 1595 BC (i.e. 1531 BC per the short chronology), and established a dynasty based first in Babylon and later in Dur-Kurigalzu.[2][3] The Kassites were members of a small military aristocracy but were efficient rulers and locally popular,[4] and their 500-year reign laid an essential groundwork for the development of subsequent Babylonian culture.[3] The chariot and the horse, which the Kassites worshipped, first came into use in Babylonia at this time.[4]
The Kassite language has not been classified.[3] What is known is that their language was not related to either the Indo-European language group, nor to Semitic or other Afro-Asiatic languages, and is most likely to have been a language isolate, although some linguists have proposed a link to the Hurro-Urartian languages of Asia Minor.[5] According to some data, the Kassites were a Hurrian tribe.[6] However, the arrival of the Kassites has been connected to the contemporary migrations of Indo-European peoples.[7][8][9][10] Several Kassite leaders and deities bore Indo-European names,[7][8][9][11][12] and it is possible that they were dominated by an Indo-European elite similar to the Mitanni, who ruled over the Hurro-Urartian-speaking Hurrians of Asia Minor.[7][8][9]Contents
1 History1.1 Late Bronze Age1.1.1 Origins1.1.2 Formation of Kassite power1.1.3 Control and prestige1.1.4 Written record1.1.5 Fall of the Kassite kings1.2 Iron Age1.2.1 Ethnic Kassites1.2.2 As soldiers in foreign wars1.2.3 Final records1.3 Kassite dynasty of Babylon
2 Culture2.1 Social life2.2 Language2.3 Kudurru
3 Gallery 4 See also 5 References 6 Sources 7 External linksHistoryLate Bronze Age
Origins
The original homeland of the Kassites is not well established, but appears to have been located in the Zagros Mountains, in what is now the Lorestan Province of Iran. However, the Kassites were—like the Elamites, Gutians and Manneans who preceded them—linguistically unrelated to the Iranian-speaking peoples who came to dominate the region a millennium later.[13][14] They first appeared in the annals of history in the 18th century BC when they attacked Babylonia in the 9th year of the reign of Samsu-iluna (reigned 1749–1712 BC), the son of Hammurabi. Samsu-iluna repelled them, as did Abi-Eshuh, but they subsequently gained control of Babylonia in 1570 BC, some 25 years after the fall of Babylon to the Hittites in 1595 BC, and went on to conquer the southern part of Mesopotamia, roughly corresponding to ancient Sumer and known as the Dynasty of the Sealand by 1520 BC. The Hittites had carried off the idol of the god Marduk, but the Kassite rulers regained possession, returned Marduk to Babylon, and made him the equal of the Kassite Shuqamuna. The circumstances of their rise to power are unknown, due to a lack of documentation from this so-called "Dark Age" period of widespread dislocation. No inscription or document in the Kassite language has been preserved, an absence that cannot be purely accidental, suggesting a severe regression of literacy in official circles. Babylon under Kassite rulers, who renamed the city Karanduniash, re-emerged as a political and military power in Mesopotamia. A newly built capital city Dur-Kurigalzu was named in honour of Kurigalzu I (early 14th century BC).
Their success was built upon the relative political stability that the Kassite monarchs achieved. They ruled Babylonia practically without interruption for almost four hundred years—the longest rule by any dynasty in Babylonian history.
Formation of Kassite power
The transformation of southern Mesopotamia into a territorial state, rather than a network of allied or combative city states, made Babylonia an international power, although it was often overshadowed by its northern neighbour, Assyria and by Elam to the east. Kassite kings established trade and diplomacy with Assyria. Puzur-Ashur III of Assyria and Burna-Buriash I signed a treaty agreeing the border between the two states in the mid-16th century BC, Egypt, Elam, and the Hittites, and the Kassite royal house intermarried with their royal families. There were foreign merchants in Babylon and other cities, and Babylonian merchants were active from Egypt (a major source of Nubian gold) to Assyria and Anatolia. Kassite weights and seals, the packet-identifying and measuring tools of commerce, have been found in as far afield as Thebes in Greece, in southern Armenia, and even in the Uluburun shipwreck off the southern coast of today's Turkey.
A further treaty between Kurigalzu I and Ashur-bel-nisheshu of Assyria was agreed in the mid-15th century BC. However, Babylonia found itself under attack and domination from Assyria for much of the next few centuries after the accession of Ashur-uballit I in 1365 BC who made Assyria (along with the Hittites and Egyptians) the major power in the Near East. Babylon was sacked by the Assyrian king Ashur-uballit I (1365–1330 BC) in the 1360s after the Kassite king in Babylon who was married to the daughter of Ashur-uballit was murdered. Ashur-uballit promptly marched into Babylonia and avenged his son-in-law, deposing the king and installing Kurigalzu II of the royal Kassite line as king there. His successor Enlil-nirari (1330–1319 BC) also attacked Babylonia and his great grandson Adad-nirari I (1307–1275 BC) annexed Babylonian territory when he became king. Tukulti-Ninurta I (1244–1208 BC) not content with merely dominating Babylonia went further, conquering Babylonia, deposing Kashtiliash IV and ruling there for eight years in person from 1235 BC to 1227 BC.
Control and prestige
The Kassite kings maintained control of their realm through a network of provinces administered by governors. Almost equal with the royal cities of Babylon and Dur-Kurigalzu, the revived city of Nippur was the most important provincial center. Nippur, the formerly great city, which had been virtually abandoned c. 1730 BC, was rebuilt in the Kassite period, with temples meticulously re-built on their old foundations. In fact, under the Kassite government, the governor of Nippur, who took the Sumerian-derived title of Guennakku, ruled as a sort of secondary and lesser king. The prestige of Nippur was enough for a series of 13th-century BC Kassite kings to reassume the title 'governor of Nippur' for themselves.

