✅ امپراطور بادکنکی ساسانیان:  نگاهی به جنایات ساسانیان زرتشتی؛

✅ امپراطور بادکنکی ساسانیان:
 نگاهی به جنایات ساسانیان زرتشتی؛


🔴 تقدیم به نژاد پرستان آریایی؛


⏪ چند سال قبل از اسلام، مردم تحت حاکمیت ساسانیان چه‌ وضعیتی داشتند!؟

+++++++++++++++++

◀️ پرده‌ اول جنایات ساسانیان؛

🔴  زنانی که به خاطر بدهی شوهرانشان و با اجبار به صورت استقراضی به عقد مرد دیگری در می‌آمدند .

📚 منبع:
(ترجمه فارسی وندیداد، ص۵۰۷ 
و 
ایرانیان در زمان ساسانیان ص۴۴۲؛ 
و
 نقش زن در سنت زرتشتی و نظام حقوقی ایران باستان ص۱۵ )

++++++++++++++

◀️ پرده‌ دوم جنایات ساسانیان؛

🔴 مردان، به خاطر کوتاهی در انجام اعمال مذهبی و ارتداد، یا پوستشان کنده می‌شد و یا بدن‌شان تکه تکه می‌شد.

📚 منبع:
(ترجمه فارسی وندیداد، ص۷۰۵ و ۱۱۹۵)


++++++++++++++++

◀️ پرده‌ سوم جنایات ساسانیان؛

🔴 در زمان ساسانیان، چشم‌ زندانیان به وسیله میله‌ی داغ و یا ریختن روغن، کور می‌شد و یا در قبال یک جرم، اعضای خانواده‌ی او را نیز می‌کشتند و یا پوستش را زنده زنده می‌کندند. 

منبع:
( ایرانیان در زمان ساسانیان، کریستن سن، ص۴۱۴ )

++++++++++++++

 ◀️ پرده‌ چهارم جنایات ساسانیان؛

🔴 در زمان ساسانیان، مردمان عادی در یک حکومت با سرپرستی یک شاه آریایی
(مثلا‌ انوشیروان) حق تحصیل نداشتند.
 
📚 منبع:
( ایرانیان در زمان ساسانیان، کریستن سن، ص ۵۴۶ )


++++++++++++++++++++

◀️ پرده‌ پنجم جنایات ساسانیان؛

 🔴 مجرمان و محکومان، در دوره‌ی ساسانی، مثل یک موش آزمایشگاهی برای استفاده‌ی طبی زنده نگه داشته می‌شدند.
 
📚 منبع:
( ایرانیان در زمان ساسانیان، کریستن سن، ص۵۵۱ )

++++++++++++++++

◀️ پرده ششم جنایات ساسانیان؛

🔴 مردم در زمان ساسانیان، اجازه‌ی تلفظ اسم شاه خود را نداشتند بلکه باید لقب آنان را،«شماخ بغان» (وجود الهی شما یا مقام الوهیت شما)، بر زبان می‌آوردند.

📚 منبع:
 ( ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۲۸ )

++++++++++++++++++


◀️ پرده هفتم جنایات ساسانیان؛

🔴 در زمان ساسانیان، پادشاه مثلا عادل ساسانی به نام انوشیروان دادگر
(در اصل داتگر ) ۱۳۰۰۰ نفر را کشت.

📚 منبع:
 ( ایرانیان در زمان ساسانیان، ص۵۷۶ )

++++++++++++++++


 ◀️ پرده هشتم جنایات ساسانیان؛

🔴 خسروپرویز شاه‌ ساسانی، ۳۰۰۰ زن و ۳۰۰۰ زن خدمتکار و ۸۵۰۰ اسب و ۷۶۹ فیل داشت، در حالی که به زور از مردم فقیر، مالیات می‌گرفت.
 
📚 منبع:
(ایرانیان در زمان ساسانیان، صص۵۸۹ و ۵۹۰ 
و 
کتاب تاریخ ایران خنجی "نویسنده متعصب ضد اسلام"، ص۱۰۶۶)


++++++++++++++++++


◀️ پرده نهم جنایات ساسانیان؛

🔴 ۸۰ هزار نفر در یک روز به همراه پاک‌سازی مزدکیان توسط ساسانیان کشته شدند.
 
📚 منبع:
( کتاب تاریخ ایران خنجی، ص ۹۵۹ )


++++++++++++++++++

◀️ پرده دهم جنایات ساسانیان؛

🔴 زنان حامله‌ در یمن شکمشان توسط ساسانیان پاره می‌شد و فرزندانشان سربریده می‌شدند .  اعراب سیاه‌پوست و مردمان سیاه‌پوست در یمن که فرمان قتل عام کلی آنان از پیر و کودک توسط ساسانیان صادر شد. 

📚 منبع:
( تاریخ ابن اثیر، ج۲، ص۵۲۲ ) 


++++++++++++++++++

 ◀️ پرده یازدهم جنایات ساسانیان؛

🔴 زنان حائض در زمان ساسانیان، مجبور بودند در ادرار گاو، خود را بشویند و در محدوده‌ای جدا از خانه باشند.
 
📚 منبع:
( ترجمه فارسی وندیداد، ص۱۱۷۱ )


+++++++++++++++++
 
◀️ پرده دوازدهم جنایات ساسانیان؛

🔴 زنان در زمان ساسانیان زرتشتی، اهریمن نامیده می‌شدند.

📚 منبع:
( ترجمه فارسی وندیداد، ص۱۵ )

✅ «گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 1

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 1

خیال می‌کنید شماها نوبرش را آورده‌اید که در روزگارتان، آدم‌هایی که حتی دیپلم هم ندارند، در عرض پنج ـ شش ماه تلاش‌های صادقانه و شبانه‌روزی، یک دفعه مدرک «دکترا» می‌گیرند و بعدش به مقام‌های خیلی خیلی بالا می‌رسند و...؟

خوشبختانه تاریخ چنان پرافتخاری داریم که در آن، همه چیز پیدا می‌شود. عین بازار مکاره و بازار شام اسبق و سابق و بازار سیاه و آزاد و غیره‌ی فعلی. مثلاً جناب «ابوالقاسم فردوسی طوسی» که ظاهراً آن دیپلم کذایی را هم نداشته و از جغرافی، تاریخ، حساب و... چیزی نمی‌دانسته، یک دفعه تبدیل به «حکیم» می‌شود، سر از مرکزهای حکومتی درمی‌آورد و «شاهنامه» هم می‌نویسد.

اگر این گفته‌ی بنده را هم «نشر اکاذیب»، «تشویش اذهان عمومی»، «ریختن آب در آسیاب خلیفه‌ی عباسی»، «جاسوسی به نفع رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی» و چیزهایی از این قبیل حساب می‌کنید و قصد «ممنوع‌القلم»، «مهدور الدم» و غیره کردن بنده را دارید، اجازه بدهید برای دفاع از خود، مثال‌ها و دلایل محکمه‌پسندی را از کتاب وزین «شاهنامه‌ی فردوسی ـ چاپ مسکو» تقدیم حضورتان بکنم. خوب، پس بفرمایید:

«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی 31 می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است!

 

در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ فرض کنیم «محمود غزنوی» دارای یک «حکومت منزوی» بوده و با خیلی از کشورها روابط دیپلماتیک نداشته است، ولی لااقل مثل «بوش» بیشتر از 17 بار به هندوستان لشکر کشیده و همچنین برای برقراری روابط حسنه، با «ری» می‌خواست که به آنجا سفر بکند ولی بانویی که بر آن منطقه حاکم بود دماغ او را سوزاند. فردوسی دست کم می‌توانست از شاه محمود یک سری اطلاعات محرمانه در مورد البرز و هندوستان بگیرد و جای هر کدام را بداند!

این عنصر مشکوک و حکیم‌نما، یکی ـ دو صفحه‌ی بعد، مذبوحانه تلاش می‌کند این عقیده‌ی انحرافی و توطئه‌آمیز را تبلیغ بکند که پرچم ایران در زمان «فریدون»، از سه رنگ سرخ، زرد و بنفش تشکیل یافته بود.

اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و...

اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و...

در صفحه‌ی 34 همین شاهنامه‌ی چاپ مسکو آمده است که فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد. واقعاً خانم «فرانک» ـ مادر فریدون ـ خیلی شانس آورده بود که در آن زمان قانون «از کجا آورده‌ای» تصویب نشده بود. وگرنه، با رعایت شؤونات و اصول و غیره، یقه‌اش را می‌گرفتند و او را به مراکز ذی‌صلاح می‌کشاندند و در مورد آن دو پسر، تحقیق و تفحص کافی می‌کردند که ببینند در حالی شوهر ندارد، چه طور صاحب دو بچه شده است؟ بدبختانه در آن زمان، سازمان بازرسی و سایر سازمان‌ها و نهادهای ضروری هم دایر نشده بودند. فکر می‌کنم اگر بودند، به مادر فریدون بیشتر سخت می‌گرفتند، زیرا که او هم در نوع خود یک «دانه درشت» بود که دو پسر «باد آورده» داشت!

ای کاش خلافکاری‌های فردوسی تنها در این قبیل موارد خلاصه می‌شد. ولی معلوم نیست چه روابط مشکوکی با نیروهای بیگانه‌ی اشغال‌کننده‌ی عراق داشته که، جغرافیای این کشور دوست و برادر ـ دشمن بعثی صهیونیستی سابق ـ را هم می‌خواهد به سود استکبار جهانی تغییر بدهد و به قرارداد 1975 الجزایر خدشه وارد نماید. او در ادامه‌ی نشر اکاذیب خود ادعا می‌کند که «اروندرود» در اصل نام رودخانه‌ی «دجله» است و شهر «بغداد» نیز در زمان فریدون وجود داشته است. (صفحه‌ی 35)

حال باید از این عنصر حکیم‌نما پرسید که مگر اروندرود در حق او چه بدی کرده که می‌خواهد آن را به مرکز بغداد منتقل بکند و یقه‌اش را به دست اشغالگران امریکایی و انگلیسی و تروریست‌های القاعده بدهد؟

 

در صفحه‌ی 35 می‌خوانیم که فریدون و سپاهیانش که می‌خواهند به ایران بیایند. از دجله رد می‌شوند و به بیت‌المقدس می‌آیند که خودشان را به ایران برسانند!

بی‌چاره فریدون، عوض این که با یکی از این تورهای مسافری بیاید که راه را میان‌‌بر می‌زنند که یک وعده شام کمتر به مسافر بدهند و یک شب کمتر در هتل اقامت بکنند، آمده و اختیارش را داده دست فردوسی که از قرار معلوم دست چپ و راست خودش را هم درست تشخیص نمی‌داده است. تازه، حضرت آقا را «حکیم» می‌دانند، در حالی که هر بچه دبستانی هم می‌داند که از دجله تا ایران چندان راهی نیست و هیچ لزومی ندارد که فریدون یتیم بدبختی و غریبه، لقمه را سه بار دور سر و گردنش بچرخاند و توی دهانش بگذارد. آدم، دلش به حال این پان ایرانیست‌ها می‌سوزد که ازبس میوه ندیده‌اند، به «سنجد» «قاقا» می‌گویند و این آدم را «حکیم» می‌دانند!

بعضی جاسوس‌ها هستند که «دوجانبه» نامیده می‌شوند و به هر دو طرف دعوا «اطلاعات» می‌دهند. ظاهراً در دعوای میان فریدون و «ضحاک» هم، جناب حکیم فردوسی دو دوزه‌بازی کرده، ولی مانند این دلال‌های «آژانس‌ مسکن» یا «بنگاه معاملات ملکی» و یا «اطلاعات املاک» به هر دو طرف آدرس غلط داده است. چون در صفحه‌ی 38 هم می‌خوانیم که ضحاک برای پیدا کردن فریدون و کشتن او، عازم هندوستان می‌شود. سواد جناب فردوسی را عشق است که...!

ظاهراً جناب فردوسی در حساب هم به اندازه‌ای ضعیف است که تفاوت بین عددهای «یک» و «هفت» را هم درست تشخیص نمی‌دهد. مثلاً در زمان ضحاک و فریدون که هنوز کره‌ی زمین تقسیم نشده بود و همه جا به «ایران» تعلق داشت، از «هفت کشور» صحبت می‌کند!

با همه‌ی ادعاهای گنده گنده‌ای که در مورد پیشرفت دانش و فرهنگ در آن روزگار می‌کنیم، جناب فردوسی اصلاً نمی‌دانسته که «دماوند» یک از قله‌‌های رشته‌کوه البرز است. تازه، فریدون، ضحاک را در کدام غار دماوند زندانی کرده است؟ چرا نام آن غار معروف را نمی‌آورد؟

 

حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی 46 می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده ـ که به قول خود فردوسی، بوده ـ آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند!

در صفحه‌ی 51 می‌خوانیم که «تور» و «سلم» همراه لشکریانشان به دیدار هم شتافتند و در یک جا جمع شدند. پیشتر هم در همین کتاب خوانده‌ایم که «تور» در «چین و توران» و «سلم» در «روم و خاور» بودند و «ایران» در وسط این دو قرار داشت. حالا از جناب فردوسی خواهش می‌کنیم به این سئوال ساده جواب بدهد که این دو نفر با آن همه لشکر، چه طور از ایران رد شدند و به دیدن هم رفتند که فریدون و «ایرج» متوجه نشدند؟ نکند هوش و سواد این شاهان افسانه‌ای که این همه به وجود افسانه‌ای‌شان افتخار می‌کنیم، درست به اندازه‌ی هوش و سواد خود فردوسی بوده است؟ اطمینان دارم که اگر این سؤال را از خود فردوسی بکنیم، جناب حکیم با زیرکی توجیه خواهد کرد و خواهد گفت که در آن روز برق در ایران قطع شده بود و رادار کار نمی‌کرد و در نتیجه، ایرانی‌ها متوجه نشده‌اند. شاید هم همه‌ی کم‌کاری‌ها و بی‌عرضگی‌های فریدون و ایرج را به گردن حکومت قبلی، یعنی رژیم منحوس ضحاک بیندازد و یقه‌ی خودش را کنار بکشد!

اگر صفحه‌های 51 و 52 را با دقت کافی بخوانیم، متوجه می‌شویم که این «سلم» بوده که از دست فریدون و ایرج عصبانی بوده، ولی با کمال تعجب، می‌بینیم که «تور» ایرج را می‌کشد. نکند آن روز عینک فردوسی گم شده بود و سلم را تور می‌دید؟ اصلاً همه‌ی پروفسورها کم‌حافظه هستند و اشتباه می‌کنند. درست است. بیایید همین را بگوییم و فردوسی را تبرئه بکنیم، وگرنه گند بی‌سوادی و کم‌هوشی حکیم بزرگ درمی‌آید و آن همه افتخارات ملی متکی به یک تعداد افسانه‌ی پر از غلط را از دست می‌دهیم!

جالب است. در صفحه‌ی 55 نوشته است که فریدون به نوه‌اش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر کابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و... می‌دهد!

ایوللا جناب حکیم، واقعاً دست مریزاد! ما را ببین که هر سال چندین و چند تا مراسم بزرگداشت، نکوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار می‌کنیم و به حضرت عالی درود می‌فرستیم که عجم را زنده کردی، شاخ غول را شکستی، ملت را از نابودی کامل نجات دادی و...!

مرد حسابی! ما که الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول می‌زدیم که در زمان‌های گذشته همه چیز داشتیم و غربی‌های استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان می‌کردیم و به جهانیان می‌گفتیم که ایرانی‌های باستان، اتم را می‌شکافتند، هواپیما و هلی‌کوپتر داشتند، ضددریایی هسته‌ای می‌ساختند و...! حالا تو همه چیز را لو می‌دهی و می‌گویی که ما هم مثل زنده‌یاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفه‌ی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد می‌کردند؟! این جوری با آبروی یک ملت گذشته‌گرا بازی می‌کنند؟! جداً که...!

 

نویسنده: حمیدآرش آزاد

✅ «گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 2

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 2

از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی 55 سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند!

در صفحه‌ی 59 می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت!

جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد.

 

«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما!

یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟

ما را ببین که 60 سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی 74 دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد!

اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان 75 ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 75 را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که...!

 

در صفحه‌ی 84 می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند!

در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی!

در صفحه‌ی 91 ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد!

اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی 109 می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است!

از قرار معلوم سلطان محمود غزنوی آن قدر به فردوسی پول می‌داده و آن اندازه در بخشیدن «درم» به او زیاده‌روی می‌کرده که فردوسی تنها به این واحد پول عادت کرده و واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در همه‌ی زمان‌ها را «درم» می‌دانسته است. حکیم نامدار در صفحه 109 واحد پول زمان رستم را درم معرفی می‌کند و در جاهای دیگر شاهنامه هم می‌خوانیم که در روم، توران، هندوستان، مازندران و جاهای دیگر هم مردم درم خرج می‌کردند. در همه جای شاهنامه‌ی به آن بزرگی، فقط در دو ـ سه جا نام «دینار» ـ که گویا این یکی هم واحد پولی در ایران باستان بوده است! ـ می‌آید. شاهد دلیل کم‌لطفی فردوسی به دینار این بوده که شاه غزنوی به او قول داده بود برای هر بیت یک دینار بدهد، ولی چون بعد به او «درهم» داده، حکیم هم از دینار و شاه غزنوی قهر قهر تا روز قیامت کرده است!

 

طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و... بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از 90 درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از 75 کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟!

در همان صفحات می‌خوانیم که در لشکر زال و رستم، هزاران فیل نگاه می‌داشتند. این فرمایش فردوسی دیگر از دروغ شاخدار و شعارهای انتخاباتی کاندیداهای ما و آمارهای الکی مسؤولان محترم هم گنده‌تر است!

فیل حیوانی است که همیشه به آب زیاد احتیاج دارد. حساب کرده و گفته‌اند که هر فیل برای شستن خود، در شبانه‌روز به بیشتر از 12 مترمکعب آب نیاز دارد و بدون آب کافی، اصلاً نمی‌تواند زنده بماند. آن وقت در یک منطقه‌ی خشک و کویری مانند سیستان، آب مورد نیاز هزاران فیل را زال از کجا می‌آورد؟ مگر این که بگوییم به طور پنهانی و بدون گرفتن مجوز از وزارت نیروی رژیم پوسیده‌ی منوچهر شاه، جناب زال «چاه عمیق» کنده بود و آب استخراج می‌کرد. البته مسأله را باید از رودابه خانم پرسید، چون دیگران نمی‌توانند از راز چاه عمیق کندن و آب بیرون آوردن زال باخبر باشند.

طبق مندرجات صفحه 112 منوچهر ادعا می‌کند که حضرت «موسی» در «خاور زمین» زاده شده است. در صفحات پیشین هم خوانده‌ایم که در شاهنامه منظور از «خاور» همان «روم» است. یعنی منوچهر ـ شاید هم فردوسی ـ موسی را هم اهل «روم» می‌دانند. در ضمن، در همان صفحه منوچهر به پسرش ـ «نوذر» ـ سفارش می‌‌کند که به دین موسی بگرود و او هم قبول می‌کند. با این حساب، ایرانیان باستان می‌بایستی «یهودی» می‌شدند، ولی معلوم نیست چرا اصلاً خود فردوسی نگفته که دین حضرت موسی، همان آیین یهود است. یعنی سواد فردوسی در مورد آشنایی با دین‌ها هم... بع‌له؟!

قبلاً در داستان مربوط به فریدون و پسرانش خوانده‌ایم که فریدون سه پسر به نام‌های سلم، تور و ایرج داشت. ایرج را سلم و تور کشتند و خود آنها هم به دست منوچهر کشته شدند. بعد از کشته شدن ایرج هم، چون او پسر نداشت، نوه‌ی دختری‌اش ـ منوچهر ـ را شاه کردند. حالا در صفحه‌ی 135 یک دفعه یک نفر به نام «قباد» پیدا شده که هم خودش، هم زال و رستم و هم فردوسی می‌گویند که او از نسل فریدون است. لااقل نمی‌آیند یک آگهی «حصر وراثت» بدهند که این آدم بیاید و با دلیل و مدرک ثابت بکند که تبارش به فریدون می‌رسد. ما که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه، هیچ نسبتی میان او و فریدون پیدا نکردیم. مگر این که بگوییم در این میان فردوسی و او ساخت و پاخت کرده‌اند و فردوسی، مثل بعضی مأمورهای ثبت احوال زمان رضاخان، یک چیزی گرفته و شناسنامه‌ صادر کرده است.

مثل این که سواد و هوش و حواس قبادشاه هم بیشتر از فردوسی نیست. او که در «البرز» است، ادعا می‌کند که دو تا باز سفید از «ایران» برایش تاج آورده‌اند. راستی، این «ایران» آقای فردوسی کجا است که البرز، سیستان، مازندران و غیره جزو آن نیستند؟

بنده یک روستایی نیمه خل می‌شناختم که به غیر از دهکده‌ی خودشان، به همه جای دیگر «خارجه» می‌گفت. نکند جناب فردوسی هم ایران را فقط «توس» می‌داند و بس؟!

 

آی آقا! لطفاً یک عدد متر یا یک واحد طول دیگر به این فردوسی بدهید که بتواند فاصله‌ها را اندازه بگیرد و این همه سوتی ندهد. این آقا در 143 می‌نویسد که یک سوار در فاصله‌ی نیم روز از اسطخر پارس به زابل آمد. در این صفحه، جناب فردوسی رکورد سرعت «شوماخر»، اتومبیل «فراری» و آنهای دیگر را می‌شکند، بدون این که خودش متوجه باشد!

بعد و در صفحه‌ی 155 فاصله یک نقطه از مازندران با یک نقطه‌ی دیگر در همان استان را 400 فرسنگ ـ یعنی دو هزار و 500 کیلومتر ـ و پهنای یک رودخانه را دو فرسنگ ـ 12 کیلومتر ـ حساب کرده است! فقط خواهش می‌کنم نگویید «اینجای بابای دروغگو»!

در 167 در مورد یکی از سفرهای «کاووس» شاه می‌‌گوید: «از ایران بشد تا به توران و چین» یعنی شاه ایران با عده‌ی زیادی لشکر، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده‌اند!

 

نویسنده: حمیدآرش آزاد

✅ «گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 3

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 3

در همین صفحه می‌بینیم که کیکاووس و لشکریانش از توران و چین می‌گذرند و به «مکران» می‌رسند. اگر عقل‌مان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم که «مکران» نام قبلی «کره شمالی» و یا «ژاپن» بوده است!

افراسیاب و کاووس، پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرزها را می‌بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو کشور تعیین می‌کنند. بدبخت رستم دستان و دوستانش که از بی‌سوادی و کم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شکار به «سرخس» می‌آیند. اما معلوم می‌شود که شهر سرخس در داخل توران زمین و جزئی از خاک «توران» است! اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 181 را بخوانید تا برایتان معلوم شود که جناب فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران به کشورهای همسایه، دست کمی از فتحعلی‌شاه و وزیر فرهیخته‌اش ندارد!

از حق نگذریم، شاهنامه‌ی فردوسی یک سند مستند و در واقع یک مشت محکم و پاسخ دندان‌شکن و غیره در برابر ادعاهای این نژادپرست‌ها است. با دقت در این اثر معروف حکیم توس، می‌بینیم که پدربزرگ ما دری رستم ـ مهراب ـ از نژاد «ضحاک» و در واقع «تازی» است. مادربزرگ مادری‌اش هم که «ترک» می‌باشد. از طرف دیگر، مادرهای «سهراب» و «سیاووش» هم ترک و از قوم و خویش‌های افراسیاب هستند. سیاووش و بیژن هم که از توران، زن ترک می‌گیرند. با این حساب، بهترین و پهلوان‌ترین مردان شاهنامه کسانی هستند که مادر غیرایرانی دارند. مثل این که این حکیم فردوسی از آن چاقوهایی است که دسته‌ی خودش را می‌برد. بی‌چاره آنهایی که دلشان را به این حکیم‌ها خوش کرده‌اند!

بالاخره بی‌سوادی این فردوسی، دو کشور ایران و توران را به جان هم خواهد انداخت. اصلاً با خواندن شاهنامه، آدم خود به خود به این نتیجه‌ی علمی می‌رسد که «در هر جنگی، پای یک فردوسی در میان است!»‌ اگر شک دارید، صفحه‌ی 219 را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. در اینجا، کاووس ناحیه‌ی «کهستان» را به «سیاووش» می‌بخشد. فردوسی هم ادعا دارد که کهستان در «ماوراء‌النهر» واقع شده است! این را هم می‌دانیم که «ماوراء‌النهر» به سرزمین‌های آن سوی جیحون گفته می‌شد. با این حساب، جناب کاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسرجان خودش بخشیده است!

طوری که ادعا کرده‌اند، سیاووش یک جوان آزاده، پهلوان، فهمیده، صاحب غیرت، روشنفکر و دارای همه‌ی خصلت‌های عالیه‌ی انسانی بوده است. حالا همین جوان روشنفکر و دارای شعور اجتماعی، در مورد «زنان» می‌گوید:

 

چه آموزم اندر شبستان شاه؟               به دانش زنان کی نمایند راه؟!

فرض کنیم این آقا ژیگولو نسبت به شبستان شاه مشکوک بوده و حدس می‌زده است که آنجا در واقع یک «خانه‌ی فساد» است که اعضای آن باید دستگیر و به «دایره‌ی مبارزه با مفاسد اجتماعی» تحویل داده شوند. این را ما هم باور داریم. ولی چرا در مصراع دوم، کلمه‌ی «زنان» را به کار گرفته و کل زنان عالم را هدف سوء‌‌استفاده کرده و حرف خودش را در دهان او گذاشته است؟ همیشه این طور بود، که مردان به ظاهر «مردنما» و در اصل «زن ذلیل» خیلی دلشان می‌خواهد که از زن‌ها انتقاد بکنند و بد آنها را بگویند. اما چون از ترس عیال مربوطه جرأت چنین کاری را ندارند، همان انتقاد را از زبان دیگران بیان می‌کنند که در کانون گرم خانواده کتک نخورده باشند!

سودابه، همسر قانونی کاووس‌شاه است. تا جایی هم که خود فردوسی نوشته، این خانم دخترشاه هاماوران بود و پیش از کاووس، هیچ همسری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی‌شک از کاووس است. سیاووش هم که پسر کاووس است و دختر سودابه، در واقع «خواهر ناتنی» او محسوب می‌شود. اما در صفحه‌ی 223 می‌بینیم که سیاووش به سودابه پیشنهاد می‌کند که دخترش را به او بدهد! بفرما، این هم از جوان پاکدامن شاهنامه که تازه دست پرورده‌ی رستم است و فردوسی، آن همه در باره‌ی دینداری، درستی و پاکدامنی‌های او تعریف می‌کند، باز صد رحمت به عروس‌های تعریفی روزگار ما! کجا هستند آنهایی که می‌گویند: «جوان هم، جوان‌های قدیم»؟! پررویی پسرک را می‌بینید؟!

سیاووش از طرف پدرش مأمور می‌شود که به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات صفحه‌ی 233 او ابتدا به شهر «هری» ـ احتمالاً «هرات» ـ می‌رود، بعد سپاهیانش را به طالقان می‌کشاند، بعدش به «مرو» رهسپار می‌شود و در نهایت به «بلخ» می‌رسد. این آدم، فرمانده ارتش بود یا یک نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزاگ راه می‌رفت؟ نکند با خرچنگ نسبتی داشت و یا راه رفتن را از راننده‌های تاکسی زمان ما یاد گرفته بود؟ کدام عاقلی برای رفتن از «پارس» به «بلخ» اول به طالقان و بعد به مرو می‌رود؟ تقصیر از خود سیاووش است. آدمی که اختیارش را به دست آدم ناواردی مثل فردوسی بدهد، باید هم آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها بشود. معلوم می‌شود این آقا سیاووش ـ در واقع شازده‌ی کاووس ـ نوشته‌های بنده را هم نخوانده است، چون خیلی خیلی پیشتر از زمانی که او به دنیا بیاید، بنده نوشته بودم که سواد عمومی و اطلاعات جغرافیایی فردوسی در حد «صفر» است و نباید به او اعتماد کرد. بنده و سیاووش که نباید مثل بعضی از ادیب نمایان فعلی باشیم که شاهنامه را «وحی منزل» و علمی‌ترین و قابل اطمینان‌ترین کتاب جهان می‌دانند!

از مطالب صفحه‌ی 240 چنین برمی‌آید که افراسیاب به خاطر صلح با سیاووش، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و غیره را رها می‌کند و به ساحل «گنگ» می‌رود.

یکی نیست از فردوسی بپرسد که تو که می‌گفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان ـ ساحل گنگ ـ را هم بدون قباله و گرفتن بیعانه به او بخشیدی؟ یک آدم حکیم، چه طور نمی‌داند که هندوستان، مستقل از چین و توران بود و خودش یک شاه داشت.

 

تاریخ‌نویسان فعلی کشور ما، ادعا می‌کنند که از اول خلقت تا دوران قاجاریه، شهرهای سمرقند، بخارا، سغد و...، به ایران تعلق داشته است. ولی فردوسی با یک موضع‌گیری متین، استوار و غیره، می‌گوید که افراسیاب این شهرها را به سیاووش بخشید. با این حساب، یا تاریخ‌نویسان فعلی ما چاخان می‌کنند و یا این حکیم. اگر هم جنابان مورخ به سواد و مدرک خودشان بنازند و بگویند که «دکتر» هستند و لابد حق با آنان است، به یادشان می‌آوریم که فردوسی هم «حکیم» بوده است. حالا آنها دانند و فردوسی که اصولاً باید همدیگر را تکذیب بکنند، ولی واقعیت‌های مسلم را نادیده می‌گیرند و باز...!

سیاووش تا در ایران بود، حاضر نمی‌شد زن بگیرد. اما زمانی که پایش به توران می‌رسد، در عرض فقط یک ماه، دو بار داماد می‌شود. بنا به گواهی صحفه‌ی 255 او اول دختر «پیران» را به همسری می‌گیرد و یک ماه بعد با همسر دوم، یعنی «فرنگیس» ـ دختر افراسیاب ـ ازدواج می‌کند. پس از این داستان نتیجه می‌گیریم که بهترین راه برای تشویق جوانان به ازدواج، فرستادن آنان به دیار غربت است که آن وقت، چند تا چند تا زن بگیرند!

راستی این کار سیاووش چه دلیلی داشته که دختران هم میهن خودش را پسند نمی‌کرده؟ اتفاقاً دیگران هم همین طور بوده‌اند. در میان آدم حسابی‌های کتاب شاهنامه، یعنی مردانی مانند سام، زال، رستم، بیژن، کاووس، سیاووش، داراب و...، حتی یک نفرشان هم حاضر نشده است زن ایرانی بگیرد. از میان این مردان خوش‌سلیقه هم، بیشترشان با دخترهای ترک ـ تورانی ـ ازدواج کرده‌اند. اتفاقاً وفادارترین و بهترین زن‌های شاهنامه هم، همان دختران ترک هستند. چون زن‌های دیگر، یا مثل «سودابه» از اهالی «هاماوران» بود. که «شبستان شاهی» را تبدیل به «خانه فساد» کرد و یا مثل دختر «فیلفوس» یا «فیلیپ» رومی ـ البته در اصل مقدونی و یونانی ـ که رفت و پسری مثل اسکندر زایید که آمد و ایرانی‌ها را خانه‌خراب کرد.

به عقیده ی بنده، تنها در این یک مورد، فردوسی واقعاً یک حکیم خیلی خوب و مامانی است. حیف که چنین حکیم‌های خوب و مامانی، خیلی زود می‌میرند و هم‌میهنان گرامی را از دانش و راهنمایی‌های خودشان بی‌نصیب می‌گذارند. اگر این حکیم فرزانه هزار و چند صد سال دیگر هم زنده می‌ماند، آدم می‌توانست پیش از انتخاب همسر، به حضور او برود و مشورت بکند!

براساس ابیات صفحه‌ی 294، آقایان رستم، فرامرز و گیو که خیلی هم پهلوان و بامرام و جوانمرد تشریف دارند، سه‌تایی به جنگ یک نفر تورانی ـ «پیلسم» برادر افراسیاب ـ می‌روند. لابد زمانی که سه نفری با یک آدم تنها می‌جنگیدند، به پیلسم بدبخت هم اعتراض کرده و گفته‌اند: «چند نفر به سه نفر؟!» آفرین به حکیم بزرگ توس که با نقل این داستان، یک مشت محکم، و حتی یک لگد محکم به دهان یاوه‌سرایانی زده که رستم را اوج مرام و معرفت و لوطی‌گری می‌دانند!

فردوسی در صفحه 298 نوشته است که رستم و سپاهیانش برای گرفتن کین سیاووش، به توران هجوم برده و پایتخت آنجا را اشغال کرده‌اند و در همان حال «ثقلاب» و «روم» را هم ویران می‌کنند. مرحبا به رستم که از یک فاصله‌ی بیشتر از پنج هزار کیلومتری، می‌تواند روم را با خاک یکسان بکند. حالا اگر ما، به عنوان یک پان ایرانیست دانشمند و همه چیز‌دان، ادعا بکنیم که ایرانیان باستان موشک‌های بالستیک و قاره‌پیما و غیره با کلاهک‌های هسته‌ای و بمب‌های اتمی داشته‌اند، احتمال دارد برخی عناصر معلوم‌الحال و خیانتکار و مغرض پیدا بشوند و حقیقت به این آشکاری و بزرگی را تکذیب بکنند. اصلاً به نظر بنده، سران امریکا و اروپا شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌اند که این همه در مورد قصد ایران برای تولید سلاح‌های اتمی تهمت می‌زنند. ما باید با فردوسی برخورد بکنیم که اسرار نظامی رستم را این طور آشکار کرده است! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته که رستم کره‌ی مریخ و سایر سیاره‌ها را مورد حمله قرار داده است

دروغ که تیغ ندارد که توی گلوی آدم فرو برود. فقط کمی حیا لازم است که آن هم...!

باز در همان صفحه می‌خوانیم که افراسیاب بعد از کشتن سیاووش، فلنگ را بسته و فراری شده است. جناب رستم که اصولاً باید افراسیاب و برادرش ـ «گرسیوز» ـ را به خاطر کشتن سیاووش اعدام بکند، دستور می‌دهد سپاهیانش یک منطقه‌ی هزار فرسنگی را قتل و غارت بکنند و همه‌ی افراد برنا و پیر را بکشند. حالا اگر حساب کنیم که هر فرسنگ برابر شش کیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم که مردم یک منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یک جای 36 میلیون متر مربعی، به خاطر یک جوان و به فرمان یک پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی‌منش و بامرام، قتل‌عام شده‌اند، آن هم پیر و برنا و...؛ حالا بگذریم از این که 36 میلیون کیلومترمربع هم چه وسعت زیادی است. به نظرم در این مورد، تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیرممکن است که اشتباه بکند!

حکیم نامدار توس در صفحه‌ی 288 می‌نویسد:

کسـی کــه بــُوَد مهتــر انـجمــن          کفــن بهتــر او را زفــرمــان زن

سیاووش به گفتار زن شد به بـاد         خجستــه زنی کــو زمــادر نـزاد

زن و اژدهـا، هر دو در خـاک بـه            جهان پاک از این هر دو ناپاک به!

بنده وکیل و وصی خانم‌ها نیستم و به جناب حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره، ابوالقاسم فردوسی هم ایراد نمی‌گیرم که چرا نیمی از بشریت را «ناپاک» می‌شمارد و آرزو می‌کند که ای کاش زن‌ها اصولاً به دنیا نمی‌آمدند. لابد در آن صورت، خود فردوسی برای خودش جایی برای به دنیا آمدن پیدا می‌کرد که احتیاج به زن ـ مادر ـ نداشته باشد. مثلاً از پدرش متولد می‌شد!

اما اشکال و سؤال بنده در اینجا است که در میان دوستان خودم، آن هم در محافل و انجمن‌های ادبی، انسان‌های ادیب و فرهیخته‌ای را می‌شناسم که به فردوسی و شاهنامه، عقیده‌ی صد در صد دارند و ذره‌ای انتقاد از این شاعر و کتاب را «کفر مطلق» می‌دانند. اما همین دوستان عزیز، درست مثل خود این بنده، به شدت «زن‌ذلیل» تشریف دارند و بدون «فرمان‌ زن» حتی جرأت نفس کشیدن و آب خوردن را هم ندارند. حالا ما دمب خروس را باور بکنیم و یا...؟!

در صفحات 308 تا 310 گیو به تنهایی یک هزار پهلوان را می‌کشد! یک نفر هم نیست به این «جواد نعره» باستانی بگوید: «بالا! سن یاراتمامیسان‌کی سن قیریرسان!»

رودکی، پدر شعر فارسی، همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و آنجا را خوب می‌شناخت و تازه با کمی اغراق می‌گفت که آب جیحون، به خاطر روی دوست ـ شاه سامانی ـ بر سر شور و نشاط آمده و جهش می‌کند و تازه به کمرگاه اسب می‌رسد:

آب جیحون از نشاط روی دوست                خنــگ مــا را تــا میــان آید همی

اما حکیم توس، که اتفاقاً خودش هم بچه‌ی خراسان بوده و اصولاً بایستی لااقل این جیحون را بشناسد، آنجا را «دریای ژرف» می‌نامد. حالا شما قضاوت بکنید که چه کسی واقعاً «خنگ» است؟ آن خنگی که رودکی در شعرش گفته و یا...؟

در صفحه‌ی 317 اردبیل «جایگاه اهریمن آتش‌پرست» و در 319 «بهمن دژ» از حومه‌ی اردبیل «جای دیوان» معرفی می‌شود.اما در 322 خود «کیخسرو» به «آذر آبادگان» می‌آید، در آنجا باده می‌نوشد، اسب می‌تازد و آتش را پرستش می‌کند. اگر «آتش‌پرستی» کاری کفرآمیز و از آداب اهریمن است، جناب کیخسرو چرا آتش‌پرستی می‌کند؟ در ثانی، مگر اردبیلی‌ها چه بدی در حق فردوسی کرده‌اند که آنان را «دیو» و «اهریمنی» می‌داند؟ نکند آنها هم، مانند سلطان محمود، قرار بوده به جناب حکیم سکه‌های زر بدهند و بعد، نقره داده‌اند و جناب حکیم عصبانی شده است؟!

 

نویسنده: حمیدآرش آزاد

✅ «گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 4

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 4

در صفحه‌ی 325 کیخسرو لیست پهلوانان ایران را می‌نویسد. اما در این لیست نامی از زال، رستم، زواره، فرامرز و سایر اعضای خانواده‌های بازماندگان سام به میان نیامده است.

جالب است، کیخسرو و فردوسی، این پهلوان‌ها را ایرانی نمی‌دانند. آن وقت بعضی‌ها در زمانه‌ی ما کاسه‌‌های داغ‌تر از آتش شده‌اند و می‌خواهند برای اینها تابعیت‌های ایرانی بگیرند. شاید هم رستم و قوم و خویش‌هایش بعد از بر سر کار آمدن طالبان، به ایران پناهنده شده‌اند و حالا بعضی‌ها می‌خواهند برای آنها اصالت ایرانی جعل بکنند. تا جایی که شاهنامه نوشته و بنده هم به یاد دارم، جناب زال در زمان دیدن رودابه ـ دختر مهراب کابلی ـ نخوانده بود که: «آی دختر کابلی، من یه ایرانی هستم...» که بعدش هم پشت سر هم تکرار بکند: «از اون بالا کفتر می‌آید، یک دانه دختر می‌آید...»!

صفحه‌ی 334 به ما می‌گوید که «فرود» ـ پسر سیاووش ـ در «کلات» است. لشکر ایران هم به آنجا نزدیک می‌شود. در این حال دیده‌بان فرود آنها را می‌بیند و گزارش می‌کند که از دژ «دربند» تا بیابان «گنگ» پر از لشکر است!

اصولاً دیده‌بان باید یک فرد خیلی دقیق باشد، اما انگار فردوسی به زور می‌خواهد شاهنامه‌اش را به «چاخان نامه» تبدیل بکند. «کلات» در خراسان واقع شده و قشون ایران هم برای رفتن به مرز توران و جنگ با افراسیاب، باید از آنجا بگذرد و به آن طرف جیحون برود. اما «دربند» در شمال «قفقاز» واقع شده و در واقع قفقاز را از مناطق جنوبی روسیه جدا می‌کند و همان جایی است که می‌گویند جناب «ذوالقرنین» دیواری از آهن کشید که قوم «یأجوج و مأجوج» نتوانند به طرف جنوب حمله‌ور بشوند. از طرف دیگر، اصلاً در همه‌ی دنیا جایی به نام «بیابان گنگ» وجود ندارد. رودخانه‌ی گنگ در بخش شمالی هندوستان واقع شده که منطقه‌ای پرباران است و در واقع جلگه‌ای است که بیشتر سطح آن را هم جنگل می‌پوشاند. تازه، برای این که از دربند تا گنگ پر از لشکر بشود، باید بیشتر از پنج میلیارد نفر آدم جمع بشوند.

می‌گویند یک آدم مست به یک مرد محترم و فرزندش گیر داده بود و می‌خواست با آنها دعوا بکند. مرد محترم کوتاه آمد و گفت: «آقای عزیز! شما در این لحظه مست هستید. خواهش می‌کنم فردا تشریف بیاورید. آن وقت هر امری که داشتید بنده اطاعت می‌کنم.»

اما مرد مست جواب داد: «من اگر مست بودم، شما چهار نفر را هشت نفر می‌دیدم، در حالی که به درستی تشخیص می‌دهم که چهار نفر، آن هم دو تا دو تا، با هم دوقلو هستید»!

بنده جسارت نمی‌کنم به فردوسی یا آن دیده‌بان چیزی بگویم، ولی مثل این که این چهار نفر ـ ببخشید، دو نفر! ـ یا اصولاً اهل حساب و کتاب و این جور چیزها نیستند و یا، زبانم لال...! آخر چه طور ممکن است یک آدم باسواد، آن هم یک حکیم، در حالت طبیعی چنین چیزهایی به هم ببافد؟ خاک بر سر آن سلطان محمود غزنوی که لااقل جایی به نام «مبارزه با منکرات» نداشته که با این قبیل عناصر معلوم‌الحال، یک چنان برخوردی بکند که مایه‌ی عبرت خیام و حافظ بشود!

حالا صفحه‌ی 401 را می‌خوانیم. در اینجا پیران از کمک‌های نظامی «خاقان چین» تشکر می‌کند و به او می‌گوید که تو برای آمدن به ایران، در کشتی نشستی و از راه دریا آمدی!

باباجان! بنده خسته شدم. شما بیایید و یک چیزی به این فردوسی بگویید. خوداین بابا در صفحه‌های پیشین در هزار جا نوشته است که افراسیاب، پادشاه «توران و چین» بود. حالا این «خاقان چین» را از کجا درآورد؟!

از طرف دیگر، میان توران ـ ترکستان‌ ـ و چین، کدام دریا واقع شده که خاقان برای گذشتن از آن سوار کشتی شده است؟ تنها توجیهی که می‌توانم برای لاپوشانی این خطای جغرافیایی حکیم بیاورم این است که بگویم که لابد سلطان محمود غزنوی در دوران کودکی، فردوسی را به «لونا پارک» و یا «دیسنی‌ لند» غزنین می‌برد و او را سوار قایق می‌کرد و برای این که چشم بچه را بترساند، به او می‌گفت که این استخر یک دریای خیلی بزرگ است و آن طرف دریای بزرگ هم کشور چین است که مردمانش بچه‌های بدی هستند و...!

در ضمن به نظر می‌رسد در زمان رستم و کیخسرو، چینی‌ها هنوز نتوانسته‌ بودند به بازارهای ما هجوم بیاورند و کفش و قالی و سایر کالاهای بنجل‌شان را قالب بکنند و به همین دلیل بود که با افراسیاب متحد می‌شدند که به ایران هجوم بیاورند، یعنی آن زمان‌ها، چینی‌ها هم برای ما «دشمن زبون» بودند که به سرکردگی توران، قصد تجاوز به سرزمین‌های ما را داشتند که خوشبختانه همه‌ی ترفندهایشان خنثی و همه‌ی توطئه‌هایشان نقش بر آب شد و بعدها هم مراودات بازرگانی موجب دوستی میان دو ملت دوست و برادر ـ ایران و چین ـ گردید. زنده باد برادری که چنان کفشی می‌دهد که پیرمردها هم هوس می‌کنند فوتبال «گل کوچک» بازی بکنند. حالا اگر کفاشان وطنی طاقت‌ یک ذره شوخی را ندارند، بی‌خیال!