Cylinder seal of Kassite king Kurigalzu II (c. 1332–1308 BC). Louvre Museum AOD 105
Other important centers during the Kassite period were Larsa, Sippar and Susa. After the Kassite dynasty was overthrown in 1155 BC, the system of provincial administration continued and the country remained united under the succeeding rule, the Second Dynasty of Isin.
Written record
Documentation of the Kassite period depends heavily on the scattered and disarticulated tablets from Nippur, where thousands of tablets and fragments have been excavated. They include administrative and legal texts, letters, seal inscriptions, kudurrus (land grants and administrative regulations), private votive inscriptions, and even a literary text (usually identified as a fragment of a historical epic).

Kassite king Meli-Shipak II on a kudurru-Land presenting his daughter to the goddess Ḫunnubat-Nanaya. The eight-pointed star was Inanna-Ishtar's most common symbol. Here it is shown alongside the solar disk of her brother Shamash (Sumerian Utu) and the crescent moon of her father Sin (Sumerian Nanna) on a boundary stone of Meli-Shipak II, dating to the twelfth century BC.[i 1]
"Kassite rulers in Babylon were also scrupulous to follow existing forms of expression, and the public and private patterns of behavior "and even went beyond that—as zealous neophytes do, or outsiders, who take up a superior civilization—by favoring an extremely conservative attitude, at least in palace circles." (Oppenheim 1964, p. 62).
Fall of the Kassite kings
The Elamites conquered Babylonia in the 12th century BC, thus ending the Kassite state. The last Kassite king, Enlil-nadin-ahi, was taken to Susa and imprisoned there, where he also died.Iron Age
The Kassites did briefly regain control over Babylonia with Dynasty V (1025–1004 BC); however, they were deposed once more, this time by an Aramean dynasty.
Ethnic Kassites
Kassites survived as a distinct ethnic group in the mountains of Lorestan (Luristan) long after the Kassite state collapsed. Babylonian records describe how the Assyrian king Sennacherib on his eastern campaign of 702 BC subdued the Kassites in a battle near Hulwan, Iran.

Kassite cylinder seal, ca. 16th–12th century BC.
Herodotus and other ancient Greek writers sometimes referred to the region around Susa as "Cissia", a variant of the Kassite name. However, it is not clear if Kassites were actually living in that region so late.
During the later Achaemenid period, the Kassites, referred to as "Kossaei", lived in the mountains to the east of Media and were one of several "predatory" mountain tribes that regularly extracted "gifts" from the Achaemenid Persians, according to a citation of Nearchus by Strabo (13.3.6).
As soldiers in foreign wars
But Kassites again fought on the Persian side in the Battle of Gaugamela in 331 BC, in which the Persian Empire fell to Alexander the Great, according to Diodorus Siculus (17.59) (who called them "Kossaei") and Curtius Rufus (4.12) (who called them "inhabitants of the Cossaean mountains"). According to Strabo's citation of Nearchus, Alexander later separately attacked the Kassites "in the winter", after which they stopped their tribute-seeking raids.
Strabo also wrote that the "Kossaei" contributed 13,000 archers to the army of Elymais in a war against Susa and Babylon. This statement is hard to understand, as Babylon had lost importance under Seleucid rule by the time Elymais emerged around 160 BC. If "Babylon" is understood to mean the Seleucids, then this battle would have occurred sometime between the emergence of Elymais and Strabo's death around 25 AD. If "Elymais" is understood to mean Elam, then the battle probably occurred in the 6th century BC. Susa was the capital of Elam and later of Elymais, so Strabo's statement implies that the Kassites intervened to support a particular group within Elam or Elymais against their own capital, which at that moment was apparently allied with or subject to Babylon or the Seleucids.
Final records
The latest evidence of Kassite culture is a reference by the 2nd-century geographer Ptolemy, who described "Kossaei" as living in the Susa region, adjacent to the "Elymeans". This could represent one of many cases where Ptolemy relied on out-of-date sources.
It is believed[by whom?] that the name of the Kassites is preserved in the name of the Kashgan River, in Lorestan.Kassite dynasty of Babylon
See also: Early Kassite rulersRuler Reigned:(short chronology)CommentsAgum-Kakrime Returns Marduk statue to BabylonBurnaburiash I c. 1500 BC (short)Treaty with Puzur-Ashur III of AssyriaKashtiliash III   Ulamburiash c. 1480 BC (short)Conquers the first Sealand DynastyAgum III c. 1470 BC (short)Possible campaigns against "The Sealand" and "in Dilmun"Karaindash c. 1410 BC (short)Treaty with Ashur-bel-nisheshu of AssyriaKadashman-harbe I c. 1400 BC (short)Campaign against the SutûKurigalzu Ic. x-1375 BC (short)Founder of Dur-Kurigalzu and contemporary of Thutmose IVKadashman-Enlil Ic. 1374—1360 BC (short)Contemporary of Amenophis III of the Egyptian Amarna lettersBurnaburiash IIc. 1359—1333 BC (short)Contemporary of Akhenaten and Ashur-uballit IKara-hardash c. 1333 BC (short)Grandson of Ashur-uballit I of AssyriaNazi-Bugash or Shuzigash c. 1333 BC (short)Usurper “son of a nobody”Kurigalzu IIc. 1332—1308 BC (short)Son of Burnaburiash II, Lost ? Battle of Sugagi with Enlil-nirari of AssyriaNazi-Maruttashc. 1307—1282 BC (short)Lost territory to Adad-nirari I of AssyriaKadashman-Turgu c. 1281—1264 BC (short)Contemporary of Hattusili III of the HittitesKadashman-Enlil IIc. 1263—1255 BC (short)Contemporary of Hattusili III of the HittitesKudur-Enlil c. 1254—1246 BC (short)Time of Nippur renaissanceShagarakti-Shuriash c. 1245—1233 BC (short)“Non-son of Kudur-Enlil” according to Tukulti-Ninurta I of AssyriaKashtiliashu IVc. 1232—1225 BC (short)Deposed by Tukulti-Ninurta I of AssyriaEnlil-nadin-shumi c. 1224 BC (short)Assyrian vassal kingKadashman-Harbe II c. 1223 BC (short)Assyrian vassal kingAdad-shuma-iddina c. 1222—1217 BC (short)Assyrian vassal kingAdad-shuma-usurc. 1216—1187 BC (short)Sender of rude letter to Aššur-nirari and Ilī-ḫaddâ, the kings of AssyriaMeli-Shipak IIc. 1186—1172 BC (short)Correspondence with Ninurta-apal-Ekur confirming foundation of Near East chronologyMarduk-apla-iddina Ic. 1171—1159 BC (short) Zababa-shuma-iddin c. 1158 BC (short)Defeated by Shutruk-Nahhunte of ElamEnlil-nadin-ahic. 1157—1155 BC (short)Defeated by Kutir-Nahhunte II of ElamCultureSocial life
In spite of the fact that some of them took Babylonian names, the Kassites retained their traditional clan and tribal structure, in contrast to the smaller family unit of the Babylonians. They were proud of their affiliation with their tribal houses, rather than their own fathers, preserved their customs of fratriarchal property ownership and inheritance.[15]Language
Main article: Kassite language