از بنده می‌شنوید، حتی کوه‌ها هم در شاهنامه هوش و حواس درست و حسابی ندارند. مثلاً زمانی که پیران می‌خواهد از هیکل رستم برای «کاموس» تعریف بکند، او را به کوه «بیستون» تشبیه می‌کند، در حالی که هر کسی می‌داند که کوه بیستون در غرب ایران واقع شده و اصولاً پیران و کاموس که اهل توران در آن سوی جیحون هستند، در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند آن را ببیند. البته ممکن است سازمان میراث فرهنگی گردشگری و غیره‌ی زمان کیخسرو، برای جلب گردشگران تورانی و چینی، عکس بیستون را به آنها نشان داده باشد. چون سازمان میراث...، همیشه مثل زمان ما نبوده که نتواند جاذبه‌های توریستی ایران را به خود ایرانی‌ها هم تبلیغ بکند!

حالا ممکن است بپرسید که مگر در خود توران و چین، کوه بلند و بزرگی نبوده که پیران بیستون را مثل می‌زند؟ در پاسخ عرض می‌کنم که این هم از تلاش‌های شبانه‌روزی، مجدانه، پیگیر، خستگی‌ناپذیر و غیره‌ی سازمان میراث فرهنگی بوده که در آن روزگار، بیستون را بزرگتر از هیمالیا و تیان‌شان و غیره کرده بود و بعدها، دشمنان زبون این که را کوچک کرده‌اند که البته یک مشت محکم هم طلب آنها!

عرض می‌کردم که در شاهنامه، آدم‌ها دچار آلزایمر پیشرفته هستند. به عنوان مثال، در صفحه‌ی 411 می‌خوانیم که رستم، هومان و خاقان چین، همدیگر را نمی‌شناسند. در حالی که رستم و هومان، پیش از آن در همین شاهنامه، صد بار همدیگر را دیده و برای یکدیگر شعار «مرگ بر... » داده و به افشاگری پرداخته‌اند. خاقان چین را هم می‌شد ـ لااقل ـ از چشم‌های بادامی‌اش شناخت. مگر این که بگوییم در زمان رستم هم، دخترهای ایرانی بینی‌شان را عمل می‌کردند و به این دلیل، جهان پهلوان فکر کرده که شاید این مرد هم چشم‌هایش را با جراحی پلاستیک، بادامی کرده است.

خوب یادم هست که در سال 1350 که دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز بودیم. یک بار که شعری از حافظ را می‌خواندیم، به ترکیب «چشم شهلا» رسیدیم. استاد مربوطه در این مورد توضیح داد که شهلا به چشمی می‌گویند که خمارگونه و خواب‌آلود دیده شود و...

پس‌فردای آن روز که شنبه بود مشاهده کردیم که چشم‌های تعداد زیادی از خانم‌های همکلاسی، قرمز شده و خواب‌آلود است. همان روز هم معلوم شد که دخترها، دو شبانه‌ روز نخوابیده‌اند که چشم‌هایشان شهلا به نظر بیاید!

همه‌ی محققان، نژادشناسان، تاریخ‌نویسان و غیره، از حدود سه هزار سال پیش به طور مذبوحانه و با ترفندهای از پیش تعیین شده ادعا کرده‌اند که «بربر» قومی‌ در بخش‌های شمالی و غربی قاره‌ی افریقا بوده است. اما حکیم فردوسی گول ترفندهای فریبنده‌ی این دشمنان زبون و بی‌خبر از خدا را نمی‌خورد و ضمن کوبیدن لگد محکم به دهان آنان ـ البته یک لگد برای همگی ـ به طور پیروزمندانه‌ای دست به افشاگری می‌زند و در دو صفحه‌ی 416 و 417 با فریادی رسا اعلام می‌دارد که تورانی‌ها برای جنگ با رستم، می‌خواهند از چین، «بربر»، «بزگوش»، «سگسار» و مازندران لشکر بیاورند.

 

ما را ببین که مار در آستین خودمان پروده بودیم. عده‌ی بسیار زیادی از به اصطلاح هم‌میهنان ما، ایادی داخلی و مزدوران استکبار جهانی به رهبری افراسیاب جنایتکار و توران متجاوز بودند و خودمان خبر نداشتیم. می‌دانیم که «بزگوش» نام یک منطقه و کوه در «سراب» آذربایجان‌شرقی و مازندران هم یکی از استان‌های کشور خودمان هستند. آن وقت، مردم این مناطق نقش «ستون پنجم» دشمن زبون را بازی می‌کردند! باز گلی به جمال فردوسی که دست به افشاگری زد و همچنین، نقشه‌های پلید دانشمندان علم‌های تاریخ و جغرافیا را نقش برآب ساخت و نقشه‌ی قاره‌ی آسیا را طوری قر و قاتی کرد که هزار تا اقلیدوس هم از آن سر درنیاورند!

در داستان چاپ شده در صفحه‌ی 509 بیژن می‌خواهد از «هومان» دعوت بکند که با هم بجنگند. اما چون زبان بیژن «پهلوانی» و زبان هومان «ترکی» است، سردار ایرانی از وجود یک مترجم استفاده می‌کند. ولی با آغاز جنگ دو نفره، این دو پهلوان مثل بلبل با هم حرف می‌زنند که البته فردوسی توضیح نداده است که به کدام زبان صحبت می‌کردند. حالا ما را باش که خیال می‌کردیم در جنگ و دعوا و با دیدن شمشیر و نیزه و غیره، زبان انسان از ترس می‌گیرد. در حالی که در شاهنامه، با دیدن این جور سلاح‌ها، آدم‌ها مثل بلبل و طوطی می‌شوند و به زبان‌هایی غیر از زبان خودشان هم صحبت می‌کنند. بالاخره نفهمیدیم آنجا میدان جنگ بوده یا کلاس زبان؟!

به عقیده بنده، صد هزار نفر تاریخ‌نویس، دین‌شناس، محقق و غیره هم که جمع بشوند، باز نمی‌توانند انگشت کوچک فردوسی ما به حساب بیایند. این آدم‌های دانشمندنما، همه‌ی واقعیت‌های تاریخی را تحریف کرده‌اند. مثلاً می‌نویسند که عبادتگاه‌هایی به نام «آتشکده» مختص ایران بوده و در ضمن کتاب «اوستا» را هم زرتشت آورده که او هم ایرانی بوده است. زنده‌ باد فردوسی که در صفحه‌ی 565 می‌گوید که افراسیاب در «کندز» آتشکده، «زند» و «استا» داشت.

حالا شما ادعای بی‌اساس بکنید که «کندز» یکی از ایالت‌های افغانستان است و نمی‌توانست متعلق به افراسیاب و توران باشد، کتاب «زند» در زمان ساسانیان نوشته شده که اصولاً می‌بایستی چندهزار سال بعد از افراسیاب باشد و کتاب «استا» ـ «اوستا» ـ را هم زرتشت در زمان شاهی «گشتاسپ»، یعنی حدود یک قرن بعد از کشته شدن افراسیاب آورده است. پس معلوم می‌شود ایرانیان باستان علاوه بر هواپیما و فضاپیما، ماشین «زمان‌پیما» هم داشتند که بعدها غربی‌ها ـ بخصوص انگلیسی‌ها ـ اینها را از ما دزدیده و نابود کرده‌اند!

 

در این میان، یک نفر پیدا نمی‌شود تکلیف این «قراخان» ـ پسر افراسیاب ـ را روشن بکند. در صفحه‌ی 567 می‌نویسد: «قراخان که او بود مهتر پسر» و در صفحه‌ی بعدش می‌آید: «قراخان سالار، چارم پسر»! حالا اگر این بدبخت بخواهد بعد از مرگ افراسیاب آگهی «حصر وراثت» بدهد چه کار باید بکند؟ غلط‌های تایپی و چاپی خود روزنامه‌ها بس نبود که غلط‌های جناب فردوسی هم به آنها اضافه می‌شود؟

در صفحه‌ی 587 کیخسرو نفرین می‌کند و به دنبال آن، توفان شن می‌وزد و در اثر آن، همه‌ی سپاهیان توران آلاخون والاخون می‌شوند و فقط افراسیاب و چهار پسرش می‌مانند. در حالی که کیخسرو و ارتش او کمترین آسیبی نمی‌بینند. حالا فرض کنیم توفان شن هم چیزی مثل میوه‌فروش‌های «گجیل» یا «کره‌نی‌خانا آغزی» بوده و چیزهای خوب را نشان می‌داد و بنجل‌هایش را جا به جا می‌کرد و به همین دلیل، به طرف ایران دست نزده است. ولی چرا از آن طرف همه را برده و فقط افراسیاب و چهار نفر پسرهایش را نگاه داشته؟ آیا توفان شن آنها را ندیده یا این که از قصد نگاه داشته و نکشته که فیلم زودتر تمام نشود و مقداری هم کش بیاید؟ با این حساب، اخلاق سریال‌سازهای کیلومتری‌ساز ما از قدیمی‌ها به یادگار مانده است.

حالا بی‌زحمت تشریف بیاورید به صفحه‌ی 589 و ببینید که افراسیاب در «دژ گنگ» و در نزدیکی چین، «بسی کارداران رومی بخواند»

از چین تا روم، چه قدر راه است؟ افراسیاب از آن فاصله‌ی چندین هزار کیلومتری، چه طور کارداران رومی را می‌خواند؟ نکند تورانی‌های باستان هم روی دست ایرانی‌های زمان خودشان بلند شده بودند و کانال‌های ماهواره‌ای در اختیار داشتند؟ معلوم می‌شود دشمنان زبون ما همیشه از طریق شبکه‌های شیطانی ماهواره‌ای، هم به ما تهاجم فرهنگی کرده و هم به مبادلات اطلاعات جاسوسی پرداخته‌اند. جالب است که توران در شرق ایران و روم در غرب آن بودند. پس در آن زمان هم شرق و غرب علیه ما متحد شده بودند!

دو نفر که یکی ایرانی و دیگری ایتالیایی بودند، داشتند در مورد افتخارات تاریخی سرزمین‌های خودشان چاخان‌پردازی می‌کردند. ایتالیایی گفت که زمانی که ما در یکی از آثار تاریخی‌مان حفاری می‌کردیم، چند رشته سیم نازک پیدا کردیم و از همان جا فهمیدیم که اجداد ما در دو ـ سه هزار سال پیش، تلفن داشته‌اند.

اما طرف ایرانی هم آدم زبلی بود. او هم با خونسردی تمام گفت: «ما هم همه جای کشورمان را حفاری کردیم، ولی چون هیچ سیمی پیدا نشد، فهمیدیم که نیاکان باستانی ما در آن زمان «موبایل» داشته‌اند»!

صفحه‌ی 616 را بخوانید و حسابی حال بکنید. از کشتی‌رانی سپاهیان ایران در شرق آسیا، در منطقه‌ای میان توران و چین بحث می‌کند و می‌فرماید:

همــان راه دریــا بــه یـک ســالـه راه             چنــان تیــز شــد بــاد در هفـت مــاه

کـه آن شاه و لشکر بر این سو گذشت          کـــه از بــاد، کـس آستی‌‌تــر نـگشت!

به جان عزیز خاله‌جان عزیزم قسم می‌خورم که اینها را خود حضرت فردوسی نوشته و بنده از خودم درنمی‌آورم. یعنی در مرز توران ـ آسیای میانه‌ی فعلی ـ و کشور چین دریایی هست که کشتی‌های بادبانی می‌توانند حداقل در مدت یک سال از یک طرف آن به طرف دیگرش بروند. منتها این بار به خاطر گل روی جناب کیخسرو، یک باد سریع‌السیر وارد میدان شده و چنان تیز وزیده که کشتی‌های ایرانی در هفت‌ ماه از دریا عبور کرده‌اند. اما همین باد آنچنان تربیت شده و خوب بوده که در اثر وزش آن، حتی آستین یک نفر هم تر نشده است. فکر می‌کنم اگر تورانی‌ها سوار همان کشتی‌ها می‌شدند، یک «سونامی» چنان شدیدی به وجود می‌آمد که بعدش صدها میلیارد نفر کشته می‌شدند، 

همه‌ی خاک توران به زیر آب می‌رفت، میلیاردها خانواده خانه و زندگی خودشان را از دست می‌دادند و آواره می‌شدند، طوری که سازمان ملل هم نتواند به آنها کمک بکند و...!

یادتان باشد که «کریستف کلمب» و یارانش در مدت سه ماه از اقیانوس اطلس گذشتند و به امریکا رسیدند و «امریکو وسپوس» و هم سفرهایش هم در مدت زمان کمتری همین کار را کردند. حالا ببینید دریای واقع میان آسیای میانه و چین چه وسعتی داشته که گذشتن از آن، بیشتر از چهار برابر عبور از اقیانوس اطلس وقت می‌برده است. البته که فردوسی آدم راستگویی است، ولی احتیاطاً عرض می‌کنیم که: «... بابای دروغگو...»!

چشم هم‌میهنان زابلی و شهروندان کابلی روشن که ببینید فردوسی در صفحه‌ی 632 اصلاً آنها را ایرانی نمی‌داند. کجاست جناب باستانی پاریزی و استادان چاخان‌پرداز مثل ایشان که ادعا می‌کنند افغانستان همیشه متعلق به ایران بوده و تنها از زمان قاجارها به بعد، در اثر بی‌عرضگی‌های شاهان، از مام میهن جدا شده است؟! جالب این که همین استادان ارجمند، شاهنامه را معتبرترین تاریخ جهان می‌دانند. ولی معلوم نیست چرا این قبیل جاهایش را نادیده می‌گیرند و مسکوت می‌گذارند! در زمان پادشاهی «لهراسپ» که هنوز پسرش «گشتاسپ» ولیعهد است و از پدر ـ شاید هم از عمه‌اش ـ قهر فرموده و به روم «فرار مغزها» کرده است، در روم با یک «اسقف» ملاقات می‌کند.

ای کاش ترتیبی می‌دادیم که تقویم ما را فردوسی بنویسد. کسی که در زمان‌های پیش از ظهور زرتشت و بعثت حضرت عیسی(ع)، صحبت از اسقف ـ روحانی مسیحی ـ می‌کند، لابد می‌توانست تقویم را طوری تنظیم بکند که هر سال 364 روز تعطیلی داشته باشیم و آن یک روز باقی‌مانده هم به عید نوروز می‌خورد.

این که عرض می‌کنم نیاکان افتخارآفرین ما در هفت ـ هشت هزار سال پیش، چیزهایی مانند موبایل، کانال‌های ماهواره‌ای، موشک‌های فضاپیما و... داشتند، به هیچ وجه چاخان نمی‌باشد. حالا فرض کنیم بنده را چاخان‌پرداز و خالی‌بند حساب کردید، خود فردوسی را چه می‌گویید که در صفحه‌ی 701 ادعا می‌کند برای نوشتن شاهنامه، کتابی را خوانده است که از شش هزار سال پیش مانده بود. لااقل باور کردید که در شش هزار سال پیش، ایرانی‌ها کاغذ و سایر نوشت‌افزار ـ شاید هم تایپ کامپیوتری، لیتوگرافی، چاپخانه و غیره هم ـ داشته‌اند؟! حالا اگر چهار هزار سال بعد از آن و حدود یک هزار و پانصد سال پیش از فردوسی، کاغذی وجود نداشته و کورش و داریوش و غیره، مطالب را روی تخته سنگ‌ها حکاکی می‌کردند، لابد به این خاطر بوده که کورش و داریوش متعلق به یک جناح مخالف بودند و یا در نوشته‌هایشان مطالب انتقادی می‌آوردند و اقدام به نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، سیاه‌نمایی و.... می‌کردند و سهمیه کاغذ آنان قطع شده بود. در ضمن، آفرین به هوش و سواد فردوسی که کتابی را خوانده که پیش از اختراع الفبا نوشته شده بود. چون در شش هزار سال پیش، بشر الفبا را اختراع نکرده بود و حتی خط‌های اورارتویی، میخی، سانسکریت و هیروگلیف هم وجود نداشتند!

ای خاک عالم بر این سر کچل من با این همه نازیدن و بالیدن به نیاکان باستانی افتخارآفرین! در صفحه 801 آمده است که در ایران زمان شاه «بهمن» و در زمانی که هنوز چند سالی از ظهور زرتشت و ایمان آوردن ایرانی‌ها به دین او نگذشته، خانم «همای» ـ دختر «بهمن» ـ از پدر خودش باردار می‌شود، آن هم در حالی که ازدواج این پدر و دختر براساس «آیین پهلوی» بوده است. تازه، در 809 می‌بینیم که «داراب» که حاصل ازدواج یک پدر با دختر خودش ـ بهمن و همای ـ بوده و هم پسر و هم نوه‌ی شاه بهمن و از یک طرف نیز هم فرزند و هم برادر خانم همای بوده، در چشم خانم والده‌اش: «نبوده ست جز پاک فرزند اوی»! زبانم لال، اگر این تحفه‌ی ایران باستان و نورچشمی‌ بهمن و همای «ناپاک» بود چه جوری می‌شد؟!

«همای» خانم در بیشتر از سه هزار سال پیش، شاه ایران است. پاک فرزندی اوی(!) یعنی «داراب» خان نور چشمی هم که جوان حلال‌زاده‌ای است، فرمانده ارتش می‌شود و به روم حمله می‌کند و از رومیان «صلیب مقدس» را به غارت می‌برد.

معلوم می‌شود داراب به اندازه‌ای «پاک فرزند» و حلال‌زاده بوده که نمی‌دانسته است که هنوز هزار سال به تولد حضرت عیسی مانده و در آن زمان، صلیب نمی‌توانست مقدس باشد. خواهش می‌کنم شما هم تقصیرها را به نادانی داراب نسبت بدهید و در مورد بی‌اطلاعی فردوسی چیزی نگویید!

به فردوسی بهتان می‌زنند، روز روشن به این شخص محترم افترای ناحق می‌گویند. به دروغ ادعا می‌کنند که این آدم «ضدعرب» بوده، همه‌اش تقصیر این پان‌ایرانیست‌ها است. وگرنه جناب فردوسی آن اندازه به عرب‌ها عشق می‌ورزیده و چنان مفتون ادبیات و تمدن عرب بوده که واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در هفت هزار سال پیش را «درم» و «دینار» می‌داند و هیچ واحد پول دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد و علاوه بر اینها، حتی واحد وزن رایج در ایران و روم ـ یونان ـ باستان را «مثقال» می‌داند و می‌گوید که مثلاً فلان مقدار «مثقال» طلا میان داراب و «فیلقوس» رد و بدل شده است. فقط خواهش می‌کنم این را به حساب بی‌اطلاع بودن فردوسی عزیزمان نگذارید!

خودمانیم، بی‌خود گفته کسی که ادعا کرده فردوسی ضد زن بود. این حکیم عالی‌قدر به اندازه‌ای برای خانم‌ها ارزش قایل بوده که به جای «شهناز سیاه»، «مهناز پلنگی» و امثال اینها، فیلسوفان شهر ]یونان[ را به عنوان «ینگه» برای دختر شاه روم انتخاب کرده است که او را بیاورند و تحویل جناب داراب ـ شاه ایران ـ بدهند که شاید چند «درم» انعام بگیرند! حالا از سقراط و افلاطون و ارسطو و غیره تقاضا می‌کنیم خودشان را برای ما نگیرند و این اندازه‌ قمپز در نکنند، وگرنه از فردوسی عزیزمان تقاضا می‌کنیم که این آقایان را به عنوان «مشاطه» هم معرفی بکند که بیایند عروس را هم بزک ـ دوزک بکنند!

خواهش می‌کنم از بنده نشنیده بگیرند و قول بدهید که موضوع بین خودمان خواهد ماند. ظاهراً این فردوسی یا عنصر نفوذی بوده، یا ایادی استعمارگران، یا دست امریکای جنایتکار در هزار سال پیش از آستین او بیرون آمده و یا اصلاً و غیره بوده است. این به اصطلاح حکیم، یک ایادی معلوم‌الحال غرب بود، که افکار جدایی‌طلبانه در سر داشته و می‌خواسته است میهن عزیز ما را تکه تکه بکند. وگرنه کدام آدم شیر پاستوریزه خورده‌ای «کرمان» را از ایران جدا می‌داند؟ این عنصر مشکوک، به چه جرأتی در صفحه‌ی 821 نوشته است که «چو دارا از ایران به کرمان رسید».

 

نویسنده: حمیدآرش آزاد

✅ «گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 5


«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 5
در صفحه‌ی 815 «دارا» زخمی شده و در حال مرگ است. اسکندر که می‌خواهد به او دلداری و امید بدهد، می‌گوید: «ز هند و ز رومت پزشک آورم». لابد در آن روزگار یک پزشک حاذق و متخصص در ایران به این بزرگی وجود نداشته، آن هم به این دلیل منطقی که هنوز «دانشگاه آزاد» دایر نشده بود. شاید هم پزشکان ایرانی در آن زمان هم، مثل زمان ما، نسبت به دفترچه‌ی بیمه کم لطف بودند. در هر حال، تقصیر از بنده نیست، نظام پزشکی داند و فردوسی و اسکندر و دارا!
دارا خبردار شده است که اسکندر برادر او است که هر دو فرزند داراب هستند و تنها مادرهایشان جداگانه است. اما همین برادر ایرانی به اسکندر، یعنی به برادر رومی ـ یونانی ـ خودش پیشنهاد می‌کند که با دخترش ـ «روشنک» ـ که برادرزاده‌ی خود اسکندر است، ازدواج بکند تا فرزندی مانند اسفندیار به دنیا بیاورد. جالب این که پیشنهاد می‌شود نام کودک آینده را هم مادرش انتخاب بکند. پس معلوم می‌شود این غربی‌های جنایتکار، متجاوز، غاصب و غیره، از چند صد سال پیش از میلاد تصمیم داشتند افکار پلید و زبون «فمنیستی» را در سرزمین عزیز ما رایج بکند. وگرنه چه کسی به زن اجازه‌ی عرض وجود می‌دهد که برای بچه‌ی خودش نام هم انتخاب بکند؟ اصلاً به عقیده بنده بهتر است این صفحه‌ی 825 را به کلی پاره بکنند و دور بیندازند تا از بدآموزی و نفوذ افکار غربی جلوگیری کرده باشیم!
آقاجان! یک نفر بیاید و این فیلسوف‌های بدبخت را از دست فردوسی نجات بدهد. جناب حکیم در 829 می‌فرماید که یک نفر فیلسوف، پیام عاشقانه‌ی اسکندر را به روشنک می‌رساند.
بدون شک، فردوسی یک «حکیم» بوده که معنای واژه‌ی «فیلسوف» را هم می‌دانسته است. وگرنه حکیمی که آن اندازه باسواد باشد که بداند که کرمان هیچ ارتباطی به ایران ندارد، واحد پول همه‌ی کشورها در روزگار باستان «درم» و «دینار» و واحد وزن هم «مثقال» بوده، چه طور ممکن است مفهوم «فیلسوف» را نداند؟ پس گناه از فردوسی نیست. احتمالاً فیلسوف‌های جهان باستان هم مانند لیسانسیه‌ها و فوق‌لیسانسیه‌های امروزی، چون می‌دیدند آدم باسواد بیکار و بی‌پول می‌ماند و آواره‌ی خیابان‌ها می‌شود، از روی ناچاری یک مؤسسه‌ی مربوط به امور ازدواجیّه راه انداخته و ینگه، مشاطه، پیغام‌رسان عاشقان و... شده‌اند!
دیگر کم کم دارم از دست این فردوسی جوش می‌آورم. این جناب حکیم که عقیده دارد رومی‌ها از هزار سال پیش از میلاد حضرت عیسی(ع) مسیحی بوده‌اند و صلیب‌ داشته‌اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی‌ها ـ یونانی‌ها ـ می‌داند! صفحه‌ی 833 را بخوانید و ببینید چه طور یونانی‌های بدبخت را یهودی کرده است، در حالی که آن بی‌چاره‌ها در روزگار اسکندر معتقد به «زئوس» و «خدایان اولمپ» بودند. ولی شاید فردوسی هم راست می‌گوید. چون اگر اسکندر و لشکریانش یهودی ـ صهیونیست ـ نبودند، پس چرا به ایران حمله کردند؟ شاید هم «بعثی» بوده‌اند و فردوسی از ترس خلیفه‌ی بغداد این مسأله را سانسور کرده است!
به نظر می‌رسد این ایران باستان یک در و پیکر حسابی نداشته و هر کسی که از عمه‌اش قهر می‌کرد، می‌توانست بیاید و کشوری به این بزرگی و با آن همه افتخارات را در عرض ایکی ثانیه و سه سوت فتح بکند. وگرنه چه طور ممکن بود آدم خنگی مثل اسکندر بتواند به یک کشور در و پیکردار پیروز بشود؟ این بابا آن اندازه کم‌حواس است که با وجود این که در جنگ با دارا، فیل را دیده بود، ولی باز در جنگ با «خفور» ـ شاه هند ـ می‌پرسد که فیل چه شکلی است؟!
 
همین اسکندر که در 843 خنگی خودش را لو داده، در 846 هم که می‌خواهد از بصره به مصر برود، سوار کشتی می‌شود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد؛ در حالی که اگر پیاده می‌رفت خیلی زودتر می‌رسید.
این اسکندرخان 350 سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی می‌کرده است. اما در 852 می‌بینیم که به «دین مسیحا» سوگند می‌خورد. خواهش می‌کنم شما قضاوت بکنید. یک آدم اگر خنگ و کودن و ببو و غیره نباشد، چه طور به چیزی قسم می‌خورد که تازه قرار است 350 سال بعد به وجود بیاید؟ خوشبختانه این قسم را فردوسی نخورده است، وگرنه ممکن بود متهم به بی‌اطلاعی باشد!
کاش یک نفر از ماها در زمان اسکندر یا روزگار فردوسی حضور داشتیم و در مورد اسکندر کمی تحقیق می‌کردیم. اصلاً دارا کار خیلی اشتباهی کرده که دختر مثل دسته گل خودش ـ روشنک خانم ـ را بدون تحقیقات کافی به اسکندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یک مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کرد، بهتر می‌شد. مثلاً از او می‌خواست که شش دانگ از طبقه‌ی سوم کشور روم را پشت قباله‌ی روشنک خانم بیندازد. اگر بنده بودم حتی خاله‌ی 75 ساله‌ام را هم به اسکندر نمی‌دادم. ظاهراً این آدم از «کودکان خیابانی» است و جا و مکان معینی ندارد، شاید هم تحت تعقیب است و می‌خواهد رد گم بکند. در سال 857 می‌خوانیم که او که تازه یکی ـ دو روز است هندوستان را فتح کرده، یک دفعه از «اندلس» ـ جنوب اسپانیا ـ سر درمی‌آورد و بلافاصله، در یک چشم زدن به شهر «برهمن» می‌رود و...
قبلاً اشاره کردیم که فردوسی ادعا کرده که یک کتاب مربوط به شش هزار سال پیش را مطالعه کرده که داستان‌های شاهنامه را در آن نوشته بودند. از معجزات این کتاب شش هزار ساله هر چه بگویم باز هم کم است. یکی این که در زمانی نوشته شده که هنوز خط اورارتویی و خط آرامی و میخی هم اختراع نشده بوده، ولی کتاب مورد نظر به الفیای نسخ عربی ـ فارسی به نگارش درآمده است که فردوسی بتواند بخواند. واقعاً کتاب هم کتاب‌های قدیم که برای خودشان مرام و معرفت داشتند و ملاحظه‌ی سواد و معلومات خواننده را می‌کردند. در ضمن، بعد از اختراع خط هم مردم روی تخته سنگ‌ها می‌نوشتند، ولی این یکی به صورت کتاب درآمده است!
این که عرض می‌کنم آن کتاب اعجاز کرده، ادعای همین طور الکی و کشکی و کتره‌ای و غیره نیست. کدام کتاب تاریخ را سراغ دارید که وقایع چهار ـ پنج هزار بعد را هم در خودش داشته باشد؟ رویدادهای دوره‌ی ساسانیان، حدود چهار هزار سال بعد از چاپ کتاب کذایی اتفاق افتاده‌اند، ولی فردوسی همه‌ی آنها را در همان کتاب شش هزار سال پیش مطالعه فرموده است. پس درست گفته‌اند که «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» یعنی آن کتاب چون خیلی پیر بوده، توانسته است رویدادهای چهار ـ پنج هزار سال بعد را هم ببیند. در هر حال، نباید چنین تصور بکنیم که فردوسی ـ زبانم لال ـ اهل چاخان‌بازی بوده است.
در صفحه‌ی 892 «اردشیر ساسانی» از دست «اردوان پنجم اشکانی» فرار می‌کند. او که می‌خواست از اصفهان به سمت «پارس» برود، از یک «دریا» می‌گذرد!
حالا دیدید ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و موشک فضاپیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یک دریای بزرگ هم داشتند که قابل کشتی‌رانی بود؟ به نظر می‌رسد این دریاها را، بعدها دشمنان زبون غارت کرده و برده و خورده‌اند. وگرنه، فردوسی بزرگ که دروغ نمی‌گوید. مرگ بر این دشمنان زبون و متجاوز و برانداز و غیره که به آب شور دریا هم رحم نمی‌کنند. درست مثل زمان ما که همان دشمنان پلید، آب دریاچه‌ی «ارومیه» را به غارت می‌برند و برای ما فقط «نمک» باقی می‌گذارند. وگرنه مسؤولان محترم آذربایجان‌غربی و آذربایجان‌شرقی که در مورد کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه بی‌خیالی و بی‌اعتنایی نکرده‌اند و شب و روز مجدانه تلاش می‌کنند که هر طوری که شده، لااقل به اندازه‌ی نیم یا یک لیتر به آب شور این دریاچه اضافه بکنند!
 
در ضمن، به علاقه‌مندان ارزهای خارجی و به صرافی‌ها و ارز فروشی‌های سر چهارراه‌ها مژده می‌دهم که فردوسی در صفحه‌ی 949 شاهنامه، یک نوع ارز معتبر به نام «دینار رومی» معرفی کرده است که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد!
و اما صفحه‌ی 955 را بخوانید و ببینید که در ایران قدیم چه اتفاق‌های جالبی می‌افتد. مثلاً می‌نویسد:
جهــانـدار بــُرنا زگیـتی بــرفت                 بر او سالیان بر گذشته دو هفت
نبـودش پسر، پنج دختـرش بود                یکی کهتـر از وی، برادرش بـود
شاه ایران جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و از دنیا می‌رود، در حالی که طفلک بی‌چاره فقط «دو هفت» ـ 14 ـ سال داشته است. در این حال، همین شاه پنج دختر داشته و بدون پسر بوده و به ناچار، برادر کوچکترش مجبور است به جای او شاه بشود!
شاه نوجوان 14 ساله ازدواج کرده بود و پنج دختر هم داشته است. یعنی فوق فوقش، باید در 9 سالگی زن می‌گرفت. در حالی که در زمان ما، جوانان 29 ساله هم جرأت نمی‌کنند زن بگیرند. واقعاً راست گفته‌اند که مرد هم مردهای قدیم!
جداً شانس آورده‌ایم که این شاه نوجوان در 14 سالگی مرده است. چون اگر تا 80 سالگی زنده می‌ماند، همه‌ی ایران را پر از دخترهای خودش می‌کرد و آن وقت معلوم نبود برای این همه دختر، از کجا باید شوهر می‌آوردیم. در هر حال، جوان‌های امروزی بخوانند و به سر غیرت بیایند، البته نه آن اندازه غیرت که در 14 سالگی صاحب پنج دختر بشوند. یادشان باشد که در 14 سالگی و بعد از آن هم «یکی خوب است، دو تا بس است»، «فرزند کمتر، زندگی بهتر» حتی اگر در 9 سالگی ازدواج کرده باشی!
به عقیده‌ی بنده، این نوجوان 14 ساله به خودش ظلم کرده، چون با وجود همسر و پنج تا دختر، دیگر نمی‌توانستند در اعلامیه‌ی مجلس ترحیم‌‌اش عبارت «نوجوان ناکام» بنویسند. در واقع اصل این است که در مورد او از عبارت «بزرگ خاندان» استفاده بشود. حالا اگر کسی هم ایراد بگیرد که چه طور ممکن است یک نوجوان در 14 سالگی پدر پنج دختر بشود، به عقیده‌ی بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست، چون در مملکتی که وسط راه اصفهان به شیراز آن یک دریای بزرگ باشد، بچه‌ی صغیر هم می‌تواند در صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب کار اینجا است که فردوسی ننوشته که این طفل صغیر، دخترهایش را هم شوهر داده بود یا نه؟!
 
در کتاب حکیم فردوسی، شاهان دست به هر غلط‌کاری می‌زنند که البتّه از آنها همین انتظار را هم داریم ولی اشکال کار اینجا است که دراینجا «موبدان» هم یک عقل درست و حسابی ندارند. آن همه فیلسوف و دانشمندان نجومی و هندسی و غیره از همه جای جهان جمع می‌شوند و در صفحه‌ی 957 از یزدگرشاه خواهش می‌کنند که پسرش «بهرام» ـ «بهرام گور» ـ را به آنها بسپارد که درست تربیت بکنند که درس بخواند و «آدم» بشود که شاید فردا در یک جایی هم استخدام شد، در این میان «نعمان‌بن منذر» هم می‌دود وسط حرف بزرگترها و می‌گوید که: ما «سواریم و گُردیم و اسب افکنیم، کسی را که دانا بُوَد، بشکنیم»! آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می‌کنند که پسرش را به این عرب بسپارد که او را بزرگ بکند. پس تکلیف «علم بهتر است یا ثروت» چه می‌شود. یعنی آن همه فلسفه، دانش‌های ستاره‌شناسی، ریاضی و... به اندازه‌ی یاد گرفتن یک «اسب افکندن» ارزش ندارد؟ حالا اگر آن فیلسوف‌ها و دانمشندها از یک مدرسه‌ی «غیرانتفاعی» یا «دانشگاه آزاد» می‌آمدند، آدم می‌توانست خودش را قانع بکند که حتماً موبدان می‌دانستند که فقط پول می‌گیرند و مدرک صادر می‌کنند و سواد درست و حسابی یاد نمی‌دهند! شاید هم موبدان می‌دانستند که با سواد و مدرک و امثال اینها، آدم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمی‌کنند، در حالی که آدم «اسب افکن» می‌تواند در آینده شاگرد یک «بنگاه معاملات ملکی» بشود و یا سر چهارراه بایستد و کوپن بخرد و سیگار بفروشد و...! تازه، مگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان «شاه» در ایران، آدم حتماً باید درس بخواند؟ هیچ هم این طور نیست. همه‌ی ما اشخاص محترم و پرتلاش و افتخارآفرینی را می‌شناسیم که در همه‌ی عمرشان یک بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته‌اند، ولی هم مدرک «دکترا» دارند و هم به عالی‌ترین مقام‌ها رسیده‌اند و کلی هم از ملت طلبکار هستند!
به عقیده‌ی بنده باید به حضرت فردوسی در درس‌های جغرافی و تاریخ، یک نمره‌ی «شعبان‌خانی»، مثلاً 200، 500 یا هزار داد. در صفحات 958 و 959 می‌خوانیم که نعمان‌بن منذر اهل کشور «یمن» بود. در حالی که همه‌ی دنیا به اشتباه فکر می‌کنند که این آدم فرمانروای «حیره» ـ در فاصله‌ی میان ایران و عربستان ـ بود. در ضمن، کشور یمن و شهر «کوفه» همسایه‌های دیوار به دیوار هم هستند!
در صفحه‌ی 965 شاه یزدگرد در «نیشابور» است و مثل بچه‌ی آدم برای خودش می‌گردد و حال می‌کند که یک دفعه یک رأس «اسب» از «دریا» بیرون می‌آید و می‌زند و شاه را می‌کشد، یعنی در واقع او را ترور می‌کند!
 
حالا اگر شما در نزدیکی نیشابور دریایی نمی‌شناسید و یا برایتان معما است که این چه جور اسبی بوده که در داخل دریا زندگی می‌کرده و چه مرضی داشته که از آب بیرون آمده و یک جفتک محکم به دهان یاوه‌سرای یزدگرد کوبیده و او را کشته، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفاً به گیرندگان خودتان دست نزنید و بخصوص آنتن خودتان را حرکت ندهید. اشکال از ایران باستان است که با آن همه شکوه و عظمت و پرافتخاری، هیچ مورد و هیچ چیز درست و حسابی نداشته است!
در صفحه‌ی 969 بهرام و «منذر» ـ این بابا اول «نعمان‌بن منذر» بود و در فاصله‌ی 11 صفحه از کتاب، نامش هم ابتر شد! ـ می‌خواهند از یمن به «تیسفون» بیایند، اما سر راهشان از «جهرم» رد می‌شوند. بدون این که عقل‌شان برسد که تیسفون در نزدیکی بغداد است و اصلاً نباید و لازم نیست از جهرم به آنجا رفت! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته است که آمدند و از توکیو، پکن، مسکو، لندن، نیویورک و سیدنی رد شدند و به جهرم رسیدند و تازه یادشان آمد که باید سری هم به ژوهانسبورگ بزنند که از آنجا وارد تیسفون بشوند!
جریان رأی‌گیری مربوط به انتخابات برای تعیین «بهرام گور» به عنوان شاه ایران در صفحه‌ی 971 هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه‌ی این انتخابات، فردوسی می‌فرماید:
زپنجاه بـاز آفـریدند سی                   زایرانی و رومی و پارسی
ملاحظه می‌فرمایید؟ برای انتخاب شاه در ایران، عده‌ای هم از «روم» آمده و رأی داده‌اند و نیز، فردوسی یک بار «ایرانی» و یک دفعه هم «پارسی» آورده است!
مثل این که انتخابات در سرزمین پرافتخار ما، سابقه‌ای بسیار دیرینه و درخشان دارد. اما ظاهراً، در آن روزگار عقل کاندیداها نمی‌رسید که چند تا اتوبوس و مینی‌بوس کرایه بکنند که هم روستایی‌ها و هم‌ولایتی‌هایشان را از ایلات و روستاها به شهر بیاورند و به یک دست چلوکباب مهمان بکنند که آنها هم در شهر به اینها رأی بدهند و بعدازظهر هم برای شرکت هر چه باشکوه‌تر در انتخابات، به روستای خودشان برگردند و یک رأی، شاید هم بیشتر نیز، در آنجا به صندوق بریزند و تکلیف خود را ادا نمایند. بلی، جناب بهرام اینها را بلد نبوده و به همین خاطر، رفته و از «روم» آدم‌ها را آورده که برایش رأی بدهند. لابد برای چلوکباب‌ ناهار رأی‌دهنده‌ها هم از گوشت «گورخر» استفاده کرده‌اند، چون بهرام عاشق شکار «گورخر» بود. البته جای شکرش باقی است، چون در زمان ما و در بعضی جاها نه‌تنها گوشت گوسفند و گاو، بلکه گوشت همان گورخر را هم در رستوران‌ها کباب نمی‌کنند، بلکه از گوشت...!
و اما این که حکیم فردوسی در این بیت یک بار «ایرانی» و یک بار هم «پارسی» آورده، معلوم می‌شود در کشور افتخارآفرین و شکوهمند و غیره‌ی ما، آن زمان‌ها بعضی‌ها دست به تقلب در انتخابات می‌زدند و دوبار، هر بار با یک شناسنامه‌ رأی می‌دادند، البتّه هنوز تحقیقات باستان‌شناسان روشن نکرده است که در آن زمان هم با شناسنامه‌ی اشخاص «مرده» رأی می‌دادند یا نه!
در صفحه 1040 بهرام و دختر شاه می‌خواهند از هندوستان به سمت ایران فرار بکنند. اینها در مسیر فرار، از یک دریا می‌گذرند!
 
خانهعناوین مطالبتماس با من
 

ستارگان دروغ و خیانت
جمع آوری آراء ، نظرات ، مقالات و یادداشتهای پراکنده ناریا (آقایادامه...
دسته‌هامستند تخت گاه هیچ کس 9مستند طوفان نوح 27مستند مجعولات مجلل 10فیلم مستند زخم نشر 9قرآن کریم Holy Quran و آیات مبین 211مجموعه یادداشتهای عظیم قلم نگارش 68کتابت و کتاب نویسی 39تخت جمشید Persepolise پارسه 56پاسارگادPasargad معبد کوروش کبیر 6یهود Jews یهودیت Jewish جهودان 197دوستانه 332شهرهای ایران Iranian Old Cities 144نقشه های جغرافیاییGeographic Map 21نظرات جالب دیگران 870مطالب متفرقهMiscellaneous Notes 521عجز و آوارگی مخالفان 223حرف های فعلا مبهم ! 122عید پوریم Purim/Pourim/Poorim 117بنی اسرائیل/بنی اسراییل/قوم مصری 21جملات زیبا 56افراد و شخصیت ها 215اسلام و شمشیر 56کتیبه ها و حجاریهای باستانی 100کتابت قرآن و قرآن نویسی 40قرآن و تحریف ناشدگی آن 15زبان ها،اقوام و قومیتها،نژادها 163اسلام،دین اسلام Islam و مسلمانان 131قاجار،خاندان قجر و حکومت قاجاریه 216نکات بدیع و آموزنده 56دیوار چین ( جاده های قدیمی چین ) 9هخامنشیان(هاخام / خاخام منشی ها) 48نقش رستم و نقش رجب 2احیاء وحدت مسلمین 63اشکانیان،ارشکوسیان،سلوکیان،یونان 16خط سومی ها !! 8اهل کتاب،یهود و نصاری،مسیحیان 28اقتصاد، تجارت،بانکداری Economics 31سیاسی،حکومتی،Politics,Governing 163انعکاس و بازتاب 46انقلاب مشروطه 72دوران پهلوی اول و دوم،آریامهر 14منازعه ، نوشته مهدی - مهدی 13در جهان،دستکاریهای فرهنگی 89تاریخ معاصر (جدید) 75فرهنگ(جدید) 67دوران قبل از مشروطه (جدید) 12در حاشیه و مسایل دوستان ( جدید) 95فتوای تنباکوی میرزای شیراز(جدید) 12مستند ابطال شناسنامه-مجتبی غفوری 22ملک یمین، ما ملکت ایمانکم(جدید) 37معماری،طراحی،آرشیتکت ابنیه(جدید) 32فرهنگ و تمدن (جدید) 49چغازنبیل، زیگورات ایلامی (جدید) 1کتیبه رزیتا Rosetta Stone (جدید) 3امپراطوری ساسانیان (جدید) 6Milestone (جدید) 22کودتای۲۸مرداد ۳۲ علیه مصدق(جدید) 2انقلاب اسلامی 57 در ایران (جدید) 2ایران پس از انقلاب (جدید) 2جنگ ایران و عراق،دفاع مقدس(جدید) 30بابیه،بهائیه-بابیت،بهائیت (جدید) 12دوران صفویان (صفویه) (جدید) 4روحانیت،روحانیون،ملا،آخوند(جدید) 14پزشکی،طبابت،Medicine ،دارو(جدید) 40حمله جهودان به حلقه دوستان(جدید) 45کشفیات باستانی انسان شناسی دوران دیرینه سنگی، پالئولیتیک(جدید) 1شخصیت پیامبر اسلام و تربیت شدن و تاثیر پذیری در مکتب قرآن(جدید) 7فیلم مستند خط، قلم، نگارش 4
جدیدترین یادداشت‌ها
همه تعاملات فرهنگی، قرآن نویسی، سکه های ساسانی، عربی، ایرانی، رومی، یونانی و پارسی، متون عربی و فارسی با الفبای عبری، فارسیهودی گفتگو/ مصاحبه با دکتر صادق زیباکلام استاد علوم سیاسی در مورد جنگ ایران و عراق و نقش دو کشور در شروع و تداوم ریختن خون مسلمین معرفی ماهیت مخالفان آقای پورپیرار و بهانه های به ظاهر استدلالی و کودکانه و ایرادات بنی اسرائیلی بر مطالب ثقیل خارج از توان فکری ارتباط با همفکران بنیان اندیش با ایمیل و دریافت نسخه آرشیو شده بخشهای نظرات وبلاگ های قدیمی مرحوم ناصر پورپیرار از طریق دوستان توسعه زیربنایی کشور و ضرورت همراهی سران و رهبران کشور با مردم و عقاید و فرهنگ و علاقه مردم جهان عرب به صدام حسین به چشم شهید خیانتهای فرهنگی مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در ممانعت از ترویج اندیشه ها و آرای ضدصهیونیستی و ترویج ریا، نفاق و پنهانکاری نظریه اهلی کردن اسب در آسیای میانه و شمارش پان عربیستی تعداد لغتهایی که از عربی وارد زبان انگلیسی شده / مشابهت با پان فارسیسم غلو و دروغ پردازی ایرج پسر دکتر محمود حسابی در مورد ملاقات با فرمی، اینشتین، شرودینگر، ماسینی و دعوت به سفره هفت سین در پرینستون آگاه سازی مردم با انتشار مطالب نسل کشی پوریم و نیاز به روشنگری حقیقت با ترویج قرآن و درخواست ترجمه فارسی از آقای پورپیرار حقیقت پنهان،مخفی و ناگفته ارسطو،افلاطون، سقراط،بقراط،جالینوس،ارشمیدس، ابن سینا،ابوریحان بیرونی،بودا و دیگر شخصیتهای تاریخ باستان
بایگانیتیر 1395 9فروردین 1395 18اسفند 1394 7بهمن 1394 11دی 1394 17آذر 1394 8آبان 1394 9مهر 1394 5فروردین 1394 1مرداد 1393 19تیر 1393 19خرداد 1393 15اردیبهشت 1393 46فروردین 1393 32اسفند 1392 29بهمن 1392 47دی 1392 51آذر 1392 97آبان 1392 121مهر 1392 107شهریور 1392 121مرداد 1392 107تیر 1392 82خرداد 1392 168اردیبهشت 1392 157فروردین 1392 161اسفند 1391 148بهمن 1391 183دی 1391 219آذر 1391 178آبان 1391 188مهر 1391 187شهریور 1391 200مرداد 1391 174تیر 1391 154خرداد 1391 179اردیبهشت 1391 157فروردین 1391 105اسفند 1390 87بهمن 1390 122دی 1390 145آذر 1390 137آبان 1390 50مهر 1390 108شهریور 1390 24مرداد 1390 154خرداد 1390 49اردیبهشت 1390 187فروردین 1390 92اسفند 1389 106بهمن 1389 131آبان 1389 100مهر 1389 137شهریور 1389 102
تقویم
تیر 1395شیدسچپج   12345678910111213141516171819202122232425262728293031 
جستجو
 
 
آمار : 3581192 بازدیدPowered by Blogsky
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه»- سوتی های تاریخی حکیم طوسی
ای نوشته مشتمل بر ۶ یادداشت است که یکجا تقدیم می گردد.  
 