Babylonian Kudurru stele of the late Kassite period, in the reign of Kassite king Marduk-nadin-akhi (ca. 1099–1082 BC). Found near Baghdad by the French botanist André Michaux (Cabinet des Médailles, Paris)
The Kassite language has not been classified.[3] However, several Kassite leaders bore Indo-European names, and they might have had an Indo-European elite similar to the Mitanni.[12][10] Over the centuries, however, the Kassites were absorbed into the Babylonian population. Eight among the last kings of the Kassite dynasty have Akkadian names, Kudur-Enlil's name is part Elamite and part Sumerian and Kassite princesses married into the royal family of Assyria.
Herodotus was almost certainly referring to Kassites when he described "Ethiopians [from] above Egypt" in the Persian army that invaded Greece in 492 BC.[16] Herodotus was presumably repeating an account that had used the name "Kush" (Cush), or something similar, to describe the Kassites; "Kush" was also, purely by coincidence, a name for Ethiopia. A similar confusion of Kassites with Ethiopians is evident in various ancient Greek accounts of the Trojan war hero Memnon, who was sometimes described as a "Kissian" and founder of Susa, and other times as Ethiopian. According to Herodotus, the "Asiatic Ethiopians" lived not in Kissia, but to the north, bordering on the "Paricanians" who in turn bordered on the Medes. The Kassites were not geographically linked to Kushites and Ethiopians, nor is there any documentation describing them as similar in appearance, and the Kassite language is regarded as a language isolate, utterly unrelated to any language of Ethiopia or Kush/Nubia,[17] although more recently a possible relationship to the Hurro-Urartian family of Asia Minor has been proposed.[18] However, the evidence for its genetic affiliation is meager due to the scarcity of extant texts.
According to the Encyclopædia Iranica:
There is not a single connected text in the Kassite language. The number of Kassite appellatives is restricted (slightly more than 60 vocables, mostly referring to colors, parts of the chariot, irrigation terms, plants, and titles). About 200 additional lexical elements can be gained by the analysis of the more numerous anthroponyms, toponyms, theonyms, and horse names used by the Kassites (see Balkan, 1954, passim; Jaritz, 1957 is to be used with caution). As is clear from this material, the Kassites spoke a language without a genetic relationship to any other known tongue.Kudurru
The most notable Kassite artifacts are their Kudurru steles. Used for marking boundaries and making proclamations, they were also carved with a high degree of artistic skill; they took a long time to make.Gallery

Male head from Dur-Kurigalzu, Iraq, Kassite, reign of Marduk-apla-iddina I. Iraq Museum

Door socket from Dur-Kurigalzu, Iraq. Kassite period, 14th century BCE. Sulaymaniyah Museum

Detail, facade of Inanna's Temple at Uruk, Kassite, 15th century BCE. Iraq Museum

Statue of a lion, Kassite, Iraq Museum

Limestone relief of a male figure from Tell al-Rimah, Iraq. Kassite. Iraq Museum

Terracotta plaque of a seated goddess, from Southern Mesopotamia, Iraq. Kassite period. Ancient Orient Museum

Duck-shaped weight mentioning the name of the priest Mashallim-Marduk, Kassite, from Babylon. Ancient Orient Museum

Lapis Lazuli fragment with building inscriptions, Kassite, from Iraq. Ancient Orient Museum

Kudurru mentioning the name of the Kassite king Kurigalzu II, from Nippur, Iraq, Ancient Orient Museum

Babylonian cuneiform tablet with a map from Nippur, Kassite period, 1550-1450 BCE

Winged centaur hunting animals. Kassite period. Louvre Museum, reference AO 22355See also
Part of a series on theHistory of Iraq 
Prehistory 
Bronze Age 
Iron Age 
Middle Ages 
Early modern period 
Modern Iraq Iraq portalvte
Part of a series on theHistory of Iran 
Mythological history 
Ancient period 
Imperial period 
Medieval period 
Early modern period 
Modern period 
Related articlesTimeline Iran portalvteReferencesSourcesExternal linksWikimedia Commons has media related to Kassites. vte
Ancient Mesopotamia Asia portalCities of the ancient Near EastEarly Kassite rulersKassite ArtHittitesHyksosKaskaKassite deitiesMitanniPhilistinesSea PeoplesShort chronology timeline Trevor Bryce, 2009, The Routledge Handbook of the Peoples and Places of Ancient Western Asia: The Near East from the Early Bronze Age to the Fall of the Persian Empire, Abingdon, Routledge, p. 375. "The Old Hittite Kingdom". Encyclopædia Britannica Online. Encyclopædia Britannica, Inc. Retrieved 8 September 2012. "The Kassites in Babylonia". Encyclopædia Britannica. Retrieved 8 September 2012. "Kassite (people)". Encyclopædia Britannica. Retrieved 8 September 2012. Schneider, Thomas (2003). "Kassitisch und Hurro-Urartäisch. Ein Diskussionsbeitrag zu möglichen lexikalischen Isoglossen". Altorientalische Forschungen (in German) (30): 372–381. Jaimoukha, Amjad (2004-11-10). The Chechens. Routledge. p. 29. ISBN 978-0-203-35643-2. Myres, Sir John Lynton (1930). Who Were the Greeks?. University of California Press. p. 102. Among the names of Kassite kings are some which appear to contain Indo-European elements, as though they belonged to families which had once used Indo-European speech, but had lost it as their official language, through assimilation to the people of Kassite speech whose movements they were now directing. Some Kassite deities too seem to have Indo-European names. MacHenry, Robert (1992). The new encyclopaedia Britannica: in 32 vol. Macropaedia, India - Ireland, Volume 21. Encyclopedia Britannica. p. 36. ISBN 0852295537. That there was a migration of Indo-European speakers, possibly in waves, which can be dated to the 2nd millennium bc, is clear from archaeological and epigraphic evidence in western Asia. Mesopotamia witnessed the arrival, in about 1760 bc, of the Kassites, who introduced the horse and the chariot and bore such obviously Indo- European names as Surias, Indas, and Maruttas (Surya, Indra, and Marutah in Sanskrit). Phillips, E. D. (1963). "The Peoples of the Highland: Vanished Cultures of Luristan, Mannai and Urartu". Vanished Civilizations of the Ancient World. McGraw-Hill: 241. Retrieved 25 July 2018. During the 2nd millennium the long process began by which Indo-European peoples from the northern steppes beyond the Caucasus established themselves about Western Asia, Iran and northern India. Their earliest pressure perhaps drove some the native peoples of the mountains to migrate or infiltrate and sometimes come as invaders into Mesopotamia and northern Syria, even in the 3rd millennium. The Indo-Europeans then drove their way through these peoples, drawing many of them in their train as subjects