 
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه»
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 1
خیال می‌کنید شماها نوبرش را آورده‌اید که در روزگارتان، آدم‌هایی که حتی دیپلم هم ندارند، در عرض پنج ـ شش ماه تلاش‌های صادقانه و شبانه‌روزی، یک دفعه مدرک «دکترا» می‌گیرند و بعدش به مقام‌های خیلی خیلی بالا می‌رسند و...؟
خوشبختانه تاریخ چنان پرافتخاری داریم که در آن، همه چیز پیدا می‌شود. عین بازار مکاره و بازار شام اسبق و سابق و بازار سیاه و آزاد و غیره‌ی فعلی. مثلاً جناب «ابوالقاسم فردوسی طوسی» که ظاهراً آن دیپلم کذایی را هم نداشته و از جغرافی، تاریخ، حساب و... چیزی نمی‌دانسته، یک دفعه تبدیل به «حکیم» می‌شود، سر از مرکزهای حکومتی درمی‌آورد و «شاهنامه» هم می‌نویسد.
اگر این گفته‌ی بنده را هم «نشر اکاذیب»، «تشویش اذهان عمومی»، «ریختن آب در آسیاب خلیفه‌ی عباسی»، «جاسوسی به نفع رژیم منحوس سلطان محمود غزنوی» و چیزهایی از این قبیل حساب می‌کنید و قصد «ممنوع‌القلم»، «مهدور الدم» و غیره کردن بنده را دارید، اجازه بدهید برای دفاع از خود، مثال‌ها و دلایل محکمه‌پسندی را از کتاب وزین «شاهنامه‌ی فردوسی ـ چاپ مسکو» تقدیم حضورتان بکنم. خوب، پس بفرمایید:
«فردوسی» به اندازه‌ای در علم «جغرافیا»، به قول معروف «از بیخ عرب» بوده که در همان شاهنامه و در صفحه‌ی 31 می‌نویسد که مادر «فریدون» پسرش را به کوه «البرز» در «هندوستان» برده است!
در کشوری که به لطف مسؤولان همیشه در سفر، بچه‌های چهارساله هم می‌دانند که «بورکینا فاسو» در کجا واقع شده و «ونزوئلا» چند تا ساندویچ‌فروشی دارد و چه تعداد مهدکودک در «بوسنی» هست، چه طور یک نفر «حکیم» ادعا می‌کند که البرز کوه در هندوستان است؟ فرض کنیم «محمود غزنوی» دارای یک «حکومت منزوی» بوده و با خیلی از کشورها روابط دیپلماتیک نداشته است، ولی لااقل مثل «بوش» بیشتر از 17 بار به هندوستان لشکر کشیده و همچنین برای برقراری روابط حسنه، با «ری» می‌خواست که به آنجا سفر بکند ولی بانویی که بر آن منطقه حاکم بود دماغ او را سوزاند. فردوسی دست کم می‌توانست از شاه محمود یک سری اطلاعات محرمانه در مورد البرز و هندوستان بگیرد و جای هر کدام را بداند!
این عنصر مشکوک و حکیم‌نما، یکی ـ دو صفحه‌ی بعد، مذبوحانه تلاش می‌کند این عقیده‌ی انحرافی و توطئه‌آمیز را تبلیغ بکند که پرچم ایران در زمان «فریدون»، از سه رنگ سرخ، زرد و بنفش تشکیل یافته بود.
اگر عقیده‌ی اینجانب را بپرسید، عرض می‌کنم که این جانب حکیم، عامل نفوذی یک یا چند تا تیم رقیب بوده و می‌خواسته است دستاوردهای ارزشمند و عملیات قهرمانانه‌ی تیم‌های فوتبال ما را زیر سؤال ببرد، ولی این توطئه را چنان با زیرکی انجام می‌دهد که کسی به خود او شک نکند و همه یقه‌ی داور را بگیرند و دسته‌جمعی از «شیر سماور» بحث بکنند و...
در صفحه‌ی 34 همین شاهنامه‌ی چاپ مسکو آمده است که فریدون بعد از به قتل رسیدن پدرش و آوارگی خودش و مادرش، صاحب دو برادر شد. واقعاً خانم «فرانک» ـ مادر فریدون ـ خیلی شانس آورده بود که در آن زمان قانون «از کجا آورده‌ای» تصویب نشده بود. وگرنه، با رعایت شؤونات و اصول و غیره، یقه‌اش را می‌گرفتند و او را به مراکز ذی‌صلاح می‌کشاندند و در مورد آن دو پسر، تحقیق و تفحص کافی می‌کردند که ببینند در حالی شوهر ندارد، چه طور صاحب دو بچه شده است؟ بدبختانه در آن زمان، سازمان بازرسی و سایر سازمان‌ها و نهادهای ضروری هم دایر نشده بودند. فکر می‌کنم اگر بودند، به مادر فریدون بیشتر سخت می‌گرفتند، زیرا که او هم در نوع خود یک «دانه درشت» بود که دو پسر «باد آورده» داشت!
ای کاش خلافکاری‌های فردوسی تنها در این قبیل موارد خلاصه می‌شد. ولی معلوم نیست چه روابط مشکوکی با نیروهای بیگانه‌ی اشغال‌کننده‌ی عراق داشته که، جغرافیای این کشور دوست و برادر ـ دشمن بعثی صهیونیستی سابق ـ را هم می‌خواهد به سود استکبار جهانی تغییر بدهد و به قرارداد 1975 الجزایر خدشه وارد نماید. او در ادامه‌ی نشر اکاذیب خود ادعا می‌کند که «اروندرود» در اصل نام رودخانه‌ی «دجله» است و شهر «بغداد» نیز در زمان فریدون وجود داشته است. (صفحه‌ی 35)
حال باید از این عنصر حکیم‌نما پرسید که مگر اروندرود در حق او چه بدی کرده که می‌خواهد آن را به مرکز بغداد منتقل بکند و یقه‌اش را به دست اشغالگران امریکایی و انگلیسی و تروریست‌های القاعده بدهد؟
در صفحه‌ی 35 می‌خوانیم که فریدون و سپاهیانش که می‌خواهند به ایران بیایند. از دجله رد می‌شوند و به بیت‌المقدس می‌آیند که خودشان را به ایران برسانند!
بی‌چاره فریدون، عوض این که با یکی از این تورهای مسافری بیاید که راه را میان‌‌بر می‌زنند که یک وعده شام کمتر به مسافر بدهند و یک شب کمتر در هتل اقامت بکنند، آمده و اختیارش را داده دست فردوسی که از قرار معلوم دست چپ و راست خودش را هم درست تشخیص نمی‌داده است. تازه، حضرت آقا را «حکیم» می‌دانند، در حالی که هر بچه دبستانی هم می‌داند که از دجله تا ایران چندان راهی نیست و هیچ لزومی ندارد که فریدون یتیم بدبختی و غریبه، لقمه را سه بار دور سر و گردنش بچرخاند و توی دهانش بگذارد. آدم، دلش به حال این پان ایرانیست‌ها می‌سوزد که ازبس میوه ندیده‌اند، به «سنجد» «قاقا» می‌گویند و این آدم را «حکیم» می‌دانند!
بعضی جاسوس‌ها هستند که «دوجانبه» نامیده می‌شوند و به هر دو طرف دعوا «اطلاعات» می‌دهند. ظاهراً در دعوای میان فریدون و «ضحاک» هم، جناب حکیم فردوسی دو دوزه‌بازی کرده، ولی مانند این دلال‌های «آژانس‌ مسکن» یا «بنگاه معاملات ملکی» و یا «اطلاعات املاک» به هر دو طرف آدرس غلط داده است. چون در صفحه‌ی 38 هم می‌خوانیم که ضحاک برای پیدا کردن فریدون و کشتن او، عازم هندوستان می‌شود. سواد جناب فردوسی را عشق است که...!
ظاهراً جناب فردوسی در حساب هم به اندازه‌ای ضعیف است که تفاوت بین عددهای «یک» و «هفت» را هم درست تشخیص نمی‌دهد. مثلاً در زمان ضحاک و فریدون که هنوز کره‌ی زمین تقسیم نشده بود و همه جا به «ایران» تعلق داشت، از «هفت کشور» صحبت می‌کند!
با همه‌ی ادعاهای گنده گنده‌ای که در مورد پیشرفت دانش و فرهنگ در آن روزگار می‌کنیم، جناب فردوسی اصلاً نمی‌دانسته که «دماوند» یک از قله‌‌های رشته‌کوه البرز است. تازه، فریدون، ضحاک را در کدام غار دماوند زندانی کرده است؟ چرا نام آن غار معروف را نمی‌آورد؟
حکیم در نقل جریان تقسیم جهان توسط فریدون بین سه پسر او، در صفحه‌ی 46 می‌فرماید که «روم» و «خاور» به «سلم» رسید. دیدید این آدم دست چپ و راست خودش را هم بلد نیست و حتی چهار جهت اصلی را هم نمی‌داند؟ اگر مرکز جهان در آن روزگار ایران بوده ـ که به قول خود فردوسی، بوده ـ آن وقت باید «روم» در «غرب» و یا «باختر» بوده باشد و اصولاً «خاور» در اینجا معنی ندارد. مگر این که بخواهیم نتیجه بگیریم که فردوسی هم، مانند جغرافی‌دانان انگلیسی در بعد از جنگ دوم جهانی، از قصد این مرزها را غلط می‌آورد که فردا دولت‌های حاکم و ملت‌ها به جان هم بیفتند!
در صفحه‌ی 51 می‌خوانیم که «تور» و «سلم» همراه لشکریانشان به دیدار هم شتافتند و در یک جا جمع شدند. پیشتر هم در همین کتاب خوانده‌ایم که «تور» در «چین و توران» و «سلم» در «روم و خاور» بودند و «ایران» در وسط این دو قرار داشت. حالا از جناب فردوسی خواهش می‌کنیم به این سئوال ساده جواب بدهد که این دو نفر با آن همه لشکر، چه طور از ایران رد شدند و به دیدن هم رفتند که فریدون و «ایرج» متوجه نشدند؟ نکند هوش و سواد این شاهان افسانه‌ای که این همه به وجود افسانه‌ای‌شان افتخار می‌کنیم، درست به اندازه‌ی هوش و سواد خود فردوسی بوده است؟ اطمینان دارم که اگر این سؤال را از خود فردوسی بکنیم، جناب حکیم با زیرکی توجیه خواهد کرد و خواهد گفت که در آن روز برق در ایران قطع شده بود و رادار کار نمی‌کرد و در نتیجه، ایرانی‌ها متوجه نشده‌اند. شاید هم همه‌ی کم‌کاری‌ها و بی‌عرضگی‌های فریدون و ایرج را به گردن حکومت قبلی، یعنی رژیم منحوس ضحاک بیندازد و یقه‌ی خودش را کنار بکشد!
اگر صفحه‌های 51 و 52 را با دقت کافی بخوانیم، متوجه می‌شویم که این «سلم» بوده که از دست فریدون و ایرج عصبانی بوده، ولی با کمال تعجب، می‌بینیم که «تور» ایرج را می‌کشد. نکند آن روز عینک فردوسی گم شده بود و سلم را تور می‌دید؟ اصلاً همه‌ی پروفسورها کم‌حافظه هستند و اشتباه می‌کنند. درست است. بیایید همین را بگوییم و فردوسی را تبرئه بکنیم، وگرنه گند بی‌سوادی و کم‌هوشی حکیم بزرگ درمی‌آید و آن همه افتخارات ملی متکی به یک تعداد افسانه‌ی پر از غلط را از دست می‌دهیم!
جالب است. در صفحه‌ی 55 نوشته است که فریدون به نوه‌اش منوچهر ـ پسر ایرج ـ چیزهای ارزشمندی از قبیل: «اسب تازی»، «خنجر کابلی»، «شمشیر هندی»، «جوشن رومی»، «سپر چینی» و... می‌دهد!
ایوللا جناب حکیم، واقعاً دست مریزاد! ما را ببین که هر سال چندین و چند تا مراسم بزرگداشت، نکوداشت، تجلیل و غیره برایت برگزار می‌کنیم و به حضرت عالی درود می‌فرستیم که عجم را زنده کردی، شاخ غول را شکستی، ملت را از نابودی کامل نجات دادی و...!
مرد حسابی! ما که الآن چیزی نداریم، لااقل خودمان را گول می‌زدیم که در زمان‌های گذشته همه چیز داشتیم و غربی‌های استعمارگر آمدند و دار ندار ما را به غارت بردند. لاف و چاخان می‌کردیم و به جهانیان می‌گفتیم که ایرانی‌های باستان، اتم را می‌شکافتند، هواپیما و هلی‌کوپتر داشتند، ضددریایی هسته‌ای می‌ساختند و...! حالا تو همه چیز را لو می‌دهی و می‌گویی که ما هم مثل زنده‌یاد ملانصرالدین، در روزگار جوانی هم چنان تحفه‌ی مهمی نبودیم و حتی شاهان افتخارآفرین ما هم، همه چیزشان را از شرق و غرب وارد می‌کردند؟! این جوری با آبروی یک ملت گذشته‌گرا بازی می‌کنند؟! جداً که...!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:29  توسط حمیدآرش آزاد 
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 2
از حق نگذریم، درست است که فردوسی غرب و شرق را درست نمی‌تواند از هم تشخیص بدهد و روم به آن بزرگی را به «خاور» منتقل می‌کند، اما الحق والانصاف، افکار ضدغربی خیلی خوبی دارد. مثلاً در صفحه ی 55 سلم و تور می‌خواهند هدیه‌های گران‌قیمتی به فریدون تقدیم بکنند، اما معلوم نیست به چه دلیل، این هدیه‌ها را از «گنج خاور» یا همان غرب سابق و در واقع از خزانه‌ی رومی‌های بدبخت می‌دهند!
در صفحه‌ی 59 می‌بینیم که جناب حکیم به دلیل فرهیختگی و اطلاعات جغرافیایی فراوان، باز هم یک «گاف» حسابی می‌دهد. در اینجا، سپاهیان سلم و تور می‌خواهند به ایران حمله بکنند. اصولاً باید سلم از غرب و تور از طرف شرق هجوم بیاورند. اگر هم بخواهند با هم باشند، یکی از ارتش‌ها مجبور است از خاک ایران عبور بکند و به سرزمین آن یکی برسد. ولی در اثر معجزه‌های حکیم، یک باره می‌بینیم که هر دو از یک جهت و به طور متحد به خاک ایران سرازیر شده‌اند. واقعاً اگر فردوسی با این همه معلومات و اطلاعات در زمان ما در ایران بود، به طور مادام‌العمر «وزیر امور خارجه» می‌شد. آن وقت ـ مثلاً ـ برای رفتن به تاجیکستان، از کشور دوست و برادر «ونزوئلا» رد می‌شد و به دلیل نزدیکی مسیر، همه‌ی راه را هم پیاده می‌رفت!
جناب فردوسی ادعا می‌کند که جنگ بین سپاهیان «منوچهر» از یک طرف و سلم و تور از طرف دیگر، در «هامون» اتفاق می‌افتد. طبق نقشه‌های جغرافیایی امروزه، جنگ باید در بخش مرکزی ایران اتفاق افتاده باشد، زیرا که توران ـ سرزمین ترک‌ها و آن سوی رودخانه‌ی جیحون ـ در شمال شرق ایران و روم در سمت شمال غربی است و به دریای خزر یا خلیج فارس نزدیک نیستند. در واقع، در مطالعه‌ی صفحات بعد می‌بینیم که جنگ میان ایران و توران در «ری» اتفاق می‌افتد. اما در بخش‌های پایانی همین جنگ می‌بینیم که سلم می‌خواهد به یک «دژ» در داخل دریا فرار بکند و دریا هم از «هامون» دور نیست. نکند این آدم به یک جای خشک در وسط «جاجرود» فرار کرده و فردوسی آن را «دریا» دیده است! چون در نزدیکی‌های ری هیچ دریایی وجود ندارد.
«سام«» در «زابلستان» است. همسرش یک پسرس سفیدمو برایش می‌زاید. پهلوان سام که از این بچه ـ «زال» ـ خوشش نمی‌آید، می‌خواهد او را به جایی بیندازد که جانورها و لاشخورها بخورند. او بچه را برمی‌دارد و در نزدیکی «البرز» می‌اندازد. این هم از عقل و شعور پهلوان ما!
یکی نیست به این «سام» بگوید که حتی بی‌سوادترین و کم‌شعورترین آدم‌ها هم اگر بخواهند از شر بچه‌شان راحت بشوند، او را می‌برند و دو ـ سه کوچه آن طرف‌تر، کنار دیوار می‌گذارند و در می‌روند. کدام عاقلی فاصله‌ی زابلستان تا دامنه‌های البرز را با اسب می‌پیماید که یک نوزاد شیرخواره را دور بیندازد؟ اگر هم هدف او «کوه» بوده، مگر در آن نزدیکی‌ها کوهی وجود نداشته است؟
ما را ببین که 60 سال است سینه‌مان را جلو می‌دهیم و با تفاخر تمام می‌گوییم که در زمان‌های قدیم، ایران خیلی بزرگ بود و افغانستان و «کابل» هم بخشی از کشور ما بود. چه می‌دانستیم که فردوسی «تجزیه‌طلب» در صفحه‌ی 74 دست به افشاگری خواهد زد و ما را پیش ملت‌های منطقه سکه‌ی یک پول خواهد کرد و دماغ پرباد ما را خواهد سوزاند؟ برداشته و نوشته است که «کابل» در آن زمان برای خودش کشوری بوده و شاهش هم «مهراب» نام داشته است! این هم از چاخان‌های افتخارآمیز ما که فردوسی مشت‌مان را باز کرد!
اگر بنده بخواهم یک روز خاله‌جان 75 ساله و هشتاد بار شوهر عقد دایمی و عقد موقت کرده‌ام را شوهر بدهم، حتماً از فردوسی خواهم خواست که برایش تبلیغ بکند. آقا برمی‌دارد و در مورد هر دختری می‌نویسد که او «در پس پرده» بود. اما با خواندن بقیه‌ی قسمت‌های شاهنامه، می‌بینیم که پالان همه‌ی این دخترها کج بوده و مردهای نامحرم، از وضعیت تک تک اعضای بدن آنان خبردار بودند. اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 75 را بخوانید و ببینید افراد ارتش زابلستان و پهلوان‌‌های دور و به زال، چه گونه تن و بدن خانم «رودابه» را یکی یکی تعریف می‌کنند. آن هم دختری که به قول فردوسی «پس پرده» بود. فردوسی چه تعریف‌هایی از نجابت این دخترها می‌کند، ولی در پایان معلوم می‌شود که حکیم هم مثل دلال‌های «آژانس مسکن» و «نمایشگاه اتومبیل» تعریف‌های الکی می‌کرده و سر پهلوان‌های ما را شیره می‌مالیده که آنها را خام بکند و دخترهای ترشیده‌ی شاه‌ها را به آنها بیندازد. کم مانده بود جناب فردوسی به زال بگوید که این رودابه قبلاً مال یک آقای دکتر بوده که...!
در صفحه‌ی 84 می‌خوانیم که «مهراب» در «کابل» به «تازیان» حکومت می‌کرد! عجب!؟ مثل این که باید ریشه‌ی «القاعده» و جای «بن‌لادن» را از فردوسی پرسید. چون او از وجود تازیان در کابل، آن هم در چندین هزار سال پیش صحبت می‌کند. جداً که این فردوسی علاوه بر جغرافیا، در رشته‌های نژادشناسی و مردم‌شناسی هم یک استاد خیلی باسواد است. فقط جای دانشگاه آزاد در زمان قدیم خالی بوده که او را استاد بکند!
در همان صفحه، زال ادعا می‌کند: «مرا برده سیمرغ بر کوه‌هند»! در زمان ما، پدیده‌ی «فرار مغزها» را فراوان می‌بینیم. ولی انگار در ایران باستان مسأله‌ای به نام «فرار کوه‌ها» هم وجود داشته. چون یک دفعه می‌بینیم که البرز ـ جای زندگی سیمرغ ـ از هندوستان سردرمی‌آورد! ای جان به قربان هوش و سواد و حواس جمع حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی!
در صفحه‌ی 91 ادعا می‌شود که سام به «مازندران» لشکرکشی کرد که با «گرگساران» بجنگد، در همین حال «منوچهر» ـ شاه ایران ـ در «آمل» و «ساری» است. ولی همین آدم در همان جا به سام می‌گوید که چون من نمی‌توانم به مازندران سرکشی بکنم، بهتر است تو شاه مازندران باشی. حالا معلوم نیست بی‌سوادی از منوچهر بوده یا خود فردوسی که نمی‌دانستند آمل و ساری از شهرهای مازندران است. ولی این وسط تکلیف بنده‌ی اهل مطالعه و شاهنامه‌خوان روشن نیست که کدام یک از اینها را متهم به بی‌سوادی بکنم، چون در هر حال شیفته‌های تیفوسی ایران باستان بنده را متهم به انکار آن همه عظمت و شکوه خواهند کرد!
اوج سواد و استادی جناب فردوسی و تبحر ایشان در تاریخ و فرهنگ ایران باستان را در صفحه‌ی 109 می‌بینیم که می‌خواهد برای انتخاب نام «رستم» توسط رودابه یک دلیل علمی (!) بیاورد. در فرهنگ واژه‌ها «رُستا» و «رُست» به معنی «استخوان» و «تهم» به مفهوم «درشت» است. نام «رستم» در اصل «رستهم» و به معنای «درشت استخوان» درست است. ولی حکیم توسی می‌فرماید که چون به دلیل درشتی هیکل رستم، رودابه در زمان بارداری و زاییدن عذاب‌های زیادی کشیده، بعد از به دنیا آمدن بچه، می‌گوید «رستم» ـ یعنی رها شدم ـ و به همین دلیل نام بچه را «رستم» می‌گذارند. لابد عیب از گوش‌های زال بوده که «رَستم» را «رُستم» شنیده و یا مأمور اداره‌ی ثبت احوال سواد نداشته است!
از قرار معلوم سلطان محمود غزنوی آن قدر به فردوسی پول می‌داده و آن اندازه در بخشیدن «درم» به او زیاده‌روی می‌کرده که فردوسی تنها به این واحد پول عادت کرده و واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در همه‌ی زمان‌ها را «درم» می‌دانسته است. حکیم نامدار در صفحه 109 واحد پول زمان رستم را درم معرفی می‌کند و در جاهای دیگر شاهنامه هم می‌خوانیم که در روم، توران، هندوستان، مازندران و جاهای دیگر هم مردم درم خرج می‌کردند. در همه جای شاهنامه‌ی به آن بزرگی، فقط در دو ـ سه جا نام «دینار» ـ که گویا این یکی هم واحد پولی در ایران باستان بوده است! ـ می‌آید. شاهد دلیل کم‌لطفی فردوسی به دینار این بوده که شاه غزنوی به او قول داده بود برای هر بیت یک دینار بدهد، ولی چون بعد به او «درهم» داده، حکیم هم از دینار و شاه غزنوی قهر قهر تا روز قیامت کرده است!
طوری که فردوسی می‌گوید، گویا هیکل رستم در لحظه‌ی به دنیا آمدن، خیلی درشت‌تر از هیکل هرکول، سامسون، حسین رضازاده (قهرمان وزنه‌برداری فوق سنگین) و... بوده است. آدم واقعاً تعجب می‌کند. مردمان سیستان و افغانستان، بیشتر از 90 درصدشان آدم‌هایی لاغراندام و تقریباً ریزنقش هستند و کمتر امکان دارد یک نفر از اهالی این مناطق بیشتر از 75 کیلو وزن داشته باشد. آن وقت پدر رستم اهل سیستان و مادرش از اهالی کابل است. چه طور امکان دارد در آن محیط، چنین کودک هیکل‌داری به دنیا بیاید و بعدها جهان پهلوان بشود؟ دیدید این فردوسی ماها را «ببو» گیر آورده است؟!
در همان صفحات می‌خوانیم که در لشکر زال و رستم، هزاران فیل نگاه می‌داشتند. این فرمایش فردوسی دیگر از دروغ شاخدار و شعارهای انتخاباتی کاندیداهای ما و آمارهای الکی مسؤولان محترم هم گنده‌تر است!
فیل حیوانی است که همیشه به آب زیاد احتیاج دارد. حساب کرده و گفته‌اند که هر فیل برای شستن خود، در شبانه‌روز به بیشتر از 12 مترمکعب آب نیاز دارد و بدون آب کافی، اصلاً نمی‌تواند زنده بماند. آن وقت در یک منطقه‌ی خشک و کویری مانند سیستان، آب مورد نیاز هزاران فیل را زال از کجا می‌آورد؟ مگر این که بگوییم به طور پنهانی و بدون گرفتن مجوز از وزارت نیروی رژیم پوسیده‌ی منوچهر شاه، جناب زال «چاه عمیق» کنده بود و آب استخراج می‌کرد. البته مسأله را باید از رودابه خانم پرسید، چون دیگران نمی‌توانند از راز چاه عمیق کندن و آب بیرون آوردن زال باخبر باشند.
طبق مندرجات صفحه 112 منوچهر ادعا می‌کند که حضرت «موسی» در «خاور زمین» زاده شده است. در صفحات پیشین هم خوانده‌ایم که در شاهنامه منظور از «خاور» همان «روم» است. یعنی منوچهر ـ شاید هم فردوسی ـ موسی را هم اهل «روم» می‌دانند. در ضمن، در همان صفحه منوچهر به پسرش ـ «نوذر» ـ سفارش می‌‌کند که به دین موسی بگرود و او هم قبول می‌کند. با این حساب، ایرانیان باستان می‌بایستی «یهودی» می‌شدند، ولی معلوم نیست چرا اصلاً خود فردوسی نگفته که دین حضرت موسی، همان آیین یهود است. یعنی سواد فردوسی در مورد آشنایی با دین‌ها هم... بع‌له؟!
قبلاً در داستان مربوط به فریدون و پسرانش خوانده‌ایم که فریدون سه پسر به نام‌های سلم، تور و ایرج داشت. ایرج را سلم و تور کشتند و خود آنها هم به دست منوچهر کشته شدند. بعد از کشته شدن ایرج هم، چون او پسر نداشت، نوه‌ی دختری‌اش ـ منوچهر ـ را شاه کردند. حالا در صفحه‌ی 135 یک دفعه یک نفر به نام «قباد» پیدا شده که هم خودش، هم زال و رستم و هم فردوسی می‌گویند که او از نسل فریدون است. لااقل نمی‌آیند یک آگهی «حصر وراثت» بدهند که این آدم بیاید و با دلیل و مدرک ثابت بکند که تبارش به فریدون می‌رسد. ما که با مطالعه‌ی دقیق شاهنامه، هیچ نسبتی میان او و فریدون پیدا نکردیم. مگر این که بگوییم در این میان فردوسی و او ساخت و پاخت کرده‌اند و فردوسی، مثل بعضی مأمورهای ثبت احوال زمان رضاخان، یک چیزی گرفته و شناسنامه‌ صادر کرده است.
مثل این که سواد و هوش و حواس قبادشاه هم بیشتر از فردوسی نیست. او که در «البرز» است، ادعا می‌کند که دو تا باز سفید از «ایران» برایش تاج آورده‌اند. راستی، این «ایران» آقای فردوسی کجا است که البرز، سیستان، مازندران و غیره جزو آن نیستند؟
بنده یک روستایی نیمه خل می‌شناختم که به غیر از دهکده‌ی خودشان، به همه جای دیگر «خارجه» می‌گفت. نکند جناب فردوسی هم ایران را فقط «توس» می‌داند و بس؟!
آی آقا! لطفاً یک عدد متر یا یک واحد طول دیگر به این فردوسی بدهید که بتواند فاصله‌ها را اندازه بگیرد و این همه سوتی ندهد. این آقا در 143 می‌نویسد که یک سوار در فاصله‌ی نیم روز از اسطخر پارس به زابل آمد. در این صفحه، جناب فردوسی رکورد سرعت «شوماخر»، اتومبیل «فراری» و آنهای دیگر را می‌شکند، بدون این که خودش متوجه باشد!
بعد و در صفحه‌ی 155 فاصله یک نقطه از مازندران با یک نقطه‌ی دیگر در همان استان را 400 فرسنگ ـ یعنی دو هزار و 500 کیلومتر ـ و پهنای یک رودخانه را دو فرسنگ ـ 12 کیلومتر ـ حساب کرده است! فقط خواهش می‌کنم نگویید «اینجای بابای دروغگو»!
در 167 در مورد یکی از سفرهای «کاووس» شاه می‌‌گوید: «از ایران بشد تا به توران و چین» یعنی شاه ایران با عده‌ی زیادی لشکر، به توران و چین رفته، ولی حتی روح شاه و مردم توران نیز خبردار نشده‌اند!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:29  توسط حمیدآرش آزاد
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 3
در همین صفحه می‌بینیم که کیکاووس و لشکریانش از توران و چین می‌گذرند و به «مکران» می‌رسند. اگر عقل‌مان را به دست جناب فردوسی بدهیم، باید به این باور برسیم که «مکران» نام قبلی «کره شمالی» و یا «ژاپن» بوده است!
افراسیاب و کاووس، پادشاه توران و شاه ایران، قرارداد تعیین مرزها را می‌بندند و رود جیحون را به عنوان مرز دو کشور تعیین می‌کنند. بدبخت رستم دستان و دوستانش که از بی‌سوادی و کم معلوماتی فردوسی خبر ندارند، برای شکار به «سرخس» می‌آیند. اما معلوم می‌شود که شهر سرخس در داخل توران زمین و جزئی از خاک «توران» است! اگر هم باور نمی‌کنید صفحه‌ی 181 را بخوانید تا برایتان معلوم شود که جناب فردوسی هم از لحاظ هوشی و شعور و بخشیدن شهرهای ایران به کشورهای همسایه، دست کمی از فتحعلی‌شاه و وزیر فرهیخته‌اش ندارد!
از حق نگذریم، شاهنامه‌ی فردوسی یک سند مستند و در واقع یک مشت محکم و پاسخ دندان‌شکن و غیره در برابر ادعاهای این نژادپرست‌ها است. با دقت در این اثر معروف حکیم توس، می‌بینیم که پدربزرگ ما دری رستم ـ مهراب ـ از نژاد «ضحاک» و در واقع «تازی» است. مادربزرگ مادری‌اش هم که «ترک» می‌باشد. از طرف دیگر، مادرهای «سهراب» و «سیاووش» هم ترک و از قوم و خویش‌های افراسیاب هستند. سیاووش و بیژن هم که از توران، زن ترک می‌گیرند. با این حساب، بهترین و پهلوان‌ترین مردان شاهنامه کسانی هستند که مادر غیرایرانی دارند. مثل این که این حکیم فردوسی از آن چاقوهایی است که دسته‌ی خودش را می‌برد. بی‌چاره آنهایی که دلشان را به این حکیم‌ها خوش کرده‌اند!
بالاخره بی‌سوادی این فردوسی، دو کشور ایران و توران را به جان هم خواهد انداخت. اصلاً با خواندن شاهنامه، آدم خود به خود به این نتیجه‌ی علمی می‌رسد که «در هر جنگی، پای یک فردوسی در میان است!»‌ اگر شک دارید، صفحه‌ی 219 را بخوانید تا حساب کار دستتان بیاید. در اینجا، کاووس ناحیه‌ی «کهستان» را به «سیاووش» می‌بخشد. فردوسی هم ادعا دارد که کهستان در «ماوراء‌النهر» واقع شده است! این را هم می‌دانیم که «ماوراء‌النهر» به سرزمین‌های آن سوی جیحون گفته می‌شد. با این حساب، جناب کاووس مناطق متعلق به افراسیاب را به پسرجان خودش بخشیده است!
طوری که ادعا کرده‌اند، سیاووش یک جوان آزاده، پهلوان، فهمیده، صاحب غیرت، روشنفکر و دارای همه‌ی خصلت‌های عالیه‌ی انسانی بوده است. حالا همین جوان روشنفکر و دارای شعور اجتماعی، در مورد «زنان» می‌گوید:
چه آموزم اندر شبستان شاه؟               به دانش زنان کی نمایند راه؟!
فرض کنیم این آقا ژیگولو نسبت به شبستان شاه مشکوک بوده و حدس می‌زده است که آنجا در واقع یک «خانه‌ی فساد» است که اعضای آن باید دستگیر و به «دایره‌ی مبارزه با مفاسد اجتماعی» تحویل داده شوند. این را ما هم باور داریم. ولی چرا در مصراع دوم، کلمه‌ی «زنان» را به کار گرفته و کل زنان عالم را هدف سوء‌‌استفاده کرده و حرف خودش را در دهان او گذاشته است؟ همیشه این طور بود، که مردان به ظاهر «مردنما» و در اصل «زن ذلیل» خیلی دلشان می‌خواهد که از زن‌ها انتقاد بکنند و بد آنها را بگویند. اما چون از ترس عیال مربوطه جرأت چنین کاری را ندارند، همان انتقاد را از زبان دیگران بیان می‌کنند که در کانون گرم خانواده کتک نخورده باشند!
سودابه، همسر قانونی کاووس‌شاه است. تا جایی هم که خود فردوسی نوشته، این خانم دخترشاه هاماوران بود و پیش از کاووس، هیچ همسری نداشته است. پس اگر دختری داشته باشد، بی‌شک از کاووس است. سیاووش هم که پسر کاووس است و دختر سودابه، در واقع «خواهر ناتنی» او محسوب می‌شود. اما در صفحه‌ی 223 می‌بینیم که سیاووش به سودابه پیشنهاد می‌کند که دخترش را به او بدهد! بفرما، این هم از جوان پاکدامن شاهنامه که تازه دست پرورده‌ی رستم است و فردوسی، آن همه در باره‌ی دینداری، درستی و پاکدامنی‌های او تعریف می‌کند، باز صد رحمت به عروس‌های تعریفی روزگار ما! کجا هستند آنهایی که می‌گویند: «جوان هم، جوان‌های قدیم»؟! پررویی پسرک را می‌بینید؟!
سیاووش از طرف پدرش مأمور می‌شود که به جنگ با افراسیاب برود. مطابق مندرجات صفحه‌ی 233 او ابتدا به شهر «هری» ـ احتمالاً «هرات» ـ می‌رود، بعد سپاهیانش را به طالقان می‌کشاند، بعدش به «مرو» رهسپار می‌شود و در نهایت به «بلخ» می‌رسد. این آدم، فرمانده ارتش بود یا یک نفر توریست؟ برای چه این جور زیگزاگ راه می‌رفت؟ نکند با خرچنگ نسبتی داشت و یا راه رفتن را از راننده‌های تاکسی زمان ما یاد گرفته بود؟ کدام عاقلی برای رفتن از «پارس» به «بلخ» اول به طالقان و بعد به مرو می‌رود؟ تقصیر از خود سیاووش است. آدمی که اختیارش را به دست آدم ناواردی مثل فردوسی بدهد، باید هم آواره‌ی کوه‌ها و دشت‌ها بشود. معلوم می‌شود این آقا سیاووش ـ در واقع شازده‌ی کاووس ـ نوشته‌های بنده را هم نخوانده است، چون خیلی خیلی پیشتر از زمانی که او به دنیا بیاید، بنده نوشته بودم که سواد عمومی و اطلاعات جغرافیایی فردوسی در حد «صفر» است و نباید به او اعتماد کرد. بنده و سیاووش که نباید مثل بعضی از ادیب نمایان فعلی باشیم که شاهنامه را «وحی منزل» و علمی‌ترین و قابل اطمینان‌ترین کتاب جهان می‌دانند!
از مطالب صفحه‌ی 240 چنین برمی‌آید که افراسیاب به خاطر صلح با سیاووش، شهرهای بخارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و غیره را رها می‌کند و به ساحل «گنگ» می‌رود.
یکی نیست از فردوسی بپرسد که تو که می‌گفتی افراسیاب شاه توران و چین است، پس چرا هندوستان ـ ساحل گنگ ـ را هم بدون قباله و گرفتن بیعانه به او بخشیدی؟ یک آدم حکیم، چه طور نمی‌داند که هندوستان، مستقل از چین و توران بود و خودش یک شاه داشت.
تاریخ‌نویسان فعلی کشور ما، ادعا می‌کنند که از اول خلقت تا دوران قاجاریه، شهرهای سمرقند، بخارا، سغد و...، به ایران تعلق داشته است. ولی فردوسی با یک موضع‌گیری متین، استوار و غیره، می‌گوید که افراسیاب این شهرها را به سیاووش بخشید. با این حساب، یا تاریخ‌نویسان فعلی ما چاخان می‌کنند و یا این حکیم. اگر هم جنابان مورخ به سواد و مدرک خودشان بنازند و بگویند که «دکتر» هستند و لابد حق با آنان است، به یادشان می‌آوریم که فردوسی هم «حکیم» بوده است. حالا آنها دانند و فردوسی که اصولاً باید همدیگر را تکذیب بکنند، ولی واقعیت‌های مسلم را نادیده می‌گیرند و باز...!
سیاووش تا در ایران بود، حاضر نمی‌شد زن بگیرد. اما زمانی که پایش به توران می‌رسد، در عرض فقط یک ماه، دو بار داماد می‌شود. بنا به گواهی صحفه‌ی 255 او اول دختر «پیران» را به همسری می‌گیرد و یک ماه بعد با همسر دوم، یعنی «فرنگیس» ـ دختر افراسیاب ـ ازدواج می‌کند. پس از این داستان نتیجه می‌گیریم که بهترین راه برای تشویق جوانان به ازدواج، فرستادن آنان به دیار غربت است که آن وقت، چند تا چند تا زن بگیرند!
راستی این کار سیاووش چه دلیلی داشته که دختران هم میهن خودش را پسند نمی‌کرده؟ اتفاقاً دیگران هم همین طور بوده‌اند. در میان آدم حسابی‌های کتاب شاهنامه، یعنی مردانی مانند سام، زال، رستم، بیژن، کاووس، سیاووش، داراب و...، حتی یک نفرشان هم حاضر نشده است زن ایرانی بگیرد. از میان این مردان خوش‌سلیقه هم، بیشترشان با دخترهای ترک ـ تورانی ـ ازدواج کرده‌اند. اتفاقاً وفادارترین و بهترین زن‌های شاهنامه هم، همان دختران ترک هستند. چون زن‌های دیگر، یا مثل «سودابه» از اهالی «هاماوران» بود. که «شبستان شاهی» را تبدیل به «خانه فساد» کرد و یا مثل دختر «فیلفوس» یا «فیلیپ» رومی ـ البته در اصل مقدونی و یونانی ـ که رفت و پسری مثل اسکندر زایید که آمد و ایرانی‌ها را خانه‌خراب کرد.
به عقیده ی بنده، تنها در این یک مورد، فردوسی واقعاً یک حکیم خیلی خوب و مامانی است. حیف که چنین حکیم‌های خوب و مامانی، خیلی زود می‌میرند و هم‌میهنان گرامی را از دانش و راهنمایی‌های خودشان بی‌نصیب می‌گذارند. اگر این حکیم فرزانه هزار و چند صد سال دیگر هم زنده می‌ماند، آدم می‌توانست پیش از انتخاب همسر، به حضور او برود و مشورت بکند!
براساس ابیات صفحه‌ی 294، آقایان رستم، فرامرز و گیو که خیلی هم پهلوان و بامرام و جوانمرد تشریف دارند، سه‌تایی به جنگ یک نفر تورانی ـ «پیلسم» برادر افراسیاب ـ می‌روند. لابد زمانی که سه نفری با یک آدم تنها می‌جنگیدند، به پیلسم بدبخت هم اعتراض کرده و گفته‌اند: «چند نفر به سه نفر؟!» آفرین به حکیم بزرگ توس که با نقل این داستان، یک مشت محکم، و حتی یک لگد محکم به دهان یاوه‌سرایانی زده که رستم را اوج مرام و معرفت و لوطی‌گری می‌دانند!
فردوسی در صفحه 298 نوشته است که رستم و سپاهیانش برای گرفتن کین سیاووش، به توران هجوم برده و پایتخت آنجا را اشغال کرده‌اند و در همان حال «ثقلاب» و «روم» را هم ویران می‌کنند. مرحبا به رستم که از یک فاصله‌ی بیشتر از پنج هزار کیلومتری، می‌تواند روم را با خاک یکسان بکند. حالا اگر ما، به عنوان یک پان ایرانیست دانشمند و همه چیز‌دان، ادعا بکنیم که ایرانیان باستان موشک‌های بالستیک و قاره‌پیما و غیره با کلاهک‌های هسته‌ای و بمب‌های اتمی داشته‌اند، احتمال دارد برخی عناصر معلوم‌الحال و خیانتکار و مغرض پیدا بشوند و حقیقت به این آشکاری و بزرگی را تکذیب بکنند. اصلاً به نظر بنده، سران امریکا و اروپا شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌اند که این همه در مورد قصد ایران برای تولید سلاح‌های اتمی تهمت می‌زنند. ما باید با فردوسی برخورد بکنیم که اسرار نظامی رستم را این طور آشکار کرده است! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته که رستم کره‌ی مریخ و سایر سیاره‌ها را مورد حمله قرار داده است. دروغ که تیغ ندارد که توی گلوی آدم فرو برود. فقط کمی حیا لازم است که آن هم...!
باز در همان صفحه می‌خوانیم که افراسیاب بعد از کشتن سیاووش، فلنگ را بسته و فراری شده است. جناب رستم که اصولاً باید افراسیاب و برادرش ـ «گرسیوز» ـ را به خاطر کشتن سیاووش اعدام بکند، دستور می‌دهد سپاهیانش یک منطقه‌ی هزار فرسنگی را قتل و غارت بکنند و همه‌ی افراد برنا و پیر را بکشند. حالا اگر حساب کنیم که هر فرسنگ برابر شش کیلومتر است، باید به این نتیجه برسیم که مردم یک منطقه به وسعت چهار فرسنگ مربع، یعنی اهالی یک جای 36 میلیون متر مربعی، به خاطر یک جوان و به فرمان یک پهلوان خیلی خیلی جوانمرد و لوطی‌منش و بامرام، قتل‌عام شده‌اند، آن هم پیر و برنا و...؛ حالا بگذریم از این که 36 میلیون کیلومترمربع هم چه وسعت زیادی است. به نظرم در این مورد، تقصیر از واحد طول و سطح است و فردوسی غیرممکن است که اشتباه بکند!
حکیم نامدار توس در صفحه‌ی 288 می‌نویسد:
کسـی کــه بــُوَد مهتــر انـجمــن          کفــن بهتــر او را زفــرمــان زن
سیاووش به گفتار زن شد به بـاد         خجستــه زنی کــو زمــادر نـزاد
زن و اژدهـا، هر دو در خـاک بـه            جهان پاک از این هر دو ناپاک به!
بنده وکیل و وصی خانم‌ها نیستم و به جناب حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره، ابوالقاسم فردوسی هم ایراد نمی‌گیرم که چرا نیمی از بشریت را «ناپاک» می‌شمارد و آرزو می‌کند که ای کاش زن‌ها اصولاً به دنیا نمی‌آمدند. لابد در آن صورت، خود فردوسی برای خودش جایی برای به دنیا آمدن پیدا می‌کرد که احتیاج به زن ـ مادر ـ نداشته باشد. مثلاً از پدرش متولد می‌شد!
اما اشکال و سؤال بنده در اینجا است که در میان دوستان خودم، آن هم در محافل و انجمن‌های ادبی، انسان‌های ادیب و فرهیخته‌ای را می‌شناسم که به فردوسی و شاهنامه، عقیده‌ی صد در صد دارند و ذره‌ای انتقاد از این شاعر و کتاب را «کفر مطلق» می‌دانند. اما همین دوستان عزیز، درست مثل خود این بنده، به شدت «زن‌ذلیل» تشریف دارند و بدون «فرمان‌ زن» حتی جرأت نفس کشیدن و آب خوردن را هم ندارند. حالا ما دمب خروس را باور بکنیم و یا...؟!
در صفحات 308 تا 310 گیو به تنهایی یک هزار پهلوان را می‌کشد! یک نفر هم نیست به این «جواد نعره» باستانی بگوید: «بالا! سن یاراتمامیسان‌کی سن قیریرسان!»
رودکی، پدر شعر فارسی، همراه شاه سامانی و سوار بر اسب از جیحون گذشته بود و آنجا را خوب می‌شناخت و تازه با کمی اغراق می‌گفت که آب جیحون، به خاطر روی دوست ـ شاه سامانی ـ بر سر شور و نشاط آمده و جهش می‌کند و تازه به کمرگاه اسب می‌رسد:
آب جیحون از نشاط روی دوست                خنــگ مــا را تــا میــان آید همی
اما حکیم توس، که اتفاقاً خودش هم بچه‌ی خراسان بوده و اصولاً بایستی لااقل این جیحون را بشناسد، آنجا را «دریای ژرف» می‌نامد. حالا شما قضاوت بکنید که چه کسی واقعاً «خنگ» است؟ آن خنگی که رودکی در شعرش گفته و یا...؟
در صفحه‌ی 317 اردبیل «جایگاه اهریمن آتش‌پرست» و در 319 «بهمن دژ» از حومه‌ی اردبیل «جای دیوان» معرفی می‌شود. اما در 322 خود «کیخسرو» به «آذر آبادگان» می‌آید، در آنجا باده می‌نوشد، اسب می‌تازد و آتش را پرستش می‌کند. اگر «آتش‌پرستی» کاری کفرآمیز و از آداب اهریمن است، جناب کیخسرو چرا آتش‌پرستی می‌کند؟ در ثانی، مگر اردبیلی‌ها چه بدی در حق فردوسی کرده‌اند که آنان را «دیو» و «اهریمنی» می‌داند؟ نکند آنها هم، مانند سلطان محمود، قرار بوده به جناب حکیم سکه‌های زر بدهند و بعد، نقره داده‌اند و جناب حکیم عصبانی شده است؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:28  توسط حمیدآرش آزاد 
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 4
در صفحه‌ی 325 کیخسرو لیست پهلوانان ایران را می‌نویسد. اما در این لیست نامی از زال، رستم، زواره، فرامرز و سایر اعضای خانواده‌های بازماندگان سام به میان نیامده است.
جالب است، کیخسرو و فردوسی، این پهلوان‌ها را ایرانی نمی‌دانند. آن وقت بعضی‌ها در زمانه‌ی ما کاسه‌‌های داغ‌تر از آتش شده‌اند و می‌خواهند برای اینها تابعیت‌های ایرانی بگیرند. شاید هم رستم و قوم و خویش‌هایش بعد از بر سر کار آمدن طالبان، به ایران پناهنده شده‌اند و حالا بعضی‌ها می‌خواهند برای آنها اصالت ایرانی جعل بکنند. تا جایی که شاهنامه نوشته و بنده هم به یاد دارم، جناب زال در زمان دیدن رودابه ـ دختر مهراب کابلی ـ نخوانده بود که: «آی دختر کابلی، من یه ایرانی هستم...» که بعدش هم پشت سر هم تکرار بکند: «از اون بالا کفتر می‌آید، یک دانه دختر می‌آید...»!
صفحه‌ی 334 به ما می‌گوید که «فرود» ـ پسر سیاووش ـ در «کلات» است. لشکر ایران هم به آنجا نزدیک می‌شود. در این حال دیده‌بان فرود آنها را می‌بیند و گزارش می‌کند که از دژ «دربند» تا بیابان «گنگ» پر از لشکر است!