or allies, and appeared themselves early in the 2nd millennium as invaders and conquerors in the Near East. For the first half of the millennium the highlanders under Indo-European leadership dominated the older peoples of the plains, most of whom were Semites. The most powerful of these Indo-Europeans were the Hittites who ruled Anatolia, and later extended their dominion over northern Syria, but their connection with our three cultures is not direct, unles more Hittite influence was felt in Urartu than has so far appeared. Two other peoples are directly relevant, namely the Kassites from the Zagros mountains in the region of Luristan, and the Hurrians, who spread from regions further north, particularly from Armenia. Both were themselves native peoples of the highland, and spoke languages which were not Indo-European, but belonged to a group sometimes loosely called Caucasian, once widespread but later surviving only in the Caucasus. They were led by Indo- European aristocracies small in numbers but great in energy and achievement. They were the first to use the horse in war to draw the light chariot with spoked wheels. Indo-European names of gods at least appear among the Kassites, and of gods and rulers much more obviously among the Hurrians, in whom this element was clearly stronger. In both cases the names reveal the Indic branch of the Indo-European family, of which the main body moved through Iran to conquer northern India. "Iranian art and architecture". Encyclopædia Britannica Online. Encyclopædia Britannica, Inc. Retrieved 8 September 2012. Piggot, Stuart (1970). Ancient Europe. Transaction Publishers. p. 81. ISBN 0202364186. The Kassite dynasty of Mesopotamia (with Indo-European names) was established early in the second millennium B.C. "India: Early Vedic period". Encyclopædia Britannica Online. Encyclopædia Britannica, Inc. Retrieved 8 July 2015. "Lorestan". Education.yahoo.com. Archived from the original on 2013-02-12. Retrieved 2013-02-12. "History of Iran". Iranologie.com. 1997-01-01. Archived from the original on 2013-02-12. Retrieved 2013-02-12. J. Boardman et al. (eds) Cambridge Ancient History Vol III Pt 1 (2nd Ed) 1982 Herodotus, Book 7, Chapter 70 see Balkan, 1954, Schneider, Thomas (2003). "Kassitisch und Hurro-Urartäisch. Ein Diskussionsbeitrag zu möglichen lexikalischen Isoglossen". Altorientalische Forschungen (in German) (30): 372–381. Land grant to Ḫunnubat-Nanaya kudurru, Sb 23, published as MDP X 87, found with Sb 22 during the French excavations at Susa.Encyclopædia Britannica, 1911.A. Leo Oppenheim, Ancient Mesopotamia: Portrait of a Dead Civilization, 1964.K. Balkan, Die Sprache der Kassiten, (The Language of the Kassites), American Oriental Series, vol. 37, New Haven, Conn., 1954.D. T. Potts, Elamites and Kassites in the Persian Gulf, Journal of Near Eastern Studies, vol. 65, no. 2, pp. 111–119, (April 2006)Daniel A. Nevez, 'Provincial administration at Kassite Nippur' abstract of a dissertation gives details of Kassite Nippur and Babylonia.Christopher Edens, "Structure, Power and Legitimation in Kassite Babylonia"Richard Hooker, "The Kassites: 1530-1170 The Kassite Interregnum"Kassites in Encyclopaedia BritannicaDavid W. Koeller, "Kassite rule in Mesopotamia"Kassites in Encyclopedia Iranica by Ran ZadokLivius.org: Kassites/Cossaeansvte

شاهنامه تبعیض نژادی و توهین و هتک حرمت اقوام و زنان

 

                                                   

شاهنامه یعنی تبعیض نژادی و توهین و هتک حرمت اکثر اقوام و نقض حقوق زنان و بی ارزش دانستن آنها. در اینجا نمونه اندکی از اشعار توهین آمیز صورت گرفته به بعضی از اقوام و نیز زنان ذکر شده است.با مراجعه به شاهنامه و مطالعه آن عمق نفرت از اکثر اقوام(تورکها-بلوچها-کردها-گیلک ها-لرها-اعراب و...)مکرراً دیده می شود.  

ترك ستيزي در شاهنامه فردوسی

توهين به نژاد ترك و نفرت از تركها در بسياري از بيت هاي شاهنامه وجود دارد مانند: 

سخن بس کن از هرمز ترک زاد                که اندر زمانه مباد این نژاد...

که این ترک زاده سزاوار نیست                 کس اورا به شاهی خریدار نیست 

که خاقان نژاداست و بد گوهر است            به بالا و دیدار چون مادر است

اشاره اي است به قباد فرزند انوشيروان كه مادرش ترك نژاد بود و بعد از انوشيروان به پادشاهي رسيد مادر قبادهُرمزچهارم(كه بنام "قاقم"يا"تاكوم"يا "قاين"ازاو ياد شده)منسوب به امپراطوري"گوی تورک(ترک آسمانی)"بود.انوشیروان جهت رفع خطر"ایستمی خاقان"،هرمزچهارم را جانشین خود ساخت در جاي ديگر ميگويد:

ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم                       توگفتی دل از رده دارد به خشم

که آن ترک بد ریشه و ریمن است                     که هم بد نژاد است و هم بد تن است

تن ترک بد ذات بی جان کنم                            زخونش دل سنگ مرجان کنم

از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت                      که ای دوزخی روی دور از بهشت

چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟!                     که زاینده را بر تو باید گریست

بُود ترک،"بد طینت" و " د یو زاد"                       که نام پدرشان ندارند یاد

 در جايي هم هرمز از يكي از بزرگان و پيران دربار سوالاتي مي كند كه اين شخص جواب مي دهد

 بپرسید هرمز، زمهران ستاد           که از روزگاران چه داری بیاد

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر               که ای شاه گوینده و یاد گیر

بدانگه کجا مادرت را ز چین              فرستاد خاقان به ایران زمین (منظور از چين تركستان مي باشد)

بدو گفت بهرام:ای ترک زاد             به خون ریختن تا نباشی تو شاد

تو خاقان نژادی نه از کیقباد             که کسری ترا تاج بر سر نهاد

همانطور كه مي دانيم هرمز چهارم از عادل ترين پادشاهان ساساني است ولي چون مادرش ترك نژاد است بنابر این از نظر فردوسی  مجرم است

 ابوالقاسم فردوسی، ترکان فاتح در عالم واقعيت را، در عالم خیال مغلوب میکند و به عقده گشائی شفانیافته تا به امروز در مریدان  خود میپردازد:

وزین روی ترکان همه برهِنه           برفتند بی اسب و بار و بُنه

رسیدند یکسر به توران زمین         سواران ترک و سواران چین..

ز ترکان جنگی فراوان نماند           زخون سنگها جز به مرجان نماند

سپهدار ایران به ترکان رسید         خروشی چو شیر ژیا ن بر کشید

ز خون یلان سیر شد روز جنگ       بدریا نهنگ و به خشکی پلنگ

 

بلوچ كشي در شاهنامه

او از بلوچ كشي انوشيروان به نيكي ياد كرده و گفته

سراسر بشمشیر بگذاشتند               ستم کردن ِ"لوچ" برداشتند

بشد ایمن از رنج ایشان جهان           "بلوچی" نماند آشکار و نهان!

همه رنج ها خوار بگذاشتند                در و کوه را، خانه پنداشتند!

ازاینان فراوان و اندک نماند!               زن و مرد و جنگی و کودک نماند!

 

گيلك  و ديلمي ستيزي

 انوشیروان"دادگر" ذهن بيمار فردوسي بسرعت برگیلان و دیلم تاخته،داد آنان را هم در می آورد و این قوم هم از گزندش مصون نمی ماند

 زگیلان تباهی فزونست از این              ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین

از آن جا یگه سوی گیلان کشید             چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید...

 چنین گفت کای- در ، ز خُردوبزرگ         نباید که ماند پی ِشیر گرگ

چنان شد ز کشتن همه بوم رَست           که از خون همه روی کشور بشُست

زبس کُشتن و غارت و سوختن            خروش آمد و نا لۀ مرد و زن

 زکشته به هرسویکی توده بود           گیاها، بمغز سرآلوده بود

 بد نبا ل این عدالت گستری و دادگری شاهانۀ انوشیروان :

زگیلان هرآنکس که جنگی بُدند             هشیوار و ،باداد، و سنگی بدند

ببستند یکسر همه دست خویش!         زنان از پس و کودک خُرد پیش

اگر شاه را دل ز گیلان بخَست                ببُریم سرها زتن- ها بدَ ست

 دل شاه خشنود گردد مگر                   چو بیند بریده یکی توده سر

 برایشان ببخشود شاه جهان                 گذشته شد،اندر دل او نهان

 نوا خواست از گیل و دیلم دو صد         کزان پس نگیرد کسی راه بد

 

 هندی کُشی:

 فردوسی "پاک زاد" در بارۀ فتح خیالی هندوستان، و زهر چشم گرفتن از آنان بوسیلۀ انوشیروان "دادگر" که با لشکرش طی الارض میکرده،  می گوید:

 و ز آن جایگه شاه لشکر براند         به هندوستان رفت و چندی بماند...