اصولاً دیده‌بان باید یک فرد خیلی دقیق باشد، اما انگار فردوسی به زور می‌خواهد شاهنامه‌اش را به «چاخان نامه» تبدیل بکند. «کلات» در خراسان واقع شده و قشون ایران هم برای رفتن به مرز توران و جنگ با افراسیاب، باید از آنجا بگذرد و به آن طرف جیحون برود. اما «دربند» در شمال «قفقاز» واقع شده و در واقع قفقاز را از مناطق جنوبی روسیه جدا می‌کند و همان جایی است که می‌گویند جناب «ذوالقرنین» دیواری از آهن کشید که قوم «یأجوج و مأجوج» نتوانند به طرف جنوب حمله‌ور بشوند. از طرف دیگر، اصلاً در همه‌ی دنیا جایی به نام «بیابان گنگ» وجود ندارد. رودخانه‌ی گنگ در بخش شمالی هندوستان واقع شده که منطقه‌ای پرباران است و در واقع جلگه‌ای است که بیشتر سطح آن را هم جنگل می‌پوشاند. تازه، برای این که از دربند تا گنگ پر از لشکر بشود، باید بیشتر از پنج میلیارد نفر آدم جمع بشوند.
می‌گویند یک آدم مست به یک مرد محترم و فرزندش گیر داده بود و می‌خواست با آنها دعوا بکند. مرد محترم کوتاه آمد و گفت: «آقای عزیز! شما در این لحظه مست هستید. خواهش می‌کنم فردا تشریف بیاورید. آن وقت هر امری که داشتید بنده اطاعت می‌کنم.»
اما مرد مست جواب داد: «من اگر مست بودم، شما چهار نفر را هشت نفر می‌دیدم، در حالی که به درستی تشخیص می‌دهم که چهار نفر، آن هم دو تا دو تا، با هم دوقلو هستید»!
بنده جسارت نمی‌کنم به فردوسی یا آن دیده‌بان چیزی بگویم، ولی مثل این که این چهار نفر ـ ببخشید، دو نفر! ـ یا اصولاً اهل حساب و کتاب و این جور چیزها نیستند و یا، زبانم لال...! آخر چه طور ممکن است یک آدم باسواد، آن هم یک حکیم، در حالت طبیعی چنین چیزهایی به هم ببافد؟ خاک بر سر آن سلطان محمود غزنوی که لااقل جایی به نام «مبارزه با منکرات» نداشته که با این قبیل عناصر معلوم‌الحال، یک چنان برخوردی بکند که مایه‌ی عبرت خیام و حافظ بشود!
حالا صفحه‌ی 401 را می‌خوانیم. در اینجا پیران از کمک‌های نظامی «خاقان چین» تشکر می‌کند و به او می‌گوید که تو برای آمدن به ایران، در کشتی نشستی و از راه دریا آمدی!
باباجان! بنده خسته شدم. شما بیایید و یک چیزی به این فردوسی بگویید. خوداین بابا در صفحه‌های پیشین در هزار جا نوشته است که افراسیاب، پادشاه «توران و چین» بود. حالا این «خاقان چین» را از کجا درآورد؟!
از طرف دیگر، میان توران ـ ترکستان‌ ـ و چین، کدام دریا واقع شده که خاقان برای گذشتن از آن سوار کشتی شده است؟ تنها توجیهی که می‌توانم برای لاپوشانی این خطای جغرافیایی حکیم بیاورم این است که بگویم که لابد سلطان محمود غزنوی در دوران کودکی، فردوسی را به «لونا پارک» و یا «دیسنی‌ لند» غزنین می‌برد و او را سوار قایق می‌کرد و برای این که چشم بچه را بترساند، به او می‌گفت که این استخر یک دریای خیلی بزرگ است و آن طرف دریای بزرگ هم کشور چین است که مردمانش بچه‌های بدی هستند و...!
در ضمن به نظر می‌رسد در زمان رستم و کیخسرو، چینی‌ها هنوز نتوانسته‌ بودند به بازارهای ما هجوم بیاورند و کفش و قالی و سایر کالاهای بنجل‌شان را قالب بکنند و به همین دلیل بود که با افراسیاب متحد می‌شدند که به ایران هجوم بیاورند، یعنی آن زمان‌ها، چینی‌ها هم برای ما «دشمن زبون» بودند که به سرکردگی توران، قصد تجاوز به سرزمین‌های ما را داشتند که خوشبختانه همه‌ی ترفندهایشان خنثی و همه‌ی توطئه‌هایشان نقش بر آب شد و بعدها هم مراودات بازرگانی موجب دوستی میان دو ملت دوست و برادر ـ ایران و چین ـ گردید. زنده باد برادری که چنان کفشی می‌دهد که پیرمردها هم هوس می‌کنند فوتبال «گل کوچک» بازی بکنند. حالا اگر کفاشان وطنی طاقت‌ یک ذره شوخی را ندارند، بی‌خیال!
از بنده می‌شنوید، حتی کوه‌ها هم در شاهنامه هوش و حواس درست و حسابی ندارند. مثلاً زمانی که پیران می‌خواهد از هیکل رستم برای «کاموس» تعریف بکند، او را به کوه «بیستون» تشبیه می‌کند، در حالی که هر کسی می‌داند که کوه بیستون در غرب ایران واقع شده و اصولاً پیران و کاموس که اهل توران در آن سوی جیحون هستند، در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند آن را ببیند. البته ممکن است سازمان میراث فرهنگی گردشگری و غیره‌ی زمان کیخسرو، برای جلب گردشگران تورانی و چینی، عکس بیستون را به آنها نشان داده باشد. چون سازمان میراث...، همیشه مثل زمان ما نبوده که نتواند جاذبه‌های توریستی ایران را به خود ایرانی‌ها هم تبلیغ بکند!
حالا ممکن است بپرسید که مگر در خود توران و چین، کوه بلند و بزرگی نبوده که پیران بیستون را مثل می‌زند؟ در پاسخ عرض می‌کنم که این هم از تلاش‌های شبانه‌روزی، مجدانه، پیگیر، خستگی‌ناپذیر و غیره‌ی سازمان میراث فرهنگی بوده که در آن روزگار، بیستون را بزرگتر از هیمالیا و تیان‌شان و غیره کرده بود و بعدها، دشمنان زبون این که را کوچک کرده‌اند که البته یک مشت محکم هم طلب آنها!
عرض می‌کردم که در شاهنامه، آدم‌ها دچار آلزایمر پیشرفته هستند. به عنوان مثال، در صفحه‌ی 411 می‌خوانیم که رستم، هومان و خاقان چین، همدیگر را نمی‌شناسند. در حالی که رستم و هومان، پیش از آن در همین شاهنامه، صد بار همدیگر را دیده و برای یکدیگر شعار «مرگ بر... » داده و به افشاگری پرداخته‌اند. خاقان چین را هم می‌شد ـ لااقل ـ از چشم‌های بادامی‌اش شناخت. مگر این که بگوییم در زمان رستم هم، دخترهای ایرانی بینی‌شان را عمل می‌کردند و به این دلیل، جهان پهلوان فکر کرده که شاید این مرد هم چشم‌هایش را با جراحی پلاستیک، بادامی کرده است.
خوب یادم هست که در سال 1350 که دانشجوی رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز بودیم. یک بار که شعری از حافظ را می‌خواندیم، به ترکیب «چشم شهلا» رسیدیم. استاد مربوطه در این مورد توضیح داد که شهلا به چشمی می‌گویند که خمارگونه و خواب‌آلود دیده شود و...
پس‌فردای آن روز که شنبه بود مشاهده کردیم که چشم‌های تعداد زیادی از خانم‌های همکلاسی، قرمز شده و خواب‌آلود است. همان روز هم معلوم شد که دخترها، دو شبانه‌ روز نخوابیده‌اند که چشم‌هایشان شهلا به نظر بیاید!
همه‌ی محققان، نژادشناسان، تاریخ‌نویسان و غیره، از حدود سه هزار سال پیش به طور مذبوحانه و با ترفندهای از پیش تعیین شده ادعا کرده‌اند که «بربر» قومی‌ در بخش‌های شمالی و غربی قاره‌ی افریقا بوده است. اما حکیم فردوسی گول ترفندهای فریبنده‌ی این دشمنان زبون و بی‌خبر از خدا را نمی‌خورد و ضمن کوبیدن لگد محکم به دهان آنان ـ البته یک لگد برای همگی ـ به طور پیروزمندانه‌ای دست به افشاگری می‌زند و در دو صفحه‌ی 416 و 417 با فریادی رسا اعلام می‌دارد که تورانی‌ها برای جنگ با رستم، می‌خواهند از چین، «بربر»، «بزگوش»، «سگسار» و مازندران لشکر بیاورند.
ما را ببین که مار در آستین خودمان پروده بودیم. عده‌ی بسیار زیادی از به اصطلاح هم‌میهنان ما، ایادی داخلی و مزدوران استکبار جهانی به رهبری افراسیاب جنایتکار و توران متجاوز بودند و خودمان خبر نداشتیم. می‌دانیم که «بزگوش» نام یک منطقه و کوه در «سراب» آذربایجان‌شرقی و مازندران هم یکی از استان‌های کشور خودمان هستند. آن وقت، مردم این مناطق نقش «ستون پنجم» دشمن زبون را بازی می‌کردند! باز گلی به جمال فردوسی که دست به افشاگری زد و همچنین، نقشه‌های پلید دانشمندان علم‌های تاریخ و جغرافیا را نقش برآب ساخت و نقشه‌ی قاره‌ی آسیا را طوری قر و قاتی کرد که هزار تا اقلیدوس هم از آن سر درنیاورند!
در داستان چاپ شده در صفحه‌ی 509 بیژن می‌خواهد از «هومان» دعوت بکند که با هم بجنگند. اما چون زبان بیژن «پهلوانی» و زبان هومان «ترکی» است، سردار ایرانی از وجود یک مترجم استفاده می‌کند. ولی با آغاز جنگ دو نفره، این دو پهلوان مثل بلبل با هم حرف می‌زنند که البته فردوسی توضیح نداده است که به کدام زبان صحبت می‌کردند. حالا ما را باش که خیال می‌کردیم در جنگ و دعوا و با دیدن شمشیر و نیزه و غیره، زبان انسان از ترس می‌گیرد. در حالی که در شاهنامه، با دیدن این جور سلاح‌ها، آدم‌ها مثل بلبل و طوطی می‌شوند و به زبان‌هایی غیر از زبان خودشان هم صحبت می‌کنند. بالاخره نفهمیدیم آنجا میدان جنگ بوده یا کلاس زبان؟!
به عقیده بنده، صد هزار نفر تاریخ‌نویس، دین‌شناس، محقق و غیره هم که جمع بشوند، باز نمی‌توانند انگشت کوچک فردوسی ما به حساب بیایند. این آدم‌های دانشمندنما، همه‌ی واقعیت‌های تاریخی را تحریف کرده‌اند. مثلاً می‌نویسند که عبادتگاه‌هایی به نام «آتشکده» مختص ایران بوده و در ضمن کتاب «اوستا» را هم زرتشت آورده که او هم ایرانی بوده است. زنده‌ باد فردوسی که در صفحه‌ی 565 می‌گوید که افراسیاب در «کندز» آتشکده، «زند» و «استا» داشت.
حالا شما ادعای بی‌اساس بکنید که «کندز» یکی از ایالت‌های افغانستان است و نمی‌توانست متعلق به افراسیاب و توران باشد، کتاب «زند» در زمان ساسانیان نوشته شده که اصولاً می‌بایستی چندهزار سال بعد از افراسیاب باشد و کتاب «استا» ـ «اوستا» ـ را هم زرتشت در زمان شاهی «گشتاسپ»، یعنی حدود یک قرن بعد از کشته شدن افراسیاب آورده است. پس معلوم می‌شود ایرانیان باستان علاوه بر هواپیما و فضاپیما، ماشین «زمان‌پیما» هم داشتند که بعدها غربی‌ها ـ بخصوص انگلیسی‌ها ـ اینها را از ما دزدیده و نابود کرده‌اند!
در این میان، یک نفر پیدا نمی‌شود تکلیف این «قراخان» ـ پسر افراسیاب ـ را روشن بکند. در صفحه‌ی 567 می‌نویسد: «قراخان که او بود مهتر پسر» و در صفحه‌ی بعدش می‌آید: «قراخان سالار، چارم پسر»! حالا اگر این بدبخت بخواهد بعد از مرگ افراسیاب آگهی «حصر وراثت» بدهد چه کار باید بکند؟ غلط‌های تایپی و چاپی خود روزنامه‌ها بس نبود که غلط‌های جناب فردوسی هم به آنها اضافه می‌شود؟
در صفحه‌ی 587 کیخسرو نفرین می‌کند و به دنبال آن، توفان شن می‌وزد و در اثر آن، همه‌ی سپاهیان توران آلاخون والاخون می‌شوند و فقط افراسیاب و چهار پسرش می‌مانند. در حالی که کیخسرو و ارتش او کمترین آسیبی نمی‌بینند. حالا فرض کنیم توفان شن هم چیزی مثل میوه‌فروش‌های «گجیل» یا «کره‌نی‌خانا آغزی» بوده و چیزهای خوب را نشان می‌داد و بنجل‌هایش را جا به جا می‌کرد و به همین دلیل، به طرف ایران دست نزده است. ولی چرا از آن طرف همه را برده و فقط افراسیاب و چهار نفر پسرهایش را نگاه داشته؟ آیا توفان شن آنها را ندیده یا این که از قصد نگاه داشته و نکشته که فیلم زودتر تمام نشود و مقداری هم کش بیاید؟ با این حساب، اخلاق سریال‌سازهای کیلومتری‌ساز ما از قدیمی‌ها به یادگار مانده است.
حالا بی‌زحمت تشریف بیاورید به صفحه‌ی 589 و ببینید که افراسیاب در «دژ گنگ» و در نزدیکی چین، «بسی کارداران رومی بخواند»
از چین تا روم، چه قدر راه است؟ افراسیاب از آن فاصله‌ی چندین هزار کیلومتری، چه طور کارداران رومی را می‌خواند؟ نکند تورانی‌های باستان هم روی دست ایرانی‌های زمان خودشان بلند شده بودند و کانال‌های ماهواره‌ای در اختیار داشتند؟ معلوم می‌شود دشمنان زبون ما همیشه از طریق شبکه‌های شیطانی ماهواره‌ای، هم به ما تهاجم فرهنگی کرده و هم به مبادلات اطلاعات جاسوسی پرداخته‌اند. جالب است که توران در شرق ایران و روم در غرب آن بودند. پس در آن زمان هم شرق و غرب علیه ما متحد شده بودند!
دو نفر که یکی ایرانی و دیگری ایتالیایی بودند، داشتند در مورد افتخارات تاریخی سرزمین‌های خودشان چاخان‌پردازی می‌کردند. ایتالیایی گفت که زمانی که ما در یکی از آثار تاریخی‌مان حفاری می‌کردیم، چند رشته سیم نازک پیدا کردیم و از همان جا فهمیدیم که اجداد ما در دو ـ سه هزار سال پیش، تلفن داشته‌اند.
اما طرف ایرانی هم آدم زبلی بود. او هم با خونسردی تمام گفت: «ما هم همه جای کشورمان را حفاری کردیم، ولی چون هیچ سیمی پیدا نشد، فهمیدیم که نیاکان باستانی ما در آن زمان «موبایل» داشته‌اند»!
صفحه‌ی 616 را بخوانید و حسابی حال بکنید. از کشتی‌رانی سپاهیان ایران در شرق آسیا، در منطقه‌ای میان توران و چین بحث می‌کند و می‌فرماید:
همــان راه دریــا بــه یـک ســالـه راه             چنــان تیــز شــد بــاد در هفـت مــاه
کـه آن شاه و لشکر بر این سو گذشت          کـــه از بــاد، کـس آستی‌‌تــر نـگشت!
به جان عزیز خاله‌جان عزیزم قسم می‌خورم که اینها را خود حضرت فردوسی نوشته و بنده از خودم درنمی‌آورم. یعنی در مرز توران ـ آسیای میانه‌ی فعلی ـ و کشور چین دریایی هست که کشتی‌های بادبانی می‌توانند حداقل در مدت یک سال از یک طرف آن به طرف دیگرش بروند. منتها این بار به خاطر گل روی جناب کیخسرو، یک باد سریع‌السیر وارد میدان شده و چنان تیز وزیده که کشتی‌های ایرانی در هفت‌ ماه از دریا عبور کرده‌اند. اما همین باد آنچنان تربیت شده و خوب بوده که در اثر وزش آن، حتی آستین یک نفر هم تر نشده است. فکر می‌کنم اگر تورانی‌ها سوار همان کشتی‌ها می‌شدند، یک «سونامی» چنان شدیدی به وجود می‌آمد که بعدش صدها میلیارد نفر کشته می‌شدند، همه‌ی خاک توران به زیر آب می‌رفت، میلیاردها خانواده خانه و زندگی خودشان را از دست می‌دادند و آواره می‌شدند، طوری که سازمان ملل هم نتواند به آنها کمک بکند و...!
یادتان باشد که «کریستف کلمب» و یارانش در مدت سه ماه از اقیانوس اطلس گذشتند و به امریکا رسیدند و «امریکو وسپوس» و هم سفرهایش هم در مدت زمان کمتری همین کار را کردند. حالا ببینید دریای واقع میان آسیای میانه و چین چه وسعتی داشته که گذشتن از آن، بیشتر از چهار برابر عبور از اقیانوس اطلس وقت می‌برده است. البته که فردوسی آدم راستگویی است، ولی احتیاطاً عرض می‌کنیم که: «... بابای دروغگو...»!
چشم هم‌میهنان زابلی و شهروندان کابلی روشن که ببینید فردوسی در صفحه‌ی 632 اصلاً آنها را ایرانی نمی‌داند. کجاست جناب باستانی پاریزی و استادان چاخان‌پرداز مثل ایشان که ادعا می‌کنند افغانستان همیشه متعلق به ایران بوده و تنها از زمان قاجارها به بعد، در اثر بی‌عرضگی‌های شاهان، از مام میهن جدا شده است؟! جالب این که همین استادان ارجمند، شاهنامه را معتبرترین تاریخ جهان می‌دانند. ولی معلوم نیست چرا این قبیل جاهایش را نادیده می‌گیرند و مسکوت می‌گذارند! در زمان پادشاهی «لهراسپ» که هنوز پسرش «گشتاسپ» ولیعهد است و از پدر ـ شاید هم از عمه‌اش ـ قهر فرموده و به روم «فرار مغزها» کرده است، در روم با یک «اسقف» ملاقات می‌کند.
ای کاش ترتیبی می‌دادیم که تقویم ما را فردوسی بنویسد. کسی که در زمان‌های پیش از ظهور زرتشت و بعثت حضرت عیسی(ع)، صحبت از اسقف ـ روحانی مسیحی ـ می‌کند، لابد می‌توانست تقویم را طوری تنظیم بکند که هر سال 364 روز تعطیلی داشته باشیم و آن یک روز باقی‌مانده هم به عید نوروز می‌خورد.
این که عرض می‌کنم نیاکان افتخارآفرین ما در هفت ـ هشت هزار سال پیش، چیزهایی مانند موبایل، کانال‌های ماهواره‌ای، موشک‌های فضاپیما و... داشتند، به هیچ وجه چاخان نمی‌باشد. حالا فرض کنیم بنده را چاخان‌پرداز و خالی‌بند حساب کردید، خود فردوسی را چه می‌گویید که در صفحه‌ی 701 ادعا می‌کند برای نوشتن شاهنامه، کتابی را خوانده است که از شش هزار سال پیش مانده بود. لااقل باور کردید که در شش هزار سال پیش، ایرانی‌ها کاغذ و سایر نوشت‌افزار ـ شاید هم تایپ کامپیوتری، لیتوگرافی، چاپخانه و غیره هم ـ داشته‌اند؟! حالا اگر چهار هزار سال بعد از آن و حدود یک هزار و پانصد سال پیش از فردوسی، کاغذی وجود نداشته و کورش و داریوش و غیره، مطالب را روی تخته سنگ‌ها حکاکی می‌کردند، لابد به این خاطر بوده که کورش و داریوش متعلق به یک جناح مخالف بودند و یا در نوشته‌هایشان مطالب انتقادی می‌آوردند و اقدام به نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، سیاه‌نمایی و.... می‌کردند و سهمیه کاغذ آنان قطع شده بود. در ضمن، آفرین به هوش و سواد فردوسی که کتابی را خوانده که پیش از اختراع الفبا نوشته شده بود. چون در شش هزار سال پیش، بشر الفبا را اختراع نکرده بود و حتی خط‌های اورارتویی، میخی، سانسکریت و هیروگلیف هم وجود نداشتند!
ای خاک عالم بر این سر کچل من با این همه نازیدن و بالیدن به نیاکان باستانی افتخارآفرین! در صفحه 801 آمده است که در ایران زمان شاه «بهمن» و در زمانی که هنوز چند سالی از ظهور زرتشت و ایمان آوردن ایرانی‌ها به دین او نگذشته، خانم «همای» ـ دختر «بهمن» ـ از پدر خودش باردار می‌شود، آن هم در حالی که ازدواج این پدر و دختر براساس «آیین پهلوی» بوده است. تازه، در 809 می‌بینیم که «داراب» که حاصل ازدواج یک پدر با دختر خودش ـ بهمن و همای ـ بوده و هم پسر و هم نوه‌ی شاه بهمن و از یک طرف نیز هم فرزند و هم برادر خانم همای بوده، در چشم خانم والده‌اش: «نبوده ست جز پاک فرزند اوی»! زبانم لال، اگر این تحفه‌ی ایران باستان و نورچشمی‌ بهمن و همای «ناپاک» بود چه جوری می‌شد؟!
«همای» خانم در بیشتر از سه هزار سال پیش، شاه ایران است. پاک فرزندی اوی(!) یعنی «داراب» خان نور چشمی هم که جوان حلال‌زاده‌ای است، فرمانده ارتش می‌شود و به روم حمله می‌کند و از رومیان «صلیب مقدس» را به غارت می‌برد.
معلوم می‌شود داراب به اندازه‌ای «پاک فرزند» و حلال‌زاده بوده که نمی‌دانسته است که هنوز هزار سال به تولد حضرت عیسی مانده و در آن زمان، صلیب نمی‌توانست مقدس باشد. خواهش می‌کنم شما هم تقصیرها را به نادانی داراب نسبت بدهید و در مورد بی‌اطلاعی فردوسی چیزی نگویید!
به فردوسی بهتان می‌زنند، روز روشن به این شخص محترم افترای ناحق می‌گویند. به دروغ ادعا می‌کنند که این آدم «ضدعرب» بوده، همه‌اش تقصیر این پان‌ایرانیست‌ها است. وگرنه جناب فردوسی آن اندازه به عرب‌ها عشق می‌ورزیده و چنان مفتون ادبیات و تمدن عرب بوده که واحد پول همه‌ی کشورهای جهان در هفت هزار سال پیش را «درم» و «دینار» می‌داند و هیچ واحد پول دیگری را به رسمیت نمی‌شناسد و علاوه بر اینها، حتی واحد وزن رایج در ایران و روم ـ یونان ـ باستان را «مثقال» می‌داند و می‌گوید که مثلاً فلان مقدار «مثقال» طلا میان داراب و «فیلقوس» رد و بدل شده است. فقط خواهش می‌کنم این را به حساب بی‌اطلاع بودن فردوسی عزیزمان نگذارید!
خودمانیم، بی‌خود گفته کسی که ادعا کرده فردوسی ضد زن بود. این حکیم عالی‌قدر به اندازه‌ای برای خانم‌ها ارزش قایل بوده که به جای «شهناز سیاه»، «مهناز پلنگی» و امثال اینها، فیلسوفان شهر ]یونان[ را به عنوان «ینگه» برای دختر شاه روم انتخاب کرده است که او را بیاورند و تحویل جناب داراب ـ شاه ایران ـ بدهند که شاید چند «درم» انعام بگیرند! حالا از سقراط و افلاطون و ارسطو و غیره تقاضا می‌کنیم خودشان را برای ما نگیرند و این اندازه‌ قمپز در نکنند، وگرنه از فردوسی عزیزمان تقاضا می‌کنیم که این آقایان را به عنوان «مشاطه» هم معرفی بکند که بیایند عروس را هم بزک ـ دوزک بکنند!
خواهش می‌کنم از بنده نشنیده بگیرند و قول بدهید که موضوع بین خودمان خواهد ماند. ظاهراً این فردوسی یا عنصر نفوذی بوده، یا ایادی استعمارگران، یا دست امریکای جنایتکار در هزار سال پیش از آستین او بیرون آمده و یا اصلاً و غیره بوده است. این به اصطلاح حکیم، یک ایادی معلوم‌الحال غرب بود، که افکار جدایی‌طلبانه در سر داشته و می‌خواسته است میهن عزیز ما را تکه تکه بکند. وگرنه کدام آدم شیر پاستوریزه خورده‌ای «کرمان» را از ایران جدا می‌داند؟ این عنصر مشکوک، به چه جرأتی در صفحه‌ی 821 نوشته است که «چو دارا از ایران به کرمان رسید».
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:27  توسط حمیدآرش آزاد 
«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 5
در صفحه‌ی 815 «دارا» زخمی شده و در حال مرگ است. اسکندر که می‌خواهد به او دلداری و امید بدهد، می‌گوید: «ز هند و ز رومت پزشک آورم». لابد در آن روزگار یک پزشک حاذق و متخصص در ایران به این بزرگی وجود نداشته، آن هم به این دلیل منطقی که هنوز «دانشگاه آزاد» دایر نشده بود. شاید هم پزشکان ایرانی در آن زمان هم، مثل زمان ما، نسبت به دفترچه‌ی بیمه کم لطف بودند. در هر حال، تقصیر از بنده نیست، نظام پزشکی داند و فردوسی و اسکندر و دارا!
دارا خبردار شده است که اسکندر برادر او است که هر دو فرزند داراب هستند و تنها مادرهایشان جداگانه است. اما همین برادر ایرانی به اسکندر، یعنی به برادر رومی ـ یونانی ـ خودش پیشنهاد می‌کند که با دخترش ـ «روشنک» ـ که برادرزاده‌ی خود اسکندر است، ازدواج بکند تا فرزندی مانند اسفندیار به دنیا بیاورد. جالب این که پیشنهاد می‌شود نام کودک آینده را هم مادرش انتخاب بکند. پس معلوم می‌شود این غربی‌های جنایتکار، متجاوز، غاصب و غیره، از چند صد سال پیش از میلاد تصمیم داشتند افکار پلید و زبون «فمنیستی» را در سرزمین عزیز ما رایج بکند. وگرنه چه کسی به زن اجازه‌ی عرض وجود می‌دهد که برای بچه‌ی خودش نام هم انتخاب بکند؟ اصلاً به عقیده بنده بهتر است این صفحه‌ی 825 را به کلی پاره بکنند و دور بیندازند تا از بدآموزی و نفوذ افکار غربی جلوگیری کرده باشیم!
آقاجان! یک نفر بیاید و این فیلسوف‌های بدبخت را از دست فردوسی نجات بدهد. جناب حکیم در 829 می‌فرماید که یک نفر فیلسوف، پیام عاشقانه‌ی اسکندر را به روشنک می‌رساند.
بدون شک، فردوسی یک «حکیم» بوده که معنای واژه‌ی «فیلسوف» را هم می‌دانسته است. وگرنه حکیمی که آن اندازه باسواد باشد که بداند که کرمان هیچ ارتباطی به ایران ندارد، واحد پول همه‌ی کشورها در روزگار باستان «درم» و «دینار» و واحد وزن هم «مثقال» بوده، چه طور ممکن است مفهوم «فیلسوف» را نداند؟ پس گناه از فردوسی نیست. احتمالاً فیلسوف‌های جهان باستان هم مانند لیسانسیه‌ها و فوق‌لیسانسیه‌های امروزی، چون می‌دیدند آدم باسواد بیکار و بی‌پول می‌ماند و آواره‌ی خیابان‌ها می‌شود، از روی ناچاری یک مؤسسه‌ی مربوط به امور ازدواجیّه راه انداخته و ینگه، مشاطه، پیغام‌رسان عاشقان و... شده‌اند!
دیگر کم کم دارم از دست این فردوسی جوش می‌آورم. این جناب حکیم که عقیده دارد رومی‌ها از هزار سال پیش از میلاد حضرت عیسی(ع) مسیحی بوده‌اند و صلیب‌ داشته‌اند، حالا هم دین یهود را آیین رومی‌ها ـ یونانی‌ها ـ می‌داند! صفحه‌ی 833 را بخوانید و ببینید چه طور یونانی‌های بدبخت را یهودی کرده است، در حالی که آن بی‌چاره‌ها در روزگار اسکندر معتقد به «زئوس» و «خدایان اولمپ» بودند. ولی شاید فردوسی هم راست می‌گوید. چون اگر اسکندر و لشکریانش یهودی ـ صهیونیست ـ نبودند، پس چرا به ایران حمله کردند؟ شاید هم «بعثی» بوده‌اند و فردوسی از ترس خلیفه‌ی بغداد این مسأله را سانسور کرده است!
به نظر می‌رسد این ایران باستان یک در و پیکر حسابی نداشته و هر کسی که از عمه‌اش قهر می‌کرد، می‌توانست بیاید و کشوری به این بزرگی و با آن همه افتخارات را در عرض ایکی ثانیه و سه سوت فتح بکند. وگرنه چه طور ممکن بود آدم خنگی مثل اسکندر بتواند به یک کشور در و پیکردار پیروز بشود؟ این بابا آن اندازه کم‌حواس است که با وجود این که در جنگ با دارا، فیل را دیده بود، ولی باز در جنگ با «خفور» ـ شاه هند ـ می‌پرسد که فیل چه شکلی است؟!
همین اسکندر که در 843 خنگی خودش را لو داده، در 846 هم که می‌خواهد از بصره به مصر برود، سوار کشتی می‌شود. یعنی باید از خلیج فارس، دریای عمان، بخشی از اقیانوس هند، جنوب عربستان و دریای سرخ بگذرد و به مصر برسد؛ در حالی که اگر پیاده می‌رفت خیلی زودتر می‌رسید.
این اسکندرخان 350 سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی می‌کرده است. اما در 852 می‌بینیم که به «دین مسیحا» سوگند می‌خورد. خواهش می‌کنم شما قضاوت بکنید. یک آدم اگر خنگ و کودن و ببو و غیره نباشد، چه طور به چیزی قسم می‌خورد که تازه قرار است 350 سال بعد به وجود بیاید؟ خوشبختانه این قسم را فردوسی نخورده است، وگرنه ممکن بود متهم به بی‌اطلاعی باشد!
کاش یک نفر از ماها در زمان اسکندر یا روزگار فردوسی حضور داشتیم و در مورد اسکندر کمی تحقیق می‌کردیم. اصلاً دارا کار خیلی اشتباهی کرده که دختر مثل دسته گل خودش ـ روشنک خانم ـ را بدون تحقیقات کافی به اسکندر داده است. لااقل اگر برای احتیاط یک مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کرد، بهتر می‌شد. مثلاً از او می‌خواست که شش دانگ از طبقه‌ی سوم کشور روم را پشت قباله‌ی روشنک خانم بیندازد. اگر بنده بودم حتی خاله‌ی 75 ساله‌ام را هم به اسکندر نمی‌دادم. ظاهراً این آدم از «کودکان خیابانی» است و جا و مکان معینی ندارد، شاید هم تحت تعقیب است و می‌خواهد رد گم بکند. در سال 857 می‌خوانیم که او که تازه یکی ـ دو روز است هندوستان را فتح کرده، یک دفعه از «اندلس» ـ جنوب اسپانیا ـ سر درمی‌آورد و بلافاصله، در یک چشم زدن به شهر «برهمن» می‌رود و...
قبلاً اشاره کردیم که فردوسی ادعا کرده که یک کتاب مربوط به شش هزار سال پیش را مطالعه کرده که داستان‌های شاهنامه را در آن نوشته بودند. از معجزات این کتاب شش هزار ساله هر چه بگویم باز هم کم است. یکی این که در زمانی نوشته شده که هنوز خط اورارتویی و خط آرامی و میخی هم اختراع نشده بوده، ولی کتاب مورد نظر به الفیای نسخ عربی ـ فارسی به نگارش درآمده است که فردوسی بتواند بخواند. واقعاً کتاب هم کتاب‌های قدیم که برای خودشان مرام و معرفت داشتند و ملاحظه‌ی سواد و معلومات خواننده را می‌کردند. در ضمن، بعد از اختراع خط هم مردم روی تخته سنگ‌ها می‌نوشتند، ولی این یکی به صورت کتاب درآمده است!
این که عرض می‌کنم آن کتاب اعجاز کرده، ادعای همین طور الکی و کشکی و کتره‌ای و غیره نیست. کدام کتاب تاریخ را سراغ دارید که وقایع چهار ـ پنج هزار بعد را هم در خودش داشته باشد؟ رویدادهای دوره‌ی ساسانیان، حدود چهار هزار سال بعد از چاپ کتاب کذایی اتفاق افتاده‌اند، ولی فردوسی همه‌ی آنها را در همان کتاب شش هزار سال پیش مطالعه فرموده است. پس درست گفته‌اند که «آنچه در آینه جوان بیند، پیر در خشت خام آن بیند!» یعنی آن کتاب چون خیلی پیر بوده، توانسته است رویدادهای چهار ـ پنج هزار سال بعد را هم ببیند. در هر حال، نباید چنین تصور بکنیم که فردوسی ـ زبانم لال ـ اهل چاخان‌بازی بوده است.
در صفحه‌ی 892 «اردشیر ساسانی» از دست «اردوان پنجم اشکانی» فرار می‌کند. او که می‌خواست از اصفهان به سمت «پارس» برود، از یک «دریا» می‌گذرد!
حالا دیدید ایرانیان باستان، علاوه بر موبایل و موشک فضاپیما و هواپیمای جت و غیره، در وسط هر دو استان یک دریای بزرگ هم داشتند که قابل کشتی‌رانی بود؟ به نظر می‌رسد این دریاها را، بعدها دشمنان زبون غارت کرده و برده و خورده‌اند. وگرنه، فردوسی بزرگ که دروغ نمی‌گوید. مرگ بر این دشمنان زبون و متجاوز و برانداز و غیره که به آب شور دریا هم رحم نمی‌کنند. درست مثل زمان ما که همان دشمنان پلید، آب دریاچه‌ی «ارومیه» را به غارت می‌برند و برای ما فقط «نمک» باقی می‌گذارند. وگرنه مسؤولان محترم آذربایجان‌غربی و آذربایجان‌شرقی که در مورد کاهش آب دریاچه‌ی ارومیه بی‌خیالی و بی‌اعتنایی نکرده‌اند و شب و روز مجدانه تلاش می‌کنند که هر طوری که شده، لااقل به اندازه‌ی نیم یا یک لیتر به آب شور این دریاچه اضافه بکنند!
در ضمن، به علاقه‌مندان ارزهای خارجی و به صرافی‌ها و ارز فروشی‌های سر چهارراه‌ها مژده می‌دهم که فردوسی در صفحه‌ی 949 شاهنامه، یک نوع ارز معتبر به نام «دینار رومی» معرفی کرده است که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد!
و اما صفحه‌ی 955 را بخوانید و ببینید که در ایران قدیم چه اتفاق‌های جالبی می‌افتد. مثلاً می‌نویسد:
جهــانـدار بــُرنا زگیـتی بــرفت                 بر او سالیان بر گذشته دو هفت
نبـودش پسر، پنج دختـرش بود                یکی کهتـر از وی، برادرش بـود
شاه ایران جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و از دنیا می‌رود، در حالی که طفلک بی‌چاره فقط «دو هفت» ـ 14 ـ سال داشته است. در این حال، همین شاه پنج دختر داشته و بدون پسر بوده و به ناچار، برادر کوچکترش مجبور است به جای او شاه بشود!
شاه نوجوان 14 ساله ازدواج کرده بود و پنج دختر هم داشته است. یعنی فوق فوقش، باید در 9 سالگی زن می‌گرفت. در حالی که در زمان ما، جوانان 29 ساله هم جرأت نمی‌کنند زن بگیرند. واقعاً راست گفته‌اند که مرد هم مردهای قدیم!
جداً شانس آورده‌ایم که این شاه نوجوان در 14 سالگی مرده است. چون اگر تا 80 سالگی زنده می‌ماند، همه‌ی ایران را پر از دخترهای خودش می‌کرد و آن وقت معلوم نبود برای این همه دختر، از کجا باید شوهر می‌آوردیم. در هر حال، جوان‌های امروزی بخوانند و به سر غیرت بیایند، البته نه آن اندازه غیرت که در 14 سالگی صاحب پنج دختر بشوند. یادشان باشد که در 14 سالگی و بعد از آن هم «یکی خوب است، دو تا بس است»، «فرزند کمتر، زندگی بهتر» حتی اگر در 9 سالگی ازدواج کرده باشی!
به عقیده‌ی بنده، این نوجوان 14 ساله به خودش ظلم کرده، چون با وجود همسر و پنج تا دختر، دیگر نمی‌توانستند در اعلامیه‌ی مجلس ترحیم‌‌اش عبارت «نوجوان ناکام» بنویسند. در واقع اصل این است که در مورد او از عبارت «بزرگ خاندان» استفاده بشود. حالا اگر کسی هم ایراد بگیرد که چه طور ممکن است یک نوجوان در 14 سالگی پدر پنج دختر بشود، به عقیده‌ی بنده انتقاد و اعتراض او به هیچ وجه وارد نیست، چون در مملکتی که وسط راه اصفهان به شیراز آن یک دریای بزرگ باشد، بچه‌ی صغیر هم می‌تواند در صاحب زن و بچه بشود. فقط عیب کار اینجا است که فردوسی ننوشته که این طفل صغیر، دخترهایش را هم شوهر داده بود یا نه؟!
در کتاب حکیم فردوسی، شاهان دست به هر غلط‌کاری می‌زنند که البتّه از آنها همین انتظار را هم داریم ولی اشکال کار اینجا است که دراینجا «موبدان» هم یک عقل درست و حسابی ندارند. آن همه فیلسوف و دانشمندان نجومی و هندسی و غیره از همه جای جهان جمع می‌شوند و در صفحه‌ی 957 از یزدگرشاه خواهش می‌کنند که پسرش «بهرام» ـ «بهرام گور» ـ را به آنها بسپارد که درست تربیت بکنند که درس بخواند و «آدم» بشود که شاید فردا در یک جایی هم استخدام شد، در این میان «نعمان‌بن منذر» هم می‌دود وسط حرف بزرگترها و می‌گوید که: ما «سواریم و گُردیم و اسب افکنیم، کسی را که دانا بُوَد، بشکنیم»! آن وقت موبدان به یزدگرد پیشنهاد می‌کنند که پسرش را به این عرب بسپارد که او را بزرگ بکند. پس تکلیف «علم بهتر است یا ثروت» چه می‌شود. یعنی آن همه فلسفه، دانش‌های ستاره‌شناسی، ریاضی و... به اندازه‌ی یاد گرفتن یک «اسب افکندن» ارزش ندارد؟ حالا اگر آن فیلسوف‌ها و دانمشندها از یک مدرسه‌ی «غیرانتفاعی» یا «دانشگاه آزاد» می‌آمدند، آدم می‌توانست خودش را قانع بکند که حتماً موبدان می‌دانستند که فقط پول می‌گیرند و مدرک صادر می‌کنند و سواد درست و حسابی یاد نمی‌دهند! شاید هم موبدان می‌دانستند که با سواد و مدرک و امثال اینها، آدم را برای خدمتگزاری هم استخدام نمی‌کنند، در حالی که آدم «اسب افکن» می‌تواند در آینده شاگرد یک «بنگاه معاملات ملکی» بشود و یا سر چهارراه بایستد و کوپن بخرد و سیگار بفروشد و...! تازه، مگر برای گرفتن مدرک دانشگاهی و استخدام شدن به عنوان «شاه» در ایران، آدم حتماً باید درس بخواند؟ هیچ هم این طور نیست. همه‌ی ما اشخاص محترم و پرتلاش و افتخارآفرینی را می‌شناسیم که در همه‌ی عمرشان یک بار هم به هیچ دانشگاهی نرفته‌اند، ولی هم مدرک «دکترا» دارند و هم به عالی‌ترین مقام‌ها رسیده‌اند و کلی هم از ملت طلبکار هستند!
به عقیده‌ی بنده باید به حضرت فردوسی در درس‌های جغرافی و تاریخ، یک نمره‌ی «شعبان‌خانی»، مثلاً 200، 500 یا هزار داد. در صفحات 958 و 959 می‌خوانیم که نعمان‌بن منذر اهل کشور «یمن» بود. در حالی که همه‌ی دنیا به اشتباه فکر می‌کنند که این آدم فرمانروای «حیره» ـ در فاصله‌ی میان ایران و عربستان ـ بود. در ضمن، کشور یمن و شهر «کوفه» همسایه‌های دیوار به دیوار هم هستند!
در صفحه‌ی 965 شاه یزدگرد در «نیشابور» است و مثل بچه‌ی آدم برای خودش می‌گردد و حال می‌کند که یک دفعه یک رأس «اسب» از «دریا» بیرون می‌آید و می‌زند و شاه را می‌کشد، یعنی در واقع او را ترور می‌کند!
حالا اگر شما در نزدیکی نیشابور دریایی نمی‌شناسید و یا برایتان معما است که این چه جور اسبی بوده که در داخل دریا زندگی می‌کرده و چه مرضی داشته که از آب بیرون آمده و یک جفتک محکم به دهان یاوه‌سرای یزدگرد کوبیده و او را کشته، دیگر تقصیر از بنده و فردوسی نیست. لطفاً به گیرندگان خودتان دست نزنید و بخصوص آنتن خودتان را حرکت ندهید. اشکال از ایران باستان است که با آن همه شکوه و عظمت و پرافتخاری، هیچ مورد و هیچ چیز درست و حسابی نداشته است!
در صفحه‌ی 969 بهرام و «منذر» ـ این بابا اول «نعمان‌بن منذر» بود و در فاصله‌ی 11 صفحه از کتاب، نامش هم ابتر شد! ـ می‌خواهند از یمن به «تیسفون» بیایند، اما سر راهشان از «جهرم» رد می‌شوند. بدون این که عقل‌شان برسد که تیسفون در نزدیکی بغداد است و اصلاً نباید و لازم نیست از جهرم به آنجا رفت! باز خداوند پدر فردوسی را بیامرزد که ننوشته است که آمدند و از توکیو، پکن، مسکو، لندن، نیویورک و سیدنی رد شدند و به جهرم رسیدند و تازه یادشان آمد که باید سری هم به ژوهانسبورگ بزنند که از آنجا وارد تیسفون بشوند!
جریان رأی‌گیری مربوط به انتخابات برای تعیین «بهرام گور» به عنوان شاه ایران در صفحه‌ی 971 هم در نوع خود جالب و خواندنی است. در گزارش مربوط به نتیجه‌ی این انتخابات، فردوسی می‌فرماید:
زپنجاه بـاز آفـریدند سی                   زایرانی و رومی و پارسی
ملاحظه می‌فرمایید؟ برای انتخاب شاه در ایران، عده‌ای هم از «روم» آمده و رأی داده‌اند و نیز، فردوسی یک بار «ایرانی» و یک دفعه هم «پارسی» آورده است!
مثل این که انتخابات در سرزمین پرافتخار ما، سابقه‌ای بسیار دیرینه و درخشان دارد. اما ظاهراً، در آن روزگار عقل کاندیداها نمی‌رسید که چند تا اتوبوس و مینی‌بوس کرایه بکنند که هم روستایی‌ها و هم‌ولایتی‌هایشان را از ایلات و روستاها به شهر بیاورند و به یک دست چلوکباب مهمان بکنند که آنها هم در شهر به اینها رأی بدهند و بعدازظهر هم برای شرکت هر چه باشکوه‌تر در انتخابات، به روستای خودشان برگردند و یک رأی، شاید هم بیشتر نیز، در آنجا به صندوق بریزند و تکلیف خود را ادا نمایند. بلی، جناب بهرام اینها را بلد نبوده و به همین خاطر، رفته و از «روم» آدم‌ها را آورده که برایش رأی بدهند. لابد برای چلوکباب‌ ناهار رأی‌دهنده‌ها هم از گوشت «گورخر» استفاده کرده‌اند، چون بهرام عاشق شکار «گورخر» بود. البته جای شکرش باقی است، چون در زمان ما و در بعضی جاها نه‌تنها گوشت گوسفند و گاو، بلکه گوشت همان گورخر را هم در رستوران‌ها کباب نمی‌کنند، بلکه از گوشت...!
و اما این که حکیم فردوسی در این بیت یک بار «ایرانی» و یک بار هم «پارسی» آورده، معلوم می‌شود در کشور افتخارآفرین و شکوهمند و غیره‌ی ما، آن زمان‌ها بعضی‌ها دست به تقلب در انتخابات می‌زدند و دوبار، هر بار با یک شناسنامه‌ رأی می‌دادند، البتّه هنوز تحقیقات باستان‌شناسان روشن نکرده است که در آن زمان هم با شناسنامه‌ی اشخاص «مرده» رأی می‌دادند یا نه!
در صفحه 1040 بهرام و دختر شاه می‌خواهند از هندوستان به سمت ایران فرار بکنند. اینها در مسیر فرار، از یک دریا می‌گذرند!
بنده جرأت نمی‌کنم به شاه هندوستان اتهام بزنم که لابد یا معتاد بوده و یا زنش را طلاق داده بوده و در نتیجه، دخترش «فراری» شده است. متأسفانه مطبوعات کثیرالآگهی زمان ساسانی هم نخواسته‌اند که به خاطر بالا بردن تیراژ خودشان، با این دختر فراری مصاحبه بکنند و بعدش هم درس اخلاق به خانواده‌ها بدهند و...
سؤالی که بنده دارم این است که چرا شاهان و پهلوانان ایران باستان این همه اصرار دارند که در همه جا از «دریا» عبور بکنند؟ بی‌انصاف‌ها به جای این که تابستان‌ها در شهرهای کنار دریا «سمینار» و «همایش» و این جور چیزها برگزار بکنند که میلیون‌ها تومان ـ البته در اصطلاح فردوسی، میلیون‌ها درم ـ بگیرند، می‌آیند و از دریا رد می‌شوند. مگر بهرام و دختر شاه، نمی‌توانستند مثل بچه‌ی آدم، از راه خشکی به ایران بیایند. سلطان محمود غزنوی 17 بار به هندوستان لشکر کشید و آنجا را غارت کرد و حتی یک بار هم رنگ دریا را ندید. معلوم می‌شود هندوستان فردوسی با هندوستان محمود غزنوی، تومانی هفت صنار تفاوت معامله داشته است!
اگر اهل عمران و آبادانی و علاقه‌مند به توسعه‌ی پایدار هستید، لطفاً صفحه‌های 1050 و بعد از آن را بخوانید. نوشته است که «پیروز شاه ساسانی» دو شهر ساخت که اسم یکی را «ری» و نام دیگری را «اردبیل» گذاشت.
البتّه فردوسی عزیزمان در شاهنامه و در داستان مربوط به زمان «کاووس» نام «ری» را آورده و بعدها، چندین بار هم تکرار کرده است. نام شهر «اردبیل» را هم در داستان‌های مربوط به «کیخسرو» خوانده‌ایم. حالا هم اگر در مورد ساخت این دو شهر توسط «پیروز شاه» صحبت می‌کند، فکر نکنید که در کشور تاریخی و شکوهمند و سرفراز ما، از شهرهای ری و اردبیل، هر کدام را دو تا داریم. بلکه بهتر است به دور و بر خودتان نگاه بکنید و ببینید که در زمان ما هم، خیلی از طرح‌ها و پروژه‌ها، چند بار و هر بار به یک مناسبتی، طی مراسم باشکوهی افتتاح و راه‌اندازی شده‌اند و اخبارشان را از طریق رسانه‌های گروهی دیده، شنیده و خوانده‌ایم. فکر می‌کنید مسؤولان پرتلاش، فداکار و سختکوش ایران باستان، به اندازه‌ی مسؤولان فعلی زرنگ نبودند؟!

 

نویسنده: حمیدآرش آزاد

✅ «گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 6

«گاف»‌های حکیم «فردوسی» در «شاهنامه» قسمت 6

در 1064 آمده است که «قباد ساسانی» از اهواز تا پارس، یک شهرستان و یک بیمارستان ساخت و نام آنها را «اران» گذاشت و حالا (در زمان فردوسی) عرب‌ها به آن «حران» می‌گویند. پس با این حساب، در زمان فردوسی شهر «حران» در جایی وسط اهواز و پارس بوده و بعدها ـ به هر دلیل ـ به طرف‌های سوریه و امثال آن تبعید شده و یا به دلیل معتاد شدن شاهان ایران، از خانه فراری شده و به شامات پناه برده است. شاید هم مسأله‌ی «فرار شهرها» در آن زمان به جای «فرار مغزها» عمل می‌کرده است!

در 1071 شاه «کسری» ـ «انوشیروان» ـ ایران را به چهار بخش تقسیم می‌کند. بخش اول «خراسان» است، بخش دوم «قم و اصفهان» و بخش سوم «پارس و اهواز و مرز خزر»! حالا بگذریم از این که خیلی از مناطق ایران در این تقسیم‌بندی فراموش شده‌اند، این «پارس و اهواز و مرز خزر» چه طور توانسته‌اند یک جا جمع بشوند و تشکیل یک استان را بدهند؟ درست است که در زمان ما هم، شهرهای ایران یکی ـ یکی تبدیل به استان می‌شوند، ولی بنده تا حالا ندیده‌ام یک مسؤول محترم رده بالای کشوری، ساحل خزر را بردارد و به اهواز و پارس منتقل بکند. ساحل دریا، پسر باجناق آدم نیست که بشود به عنوان استاندار به یک ایالت و یا به عنوان سفیر به یک مملکت دیگر فرستاد، این یکی فرق می‌کند!

به عقیده بنده، یک فرد تا زمانی که شاهنامه‌ی فردوسی را نخواهنده، هیچ چیزی از علم تاریخ و قرو قاتی کردن آن نمی‌داند و حتی نمی‌تواند رویدادها و واقعیت‌های زمان خودش را خراب بکند، چه رسد که زورش به صدها سال جلوتر برسد.

واقعاً اگر می‌خواهید به آن درجه از دانش و تخصص برسید که همه چیز را قاتی بکنید و یک آش شله‌ی قلمکار به وجود بیاورید، حتماً اول کتاب حکیم توس را بخوانید و بعد دست به اقدام بزنید. مثلاً ایشان در 1202 می‌نویسد که در زمان «هرمز» ـ شاه ساسانی ـ لشکری از خزر آمده بود. تعداد این لشکر به اندازه‌ای زیاد بوده که از «ارمینیه» تا اردبیل، پر از لشکر شده بود و نام فرماندهان این لشکر هم «عباس» و «حمزه» بود!

بفرمایید. لشکر از قوم «خزر» است، قومی که در آن روزگار بت‌پرست بودند. در ضمن، فاصله‌شان با عربستان به اندازه‌ای زیاد بود که در همه‌ی عمرشان نمی‌توانستند نام‌هایی مانند «عباس» و «حمزه» را ـ که نام‌هایی عربی بودند ـ بشنوند. زمان هم، زمان پیش از ظهور اسلام است. یعنی هنوز بیشتر از 40 سال مانده تا مسلمانان حرکت به سمت شمال و شمال شرقی و شمال غربی عربستان را آغاز بکنند. در واقع، هنوز پیامبر اکرم (ص) به پیامبری مبعوث نشده است که بگوییم پای بعضی عرب‌ها به سرزمین خزرها هم رسیده است. اما فردوسی به اندازه‌ای برای پیروز شدن عرب‌ها به سایر اقوام عجله دارد که تاریخ را نیم قرن جلوتر می‌کشد!

در صفحه‌ی 1328 در داستان مربوط به «خسرو پرویز» سرداری به نام گستهم در خراسان است که می‌خواهد به «گرگان» برود. جالب است. این آدم از خراسان حرکت می‌کند و از «ساری» و «آمل» می‌گذرد و به «گرگان» می‌رسد. این کار درست به این می‌ماند که یک نفر بخواهد از «قم» به «تهران» بیاید آن وقت ما بگوییم که او در سر راه خود، از اصفهان و شیراز و بوشهر رد شد و به تهران رسید! حال می‌کنید از این تاریخ معتبر و دقیق؟!

در صفحه‌ی 1337 و در داستان مربوط به نامگذاری «شیرویه» جناب فردوسی می‌فرماید که «نبود آن زمان رسم بانگِ نماز» در حالی که همین فردوسی در داستان‌های مربوط به زمان پادشاهانی چون کیومرث، جمشید و... نوشته است که آنان نماز می‌گزاردند.

حیف که حکیم فردوسی بزرگتر ما است و ادب اجازه نمی‌دهد از او انتقاد بکنیم. وگرنه جا داشت از این حکیم بپرسیم که چه دشمنی با «خسروپرویز» و «شیرویه» داشته که این بدبخت‌ها را متهم به «بی‌نمازی» کرده است؟ نکند علاوه به «خسرو»، «شیرویه» و «فرهاد» خود جناب فردوسی هم خاطرخواه «شیرین» بوده و برای همین، رقیبانش را متهم به ترک صلات می‌کند؟! اگر او هم عاشق شیرین ‌خانم بوده، پس ما شانس آورده‌ایم که مثل فرهاد، تیشه را به سر خودش نکوبیده، چون در آن صورت ما بدون شاهنامه می‌ماندیم و نمی‌توانستیم به چیزی افتخار بکنیم. جداً زنده باد فردوسی که این اندازه زرنگ بوده که خودکشی نکرده است.

در صفحه‌ی 1375 و در مورد توبه‌ی خسروپرویز می‌خوانیم:

چـو آن جامه‌ها را بپوشید شاه                     به زمزم همی توبه کرد از گناه

ما در خود تبریز یک «استخر و سونا» به نام «زمزم» داریم. ولی بنده که از چندین سال پیش مشتری آنجا هستم، هیچ وقت خسروپرویز را ندیده‌ام. اما معلوم می‌شود این خسروپرویزخان، یک شخصیت خیلی اهل اخلاق و اصول و ارزش‌ها بوده که با لباس ـ جامه‌ها ـ وارد «زمزم» شده است که کلیه‌ی شؤونات و اخلاقیات را رعایت کرده باشد. شاید هم به این دلیل با لباس آمده که روی تن و بدنش «خالکوبی» داشته، چون در ورودی استخر نوشته‌اند که ورود افراد دارای خالکوبی ممنوع می‌باشد! فکر می‌کنم همین طور بوده، چون خسروپرویز از یک طرف آدم گردن‌کلفت و لات مسلکی بوده و از طرف دیگر، عشق شیرین خانم را هم در دل داشت و امکان ندارد که عکس آن علیا مخدره را به بازوها و سینه‌اش خالکوبی نکرده و شکل یک قلب و یک تیر را هم ترسیم نکرده باشد. بی‌چاره فرهاد که اگر می‌خواست خالکوبی بکند، باید شکل یک کوه بیستون، یک کله و یک تیشه را می‌کشید!

اگر هم منظور فردوسی از «زمزم» همان چاه معروف مکه بوده، باید به خسروپرویز ایوللا گفت که در صدر اسلام، یواشکی به مکه رفته و حاجی شده است آن هم بدون این که مسلمان بشود! لابد برای این پنهانی رفته که بعد از برگشتن، مهمانی ندهد. حق هم داشته، با این قیمت خیلی بالای گوشت، برنج و...، و با این وضع غذاخوری‌ها، حتی شاه هم که «گنج بادآورده» داشته نمی‌توانسته از عهده‌ی مخارج بربیاید!

در هر حال، بنده عقیده‌ی واثق دارم که در این مورد هم، مثل همه‌ی موارد دیگر، فردوسی اشتباه نکرده است. پس لطفاً به گیرنده‌های خود دست نزنید!

و اما در مورد زنان شاهنامه، آدم واقعاً نمی‌داند قسم‌های جناب فردوسی را باور بکند و یا آن همه دم خروس را که بدجوری هم بیرون می‌زنند.

به داستان هر کدام از این خانم‌ها که می‌رسیم، در اول کار می‌بینیم که فردوسی از عفت و حیا و پوشیدگی آنان صحبت می‌کند و می‌گوید که «در پرده» بوده‌اند ودر همه‌ی عمر، چشم هیچ محرم و نامحرمی به آنها نیفتاده و...

حتی خانم «منیژه» ـ صبیّه‌ی عفیفه‌ی افراسیاب، پادشاه توران ـ می‌گوید:

منیژه منم، دُخت افراسیاب                  بـرهنه نـدیـده تنـم آفتـاب

که البتّه بنده با توجه به عملکرد این خانم و تحقیق و تفحص در مورد اخلاق و رفتار و غیره‌ی او، عقیده دارم که باید می‌گفت:

منیـژه منـم، دُخـت افــراسیاب             زبی‌شوهری شد، دل من کباب!

 

بلی. جناب فردوسی از پوشیدگی و نامحرم‌گریزی و پس پرده‌نشینی دخترهای شاهنامه صحبت می‌کند، ولی خیلی زود مشت حکیم باز می‌شود و بند را آب می‌دهد. چون حتی مردهای لشکرهای چندین کشور بیگانه، وصف تک تک اعضای تن و بدن این علیا مخدره‌‌ها را می‌کنند. اگر هم باور ندارید، برگردید و داستان‌های زال و رودابه، رستم و تهمینه، کاووس و سودابه، بیژن و منیژه و... را بخوانید.

تازه، خود این دخترها هم، خانه‌ی پدرهای خودشان و حتی کتاب ارزشمند شاهنامه را تبدیل به لانه‌ی فساد کرده‌اند. رودابه به زال پیغام می‌فرستد و او را به اتاق خودش دعوت می‌کند و به اندازه‌ای شوق و شور دارد که پیشنهاد می‌کند زال راه‌پله را ول بکند و کمند را هم کنار بگذارد و گیسوهای او را بگیرد و خودش را تا طبقه‌ی دوم خانه بالا بکشد!

تهمینه در موقعیتی به سراغ رستم می‌آید که بنده جرأت نمی‌کنم دوباره آن را بنویسم و تکرار بکنم. منیژه، سودابه و دیگران هم که بدتر!

حالا اگر دختر امروزی جرأت به خرج بدهد و با یک پسر غریبه سلام و علیک ساده‌ای هم بکند، از طرف پدر و برادر خودش و دیگران چنان تنبیهی می‌بیند که...!

بنده عقیده دارم دخترهای شاهنامه، همگی مشتری پر و پا قرص برنامه‌های کانال‌های ماهواره‌ای امریکایی و اروپایی، آن هم کانال‌های خیلی خیلی بد بودند که می‌توانستند این قبیل اداهای زشت و منکراتی را یاد بگیرند و مرتکب بشوند. البته چون اینها اغلب شاهزاده و پولدارر بودند، می‌توانستند از ریسیورها و دیش‌های پیشرفته‌تر و همچنین از کانال‌های کارتی هم استفاده بکنند!

لابد تا اینجا شاهد بوده‌اید که بنده همه جا از شاعر و اندیشمند بسیار بلندپایه و ارجمندمان ـ جناب حکیم ابوالقاسم فردوسی ـ تعریف و تمجید کرده و سپاسگزار ایشان بوده‌ام که تاریخ پرافتخار ما را به نظم کشیده و به جهانیان ثابت کرده است که سرزمین دلاورپرور ایران، چه زنان و مردان اخلاق‌پرست، پرعصمت، سرفراز، درستکار و غیره‌ای داشته است و باید هم از این حکیم فرزانه و فرهیخته و غیره تقدیر به عمل بیاید.

اما گلایه‌ای هم از محضر ایشان دارم. همه‌ی جهانیان می‌دانند که دوران «هخامنشی» یک دوره‌ی افتخارآفرین از تاریخ کشورمان است. در آن برهه‌ی حساس، سرنوشت‌ساز و غیره است که «کمبوجیه» ـ پسر برومند و نورچشمی «کورش کبیر» ـ به مصر می‌رود و ضمن حملات بشردوستانه به آن سرزمین تاریخی، شخصاً و با استفاده از شمشیر خودش، می‌زند و یک رأس «گاو» را می‌کشد، بدون این که از متخصصان خارجی و از منابع بیگانه کمک گرفته باشد. بعد از او هم «خشایارشا» ـ فرزند فرهیخته، نخبه و غیره‌ی «داریوش کبیر» ـ به یونان حمله‌ور می‌شود و ضمن بسیاری عملیات دانشمندانه، خردمندانه و غیره، دستور می‌دهد 12 هزار ضربه شلاق به دریا بزنند تا آدم بشود! پس چرا حکیم فردوسی این رویدادهای سرنوشت‌ساز و سرفرازی‌ آفرین و افتخارآفرین را در شاهنامه ذکر نکرده است تا ما به جهانیان مباهات بکنیم؟!

 

نویسنده: حمیدآرش آزاد

🔴 تطبیق کلمات ترکی با سومری(1)

تطبیق کلمات ترکی با سومری:
یوخو در ترکی : خواب

اوکو در سومری : خواب

u ku
u ku [SLEEP] wr. u3 ku; u3 ku4 "to sleep" Akk. şalālu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کوشن در ترکی: مسیر آب

کوش در سومری: کانال آب 

kuš [CHANNEL] wr. kuš3 "water channel; pipe; mold" Akk. rāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قالاق=کلک در ترکی: سنگ‌چین

کالاقا در سومری: سنگ

kalaga [STONE] wr. na4kalag-ga "type of stone"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بارساق در ترکی: امعا گوسفند 

بارسوقا در سومری: امعا گوسفند

barsuga [~SHEEP] wr. bar-su-ga; bar-sug4-a "a designation of sheep: without fleece; plucked fleece" Akk. 

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قاشماق در ترکی: دویدن 

کاش(س) در سومری: دویدن 

kaš [RUNNER] wr. kaš4; lu2kaš4 "runner, trotter, messenger; to run" Akk. lasāmu; šānû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوش(اوچ) در ترکی: سه

اِش در سومری: سه

eš [THREE] wr. eš5; eš-a-bi; eš10; am3-mu-uš "three; triplets" Akk. takšû; šalāš

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُن در ترکی: ده

اوو در سومری: ده

u [TEN] wr. u9; u "ten"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُدون در ترکی: هیزم

اودون در سومری: اجاق، کوره

udun [KILN] wr. udun "kiln" Akk. utūnu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توخلی در ترکی: بره گوسفند زیر یک سال

تو در سومری: گوسفند

TU [SHEEP] wr. TU "sheep"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آغاج در ترکی: چوب، درخت

هاش در سومری: چوب

haš [WOOD] wr. ĝešha-aš "a wood"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

چُبان در ترکی: چوپان

شوبا در سومری: چوپان

sipad [SHEPHERD] wr. sipad; su8-ba; lu2sipad; šuba "shepherd; herder" Akk. rē'û

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آغلاماق در ترکی: گریه کردن

اووغ در سومری: سوگواری کردن، گریه کردن

ug [LAMENTATION] wr. ug2 "lamentation" Akk. nissatu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کاسار(گاشار) در ترکی: نوعی پنیر

گار در سومری: پنیر

ga'ar [CHEESE] wr. ga-ar3; gamurx(LAK490); ga-murx(|UD@g|) "cheese" Akk. eqīdu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کوکی در ترکی: کوکو

گووگ در سومری: کوکو

gug [CAKE] wr. gug2 "offering; cake" Akk. kukku; niqû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوغماق در ترکی: زاییدن

اُغو در سومری: زاییدن

ugu [BEAR] wr. ugu; ugu4 "to give birth (to)" Akk. alādu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

در منطقه آذربایجان دو نوع چشمه وجود دارد:

چشمه ساده که به آن بولاغ گفته می‌شود

چشمه‌ای که دارای دنباله‌ای به شکل یک استخر کوچک جهت آب آشامیدنی دام است که معمولا اسم آن با پسوند خونا یا خونی همراه می‌باشد.

مثل کمره‌خونی، همشه‌خانا، سیدخانا بولاغی و ...

-------------------------------------------------------------------

چشمه دارای آب‌خوری دام در ترکی: خونی، خونا

خروجی کانال آب (آب‌خوری؟) در سومری: کون

kun [TAIL] wr. kun "tail; canal outlet" Akk. zibbatu

🆔 @SumerTurk_Dic

دوه (دبه) در ترکی: شتر

دیبید در سومری: شتر

dibid [CAMEL] wr. di-bi-id "camel"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آغاج(ش) در ترکی: درخت، چوب

غِش در سومری: درخت، چوب

ĝeš [TREE] wr. ĝeš; mu; u5 "tree; wood; a description of animals" Akk. işu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دارتماق در ترکی: آسیاب کردن

دار در سومری: آسیاب کردن

dar [SPLIT] wr. dar "to break up, crush, grind; to split, split up; to cut open" Akk. pênu; pêşu; salātu; šalāqu; šatāqu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بورومک در ترکی: پوشانیدن

بور در سومری: پوشانیدن و ...

bur [SPREAD] wr. bur2; bur "to release, free; to reveal; to spread out, cover"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قئش در ترکی: زمستان

اِش در سومری: سرد شدن

eš [COLD] wr. eš13 "(to be) cold" Akk. kuşşû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گیرمک در ترکی: وارد شدن

کور در سومری: وارد شدن

kur [ENTER] wr. kur9; kurx(DU); kurx(LIL) "to enter" Akk. erēbu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سورمک در ترکی: راهبری گله دام
 
سوری یا سورو در ترکی: گله دام


سور در سومری: کنترل کردن حیوانات و ...

sur [HARNESS] wr. sur5; surx(ERIN2) "to harness, tie up; to suspend, be suspended; harness team (of draft animals or workers); member of a team, team-worker" Akk. šuqallulu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

مال در ترکی: گاو

ایمّال در سومری: گاو

immal [COW] wr. immal2; im-ma-al; immal; immalx(|NUN.LAGAR|) "wild cow; cow" Akk. arhu; littu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قالماق در ترکی: ماندن، بودن

قال در سومری: ماندن، بودن

ĝal [BE] wr. ĝal2; ma-al; ga2gal2 "to be (there, at hand, available); to exist; to put, place, lay down; to have" Akk. bašû; šakānu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دئمک در ترکی: حرف زدن

دوق در سومری: حرف زدن

dug [SPEAK] wr. dug4 "to speak, talk, say; to order; to do, perform; to negotiate" Akk. atwû; dabābu; epēšu; qabû


دئه در ترکی: بگو، حرف بزن

دی در سومری: حرف بزن

di [SPEAK] wr. di "non-finite imperfect stem of dug[to speak]" Akk. atwû; dabābu; qabû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اِو در ترکی: خانه

اِ در سومری: خانه

e [HOUSE] wr. e2; ĝa2; e4 "house; temple; (temple) household; station (of the moon)?; room; house-lot; estate" Akk. bītu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گئتمک در ترکی: رفتن

گِن در سومری: رفتن

ĝen [GO] wr. ĝen; ma "to go; to flow" Akk. alāku

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بوراخماق در ترکی: آزاد کردن

بور در سومری: آزاد کردن و ...

bur [SPREAD] wr. bur2; bur "to release, free; to reveal; to spread out, cover"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوزلتمک در ترکی: ساختن

دو در سومری: ساختن

du [BUILD] wr. du3 "to build, make; to do, perform" Akk. banû; epēšu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دبرمک در ترکی: تکان خوردن

دبرتمک در ترکی: تکان دادن


دوب در سومری: تکان خوردن، تکان دادن

dub [TREMBLE] wr. dub2; dub "to tremble, make tremble; to push away, down; to smash, abolish" Akk. napāşu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آنا در ترکی: مادر

آما در سومری: مادر

ama [MOTHER] wr. ama "mother" Akk. ummu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آبّا در ترکی: پدر

آبّا در سومری: پدر

abba [FATHER] wr. ab; ab-ba; abba2 "old (person); witness; father; elder; an official" Akk. abu; šību

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آتا در ترکی: پدر

آدّا در سومری: پدر

adda [FATHER] wr. ad-da; ad "father" Akk. abu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گئجه در ترکی: شب

گی در سومری: شب

ĝi [NIGHT] wr. ĝi6 "night" Akk. mūšu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

🔴 تطبیق کلمات ترکی با سومری(2)

تطبیق کلمات ترکی با سومری:
بولاق در ترکی: چشمه

پو در سومری: چشمه

pu "source (of river)"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بارداق در ترکی: ظرف

بور در سومری: ظرف

bur [CONTAINER?] wr. bur2 "a container?"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

پارلا در ترکی: درخشش

بور در سومری: درخشش

bur [GLOW] wr. bur2; bu7 "light; to glow, shine" Akk. napāhu; nūru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

داراق در ترکی: شانه

قاریق در سومری: شانه


garig [COMB] wr. ĝešga-rig2 "comb" Akk. mušţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ائل در ترکی: طایفه، خانواده

ایلدوم در سومری: طایفه، خانواده

ildum [BAND] wr. ildum2; ildum "clan; band, cohorts, troops, reinforcements, help, caravan; dog pack" Akk. illātu; illatşâbi; piqittişâbi; illat kalbi

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کیلَه در ترکی: واحد حجمی سنجش غلات

کیله در سومری: وزن 

kila [WEIGHT] (2450x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. ki-la2 "weight" Akk. šuqultu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

باتمان در ترکی: واحد حجمی سنجش غلات

باتیوم در سومری: وزن 

batium [CONTAINER] wr. ba-ti-um "a container"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کاسا در ترکی: کاسه

کاسو در سومری: کاسه، جام

kasu [GOBLET] wr. gu2-zi; dugKU.ZI; duggu2-zi; dugka-a-su; dugKA.ZI "goblet; bowl" Akk. kāsu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سغر در ترکی: گاو

سیغ در سومری: گاو

SIG [~COW] (8x: ED IIIa) wr. SIG7 "a designation of cows"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قابرقا در ترکی: ستون فقرات

قومور در سومری: ستون فقرات

gumur [SPINE] wr. gu2-mur7 "spine"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گَل در ترکی: بیا

 گانا در سومری: بیا

gana [COME ON!] wr. ga-na; gana "come on!" Akk. gana

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کَند در ترکی: مکان، شهر، روستا

 گاندا در سومری: محل، مکان فرهنگی

ganda [LOCUS] wr. gan2-da "a cultic place"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُتمک در ترکی: سپری شدن زمان

 اود زال در سومری: سپری شدن زمان

ud zal [PASS] wr. ud zal "to pass (said of time); to dawn; to do something at daybreak" Akk. ?

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُلدورمک در ترکی: کشتن

 اُول در سومری: ترور

ul [TERROR] wr. ul4 "terror" Akk. pirittu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَر در ترکی: شوهر

 اِرین در سومری: شوهر

erin [YOKE] wr. erin2; ĝešerin2 "to yoke; yoke; plow team" Akk. şamādu; şimittu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دویمک در ترکی: کوبیدن

 تو در سومری: کوبیدن

tu [BEAT] wr. tu14 "to beat; to weave" Akk. mahāşu; ţurru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دونمک در ترکی: پیچیدن

 دون در سومری: پیچیدن

dun [WARP] wr. dun; DUB2 "to lay (the warp)" Akk. dêpu; kamādu; šatû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دولانماق در ترکی: چرخیدن

 دو در سومری: چرخیدن

du [WHIRL] (16x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. du7-du7 "to whirl" Akk. sarû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قراخ در ترکی: دور، بغل، حاشیه و ...

قور در سومری: دور، گوشه، بغل و ...

gur [RIM] (2x: Ur III, Old Babylonian) wr. ĝešgur2 "(circular) rim" Akk. kippatu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

شُرولاماق در ترکی: شر شر باریدن

سور در سومری: چکیدن، باریدن 

sur [PRESS] (69x: ED IIIb, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. sur; sur8 "to press, squeeze; to flash; to drip; to rain; to milk" Akk. natāku; zanānu; şahātu; şarāru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دامّاق (دامجلاماق) در ترکی: چکیدن 

دار در سومری: چکیدن

dar [DRIP?] wr. dar "to drip?"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آرپا در ترکی: جو

اورتا در سومری: خوشه جو

urta [BARLEY] wr. urta "ear of barley" Akk. antu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

تور در ترکی: مریض (روانی)

تور در سومری: مریض

tur [ILL] wr. tur5 "illness, disease; (to be) ill" Akk. marāşu; murşu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توخوماق در ترکی: بافتن

توق در سومری: پارچه

tug [TEXTILE] wr. tug2 "textile, garment" Akk. şubātu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توخومّا در ترکی: بافتنی

توقومّا در سومری: نوعی لباس

tuggumma [GARMENT] wr. tug2-gum-ma "type of garment"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُتور در ترکی: بشین

دور در سومری: بشین

dur [SIT] (32x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. dur2 "imperfect singular stem of tuš[to sit (down)]" Akk. ašābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُتورون در ترکی: بنشینید

دورون در سومری: بنشینید

durun [SIT] (85x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III) wr. durunx(|KU.KU|); durun; dur2-ru-un "plural stem of tuš[to sit (down)]" Akk. ašābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قالماق در ترکی: ایستادن، صبر کردن، دست از کار کشیدن

قالا داق در سومری: دست از کار کشیدن، متوقف ساختن

ĝala dag [CEASE] (43x: Old Babylonian) wr. ĝa2-la dag "to cease; (to be) idle, lax" Akk. naparkû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَت در ترکی: گوشت

ادکین در سومری: گوشت

adkin [MEAT] wr. adkin "preserved meat" Akk. kirrētu; muddulu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

پوهره در ترکی: تجمع حشرات

مثال: به تجمع زنبورها در ترکی «آری پوهره‌سی» گفته می‌شود


پوهروم در سومری: جمع، اجتماع و ...

puhrum [ASSEMBLY] wr. pu-uh2-ru-um; pu-uh3-ru-um; pu-uh2-rum; pu-uh-ru-um; pu-hu-ru-um "assembly" Akk. puhru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قارقو در ترکی: قلم

قاریق در سومری: قلم

ĝarig [PEN] wr. ĝa2-rig7 "animal pen" Akk. ?

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قابرقا در ترکی: قفسه سینه

قابا در سومری: قفسه سینه

gaba [CHEST] wr. gaba "breast, chest; frontier" Akk. irtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوز در ترکی: سمت

اوس در سومری: سمت

us [SIDE] wr. us2 "side, edge; path" Akk. šiddu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آرا در ترکی: مسیر

مثال:
 
 «بو آرادا» یعنی در این مسیر

 «او آرادا» یعنی در آن مسیر


آرا در سومری: راه، مسیر

ara [TIMES] wr. a-ra2 "times (with numbers); ways; way; omen; step (math.)"

🆔 @SumerTurk_Dic

شیشَک در ترکی: گوسفند نر بالغ یکساله

شیماشکی در سومری: گوسفند

šimaški [~SHEEP] (961x: Ur III, Early Old Babylonian) wr. šimaški; šimaški2 "a designation of sheep and goats (lit. Šimaškian)"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوشَنمک در ترکی: نشستن

توش در سومری: نشستن

tuš 
tuš [SIT] wr. tuš "to sit (down); to dwell" Akk. ašābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَرکَک (قویون) در ترکی: گوسفند نر 

اودو کوراک در سومری:  گونه‌ای از گوسفند

توضیح اینکه «اودو» نیز به تنهایی به معنی گوسفند است.

udukurak [SHEEP] wr. udu-kur-ra "a breed of sheep" Akk. immeri šadî

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قوتلو در ترکی: خوب بودن، مبارک بودن، شاد بودن، جشن گرفتن

کود در سومری: خوب بودن، خوش بودن

kud [SWEET] wr. ku7 "(to be) good; (to be ) (honey-)sweet" Akk. dašpu; matqu; ţābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کوکلَمک در ترکی: کوک زدن (لباس)

کو در سومری: فیکس کردن و ...

KU [STRENGTHEN] wr. KU "to strengthen" Akk. asāqu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قوزاماق در ترکی: بالا بردن، بلند کردن

قو زیگ در سومری: بلند کردن (سر)

gu zig [LIFT THE HEAD] (3x: Old Babylonian) wr. gu2 zig3 "'to lift the head'" Akk. šaqû ša rēši

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قیرماق در ترکی: پاره کردن، بریدن، هرس کردن و ...

قورو در سومری: بریدن، هرس کردن و ...

guru [GRIND] wr. gur5 "to grind, grate; to cut up, chop; (to be) trimmed, pruned" Akk. kasāmu; kaşāşu; urrû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قورماق در ترکی: مستقر کردن

قوروم در سومری: سکونت کردن، مستقر شدن

gurum [DWELLING] wr. gurum "dwelling" Akk. mūšabu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گورولّمک در ترکی: غرش کردن

قو اِ در سومری: غرش کردن

gu e [ROAR] (3x: Old Babylonian) wr. gu3 e3 "to roar" Akk. ?

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اِشیتمَک در ترکی: گوش دادن، شنیدن

گِش‌+... در سومری: گوش دادن، شنیدن

توضیح اینکه «گ» قابلیت تبدیل به «ا» را دارد

ĝeš la [LISTEN] wr. ĝeš la2 "to listen" Akk. ?

ĝeš tuku [LISTEN] (77x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. ĝeš tuku "to listen, to hear" Akk. šemû

ĝeštug deg [PONDER] (10x: Old Babylonian) wr. geštu2 degx(RI) "to listen, to ponder"

ĝeštug du [LISTEN] (1x: Old Babylonian) wr. ĝeštug2 du3 "to listen" Akk. ?

ĝeštug ĝar [LISTEN] (9x: Old Babylonian) wr. ĝeštug2 ĝar; geštu2 ga2-ga2 "to pay attention, to listen" Akk. (w)âru ?

ĝeštug šum [LISTEN] (23x: ED IIIb, Lagash II, Old Babylonian) wr. ĝeštug2 šum2 "to listen; to give wisdom" Akk. (w)âru?

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سغماق در ترکی: چلاندن، فشار دادن

سیغ در سومری: فشار دادن

saga [PRESS?] (2x: Ur III) wr. sa-ga; saga11; sig11 "to press?"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ساغ در ترکی: سالم، خوب

ساق در سومری: خوب، خوش

sag [GOOD] wr. sag8; sag9; sag10; šeg10; sag12 "(to be) good, sweet, beautiful; goodness, good (thing)" Akk. banû; damāqu; dumqu; ţābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ساغ در ترکی: سمت راست

زاق در سومری: سمت راست

zag [SIDE] (902x: ED IIIa, ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. zag "arm; shoulder; side; border, boundary, district; limit; right side, the right" Akk. ahu; idu; imittu; ishu; mişru; pāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَلو در ترکی: باد گرم، گرمای آتش

اولو در سومری: باد، باد جنوبی

ulu [WIND] wr. ulu3lu; tumuulu3lu; tumuulu3; u18-lu; tumuulu2 "south wind; south; a demon" Akk. alû; mehê šūti; šūtu; mehû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ساتماق در ترکی: فروختن

سا در سومری: دریافت پول بابت فروش ...

sa [PAY FOR] (991x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. sa10 "to pay for, buy; to be paid for, sell" Akk. šâmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُت در ترکی: آتش، گرما

اود در سومری: گرما، تابستان، خورشید

ud [SUN] wr. ud "day; heat; a fever; summer; sun" Akk. immu; ummedu; umšu; šamšu; ūmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُت‌قالاماق در ترکی: روشن کردن آتش

اودقال در سومری: منور، روشن

udĝal [ILLUMINATING] wr. ud-ĝal2 "illuminating"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَلو در ترکی: شخص زرنگ فرصت‌طلب

اولو در سومری: شیطان، دیو

ulu [WIND] wr. ulu3lu; tumuulu3lu; tumuulu3; u18-lu; tumuulu2 "south wind; south; a demon" Akk. alû; mehê šūti; šūtu; mehû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دیگیرلَتمک --> دییرلَتمک --> دیرَتمک در ترکی: قل دادن

دو در سومری: چرخانیدن، قل دادن

du [WHIRL] (16x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. du7-du7 "to whirl" Akk. sarû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توکوشماق در ترکی: کتک زدن

توکو در سومری: کتک زدن

tuku [BEAT] wr. tuku5 "to beat, strike of cloth; to weave" Akk. mahāşu  

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سولنمک در ترکی: پرسه‌زدن در پی پیدا کردن غذا

Daima yemək ardınca düşmək, yemək axtarmaq, yemək olan yerə getmək; sümsünmək (əsasən it haqqında, ya da təhqir, söyüş mənasında adam haqqında).