 بفرمان، همه پیش اوآمدند              بجان هرکسی چاره جو آمدند

 زدریای هندوستان تا دو میل           در م بود و دیبا و اسبا ن و پیل

 بزرگان همه پیش شاه آمدند           زدوده دل و نیکخواه آمدند

برسید کسری و بنواخت- شان         بر اندازه بر، جایگه ساخت- شان

بدل شاد برگشت از آن جا یگاه         جهانی پر از اسب و فیل و سپاه

 فردوسی،به مسایل زمانش بُعد اسطوره ای داده ، و با تحریف نام و محتوای اساطیرهندی، آنها را ایرانی تلقی کرده، نام اقوام را مبدل به افراد نموده است: "تو- ای- ری – یا" ی هندی را "تور" نامیده و بخطا و به عمد جد ترکان، قلمداد کرده و :"سائی- ری- ما" ی هندی را "سَلم "یعنی جد سامی ها (اعراب، یهودیان،آرامیها و -،و..) نامیده و :" آ ایری- یا " را بنام" من در آوردی"ایرج" جد ایرانیا ن گفته تا چیزی از اسطورۀ : "سام و حام و یافَث" تورات و قران کم نیاورد!  

در ضمن جهت تشدید کینه های قومی، باوجود آنکه میداند که آژداها(ک) ربطی به سامی ها ندارد، اورا با نام جعلی"ضحاک"عرب قلمدادکرده، جد پنجم"رستم"دستان رقم میزند، رستمی که از نظراو ایرانی نیست! اما پاسدار ایران است! اسفندیار در تبلیغ دین زردشتی و رَجَز خوانی و تفاخر نژادی خود، چنین رستم دستان را تحقیر میکند.

 که دستانبد گوهر،ازدیو زاد                    بگیتی فزون زین ندارد نژاد

که ضحاک بودش به پنجم پدر                 ز شاهان گیتی بر آورد سر...

 تو از جادوئی زال گشتی در ست            و گرنه تن تو همی "دخمه" جُست

شاهنامۀ فردوسی مشحون از عرب کُشی و کرد کُشی و بلوچ کُشی و  لرکُشی و . ..وجنگ مداوم دو قوم اسطوره ای ایرانی و تورانی است  اساس شاهنامه بر برتري نژادي و قومي  بنا نهاده شده است نه برابري و انسانيت كلمه نژاد در شاهنامه هزاران بار تكرار شده است.

 فردوسي زماني كه چشم به سكه هاي سلطان محمود داشت و فكر مي كرد با پايان شاهنامه  سلطان ترك تا زانو بر روي او طلا خواهد ريخت بيت هاي بسياري در مدح و ثناي وي سرود و او را سلطان ايران و توران هند و سند از كابل تا زابل خردمند و دانش راي خطاب كرد ولي زماني كه مورد بي توجهي سلطان محمود قرار گرفت و حتي يك سكه سياه هم گيرش نيامد (گرچه الان صدها خيابان و ميدان و مدرسه و دانشگاه بنامش شده) شروع به توهين به سلطان محمود و نژادش نمود.

 

 توهین به جایگاه پاک زنان در شاهنامه

مكن هيچ كاري به فرمان زن-----كه هرگز نبيني زني رأي زن

زن و اژدها هر دو در خاک به ----- جهان پاک از این هر دو ناپاک به

زنان را ستایی سگان را ستای ----- که یک سگ به از صد زن پارسای

پس پرده هر که دختر بود ----- اگر تاجدار است بد اختر است

چون زن زاد دختر دهیدش به گرگ----- که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ

به اختر كس آن دادن كه دخترش نيست--چو دختر بود روشن دخترش نيست

منبع:http://mohsenalipour.blogfa.compost/216