سول در سومری: خزیدن، سریدن، غلتیدن

sul [SLITHER] wr. sul "to slither"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ورماق در ترکی: کتک زدن

اور در سومری: کتک زدن

ur [DRAG] (53x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. ur3 "to go along; to wipe clean; to beat, sweep away; to drag; to raise a boat" Akk. bâ'u; kapāru; šabāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ساخلاماق در ترکی: مراقبت کردن

ساغ+... در سومری: مراقبت کردن

saĝ kešed [TAKE CARE] (31x: Ur III, Old Babylonian) wr. saĝ keš2 "to take care, attend carefully (to something)"

saĝ sig [ENTRUST] (30x: Ebla, Old Babylonian) wr. saĝ sig10 "to take care of; to entrust" Akk. paqādu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سورونمک در ترکی: خزیدن

سور در سومری: خزیدن، سریدن، غلتیدن

sur [SPIN] wr. sur "to spin; to twist; to slither" Akk. ţawû; šalālu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سو در ترکی: آب

سو در سومری: غرقاب کردن

su [SINK] wr. su; su3 "to submerge; to sink" Akk. ţebû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سازاق در ترکی: سوز، سرمای شدید، باد سرد

سیسیق در سومری: باد، نسیم

sisig [BREEZE] wr. sig-sig; tumusi-si-ig; si-si-ga; sig3-sig3 "ghost?; storm; breeze, wind" Akk. mehû; zīqīqu?; šāru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سیلمک در ترکی: پاک کردن

زی در سومری: پاک کردن

zi [CUT] (157x: Ur III, Old Babylonian) wr. zi2; zi; zix(|IGI@g|) "to cut, remove; to erase" Akk. baqāmu; barāšu; naţāpu; nasāhu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دِشمک در ترکی: سوراخ کردن، فرو کردن

تِ در سومری: سوراخ کردن، فرو کردن

te [PIERCE] (13x: Old Babylonian) wr. te "to pierce" Akk. sahālu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بولاماق در ترکی: هم زدن مایعات

بول در سومری: تکان دادن، لرزاندن

bul [SHAKE] (27x: Ur III, Old Babylonian) wr. bul; i3-bul5-bul5 "to shake"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایری در ترکی: درشت، بلند

ایری در سومری: بلند، درشت

iri [HIGH] wr. i-ri "(to be) high" Akk. šaqûm

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوشَمَک در ترکی: پهن کردن

دو در سومری: پهن کردن و ...

du [SPREAD] wr. du8 "to bake; to spread out mud to make bricks; to caulk" Akk. epû; labānu; pehû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

داغیتماق در ترکی: تخریب کردن

داغ در سومری: تخریب کردن

dag [DEMOLISH] wr. dag "to demolish; to scratch; overthrow, military repulse" Akk. naqāru; sukuptu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَلَمَک در ترکی: الک کردن

هال --> هَل --> اَل  در سومری: الک کردن

hal [DIVIDE] wr. hal-ha; ha-la; hal "to divide, deal out, distribute; to perform an extispicy; to open; a secret; to pour away; to sieve; to slink, crawl away; a qualification of grain" Akk. barû; halālu; nazālu; petû; pirištu; zâzu; šahālu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اولوم در ترکی: مرگ 

ایلیم در سومری: سکوت مرگبار

ilim [RADIANCE] (8x: Old Babylonian) wr. i-lim "radiance; deathly silence" Akk. šalummatu; šaqummatu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گور در ترکی: پر فشار، با شدت، ضخیم

گور در سومری: ضخیم، بزرگ

gur [THICK] (133x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. gur4; gur14; gur13 "(to be) thick; (to be) big, to feel big" Akk. ebû; rabû; kabru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دولاماق در ترکی: پیچاندن، بستن و ...

دول در سومری: بستن، پوشش دادن و ...

dul [COVER] wr. dul; dul9; dul5; dulx(DUN3) "to cover" Akk. katāmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توتماق در ترکی: گرفتن

دو در سومری: گرفتن، نگه داشتن

du [HOLD] wr. du3 "to hold, keep in custody"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دورتمَک در ترکی: فرو بردن

دو در سومری: فرو بردن و ...

du [PUSH] wr. du7 "to push, thrust, gore; to make encounter (math.)" Akk. nakāpu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوری (دورو) در ترکی: آبکی

دورو در سومری: آبکی و ...

duru [WET] wr. duru5; duru5ru "(to be) soft; (to be) wet, irrigated, damp, fresh" Akk. labāku; raţbu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دا در ترکی: پسوند مکان

مثال: 

«اُور دا» یعنی در آن سمت، آنجا

«بور دا» یعنی در این سمت، اینجا

و ...


دا در سومری: سمت، طرف

da [LINE] wr. da "line, edge, side"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کَسمک در ترکی: بریدن، ذبح کردن

گاز در سومری: ذبح کردن و ...

gaz [KILL] wr. gaz; gaz2; kaz8 "to kill, slaughter; to grind, grate; to beat; to thresh (grain); to execute, impose a death sentence; to break" Akk. dâku; habātu; hašālu; kaşāşu; pa'āşu; šagāšu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوشاق در ترکی: فرزند

اِشلوق در سومری: نسل، فرزند

ešlug
ešlug [OFFSPRING] wr. ešlug "offspring" Akk. atmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

یِئر در ترکی: زمین

اِریا در سومری: زمین بایر

eria [WASTELAND] wr. e2-ri-a; e2-ri "wasteland" Akk. harbu  

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایشملی در ترکی: نوشیدنی

اِش در سومری: آب، مایع

eš [WATER] wr. eš10 "water" Akk. mû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قیرماق در ترکی: قلع و قمع کردن، کشتن

قی در سومری: کشتن

gi [KILL] wr. gi4 "kill" Akk. dâku

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قییتمک در ترکی: برگشتن

قی در سومری: برگشتن

gi [TURN] wr. gi4; gi "to turn, return; to go around; to change status; to return (with claims in a legal case); to go back (on an agreement)" Akk. lamû; târu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قارا در ترکی: غم‌آلود، ترسناک و ...

قارا در سومری: متروک

gara [DESERTED] (1x: Ur III) wr. gar4 "(to be) deserted" Akk. harbu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گورمک در ترکی: نگاه کردن، دید زدن

گورومک در سومری: بازرسی کردن، کنترل کردن، دید زدن

gurumak [INSPECTION] wr. gurum2-ak "inspection, check" Akk. piqittu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سارماق (سریمک) در ترکی: پیچیدن، تاب دادن

سور در سومری: پیچیدن، تاب دادن

sur [SPIN] (200x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. sur "to spin; to twist; to slither" Akk. ţawû; šalālu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قانیرماق در ترکی: پیچاندن، تا کردن

قون در سومری: پیچاندن

gun [TWIST] (1x: Early Old Babylonian) wr. al-gu2-gu2 "to twist"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آخماق در ترکی: جاری شدن (مایع)

آغار در سومری: آبیاری کردن

a ĝar [IRRIGATE] (102x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. a ĝar "to irrigate" Akk. rahāşu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

پارالاماق در ترکی: خرد کردن

بیر در سومری: خرد کردن

bir [SHRED] (7x: Old Babylonian) wr. bir7; bir6; bir9 "to shred" Akk. šarāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دُول در ترکی: سطل

دال در سومری: ظرف، ظرف اندازه‌گیری

dal [VESSEL] (4x: Early Old Babylonian) wr. dugdal "a measuring vessel?" Akk. nassa

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قوری در ترکی: خشکی، زمین خشک

کی در سومری: زمین و ...

ki [PLACE] (32379x: ED IIIa, ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, 1st millennium, unknown) wr. ki "place; ground, earth, land; toward; underworld; land, country; lower, down below" Akk. ašru; erşetu; mātu; qaqqaru; šaplû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قوش در ترکی: پرنده

قو در سومری: پرنده

gu [BIRD] (1x: ED IIIa) wr. gu2mušen "a bird"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

تویوق در ترکی: مرغ

توقولا در سومری: نوعی پرنده

tugulla [BIRD] wr. tu-gul-lamušen "a bird" Akk. urţû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قویماق در ترکی: گذاشتن، قرار دادن

کو در سومری: گذاشتن، قرار دادن

ku [PLACE] (96x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. ku "to place, lay (down), lay eggs; to spread, discharge" Akk. nadû; uşşu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قاپو (قاپی) در ترکی: در

کا در سومری: در

KA "gate, door" Akk. bābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قوش در ترکی: پرنده

قوسورا در سومری: پرنده

gusura [BIRD] (3x: ED IIIa, Old Babylonian) wr. gu2-surmušen; gu2-sur-ramušen "a bird"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قورقا در ترکی: گندم یا عدس تفت داده شده

قار در سومری: محصول پخته شده

gar [CAKE] wr. gar3 "a cake or a baked product"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گونئی در ترکی: مکان آفتاب‌گیر

گونه در سومری: کوره، جای گرم و ...

guNE [PLACE] wr. gu2-NE; imgu2-NE "a place; cult centre?; oven?"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

یئل در ترکی: باد

لیل در سومری: باد و ...

lil [GHOST] (92x: Ur III, Old Babylonian) wr. lil2 "wind, breeze; ghost" Akk. zīqīqu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اولدوز در ترکی: ستاره

اول در سومری: روشن شدن، درخشیدن

ul [BRIGHT] wr. ul4; ul6 "to become bright, shine" Akk. namru; nabāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بال در ترکی: عسل

لال در سومری: عسل

lal [SYRUP] (241x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. lal3 "syrup; honey" Akk. dišpu; matqu; ţābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_D

اُلچمک (اُشمک) در ترکی: اندازه گرفتن

اِشه در سومری: واحد سطح، واحد طول، واحد حجم

eše [AREA UNIT] (2x: Old Babylonian) wr. eše3; eše2 "a unit of area; a unit of volume" Akk. eblu

eše [LENGTH UNIT] wr. eše2; eše3 "a unit of length" Akk. aslu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_D

لو در ترکی: بلا، آفت

لیل در سومری: بیمار

lil [ILL] (1x: Old Babylonian) wr. lil2 "(to be) ill"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

🔴 تطبیق کلمات ترکی با سومری(3)

تطبیق کلمات ترکی با سومری:
هورکمک (هورمک) در ترکی: پارس کردن سگ

اور و  اورکی در سومری: سگ

ur [DOG] (485x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, 1st millennium) wr. ur; ĝešur "dog; ~ figurine; ~ toy; lion" Akk. kalbu; labbu

urki [DOG] (3x: Old Babylonian) wr. ur-ki "dog" Akk. kalbu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قیزمیش در ترکی: گرم شده، پخته

کایزی در سومری: پخته شده

KA'izi [BURNING] wr. KA-izi "burning; roasted meat" Akk. hamāţu; šumû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توخوماق در ترکی: بافتن

توکو در سومری: بافتن

tuku [BEAT] (151x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. tuku5 "to beat, strike of cloth; to weave" Akk. mahāşu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُت در ترکی: علف، گیاه

او در سومری: گیاه

u [PLANT] (2x: ED IIIa) wr. u6sar "a plant"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قوش در ترکی: پرنده

هئوش در سومری: پرنده

he'uš [BIRD] wr. he2-uš2mušen "type of bird"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گُور در ترکی: قبر، آرامگاه 

اِئور در سومری: قبر، آرامگاه

e'urre [GRAVE] wr. eurre "grave" Akk. qubūru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

شاقیلداق در ترکی: صدای غرش ابر

شِق در سومری: صدا، صوت

šeg [VOICE] wr. še; šeg10; šegx(|KA×KID2|); šegx(|KA×LI|); šed15; šeg12 "voice, cry, noise" Akk. rigmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوچان در ترکی: پرنده

اودشا در سومری: پرنده

UDša [BIRD] wr. UD-ša4mušen; UD-šamušen; UD-šemušen "a bird"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سوپورمک (سیپیرمک) در ترکی: جارو زدن

سوب در سومری: پاک کردن

sub [RUB] wr. su-ub; sub; sub6 "to suck; to rub" Akk. naşābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایستی در ترکی: گرما

ایزی در سومری: آتش

izi [FIRE] (257x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Old Babylonian, unknown) wr. izi; izi2 "fire; brazier" Akk. išātu; pendû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

شاختا در ترکی: سرمای شدید

شِق در سومری: هوای سرد

šeg [FROST] wr. šeg9; šeg4 "snow; sleet; cold weather; frost, ice; burning, incineration; chills, shivers" Akk. šalgu; šurpu; šuruppû; šurīpu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قارن در ترکی: شکم

آقارین در سومری: شکم و ...

aĝarin [MATRIX] (18x: Old Babylonian, unknown) wr. aĝarin4; aĝarin3; aĝarin5; a-ĝa2-ri-in; aĝa3-ri2; aĝarin; aĝarin2; aĝarinx(|AB×HA|); aĝarinx(|LAGAB×HAL|); a-ĝa2-ri-im "matrix, mother-creator; beer mash, beer bread; crucible" Akk. agarinnu; bappiru; ummu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دَرگز در ترکی: داس (دسته بلند)

دورقاق در سومری: تبر، داس؟

durgag [AX] (4x: Old Babylonian) wr. dur10-gag "an ax"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دُولدورماق در ترکی: پر کردن

دو در سومری: پر کردن

du [HEAP] (1x: Old Babylonian) wr. du8 "to heap up, pile up" Akk. kamāru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

تاخماق در ترکی: وصل کردن، چسباندن

تاق در سومری: چسباندن و ...

tag [TOUCH] (266x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian, Middle Babylonian, unknown) wr. tag "to touch, take hold of; to bind; to attack" Akk. lapātu; rakāsu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قورماق در ترکی: مستقر کردن و ...

قار در سومری: گذاشتن، جاگذاری کردن و ...

ĝar [PLACE] (3926x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, uncertain, unknown) wr. ĝar; ĝa2; ĝa2-ar; ĝa2ĝar; ĝarar; mar; ĝa2ĝarar "to put, place, lay down; to give in place of something, replace; to posit (math.)" Akk. šakānu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بولانماق در ترکی: احساس استفراغ کردن

بولوح در سومری: استفراغ کردن

buluh [VOMIT] (5x: Old Babylonian) wr. bu-lu-uh3; bu-lu-uh2; buluh; bu-luh "to vomit; to burp" Akk. arû; gešû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توکمک در ترکی: ریختن

دِ در سومری: ریختن

de [POUR] (702x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. de2 "to pour; to winnow" Akk. šapāku; šaqû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوشومک در ترکی: احساس سرما داشتن

اِش در سومری: سرد، سرد بودن

eš [COLD] wr. eš13 "(to be) cold" Akk. kuşşû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوتماق در ترکی: برنده شدن

او در سومری: شکست دادن

u [DEFEAT] wr. u8; u2 "defeat" Akk. tuqumtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

یوخلاماق در ترکی: خوابیدن

او در سومری: خوابیدن

u [SLEEP] wr. u3 "sleep" Akk. šittu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کورومک در ترکی: پارو کردن، تمیز کردن 

اور در سومری: جارو کردن، تمیز کردن

ur [DRAG] (53x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. ur3 "to go along; to wipe clean; to beat, sweep away; to drag; to raise a boat" Akk. bâ'u; kapāru; šabāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دویو (دویی، دوگی) در ترکی: برنج 

دو در سومری: نوعی غلات

du [PLANT] (20x: ED IIIb, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. du3 "to plant; to fix upright, erect; to impregnate; to drive in, fix; a designation of grain" Akk. retû; zaqāpu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گیرده در ترکی: گرد، دایره، حلقه

گور در سومری: دایره، حلقه

gur [CIRCLE] wr. gur2 "loop, hoop, circle" Akk. kippatu; šumutu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایپ در ترکی: طناب، ریسمان

ابیح در سومری: طناب، ریسمان

ebih [ROPE] (20x: ED IIIb, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. ebih2 "heavy rope" Akk. ebīhu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دول در ترکی: زن یا مرد مجرد (همسرش فوت شده یا از همسرش جدا شده)

دیلی در سومری: مجرد، تنها

dili [SINGLE] (227x: ED IIIa, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. dili; di-il5 "(to be) single, unique, sole; (to be) alone" Akk. dēlu; ēdu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قی در ترکی: فریاد

قو در سومری: صدا، فریاد، گریه 

gu [VOICE] (283x: ED IIIb, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. gu3 "voice, cry, noise" Akk. rigmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دیب در ترکی: ته، پایه

دوبور در سومری: پایه، بِیس

dubur [FOUNDATION] (3x: Old Babylonian) wr. dubur; dubur2 "base" Akk. išdu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گون در ترکی: خورشید، روشنایی، درخشش

کون در سومری: درخشش

kun [SHINE] (4x: Old Babylonian) wr. kun2 "to shine brightly" Akk. nabâtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گِری در ترکی: عقب، پشت

اِگیر در سومری: عقب، پشت

eĝir [BACK] (393x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. eĝir; eĝir5(LUM); egir4; eĝir6(MURGU2) "back, rear; after; estate, inheritence" Akk. arkat

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بولمک در ترکی: تقسیم کردن

با در سومری: تقسیم کردن

ba [ALLOT] (839x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. ba "to divide into shares, share, halve; to allot" Akk. qiāšu; zâzu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

جیرماق در ترکی: پاره کردن

زیر در سومری: پاره کردن

zir [BREAK] (373x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. zi; zi-ir; ze2-er "to tear out; to break, destroy; to be troubled; to erase" Akk. ašāšu; pasāsu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توختاماق در ترکی: بهبود یافتن، خوب شدن و ...

دوق در سومری: خوب بودن

dug [GOOD] (1613x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. dug3; ze2-eb; du-uq "(to be) good; (to be) sweet; goodness, good (thing)" Akk. ţābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گوج (güc) در ترکی: زور، نیرو

گو در سومری: زور، نیرو

gu [FORCE] (2x: Old Babylonian) wr. gu2 "force" Akk. emūqu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوشاق در ترکی: بچه، کودک، فرزند

اوشقا در سومری: جوانی

ušga
ušga [YOUTH] wr. uš-ga "attendant; youth" Akk. gerseqqû; uškû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

یوخاری در ترکی: بالا

اوقو در سومری: بالا

ugu [SKULL] (1025x: Ur III, Old Babylonian) wr. ugu2; ugu; ugu3; ugux(|U.SAG|); ugux(|A.U.KA|); ugux(SAG@n@g) "skull, pate; first section of a balanced account, capital; on, over, above; against; more than; top" Akk. eli; muhhu; qaqqadu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

پیلمک در ترکی: فوت کردن، دمیدن

بول در سومری: فوت کردن، دمیدن

bul [BLOW] (15x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. bul4; bul; bun; bul5 "to blow; to winnow; to sift; to inflate" Akk. edēpu; našāpu; nesû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سوروشمک در ترکی: لیز خوردن

زیر در سومری: لیز خوردن

zir [SLIP] (2x: Old Babylonian) wr. zi-ir; urudzi-ir "slip"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آغوز در ترکی: اولین شیر دام (گاو، گوسفند و ... ) پس از زایمان

اوغا در سومری: شیر

uga [MILK] (1x: Old Babylonian) wr. u8-ga "milk ewe"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

داشیماق در ترکی: حمل کردن

دِ در سومری: حمل کردن

de [BRING] (1794x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, Middle Babylonian) wr. de6; ga; de3; ir; de2 "to bring, carry" Akk. babālu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ترلمک در ترکی: عرق کردن

ایر در سومری: عرق کردن

ir [SCENT] (36x: ED IIIa, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. ir; ir7 "smell, scent; sweat, exudation" Akk. erešu; zūtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سیغماق در ترکی: جای دادن

سیغ در سومری: جای دادن

sig [PLACE] (1212x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. sig9; sig10; si-ig "to place" Akk. šakānu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سپمک در ترکی: پاشیدن

سو در سومری: پاشیدن

su [SPRINKLE] (34x: Old Babylonian, Middle Babylonian) wr. su3; su13 "to sprinkle, strew; to adorn, decorate" Akk. elēhu; zarāqu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

لیق (لاق) در ترکی: پسوند مکان

لوق در سومری: موقعیت، مکان

lug [POSITION] (1x: Old Babylonian) wr. ĝešlug "position" Akk. mazzāzu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایگید در ترکی: قهرمان، جوانمرد

گود در سومری: قهرمان، جوانمرد

gud [JUMP] (28x: Old Babylonian) wr. gu4-ud; gud2 "to jump (on); to attack; to escape; to dance; hero, warrior" Akk. qarrādu; šahāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایشیق در ترکی: روشن

ایشیب در سومری: روشن

išib [PRIEST] (146x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. išib "sorcerer, magician; incantation priest, exorcist; (to be) pure; (to be) clear; a purification priest; incantation, spell" Akk. ellu; išippu; pašīšu; ramku; āšipu; šiptu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

سانجی در ترکی: درد تیرکشنده

سا در سومری: درد تیرکشنده

sa [STING] (5x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. sa-sa "to sting"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قاباق در ترکی: جلو

قاباقال در سومری: گارد جلوی ارابه

gabaĝal [GUARD] (5x: Ur III, Old Babylonian) wr. gaba-ĝal2 "front guard of a chariot" Akk. gabagallu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گوتورمک در ترکی: برداشتن، بلند کردن

گور در سومری: برداشتن، بلند کردن

gur [LIFT] (124x: Ur III, Old Babylonian, unknown) wr. gur3-ru; guru3; gur; gur17; guru6 "bearer; to lift, carry" Akk. našû; nāšû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قیرخماق در ترکی: کوتاه کردن موی انسان یا حیوان

قور در سومری: درو کردن

gur [REAP] (470x: Ur III) wr. gurx(|ŠE.KIN|); gur10; gurx(|ŠE.KIN.KIN|) "to reap" Akk. eşēdu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دیرلی در ترکی: با ارزش، شایسته

دیریگ در سومری: شایسته، توانا

dirig [EXCEED] wr. diri; RI "(to be) very great, supreme, excellent; more than; (to be) powerful, competent; (to be) big, huge; (to be) abundant; on, over, above; against; radiance; to project, stick up, build high; (to be) surplus" Akk. atru; eli; rabû; kapāšu; zaqāru; šarūru; šūturu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قارانلیق در ترکی: تاریک

کانا در سومری: تاریک

kana [DARK] (3x: Old Babylonian) wr. kana6; kana5; kana3 "(to be) dark, gloomy; gloom" Akk. adāru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کولَش در ترکی: ساقه گندم و جو

گوروش در سومری: ساقه غلات و ...

guruš [CUT] wr. guruš3; guruš4 "to cut, fell, trim, peel off; a cutting; stubble" Akk. kismu; nakāsu; šarāmu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بیچمک در ترکی: درو کردن، برش دادن

پش در سومری: برش دادن

peš [SLICE] wr. peš6 "to slice" Akk. paşādu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوشمک در ترکی: قرار گرفتن

توش در سومری: قرار گرفتن

tuš [SIT] wr. tuš "to sit (down); to dwell" Akk. ašābu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گؤز در ترکی: چشم


ایگی در سومری: چشم

igi [EYE] (1133x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. igi; i-bi2; i-gi "eye; carved eye (for statues)" Akk. īnu

هاز در سومری: چشم(ها)

haz [~EYES] (1x: Old Babylonian) wr. ha-az "a designation of eyes"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

پ.ن: 
در زبان ترکی، ایز و اوز از جمله پسوندهای اسمی و فعلی هستند و در بن‌های اسمی برای القاء مفهوم جمع به کار می‌رود؛ چنان‌که در آخر افعال نیز همین نقش را دارند:
آلدین --> آلدینیز --> آلدیز 
آلسان --> آلسانیز --> آلسیز

در اسامی: 
بن (من) --> بنیز --> بیز (ما) 
سن (تو) -->سنیز --> سیز (شما) 

ایکیز (دوتا، بچه دوقلو) 

این پسوند در اسامی اعضای بدن انسان یا حیوان که زوج هستند نیز مشاهده می‌شود:
بوینوز (شاخ) 
اوموز (شانه، کتف) 
بنیز (صورت، گونه)
 
و احتمالاً:
گؤز (چشم) 
دیز (بندگاه میان ران وساق پا، زانو).

اینکه در این مبحث، در زبان سومری حداقل در یک مورد (ایگی و هاز) مشابهت با زبان ترکی وجود دارد، در جای خود قابل تامل است.

🆔 @SumerTurk_Dic

دایانماق در ترکی: ایستادن، صبر کردن

اوددا در سومری: ایستادن

udda [STAND] (19x: Ur III, Old Babylonian) wr. ud-da "a stand" Akk. manzaltu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دوز (düz) در ترکی: مناسب

دو در سومری: مناسب

du [SUITABLE] (119x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. du7 "(to be) fitting, suitable" Akk. asāmu; naţû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایز در ترکی: رد پا

اوز در سومری: دنبال کردن

us [FOLLOW] (9695x: ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. us2 "(to be) of a lesser quality; to drag; to stretch; to accompany, follow; a qualification of grain; to thresh (grain) by treading; to coagulate?" Akk. diāšu; redû; šadādu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اَلو در ترکی: شخص زرنگ فرصت‌طلب

آلا در سومری: شیطان، دیو

ala [DEMON] wr. a-la2 "a demon" Akk. alû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

نَه (نمنه) در ترکی: چه

آنا در سومری: چه

ana [WHAT?] wr. a-na; ta; ta-a "what?; as much as (math.)" Akk

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic‌

اکمک در ترکی: اقدام کردن

آک در سومری: اقدام کردن

ak [DO] wr. ak; a "to do; to make; to act, perform; to proceed, proceeding (math.)" Akk. epēšu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

بیتمک در ترکی: کامل کردن

بو در سومری: کامل

bu [PERFECT] wr. bu; bu2 "perfect" Akk. gitmalu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ترپتمک در ترکی: تکان دادن

دا در سومری: تکان دادن

da [STIR] wr. da9 "to stir into a liquid" Akk. marāsu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دایاق در ترکی: نگهدارنده

داغدوق در سومری: نگهدارنده

dagdug [POTSTANDS] wr. dag-dug "potstands" Akk. ?

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دان در ترکی: روشنایی قبل از طلوع خورشید

دان در سومری: روشن

dan [PURE] wr. dan6; dan3; dan4; dan2 "(to be) pure, clear; to clean" Akk. zakû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دیکلمک در ترکی: افراشته کردن

دو در سومری: افراشته کردن

du [PLANT] wr. du3 "to plant; to fix upright, erect; to impregnate; to drive in, fix; a designation of grain" Akk. retû; zaqāpu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دُرد (dörd) در ترکی: چهار

دو در سومری: چهارضلعی (مربع)

du [SQUARE] wr. du7 "to square"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

توپلاماق در ترکی: انباشته کردن

دوب در سومری: انباشته کردن

dub [HEAP] wr. dub "to strew; to heap up, pile, pour; to whirl up (a duststorm)" Akk. sarāqu; šapāku

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

کونول در ترکی: قلب

قاکول در سومری: قلب

gakkul [HEART] wr. gakkul; gakkul3; gakkul3sar "heart (of a plant)"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دویمه در ترکی: کوبیده

دودو در سومری: کوبیده

dudu [BEATING] wr. dudux(|PA.UZU|) "thrashing, beating" Akk. niţûtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دومان در ترکی: مه

دونقو در سومری: ابر

dungu [CLOUD] wr. dungu "cloud" Akk. erpetu; upû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

درگز در ترکی: داس دسته بلند

دور در سومری: تبر

dur [AX] wr. dur10 "ax" Akk. pāštu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آلاق در ترکی: علف هرز

اِلاق در سومری: نوعی علف

ellaĝ [GRASS?] wr. u2ellaĝ2 "a type of grass?"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

یانغی در ترکی: تشنگی

اِمِنگی در سومری: تشنگی

emengi [THIRST] wr. emengi "burning thirst" Akk. šurpītu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قابیرغا در ترکی: قفسه سینه

قابا در سومری: قفسه سینه

gaba [CHEST] wr. gaba "breast, chest; frontier" Akk. irtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قاپیچی در ترکی: دربان

قابیلیل در سومری: دربان

gabilil [PORTER] wr. gab2-il2-il2 "porter" Akk. zabbilu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قایماق در ترکی: سرشیر، خامه

قا در سومری: شیر

ga [MILK] (4425x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, 1st millennium, unknown) wr. ga "milk; suckling" Akk. šizbu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گبرتمک در ترکی: کشتن

گی در سومری: کشتن

gi [KILL] wr. gi4 "kill" Akk. dâku

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آد در ترکی: اسم، نام

پاد در سومری: نامیدن

pad [FIND] (2313x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, Middle Babylonian, unknown) wr. pad3 "to find, discover; to name, nominate" Akk. atû; nabû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اولاماق در ترکی: زاری کردن

اولی در سومری: زاری، سوگواری

uli [LAMENTATION] wr. u3-li-li; u3-li "lamentation" Akk. lallarātu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

گونسوز در ترکی: تاریک

گانسیس در سومری: تاریکی

gansis [DARKNESS] wr. gansis "darkness" Akk. ekletu; eţûtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

تپه (təpə) در ترکی: تپّه

دود در سومری: تپّه

dud [MOUND] (297x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. du6 "(ruin) mound" Akk. tīlu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_D

گورولتو در ترکی: غرش

گو اِ در سومری: غرش کردن

gu e [ROAR] wr. gu3 e3 "to roar" Akk. ?

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_D

سیخماق در ترکی: چلاندن

زاغا در سومری: چلاندن

zaĝa [PRESS] wr. zaĝa(NI) "to press out oil; exudation (of oil)" Akk. za'u; şahātu ša šamni

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

قاب در ترکی: ظرف

هاب در سومری: ظرف

hab [POT] wr. hab "a pot"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

داش در ترکی: سنگ

هاش در سومری: سنگ

haš [STONE] wr. na4haš2 "a stone"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

داش در ترکی: سنگ

هودوش در سومری: سنگ

huduš [STONE] wr. na4huduš(TU) "a stone"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوزانماق در ترکی: کش آمدن

اوز در سومری: کش آمدن

us [FOLLOW] (9695x: ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. us2 "(to be) of a lesser quality; to drag; to stretch; to accompany, follow; a qualification of grain; to thresh (grain) by treading; to coagulate?" Akk. diāšu; redû; šadādu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

چولاق در ترکی: لنگ

سول در سومری: لنگ

sul [CRIPPLED] (2x: Old Babylonian) wr. su-ul-su-ul "to be crippled"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

ایزلمک در ترکی: دنبال کردن

اوز در سومری: دنبال کردن

us [FOLLOW] (9695x: ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. us2 "(to be) of a lesser quality; to drag; to stretch; to accompany, follow; a qualification of grain; to thresh (grain) by treading; to coagulate?" Akk. diāšu; redû; šadādu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اُغرو در ترکی: دزد

ایغی در سومری: دزد

IGI.IGI [THIEF] (1x: Old Babylonian) wr. IGI-IGI "thief"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اوزون در ترکی: دراز، بلند

اون در سومری: بلند

un [HIGH] (27x: Old Babylonian) wr. un3 "to arise; sky; (to be) high" Akk. elû; šamû; šaqû

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

آریتماق در ترکی: تمیز کردن

اور در سومری: تمیز کردن

ur [DRAG] (53x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. ur3 "to go along; to wipe clean; to beat, sweep away; to drag; to raise a boat" Akk. bâ'u; kapāru; šabāţu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

درمک در ترکی: چیدن، بریدن

تار در سومری: بریدن

tar [CUT] wr. tar; tarar "to cut down; to untie, loosen; to cut; to scatter, disperse; to decide" Akk. harāşu; parāsu; paţāru; sapāhu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

دیکیلی در ترکی: افراشته

تیکیل در سومری: نشان شده

tikil [POINTED] wr. ti-ki-il "(to be) pointed"

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

انمک در ترکی: افتادن، پیاده شدن

اِ در سومری: افتادن، پیاده شدن

e [LEAVE] wr. e3; i; e "to leave, to go out; to thread, hang on a string; to remove, take away; to bring out; to enter; to bring in; to raise, rear (a child); to sow; to rave; to winnow; to measure (grain) roughly (with a stick); to rent" Akk. aşû; erēbu; mahû; rubbû; zarû; šakāku

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

اممک در ترکی: شیر خوردن

اِمه در سومری: پرستار، دایه، شیر خوردن

eme [NURSE] wr. eme2 "wet nurse" Akk. mušēniqtu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

باتماق در ترکی: کم شدن

بِ در سومری: کم شدن

be [DIMINISH] (99x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. be4; be6 "to deduct, remove; to diminish, reduce; to withdraw, receive (as an allotment)" Akk. našāru

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

باغیر در ترکی: کبد

بار در سومری: کبد

bar [OUTSIDE] (2579x: ED IIIa, ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. bar; ba-ra; bala; bur "outside, (other) side; behind; outer form, outer; fleece; outsider, strange; back, shoulder; liver; because of; to set aside; to cut open, slit, split" Akk. būdum; kabattu; kawûm; ahû; warkatu; qalāpu; salātu; šalāqu

منبع: لغتنامه سومری دانشگاه پنسیلوانیا

🆔 @SumerTurk_Dic

✅ بیرقدار تی بی ۲ ؛ پهپاد قدرتمند ترکیه‌ای که در ۴۴ روز به یک اشغال چند دهه‌ای پایان داد

🔶بیرقدار تی بی ۲ ؛ پهپاد قدرتمند ترکیه‌ای که در ۴۴ روز به یک اشغال چند دهه‌ای پایان داد(۱)

در سال گذشته یک درگیری خونین بین و ارمنستان آذربایجان بر سر پایان اشغال منطقه قره باغ  توسط ارامنه در گرفت، منطقه ای در داخل خاک آذربایجان که اغلب ساکنانش را  ترک های آواره شده توسط اشغالگران ارمنی تشکیل می دهد.

درگیری  آذربایجان و اشغالگران ارمنی به سال ۱۹۸۸ و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی باز می گردد، جنگی که با پیروزی واشغال قره باغ توسط اشغالگران  ارمنی که از پشتیبانی سنگین روسیه برخوردار بودند در روز های اول تأسیس جمهوری آذربایجان پایان می یابد.

  اما در جنگ اخیر، در کمتر از یک ماه، نیروهای آذربایجان توانستند به کمک مدرنیزاسیون گسترده ارتش و ثبات سی ساله آذربایجان که پس از استقلال در اثر تلاش ملت و دولت آذربایجان ایجاد شده بود و کمک دو پهپاد ترکیه ای بیرقدار تی بی ۲ و اسراییلی هاروپ، خطوط دفاعی ارمنی ها که نقطه قوتشان بود را از بین برده و میلیاردها دلار تجهیزات نظامی ارمنستان را بلااستفاده کنند.

ادامه دارد

 

🔶بیرقدار تی بی ۲ ؛ پهپاد قدرتمند ترکیه‌ای که در ۴۴ روز به یک جنگ چند دهه‌ای پایان داد(۲)

پهباد ترکیه ای بیرقدار تی بی ۲ (Bayraktar TB2) که به موشک های هدایت لیزری MAM ساخت ترکیه مجهز شده به اهداف زمینی خود حمله می کند.
اما در مقابل، پهپاد اسراییلی ساخت کمپانی Harop به سمت هدف شیرجه رفته و مانند یک پهپاد کامیکازه، پس از برخورد با هدف، آن را نابود می کند. پهپاد بیرقدار تی بی ۲ یک پرنده بدون سرنشین ساخت ترکیه است که توسط کمپانی بایکار ماکینا ساخته شده است. این پهپاد از نوع پهپادهای با ارتفاع پروازی متوسط است که می تواند برای مدت های طولانی پرواز کند و می توان از آن برای ماموریت های جاسوسی، پایش و حمله به اهداف زمینی استفاده کرد.
توسعه پهپادهای بیرقدار تی بی ۲ در سال ۲۰۰۷ آغاز شد و اولین پرواز آن در سال ۲۰۰۹ رخ داد. این پهپاد در سال ۲۰۱۴ به خدمت ارتش ترکیه درآمد و به صورت گسترده توسط ترک ها در سوریه و لیبی به کار گرفته شد.  از این پهپادها برای از بین بردن تعدادی از سیستم های دفاع هوایی برد کوتاه Pantsyr-S1 متعلق به روسیه استفاده شده است.

ادامه دارد

 

🔶بیرقدار تی بی ۲ ؛ پهپاد قدرتمند ترکیه‌ای که در ۴۴ روز به یک جنگ چند دهه‌ای پایان داد(۳)

ترکیه تعداد قابل توجهی از این پهپاد  بومی را به کشورهای مختلف و به طور عمده، آذربایجان و اوکراین، صادر کرده است. پهباد های بایراکتار در بازارهای جهانی انحصار را شکسته اند بیشتر پهباد های عرضه شده در جهان مشکل عدم تجربه جنگ واقعی را دارند ،اما پهبادهای ترک بخاطر شرکت در درگیری های مختلف در شرایط مختلف آب و هوای امتحان خود را پس داده اند و بسیاری از عیوب خود را نیز رفع کرده اند .
همچنین یکی از مزایایی پهباد های ترک عمق داخلی سازی بالای این پهباد ها هستند بیش از هشتاد پنج درصد زیر سیستم های پهباد های ترک بومی بوده و این اطمینان را به مشتری های خارجی می دهد که معایب پهباد سریعا توسط ترک ها رفع خواهد شد
در حالیکه رقبای اسرائیلی یا چینی و حتی آمریکای نیز از چنین مزیتی برخوردار نیستند

ادامه دارد

 

بیرقدار تی بی ۲ ؛ پهپاد قدرتمند ترکیه‌ای که در ۴۴ روز به یک جنگ چند دهه‌ای پایان داد(۴)

این پهپاد مسلح ۶.۵ متر طول و ۳.۲ متر ارتفاع داشته و طول بین دو بال آن به ۱۲ متر می رسد.

وزن خالی پهپاد بیرق دار ۴۲۰ کیلوگرم بوده اما در حالت مسلح، حداکثر وزن آن می تواند به ۵۵۰ کیلوگرم نیز برسد.

این پهپاد تهاجمی از یک موتور Rotax 912 استفاده می کند که تا ۱۰۵ اسب بخار توان دارد. حداکثر سرعت پهپاد بیرقدار بیش از ۲۲۰ کیلومتر بر ساعت و حداکثر برد آن نیز ۶۰۰۰ کیلومتر است.

این هواپیمای بدون سرنشین می تواند تا ارتفاع ۸.۲ کیلومتری نیز بالا برود و توانایی پرواز بی وقفه تا ۲۴ ساعت را داراست.

تمامی بخش های حیاتی این پهپا مانند سیستم کنترل پرواز، سیستم جی پی اس و سیستم های بلند شدن و فرود خودکار در داخل ترکیه تولید می شوند. اخیرا موتور این پهباد نیز بومی سازی شده است.

حداکثر وزن سلاح هایی که بیرقدار می تواند حمل کند ۶۵ کیلوگرم است که عموماً از چهار موشک ساخت ترکیه MAM-C یا MAM-L تشکیل شده است.

ادامه دارد

 

🔶بیرقدار تی بی ۲ ؛ پهپاد قدرتمند ترکیه‌ای که در ۴۴ روز به یک جنگ چند دهه‌ای پایان داد(۵)

موشک های مورد استفاده در این پهباد به طور ویژه برای پهپادهای سبک طراحی شده اند که دارای سیستم هدایت لیزری بوده و توانایی درگیر شدن با اهداف ثابت و متحرک را دارند.

موشک MAM-C دارای یک کلاهک به شدت انفجاری است در حالی که موشک MAM-L از یک کلاهک ترموباریک سود می برد.

تا سال ۲۰۲۰، این پهپادها بیش از ۱۰۰ تانک را در سراسر جهان از بین برده اند که از آن میان می توان به ۶۹ تانک ارمنی و ۳۰ تانک متعلق به ارتش سوریه اشاره کرد.

استفاده از پهپاد بیرقدار تی بی ۲ در سوریه ولیبی چنان موفقیت آمیز بود که به آن لقب «قاتل ترکی پنتسیر» داده شد.

در جنگ اخیر آذربایجان و ارمنستان نیز این پهپاد توانست به راحتی سیستم دفاع موشکی Osa-AKM را شکست دهد که یک سیستم دفاع موشکی روسی و قدیمی است.

هزینه ساخت هر فروند پهپاد بیرقدار تی بی ۲ نیز ۵ میلیون دلار اعلام شده است

 

 

 

 

✅ ازدواج محارم زرتشتیان: ازدواج‌های پدر-دختری در آیین زرتشتی

ازدواج‌های پدر-دختری در آیین زرتشتی

دین‌کرد به عنوان یکی از مهم‌ترین متونِ پهلوی (که توسط بزرگترین موبدان زرتشتی در عصر اسلامی و از روی اوستای ساسانی نوشته شد)، اصل خُوَیدوده‌ (ازدواج با محارم) را تأیید نمود و حتی برای اثبات مشروعیت آن دلائلی (هرچند عجیب) ارائه کرد. اکنون زمان آن است که درباره‌ خُوَیدوده‌ی پدر-دختر در آیین زرتشتی سخن بگویم. در کتاب سوم دینکرت، می‌خوانیم: «<خداوند> خود، پدر سپَندَرمَذ، زمین است؛ همان زمینی که....

حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه، وجودِ رسمِ ازدواج با محارم (آن هم از نوع پیوند پدر-دختری) را در ایران باستان تأیید کرده است. حتی به صراحت گفته است که بهمن اردشیر بر اساس آموزه‌های دین زرتشتی با دختر خود که «همای چهرزاد» نام داشت ازدواج کرد و فرزندی به نام «ساسان» حاصل این ازدواجِ پدر-دختر بود. در شاهنامه در ماجرای «به زنی گرفتن بهمن، همای دخترخویش را و ولیعهد کردنش» چنین آمد که شاه با دختر خود ازدواج کرد و حتی دختر از پدرش باردار شد. پدر نیز پس از مدتی از دنیا رفت و همین امر سبب شد تا بر سر ولیعهدی و حکومت اختلافاتی میان درباریان رخ دهد...

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ دین‌کرد به عنوان یکی از مهم‌ترین متونِ پهلوی اصل ازدواج با محارم را تأیید نمود و حتی برای اثبات مشروعیت آن دلائلی (هرچند عجیب) ارائه کرد. اصرار این متن کهن (که توسط بزرگترین موبدان زرتشتی در عصر اسلامی و از روی اوستای ساسانی نوشته شد)، بر مشروعیت و نیک بودنِ این کردار (ازدواج با محارم) امری روشن است که سابقاً در این زمینه نوشتاری ارائه شد[1]. همچنین ازدواج برادر-خواهر به عنوان یکی از انواع خُوَیدوده (=ازدواج با محارم) در آیین زرتشتی، به وسیله‌ی ده‌ها منبع از منابع ایرانی و غیرایرانی قابل اثبات است که مواردی از آن نیز ارائه شد[2]. اکنون زمان آن است که درباره‌ خُوَیدوده‌ی پدر-دختر در آیین زرتشتی سخن بگویم. هرچند آنچه گفته می‌شود جزو فرهنگ هزاران ساله‌‌ی دین زرتشتی است، اما نمی‌تواند ارتباطی با شخص زرتشتِ پاک داشته باشد.

در کتاب سوم دینکرت، می‌خوانیم: «<خداوند> خود، پدر سپَندَرمَذ، زمین است؛ همان زمینی که از آفرینش (خلقتاً) مادینه <بوده> است. خداوند از او (=از زمین) نر را آفرید؛ کیومرث را که نامش به مرد نخستین ترجمه می‌شود»[3]. یعنی کیومرث حاصل ازدواج اهورامزدا با دخترش سپندَرمَذ (اسپندارمَذ یا همان آرمیتی=امشاسپند موکّل بر زمین) است. موبدان زرتشتی در توجیه این نوع ازدواج گفته‌اند، همانگونه که ازدواج برادر و خواهر سبب می‌شود که حاصل این ازدواج فرزندی باشد، که پدرش دایی اوست (!) و مادرش عمه‌ی او! یعنی پدر و مادر در عین "پدر و مادر بودن"، دایی و عمه‌ی فرزند نیز محسوب می‌شود. فرزند نیز در عینِ فرزند بودنش، برادرزاده و خواهرزاده‌ی والدینش می‌باشد. همین امر موجب می‌شود که محبت بین والدین و فرزند، چندین برابر شود. «و نیز به همین گونه است برای <نوزادی> پسر که پدر و دختری <با خویدوده‌گری> با هم به دنیا آورده‌اند»[4]. یعنی به همین ترتیب در ازدواج پدر و دختر، حاصل این پیوند، فرزندی خواهد بود که هم فرزندِ پدر خود است و هم نوه‌ی دختریِ پدر خود! و از طرفی هم فرزندِ مادر خود است و هم برادرِ او ! از این طریق محبت‌ها چندین برابر می‌گردد!

 

حتی موبدان نگارنده‌ی دین‌کرد برای نشر این کردارِ نیک اهورایی (ازدواج پدر و دختر) دعا کردند: «آیا به روزگاران چه زمان روشنایی <دل و دیده> برخواهد جَست و برخواهد افروخت و بسی شادمانی و رامش با خود خواهد آورد؟... می‌سزد آن شادمانی و شیرین‌کامی و رامش برخاسته از زایش پسری از خود و دختِ خویش چندین برابر باشد، زیرا که <آن فرزند> برای آن مادر، برادر نیز می‌باشد».[5]

یان ریپکا به عنوان یکی از هزاران ایران‌شناس غربی، وجود این رسم را در متون ادبی ایران باستان تأیید کرده است[6]. حتی در متون کهن عربی هم آمده است که برخی اعرابِ صدر اسلام زرتشتی شده بودند (از جمله افرادی در بحرین همچون زرارة بن عَدس و دو پسرش (حاجب و لقیط)، همچنین اقرع بن حابس و دیگران) که بنا بر یک نقل تاریخی، لقیط بن زراره پس از زرتشتی شدن، با دختر خود (دختنوس) ازدواج كرد[7].

حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه، وجودِ رسمِ ازدواج با محارم (آن هم از نوع پیوند پدر-دختری) را در ایران باستان تأیید کرده است. حتی به صراحت گفته است که بهمن اردشیر بر اساس آموزه‌های دین زرتشتی با دختر خود که «همای چهرزاد» نام داشت ازدواج کرد و فرزندی به نام «ساسان» حاصل این ازدواجِ پدر-دختر بود. در شاهنامه در ماجرای «به زنی گرفتن بهمن، همای دخترخویش را و ولیعهد کردنش» چنین آمد که شاه با دختر خود ازدواج کرد و حتی دختر از پدرش باردار شد. پدر نیز پس از مدتی از دنیا رفت و همین امر سبب شد تا بر سر ولیعهدی و حکومت اختلافاتی میان درباریان رخ دهد[8]. همچنین بنابر متون کهن تاریخی، شاپور اول (پادشاه ساسانی)، با دخترش «آدور آناهید» ازدواج کرد. چه اینکه موبدان زرتشتی همواره مروّج و مشوّق ازدواج با محارم بودند[9]. عجیب‌تر اینکه در «روایت آذرفرنبغ فرخزادان» آمده است که اگر دختری راضی به ازدواج با پدرش نشود، پدر می‌تواند به زور با او هم‌بستر شود! در فتوای بیستم از روایت آذرفرنبغ فرخزادان می‌خوانیم:

 Q: There is a man whom it behooves that he should give his daughter or his sister in marriage;‎ they do not agree;‎ can that man hand them over in marriage with force?‎ If he does, will the meritorious work of the holy communion come into being, or not ?‎
A: As I understand: it is proper to hand over a sister or a daughter as wife, in that way, with force;‎ if one does it, the marriage is appropriate, and the meritorious work of the holy communion does come into being;‎ it is not proper to do it if the husband does not agree, and it is a sin.‎[10]

در متون کهن آمده است که اردشیر دوم (هخامنشی) دو دخترش، آتسا و آمسترس را به زنى گرفت[11]. همچنین در اوستا آمده است که آرمیتی (اسپندارمذ) دختر اهورامزدا است[12] و از سویی در اوستا آمده است که اهورامزدا با آرمیتی ازدواج کرد. در فصل 17 یشتها، مشهور به اَرت یَشت (اشَی یَشت)، بند 16 خطاب به ایزد اَشَی میگوید: «اهورامزدا پدر توست و سپندارمذ مادر توست».[13] و در اوستا، ویسپَرَد، کرده 3 : 4 آمده است: «ای اهوره‌مزدا! زنی را ایستاده خواهم که در اندیشه و گفتار و کردار نیک، سرآمد و خوب آموخته و فرمانبردار شوهر و [ردِ] اشَوَن [چون] سپندارمذ و [چون] زنانی است که از آنِ تو اند».[14] و حتی در متن پهلوی چیده اندرز پوریوتکیشان آمده است: 

«هرمزد آفریده‌ام، نه اهریمن آفریده، پیوند و تخمه‌ام از کیومرث (است). مادرم سپندارمذ و پدرم هرمزد، مرا مردمی از مهری و مهریانه است که نخستین پیوند و تخمه از کیومرث بودند».[15]

پی‌نوشت:

[1]. بنگرید به «دینکرد و مشروعیت ازدواج با محارم در آیین زرتشت»
[2]. بنگرید به «ازدوا‌ج‌های برادر-خواهری در آیین زرتشت»
[3]. کتاب سوم دین‌کرد، دفتر اول، به اهتمام فریدون فضیلت، تهران: انتشارات فرهنگ دهخدا، ۱۳۸۱. ص 144
[4]. کتاب سوم دین‌کرد، دفتر اول، همان، ص 146
[5]. کتاب سوم دین‌کرد، دفتر اول، همان، ص 146
[6]. یان ریپكا، تاریخ ادبیات ایران از دوران باستان تا قاجاریه‏، ترجمه: عیسى شهابى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى‏، 1381. ص81
[7]. ابن اثیر جزرى، تاریخ كامل بزرگ اسلام و ایران، ترجمه: عباس خلیلى، ابو القاسم حالت‏، تهران: مؤسسه مطبوعات علمى‏، 1371. ج ‏6 ص 98 
[8]. شاهنامه بر اساس نسخه چاپ مسکو، تهران: مؤسسه نور، ص 773 بیت 28081-28103
[9]. مری بویس، زرتشتیان باورها و آداب دینی آن‌ها، ترجمه ع. بهرامی، تهران: انتشارات ققنوس، ۱۳۹۱. ص ۱۴۱
[10]. روایت آذرفرنبغ فرخزادان، پرسش بیستم :
The Pahlavi Rivayat of Adur-Farnbag, Tr.‎ by Behramgore Tahmuras Anklesaria, 1938, Question 20
[11]. مرتضى راوندى‏، تاریخ اجتماعى ایران، تهران: انتشارات نگاه‏، تهران‏، ۱۳۸۲. ج ‏6 ص 284 ؛ ج‏ 6 ص 299
و حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان، تهران: انتشارات دنیاى كتاب‏، ۱۳۸۴. ج‏2 ص 1098 / ج ‏2 ص 1158
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ‏، ترجمه: احمد كسروى‏، تهران: نشر جامی، ‏1380. ص: 217-223
[12]. خرده اوستا، گزارش موبد اردشیر آذرگشسب، تهران، 1354، ص 33
[13]. اوستا، به گزارش ج. دوستخواه، تهران: انتشارات مروارید، 1391. ج1 ص 471
و ابراهیم پورداود، یشت‌ها، تهران: انتشارات فروهر، 1378. ج ۲ ص ۱۹۰
[14]. اوستا، به گزارش ج. دوستخواه، تهران: انتشارات مروارید، 1391. ج 1 ص 529
[15]. جاماسب جی دستور منوچهر جی جاماسب آسانا، متون پهلوی، ترجمه سعید عریان، تهران: کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، 1371. ص 86

منبع:https://www.adyannet.com/fa/news/13013

✅ اهورامزدا: خدایی که زن و بچه دارد و با محارم ازدواج می کند!

خدایی که زن و بچه دارد و با محارم ازدواج می کند!

 با توجه به منابع زرتشتیان،  اهورامزدا زن و بچه دارد و جالب تر آنکه وی ازدواج با محارم نیز داشته است!

یک) در یشتها ۱۷/۱۶ (=ارت یشت بند ۱۶) سپندارمذ که دختر مزدا معرفی شده است ، زوجه ی اهورامزدا نیز هست.
دو) «ارت دختر اهورا مزدا خواهر امشاسپندان است»بند ۲ ارت یشت
سه) ارت یا”اشی” دختر سپندارمذ و اهورامزادا است .و سروش و رشن و مهر نیز پسران اهورامزدا و سپندارمذ هستند. بموجب دوم امشاسپندان دختران و پسران اهورامزدا و سپندارمذ هستند. ترجمه هاشم رضی ، اوستا ص ۴۳۰
چهار) «تو (=اشی) را پدر اهورامزداست و مادر سپنتا ارمئی تی . برادران تو سروش پاک و رشنوی بزرگوار و مهر دارنده ی دشتهای فراخ هستند و دئنای مزدیسنا تورا چنان خواهری است»
ترجمه استاد پورداود :
«ای ارت ، پدر تو است اهورامزدا ، که بزرگترین ایزدان که بهترین ایزدان است.مادر توست سپندارمذ، برادران تو هستند سروش نیک مقدس و رشن بزرگوار و مهر دارنده دشتهای فراخ» ارت یشت بند۱۶-..یشتها جلد۲ص۱۹۰

✅ ازدواج محارم زرتشتیان: ازدواج‌های پدر دختری و مادر پسری در آیین زرتشتی

ازدواج‌های پدر-دختری و مادر پسری در آیین زرتشتی

دین‌کرد به عنوان یکی از مهم‌ترین متونِ پهلوی (که توسط بزرگترین موبدان زرتشتی در عصر اسلامی و از روی اوستای ساسانی نوشته شد)، اصل خُوَیدوده‌ ( ازدواج با محارم) را تأیید نمود و حتی برای اثبات مشروعیت آن دلائلی (هرچند عجیب) ارائه کرده.

«<خداوند خود، پدر سپَندَرمَذ، زمین است، همان زمینی که از آفرینش (خلقتاً) مادینه <بوده> است. خداوند از او (=از زمین) نر را آفرید؛ کیومرث را که نامش به مرد نخستین ترجمه می‌شود». یعنی کیومرث حاصل ازدواج اهورامزدا با دخترش سپندَرمَذ (اسپندارمَذ یا همان آرمیتی=امشاسپند موکّل بر زمین) است.  

موبدان زرتشتی در توجیه این نوع ازدواج گفته‌اند، همانگونه که ازدواج برادر و خواهر سبب می‌شود که حاصل این ازدواج فرزندی باشد، که پدرش دایی اوست  و مادرش عمه‌ی او ! یعنی پدر و مادر در عین "پدر و مادر بودن"، دایی و عمه‌ی فرزند نیز محسوب می‌شود. فرزند نیز در عینِ فرزند بودنش، برادرزاده و خواهرزاده‌ی والدینش می‌باشد. همین امر موجب می‌شود که محبت بین والدین و فرزند، چندین برابر شود. «و نیز به همین گونه است برای <نوزادی> پسر که پدر و دختری <با خویدوده‌گری> با هم به دنیا آورده‌اند».کتاب سوم دین‌کرد، دفتر اول، به اهتمام فریدون فضیلت، تهران: انتشارات فرهنگ دهخدا، ۱۳۸۱. ص 144 - 146

ازدواج‌های پدر-دختری در آیین زرتشتی

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه، وجودِ رسمِ ازدواج با محارم (آن هم از نوع پیوند پدر-دختری) را در ایران باستان تأیید کرده است.

حتی به صراحت گفته که بهمن اردشیر بر اساس آموزه‌های دین زرتشتی با دختر خود که «همای چهرزاد» نام داشت ازدواج کرد و فرزندی به نام «ساسان» حاصل این ازدواجِ پدر-دختر بود. در شاهنامه در ماجرای «به زنی گرفتن بهمن، همای دخترخویش را و ولیعهد کردنش» چنین آمد که شاه با دختر خود ازدواج کرد و حتی دختر از پدرش باردار شد. پدر نیز پس از مدتی از دنیا رفت و همین امر سبب شد تا بر سر ولیعهدی و حکومت اختلافاتی میان درباریان رخ دهد.شاهنامه بر اساس نسخه چاپ مسکو، تهران: مؤسسه نور، ص 773 بیت 28081-28103

 

ازدواج‌های مادر-پسری در آیین زرتشتی


کتاب دینکرد در مورد ازدواج مادر و پسر و فرزندی که از این ازدواج متولد می شود، چنین گفته :

آن <فرزندی> که از خویدودهیِ پسر و مادر زاییده شود، برای پدر خود، برادر نیز خواهد بود: این است راه رامش بی‌پایان و نیایش و نیک‌بختی؛ و هیچگاه زیان این کار، افزا بر سودش نخواهد بود». یعنی هنگامی که پسری با مادرش همبستر شود، حاصل آن فرزندی خواهد بود که برادرِ پدر خود است! و همین سبب می‌شود که محبت و علاقه‌شان دوچندان گردد.کتاب سوم دین‌کرد، دفتر اول، به اهتمام فریدون فضیلت، تهران: انتشارات فرهنگ دهخدا، ۱۳۸۱. ص 146

 ازدوا‌ج‌های برادر-خواهری در آیین زرتشت

 

دینکرد، یکی از مهمترین متون پهلوی زرتشتیان هست. این کتاب حاوی مطالب بسیاری است که یکی از آنها ازدواج با محارم هست.

«و من (= هیربد) می‌گویم که: خویدودهیِ برادر-خواهر نسبت به آنچه که از ایشان زاییده می‌شود، چهار لایه پیوند دوستی <تو-در-تو> دربردارد: یکی اینکه <برای خواهر، فرزندی که از همپیوندی زاییده می‌شود> فرزند برادرش است و برادر<زاده> اش می‌باشد؛ یکی اینکه آن، فرزندِ برادر است و وی خواهرِ هر دوان؛ یکی اینکه <برای برادر نیز> فرزندِ خواهر است؛ و یکی اینکه آن فرزند، برادر و <خواهرزاده‌یِ برادر است>. بر همین پایه، مهر و کامروایی و کوشایی <پدر و مادری که برادر و خواهرند> در پرورشِ فرزندان چهار برابر خواهد بود. و امید <بهروزی فرزندان> بر اثر آن چهاربرابر است؛ و به همان اندازه از فرزندان به زایندگان‌شان. این است آن راهی که افزاینده‌ی مهر <زایندگان> به فرزندانشان در نیکوپرورشی می‌باشد، و امید بسیار <به آن می‌توان> داشت»کتاب سوم دین‌کرد، دفتر اول، به اهتمام فریدون فضیلت، تهران: انتشارات فرهنگ دهخدا، ۱۳۸۱. ص 146 

✅ کندوان، کندجان، گۆن‌دوْغان  (Kəndvan, Kəndcan, Gündoğan)

✅ کندوان، کندجان، گۆن‌دوْغان

(Kəndvan, Kəndcan, Gündoğan)

⏪ پیشنیه تاریخی کندوان:


◀️ به گفته باستان‌شناسان قدمت  روستا‌ی کندوان

(kənvan, kəndcan, Gündoğan)

به 3000 سال پیش یعنی دوره‌ی تۆرکان ماننا می رسد.

🔴 بنابراین قدمت این‌ روستای منحصر به‌ فرد، به دوره ماقبل‌آریایی و زمان بومیان پروتوتۆرک ماننا می‌رسد که‌ البته در دوره‌های بعدی هم بارها به‌ عنوان پناهگاه در برابر مهاجمان از سوی مردم مورد استفاده قرار گرفته‌ است.

◀️ در مورد ریشه نام کندوان چند نظر وجود دارد:

۱) کلمه کندوان از دو کلمه (کند) و (جان) تشکیل شده است.

🔴 کند در زبان تۆرکی به معنی ده، روستا و جان(گان،قان) به معنی مکان است.
مانند جان(گان،قان) در زنجان.

۲) نظر دوم این است که‌ اسم واقعی کندوان، گۆن دوْغان است.

منبع:
https://www-tasnimnews-com.cdn.ampproject.org/v/s/www.tasnimnews.com/fa/news/1392/12/27/316873/

 

 

✅ جام طلایی حسنلو: اثری شگفت‌انگیز از تۆرکان ماننایی

✅ جام طلایی حسنلو

 اثری شگفت‌انگیز از تۆرکان ماننایی
 


⏪ جام طلایی حسنلو یکی از آثار باستانی برجسته آزربایجان است که در جریان کاوش‌های رابرت_اچ_دایسون در تپه حسنلوی سۇلدۇز(نقده) در سال ۱۳۳۶ کشف شد.
 این اثر مربوط به تۆرکان ماننایی، قدمتی ۳۲۰۰ ساله دارد و نقش به سزایی در شکل‌گیری هنر دوره بعدی یعنی دوره‌ی تۆرکان ماد داشته‌ است.

تاریخ کشف: ۱۳۳۶

تاریخ ساخت: ۳۲۰۰ سال پیش

دوره: تۆرکان ماننا

نام: جام طلای حسنلو

محل نگهداری: موزه ایران باستان

تاریخ رونمایی: ۱۳۷۷

محل اکتشاف: 
تپه حسنلوی سۇلدۇز( نقده)


◀️ این اثر 21 سانتیمتر بلندی، 
25 سانتیمتر قطر و 950 گرم وزن داشته و بر روی جام 
نقش خدایگان سه گانه: 

خدای زمین، 

خدای آب 
و 
خدای خورشید

 حک شده‌ و نقش پهلوانی که با هیولا می‌جنگد،
 الهه‌ای ایستاده روی دو قوچ، 
نقش بدن انسان بر پشت یک پرنده و مطابقت صحنه‌ها با یک حماسه حوری از نقش‌های موجود بر روی این جام است.

🔴 این جام که در زیر اسکلت مردی یافته شده، ضربه خورده و کج است و کارشناسان بر این باورند که این مرد با در دست داشتن جام در حال فرار از دست سپاه مهاجمان بوده و چون در حال فرار جانش را از دست داده جام در زیر فشار بدنش ضربه خورده و کج شده است.

🔴 در حال حاضر این جام در موزه ایران باستان نگهداری می شود.


◀️ داستان شگفت جام:

🔴 وقتی شهر مورد حمله قرار می‌گیرد اهالی غافلگیر می‌شوند. سه نفر از آنها به اتاقی می‌روند كه جام طلای مورد بحث در آن قرار داشته است و آن‌را كه میراث قوم آنها بوده است را برمی‌دارند تا از دست مهاجمان رهایی دهند. در همین لحظه شهر در آتش گرفتار می‌شود و سقف چوبی اتاق جام آتش گرفته و بر سر این سه نفر فرو می‌ریزد و آن سه را به همان حالتی كه بودند مدفون می‌كند.

🔴 تا اینكه در روز 29 مرداد ماه سال1337 كارگران حفاری در طی كاوش سه سرباز  تۆرکان ماننایی را با لباس رزم ،كلاه خود مسی ومسلح از زیر خاكستر و خاك بیرون می‌كشند و پس از حدود 2833 سال جام طلا را از دست مرد سوخته شده جدا می‌كنند. 

🔴 جام به ارتفاع 25 سانتیمتر و قطر دهانه 6 سانتیمتر و به وزن 950 گرم از طلای خالص است و توسط قلم‌زنی روی آن نقش‌هایی شكل گرفته است كه باورهای مذهبی و آیینی تۆرکان ماننایی را روایت می‌كند.

🔴 ( تۆرکان ماننایی از اقوام اولیه ساکن در آزربایجان قبل از مهاجرت آریاییان به ایران بودند).


◀️ تپهٔ حسنلو که در ۷ کیلومتری شهر سۇلدۇز(نقده) قرار دارد، یکی از تپه‌های باستانی آزربایجان غربی است که قدمت آن به بیش از ۷ هزار سال قبل از میلاد می‌رسد.

🔴 معروف‌ترین اثر باستانی یافت شده در این محل قیزیل جام(جام طلای حسنلو) است که به عصر آهن تعلق دارد و در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود.

🔴 تپه باستانی حسنلو در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان سۇلدۇز(نقده) بین دهکده‌های امین‌لو و حسنلو قرار دارد. این تپه به خاطر نام دهکده مجاورش حسنلو نامیده می‌شود.

✅ جام طلایی ۳ هزار ساله خیاو

⏪ جام طلایی ۳ هزار ساله‌ی خیاو متعلق به تۆرکان ماننایی و همسنگ با جام حسنلو و جام مارلیک

◀️ جام خیاو (مشکین شهر)در کنار جام‌های مارلیک و حسنلو افتخار بزرگی برای استان اردبیل و منطقه مشکین‌شهر است و نشان از تمدن بسیار کهن این منطقه  از آزربایجان دارد.

🔴 نفیس‌ترین جام آزربایجان كه از آن به عنوان جامی هم ارزش با جام مارلیك و جام حسنلو یاد می شود.

🔴 این جام در روستای احمدبیگلو شهرستان خیاو(مشکین‌شهر)كشف شده و متعلق به هزاره اول قبل از میلاد و عصر آهن و دوره‌ی تۆرکان ماننایی است كه با قدمت سه هزار ساله از آثار باستانی شاخص این منطقه محسوب می شود.

🔴 مانناییان دولتی تۆرکی بودند که از حدود ۱۰۰۰ تا ۷۰۰ سال پیش از میلاد در منطقه آزربایجان حکومت می‌کردند.

🔴 این تمدن میراث‌دار تمدن‌های تۆرکان «توروککی»، «لولوبی» و «قوتی» است و شهرستان خلخال نیز بخشی از آن بوده است.»

🔴 جام طلایی ۳هزار ساله‌ی خیاو(مشکین شهر) در خردادماه سال ۹۳، به همراه ۳۰۰ قلم اشیاء تاریخی در روستای «احمدبیگلو» خیاو
(مشکین شهر) توسط ماموران سپاه پاسداران از قاچاقچیان اشیاء عتیقه کشف و ضبط شد.

 

✅ شهر یئری،  آثار ۹۰۰۰ساله‌ی تۆرکان در آزربایجان

✅ شهر یئری،
 آثار ۹۰۰۰ساله‌ی تۆرکان در آزربایجان

⏪ شهر یئری، 
یادگاری از دوران ماقبل‌آریایی و اثبات کننده‌ی حضور ۹۰۰۰ ساله‌ تۆرکان در آزربایجان


◀️ وسعت شهر یئری، بیش از ۴۰۰ هکتار است و در ۳۱ کیلومتری شرق شهرستان خیاو(مشگین‌شهر) در نزدیکی روستای پیرازمیان، در کنار رود قاراسو‌ قرار گرفته و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشا تپه تشکیل می‌شود. 

🔴 قدمت قلعه و معبد به ۱۴۵۰ سال پیش از میلاد و قوشا تپه به ۷ هزار سال پیش از میلاد می‌رسد. 

🔴 اولین بار در حدود ده سال پیش از انقلاب اسلامی چارلز برنی در این محوطه، عملیات کاوش را شروع نمود. 

🔴 این محوطه شامل ۲۸۰ بالبال(سنگ‌افراشت) باستانی است. این بالبال ها(سنگ‌افراشت‌ها) با ارتفاع متفاوت ۷۰ تا ۲۶۰ سانتی‌متری و اکثراً منقوش به اشکال انسان هستند. 

🔴 طرح انسان‌های حک شده بر روی سنگ‌ها به شکل افرادی دست به سینه و معمولاً بدون دهان است و تنها یک مجسمه حکاکی شده زن یافت شده که دارای دهان می‌باشد.

🔴 تاکنون فقط هفت قطعه این نوع سنگ‌افراشت‌ها در منطقه حکاری کردستان ترکیه و یک قطعه هم در قپوزستان آذربایجان یافت شده‌است. 

🔴 محوطه باستانی «شهریئری» در سال ۱۳۸۱ از سوی میراث فرهنگی استان در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید. از زمان پیدا شدن این محوطه تاکنون، هشتاد درصد آثار آن از میان رفته‌است!


🔴  در اندیشه قدیمی تمام تۆرکان و در تانگریسم به همراه افرادی که در جنگ قهرمان جنگی محسوب می‌شوند یک تعداد پیکره از سنگ تراشیده می‌شد که نشانگر وجود مزار یک فرد کشته شده توسط این قهرمان جنگی بوده است.

🔴 در تفکر تانگریسم و شامانیزم و تۆرکان، سربازان کشته شده در دنیای دیگر به فرد قهرمان و سلحشور که توسط او کشته شده بودند خدمت خواهند کرد.


🔴 شهر یئری دارای سنگ‌های ‌برافراشته و سنگ‌نگاره‌های زیادی است که قدمت تعدادی از آن‌ها به بیش از ۹ هزار سال می‌رسد. 

🔴 نکته مهم و جالب‌ این‌که ۵۳۷ عدد از این سنگ‌ برافراشته‌ها به شکل انسان است و چهره انسان بر روی آن‌ها نقش بسته است. این نقش‌های سنگی شکل انسان‌های دست به سینه را نشان می‌دهد که بیشترشان دهان ندارند!

🔴 محوطه باستانی شهر یئری در نزدیکی روستای پیرازمیان از توابع‌ شهرستان خیاو (مشکین شهر) قرار دارد که با گذشت ۴۱ سال از کاوش در معرض فرشایس شدید قرار داشت.

🔴 ۴۵۰ گور شناسایی شده که ابعاد کوچک‌ترین آن‌ها ۳ متر و بزرگ‌ترین آن‌ها ۸ متر است. وجود سنگ قبرهایی با نقش‌های یکنواخت از چهره انسان‌هایی که دهان ندارد، این گورستان را مخوف‌تر کرده است.

🔴 زنی تنها در میان آدم های بی دهان یئری
جالب اینکه در کنار آن همه مجسمه آدم های بی دهان مرد شکل، فقط و فقط یک زن ایستاده !
بله مجسمه یک زن ولی نه بدون دهان بلکه بر عکس سایر مجسمه ها، این زن تنها که مجسمه اش در بین آن همه مجسمه مرد قرار دارد دارای دهان است !

🔴 این محوطه تاریخی نخستین بار در سال ۱۹۷۸ پ.م مورد توجه هیئت محقق و باستان شناسی چارلز برنی قرار گرفت، چارلز برنی باور داشت که عمر برخی آثار شهر یئری تا هزاره سوم پ.م، و عصر آهن، سفال نارنجی، نخودی و خاکستری میرسد.

🔴 میراث فرهنگی استان اردبیل محوطه باستانی شهر یئری و آثار آن را در سال ۱۳۸۱ در فهرست آثار ملی کشور ثبت کرد.

🔴 قدمت این مناطق به دوران اواخر مفرغ و دوره نوسنگی و مس سنگی و نیز اوایل آهن مربوط است.

✅ شهر یئری، بالبال‌های تۆرکان

🔴 آثار ۹۰۰۰ ساله‌ی تۆرکان در آزربایجان

⏪ بالبال های شهر یئری خیاو

  🔴 در اندیشه‌ی قدیمی تمام تۆرکان و در تانگریسم به همراه افرادی که در جنگ قهرمان جنگی محسوب می‌شوند یک تعداد پیکره از سنگ تراشیده می‌شد.

 

✅ محوطه‌ی باستانی شهر یئری

⏪ سند حضور تۆرکان در آزربایجان
 

◀️ محوطه‌ی باستانی شهر یئری در نزدیکی روستای پیرازمیان از توابع‌ شهرستان خیاو (مشکین شهر) قرار دارد.

🔴 شهر یئری دارای سنگ‌های ‌برافراشته و سنگ نگاره‌های زیادی است که قدمت تعدادی از آن‌ها به بیش از ۹ هزار سال می‌رسد. نکته مهم و جالب‌ این‌که ۵۳۷ عدد از این سنگ‌ برافراشته‌ها به شکل انسان است و چهره انسان بر روی آن‌ها نقش بسته است. این نقش‌های سنگی شکل انسان‌های دست به سینه را نشان می‌دهد که بیشترشان دهان ندارند!

✅ شهریئری

⏪ شهر یئری یک محوطه باستانی در شهرستان خیاو( مشگین‌شهر)

◀️ وسعت این منطقه تاریخی ۴۰۰ هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشا تپه تشکیل می‌شود.

🔴 قدمت قلعه و معبد به ۱۴۵۰ سال پیش از میلاد و قوشا تپه به ۷ هزار سال پیش از میلاد می‌رسد.

🔴 اولین بار در حدود ده سال پیش از انقلاب اسلامی چارلز برنی در این محوطه، عملیات کاوش را شروع نمود.

🔴 این محوطه شامل ۲۸۰ سنگ‌افراشت باستانی است. این سنگ‌افراشت‌ها با ارتفاع متفاوت ۷۰ تا ۲۶۰سانتی‌متری و اکثراً منقوش به اشکال انسان هستند.

🔴 طرح انسان‌های حک شده بر روی سنگ‌ها به شکل افرادی دست به سینه و معمولاً بدون دهان است و تنها یک مجسمه حکاکی شده زن یافت شده که دارای دهان می‌باشد.

🔴 تاکنون فقط هفت قطعه این نوع سنگ‌افراشت‌ها در منطقه حکاری کردستان ترکیه و یک قطعه هم در قپوزستان آذربایجان یافت شده‌است.

🔴 محوطه باستانی «شهریئری» در سال ۱۳۸۱ از سوی میراث فرهنگی استان در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید. از زمان پیدا شدن این محوطه تاکنون، هشتاد درصد آثار آن از میان رفته‌است!

 

 

✅ شهر یئری،  آثار ۹۰۰۰ساله‌ی تۆرکان در آزربایجان

✅ شهر یئری،
 آثار ۹۰۰۰ساله‌ی تۆرکان در آزربایجان

⏪ شهر یئری، 
یادگاری از دوران ماقبل‌آریایی و اثبات کننده‌ی حضور ۹۰۰۰ ساله‌ تۆرکان در آزربایجان


◀️ وسعت شهر یئری، بیش از ۴۰۰ هکتار است و در ۳۱ کیلومتری شرق شهرستان خیاو(مشگین‌شهر) در نزدیکی روستای پیرازمیان، در کنار رود قاراسو‌ قرار گرفته و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشا تپه تشکیل می‌شود. 

🔴 قدمت قلعه و معبد به ۱۴۵۰ سال پیش از میلاد و قوشا تپه به ۷ هزار سال پیش از میلاد می‌رسد. 

🔴 اولین بار در حدود ده سال پیش از انقلاب اسلامی چارلز برنی در این محوطه، عملیات کاوش را شروع نمود. 

🔴 این محوطه شامل ۲۸۰ بالبال(سنگ‌افراشت) باستانی است. این بالبال ها(سنگ‌افراشت‌ها) با ارتفاع متفاوت ۷۰ تا ۲۶۰ سانتی‌متری و اکثراً منقوش به اشکال انسان هستند. 

🔴 طرح انسان‌های حک شده بر روی سنگ‌ها به شکل افرادی دست به سینه و معمولاً بدون دهان است و تنها یک مجسمه حکاکی شده زن یافت شده که دارای دهان می‌باشد.

🔴 تاکنون فقط هفت قطعه این نوع سنگ‌افراشت‌ها در منطقه حکاری کردستان ترکیه و یک قطعه هم در قپوزستان آذربایجان یافت شده‌است. 

🔴 محوطه باستانی «شهریئری» در سال ۱۳۸۱ از سوی میراث فرهنگی استان در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید. از زمان پیدا شدن این محوطه تاکنون، هشتاد درصد آثار آن از میان رفته‌است!


🔴  در اندیشه قدیمی تمام تۆرکان و در تانگریسم به همراه افرادی که در جنگ قهرمان جنگی محسوب می‌شوند یک تعداد پیکره از سنگ تراشیده می‌شد که نشانگر وجود مزار یک فرد کشته شده توسط این قهرمان جنگی بوده است.

🔴 در تفکر تانگریسم و شامانیزم و تۆرکان، سربازان کشته شده در دنیای دیگر به فرد قهرمان و سلحشور که توسط او کشته شده بودند خدمت خواهند کرد.


🔴 شهر یئری دارای سنگ‌های ‌برافراشته و سنگ‌نگاره‌های زیادی است که قدمت تعدادی از آن‌ها به بیش از ۹ هزار سال می‌رسد. 

🔴 نکته مهم و جالب‌ این‌که ۵۳۷ عدد از این سنگ‌ برافراشته‌ها به شکل انسان است و چهره انسان بر روی آن‌ها نقش بسته است. این نقش‌های سنگی شکل انسان‌های دست به سینه را نشان می‌دهد که بیشترشان دهان ندارند!

🔴 محوطه باستانی شهر یئری در نزدیکی روستای پیرازمیان از توابع‌ شهرستان خیاو (مشکین شهر) قرار دارد که با گذشت ۴۱ سال از کاوش در معرض فرشایس شدید قرار داشت.

🔴 ۴۵۰ گور شناسایی شده که ابعاد کوچک‌ترین آن‌ها ۳ متر و بزرگ‌ترین آن‌ها ۸ متر است. وجود سنگ قبرهایی با نقش‌های یکنواخت از چهره انسان‌هایی که دهان ندارد، این گورستان را مخوف‌تر کرده است.

🔴 زنی تنها در میان آدم های بی دهان یئری
جالب اینکه در کنار آن همه مجسمه آدم های بی دهان مرد شکل، فقط و فقط یک زن ایستاده !
بله مجسمه یک زن ولی نه بدون دهان بلکه بر عکس سایر مجسمه ها، این زن تنها که مجسمه اش در بین آن همه مجسمه مرد قرار دارد دارای دهان است !

🔴 این محوطه تاریخی نخستین بار در سال ۱۹۷۸ پ.م مورد توجه هیئت محقق و باستان شناسی چارلز برنی قرار گرفت، چارلز برنی باور داشت که عمر برخی آثار شهر یئری تا هزاره سوم پ.م، و عصر آهن، سفال نارنجی، نخودی و خاکستری میرسد.

🔴 میراث فرهنگی استان اردبیل محوطه باستانی شهر یئری و آثار آن را در سال ۱۳۸۱ در فهرست آثار ملی کشور ثبت کرد.

🔴 قدمت این مناطق به دوران اواخر مفرغ و دوره نوسنگی و مس سنگی و نیز اوایل آهن مربوط است.

✅ شهر یئری، بالبال‌های تۆرکان

🔴 آثار ۹۰۰۰ ساله‌ی تۆرکان در آزربایجان

⏪ بالبال های شهر یئری خیاو

  🔴 در اندیشه‌ی قدیمی تمام تۆرکان و در تانگریسم به همراه افرادی که در جنگ قهرمان جنگی محسوب می‌شوند یک تعداد پیکره از سنگ تراشیده می‌شد.

 

✅ محوطه‌ی باستانی شهر یئری

⏪ سند حضور تۆرکان در آزربایجان
 

◀️ محوطه‌ی باستانی شهر یئری در نزدیکی روستای پیرازمیان از توابع‌ شهرستان خیاو (مشکین شهر) قرار دارد.

🔴 شهر یئری دارای سنگ‌های ‌برافراشته و سنگ نگاره‌های زیادی است که قدمت تعدادی از آن‌ها به بیش از ۹ هزار سال می‌رسد. نکته مهم و جالب‌ این‌که ۵۳۷ عدد از این سنگ‌ برافراشته‌ها به شکل انسان است و چهره انسان بر روی آن‌ها نقش بسته است. این نقش‌های سنگی شکل انسان‌های دست به سینه را نشان می‌دهد که بیشترشان دهان ندارند!

✅ شهریئری

⏪ شهر یئری یک محوطه باستانی در شهرستان خیاو( مشگین‌شهر)

◀️ وسعت این منطقه تاریخی ۴۰۰ هکتار است و از سه قسمت دژ نظامی، معبد و قوشا تپه تشکیل می‌شود.

🔴 قدمت قلعه و معبد به ۱۴۵۰ سال پیش از میلاد و قوشا تپه به ۷ هزار سال پیش از میلاد می‌رسد.

🔴 اولین بار در حدود ده سال پیش از انقلاب اسلامی چارلز برنی در این محوطه، عملیات کاوش را شروع نمود.

🔴 این محوطه شامل ۲۸۰ سنگ‌افراشت باستانی است. این سنگ‌افراشت‌ها با ارتفاع متفاوت ۷۰ تا ۲۶۰سانتی‌متری و اکثراً منقوش به اشکال انسان هستند.

🔴 طرح انسان‌های حک شده بر روی سنگ‌ها به شکل افرادی دست به سینه و معمولاً بدون دهان است و تنها یک مجسمه حکاکی شده زن یافت شده که دارای دهان می‌باشد.

🔴 تاکنون فقط هفت قطعه این نوع سنگ‌افراشت‌ها در منطقه حکاری کردستان ترکیه و یک قطعه هم در قپوزستان آذربایجان یافت شده‌است.

🔴 محوطه باستانی «شهریئری» در سال ۱۳۸۱ از سوی میراث فرهنگی استان در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید. از زمان پیدا شدن این محوطه تاکنون، هشتاد درصد آثار آن از میان رفته‌است!

 

 

✅  خان،خانم، خانیم: معنا و ریشه

✅  خان،خانم، خانیم

⏪ کلمه‌ی تۆرکی خانم در لهجه‌ی پارسی

◀️ کلمه‌ی خانم یکی از کلمات بسیار زیبا و برازنده و در شان بانوان است که ریشه تۆرکی داشته و وارد زبان‌های هند و ایرانی از جمله لحجه‌ی فارسی نیز شده است.

◀️ ریشه‌شناسی و معنا:

🔴 خانیم ماخوذ از واژه تۆرکی خان است و پسوند « یم » در آن جهت احترام است و علامت تانیث نیست، چرا که در تۆرکی علامتی برای مذکر و مونث وجود ندارد.

🔴 واژه خان در معنای پادشاه است و به همین جهت شاهان تۆرک را خان گویند (لغت نامه سنگلاخ) خود واژه خان نیز هم‌ریشه با واژه کاغان(خاقان) به معنی پادشاه در تۆرکی قدیم است.

🔴 تۆرکان زنان خود را خانیم گویند چرا که ارزش اجتماعی بانوان همانند خان، بزرگ بوده و چون خان مورد احترام قرار می‌گرفته‌اند.

📚 قایناق(منابع):

لغت نامه ائتیمولوژی دیل دنیز تالیف اسماعیل هادی ص 439 ذیل واژه خان

سایت ریشه شناسی etimolojitürkçe

🔴 لینک ریشه شناسی واژه خانیم:
http://www.etimolojiturkce.com/kelime/han%C4%B1m

🔴لینک ریشه شناسی واژه خان:
http://www.etimolojiturkce.com/kelime/han2

 

✅ قادین(خاتون), بیگ، بیگم


⏪ در تۆرکی کلمات
 قادین (خاتون)، بیگم در کنار خانم، برای مفهوم زن در بین تۆرکان مورد استفاده است.

◀️ در زیر هر کدام از این کلمات را از لحاظ ریشه شناسی بررسی نموده و معنای آنان را ذکر خواهیم نمود.

🔴 واژه خاتون و یا همان قادین در تۆرکی
 (تۆرکی بودن این واژه مشکوک است)


◀️ ریشه شناسی و معنا:

🔴 بانوی بزرگ و زنان اکابر
 (لغت نامه سنگلاخ)
و نیز در تۆرکی قدیم در معنای ملکه بوده است.

🔴 ایوب اوغلو (ائتیمولوژیست ترکیه ای) این واژه را ماخوذ از سغدی می‌داند.

🔴 اسماعیل هادی به نظر ایوب اوغلو اشاره نموده لیکن در خصوص ریشه کلمه بحث ننموده و تنها به نوشتن «از تۆرکی وارد فارسی شده» اکتفا نموده است.
(که نشان از تۆرکی دانستن این واژه از نظر وی است)

🔴 اشخاصی همچون:
W.bang,w.barthold,k.wittfogel, feng, a.v gabain, Râsanen ....
این واژه را سغدی می‌دانند.

🔴 منشا واژه خاتون از نظر pi.pelliot  سیینپی و تو یو هوئن است یعنی مغولی، لیکن j.r hamilton  سغدی و یا مغولی دانستن این واژه را علم بی ارزش می‌داند. 

🔴 از نظر P.a budberg این واژه ریشه تۆرکی دارد.


◀️ واژه بیگم (بگیم):

🔴 ریشه شناسی و معنا:

🔴 بیگم در معنای بانو و خانم است، این واژه ماخوذ از بگ (بئی) می‌باشد و پسوند « یم » در آن جهت احترام است.
واژه بئگ در معنای رئیس یک عشیره میباشد.

🔴 جرالد کلاوزن بگ را معادل شیخ عربی می‌نامد.

🔴 زن را بیگم (بگیم) می‌نامد چرا که همانند رئیس عشیره از ارزش اجتماعی بالایی در بین مردم برخوردار بوده و مورد احترام قرار می‌گرفته است.

📚 قایناق(منبع):
لغت نامه ائتیمولوژی دیل دنیز،
تالیف اسماعیل هادی ص 242
 ذیل واژه بگ.

✅ آرواد، آوۇرتا، اۇراقۇت، اۇراقچی


⏪ واژه آرواد (در ترکیه آورات)


◀️ ریشه شناسی و معنا:

🔴 این واژه در معنای زن شوهردار است و برخلاف تصور برگرفته از عورت عربی نیست و تنها وجه تشابه آرواد و عورت همان تشابه لفظی است چرا که در عربی عورت خفایا و شرمگاه را گویند و در اصطلاح شرع به معنی آن قسمت از بدن است که باید پوشیده شود و چون همه جای بدن زن بدین معنی اخیر عورت است زن را نیز در ترکی عورت نامیده اند.ولی ارتباط عورت و آرواد چندان مستدل به نظر نمیاید.

🔴 در تۆرکی قدیم، آوورتا(avurta) به معنی دایه، مادر رضایی
 (دیوان لغات تورک) آمده است.

🔴 از سوی دیگر در تۆرکی قدیم اوراقوت(uragut)، زن
 (دیوان لغات تورک) آمده است.


🔴 واژه اوراقوت(uragut) که معنی زن را می‌دهد در دوره معینی ظاهر شده ولی در آن دوره بسیار رایج بوده است.


🔴 در تۆرکی چاغاتایی، اوراقچی (uraqçi) زن معنی شده است
 (لغت نامه سنگلاخ) که شاید با همین اوراقوت مرتبط باشد.

🔴 علاوه بر مطالب فوق در برخی منابع قدیمی به جای عین (عاورات) با الف (آورات) ضبط شده که در واقع صورت محرف از کلمه اوراقوت است.چنانکه اوراقوت را اوراووت نیز نوشته اند (جرالد کلاوزن).

🔴 لذا صحیح‌تر آن است که آرواد را محرف اوراقوت بدانیم که ارتباطی به عورت عربی ندارد.هرچند که شباهتی بین آن دو وجود دارد ولی این شباهت تصادفی است.

🔴 در برخی دهات قاراداغ
(ارسباران/مثلا آستامال) به جای آرواد، اورود(urvəd) گویند که به اصل و صورت قدیم اوراقوت نزدیک‌تر است.


◀️ معنا و ریشه‌شناسی اوراقوت:

🔴 در مورد ریشه‌شناسی اوراقوت بعید نیست که از بن اورماق(urmaq)باشد.فعل یاد شده که امروزه تبدیل به وورماق(vurmaq) گردیده است در ترکی قدیم دو معنی را افاده میکرده است. 
1- فرو نهادن چیزی 2- زدن، نواختن و ضربه زدن (جرالد کلاوزن)،
 البته زدن در واقع « فرو نهادن ضربه است » و معنی فرعی و مجازی است که کلمه امروزه به صورت وورماق (زدن) در همان معنی تثبیت شده است.

🔴 احتمالا اوراقوت از مفهوم اصلی کلمه اخذ شده و به معنی فروگذارنده
 (در اینجا وضع حمل کننده،زایا،زن ...) چنانکه از همان بن در مفهوم اخیر اوری « uri »(ترکی قدیم) فرزند ذکور، پسر (جرالد کلاوزن) آمده است که علی القاعده اوریق > اوری شده است و همان اوریق امروزه > اوروق uruq نسل و تبار، شده است. بعید نیست این کلمه با فعل امروزین اوره‌مک(ürəmək) تکثیر یافتن و زاد و ولد کردن نیز مرتبط باشد و هردو یک کلمه با دو تلفظ باشند.

قایناق(منبع): 
لغت‌نامه ائتیمولوژی دیل دنیز،
 تالیف اسماعیل هادی ص 66 و 67.


 

✅ شلوار، هدیه‌ی تۆرکان به‌ جهان

✅ شلوار، هدیه‌ی تۆرکان به‌ جهان

⏪ ابداع شلوار توسط تۆرکان

◀️ قدیمی‌ترین شلوار دنیا که به همراه چند نمونه دیگر، توسط محققین انستیتو باستانشناسی آلمان، در حفاریهای حوزه شهر تورفان در ترکستان شرقی (اویغورستان) کشف شده است. این شلوارها ۳ تکه هستند، از پارچه پشمی بافته شدند و قدمتی 3200 ساله دارند.

🔴 کشف فوق، تاییدی دیگر بر نظر محققین آلمانی‌ است که ابداع شلوار را مستقیماً با  فرهنگ تۆرکان در اوراسیا مرتبط می‌دانند.

🔴 تا قرن سوم پیش از میلاد نیز، مردان و زنان در اروپا و آسیا، غالباً دامن و لباس بلند به تن می‌کردند.


🔴 دامغاها و نقش و نگارهای موجود بر روی این شلوار کشف شده نیز در نوع خود جالب و حائز اهمیت است چرا که امروزه نیز از چین تا بالکان در بین مردمان و ملتهای تۆرک این نوع نقش و نگار و دامغاها را بر روی فرش ها،گیلیم ها و لباس ها و... به وضوح می‌بینیم.


🔴 تۆرکان به‌ دلیل استفاده بسیار از اسب و جهت سهولت در سوارکاری این نوع شلوار را ابداع نموده و به دلیل فتوحات و پراکندگی ملت تۆرک در جهان این نوع پوشش را به دنیا هدیه داده پراکنده نموده اند.

🔴 اما مطلب دیگری که بحث در خصوص آن خالی از لطف نیست معادل واژه شلوار در زبان تۆرکی است که پان فارسها و پان پالانیسم ها ادعا دارند در تۆرکی معادلی برای این واژه وجود ندارد.

🔴 در جواب اینان باید بیان نمود شلوار پوششی است که توسط تۆرکان ابداع شده و به جهان هدیه داده شده است، اینکه کسی ادعا کند در تۆرکی معادلی برای واژه شلوار وجود ندارد نهایت حماقت و کوته‌فکری می‌باشد((که‌ البته بیماران تۆرک‌ستیز در این مورد(حماقت و کوته‌فکری ) کمبودی ندارند)) 

🔴 حتی برخی از منابع همچون فرهنگ جامع شاهمرسی خود واژه شلوار را نیز تۆرکی می‌داند.

🔴 اما معادل های دیگری نیز در تۆرکی برای واژه شلوار موجود است از جمله واژه تومان که به شکل تنبان وارد فارسی نیز شده و معنای شلوار را می‌دهد این واژه برگرفته از فعل قدیمی توماق tomaq ( دیوان لغات ترک) به معنای بستن و مسدود کردن گرفته شده، به اعتبار آنکه تومان قسمتی از بدن را مسدود و محافظت میکند واژه دومان نیز که در معنای مه است همین‌گونه بوده و از همین ریشه است چرا که دومان دید آدمی را مسدود می‌کند.
 (منبع:لغت نامه ائتیمولوژیک دیل دنیز صفحات 352 و 510 ). 

🔴 لازم به ذکر است واژه تومانچاق نیز که در تۆرکی کاربرد فراوان دارد معنای بی شلوار و تومانسیز را می‌دهد.

🔴 اما معادل دیگر این واژه در تۆرکی واژه don میباشد این واژه در قاموسی تورکی kamusı türki شلوار معنا شده است.
 منبع: 
لینک ائتیمولوژیک زیر:
http://www.etimolojiturkce.com/kelime/don1


🔴 معادل دیگری که برای واژه شلوار در تۆرکی موجود است کلمه om می‌باشد om در دیوان لغات‌الترک
 (ص 100 ترجمه محمدزاده صدیق) شلوار معنی شده است.

🔴 همچنین در فرهنگ جامع شاهمرسی نیز واژه em در ص 182 و واژه om در ص 217 شلوار معنی شده‌اند و نیز در ص 289 از فرهنگ جامع شاهمرسی به واژه omuluq بر می‌خوریم که در معنای شلواری است که سپاهیان به هنگام شکار و سفر می‌پوشند.

🔴 واژه چالبار نیز در ص 600 از فرهنگ جامع شاهمرسی شلوار معنا شده است، همچنین در همین منبع در ص 595 واژه Çağışır را داریم که در معنای شلوار گشاد زنانه است که از کف پا تا کمر را میپوشاند.همچنین در همین منبع ص 375 یکی از معانی بالاق شلوار معنی شده است.
(لازم به ذکر است که اهالی قاضی آنتپ ترکیه به پاچه شلوار بالاق گویند همچنین در زبان ترکمنها نیز بالاق در معنای شلوار کاربرد دارد).

قایناق(منبع):
واژگان شگفت‌انگیز تورکی

✅ شلوار، هدیه‌ی تۆرکان به‌ جهان

⏪ ابداع شلوار توسط تۆرکان

◀️ قدیمی‌ترین شلوار دنیا که به همراه چند نمونه دیگر، توسط محققین انستیتو باستانشناسی آلمان، در حفاریهای حوزه شهر تورفان در ترکستان شرقی (اویغورستان) کشف شده است. این شلوارها ۳ تکه هستند، از پارچه پشمی بافته شدند و قدمتی 3200 ساله دارند.

🔴 کشف فوق، تاییدی دیگر بر نظر محققین آلمانی‌ است که ابداع شلوار را مستقیماً با  فرهنگ تۆرکان در اوراسیا مرتبط می‌دانند.

🔴 دامغاها و نقش و نگارهای موجود بر روی این شلوار کشف شده نیز در نوع خود جالب و حائز اهمیت است چرا که امروزه نیز از چین تا بالکان در بین مردمان و ملت‌های تۆرک، این نوع نقش و نگار و دامغاها را بر روی فرش ها،گیلیم ها و لباس‌ها و... به وضوح می‌بینیم.

🔴 تۆرکان به‌ دلیل استفاده بسیار از اسب و جهت سهولت در سوارکاری این نوع شلوار را ابداع نموده و به دلیل فتوحات و پراکندگی ملت تۆرک در جهان این نوع پوشش را به دنیا هدیه داده پراکنده نموده اند.

 

✅  شهر و روستا در زبان تۆرکی

✅  شهر و روستا در زبان تۆرکی


⏪ در متون کهن تۆرکی از جمله دیوان لغات‌الترک، قوتادغو بیلیک و... معادل واژه شهر، بالیق(balıq) و معادل روستا، اولوش(uluş) آمده است.

◀️ هر کدام از این کلمات را در زیر بررسی می‌کنیم.

🔴 نکته:
 (واژه köy در معنای روستا نیز یک واژه تۆرکی است).

🔰🌹🔰🌹🔰🌹

◀️ کلمه‌ی بالیق(Balıq):

🔴 به‌ معنای: 
شهر، قلعه در(دیوان لغات‌الترک)
و به معنای:
شهر، ولایت در  (سنگلاخ)

🔴 ریشه شناسی بالیق(Balıq):

ایوب‌اوغلو ریشه‌شناس ترکیه‌ای این واژه را برگرفته از فعل بالچیق می‌داند لیکن اسماعیل هادی احتمال اشتباه بودن نظریه ایوب اوغلو را عنوان کرده و احتمال می‌دهد ریشه کلمه از بای بوده و مخفف بایلیق (بگ نشین) باشد.
کلمه بالیق در این معنا هنوز هم در میان تۆرکان خلج رایج است.

📚 قایناق(منبع): 
لغت نامه ائتیمولوژی دیل دنیز،
 تالیف اسماعیل هادی ص 232

🔴 کلمه‌ی بالیق(Balıq) در نام برخی از شهرهای قدیم همچون خان بالیق
(Xan Balıq) 
(شهر پکن)، بئش بالیق(Beş Balıq)، اوْردۇ بالیق(Ordu Balıq) و... به چشم می‌خورد.

🔴 امروزه در ترکیه کلمه‌ی تۆرکی ایل(il) در معنای استان و کلمه‌ی ایلچه (ilçe) در معنای شهر و شهرستان نیز کاربرد وسیع دارد.

🔰🌹🔰🌹🔰🌹

◀️ واژه اۇلۇش(uluş):

این واژه هم در معنای شهر و هم در معنای روستا در متون کهن تۆرکی به کار رفته است.

🔴 محمود کاشغری در توضیح کلمه‌ی اولوش(Uluş) می‌نویسد: 
« روستا است به تۆرکی چگلی.نزد مردم بالاساغون و شهر آرغو در جنب آن، در معنای شهر است، از این رو به شهر بالاساغون (quz uluş) گفته می‌شود.»

🔴 اسماعیل هادی در کتاب ائتیمولوژی دیل دنیز، این واژه را بررسی نموده و از قول جرارد کلاوزن سیر تاریخی و نحوه تغییر معنای آن را بیان می‌کند و می‌گوید: این واژه در ابتدا در معنای روستا بوده است لیکن به مرور زمان تغییر معنا داده و معنای شهر را گرفته است،سپس وارد زبان مغولی شده تغییر شکل و معنا داده و به اۇلۇس (ulus) تبدیل شده و دوباره با همان شکل و معنای جدید وارد تۆرکی شده است.

🔴به روستا و شهر اۇلۇش(Uluş) گفته شده است به اعتبار آنکه محل وصل و تجمع انسانهاست و با فعل اۇلاشماق (رسیدن،وصل شدن،به مقصد رسیدن و...) از یک ریشه است.

📚 قایناق(منبع):
لغت نامه ائتیمولوژیک دیل دنیز، اسماعیل هادی ص 191 و 192


🔰🌹🔰🌹🔰🌹

◀️ واژه کؤی (köy)

🔴 اسماعیل هادی در ص 765 از کتاب ریشه شناسی خود می‌نویسد:
 این واژه در معنای روستا و قریه است که به صورت کوی وارد لهجه‌ی فارسی نیز شده است.

🔴 این واژه با واژه « کؤیۆل/کؤهۆل »
(Köyül/Köhül) 
به معنای غار از یک ریشه است.


🔴 پرویز شاهمرسی نیز در ص 1171 از فرهنگ جامع خود این کلمه را تۆرکی دانسته و نوشته است که به صورت کوی (kuy) وارد فارسی و به صورت کوی وارد لهجه عراقی زبان عربی شده است.

🔰🌹🔰🌹🔰🌹

◀️ واژه کند، کنت(kent/kənd)

🔴 واژه کند، کنت(Kənd/Kent) که کاربرد وسیعی در زبان تۆرکی دارد همچون اۇلۇش(Uluş) هم در معنای شهر و هم در معنای روستا به کار می‌رود لازم به تذکر است که واژه کند، کنت(Kənd/Kent) از جمله کلماتی است که هزاران سال در بین تۆرکان رواج درد امروزه غیر از تۆرکان هیچ یک از زبان‌های هند و ایرانی از این واژه استفاده نمی‌کنند.

🔴 کند، کنت، کاناتا
(Kənd/ Kent/ Kanata) 
در زبان سرخپوستان هم‌ به‌ معنای دهکده و روستا است.

🔴 نام کانادا از واژه کاناتا (Kanata) می‌آید که در زبان بومیان سرخ‌پوست کانادا معروف به اقوام نخست به معنی «دهکده» و «سکونتگاه» یا سرزمین است. در سال ۱۵۳۵، ساکنین این منطقه که اکنون با نام شهر کبک شناخته می‌شود، از این کلمه استفاده کردند تا نشانی این محل را به ژاک کارتیر که مقصدش به سمت دهکده استاداکونا بود، بدهند.
 کارتیر کلمه کانادا را هم برای آن دهکده و هم کل منطقه‌ای که در آن زمان به آن دونا کونا می‌گفتند استفاده می‌کرد. در سال ۱۵۴۷ در نقشه‌ها نیز با همین عنوان کانادا شناخته شد.

🔰🌹🔰🌹🔰🌹

◀️ واژه شهر:
این واژه، واژه‌ای پهلوی و یا پارتی(تۆرکی) است که در اصل به معنای پادشاهی و کشور است و معنای اصلی آن شهر نیست.


 

✅ فارسی یا هندی؟!! چرا در ایران، به لهجه‌ی فارسی، هندی می‌گویند؟

✅ چرا در ایران، به لهجه‌ی فارسی، هندی می‌گویند؟

⏪ اغلب نویسندگان و شعرای فارسی، صراحتاً «لهجه‌ی فارسی» را
 «زبان هندی» و مردم فارس را
 «هندی زاده» معرفی کرده.اند. 

◀️ افرادی مانند: دهخدا، سعید نفیسی، خواجوی کرمانی، حافظ شیرازی، مولوی بلخی، فردوسی طوسی و غیره، رسماً زبانهای فارسی و هندی را هم‌خانواده معرفی کرده و برخی نیز ریشه زبان فارسی را گرفته شده از «زبان هندی» و قوم فارس را «هندی زاده» معرفی 
کرده‌اند. 

🔴 فرهنگستان زبان هندی و تمام زبان شناسان اروپایی و آمریکایی نیز، لهجه‌ی فارسی را شاخه.ای از زبان هندی  و آریاییهای مهاجم به فلات آن روز را از کولی‌های هندی معرفی کرده.اند

◀️ مولوی بلخی، که از تۆرکان بلخ بود ولی به لهجه‌ی فارسی شعر می‌سرود، یک رباعی معروفی دارد که می‌گوید:

🌹 بیگانه مگویید مرا زین کویم 
 در شهر شما خانه خود می‌جویم

🌹 دشمن نیم ار چند که دشمن رویم  اصلم تۆرک است اگرچه هندی گویم


🔴 ملاحظه می‌کنید که مولوی علناً خودش را تۆرک و «لهجه‌ی فارسی» را «زبان هندی» معرفی می‌کند.

🔴 ظاهراً مولوی به‌ زبان هندی شعر نگفته و فقط به لهجه‌ی فارسی شعر گفته ولی اگر به عمق مسئله دقت کنیم 
در می‌یابیم که مولوی، لهجه‌ی فارسی را زبان هندی نیز معرفی کرده است.

🔴 مولوی بلخی مردم آزربایجان را نیز تۆرک معرفی کرده و چنین می‌گوید:

🌹 شمس تبریز شاه ترکان است 
 رو به صحرا که شه به خزگه نیست


◀️ فردوسی طوسی، قوم پارس قدیم را اصلاً ایرانی نمی‌داند و وقتی نام ملیتها را می‌شمارد، قوم پارس را جدا از ایرانی معرفی می‌کند و می‌گوید:

🌹 ز پنجاه باز آوریدند سی 
 ز ایرانی و رومی و پارسی

🔴 فردوسی طوسی در باره مهاجرت کولی‌های آریایی به ایران چنین می‌گوید: که بهرام گور از پادشاه هندوستان (شنگل) ده هزار کولی خواست تا به‌ قصد رامشگری به ایران بفرستد.

🌹 از آن لوریان برگزین ده هزار 
 نر و ماده بر زخم بر بط سوار

🌹 به ایران فرستش که رامشگری 
 کند پیش هر کهتری بهتری

🌹 چو برخواند آن نامه شنگل تمام  گزین کرد زان لوریان به نام

🌹 به ایران فرستاد نزدیک شاه 
 چنان کان بود در خور نیک خواه

🌹 چو لوری بیامد به درگاه شاه 
بفرمود تا برگشایند راه

🌹 به هر یک یکی داد گاو و خری 
 ز لوری همی ساخت برزیگری

◀️ فردوسی اجداد آریایی ها
[ فارس‌ها، کردها و...] را کوچی‌های مهاجر و مهاجم هندی معرفی می‌کند که به‌ تدریج از زمان ساسانیان به خاورمیانه کوچیده‌اند.

🔴 برای مطالعه بیشتر در این زمینه میتوانید به مقاله 
«فارسها از تبار کولی‌های مهاجر هندی هستند» مراجعه نمایید.

◀️ نتیجه گیری:

🔴 شاخه های زبان سانسکریت یعنی (کردی، فارسی و...) به‌ دنبال مهاجرت کولی‌های مهاجر و البته مهاجم هندی به شمال عراق و جنوب ایران، از زمان ساسانیان به‌ تدریج در بعضی نقاط خاورمیانه رایج شد و در زمان سامانیان تاجیک، آموزش آن اجباری شد. لهجه‌ی پارسی در دوره قبل از ساسانیان با لهجه‌ی فارسی امروزی کاملاً متفاوت بود و کولی‌زاده های هندی به قصد مصادره تمدن پارس باستان، نام خودشان را نیز فارس نهادند.

📚 قایناقلار(منابع):

Levin, Saul. Semitic and Indo-European, Volume 2. John Benjamins Publishing Company. p. 431.
Edwin Francis Bryant; Laurie L. Patton. The Indo-Aryan Controversy: Evidence and Inference in Indian History. Psychology Press. p. 208.

 لغتنامه دهخدا
ماهنامه ارمغان، دوره 26، شماره 1، فروردین 1336- سعید نفیسی
مثنوی معنوی اثر مولوی بلخی
غزلیات شمس تبریزی اثر مولوی بلخی
دیوان حافظ شیرازی
دیوان غزلیات خواجوی کرمانی
شاهنامه فردوسی طوسی


✍ تهیه و تنظیم از ارسلان قشقایی

 

✅ زبان عربی و لهجه‌ی سی و سوم عربی(فارسی دری) 

✅ مقایسه الفبای زبان‌های مختلف 

⏪ ادعای پان‌پارس و پاسخ به‌ این ادعا:

◀️ اگر از الفبای لهجه‌ی فارسی که به‌ ظاهر 32 حرف است 4 حرف (گ چ پ ژ  ) را کم کنیم، می‌شود الفبای عربی که 28حرف است،  پس زبان عربی ناقص‌تر از لهجه‌ی‌ فارسی است. 

◀️ حال این مطلب رابررسی می‌کنیم 

🔴 الفبای مورد استفاده در لهجه‌ی فارسی، همان الفبای عربی‌ است و لهجه‌ی فارسی ازخود الفبایی ندارد و با تغییراتی، ازالفبای عربی استفاده می‌کند.

🔴 هر صدایی در هر زبانی با یک الفبا در آن زبان مشخص می‌شود،

◀️ در الفبای عربی برای تمامی حروف 

🔴 (ز، ظ، ذ، ض)
و
🔴 (س، ث، ص)
و
🔴 (ح، ه)
و
🔴 (ت، ط)

یک صدای منحصر به فرد وجود دارد ولی در لهجه‌ی فارسی تمامی حروف مثلا 
(ز، ظ، ذ، ض) به یک صورت تلفظ می‌شود.

◀️ چون تعداد لغات عربی در لهجه‌ی فارسی، بسیار زیاد است
( ۶۰ تا ۷۰ درصد کلمات لهجه‌ی فارسی، عربی است) پس به ناچار فارس‌ها مجبورند از تمامی این حروف استفاده کنند در صورتی که اگر لهجه‌ی فارسی از نظر تعداد کلمات غنی می‌بود می‌توانستند مانند انگلیسی زبان‌ها یا تۆرکان با گفتن یک ز، س، ... به‌ جای همه این‌ها خود را راحت کنند.

🔴 ولی به‌ علت لغات زیاد عربی(۶۰ تا ۷۰ درصد لغات لهجه‌ی فارسی، عربی است) به هیچ وجه این امر ممکن نیست و این خود باعث غلط‌های املایی فراوان ومشکل شدن فراگیری لهجه‌ی فارسی بخصوص برای بچه‌ها در دوره ابتدایی و دبیرستان است که باید لغاتی که با تلفظ املا شوند مجبور به حفظ لغات بصورت ذهنی هستند.

🔴 حال اگر طبق اصوات فارسی لغات داخل پرانتز فوق را حساب کنیم تعداد 7 عدد از آنها کم می‌شود چون مثلا(ز.ض.ظ.ذ)می‌شود یکی و این قانون برای بقیه هم صادق است.
 
🔴 حروف (ء، اً، هُ، ة ) کاملا عربی هستند و هیچ صدایی در لهجه‌ی فارسی ندارند و صرفا جهت تلفظ لغات عربی وارد الفبای لهجه‌ی فارسی شده‌اند  و شمارش هم نشده‌اند.

🔴 حرف (ق) نیز به کلی در لهجه‌ی فارسی وجود ندارد و تمامی کلمات حاوی این حرف به زبان‌های دیگری تعلق دارند که اکثرا تۆرکی وذعربی هستند مانند قرقی وقابلمه و قاشق و...

◀️ پس تعداد حروف واقعی  الفبای لهجه‌ی فارسی می‌شود:

32 - 7 - = 24

🔴 تعداد حروف الفبای فارسی = 24

🔴 تعداد حروف الفبای عربی = 28

🔴تعداد حروف الفبای انگلیسی = 26

🔴تعداد حروف الفبای فرانسه = 26

🔴تعداد حروف الفبای روسی = 33

🔴تعداد حروف الفبای
 تۆرکی آزربایجانی = 32

🔴تعداد حروف تۆرکی تۆرکمنی = 42 

◀️ ملاحظه می‌کنید که لهجه‌ی فارسی ناقص‌ترین الفبا و ناقص‌ترین اصوات را در مقایسه با زبان‌های دیگر دنیا دارد واین خود باعث لهجه‌دار شدن فارس‌ها هنگام صحبت کردن به بیشتر زبان‌های مطرح دنیا ازجمله زبان‌هایی که اصوات و الفبای آنها کامل‌تر است مانند روسی وتۆرکی خواهد بود.

 

✅ کوروش هخامنشی و تۆرکان ماد

✅ کوروش هخامنشی و تۆرکان ماد

⏪ اسنادی در رد نسبت فامیلی کوروش هخامنشی با تۆرکان ماد

++++++++++


◀️ پیر لوکوک تاریخدان و استاد زبانی های ایرانی و بابلی :

🔴 کوروش نسبتی با قوم ماد ندارد، هخامنشیان سعی داشتند خود را اخلاف  ماد و ایلام معرفی کنند!

📚 کتیبه های هخامنشی 
صفحه ۷۴ و ۷۵.

++++++++++


◀️ ماریا بروسیوس : 

🔴 کوروش هیچ‌گونه خویشاوندی با آستیاگ (پادشاه ماد)نداشت!
این دروغ تنها برای مشروعیت بخشیدن به پادشاهی کوروش ساخته و پخش شد!

📚 ماریابروسیوس،
ایران باستان،صفحه۲۶.

++++++++++


◀️ دیاکونوف خاور شناس و تاریخدان معروف روس :

🔴 کوروش اکباتان (پایتخت دولت ماد) را غارت و مردم ماد را به بردگی گرفت.

📚دیاکونوف تاریخ ماد ترجمه کریم کشاورز ص ۵۱۹.

++++++++++


◀️ نابودی تمدن ماد توسط کوروش

🔴 «گرایش مردم ماد نسبت به کورش خصمانه بود» (ص ۲۴۱). او هگمتانه را غارت کرد و برخی از مادها را به بردگی گرفت».. با اینکه مادها دستکم دو بار در زمان داریوش بزرگ کوشیدند تا استقلال خود را از سلطه هخامنشیان باز یابند، اما در هر دوبار با سرکوب خشونت‌بار داریوش مواجه شدند و۳۸۰۰۰ نفر از آنان قتل‌عام گردیدند.

📚 ( گرشویچ، ایلیا، تاریخ ایران دوره ماد- از مجموعه تاریخ کمبریج، ترجمه بهرام شالگونی، تهران، انتشارات جامی، ۱۳۸۷، صفحه ۲۳۸ تا ۲۴۱)

++++++++++


◀️ اگر کوروش مادرش مادی بود
پس‌ چرا علیه پدربزرگ و دایی‌هایش جنایت و خیانت کرد؟

++++++++++

 

✅ ساسانیان:  چند نمونه از ازدواج محارم شاهان پارس ساسانی:

✅ ساسانیان و ازدواج با محارم

⏪ ساسانیان بعد از خاخامنشیان، دومین حکومتی است که‌ پارس‌ها به همراه‌ کردها مدعی هم‌ریشه بودن با آنان هستند.
این‌ حکومت بادکنکی در برابر اعراب مسلمان شکست خورد.

 

◀️  چند نمونه از ازدواج محارم شاهان پارس ساسانی:

🔴 اردشیر بابکان(بنیانگذار ساسانیان)
با دخترش دینَک ازدواج کرد.
📚 (وندیداد، رضی، ج ۲، ص ۹۷۰،
قسمت شرح، از کتیبه‌ی شاپور در کعبه‌ی زرتشت)

🔴 شاپور یکم ساسانی، دختر ارشدش آذرناهید را به همسری گرفت.
📚 (وندیداد، رضی، ج ۲، ص ۹۷۰،
قسمت شرح)

🔴 بهرام دوم ساسانی، با خواهرش شاپور دختک ازدواج کرد.
📚 (وندیداد، رضی، ج ۲، ص ۹۷۰،
قسمت شرح)

🔴 قباد ساسانی، با دخترش سَمبوک و خواهرش ازدواج کرد.
📚 (وضع ملت و دولت و دربار
در دوره شاهنشاهی ساسانیان، ص ۷۴)

🔴 یزدگرد دوم ساسانی، دختر خود را به زنی گرفت.
📚 (وضع ملت و دولت و دربار
در دوره شاهنشاهی ساسانیان، ص ۷۴)

🔴 بهرام چوبین ساسانی،خواهرش گردیه (گردیگ) را به زنی گرفت.
📚 (وضع ملت و دولت و دربار در دوره شاهنشاهی ساسانیان، ص ۷۴ و ایران در زمان ساسانیان، ص ۴۳۴)

 

✅ تاریخ تمدن:  تمدن‌های ماقبل آریایی در ایران

✅ تاریخ تمدن

⏪ تمدن‌های ماقبل آریایی 

◀️   اکثر باستان‌شناسان و مورخان، مکان شروع تمدن در جهان را 
بین‌النهرین در عراق می‌دانند.

🔴 در حدود ۵۰۰۰ سال قبل از میلاد، تۆرکان سۆمئر نخستین تمدن در جهان را در منطقه‌ی بین‌النهرین در عراق کنونی ایجاد کردند.

🔴 سپس سامی‌ها(اجداد اعراب) به منطقه مهاحرت کردند و بدین ترتیب حدود ۴۰۰۰ سال قبل از یورش آریایی‌ها از شرق به منطقه، تۆرکان و عرب‌ها دهها‌ تمدن درخشان ایجاد کرده‌ بودند.

🔴 تۆرکان سۆمئر در ۴۰۰۰ سال قبل از میلاد خط را اختراع کردند.

🔴 این در حالی است که‌ ۳۵۰۰ سال بعد یعنی در ۵۰۰ قبل از میلاد و تاسیس اولین‌ حکومت بادکنکی پارس‌ها به نام‌ هخامنشیان، تا دوره داریوش، پارس‌ها هنوز در وارد مرحله نوشتاری نشده‌ بودند و اولین‌ بار داریوش‌ هخامنشی دستور اختراع الفبا و نوشتن در بیستون را صادر کرد که‌ البته باز چون در تعداد کلمات بسیار فقیر بودند لاجرم از کلمات عیلامی، آرامی و باقی تمدن‌ها استفاده حداکثری کردند و توانستند خطی عجوز و ضعیف به‌ نام پارسی ایجاد کنند، بعد اسلام هم‌ مجبور به استفاده حداکثری از کلمات عربی شدند که‌ تا‌ امروز دوام دارد.

⏪ اینک اسامی تمدن‌های ماقبل آریایی


◀️ ۱) تمدن تۆرکان سۆمئر

🔴 زبان: پروتوتۆرک

🔴 تاریخ تمدن: ۴۵۰۰ ق.م،

🔴 مکان: جنوب عراق، شمال غرب 
خلیج گنگر( فارس کنونی)، بین‌النهرین


◀️ ۲) تمدن اکد 

🔴 زبان: (سامی‌، عرب)

🔴 مکان اولیه: غرب و جنوب عربستان

🔴 زمان مدنیت: ۲۸۰۰ ق.م


◀️ ۳) ایلام:

🔴 زبان: پروتوتۆرک

🔴 مکان:جلگه‌ی خوزستان، لرستان،
 دو طرف رشته‌کوه زاگروس

🔴 زمان: ۳۵۰۰ ق.م دارای الفبا و خط بودند.

◀️ ۴)هیتی‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۵) کاسسی‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۶)هورری‌ها(میتانی‌ها)

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۷) اورارتوها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۸) آسوریان

🔴 زبان: سامی، عرب


◀️ ۹) آراتتاها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۱۰) قوتتی‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۱۱) لولوبی‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۱۲) کاسپی‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۱۳) ایرانزو‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۱۴) ماننا‌ها

🔴 زبان: پروتوتۆرک


◀️ ۱۵) مادها: 

🔴 زبان: پروتوتۆرک


و بالاخره بعد هزاران سال حاکمیت تۆرکان و عرب‌ها در قالب تمدن‌های درخشان در منطقه در حدود ۹۰۰ قبل از میلاد، ده طایفه آریایی وارد کرمان و سپس استان فارس فعلی شدند و ۳۵۰ سال بعد یعنی در ۵۵۰ قبل از میلاد با تشکیل حاکمیت بادکنکی هخامنشیان، منطقه در کمایی عجیب فرو رفت.

🔴 این تازه‌واردان، در اولین‌ رویارویی با جوانی مقدونیه‌ای، کل قلمرو را دو دستی تقدیم او کردند و نکته جالب این است که‌ مردم تحت حاکمیت این تازه‌واردان هیچ مقاومتی در برابر اسکندر نکردند بلکه اسم اسکندر تا امروز به عنوان منجی و نجات دهنده در اسامی مردان منطقه تا امروز باقی ماند و حتی اکثر شاعران پارسی‌گو، اسکندر مقدونی (نابود کننده‌ی هخامنشیان) را همان‌ ذوالقرنین(مردی بزرگ و آسمانی) لقب دادند.

🔴 بعد از اسلام البته این قوم، جز چند حاکمیت محلی مانند طاهریان و... چیزی نداشتند تا اینکه با‌ نقشه‌ی شوم‌ استکبار زمان، برای جلوگیری از اتحاد تۆرکان قاجار و تۆرکان عثمانی که‌ کابوس اروپا بود با کودتا توانستند باز حاکمیت خود را بر کشور فعلی ایران بگسترانند هر چند در همان‌ ۵۰ سال اول در دوره‌ی پهلوی، هر  دو با افتضاح از مملکت گریختند.

 

✅ طاهریان، صفاریان و سامانیان و نابودی همدیگر به امر عباسیان

✅ جنگ‌های مذهبی تۆرکان‌ عثمانی با
  تۆرکان صفوی و تۆرکان افشاری و شیطنت‌ تۆرک‌ستیزان

⏪ تۆرک‌ستیزی بیماری ناعلاجی است که‌ ایمان، انصاف و وجدان را توامان می‌سوزاند.


◀️ فاشیست‌های تۆرک‌ستیز، دایما برای ایجاد نفرت بین تۆرکان ساکن در جغرافیای فعلی ایران نسبت به تۆرکان کشورهای تۆرک مانند تۆرکیه، جنگ تۆرکان عثمانی و صفوی را پیش کشیده و این جنگ را گویا سند تۆرک نبودن لااقل یکی از این دو‌ می‌دانند.

🔴 اما فراموش می‌کنند که عین همین نوع جنگ(جنگ تۆرک با تۆرک) در بین سایر ملت‌ها هم رخ داده‌ و اینگونه‌ جنگ‌ها گاهی عللی مذهبی و زمانی با دخالت دیگران و موقعی صرفا در اثر اختلاف ارضی رخ‌ داده‌، کما‌ اینکه آلمان دارای زبان هند و اروپایی تا انهدام انگلیس و روس هند و اروپایی زبان نیز پیش رفت و این عمل،  آیا به‌ معنای همریشه نبودن زبان  انگلیس و روس یا‌ آلمان بود؟

⏪ حال برای اثبات بیماری ناعلاج این تۆرک‌ستیزان که دایما جنگ تۆرکان عثمانی و تۆرکان صفوی و افشار را برای ایجاد نفرت بین دو برادر در بوق و کرنا 
می‌کنند توجه شما عزیزان را به متن ویکی‌پدیای پارسی در مورد سه حکومت محلی پارسی در بعد اسلام یعنی طاهریان، صفاریان و سامانیان پارس که همدیگر را با جنگ از صحنه‌ی روزگار محو کردند جلب می‌کنم.


◀️ طاهریان پارس‌زبان
( توسط صفاریان پارس‌زبان نابود شدند)

🔴 طاهریان (۸۲۱ تا ۸۷۳ میلادی) نخستین حکومت ایرانی‌تبار و مستقل ایران(منظور از ایران و ایرانی در تمام‌ منابع پارسی، فقط همین عشیره‌ی پارس است) پس از حملهٔ اعراب بودند. آنان از تبار دهقانان خراسان به حساب می‌آمدند.

🔴 سرانجام طاهریان پارس‌زبان:
( انهدام توسط صفاریان پارس‌‌زبان)

آخرین امیر طاهری، محمد بن طاهر نیز فردی مقتدر نبود. در نتیجه حکومت طاهریان پارس‌زبان رو به ضعف نهاد و سرانجام در میانه‌های سده سوم هجری به دست یعقوب لیث، امیر صفاریان پارس‌زبان نابود شد.

◀️ صفاریان پارس‌زبان:

🔴 صَفّاریان دودمانی ایرانی
( منظور فقط پارس) بودند که بر بخش‌هایی از ایران، افغانستان، تاجیکستان و پاکستان کنونی حکومت می‌کردند. پایتخت ایشان شهر زَرَنج بود. خود را از نوادگان ساسانیان( پارس) می‌دانستند که پس از حمله اعراب به سیستان مهاجرت کرده بودند. در زمان صفاریان پارس‌زبان، لهجه‌ی فارسی، زبان رسمی شد و تا حدودی از مرگ تدریجی آن جلوگیری شد.

🔴 سرانجام صفاریان پارس‌زبان:
( توسط سامانیان پارس‌زبان نابود شدند)

بعد از مرگ یعقوب لیث امیر صفاریان پارس‌زبان
(نابود کننده‌ی طاهریان پارس‌زبان) برادرش عمرو لیث فرمانروای سیستان و کرمان شد. عمرو لیث هم چون برادر مردی بسیار شجاع بود، با این حال در ابتدای حکومت با خلیفه بیعت کرد. پس از چند سال عمرو لیث حکومت خراسان را از خلیفهٔ بنی عباس طلب کرد. خلیفه گفت که اگر عمرو در جنگ با امیر اسماعیل سامانی حاکم خراسان(همزبان) پیروز شود، حکومت خراسان به دست او خواهد بود. اما عمرو لیث صفاری پارس‌زبان در جنگ با امیر اسماعیل سامانی پارس‌زبان، شکست خورده و اسیر شد و سرانجام در نزد خلیفهٔ بغداد به قتل رسید.


◀️ سامانیان پارس‌زبان:
( نابودکنندگان صفاریان پارس‌زبان)

🔴 سامانیان (۲۶۱–۳۹۵ ق / ۸۷۴–۱۰۰۴ م) دودمانی از امرا و حکمرانان ایرانی(اینجا منظور از ایران یعنی فقط عشیره‌ی پارس) سنی مذهب بود که حدود دو قرن بر بخش‌های بزرگی از ماوراالنهر با مهر و زمامداری خلفای عباسی حکومت کرد . 

دولت سامانی بخشی از میان‌دوره ایرانی بود که منجر به ظهور مجدد فرهنگ ایرانی و زبان پارسی شد. در این دوران، هویت ایرانی بازسازی شد 
امیران سامانی خود را وارثان شاهنشاهان ساسانی می‌دانستند.


⏪ نتیجه‌گیری:

🔴 طاهریان( پارس‌زبان) توسط صفاریان( پارس زبان) و صفاریان( پارس‌زبان) توسط سامانیان(پارس‌زبان) از صحنه‌ی 
روزگار محو شدند.

🔴 این درحالی است که‌ تۆرکان صفوی و تۆرکان عثمانی علیرغم جنگ‌های طولانی به‌ دلایل مذهبی و شیطنت‌ دول استعمارگر اروپایی، همدیگر را نابود نکردند بلکه در دوره‌هایی چنان به‌ هم نزدیک شدند که‌ وحشت اروپاییان را باعث شد و نتیجه‌ این‌ وحشت از اتحاد تۆرکان عثمانی و تۆرکان قاجار، انگلیس و همفکرانش را‌ به‌ فکر کودتا انداخت و چه‌ کسی بهتر از امثال رضاپالان که‌ دربست توله‌‌ی دست‌آموز انگلیس شود تا خطر اتحاد تۆرکان
( کابوس دایمی استکبار اروپا) با روی کار آمدن این‌ توله‌سگ مرتفع گردد.

 

✅ ساسانیان و جنایات‌ وحشیانه‌ی ساسانیان

✅  جنایات‌ ساسانیان


⏪ سه‌پایه‌های مرگ در کاخ پادشاهان ساسانی

◀️ تاریخ جنگ‌های پروکوپیوس یکی از مهم‌ترین منابع برای به تصویر کشیدن وقایع تاریخ ساسانیان از 527-553 میلادی می‌باشد. 

🔴 پروکوپیوس آورده است که در برابر کاخ سلطنتی پادشاهان ساسانی همواره یک سه‌پایه بزرگ آهنی برپا است تا هر کس هنگامی که دانست پادشاه به او خشمگین است، خود به زبان خوش و به پای خویش به نزد این سه پایه بیاید و منتظر فرمان پادشاه بایستد. در این مواقع هیچ‌کس جرأت ندارد تا به حمایت از او برخیزد. در کنار همین سه‌پایه جلادانی آماده خدمت ایستاده‌اند. 

🔴 دلیل اینکه چه عاملی موجب می‌شده تا آنطور که پروکوپیوس نقل کرده، عده‌ای به پای خویش آماده هلاکت شوند، در معاف شدن اعضای خانواده قربانی از هلاکت است. یعنی فرد برای نجات خانواده باید خود را معرفی می‌کرد در غیر این‌ صورت خانواده‌اش هم قربانی می شدند. 

🔴 عین‌ همین جنایت را نازی‌ها انجام می‌دادند یعنی اگر به‌ فردی شک‌ می‌ کردند فرصت خودکشی می‌دادند تا خانواده‌اش بعد از مرگش در امان‌ باشند در غیر اینصورت، همه‌ی اعضای خانواده هم‌ قربانی می شد.


🔴 ظاهراً این سه‌پایه‌ها کاربردی مشابه تیرهای تیز هخامنشی داشته‌اند که در مجاورت تخت‌جمشید برپا بوده‌اند.


 

✅ هخامنشیان،ساسانیان، پهلوی: بی عرضه‌ترین حکومت‌ها در تاریخ ایران؟!

✅ بی عرضه‌ترین حکومت در تاریخ ایران؟!

⏪ حتما در جغرافیای موسوم به ایران( اختراع در ۱۳۱۴ شمسی توسط رضا پالان و به. توصیه‌ی سعید نفیسی) جواب این‌ سوال تۆرکان قاجار خواهد بود.

🔴 قاجاری که با امپراطور روس تزاری( ابرقدرت زمان) سال‌ها جنگید و تنها بخش‌هایی از قلمرو خود را از دست داد و علیرغم شکست اسطوره‌ی اروپا و فرانسه یعنی ناپلئون بناپارت در برابر روس‌ تزاری، تۆرکان قاجار بخش اعظم قلمرو خود( ایران فعلی) را در جنگی نابرابر حفظ و تحویل حاکمیت کودتایی پهلوی دادند.


◀️ اما اگر واقعا از دست دادن بخشی از خاک کشور، نشان بی‌عرضگی باشد در مقام مقایسه با تۆرکان قاجار، سه حکومت پارس خاخامنشیان، ساسانیان و پهلویان را چه‌ باید نامید که در مقابل دشمنان خود، کل قلمرو را دو دستی تقدیم آنان‌ کردند؟!


◀️ ۱)هخامنشیان: 

🔴 با ورود قبایل نیمه وحشی و تا آن زمان ناشناخته پارس به سرزمین فعلی ایران و نابودی تمدن‌ها‌ی موجود و تاخت و تاز به سرزمین‌های مجاور، امپراطور بادکنکی خاخامنشیان شکل گرفت.

🔴 اگر قاجار بخش‌هایی از قلمرو خود را در برابر ابرقدرت زمان( روس تزاری و نابودکننده‌ی اسطوره‌ی اروپا و فرانسه یعنی ناپلئون بناپارت) از دست دادند، خاخامنشیان( اولین‌ حاکمیت بادکنکی پارس در تاریخ) در برابر جوان مقدونیه‌ای به‌ نام اسکندر، شکست کامل خورده و کل کشور را تقدیم اسکندر کردند و تا 300 سال بعد سلوکیان حاکم این سرزمین بودند و نام اسکندر( نابودکننده‌ی اولین‌ و مهم‌ترین حاکمیت پارس یعنی خاخامنشیان) در ادبیات خودشان تا حد ذوالقرنین و نجات‌دهنده و منجی ملت تحت ستم خاخامنشیان معرفی شد و در بیان فضایل این نبودکننده‌ی خاخامنشیان، اسکندرنامه‌هایی خلق شد و نام اسکندر در اسامی مردان بی‌شماری در جغرافیای ایران فعلی و حتی همسایگان به یادگار ماند.


◀️ ۲)ساسانیان:


🔴 دومین سوگلی پارس یعنی‌ ساسانیان که‌ با خیانت به تۆرکان اشکانی در حین نبرد آنان با روم توسط اردشیر بابکان، بر سر کار آمدند چنان در منجلاب فساد‌ اخلاقی( ازدواج محارم) و ظلم و ستمگری غرق شدند که در مصاف‌ با اعراب مسلمان،
 هم کل قلمرو، 
( اعراب کامل بر قلمرو ساسانی حاکم‌ شدند)
 و هم‌ زبان،
( زبان ساسانی به لهجه‌ی پارسی مالامال از کلمات عربی تبدیل شد)
 و هم دین،
( دین زرتشتی ساسانی تبدیل به دین اسلام شد)
 و هم فرهنگ
( تمام اعیاد و مناسبت‌ها از ساسانی به عربی تبدیل شد)
 خود را یکجا باختند.

🔴 در رویارویی پارس ساسانی با اعراب مسلمان، ظلم ساسانیان چنان به مردم تحت حاکمیتشان فشار آورده بود که مردم تحت حاکمیت پارس ساسانی، حکومت اعراب را به ساسانیان ترجیح دادند و با عدم حمایت مردم، حکومت پر ادعای ساسانی در مدت کوتاهی از اعراب شکست کامل خورد و کل مملکت را تحویل عرب‌هایی داد که‌ کمی قبل‌تر، کسرای پارس یعنی‌ خسروپرویز، همین‌ اعراب را سوسمارخوار لقب داده‌ بود 
و تا 300 سال دیگر، یعنی تا زمان اولین حکومت تۆرکان، این سرزمین عملا بخشی از سرزمین خلیفه عرب بود و این  تۆرکان بودند که‌ مانند اجدادشان تۆرکان‌ اشکانی( که مقدونیان را بیرون راندند) این بار اعراب را از جغرافیای ایران بیرون کردند.

◀️ ۳) پهلویان:

🔴 بعد از صدها سال دوری از حاکمیت، با دسیسه‌ی انگلستان، حاکمیت بار دیگر به قوم پارس منتقل شد تا نقشه‌ی شوم حاکمیت دست‌نشانده را در قلمرو تۆرکان قاجار کارگردانی کنند.
رضاپالان‌ که پدر مدرن پارس نام گرفت در برابر اولین‌ حمله‌ی دشمن خارجی در عرض دو ساعت تسلیم و راهی تبعیدگاه ابدی خود در موریس شد و همزمان فرزندش توسط مسببان تبعید خودش، حاکم جغرافیای ایران شد تا هر موقع خواست علیه اربابانش ابراز وجود کند یاد پدر و جزیره‌ موریس افتاده و نوکری و مهره بودنش را فراموش نکند و در نهایت مثل پدر در انقلاب ۵۷ با افتضاح مملکت را ترک کند.

◀️ حالا با‌ وجدان خود قضاوت کنید
بی عرضه‌ترین حکومت‌ها در جغرافیای ایران کدام است؟!

🔴 ۱) قاجارها؟!

🔴 ۲)خاخامنشیان، ساسانیان و پهلوی؟!

 

✅ فارسی(پارسی)، لهجه‌ی سی و سوم عربی

✅ پارسی، لهجه‌ی سی و سوم عربی


⏪ یونسکو پارسی را لهجه‌ی سی و سوم عربی نامیده و درخواست ایران برای ثبت این‌ لهجه به عنوان زبان هشتم یونسکو را رد کرده است.


+++++++++++

◀️ هفت زبان بین‌المللی:

🔴 انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، عربی، چینی، تۆرکی.

++++++++++


◀️ در گفت‌وگوی ایلنا با نسیم عربی بررسی شد؛

🔴 آیا "فارسی" سی و سومین لهجه‌ی زبان عربی است؟ /چرا زبان فارسی در دنیا به رسمیت شناخته نشد؟ / برگ برنده در دست زبان عربی است.

 🔴 پاسخ نسیم عربی:

در درجه اول باید بررسی شود که خاستگاه این سخن کجاست. این سخن که زبان فارسی از جمله لهجه‌های زبان عربی است، به جهت رخدادی است که سال‌ها قبل رخ می‌دهد؛ یعنی زمانی که از یونسکو درخواست می‌شود، زبان فارسی به عنوان هشتمین زبان دنیا به رسمیت شناخته شود، ولی آنها پاسخ می‌دهند، زبان فارسی سی و سومین لهجه‌ از لهجه‌های زبان عربی است و به عنوان یک زبان مستقل، قابلیت­‌ها و ویژگی‌­های لازم را برای ثبت جهانی ندارد.


منبع: خبرگزاری ایلنا:
کد خبر: 1151289 
۱۴۰۰/۰۸/۱۲